بپیش تو چو بر تخت و چه بر دار
چون شعر بانجام رسانید رو به بازرگان کرده با او گفت که ترا بخدا سوگند میدهم که مرا از دست این ستمگر وارهان اگر این شب را پیش او بمانم خود را هلاک کنم تو مرا خلاص ده خدا ترا از ورطه های دنیا و عقبی خلاص دهاد پس بازرگان برخاست و با بدوی گفت یا شیخ العرب قصد تو چیست این کنیزک بهر قیمت که خواهی بمن بفروش بدوی گفت او را بگیر و قیمت بمن بازده و گرنه او را بصحرا که در همانجا بماند باشتر چراندن و سرگین جمع کردن مشغول شود مرد بازرگان گفت پنجاه هزار دینار زرقیمت این کنیز از من بستان بدوی گفت این رأس المال او نخواهد بود او نزد من نود هزار دینار قرصه جوین خورده بازرگان گفت من با تو یک سخن گویم اگر سخن من نپذیری بوالی دمشق اشاره کنم که کنیز از تو برایگان بگیرد بدوی گفت سخن بازگو بازرگان گفت صد هزار دینار ترا دهم بدوی گفت باین قیمت فروختم بازرگان بمنزل بازگشت و مال آورده بشمرد بدوی چون زرها بگرفت سوار گشت و با خود گفت که بشهر قدس روم شاید برادر این را نیز بیاورم و بفروشم بدوی را کار بدینسان گذشت اما بازرگان چون نزهت الزمان را بخرید چیزی از جامه خود برداشته بر سر او بینداخت و او را بمنزل خویش برد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون بازرگان نزهت الزمان را بمنزل خویش برد جامهٔ حریر و فاخر بر او پوشانید و ببازار رفته زیورهای زرین و مرصع از برای او خریده بیاورد و گفت اینها همه از آن تست و از تو هیچ نمیخواهم مگر وقتی که ترا نزد سلطان دمشق برم تو او را از قیمت خویشتن بیاگاهان و چون ترا بخرد نیکوئیهائی که با تو کرده ام با او بگو و از سلطان بخواه که سپارش مرا به ملک نعمان شهریار بغداد بنویسد که بفرمان ملک ده یک از من نستاند چون نزهت الزمان سخنان بازرگان بشنید بخروشید و بگریست بازرگان گفت ای خاتون چون است که تا نام بغداد بردم گریان گشتی مگر ترا کسی بدانجا هست اگر ترا پیوند با بازرگانانست با من بازگو که من همه بازرگانان را میشناسم پیغام ترا برسانم نزهة الزمان گفت من بازرگانان را نشناسم ولکن ملک نعمان را همی شناسم بازرگان چون این بشنید بخندید و شادان گشت و با خود گفت سخت بمقصود رسیدم بازرگان گفت مگر ترا پیش ازین بملک نعمان فروخته بودند نزهة الزمان گفت لا و الله من در کوچکی بادختر او بزرگ شدم من بسی جای در دل او دارم و مرا بس عزیز دارد اگر قصد تو اینست که ملک نعمان خواهش تو بجا آورد کاغذ و دوات بیاور که من کتابی بنویسم چون ببغداد روی آن کتاب را به ملک نعمان برسان و با او بگو که کنیزکت نزهت الزمان را روزگار برسر بازارها کشیده دست بدست همیگرداند و اگر مرا از تو بپرسد بگو که در نزد سلطان دمشق است بازرگان چون فصاحت و گفتار نغز او دید رتبت او در نزدش افزون شد و گفت آیا قرآن یاد گرفتهای نزهة الزمان گفت آری حکمت و طب نیز دانم و بفصول و بقراط و جالینوس شرح نوشته ام و تذکره و شرح برهان خوانده ام و مفردات ابن بیطار مطالعه کرده ام و قانون ابن سینا را ایرادات دارم و در هندسه سخنان گفته ام و رحل رموز کرده ام و کتب شافعیه دیده ام و حدیث و نحو آموختهام و با علما مناظرات دارم و در علم منطق و بیان و علم جدل تألیفات کردهام و علم اسطرلاب روحانی نیک دانستهام پس بازرگان را گفت کاغذ و دوات بیاور کتابی بنویسم که آن ترا از غمها خلاص کند بازرگان چون این خبر بشنید عجب آمدش و گفت خوشا بخت آنکه تو اندر قصر او باشی پس بازرگان قلم و قرطاس بیاورد و در پیش روی نزهة الزمان زمین ببوسید نزهت الزمان نامه و خامه بدست گرفت و این ابیات نوشت:
