در شهری دوردست در سرزمینِ چین، پسرکی به نامِ علاءالدین با مادرش در کلبهای کوچک زندگی میکرد. پدرش که خیاطی فقیر بود، سالها پیش از این جهان رفته بود و علاءالدین در کوچهها بازی میکرد و گاهی به مادر در ریسیدنِ نخ کمک میداد. مادرش میگفت: «پسرم، روزی هنری بیاموز، که هنر بهتر از طلاست.»
روزی مردی غریب از راهی دور به شهر آمد. ریشِ بلند و عبای سرخ داشت و خود را عمویی از سرزمینِ مغرب مینامید. پدرت برادرِ من بود، گفت به علاءالدین، و من سالها در پیِ تو میگشتم. علاءالدین که مهرِ پدر را نچشیده بود، شاد شد و مرد را به خانه برد. مادر هرچند دلنگران بود، مهمان را گرامی داشت.
مردِ مغربی، که در حقیقت ساحری حیلهگر بود، علاءالدین را به خارجِ شهر برد. در دامنهی کوهی، آتشی برافروخت، گردِ سیاهی بر آن پاشید و کلماتِ غریبی گفت. زمین لرزید و سنگی به کنار رفت و پلکانی پدیدار شد که به دلِ خاک میرفت.
ساحر گفت: «ای پسر، در پایینِ این پلهها باغی است از درختانِ گوهر و چراغی کهنه بر طاقچه. به هیچچیز دست نزن، فقط چراغ را بیاور. این انگشترِ من را به دست کن تا تو را نگاه دارد.» علاءالدین پایین رفت. باغ را دید — درختانی که میوههایشان زمرد و یاقوت و الماس بودند — اما به یاد سپردِ سخنِ ساحر و فقط چراغ را برداشت.
هنگامِ بالا آمدن، علاءالدین به یاد آورد که جیبهایش تهیست و چند میوهی گوهر چید — نه از طمع، که به یادگار. وقتی بالا رسید، ساحر گفت: «اول چراغ را بده.» علاءالدین گفت: «بگذار اول بالا بیایم.» ساحر خشمناک شد، در را بست و علاءالدین در سیاهی زندانی ماند.
علاءالدین در تاریکی گریست. ناخواسته انگشترِ ساحر را با دستِ دیگر مالید. ناگهان نوری برخاست و جنّی بزرگ پدیدار شد: «من خادمِ این انگشترم. چه میخواهی؟» علاءالدین گفت: «مرا به خانهام برسان.» در یک چشمبرهمزدن، در آغوشِ مادر بود.
چراغِ کهنه را به مادر سپرد تا بشوید. مادر کمی آن را با کهنه پاک کرد و ناگاه جنّی بزرگتر از پیشین برخاست: «من خادمِ این چراغم. هرچه بخواهی، میآورم.» علاءالدین که از همه پیشین گرسنه بود، گفت: «سفرهای ساده برای من و مادرم بیاور.» سفرهای پُر از نان و میوه و کوزهی آب پدیدار شد.
علاءالدین جوانی بالغ شد. اما هرگز از جنِ چراغ به ناحق چیزی نخواست. میگفت: «جنّ خادمِ من نیست، یارِ من است. اگر هرچه خواستم گرفتم، خود را گم میکنم.» تنها وقتی به یاریِ همسایهای فقیر، یا برای ساختِ کاروانسرایی، یا برای دواکردنِ بیماری، از او یاری میخواست.
روزی شاهدختِ آن دیار، بدرالبدور، از کوچه میگذشت. علاءالدین که او را دید، دلش لرزید. اما به مادر گفت: «من فقیرم و او شاهدخت. اگر بخواهم با زرِ جنّ او را به دست آورم، عشقی نخواهد بود، خریدی خواهد بود.» پس نزدِ پادشاه نرفت با هدیههای فریبنده.
بهجای آن، علاءالدین در آن سالها کاروانسرایی ساخت، مدرسهای بنا کرد و آبراهی به دشتِ کمآب کشید. نامش در شهر آوازه یافت — نه به ثروت، که به دستگیری از فرودستان. شاهدخت بدرالبدور که از کارهای او شنید، خود به دیدارش رفت و چون او را دید، فهمید این مرد همان است که در دل میجست.
پادشاه نخست مخالفت کرد، اما چون فهمید علاءالدین نه داراییاش را بر سرِ او میگذارد و نه به نامش مینازد، بلکه به دستِ خود مدرسه را اداره میکند و آبراه را پاس میدارد، پذیرفت. عروسیِ سادهای در حیاطِ همان کاروانسرا برپا شد — نه با هزار شمعِ زرین، که با چراغهایی که مردمِ شهر خود آورده بودند.
ساحرِ مغربی پس از سالها از حالِ علاءالدین آگاه شد و در لباسِ بازرگانی به شهر بازگشت. میخواست چراغ را بدزدد. اما مادرِ علاءالدین که چشمی تیز داشت، بازرگانِ غریب را شناخت — همان ریشِ بلندِ سرخفام، همان نگاهِ آز. به علاءالدین خبر داد.
علاءالدین این بار از جنّ چیزی نخواست. خود به دیدارِ ساحر رفت، با چایی و حلوای دستپختِ مادر. نشست و گفت: «ای عمو، تو در آن روز چه میجستی؟ چراغ؟ یا چیز دیگر؟» ساحر در شگفت ماند. علاءالدین گفت: «هرچه جنّ به من داد، در سفرهی این شهر پراکندهام. اگر تو نیز با ما بنشینی و مدرسهای بسازی، نامِ تو هم خواهد ماند. اگر چراغ را بخواهی، اینک، تو را به آن سرزنش نخواهم کرد، اما چراغ به دستِ تنها، روشنایی نمیدهد.»
ساحر در نخست از سادگیِ علاءالدین خندید، اما در پایانِ آن شب، که سفرهای از نان و پنیر و شعرخوانیِ همسایگان دید، چیزی در دلش شکست. عبای سرخ را در حیاط نهاد و گفت: «تا امروز پنداشتم که جادو در کلمات و چراغهاست. اکنون میفهمم جادو در آن است که آدمی، آنچه دارد، با دیگران قسمت کند.» شب را در آن کاروانسرا ماند و دیگر نرفت.
و چنین بود که علاءالدین و بدرالبدور سالهای دراز در آن شهر زیستند. چراغِ جادو در طاقچهای ساده ماند و فرزندانِ علاءالدین میدانستند که آن، فقط یک چراغِ کهنه است — جادوی راستین در دستی است که میبخشد، نه در دستی که میگیرد.