شمشیر دو رویه کار یک رویه کند لوقا معنی رجز را ندانست ولی از برای تعظیم صلیب که بر روی او نصب کرده بودند دست بر روی خویشتن مالیده دست خود را ببوسید و نیزه بسوی شرکان حوالت کرد شرکان حمله او را رد نمود پس از آن زوبین گرفته بسوی شرکان بینداخت چون شهاب ثاقب برفت مردم فریاد بر کشیدند و بشرکان بترسیدند چون زوبین بشرکان نزدیک شد شرکان آنرا بهوا اندر بربود مردم از آن جلادت بحیرت در ماندند پس شرکان آن زوبین را با همان دست که ربوده بود چنان باهتزاز آورد که نزدیک شد دونیمه شود و بر هوا بینداخت بدانسان که از دیده غایب شد و با دست دیگر زوبین را بگرفت و بسوی لوقا بینداخت لوقا نیز خواست که آنرا چنانکه شرکان ربوده بود برباید شرکان بشتاب هر چه تمامتر زوبین دیگر بدو بینداخت و بمیان صلیب که بر روی لوقا نقش کرده بودند بر آمد در حال جان بمالک دوزخ سپرد چون کفار دیدند که لوقا بن شملوط کشته شد روی خود را طپانچه زدند و استغاثه براهبان دیرها بردند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و یکم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت کفار بر سر و روی خود بزدند و استفاثه براهبان دیرها کردند پس همه در یکجا گرد آمدند و تیغها و نیزه ها بکف آوردند و از برای خون ریختن هجوم آور شدند هر دو لشکر بهم ریختند سینه های یلان جولانگه سم اسبان شد و مغز شجاعان غلاف شمشیر دلیران گشت همی زدند و همی کشتند تا از کار بماندند و جهان را ظلمت شب فرو گرفت آنگاه هر دو اشگر از هم جدا شدند و دلیران از بسیاری زدوخورد چون باده نوشان مست و مدهوش بودند و از کشته در روی زمین پشته بود و از لشگریان بسیار کس مجروح افتادند پس از آن ملک شرکان با برادرش ضوء المکان و حاجب و وزیر دندان در یکجا نشستند شرکان گفت حمد خدا را که هلاکت بکافران روی نموده ضوء المکان گفت پیوسته باید شکر خدا بجا آوریم که پس از قرنها کردار تو با لوقای ملعون در زبانها گفته خواهد شد پس شرکان با حاجب گفت که بیست هزار سوار با وزیر دندان بردار و بکنار دریا شو و در گودالهای کنار دریا پنهان شوید چون کفار که در کشتی نشسته اند بدر آیند و لشگر ما با ایشان جنک کنند و روی از جنگ بر تافته چنان مینمایند که شکست خورده اند آنگاه لشکر کفار چیره گشته لشگریان ما را تعاقب خواهند کرد پس شما از کمین بدر آئید و بر ایشان حمله آورید و نگذارید که بسوی دریا باز گردند حاجب فرمان بپذیرفت در حال وزیر دندان را با بیست هزار سوار برداشته روانه گشتند چون صبح بدمید کفار بکنار دریا برآمدند و سوار گشته اسب براندند و قصد کر و فر کردند و تیغها و سنان نیزه ها درخشان گشت و آسیای مرک بمردان و دلاوران همیگشت و سرها از تن پریدن همی گرفت زهره ها بترکید و اسبان در خون فرورفتند و سپاه اسلام صلوات
و سلام برسید انام فرستادند و به ثنای ملک علام مشغول بودند و اما لشکر کفار به صلیب و زنار ثنا میگفتند پس ضوء المکان و شرکان با سپاهیان عقب نشستند و اظهار هزیمت کردند لشکر کفر بر ایشان جری گشتند و بطعن و ضرب پرداختند منادی ایشان ندا داد که ای پرستندگان مسیح و پیروان دین صحیح و چاکران جاثلیق بشارت باد بر شما که لشگر اسلام بگریختند باید بر ایشان بتازید و شمشیر بر ایشان بیازید و باز نگردید و گرنه از دین مسیح بری خواهید بود و ملک افریدون گمان کرد که سپاه کفر غلبه کرده و نمیدانست که این از حسن تدبیر مسلمانان است پس ملک افریدون بشارت بملک روم فرستاد و او را از چیره شدن کفار با خبر گردانید و گفت که در کار ما این گشایش از فضله راهب اکبر است پس از آن کفار صلا بیکدیگر زدند که بکوشید و خون لوقا بگیرید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نود و دوم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت کفار صلا بیکدیگر زدند که بکوشید و خون لوقا را از لشگر اسلام بگیرید و ملک روم نیز فریاد میزد که خسون ملکه ابریزه را بگیرید پس درین زمان ضوء المکان بانگ بر مسلمانان زد که ای پرستندگان پروردگار یگانه بدانید که بهشت در زیر سایه شمشیرهاست خدا را از خویش خوشنود گردانید و دشمنان دین را هلاک کنید که ناگاه شرکان با سپاهی که با او بودند بر کفار حمله کردند و راه گریز به ایشان بگرفتند شرکان در میان صفها جولان همیکرد که ناگاه سواری گلعذار بکفار حمله آورد:
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پای و دست
چون شرکان او را بدید گفت ای جوان ترا به قرآن سوگند میدهم که تو کیستی که خدا از تو خوشنود شد سوار گفت چه زود مرا فراموش کردی نه من با تو دیروز عهد بستم پس نقاب از رخ برکشید آفتابی پدیدار شد شرکان دید که ضوء المکان است شرکان فرحناک شد ولی بر وی بترسید و با او گفت ای پادشاه زمان خود را بمهلکه مینداز که دشمنان ترا هدف تیر گردانند ضوء المکان گفت من خواستم که در جنگ با تو برابری کنم و در پیش روی تو از جان خویش بگذرم پس از آن سپاه اسلام بر کفار گرد آمدند و از همه سو اطراف ایشان بگرفتند و باندازه ای که سزاوار بود جهاد کردند و بنیان کفر را از هم فروریختند ملک افریدون چون حادثه بدید پشیمان گشت و افسوس خورد آنگاه گریز را آماده گشتند و بقصد کشتیها بکنار دریا همیگریختند که ناگاه سپاه خون آشام اسلام که در کنار دریا کمین کرده بودند بدر آمدند و ایشانرا احاطه کردند و جمعی از مسلمانان روی یکسانی که در کشتی بودند بیاوردند ایشان بعضی از بیم خودشان را بدریا افکندند و بعضی کشته تیغ دلیران شدند نزدیک بصد هزار تن از آن گرازها هلاک شدند و مسلمانان بجز بیست کشتی همه کشتیها را با اموال و ذخایر بگرفتند و در آن روز مسلمانان چندان غنیمت آوردند که تا آنروز کس چنان غنیمت نبرده بود و از جمله غنیمت پنجاه هزار اسب بود و سایر ذخایر چندان بود که بشمار اندر نمیآمد مسلمانان را کار بدینگونه شد و اما کار گریختگان چون ایشان به قسطنطنیه رسیدند هنگامی بود که بگفته ذات الدواهی ملک افریدون بزیور بستن شهر فرمان داده بود و مردم نیز شهر را زیور بسته و به شادی و انبساطا میان آنها بود دیدند نشاط و شادی ایشان بغم و حزن مبدل شد مردم گریان گشتند و آوازها بناله و خروش بلند شد و ملک را از کشته شدن لوقا نیز بیاگاهانیدند جهان در چشمش تیره شد و دانست که شکستشان پیوند نخواهد گرفت و این کجی راست نخواهد شد پس بماتم اندر شدند و ناله بلند کردند چون ملک روم با ملک افریدون ملاقات کرد و از حقیقت حال آگاهیش بداد و گفت که گریختن مسلمانان از راه خدعه و حیله بوده است و نیز گفت بجز اینها که بدینجا رسیده اند دیگر بانتظار سپاه مباش که همگی کشته و دستگیر گشته اند ملک افریدون بیهوش افتاد چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک افریدن بیهوش افتاد چون بهوش آمد شکایت بذات الدواهی برد که او محتاله و مکاره بود و پلکهای سرخ و روی زرد و چشم احول و تن مجزوب و موی سرخ و سپید و پشت گوژ داشت و آب دماغش پیوسته فرو میریخت و لکن کتب اسلام خوانده و به بیت الله الحرام سفر کرده بود و در بیت المقدس دو سال مانده بود که از ملتها آگاه شود و همۀ مکرها بیاموزد الغرض او آفتی از آفات و بلیتی از بلیات بود که بهیچ کیش و آئین پرستش نکردی و پیوسته در نزد پسرش ملک حردوب از برای کنیزکان باکره که در آنجا بودند بسر میبرد زیرا که طبق زدن را دوست میداشت و اوقات خود را اغلب بدین کار بسر میبرد و چون طبق میزد از غایت لذت زمانی بیهوش میافتاد و از کنیزکان هر که خواهش او را میپذیرفت از بهر او احسانها میکرد و هر که از سخن او سرپیچ میشد در هلاک او همی کوشید و ملکه ابریزه آن عجوز را بسی ناخوش داشتی و هرگز با او نخفتی زیرا که رایحه فسوه اش از جیفه گندیده تر و تن او از خار گزنده تر بود الحاصل بحدیث مکر او بازگردیم پس آن محتاله مکاره با بزرگان لشکر کفار بسوی لشگر اسلام رفتند پس از آن ملک حردوب با ملک افریدون گفت ای ملک ما را بدعای راهب بزرک حاجت نیست ما بتدبیرات و حیل مادرم ذات الدواهی پیروی کنیم تا ببینیم که با سپاه مسلمانان چه مکرها کند و چگونه دام حیله بگسترد زیرا که مسلمانان را دلیری و شجاعت تا بدینجا آورده نزدیکست که ما را احاطه کنند چون ملک افریدون این سخن بشنید بسی هراس کرد و بر بیمش بیفزود در حال بهمۀ ولایات فرمان نوشت که باید هیچکس تخلف نورزد پرستندگان صلیب و زنار و تابعان ملت نصرانیه خاصه اهل حصون همه باید سواره
