یکی بود، یکی نبود. در کنارِ دریایی آرام، ماهیگیرِ پیری زندگی میکرد که هر روز برای صیدِ ماهی به ساحل میرفت. او مردِ ساده و مهربانی بود و فقط همانقدر صید میکرد که با خانوادهاش نان بخورد.
یک روز صبح، ماهیگیر تورش را در آب انداخت. وقتی تور را بالا کشید، چیزِ سنگینی در آن بود؛ اما ماهی نبود — یک بطریِ مسیِ کهنه بود که با مهرِ سُربیِ عجیبی بسته شده بود.
ماهیگیر با کنجکاوی مهر را باز کرد. ناگهان دودِ غلیظی از بطری بیرون زد و بالای سرش پیچید. دود بهشکلِ دیوی غولپیکر درآمد که چشمهایش مثلِ آتش میدرخشید.
دیو با صدای رعدآسایی فریاد زد: «ای ماهیگیر! من هزار سال در این بطری زندانی بودم. اولش گفتم هرکه آزادم کند ثروتمند میکنم. اما حالا آنقدر خشمگینام که میخواهم تو را نابود کنم!»
ماهیگیر ترسید، اما نفسش را جمع کرد. میدانست اگر تَن به ترس بدهد، کارش تمام است. کمی فکر کرد و با لبخندِ آرام گفت: «ای دیوِ بزرگ، باور نمیکنم تو با این هیکلِ عظیم در آن بطریِ کوچک جا شده باشی. حتماً دروغ میگویی.»
دیو از خشم لرزید و گفت: «من؟ دروغ؟ همین الان نشانت میدهم!» و دوباره به دود تبدیل شد و آرامآرام داخلِ بطری برگشت تا ثابت کند راست میگوید.
تا آخرین ذرّهی دود وارد بطری شد، ماهیگیر فوراً مهرِ سُربی را برداشت و درِ بطری را محکم بست. دیو در بطری گیر افتاد و فریاد زد: «بگذار بیرون! بگذار بیرون!»
ماهیگیر بطری را در دست گرفت و گفت: «گوش کن، دیو. تو هزار سال در تنهایی نشستهای و کینهای بزرگ در دلت جمع شده. اما من نمیخواهم تو را به دریا برگردانم تا هزار سالِ دیگر تنهاتر شوی.»
دیو ساکت شد. ماهیگیر ادامه داد: «یک معامله میکنیم. اگر قول بدهی که از این به بعد به هیچ انسانی آسیب نزنی و در عوض، به مردمِ نیازمند کمک کنی، تو را آزاد میکنم. اگر نه، بطری همینجا کنارم میماند.»
دیو سکوت کرد. هزار سال در تاریکی نشسته بود و حالا، برای اولین بار، کسی با او مثلِ یک موجودِ زنده حرف میزد، نه یک هیولا. آرام گفت: «ماهیگیرِ پیر، چرا تو از من نمیترسی؟»
ماهیگیر گفت: «چون میدانم خشم تو از زندانیبودن است، نه از بدذاتی. قبول میکنی؟»
دیو نفسِ بلندی کشید و گفت: «قبول میکنم. قول میدهم.» ماهیگیر مهر را آرام برداشت و دیو دوباره بیرون آمد — اما این بار خشماش رفته بود.
دیو سرش را خم کرد و گفت: «ای ماهیگیر، تو با هوش و مهربانی، چیزی به من دادی که هزار سال نداشتم: اعتماد. از این به بعد، هرکجا انسانی به کمک نیاز داشته باشد، من کنارش خواهم بود.»
دیو دستِ ماهیگیر را در دستِ بزرگش گرفت و گفت: «حالا برویم — میخواهم به خانهات بیایم و با خانوادهات چای بنوشم. میخواهم یاد بگیرم انسانبودن چه طعمی دارد.»
از آن روز به بعد، دیو دوستِ ماهیگیر شد. هرگاه صیادی در دریا گم میشد، دیو به کمکش میرفت. هرگاه کودکی گریه میکرد، دیو با صدای آرامش او را میخنداند.
و اینطور بود که ماهیگیرِ پیرِ ما، بدونِ یک قطره خون، دشمنِ خشن را به دوستِ مهربانی تبدیل کرد. قصهی ما به سر رسید، و درسش این بود: گاهی پشتِ خشمِ بزرگترین هیولاها، فقط یک دلِ تنها پنهان است.