در تاریخِ ادبیاتِ فارسی، کمتر شاعری را میتوان یافت که همزمان استادِ بیبدیلِ قصیدهی کهن باشد و هم پژوهشگرِ بزرگِ نثرِ فارسی و هم روزنامهنگار و آموزگارِ دانشگاه. محمدتقی بهار، ملقب به «ملکالشعرا»، چنین چهرهای است: پلی میانِ سنتِ هزارسالهی شعرِ فارسی و جهانِ نوِ سدهی چهاردهم. او را آخرین قصیدهسرای بزرگِ زبانِ فارسی خواندهاند — کسی که توانست زبانِ فردوسی و فرخی را در روزگارِ تازه زنده نگه دارد و در همان حال، از آزادی، دانش و میهن به زبانِ روز سخن بگوید.
از مشهد تا کرسیِ استادی
محمدتقی بهار در سالِ ۱۲۶۵ خورشیدی در مشهد زاده شد. پدرش، میرزا محمدکاظمِ صبوری، خود شاعر و دارندهی لقبِ «ملکالشعرای آستانِ قدسِ رضوی» بود و همین لقب پس از او به پسر رسید. بهار در کودکی زیرِ نظرِ پدر و استادانِ ادبِ خراسان پرورش یافت و از همان نوجوانی نشانههای نبوغِ شاعری در او پیدا بود. آشناییِ ژرف با دیوانِ شاعرانِ کهن، بهویژه استادانِ سبکِ خراسانی، شالودهی زبانِ استوارِ او را ریخت.
زندگیِ بهار آمیزهای از شعر و دانش و کوششِ فرهنگی بود. او روزنامهی «نوبهار» را در مشهد بنیاد نهاد و از راهِ نوشتار و شعر، اندیشههای نو و آرمانِ روشنگری را میانِ مردم گستراند. در سالهای میانهی عمر بارها سختی و تبعید دید، اما سرانجام به آموزش و پژوهش روی آورد و استادِ ادبیاتِ فارسیِ دانشگاهِ تهران شد. او در سالِ ۱۳۳۰ خورشیدی در تهران درگذشت و مجموعهای گرانبها از شعر و پژوهش را برای زبانِ فارسی به یادگار گذاشت.
میراثِ بازگشتِ ادبی
برای شناختِ جایگاهِ بهار باید به جریانی بهنامِ «بازگشتِ ادبی» بازگشت. پس از دورانِ سبکِ هندی که زبانِ شعر را پیچیده و پرمضمون کرده بود، گروهی از شاعران کوشیدند به سادگی و استواریِ سبکِ خراسانی و عراقی بازگردند. بهار میراثدار و اوجِ همین جریان است؛ اما هنرِ او در این بود که قالبِ کهن را با محتوای نو آشتی داد. قصیدهای که او میسرود، از نظرِ زبان و وزن همنشینِ فرخی و منوچهری بود، اما درونمایهاش میتوانست دانش، آزادی، وطن یا حتی توصیفِ پدیدههای تازهی جهانِ نو باشد.
مرغِ سحر ناله سر کن / داغِ مرا تازهتر کن
— ملکالشعرا بهار
تصنیفِ «مرغِ سحر» که با آهنگِ مرتضی نیداوود جاودانه شد، شاید شناختهشدهترین سرودهی بهار در میانِ مردم باشد؛ نمونهای از پیوندِ شعرِ او با موسیقیِ ایرانی و نمادی از آرزوی رهایی و سپیدهدم که در دلِ بسیاری میتپید. همین تصنیف نشان میدهد که زبانِ فاخرِ بهار، هرگاه میخواست، میتوانست به سادگی و صمیمیتِ آواز نیز نزدیک شود.
مضامینِ شعرِ بهار
- وطندوستی و آزادیخواهی — نه بهمثابهی شعار، که در زبانی فاخر و آراسته به صنایعِ کهن.
- ستایشِ دانش و خرد — بهار شاعری بود که به آموزش و پیشرفتِ فرهنگی باور داشت.
- توصیفِ طبیعت — قصیدههای او سرشار از تصویرهای دقیق و رنگین از بهار و کوه و آسمان است.
- اندرز و حکمت — در قطعهها و مثنویهای او، رگهای نیرومند از پند و تأملِ اخلاقی دیده میشود.
زبانِ بهار، ترکیبی کمیاب از فخامتِ کهن و روشنیِ امروزی است. او میتوانست قصیدهای بلند در وزن و آرایهی سبکِ خراسانی بسراید و در همان حال چنان روشن سخن بگوید که خوانندهی امروزی نیز آن را بهآسانی دریابد. همین توانایی، او را به حلقهی پیوندِ میانِ کهن و نو بدل کرد؛ شاعری که پشت به گذشته نکرد، اما در گذشته نیز نماند.
بهارِ پژوهشگر: سبکشناسی
بهار تنها شاعر نبود؛ او یکی از بنیانگذارانِ پژوهشِ نوینِ ادبی در ایران است. کتابِ سهجلدیِ «سبکشناسی» او، که به تاریخِ تحولِ نثرِ فارسی میپردازد، تا امروز از منابعِ بنیادینِ دانشِ ادبیاتِ فارسی بهشمار میرود. او همچنین در تصحیحِ متونِ کهن و پژوهشِ تاریخِ ادبیات دست داشت. این جنبه از کارِ بهار نشان میدهد که شناختِ او از زبانِ فارسی، نه شهودیِ صرف، که برآمده از پژوهشی روشمند و ژرف بود — و همین، رازِ استواریِ زبانِ شعرِ اوست.
نکتهبهار را «ملکالشعرای بهار» میخوانند، اما او بیش از یک شاعرِ ملقب بود: آموزگار، پژوهشگر، روزنامهنگار و نگهبانِ زبانِ فارسی در گذرگاهِ دشوارِ سنت به تجدد.
برای خواندنِ گزیدهای از قصیدهها و سرودههای ملکالشعرا بهار و آشناییِ بیشتر با زندگی و آثارِ او، به صفحهی شاعر سر بزنید.
صفحهی ملکالشعرا بهار