و پیاده مردان و زنان و کودکان در اینجا حاضر آیند که لشکر اسلام بدین سرزمین آمده اند و باید پیش از آنکه کار خرابتر شود بیایند ملک افریدون را کار بدینسان شد و اما ذات الدواهی با همراهان خود به خارج شهر در آمد و جامه بطرز بازرگانان مسلمانان بر ایشان بپوشانید و صد بار متاع حریر انطاکی و دیبای ملکی برداشته بود و از ملک افریدون کتابی باین مضمون گرفته بود که اینان بازرگانان شام هستند و در شهر ما بودند کس باینان متعرض نشود و اینها را نیازارد و ده یک نگیرد تا ببلاد خود برسند زیرا که بازرگانان سبب آبادی شهرهایند و ایشانرا با جنگ و جدال کاری نیست پس از آن آن پلیدک با همراهان خود گفت قصد من اینست که در هلاک مسلمانان حیلتی سازم ایشان گفتند بر آنچه خواهی ما را حکم کن که بطاعت اندریم پس جامه پشمین و سفید بپوشید و پیشانی خود را زخم کرد بدانسان که داغ بنهند پس روغنی را که خود تدبیر کرده بود بدانجا بمالید که پیشانی او پرتو همی افکند و آن پلیدک تن نزار داشت پس ساقهای خود را در قید کرد و تا نزدیک لشگر اسلام برفت آنگاه قید را بگشود و اثر قید بر ساقهای او بماند و روغنی برو بمالید و همراهان خود را فرمود که او را سخت بزنند و بصندوقش بگذارند ایشان گفتند ترا چگونه توانیم زد که تو خاتون ما هستی و مادر ملک حردوبی گفت الضرورات تبیح المحظورات و گفت از آنکه مرا بصندوق اندر بگذارید با بارها به اشتران بار کنید و از میان لشگر اسلام بگذرید و از هیچ چیز باک مدارید و هرگاه کسی از مسلمانان بشما متعرض شود شما چارپایان را با بارها باو بدهید و بنزد ملک ایشان ضوء المکان به دادخواهی بروید
و بگوئید که ما در بلاد کفر بودیم کس از ما چیز نمیگرفت بلکه منشوری از برای ما می دادند که کسی ما را نیازارد چگونه شما اموال ما را همی تازید و اگر از شما بپرسد که از دیار کفر چه سود آورده اید بگوئید بهترین سودها این بوده است که مردی زاهد را پانزده سال بود که بسردابه اندر کرده بودند و او را می آزردند آن زاهد مسلمان استغاثه می کرد ولی کسی به فریاد نمی رسید و ما را بدین کار آگاهی نبود تا اینکه مدت ها در قسطنطنیه بماندیم کالای خود را تماماً فروخته متاع دیگر بخریدیم و آماده رحیل گشتیم همان شب با یاران نشسته حدیث سفر با همدیگر میگفتیم ناگاه نقشی بدیوار اندر یافتیم چون نزدیک رفتیم دیدیم که آن صورت بجنبش آمد و گفت ای مسلمانان در میان شما کسی هست که با پروردگار معامله کند گفتیم چگونه معامله کنیم آن صورت گفت که خدا مرا گویا کرد و بسخن در آورد تا یقین شما محکم شود و در دین خود اهتمام کنید و از بلاد کفر بیرون رفته بسوی لشکر مسلمانان شوید که در میان ایشان سیف رحمان و دلیر زمان ملک شرکان هست که قلعه قسطنطنیه را بگشاید و گروه نصرانیه را هلاک کند چون سه روز راه بروید دیری پدید آید که آنرا دیر مطروحه نامند و بدانجا صومعه ای هست شما با نیت درست بدان صومعه روید و در رفتن بدانجا دل قوی دارید زیرا که در آنجا مردیست عابد و زاهد از مردم بیت المقدس که عبدالله نام دارد و او دین دار ترین مردم است و خداوند کرامات است راهبی او را فریب داده مدتی است که بسر دابه اندر بزندان کرده خلاص یافتن او سبب خوشنودی پروردگار است پس از آن با ملک شرکان بگوئید که چون ما این سخنان از نقش دیوار شنیدیم دانستیم که آن عابد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و چهارم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون ما این سخنان از نقش دیوار شنیدیم دانستیم که آن عابد از بزرگان صلحاست و از بندگان خاص پروردگار است پس سه روز سفر کردیم و بآن دیر پرسیدیم بسوی آن دیر رفته یکروز به رسم بازرگانان به بیع و شری در آنجا بماندیم چون شب برآمد و تاریکی جهان را فرا گرفت بسوی آن صومعه که سردابه در آنجا بود روان گشتیم از سردابه آواز تلاوت قرآن شنیدیم پس از تلاوت آیات این دو بیت شنیدیم
مظلوم چون بخانۀ زندیق مصحفم
محروم چون ز چشمۀ حیوان سکندرم
نی هیچ دستگیر درین غم مساعدم
نی هیچ پایمرد درین کار یاورم
چون عجوز ذات الدواهی سخن بدینجا رسانید با یاران گفت که چون شما مرا بلشگر اسلام رساندید و بدانسان که شما را بیاموختم با اسلامیان سخن گفتید آنگاه من دانم که چگونه حیله بکار برم نصاری عجوزا را سخت بزدند و دست او را بوسیده بصندوق اندرش نهادند و با صندوقهای حریر و دیبا بچارپایان بار کرده بسوی لشگر اسلام روان شدند آن عجوزک پلیدک را تدبیر و تمهید این بود و اما لشگر اسلام چون خدا بدیشان نصرت داد و بر خصم چیره شدند و غنیمت فراوان از کشتیها برده با همدیگر بنشستند و حدیث همیگفتند پس ضوء المکان با شرکان گفت که خدا به سبب عدل و انصاف بما یاری نمود و اکنون در پرستش پروردگار باید سستی نکنی و از آنچه من گویم سرنپیچی شرکان گفت فرمان ترا بجان بپذیرم پس دست دراز کرده دست برادرش ضوء المکان را بگرفت و گفت اگر خدا ترا پسری عطا فرماید دختر خویش قضی فکان را بدو کابین کنم ضوء المکان از آن سخن فرحناک شد آنگاه وزیر دندان با ایشان گفت بدانید که خدا بسبب اینکه ما از جان گذشتیم و ترک اهل و وطن کردیم ما را نصرت داد و اکنون رأی من اینست که بر اثر کفار بتازیم و ایشان را محاصره کرده جنک کنیم شاید که خدا ما را بمقصود برساند و اگر بخواهید باین کشتیها بنشینید و بدریا اندر شوید و ما نیز از راه بیابان همیرویم تا آتش جنک بیفروزیم پس وزیر دندان ایشان را بجدال و قتال ترغیب همیکرد و این دو بیت همی خواند:
یا ما سر خصم را بکوبیم بسنک
یا او تن ما بدار سازد آونک
القصه درین زمانۀ با فرهنک
یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ
چون وزیر دندان شعر بانجام رسانید ضوء المکان سپاه را بسوی قسطنطنیه فرمان رحیل داد لشگریان کوچ کرده همیرفتند تا بمرغزاری فراخنای برسیدند چون شش روز بود که بیابانها می پیمودند و از آب و گیاه دور بودند و آن مکان را دیدند که چشمه های روان و درختان بارور دارد و در سبزی و خرمی چنانست که شاعر گفته :
هوای خوش و بیشه های فراخ
درختان بیخ آور و سبز شاخ
شمیم گل و ناله فاخته
چو باران محرم بهم ساخته
پس ضوء المکان برادر خود شرکان را آواز داد و با او گفت که در دمشق چنین نزهتگاه نیست باید تا سه روز در اینجا اقامت کنیم پس در آنجا فرود آمدند ناگاه آواز جرسی شنیدند ضوء المکان پرسید که آواز درای چیست گفتند قافله بازرگانان شام است که درین مکان از بهر راحت فرود آمده بودند ساعتی نگذشت که بازرگانان نالان و فریاد کنان به داد خواهی نزد ملک آمدند و گفتند ای ملک ما را به بلاد کفر اندر غارت نکردند چگونه برادران دین اموال ما به یغما همی برند پس کتاب ملک قسطنطنیه بدر آوردند ملک شرکان کتاب گرفته بخواند و گفت بزودی مال را بشما باز پس دهیم و لکن پس ازین در بلاد کفر تجارت نکنید گفتند ای ملک خدا مارا ببلاد کفار آورد که به غنیمتی برسیم که تا اکنون هیچیک از غازیان بچنین غنیمت نرسیدهاند و شما نیز در همین سفر بچنین غنیمت نرسیده اید ملک شرکان با ایشان گفت بکدام غنیمت رسیده اید بازرگانان گفتند که این راز بر تو آشکار نکنیم مگر در جایی که خلوت باشد زیرا که اگر این کار فاش گردد سبب هلاکت ما و هلاکت هر کس که بعد ازین به بلاد روم آید خواهد بود پس ضوء المکان و شرکان ایشان را بخلوت بردند و ایشان حدیث زاهد را همیگفتند و همیگریستند تا آنکه شرکان و ضوء المکان نیز گریان شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و پنجم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون نصاری گریان گشتند و شرکان و ضوء المکان نیز از گریستن ایشان بگریستند پس بازرگانان حکایت بدانسان که عجوزک پلید آموخته بود بیان کردند و گفتند که زاهد را از زندان خلاص داده دیر بان را بکشتیم و بشتاب هر چه تمامتر بگریختیم ولکن شنیدیم که در آن دیر بسی سیم و زر و گوهر است پس شرکان را دل بر آن زاهد بسوخت و بر وی رحمت آورد و گفت زاهد را حاضر کنید بازرگانان صندوق را آورده بگشودند و آن پلیدک را بیرون کردند چون نزار و سیاه رنگ و علامت قید و زنجیر در ساقهای او بود ضوء المکان و حاضران گمان کردند که او از بهترین بندگان و نکوترین پرهیزگاران است خاصه نور پیشانی او دلالت میکرد که او مردیست بزرگوار پس ضوء المکان و شرکان بحالت او گریان شدند و دست و پای او را ببوسیدند آنگاه پلیدک بایشان اشارت کرد که گریه مکنید و بسخن من گوش دارید پس ایشان از گریه و ناله باز ایستادند آن پلیدک گفت که من بهر چیزی که پروردگار بر من پسندیده است راضی و خوشنودم زیرا که این بلیه از بهر امتحان من بوده است و هر که از بلاها شکیبا نشود به بهشت نخواهد رسید و مرا آرزو اینست که از بلاها شکایت نکنم و با خوشنودی بشهر خویش شوم و در زیر سم اسبان مجاهدین جان سپارم پس از آن این دو بیت بخواند:
غازی آن باشد که جهدش در غزا
خاص بهر ایزد کافی بود
و انکه قرب میر و نام و ننک جست
نیست غازی مردک لافی بود