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند
بی او قرار و صبرم ازین بیشتر نماند
از تن یکی خیالم و اندر دو چشم من
الا خیال آن صنم سیمبر نماند
روشن همی نبینم بی سوی او جهان
گوئی بدیدگان من اندر بصر نماند
کسی که فکرها برو چیره شود و بیداری نزارش کند پس تاریکی اورا روشنی اندر پی نباشد و شب را از روز نداند و در بستر جدایی این سو و آن سو بگردد و با میل بیداری اکتحال کند و پیوسته ستارگان بشمارد پس شرح حال او دراز کشد و از برای او یاری جز سرشک نباشد پس از آن سرشک از دیدگان میریخت و این ابیات نیز بنوشت:
ای از بر من دور همانا خبرت نیست
کز مویه چو موئی شدم از ناله چو نائی
یکروز بسالی نکنی یاد کسی را
کاید زغم عشق تو روزیش بسالی
روزی بود آیا که دل و جان بفروزم
زان روی که شهری بفروزد بجمالی
و در انجام کتاب نوشت که این از غریب اوطان نزهت الزمان است بسوی ملک زمان ملک نعمان پس کتاب فرو پیچید و ببازرگانش بداد بازرگان کتاب بگرفت و ببوسید و مضمون بدانست خرسند و فرحناک شد و گفت منزهست خدائی که ترا بیافرید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون بازرگان گفت منزه است خدائی که ترا بیافرید چون رتبت نزهت الزمان بشناخت اکرامش همیکرد تا هنگام شام شد بازرگان خادم فرستاد خوردنی بیاوردند و بخوردند پس از آن بارزگان بجداگانه جای بخسبید چون روز برآمد بازرگان بیدار شد و نزهت الزمان را بیدار کرد و بگرمابهاش فرستاد چون از گرمابه بدر آمد لباس دیبا و استبرق بهر او بیاورد و گوشوارهای مرصع با لؤلؤ و طوق زرین و گردن بند عنبرین حاضر آورد پس از آن بازرگان با او گفت که زیور ببند او زیور همی بست و بازرگان همی گفت :
بزیورها بیارایند مردم خوب رویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارائی
پس بازرگان از پیش و نزهت الزمان بدنبال او همی رفتند تا اینکه بازرگان بنزدیک ملک شرکان رفت زمین بوسه داد و گفت ای ملک جهان بهر تو هدیتی آوردهام که مانند ندارد و او را صفت نیارم گفت شرکان گفت حاضر آور تا بعیان ببینم بازرگان بیرون رفت و نزهت الزمان را بیاورد و در پیش روی ملک شرکان بداشت چون ملک او را بدید خون برادری بجوش آمد و مهرش اندر دل جای بگرفت بازرگان گفت با چنین نکوئی و حسن که او راست همه علوم نیز بداند ملک گفت قیمت او را هر چه دادهای بستان بازرگان گفت بجان منت دارم ولی تو منشوری بنویس که کس از من ده یک نستاند ملک گفت خواهم نوشت تو باز گوی که بچندش خریدهای بازرگان گفت صد هزار دینار قیمت دادهام و صد هزار دینار جامه پوشانده و زیورش بستهام ملک گفت من افزونتر بتو خواهم داد پس خازن را بخواست و فرمود که سیصد و بیست هزار دینار ببازرگان دهد پس از آن چهار قاضی حاضر آورد و ایشان را گواه گرفت و گفت این کنیزک را آزاد کردم و همی خواهم که بزنی بیاورم پس قاضیان آزاد نامه او بنوشتند پس از آن کابین بستند و ملک بحاضران بسی زر بیفشاند و امر کرد منشوری بر طبق خواهش بازرگان بنویسند پس از آن خلعت فاخر بازرگان بداد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد نیز لب از داستان فروبست.
