در روزگارانِ دور، در شهرِ بغداد، جوانی بازرگان به نامِ سندباد زندگی میکرد. سندباد در خانهای پر از طلا و گوهر بزرگ شده بود، اما هرچه میگذشت، دلش بیشتر هوای دریا میکرد. میگفت: «دریا کتابی است که موجهایش صفحهاند و باد، خوانندهاش.»
یک روزِ صاف، سندباد بخشی از سرمایهاش را برداشت، کالاهای زیبا خرید و سوارِ کشتیِ بزرگی شد که قرار بود به سرزمینهای دور برود. ناخدا مردی بود ریشسفید و کاردان، و خدمه همه شاد و کارآزموده.
کشتی روزها روی آب راند. آبیترین آبیِ دنیا را دیدند، ماهیهای پروازکنان را تماشا کردند و شبها زیرِ آسمانِ پُرستاره به آوازِ موج گوش دادند. سندباد در دفترِ کوچکش هر روز چیزِ تازهای مینوشت.
روزی صبح، کشتی به جزیرهای رسید که گویی از دلِ آب رویده بود. سبز و آرام، با درختهایی کوتاه و خاکی نرم. ناخدا گفت: «کمی استراحت کنیم.» همه با شادی به جزیره رفتند.
سندباد و چند تن از خدمه روی خاک نشستند، آتشی برافروختند و دیگی روی آتش گذاشتند تا غذا بپزند. صدای خنده در جزیره میپیچید و همهچیز آرام بود.
اما کمی بعد، سندباد حس کرد زمینِ زیرِ پایش میلرزد. اوّل خیال کرد باد است؛ بعد فکر کرد زمینلرزه. ناخدا که از کشتی نگاه میکرد، ناگهان از بالای عرشه فریاد زد: «این جزیره نیست! این ماهیِ غولپیکری است که سالها روی آب خوابیده و خاک و گیاه روی پُشتش روییده! آتش بیدارش کرده!»
سندباد و خدمه با تمامِ توان به سمتِ کشتی دویدند. ماهیِ بزرگ کمکم تکان میخورد و آب از کنارههایش به آسمان میجهید. ناخدا دستور داد کشتی را جلو ببرند تا کسی از خدمه جا نماند.
سندباد آخرین کسی بود که میدوید. تختهای چوبی از کشتی به طرفِ او انداختند. سندباد تخته را گرفت و خود را بالا کشید — درست لحظهای که ماهی به زیرِ آب رفت و موجِ بلندی بلند شد. ناخدا فریاد زد: «همه هستند؟» و خدمه یکییکی پاسخ دادند: «هستم! هستم!» هیچکس گم نشده بود.
کشتی تا چند روز روی موجهای ناآرام راند. سندباد هنوز از ترس میلرزید، اما در دلش چیزی تازه شکفته بود: فهمیده بود که دریا، هم زیبا است و هم پُر از راز؛ و آدمِ هوشمند، پیش از نشستن روی هر خاکی، باید با چشمِ باز نگاه کند.
بعد از چند هفته، کشتی به بندری دور رسید. سندباد کالاهایش را فروخت و چیزهای زیبا خرید: ادویههای خوشبو، پارچههای ابریشمی و سنگهای قیمتی. ناخدا گفت: «سندباد، تو در این سفر مردیتر شدی.»
در راهِ بازگشت، سندباد در دفترش نوشت: «هر جزیرهای که سبز است، خاک نیست. گاهی پُشتِ یک ماهیِ بزرگ است. سفر، آدم را وامیدارد که زیرِ پایش را هم بشناسد.»
وقتی کشتی به بغداد رسید، سندباد ثروتمندتر از پیش بود، اما چیزی گرانبهاتر از طلا با خود آورده بود: تجربه. شبِ اوّلِ بازگشت، خانواده و دوستان دورِ او جمع شدند و سندباد قصهی ماهی-جزیره را برایشان تعریف کرد.
کودکانِ همسایه با چشمهای گرد به او خیره ماندند و پرسیدند: «سندباد، دوباره به سفر میروی؟» سندباد لبخند زد و گفت: «بله. دریا هنوز شش قصهی دیگر برای من دارد. اما این بار، با چشمهای بازتر میروم.»
و اینطور بود که سفرِ اوّلِ سندبادِ بحری به پایان رسید — نه با غم، که با درسی شیرین: دنیا پُر از شگفتی است، و هر شگفتی، با اندکی هوش و همراهیِ خوب، به ماجرایی بهیادماندنی بدل میشود.