پس از آن اشک خونین از دیدگان فروریخت شرکان بر پای خاست و دست او را بوسه داد و فرمود که خوردنی از بهر او حاضر آوردند او گفت که پانزده سال است من روزها روزه همیدارم چگونه الحال روزه بخورم که پروردگار مرا خلاص داده و شر کفار از من دور کرده من تا غروب چیزی نخواهم خورد چون هنگام شام شد ضوء المکان و شرکان بهر او خوردنی حاضر آوردند و گفتند ای زاهد چیزی بخور آن پلید گفت این وقت نه وقت چیز خوردنست بلکه وقت عبادت پروردگار است پس بنماز ایستاده شب را بپایان رسانید و تا سه روز و شب بدینسان بود چون ضوء المکان او را باینحالت بدید اعتقاد نیک باو بهمرسانید و با شرکان گفت که خیمه ای از برای این عابد بفرما برپا کنند و خدمتگذار از بهر او بگذار چون روز چهارم شد عجوز عالم سوز طعام خواست همه گونه خوردنی حاضر آوردند هیچ چیز نخورد مگر نیمه قرصه با نمک بخورد و بنماز برخاست شب همه شب در نماز ایستاده بود شرکان با ضوء المکان گفت این مرد از علایق رسته و از خلایق گسسته و دنیا را ترک کرده اگر این جنک و جهاد مرا در پیش نبود من نیز بترک دنیا گفته در خدمت او تکمیل نفس میکردم اکنون همیخواهم که با او بخیمه اندر رفته ساعتی حدیث گویم ضوء المکان گفت مرا نیز ارادت بدین غایت است ولی فردا ما بجنک کفار و محاصرة قسطنطنیه روان هستیم بجز این ساعت فراغت نخواهیم یافت وزیر دندان گفت من نیز میخواهم که این زاهد را ببینم شاید که مرا دعایی کند که درین جنک کشته شوم و پروردگار خود را ملاقات کنم که از دنیا سیر گشته ام پس چون تاریکی شب جهان بگرفت هر سه باهم بنزد آن پلیدک رفتند دیدند که در نماز ایستاده بر حالت او رقت کردند
و گریستند ولی او بایشان التفتی نمیکرد تا اینکه شب از نیمه بگذشت آنگاه از نماز فارغ شد ایشان را تحیت بگفت و سبب آمدنشان باز پرسید و گفت چه وقت آمدید گفتند ای عابد صدای گریه ما نشنیدی گفت آنکس که در پیش پروردگار ایستاده او را از خود خبری نباشد او چگونه آواز دیگران بشنود ایشان گفتند که ما را خواهش این است که تو سبب اسیری خود بر ما بیان کنی و این شب ما را دعا بگوئی که دعای خیر تو از مملکت قسطنطنیه بهتر است چون عجوز سخن ایشان بشنید گفت بخدا سوگند که اگر شما بزرگان مسلمانان نبودید شما را از کار خویشتن آگاه نمیکردم و شکایت خود را جز خدا بکس نمیبردم و لکن شمارا از سبب اسیری خود آگاه کنم بدانید که من در شهر قدس با پاره ای از ابدال و خداوندان حال بودم و با ایشان بتواضع و فروتنی بسر میبردم اتفاقاً شبی گذارم بدریا افتاد و بر روی آب همیرفتیم ناگاه خود بینی و عجب از من پدید شد و با خود گفتم کیست که چون من به روی آب تواند رفت که قدمش تر نشود پس دل من قساوت گرفت و خدا محبت سفر در دل من جای داد و مرا بدین محنت گرفتار کرد به بلاد روم سفر کردم و یکسال در شهرهای روم بگردیدم و هیچ زمینی نگذاشتم مگر آنکه خدا را بپرستیدم چون بدین مکان رسیدم بآنکوه بالا رفتم در آنجا دیری و راهبی بود چون راهب مرا بدید از دیر بیرون شد و دست و پای مرا بوسه داد و گفت من ترا از آن وقت که به بلاد روم آمده ای دیده ام خوبی تو مرا به بلاد روم شوق مند کرده پس دست مرا بگرفت و بدیر اندر شد پس از آن مرا بخانه تاریکی برد چون بدانجا رفتیم مراغافل کرده در بروی من ببست تا چهل روز مرا بی نان و آب در آنجا گذاشت
و قصد راهب این بود که مرا بتلخی گرسنگی بکشد اتفاقاً کشیشی بدین دیر بیامد که دقیانوس نام داشت و ده تن خدمتگذار با او بودند و با خویش دختری آورده بوده ، ائیل نام که در حسن و جمال عدیل نداشت چون بدیر اندر آمدند راهب ایشان را از خبر من بیا گاهانید کشیش گفت در بگشائید زیرا که درین مدت از و پاره گوشتی که مرغانش بخورند نمانده پس در بگشودند مرا در محراب بنماز ایستاده یافتند که تسبیح و تحلیل میکردم و به پروردگار همی نالیدم چون مرا در آن حالت بدیدند راهب گفت این از افسونگران است چون ایشان کلام راهب بشنیدند همگی برخاستند و مراسخت بزدند باندازه ای که من آروزی مرک کردم و نفس خویش را ملامت گفتم و دانستم که اینها پاداش کبر و خود بینی است که از من سر زده بود و میگفتم ای نفس به عجب و کبر فرو شدی و ندانستی که خودبینی پروردگار را بخشم آورد و دل را قساوت افزاید و مردم را بآتش دوزخ برد پس از آنکه مرا بزدند پسر دا به باز گرداندند و در هر سه روز قرصه جوین و جرعه آب بمن میدادند و در هر ماه و دو ماه همان کشیش بدیر میآمد ولی دخترش تماثیل بزرگ شده بود زیرا که در آن زمان که من او را بدیدم نه ساله بود و مرادر زندان پانزده سال بگذشت و تمامت سال عمر تماثیل بیست و چهار سال بود و لکن در بلاد روم و در بلاد اسلام چنان خوب روئی ندیده بودم و پدرش از ملک افریدون بر آن دختر بیم داشت که مبادا ملک دختر را ازو بگیرد و دختر خویش را به مسیح بخشیده بود و جامه مردان پوشیده با پدر خود سوار کشتی و پدر او اموال خود را در آن دیر گذاشته بود زیرا که هر کس ذخیره گرانمایه داشت در آن دیر میگذاشت
و من بچشم خود در آن دیر بسی تحفهای قیمتی دیدم که در شمار نیاید و شما بر آن زر و سیم و گوهر و سایر ذخیره ها سزاوارتر از این کفار هستید شما آن مالها ازین دیر بگیرید و صرف غازیان مسلمانان کنید چون این بازرگانان بقسطنطنیه رفته کالای خود فروخته بودند و آن نقش که بر دیوار بوده است از کرامتی که خداوند مرا بآن گرامی داشته با بازرگانان سخن گفته بود و ایشان را بر حالت من آگاه کرده بود پس بازرگانان به دیر آمدند و راهب را پس از آزردن بسیار بکشتند و مرا برداشته فرار کردند و فردا شب تماثیل چنانچه عادت اوست به دیر اندر آید و پدرش نیز از ترسی که باو دارد از پی او روان گشته بدو ملحق شود اگر شما بخواهید که اینها را مشاهده کنید مرا با خود برداشته بسوی دیر روید که من اموال دقیانوس و سایر زر و سیم و گوهر که در آنجاست بشما بنمایم و من در نزد دقیانوس کنیز کی صاحب آواز دیدم ای خوشا آن آواز اگر بآن تلاوت کند و اگر شما بخواهید بدیر اندر شده پنهان شوید تا اینکه دقیانوس با دخترش بیایند شما دختر را بگیرید که او از برای ملک زمان ملک شرکان یا ضوء المکان زیبنده است چون ایشان سخنان او را شنیدند فرحناک شدند مگر وزیر دندان که سخنان او بعقل وزیر راست نیامد ولی از بهر خاطر ملک گوش میداد و از سخنان آن پلیدک حیران بود و آثار نپذیرفتن سخنان او از جبین وزیر آشکار میشد پس عجوزک پلید گفت که مرا بیم از آنست که کشیش بسوی دیر بیاید و سپاه را درین مرغزار دیده جسارت نکند که بدیر اندر شود پس ملک شرکان لشکریان را فرمان رحیل داد که بقسطنطنیه روان شوند و ضوء المکان گفت من همی خواهم که با صدتن سوار دلیر چارپایان بسیار برداشته برین کوه بالا رویم و مالی را که در دیر هست بچار پایان بار کرده بیاوریم پس در حال حاجب شوهر نزهت الزمان را بخواست و سرهنگان ترک و دیلم را حاضر آورد و گفت چون بامداد شود بسوی قسطنطنیه روان شوید و ای حاجب تو در رأی و تدبیر بجای من باش و رستم در جنگ نایب برادرم باشد و هیچکس را آگاه نکنید که ما با شما نیستیم که پس از سه روز بشما ملحق شویم پس از آن یکصد سوار شجاع دلیر بر گزیدند شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان با صد سوار چار پایان و صندوقها از برای باربستن اموال برداشتند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان صد سوار برداشته بسوی دیری که آن پلیدک نشان داده بود برفتند و چار پایان و صندوقها از برای ذخایر دیر برداشتند چون بامداد شد حاجب در میان لشکر ندای رحیل داد لشگر بکو چیدند و ایشان را گمان این بود که شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان بمیان لشکر اندرند سپاه را کار بدینگونه بود و اما شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان آنروز را بدانجا بماندند و آن نصاری که یاران ذات الدواهی و بهیئت بازرگانان بودند بی خبر از مسلمانان برفتند پس چون ظلمت شب جهان را فرا گرفت ذات الدواهی با ضوء المکان گفت برخیزید و با من بسوی دیر آیید و سپاهی قلیل با خود بردارید ایشان سخن عجوز بپذیرفتند آن پلیدک از غایت نشاط و انبساط قوت بگرفت و ضوء المکان میگفت منزه است پروردگاری که این زاهد را خوشحال کرد و قوتش بداد ما او را بدینسان ندیده بودیم و آن پلیدک پیش از وقت بملک قسطنطنیه کتابی با مرغ فرستاده او را از ماجرا آگاه کرده بود که ده هزار سوار دلیر از شجاعان روم بفرست که در دامنه کوه پنهان شوند تا من پادشاه مسلمانان را با برادر و وزیر ایشان بیاورم و نوشته بود که راهب دیر را باید بکشم که حیات من بی کشتن او صورت نبندد و بدانکه اگر حیله تمام شود دیگر یک تن از مسلمانان ببلاد اسلام زنده باز نگردد چون کتاب به افریدون ملک قسطنطنیه رسید در ساعت سپاه بخواست و فرمود که بزودی در دیر حاضر شوند کار کفار بدینسان شد و اما ملک شرکان و ضوء المکان
و وزیر دندان چون بدیر آمدند راهب ایشان را بدید پیش آمد که از حال ایشان باخبر شود زاهد گفت این پلید را بکشید او را کشتند پس از آن عجوزک پلید ایشان را بجائی برد که نذورات و صدقات بدانجا بود و از تحف و ذخایر بیش از آنچه با ایشان گفته بود بدر آورد و ایشان مال را جمع آورده بصندوقها نهادند و به چارپایان بار بستند و اما تماثیل و پدرش دقیانوس از ترس مسلمانان حاضر نگشتند ضوء المکان به انتظار تماثیل دختر دقیانوس سه روز در آنجا قیام کرد شرکان گفت ای برادر مرا خاطر بلشکر اسلام مشغول است و نمیدانم که حال ایشان چگونه شد ضوء المکان گفت ما که این خواسته بی شمر بدست آوردیم و تماثیل و پدرش نیز پس از شنیدن ماجرای سپاه روم نپندارم که بدیر بیایند بهتر آنست که بهمین قدر که خدا بما رسانیده است قناعت کنیم و برویم شاید پروردگار ما را یاری کند و قامه قسطنطنیه را بگشائیم آنگاه از کوه فرود آمدند و عجوز ذات الدواهی نمیتوانست ممانعت کند و سخنی بگوید از بیم آنکه مبادا بخدعه او آگاه شوند پس ایشان همیرفتند تا بکریوۀ تنگی رسیدند ناگاه ده هزار سوار دیدند که از کمین بدر آمده ایشان را بمیان گرفتند و با شمشیر و نیزه حمله آوردند ضوء المکان چون آن سپاه انبوه بی پایان را دید گفت اینها چگونه بر حال ما آگاه شدند شرکان گفت اکنون وقت سخن گفتن نیست هنگام شمشیر و نیزه زدن است دل قوی دارید و عزیمت را محکم کنید که این کریوه چون کوچه ایست بهر دو سو راه دارد
و بسید عرب وعجم سوگند که اگر کریوه چنین تنک نبود ایشان را نابود میکردم اگر چه صدهزار سوار بود ضوء المکان گفت اگر ما میدانستیم که چنین خواهد بود پنج هزار تن با خود نگاه می داشتیم وزیر دندان گفت در چنین تنگنائی ده هزار سوار می داشتیم سودی نبخشیدی و لکن یاری از پروردگار است و من این کویره را دیده ام و گریز گاههای آن را نیک دانسته ام با ملک نعمان هنگامیکه قسطنطنیه را محاصره کرده بودیم درین کریوه بوده ام در اینجا چشمه های خنک تر از برف هست با من بیائید پیش از آنکه سپاه کفار بر ما جمع آیند و راهها بر ما بگیرند از کریوه بدر رویم که همیترسم کفار قله های کوه را بگیرند و بر ما سنگها بپرانند آنگاه ما را علاجی نخواهد بود پس ایشان در بیرون رفتن از کویره شتاب کردند زاهد بایشان نگاه کرده گفت این همه بیم از چیست شما کسانی هستید که جانها به خدا فروخته اید و در بهای آن بهشت را گرفته اید بخدا سوگند من پانزده سال در زیر زمین بزندان اندر بودم هرگز ننالیدم و از خواست کردگار سرنپیچیدم شما نیز در راه خدا قتال کنید هر که از شما کشته جای او در بهشت خواهد بود چون این سخن از زاهد شنیدند حزن و اندوه ایشان برفت و ثبات ورزیدند تا این که سپاه از هر سو بدیشان گرد آمدند ضوء المکان دلیرانه جنگ همی کرد و مردان را با خاک یکسان کرده سرهای دلیران را از تن جدا میساخت تا اینکه گروه بیشمار از ایشان هلاک کرد در آن هنگام آن عجوزک پلید را دید که با شمشیر بکفار اشاره و ترغیب میکند که شرکان را بکشند و کفار نیز گروه گروه بکشتن ملک شرکان حمله میآوردند و شرکان چون شیر همی غرید و صفها همی درید
و گمانش این بود که از برکت دعای زاهد است که بکفار چیره میشود و با خود میگفت که نظر عنایت پروردگار با این زاهد است و سبب غلبه من از خلوص نیت اوست که کفار را میبینم که از من هراسانند و طاقت مقاومت من ندارند پس آن روز تا هنگام شام بقتال و جدال مشغول بودند چون ظلمت شب پرده فرو آویخت در غاری از آن کریوه فرود آمدند و در آن روز چهل و پنج تن از دلیران ایشان کشته شده بود چون در آن غار گرد آمدند زاهد را در میان خود نیافتند و ازین سبب اندوهگین شدند و گفتند شاید او نیز شهید گشته شرکان گفت من دیدم که او سواران مارا با اشارات ربانیه تقویت میکرد و آیات قرآنیه بدیشان همی دمید و درین سخن بودند که پلیدک مکاره حاضر شد و سریکی از سران سپاه کفار را که سرهنک بیست هزار سوار بود بدست گرفته بیاورد که آن سرهنگ را یکی از ترکان کشته بود و این پلیدک سر او را بریده و آورده است پس سر پیش روی شرکان بزمین انداخت شرکان چون این را مشاهده کرد بر پای خاست و گفت ایها العابد الزاهد المجاهد شکر خدا را که دیدۀ ما از دیدار تو روشن شد آن شیاد گفت ای فرزند امروز من شهادت همی خواستم بسی خود را بمیان لشکر کفار انداختم ولی ایشان از من هراس میکردند و میگریختند چون دو لشکر از هم جدا شدند مرا غیرت دین داری بجوش آمد بدین سرهنک که با هزار سوار برابرش میشمردند حمله کردم و سرش را از تن جدا ساختم و هیچ کس از کفار نزدیک من آمدن نتوانست اینک سر او را پیش شما بیاوردم چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد نیز لب از داستان فروبست
چون شب نود و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت آن مکاره میگفت سر سرهنک را من بریده پیش شما آوردم که دل شما را قوتی گرفته در جهاد دلیر شوید و خدا و خلق را خوشنود سازید و میخواهم که شما را مشغول جهاد کرده خود به لشکر گاه شما روم و بیست هزار سوار بیاری شما بیاورم تا این کافران را یکسره هلاک سازید شرکان گفت ای زاهد تو چگونه بسوی ایشان توانی رفت که راهها را سپاه کفار از هر سو بسته اند آن پلیدک گفت خدا مرا از دیده ایشان پنهان میسازد و مرا نمی بینند و آنکس که مرا بیند یارای اینکه روی بمن آورد نخواهد داشت زیرا که من در خدا فانی هستم و دشمن من دشمن اوست او خصم خود را تواند کشت شرکان گفت ای زاهد راست گفتی من ازین بزرگتر کرامات از تو دیده ام اگر الحال توانی رفت از برای ما بهتر است عجوز گفت همین ساعت بروم اگر تو نیز خواهی با من بیا که کس ترا نخواهد دید و اگر برادرت نیز بیایند مضایقه نیست ولی دیگری را نبریم زیرا که سایه ولی بیش از دو تن نمیپوشاند شرکان گفت من دست از یاران خود بر نمیدارم ولکن برادرم اگر بخواهد با تو بیاید باکی نیست که هم او از تنگنائی خلاص یابد و هم سواران را زود بما برساند و اگر وزیر دندان را نیز خواهش کند ببرد پس بدین رأی متفق شدند و عجوز گفت مرا مهلت دهید تا بروم و از حال کفار آگاه شوم که خفته اند یا بیدارند ایشان گفتند ما نیز با تو بدر آئیم و کارها بخدا می سپاریم آن مکاره گفت من سخن شما را بپذیرم ولی اگر آسیبی برسد مرا ملامت مکنید و گناه از خود بدانید راز من اینست که مرا مهلت دهید تا از ایشان آگاه شوم شرکان گفت برو ولی دیر مکن که بانتظار تو نشسته ایم پس در آن ساعت پلیدک بیرون رفت
و پس از رفتن او شرکان با برادرش گفت که این زاهد را کراماتی است آشکار از آن جمله کشتن این سرهنگ است که پشت کفار از کشتن این سردار بشکست ایشان بگفت و گو اندر بودند که پلیدک بازگشت و ایشان را وعده نصرت داد ایشان زاهد را ثنا گفتند و ندانستند که او حیله همی کند پس عجوز ضوء المکان را آواز داد ضوء المکان لبیک گویان پیش آمد عجوز گفت وزیر خود را بردار و بر اثر من بیا آن خبیثک کفار را خبردار کرده بود که ملک مسلمانانرا همین ساعت خواهم آورد کفار نیز فرحناک بودند که اندوه از ما نخواهد برد مگر کشتن ملک ایشان که او را بعوض سرهنک هلاک سازیم و یا گرفته نزد ملک افریدون ببریم پس عجوز ذات الدواهی روان شد و ضوء المکان و وزیر دندان نیز بر اثر او روان شدند پس عجوز ایشانرا همیبرد تا بمیان لشکرگاه کفار رسیدند کفار ایشانرا نظر میکردند ولی متعرض نمیشدند و عجوز حیله گر بدینسان بکفار سپرده بود چون ضوء المکان و وزیر دندان کفار دیدند و دانستند که کفار نیز ایشان را می بینند و متعرض نمیشوند با همدیگر گفتند که بخدا سوگند این از کرامات زاهد است و شک نیست که زاهد از خاصان کردگار است ضوء المکان گفت گمان دارم که کفار نابینا گشته اند ما ایشانرا میبینیم و ایشان ما را نمی بینند پس ایشان زاهد را سپاس و ثنا می گفتند و کرامات و زهد و عبادت او را همی شمردند که ناگاه کفار بر ایشان هجوم کردند و ایشانرا بگرفتند و گفتند دیگر کسی با شما هست که او را نیز دستگیر کنیم وزیر دندان گفت این مرد را نمی بینید که پیش روی ما ایستاده کفار گفتند بحق مسیح و رهبان و مطران که ما غیر شماکس نمیبینیم ضوء المکان گفت بخدا سوگند که گرفتاری ما پاداش بدکرداری خودماست چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت چون کفار برای وزیر دندان و ضوء المکان سوگند خوردند که جز شما کسی نمی بینیم پس از آن کفار قید بر دست و پای ایشان بنهادند و پاسبانان بر ایشان بگماشتند ایشانرا کار بدینجا رسید و اما ملک شرکان آنشب را بروز آورد علی الصباح با یاران خود برخاسته جنگ را آماده گشتند چون سپاه کفار ایشان را از دور بدیدند بانگ و ایشان زدند که ای گروه مسلمانان ما پادشاه و وزیر شما را دستگیر کرده ایم اگر شما از جنگ ما دست برندارید شمارا نیز باک بکشیم و اگر فرمان مارا بپذیرید و خودتان را بما واگذارید شما را نزد ملک افریدون بریم که با شما مصالحه کند بشرط اینکه از بلاد ما بیرون روید و بضرر ما نکوشید هرگاه از ما ایمن باشید و این سخن از ما بپذیرید نجات یابید و گرنه همگی هلاک خواهید شد ما شما را آگاه کردیم خود دانید چون شرکان سخن ایشان بشنید دانست که برادرش را با وزیر دندان دستگیر کرده اند اندوهش بسیار شد و بگریست و قوتش برفت و هلاک را یقین کرد و با خود گفت کاش میدانستم که سبب گرفتاری ایشان چه بوده است آیا از ایشان سوء ادبی نسبت به زاهد روی داده و یا اینکه کار دیگر اتفاق افتاده پس از آن بقتال پرداختند و گروهی بسیار هلاک ساختند لشکر کفار مانند مگسان که بشیرینی بجوشند بر آن چند تن مسلمان گرد آمدند ولی شرکان با آن چند تن چندان از کفار کشتند که خون از هر سو چون سیل برفت و از بسیاری کشته ها کربوه با قله کوه یکسان گشت چون شب درآمد فریقین از هم جدا گشتند و مسلمانان بهمان غار برفتند و از ایشان جز چند تن بر جای نمانده بود و آنروز سی و پنج سوار از ایشان کشته بودند اگرچه از کافران نیز چند هزار کشته شده بودند چون شرکان این حالت مشاهده کرد جهان بر او تنگ شد و با یارانش گفت اکنون چه باید کرد ایشان گفتند هر آنچه خدا خواسته است بدانسان شود چون روز شد سپاه اسلام از دو طرف در غار بگرفتند و هر که از کفار خواستی روی بدیشان بیاورد او را می کشتند و از در غار با سنان و نیزه او را دور میکردند تا این که روز سپری شد و ظلمت شب بگرفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نود و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت سپاه مسلمانان بر جنک کفار صبر کردند تا اینکه شب در آمد و در نزد ملک شرکان جز بیست و پنج تن نماند کفار با همدیگر میگفتند که کی باشد از جنک خلاص شویم بسی رنجور شدیم بعضی از کفار گفتند برخیزید بایشان هجوم آوریم و اگر بغار نتوانیم رفت آتش بایشان بیفروزیم اگر اطاعت کردند و خودشانرا بدست ما دادند اسیرشان بریم و اگر بدست نیامدند چندان آتش بیفروزیم که عبرت آیندگان شوند پس درین رأی متفق گشتند و هیزم بدر غار برده بیفروختند شرکان هلاکت را یقین کرد آنگاه سردار ایشان بآنکس که بآتش افروختن رای زده بود گفت کشتن این چند تن جز در پیش روی ملک افریدون روا نباشد تا اینکه آتش ملک فرو نشیند تدبیر اینست که اینها را دستگیر کرده بقسطنطنیه بریم و به ملک بسپاریم هر آنچه خود داند بایشان بکند پس سپاه و سرهنگان فرمان او بپذیرفتند و رأی او بپسندیدند و ایشان را گرفته بازوان ببستند و قید برپای ایشان بنهادند و پاسبان بر ایشان بگماشتند چون پاسی از شب بگذشت کفار بلهو و لعب وطعام و شراب مشغول شدند و به باده گساری بنشستند و هر یک در جائی مست بیفتادند شرکان و برادرش و سایر مسلمانان در قید بودند پس شرکان به برادرش نگاه کرده گفت ای برادر به چه حیله خلاص یابیم ضوء المکان گفت ای برادر چاره نمی بینم چون مرغ در قفس افتاده ایم شرکان در خشم شد و از غایت خشم چنان خمیازه کشید که زنجیر بگسیخت و برخاسته کلیدهای قید را از جیب رئیس پاسبانان بدر آورد و قید از ضوء المکان و وزیر دندان و دیگران برداشت و بایشان گفت همی خواهم که سه تن از پاسبانان کشته جامه ایشان را بپوشیم و شبیه رومیان شویم
و در میان سپاه بگردیم که اگر ما را ببینند نشناسند ضوء المکان گفت این رأی ناصواب است زیرا که از کشتن آنها مبادا که لشگر خبردار شوند و ما را بکشند رای وزین اینست که ازین تنگنای بدر شویم همگی این تدبیر بپسندیدند چون از کریوه اندکی دور شدند اسبها دیدند بسته خداوندان آنها خفته اند شرکان گفت باید هر یک از ما اسبی ازین اسبها بگیریم پس هریک یک اسب بگرفتند و از حکمتهای الهی کفار بیدار نگشتند پس شرکان ازین سو و آن سو بقدر کفایت اسلحه جنک فراهم آورد، بر اسبها بنشستند و همیرفتند که شرکان روی بیاران کرده گفت دیگر هراس مکنید که خدا پرده برما پوشانید و لکن مرا رأیی هست و شاید که صواب باشد و آن اینست که بفراز قله کوه بر شویم و همه بیکدفعه تکبیر بگوئیم و آوازها بکنیم که ای کفار سپاه مسلمانان برسیدند چون ایشان مست و مدهوش هستند این را حیله نپندارند و چنان گمان کنند که لشگر اسلام از هر سو بر ایشان احاطه کرده اند پس بهمدیگر در آویزند و از دهشت خواب و غلبه مستی تیغ بیکدیگر بکشند ضوء المکان گفت این رأی ناصواب است و صواب اینست که ما هیچ نگوئیم و بسوی لشگر خود رویم زیرا که چون تکبیر گوئیم ایشان بیدار گشته بر اثر ما بیایند و بما ملحق شوند آنگاه یکی از ما جان بدر نخواهد برد شرکان گفت بخدا سوگند که اگر بیدار شوند باکی نیست و مرا میل به اینست که با من موافقت کنید و یک دل شوید پس ایشان سخن شرکان بپذیرفتند و بفراز کوه برفتند و آوازها به تکبیر بلند کردند کوهها و سنگها و درختان از خشیت پروردگار با ایشان تکبیر گفتند کفار صدای ایشان شنیده بیدار گشتند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدم برآمد
گفت ای ملمک جوان بخت چون مسلمانان تکبیر گفتند کفار از صدای ایشان بیدار گشتند و سلاح جنگ پوشیدند و گفتند که دشمن روی بما گذاشته پس یکدیگر را همی کشتند تا بامداد شد اسرای مسلمانان را تفتیش کرده ایشان را نیافتند رئیس ایشان گفت این کار را اسیران با ما کرده اند بشتابید تا ایشان را بدست آوریم پس لشکر کفار سوار شده و همی تاختند تا بایشان برسیدند و احاطه کردند ضوء المکان چون ایشان را بدید بهراس اندر شد و با برادر گفت از چیزیکه میترسیدیم روی داد اکنون جز اینکه با دل قوی جدال کنیم گزیری و راه گریزی نداریم پس از کوه بزیر آمدند و تکبیر همی گفتند ناگاه صدای تهلیل و تکبیر و سلام به بشیر و نذیر از دور بگوش ایشان رسید چون نیک بدیدند سپاه مسلمین و دلیران موحدین بودند چون ایشان پرسیدند ضعفشان قوت گرفت و شرکان تکبیر گویان به کافران حمله کرد سپاه کفار از هم بپاشیدند لشگریان اسلام تاهنگام شام ایشان را عرصۀ شمشیر خون آشام کردند چون جهان تیره شد سپاه اسلام در یکجا جمع آمدند و آن شب را به خوشحالی بسر بردند چون روز روشن شد دیدند که بهرام سرهنک دیلمیان و رستم سرهنک ترکان با بیست هزار مرد شجاع آمده اند و سبب آمدنشان این بوده که چون امیر بهرام و امیر رستم و حاجب دمشق با لشکر اسلام برفتند و به قسطنطنیه برسیدند دیدند که رومیان قلعه بندی را آماده گشته از هر سو ذخیره گرد آورده اند و بر فراز برجها ایستاده اند چون سپاه اسلام برسیدند و چنان گروه انبوه در برجها دیدند امیر ترک با امیر دیلم گفت که ما ازین خصم که در شمار نیایند بمهلکه اندریم خاصه اگر بدانند که ملک شرکان و ضوء المکان
و وزیر دندان با ما نیست بر ما چیره خواهند شد و ما را یکسر هلاک خواهند کرد تدبیر اینست که تو ده هزار از موصلیان و ترکان برداشته و به همان مرغزار و همان دیر روی و ایشان را بیاوری پس امیر دیلم سخن بپذیرفت و تدبیر بپسندید و ده هزار سوار انتخاب کرده بسوی دیر روان شدند و سبب رفتن ایشان به دیر این بود و اما ذات الدواهی چون ملک شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان را گرفتار کفار کرد بر اسبی سوار شد و با کفار گفت همیخواهم بقسطنطنیه رفته در هلاک لشکر اسلام حیلتی کنم و گرفتاری ملک شرکان و ضوء المکان و وزیر دندان و هلاکت یارانشان باز گویم که چون این را بشنوند پراکنده شوند پس از آن ملک افریدون و ملک حردوب را آگاه گردانم تا سپاه بیرون بیاورند و مسلمانان را هلاک سازند و یک تن از ایشان زنده نگذارند پس آن پلیدک تا بامداد برفت چون روز شد و سپاه بهرام و رستم پدید آمدند او به نیستان اندر شد و اسب در آنجا پنهان کرده خود بیرون آمد و با خود میگفت شاید سپاه اسلام است که در قسطنطنیه شکست یافته همی آیند چون نزدیک شد دید که علمهای ایشان سرنگون نیست دانست که شکست نخورده اند و از گرفتاری ملک خبردار نیستند پس بی تابانه بسوی ایشان بشتافت تا خود را بدیشان رسانید گفت ای لشکر خدا بشتابید بجهاد کفار بدنهاد چون بهرام او را بدید از اسب پیاده شد و زمین را بوسه داد و گفت ای ولی خدا چه خبر داری پلیدی گفت از بد حالی ما مپرس که یاران ما چون مال از دیر میگرفتند و چهار پایان را بار بستند و خواستند که بقسطنطنیه بیایند ناگاه گروهی جرار از لشکر کفار پدید آمدند پس حدیث به بهرام فرو خواند
و ایشانرا بترسانید بهرام گفت ای زاهد چه وقت از ایشان جدا گشتی پلیدک گفت همین امشب جدا گشته ام بهرام گفت سبحان الله چگونه تو این مسافت طی کردی با اینکه عصا بدست و پیاده آمده ای و لکن این از کرامات تو دور نباشد که از اولیا هستی پس از آن پس بهرام بر اسب خود بنشست و از آنچه از آن پلیدک حیله گر شنیده بود بدهشت و حیرت اندر فرو رفت و گفت هزار افسوس که رنج بیهده بردیم و سعی بی حاصل کردیم پس ناچار به طول و عرض بیابان شبانروز همیرفتند تا اینکه سحرگاهان بفراز کوه بر شدند ضوء المکان و شرکان را دیدند که تکبیر و تهلیل همی گویند پس کفار را احاطه کردند چنانکه سیل بیابان را فرو گیرد چون روز برآمد در پیش روی ضوء المکان و شرکان زمین بوسیدند و شرکان ایشان را از آنچه در غار گذشته بود بیا گاهانید ایشان ازین کار شگفت ماندند پس از آن گفتند که با ما بسوی قسطنطنیه بشتابید که ما سپاه در آنجا گذاشته ایم و از آن رهگذر دلهای ما مشوش است آنگاه با سرعت هر چه تمام تر بسوی قسطنطنیه روان شده و توکل بر پروردگار کرده بیاری او دلگرم بودند و ضوء المکان لشکریان اسلام را ترغیب کرد
پس آنگهی بسپه گفت جنگ پیوندید
که این حصار بگیرم بعون ایزد بار
ملوک را همه مقصود سیم و زر باشد
مرا مراد همه عفو ایزد دادار
پس از آن با برادرش شرکان بسلامت یکدیکر تهنیت گفتند و بشتاب هر چه تمام تر همی رفتند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و یکم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت چون برادران بسلامت یکدیگر تهنیت گفتند بشتاب هرچه تمامتر بسوی قسطنطنیه روان شدند اسلامیان را کار بدینجا کشید و اما عجوزک پلید ذات الدواهی چون با بهرام و رستم آنچه دانست گفت آنگاه بر نیستان باز گشته بر اسب خود بنشست و بشتابید تا اینکه به سپاه مسلمین که قسطنطنیه را محاصره کرده بودند برسید از اسب فرود آمده بخیمه حاجب شد چون حاجب او را بدید بر پای خاست و او را تحنیت گفت و از ماجرا باز پرسید آن حیلت گر خبرهای وحشت انگیز با او گفت و رستم و بهرام را گفت برایشان همیترسم زیرا که ایشان را ملاقات کردم بیست هزار سوار داشتند ولی کفار را لشکر بی پایان است مرا قصد این بود که ترا آگاه کنم تا گروهی از سپاه بمعاونت ایشان بفرستی که بزودی بدیشان ملحق شوند و گرنه همۀ ایشان را هلاک سازند چون حاجب این سخنان بشنید جهان بچشمش تیره شد و گریان گشت ذات الدواهی با ایشان گفت که یاری از خدا بخواهید و بمحنت و مصیبت صبر کنید و پیروی بگذشتگان از امت محمد صلی الله علیه و آله بکنید که در بهشت از برای شهیدان قصرها آماده است و هر کسی از چشیدن جام اجل ناگزیر است ولی در جهاد بهتر است چون حاجب این سخنان بشنید برادر امیر بهرام را پیش خود خواند و ده هزار سوار برگزیده باو داد و بمعاونت بفرستاد ایشان آن روز تا شام رفتند و شب نیز براندند چون بامداد شد شرکان گرد سپاه از دور بدید و گفت این سپاهیست که بسوی ما همی آیند اگر از مسلمانان باشند زهی بلندی اقبال و اگر از کافران باشند بتقدیر اعتراضی نیست پس از آن نزد برادرش ضوء المکان بیامد
و با او گفت هیچ مترس من جان بتو فدا خواهم کرد هر گاه این سپاه سپاه اسلام است زهی بخت بلند و اگر سپاه کفر هستند از جدال ناگزیر هستیم ولی آرزو دارم که پیش از آنکه بمیرم زاهد را ملاقات کرده ازو درخواست دعا کنم که مرا دعا کند تا فیض شهادت در یابم دو برادر در گفتگو بودند که رایات اسلام پدید شد شرکان بانک برزد و حال لشگر اسلام از ایشان بپرسید جواب دادند که شکر خدا را بسلامت و عافیت اندرند و ما بیاری شما آمده ایم پس رئیس سپاه از اسب پیاده شد و رکاب ملک را بوسه داد ملک ازو پرسید که شما چگونه از حال ما آگاه شدید گفت اینک زاهد ما را آگاه کرد و رستم و بهرام را نیز او در راه ملاقات کرده بنزد شما فرستاده بود و زاهد میگفت کفار سپاه اسلام را احاطه کرده اند و لشکر کفار بیش از مسلمانان هستند و من کار را بخلاف گفته زاهد میبینم که نصرت با شما بوده است و از رئیس پرسیدند که زاهد چگونه بشما رسید گفت پیاده در یک شبانروزده روزه مسافت طی کرده بود شرکان گفت شک نیست که او ولی خداست و اکنون او در کجاست رئیس گفت او را در میان لشگر اسلام گذاشتیم که ایشان را بقتال ترغیب مینمود شرکان فرحناک شد و بسلامت لشگر اسلام و تن درستی زاهد شکر خدا بجا آورد پس از آن در رفتن بسوی قسطنطنیه بشتابیدند و همیرفتند که ناگاه گردی جهان را فرو گرفت و روز روشن را چون شب تیره کرد شرکان گفت مرا بیم از آنست که این گرد از شکست رسیدگان لشگر اسلام باشد دلیرانه بسوی گرد بتاختند که از سبب آگاه شوند دیدند که همان زاهد است ببوسیدن دست او هجوم کردند و او ندا همی داد که ای است خیر الانام
و ای لشگر اسلام بدانید که کفار بخیمه های مسلمانان هجوم آوردند بیاری ایشان بشنایید شرکان چون این بشنید دلش از خشم طپیدن گرفت و از اسب پیاده گردیده دست و پای زاهد را بوسه داد و همچنین ضوء المکان و سپاهیان جز وزیر دندان که از اسب فرود نیامد و میگفت که مرا دل باین زاهد نمیگیرد و من واعظان و زاهدان را همیشه در تزویر و فساد یافته ام او را بگذارید و بیاری مسلمانان بشتابید شرکان گفت ظن بد باو مبر مگر ندیدی که مسلمانان را به قتال ترغیب میکرد و از شمشیر و تیر باک نداشت تو هرگز سخن به در حق او مگو اگر خدا او را دوست نداشتی او مسافت دور پیاده طی نکردی پس شرکان فرمود استری از برای زاهد بیاوردند گفت ای زاهد سوار شو او سوار نشد و اظهار زهد همیکرد ولی قصدش این بود که بحیلت گری به مطلوب برسد و نمیدانستند که کردارهای آن پلیدک همه از روی ریا است و در مذمت چنان پلیدی شاعر گفته
پشت این مشت مقلد کی شدی خم در رکوع
گرنه در جنت امید قلیه و حلواستی
زین نماز و روزۀ تو هیچ نگشاید ترا
خواه کن خواهی مکن این با تو گفتم راستی
پس زاهد در رکاب سپاه همی رفت و آیات تلاوت همیکرد تا اینکه بلشگر اسلام برسیدند شرکان دید که در حاجب و سپاه آثار شکست پدید است و همی خواهند که بگریزند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و دوم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت شرکان دید که حاجب و سپاه اسلام همیخواهند که بگریزند و سبب خذلان این بود که آن پلیدک ذات الدواهی پس از آنکه دید رستم و بهرام با بیست هزار سوار بنزد شرکان رفتند آن حیلت گر بسوی سپاه اسلام رفت و امیر ترکاش برادر بهرام را چنانکه گفته شد بنزد شرکان فرستاد و قصدش این بود که لشگر اسلام را پراکنده کند آنگاه بسوی قسطنطنیه رفته رومیان را آواز داد که ریسمانی بیاویزند تا این نامه بدو ببندم و نامه را به ملک افریدون برسانید که او با پسرم ملک حردوب این نامه بخوانند و بمضمون نامه عمل کنند رومیان ریسمان بیاویختند نامه بر آن ریسمان بست و مضمون آن این بود که نامه ایست از ذات الدواهی بسوی ملک افریدون اما بعد بدانید که من حیلتی با مسلمانان باخته ایشان را با ملک و وزیر دستگیر کردم پس از آن بمیان این لشگر آمدم و اینها را از حادثه آگاه کردم و شوکت اینها را بشکستم و فریبشان دادم تا اینکه دوازده هزار سوار با ترکاش بنزد دستگیران فرستادم اکنون از اسلامیان جز معدودی نمانده قصد من اینست که با همه لشگر بیرون آیید و بخیمه های اسلامیان هجوم کنید و همه را هلاک سازید که مسیح را با شما نظریست و باید کارهای مرا فراموش نکنید و السلام چون نامه به ملک افریدون رسید فرحناک شد در حال ملک روم پسر ذات الدواهی را بخواست و نامه بر او فرو خواند او نیز شادان گشت و گفت حیله های مادر مرا ببین که ما را از شمشیر بی نیاز کرد پس ملک فرمود که ندای رحیل بخارج شهر بدادند لشکر نصاری بیرون رفتند
و شمشیرها آخته آوازها بکلمۀ کفر بلند کردند حاجب چون این بدید گفت رومیان دانسته اند که سلطان ما در میان لشگر نیست چنین دلیر گشته بما هجوم آورده اند پس در خشم شد و بانک بلشگر اسلام زد و گفت اگر بگریزید هلاک خواهید شد و اگر صبر کنید نصرت خواهید یافت آنگاه لشگر اسلام تکبیر بلند کردند و آسیای جنک و جدال بگردش آمد و شمشیرها و نیزه ها بکار افتادند و سیل خون از هر سوهمیرفت تا اینکه روز بانجام رسید و ظلمت شب جهان را فرو گرفت کفار بر لشگر اسلام احاطه کردند چون فجر آشکار شد حاجب سوار گشت و سپاه را سواری فرمود و امید نصرت از پروردگار داشتند پس فریقین با هم در آویختند و جنگ برپا شد و دلیران از جانب زین بیفتادند و زمین از کشتگان مالامال گشت و لشکر اسلام از جایگاه خود پست تر نشستند و رومیان خیمه های ایشان بدست آوردند و مسلمانان قصد گریز داشتند که ناگاه شرکان با سپاه مسلمانان و رایات موجدان برسید و بکفار حمله آورد و همچنان ضوء المکان و وزیر دندان و از پی ایشان امیر بهرام و امیررستم و امیر ترکاش هجوم کردند و اسلامیان در یکجا آمدند و شرکان با حاجب ملاقات کرد و پایداری ایشانرا آفرین گفت پس مسلمانان شادمان شدند و عزیمتشان محکم گشته بدشمن حمله کردند چون کفار رایات محمدی را بدیدند هلاک را آماده گشتند و دستشان از مقاتله سست شد از کشیشهای دیرها طلب یاری میکردند حنا و مریم و صلیب را همی خواندند و ملک افریدون روی به ملک حردوب آورده گفت یکی به میمنه و یکی به میسره اندر باشیم و در میان کفار دلیری یادلا نام در مقابل بایستاد و صفها بیاراست
و لشکر اسلام نیز صفها بیاراستند آنگاه شرکان با ضوء المکان گفت که کفار قصد مبارزت دارند و این ما را غایت مقصود است و لکن میخواهم که مرا جای در قلب لشکر و وزیر دندان در میسره و تو در میمنه و امیر بهرام در جناح ایمن و امیر رستم در جناح ایسر باشند و تو ای پادشاه بزرگ در زیر رایات قرار بگیر که تو عماد ما هستی و بر تو اعتماد داریم و ما همه جانها بتو فدا خواهیم کرد پس ضوء المکان بسخنان او شکر گذارد ناگاه آوازها بلند شد و شمشیرها بر آهیختند که از میان لشکر کفار سواری پدید شد چون نزدیک آمد دیدند که به استری نشسته که آن استر پالان حریر دارد و سجاده کار کشمیر برو انداخته اند و آن سوار شیخی بود ملیح الشیبة کثیر الهیبة و دراعة صوف سفید در برداشت و بشتاب هر چه تمام تر همی آمد تا این که نزدیک رسید گفت من رسول هستم و ما علی الرسول الا البلاغ بمن امان دهید تا رسالت تبلیغ کنم شر کان گفت در امان هستی پس شیخ پیاده شد و صلیب از گردن بدر آورد و در پیش سلطان چون نیازمندان تذلل آغازید و گفت من رسول ملک افریدون هستم و من او را بسی پند گفتم که بیش ازین در اتلاف صور جسمانیه وهیاکل رحمانیه نکوشد و باو بیان کردم که صواب در اینست خون جانوران ریخته نشود و در جنگ بدو نفر اکتفا رود او سخن مرا بپذیرفت و گفت من جان خود را سپر سپاه خود کنم و ملک مسلمانان نیز روان خود را نثار سپاه خود سازد اگر او مرا بکشد لشکر کفار از هم بپاشد و اگر من او را بکشم سپاه اسلام پراکنده همی خواهد شد چون شرکان این سخن بشنید گفت ای راهب ما نیز این را بپذیرفتیم و انصاف هم در این است
و اکنون من بمبارزت همی آیم او نیز قتال را آماده شود که اگر او مرا کشت مسلمانان را جز گریز گزیری نیست و ای راهب تو پیش ملک باز گرد و بگو که مبارزت من و او فردا خواهد بود که ما از رنج راه نیاسوده ایم پس راهب خرسند بازگشت و ملک افریدون و ملک حردوب را از ماجرا آگاه کرد ملک افریدون را غایت فرح روی داد و اندوهش برفت و با خود گفت که شک نیست که دلیر و شجاع ایشان ملک شرکان است چون او را بکشم به اسلامیان شکست رسد و قوتشان برود اگر چه ملک افریدون را ذات الدواهی آگاه کرده بود که شرکان سوار دلیر و دلیر سواران است ولی ملک افریدون اشجع روز گار خود بود و همه گونه قتال توانستی و حیله های جنگ رانک بدانستی و بر خود بسی اعتماد داشت و میدانست که هیچکس یارای مبارزت او ندارد و بهمین جهت از شنیدن سخن راهب فرحناک و شادان بود و آن شب را همۀ کفار به شادی و خرسندی بروز آوردند و چون روز برآمد فریقین صفها کشیدند و جنگ را آماده گشتند سواری بمیدان مبارزت در آمد که به اسب کوه پیکر سوار بود و زره آهنین در بر و صارم یمانی در کمر داشت پس نقاب از رخ بر کشید و گفت هر که مرا نمیشناسد که بشناسد من ملک افریدون هستم هنوز سخنش بانجام نرسیده بود که سواری از لشکر اسلام بمبارزت او برآمد که بر اسبی پیلتن اشقر نشسته و شمشیر هندی از خود آویخته بود اسب بمیان صفها براند و ملک افریدون را ندا داد که ای پلید تو مرا گمان میکنی که مانند سوارانی هستم که تو با ایشان ملاقات کرده و ایشان را در میدان بخاک مذلت انداخته ای پس هر دو پادشاه بیکدیگر حمله کردند تو گفتی دو کوهند که بهمدیگر میخورند
و دو دریا هستند که بهمدیگر همیریزند پس از آن با هم نزدیک شدند و از هم دور گشتند و بهمدیگر بچسبیدند و جدا گشتند و به کر و فر و طعن و ضرب مشغول بودند و هر دو لشکر نظاره میکردند بعضی میگفتند که شرکان چیره میشود و بعضی می گفتند که افریدون غالب آید و هر دو دلیر بمقابله مشغول بودند تا اینکه آفتاب زرد شد و شام نزدیک گشت آنگاه ملک افریدون بانگ به شرکان زد و گفت بحق دین مسیح و اعتقاد صحیح که تو غدار و مکار هستی و کردار نیکو نداری و سپاه تو همی خواهند که اسبی دیگر از برای تو بیاورند اگر خواهی با من جدال کنی باید سلاح و اسب تغییر ندهی تا شجاع از جبان ظاهر شود چون شرکان سخن او بشنید در خشم شد و روی به سپاه خود کرد و قصدش این بود که ایشان را از آوردن اسب جداگانه ممانعت کند که نا گاه افریدون حربه را حرکت داد و بسوی شرکان بینداخت شرکان چون بسپاه خویشتن نظاره کرد کسی نیافت و اسبی ندید دانست که آن پلید حیله کرده روی خود را بزودی بسوی ملک افریدون گردانید که ناگاه حربه سینه او را بشکافت شرکان فریاد زده بیهوش شد و سرش به قرپوس زین بیفتاد چون افریدون پلید دانست که شرکان کشته شد فرحناک گشت و بانگ بکفار زد و پایشان بشارت داد پس رومیان بنشاط اندر شده مسلمانان گریان گشتند چون ضوء المکان برادرش را بدانسان دید سواران بسوی ملک شرکان فرستاد نخستین کسی که بسوی ملک شرکان رفت وزیر دندان بود پس دلیران بدانسوی بتاختند و ملک شرکان را بیاوردند کفار نیز بدیشان حمله کردند و هر دو گروه بهم ریختند و صفها پراکنده شدند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و سوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نخستین کسی که بنزد شرکان رسید وزیر دندان بود و بعد امیر بهرام و امیر رستم ملک شرکان را که از اسب نگون شده بود بگرفتند و بنزد ملک ضوء المکان بردند و بجدال بازگشتند آتش جنگ بالا گرفت و ساعت بساعت شقاق و نفاق بیشتر میشد و زمین از خون دلیران چون دریای عمان گردید تا اینکه شب از نیمه بگذشت و فریقین از کار بازماندند و از همدیگر جدا شدند و هر یک بلشگرگاه خود بازگشتند و کفار بملک افریدون گرد آمدند و زمین ببوسیدند و رهبانان با ظفر ملک افریدون تهنیت گفتند پس از آن ملک افریدون داخل قسطنطنیه شد و بر تخت مملکت بنشست و ملک روم به پیش او رفته با او گفت مسیح ترا یاری کرد و بازوی ترا قوی گردانید و دعاهای مادر صالحه مرا دربارۀ تو مستجاب گردانید و آگاه باش که پس از ملک شرکان سپاه مسلمانان پاینده نخواهند بود ملک افریدون گفت فردا که بمیدان میروم ضوء المکان را بمبارزت خواسته بکشم آنگاه جنگ ما و ایشان بانجام رسد و لشکر اسلام رو بهزیمت نهند ملک افریدون را کار بدینجار سید و اما لشکر اسلام وضوء المکان چون به خیمه ها بازگشتند ضوء المکان برادرش را بد حال یافت وزیر دندان و رستم و بهرام را طلبید چون حاضر آمدند حکما را نیز بهر معالجه حاضر آوردند و بحالت ملک شرکان گریان بودند و آن شب را به بیداری بسر بردند در آخر شب زاهد گریان گریان بیامد ضوء المکان چون او را دید بر پای خاسته دست او بگرفت و بر تن شرکان بمالید و او آیات قرآن تلاوت همیکرد تا صبح بدمید و ملک شرکان بهوش آمد و چشم بگشود و سخن بگفت ملک ضوء المکان فرحناک شد و گفت اثر دعای زاهد پدید گشت پس شرکان شکر عافیت بجا آورد
و گفت منت خدای را که اکنون بعافیت اندرم و آن پلید با من حیله کرد اگر من چون برق خود را بکنار نمیکشیدم حربه او بسینه من فرو رفته از پشت من بدر آمدی حمد خدا را که مرا از حیله آن پلید برهانید شما احوال مسلمانان با من بگوئید ضوء المکان گفت ایشان از بهر تو گریانند شرکان گفت من بعافیت اندرم زاهد در کجاست و زاهد به بالین او ایستاده بود ضوء المکان گفت زاهد ببالین تو ایستاده او را نظاره کن و دست او را بوسه ده زاهد گفت ای فرزند بر تو باد شکیبایی که پاداش نکو باندازه مشقت است شرکان گفت مرا دعا کن زاهد او را دعا کرد چون روز برآمد مسلمانان جنگ را آماده شدند و بمیدان قتال بشتافتند کفار نیز مهیای جدال گشتند پس ضوء المکان یکران بمیدان براند وزیر دندان و حاجب و بهرام نیز از میان لشکر بدر آمدند و با ضوء المکان گفتند که ما بجای تو بمیدان رویم و جانها بر تو فدا کنیم ضوء المکان گفت به بیت الله الحرام و زمزم و مقام سوگند که از مبارزت این پلید باز ننشینم پس بمیان رزمگاه در آمد و جولان همیکرد که رو به میمنه آورده دو سرهنگ دلیر را از میمنه بکشت و رو بمیسره آورد دو سرهنگ نیز از میسره هلاک ساخت و بمیان رزمگاه بایستاد و گفت کجاست افریدون که تا شربت خواریش بچشانم پس آن پلید تیغ برهنه بدست و ادهمی در زیرران بمیدان گرائید و بیکدیگر حمله کردند و هنرها ظاهر ساختند و به کر و فر مشغول بودند تا اینکه ملک ضوء المکان به ملک افریدون هجوم کرده با شمشیر آبدار سرش را از تن بینداخت چون کفار این را بدیدند همگی هجوم آوردند ضوء المکان با ایشان مقابله کرده بمقاتله مشغول شدند و از هر سو خون دلیران چون سیل همیرفت
و لشکر اسلام آواز به تکبیر و تهلیل و سلام و صلوات به بشیر و نذیر بلند کردند و ناثره قتال شعله ور گشت حضرت کردگار کفار را خوار کرده اسلامیان را نصرت بداد وزیر دندان بانک بمسلمانان زد که خونخواهی ملک نعمان و ملک شرکان بکنید پس وزیر سر خود را بگشود و بانک بر ترکان زد آنگاه بیست هزار سوار با وزیر بیکدفعه بکفار بتاختند کفار را بجز گریز گزیری نماند پشت به اسلامیان کردند و اسلامیان ایشانرا تعاقب کرده همیزدند و همیکشتند تا اینکه پنجاه هزار سوار از کفار گشته شد و بیش از پنجاه هزار دستگیر گشتند و گروه انبوه بدروازه از ازدحام گریختگان هلاک شدند پس از آن دروازه شهر ببستند و بفراز برجها برآمدند و لشکر اسلام مؤید و منصور بسوی خیمه ها بازگشتند و ملک ضوء المکان نزد برادرش شرکان رفت و او را تهنیت گفت شرکان گفت ای برادر همه در پناه دعای زاهد هستیم و نصرت ما دعای مستجاب اوست زیرا که او امروز نشسته به اسلامیان دعا همی کرد چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست :
چون شب یکصد و چهارم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت شرکان گفت نصرت شما از برکت زاهد بوده است که بلشکر اسلام دعا کرد و من نیز نشسته بودم چون صدای تکبیر بشنیدم دانستم که بخصم چیره گشته اید فرحناک شدم اکنون تو بازگو که با تو چگونه رفت پس ضوء المکان ماجرا بیان کرد و از کشتن ملک افریدونش بیاگاهانیدشرکان به ضوء المکان ثنا گفت و کوششهای او را شکر گذارد چون ذات الدواهی بهیئت زاهد از هلاکت ملک افریدون آگاه شد گونه اش زرد گردید و دیده هایش پر از اشک شد ولی پوشیده میداشت و با مسلمانان میگفت که از غایت فرح گریان گشتم و با خود گفت بمسیح سوگند که زندگی من سودی ندارد اگر دل ضوء المکان را بکشتن شرکان نسوزانم پس وزیردندان و حاجب و ضوء المکان از برای شرکان مرهم و دارو و شربت بدادند و عافیت به احوالش راه یافت حاضران خرسند و خشنود شدند و لشکر را نیز از بهبودی ملک شرکان آگاه ساختند سپاه شادان گشتند پس از آن شرکان با ایشان گفت که شما از جدال امروز به تعب و رنج اندرید بهتر اینست که بجایگاه خود رفته بر آسائید ایشان فرمان او بپذیرفتند و همگی بجایگاه خویش بازگشتند و در نزد شرکان بجز چند تن از غلامان و عجوز حیله گر ذات الدواهی کسی نماند چون غلامان بخفتند ذات الدواهی بیدار بود بسوی ملک شرکان نظر کرد دید که او نیز غرق خواب است آنگاه برخاست و خنجری بزهر آب داده که اگر بسنک سیاهش زدی سنک بگداختی از میان بدرآورد و بالین شرکان بیامد و سرش را از تن جدا کرد و غلامان را نیز بدانسان سر ببرید از آن بخیمه سلطان برفت دید که پاسبانان بیدار هستند از آنجا بخیمه وزیر دندان رفت دید که به تلاوت مشغول است وزیر را چشم بدو افتاد گفت مرحبا به عابد
و زاهد چون عجوز از وزیر این سخن بشنید دلش بطید و بهراس و بیم اندر شدو گفت سبب آمدن من بدینجا این شد که آواز یکی از اولیا را شنیدم و بسوی او همیروم وزیر با خود گفت که امشب براثر این زاهد روان خواهم شد پس برخاست و از پی او همیرفت چون پلیدک دریافت که وزیر از پی او روان است از رسوائی و گرفتاری بترسید و با خود گفت اگر حیلتی نکنم کردارهای من آشکار شود و انجام کار گرفتار آیم پس رو بوزیر کرده گفت ای وزیر من از برای این ولی روانم چون بروم و او را ببینم برفتن تو نیز اجازت خواسته ترا آگاه کنم همیترسم که اگر بی اجازت بروی و او ترا با من ببیند مرا ناخوش دارد و از من دوری کند چون وزیر سخن او را بشنید شرمش آمد که جواب بگوید او را بگذاشت و بخیمه بازگشت و خواست بخسبد نتوانست خفت و جهان برو زندان بود آنگاه برخاست و از خیمه بیرون شد و با خود گفت که بسوی ملک شرکان شویم و تا بامداد با او بسر بریم پس روان گشت و بخیمه شرکان رسید دید که خون چون چشمه روان است و غلامانرا دید که سر بریده افتاده اند پس چنان فریاد زد که هر کس خفته بود بیدار گشت و مردم بآنسو بشتافتند دیدند که خون از خیمه روان است آنگاه آواز بگریه و خروش بلند کردند ملک ضوء المکان از آواز ایشان بیدار شد خبر باز پرسید گفتند شرکان و غلامان او را کشته اند پس ضوء المکان بخیمه شرکان بشتافت وزیر دندان را دید که خروشان و گریان است و تن برادر را دید که بی سر افتاده در حال بیهوش شد و حاضران ساعتی بر او گرد آمدند تا اینکه بهوش آمد و نظر ببرادرش شرکان کرده گریان شد و همچنین وزیر و رستم و بهرام و اما حاجب بیش از همه کس فریاد میزد و نوحه و زاری زیاده از دیگران میکرد پس ملک گفت زاهد کجاست تا از برکت او کشندۀ برادر گرفتار شود وزیر گفت سبب این حزن و اندوه را ندانم مگر از آن زاهد ابلیس کردار که مرا همیشه دل ازو میرمید زیرا که من همه واعظان را حیله گر و پلید یافته ام پس مردم گریان و خروشان گشتند و از خدا درخواست کردند که آن زاهد را بدست ایشان گرفتار آورد آنگاه ملک شرکان را کفن کرده در همان کوه بخاکش سپردند و بحزن و ماتم بنشستند چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت اسلامیان ملک شرکان را بخاک سپردند و بحزن و ماتم بنشستند اما عجوزک پلید حیله گر ذات الدواهی چون از حیله های خویش فارغ شد خامه و نامه بکف آورده در آن نامه بنوشت که این نامه ای است از ذات الدواهی بسوی مسلمانان بدانید که من پیش ازین بشهر شما آمده پادشاه شما ملک نعمان را در میان قصرش بکشتم و در جنگ میان کریوه که بغار اندر شدید از مردمان شما بسی کشتم و انجام کار به مکر وحیله ملک شرکان و غلامان او را بکشتم اگر روزگار مرا یاری کند و شیطان مدد نماید ملک ضوء المکان و وزیر دندان را نیز بکشم و من همان زاهد هستم که بآن هیئت دام حیلت برای شما گستردم اگر پس ازین طالب سلامت هستید ازین سرزمین بکوچید و اگر هلاک خویشتن همیخواهید عزم رحیل به اقامت بدل کنید و بدانید که اگر سالها درین سرزمین بسر برید بمقصود نخواهید رسید پس از آنکه نامه را نوشت سه روز بماتم ملک افریدون بنشست روز چهارم دلیری را از رومیان بخواست و فرمود که نامه به پیکان تیر بگذارد و بسوی سپاه اسلام بیندازد و خود داخل کنیسه شد و بمرک افریدون گریان و نالان بود اما اسلامیان سه روز بحزن و ماتم بسر بردند روز چهارم دیدند که یکی از رومیان تیری را که نامه ای در پیکان داشت بسوی سپاه اسلام بینداخت ملک ضوء المکان فرمود که وزیر دندان نامه را بخواند چون ملک مضمون نامه را بشنید اشک از چشمان بریخت وزیر دندان گفت ای ملک مرا دل از روز نخست از آن پلید میرمید ملک ضوء المکان گفت آن پلیدک روسبی چگونه دو کرت بما حیلت کرد ولی بخدا سوگند که از اینجا بر نخیزم مگر اینکه سرب گداخته بفرج او بریزم
و او را در قفس آهنین بزندان کنم پس از همه اینها او را از گیسوانش بدروازه قسطنطنیه بیاویزم پس سپاه اسلام روی بدروازه قسطنطنیه گذاشتند و ملک ایشانرا وعده داد که اگر شهر را بگشایند آنچه مال بشهر اندر باشد بلشکر بخش کند الغرض از همه سو سخن گفته میشد ولی اشک چشم ملک در حزن برادر نمی خشکید و روز بروز نزار میشد وزیر دندان با او گفت که دل خوش دار و اندوه بگذار که برادرت را اجل رسیده بود و گریستن تو سودی ندارد گریه و زاری ترک کن و دل قوی دار و جنگ را آماده شو ضوء المکان با وزیر گفت که دلم از مرگ پدر و برادر و دوری وطن غمین و ناشاد است و خیال رعیت هیچ از دلم بدر نمیرود وزیر و حاضران بدو بگریستند الغرض سپاه اسلام قسطنطنیه را دیرگاهی در محاصره داشتند تا اینکه روزی نامه و اخبار بغداد در صحبت امیری از امرای بغداد برسید و مضمون نامه این بود که زن ملک ضوء المکان فرزند نرینه زائیده و نزهت الزمان خواهر ضوء المکان او را کان ماکان نام نهاد ولی آن فرزند را بسی رتبه و شأن خواهد بود که ستاره شناسان و کاهنان چیزها در طالع او یافته اند و در آن نامه نوشته بودند که زن ملک و نزهت الزمان علما و خطیبان را فرموده اند که پس از هر نماز نصرت شما را از خدا بخواهند و باز در آن نامه نوشته بودند که تو نتاب رفیق ملک ضوء المکان تن درست و خوشحال است و بجز بی خبری از شما اندوهی ندارد و السلام ملک ضوء المکان چون از مضمون نامه آگاه شد گفت اکنون مرا پشت محکم گشت و بازوی من قوت گرفت که خدا بمن فرزند نرینه داده است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و ششم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ضوء المکان چون مضمون نامه بدانست فرحناک و خرسند شد و گفت اکنون مرا پشت محکم شد و بازوان قوت گرفت پس از آن با وزیر دندان گفت که همیخواهم از حزن و ماتم برخیزم و از بهر برادر ختم و خیرات کنم وزیر گفت نیکو قصد کرده ای ملک فرمود که در سر قبر ملک شرکان خیمه زدند و در میان سپاه هر کس قاری قرآن بود جمع آوردند بعضی از ایشان تلاوت میکردند و پاره ای تسبیح و تهلیل میگفتند پس از آن ملک ضوء المکان بنزد قبر برادر آمده گریان شد و این ابیات نیز بخواند :
غریبان را دل از بهر تو خونست
دل خویشان تو یارب که چونست
عنان گریه چون شاید گرفتن
که از دست شکیبایی برونست
مگر شاهنشه اندر قلب لشکر
نمی آید که رایت سرنگونست
چون ابیات بانجام رسانید بخروشید و سپاه نیز با او بگریستند پس از آن وزیر بنزد قبر شرکان آمده خود را بر روی مزار افکند و این ابیات بخواند:
برفت آن گلبن خرم به بادی
دریغی ماندی و فریاد و دادی
چه شاید گفت دوران زمانرا
نخواهد پرورید این سفله رادی
نیارد گردش گیتی دیگر بار
چنان صاحب دلی فرخ نژادی
چون وزیر دندان ابیات بانجام رسانید مردی که با شرکان ندیم و جلیس بود پیش رفته چنان بگریست که اشک او بر زمین روان شد و این ابیات برخواند
چون مرد ندیم ابیات بانجام رسانید ضوء المکان و وزیر دندان و امرای لشکر و سپاهیان یکسر گریان گشتند و بناله و خروش درآمدند پس از آن بخیمه ها بازگشتند و ملک ضوء المکان با وزیر دندان در کار قتال بمشاوره بنشستند و چند شبانروز بدینسان بودند ولی ضوء المکان را دل از حزن و اندوه پاک نمیشد تا این که با وزیر دندان گفت مرا بشنیدن اخبار و حکایات ملوک و حدیث عشاق رغبتی است تمام که شاید اندوه از من ببرد وزیر گفت اگر اینها ترا از حزن و اندوه کنار کند کار بس آسان گردد زیرا که در زندگی پدرت ملک نعمان مراکار حکایات گفتن و اشعار خواندن بود و همین شب حدیث عاشق و معشوق با تو بگویم که نشاط اندر دلت پدید آید چون ضوء المکان سخن وزیر بشنید دل بسته وعده وزیر شد و همه روز بانتظار آمدن شب بود که شب برآمد ملک فرمود شمعها و قندیلها روشن کردند و عود بسوختند و خوردنی و نوشیدنی حاضر آوردند آنگاه وزیر دندان و امیر بهرام و امیر رستم و امیر ترکاش و حاجب بخواست چون همگی در پیش روی ملک حاضر آمدند زمین آستانه را بوسه دادند ملک ضوء المکان روی بوزیر کرده گفت ای وزیر بدان که شب برآمد و قصد ما اینست حکایتی را که وعده کرده بازگوئی وزیر گفت بجان و دل منت پذیرم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت وزیر گفت به جان و دل منت پذیرم ای ملک بدان که از حکایت عاشق و معشوق و از سخن گفتن ایشان و عجایب و غرایب که از ایشان سرزده حدیثی دانم که اندوه از دلها ببرد و آن اینست که
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…