چون شبانه شصتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون ملک بازرگان را خلعت فاخر بداد و حاضران همگی باز گشتند و بجز قاضیان و بازرگانان کس در نزد ملک نماند ملک با قضات گفت میخواهم که از این کنیز از هر گونه علم سوال کنید و او جواب گوید تا بدانم که بازرگان راست گفته یا نه پس ملک فرمود پرده بیاویختند و همه زنان با نزهت الزمان پشت پرده بر آمدند و زنان وزرا و امرا شنیدند که ملک شرکان کنیزی خریده که در حسن و جمال و علم و ادب مانند ندارد و سیصدو بیست هزار دینار قیمت داده و آزادش کرده بکابین خود آوردهاست اکنون قاضیان حاضرند و همیخواهند که دانش کنیز را تجربت کنند از شوهران اجازت خواسته بقصر ملک آمدند دیدند که نزهت الزمان نشسته و خادمان و کنیزان بخدمتش کمر بستهاند چون نزهت الزمان ایشان را بدید بر پای خاست و با جبین گشاده با ایشان ملاقات کرد و هر یک را در خور رتبت او جای داد زنان از حسن و جمال و علم و ادب او خیره ماندند و با هم گفتند که این کنیز نخواهد بود بلکه دختر یکی از ملوک است پس زنان با او گفتند ای خاتون شهر ما را روشن کردی و این مملکت تراست و ما کنیزکان تو هستیم پس از آن ملک شرکان نزهت الزمان را ندا داد و گفت ای دخترک این بازرگان ترا به علم و ادب مدحت کرد و گفت تو همه علوم نیک دانسته و در علم ستاره تصنیف کرده ای از هر علم شمهای گوشزد ما گردان چون نزهت الزمان سخنان ملک شرکان بشنید گفت ایها الملک باب نخستین در سیاسات و آداب ملکیه است بدانکه قصدهای مردم بدین و دنیا منتهی شود زیرا که بدون دنیا بدین نتوان رسید و دنیا راه عقبی است و کار دنیا نظم نگیرد مگر بعملهای مردمان و عملهای مردمان چهار گونه است امارتست و تجارت
و زراعت و صناعت اما امارت را سیاست تام وفراست صادق باید از آنکه امارت مدار آبادی دنیا و دنیا طریق عقبی است زیرا که خداوند صمد دنیا را ببندگان در تحصیل مراد چون توشه راه قرار داده هر کس را سزاوار اینست که از آن چندان توشه بر دارد که او را بخدا برساند و تابع نفس وهوی نشود و اگر همه مردم در دنیا عدل و انصاف پیش گیرند خصومتها از میان برداشته شود و لکن مردم میخواهند که بر یکدیگر ستم کنند و تابع هوا و هوس باشند و از این کار خصومتها برمیخیزد و بسلطان عادل محتاج میشوند که داد هریک از دیگری بگیرد و عدالت بگسترد تا کار مردم انتظام پذیرد اگر نه سیاست ملک در میان باشد زورمندان به بیچارگان چیره شوند و اردشیر گفته است که دین و مملکت توام هستند دین چون گنج و ملک پاسبان آن گنج است عقل و شرع هر دو دلالت دارند که مردم را فرض است که در مملکت سلطانی نصب کنند تا دفع ظلم از مظلومان کند و ضعیف از قوی برهاند و شر اشرار را مانع شود و ای ملک بدان که باندازه حسن اخلاق سلطان در جهان نظم پذیر شود و پیغمبر علیه السلام فرموده دو کسند که صلاح ایشان مردم را مایه صلاح و فلاح و فساد ایشان خلق را موجب فساد است و آن علما و امرا اند و پارهای از حکما گفته اند که پادشاهان سه پادشاه هستند یکی ملک دینست و یکی ملک دوری از حرامهاست و دیگری ملک هوی و هوس است اما ملک دین آن است که رعیت خود را بدینداری ترغیب کند و خود نیز بدین تر از ایشان باشد که مردم را پیروی باوست و او را هم لازم است که موافق احکام شرعیه فرمان دهد و اما ملک دوری از حرامها آن است که بکار دین و دنیا قیام کند و مردم را به پیروی شرع و پاس مروت بدارد و قلم
و شمشیر جمع کنند و هر کس را که پای بلغزد و از نوشته های قلم سر به بپیچد با دم شمشیر تیز کجیهای آن را راست کند و عدل در میان مردم بگسترد و اما ملک هوی و هوس دین ندارد و کارش پیروی هوی و هوس است و از خشم پروردگار نترسد او را انجام کار بهلاکتست و نهایت سیر او بدوزخ است و حکما گفته اند که ملک به بسیاری از مردم محتاج است و مردم احتیاج بیک تن دارند و از برای همین است که باید ملک اخلاق مردم بشناسد تا خلاف مردم را بوفاق رد سازد و فقیر ایشان را به احسان بنوازد و مظلوم از ظالم برهاند و ای ملک بدان که اردشیر جهان بگرفت و چهار بخش کرد و بهر بخش خاتمی ساخته و نقشی بدان خانم نوشته بود خاتم نخستین خاتم بحر و شرطه و محاماة بود و در آن نباتات نقش کرده بود و خاتم دوم خاتم خراج و برو عمارات نقش کرده بود و سیمین خاتم روزی بود و بر آن فراوانی نقش شده و چارمین خاتم مظلومان بود و برو معدلت نبشته بود و این رسم در میان ملوک فرس پایدار بود تا ظهور اسلام آنگاه کسری را پسری بمیان سپاه اندر بود باو نوشت که بسپاه چندان مده که از تو بی نیاز شوند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شی شصت و یکم برآمد
شهر زاد گفت ای ملک جوان بخت کسری بپسرخویش نوشت که سپاه را چندان مال مده که از تو بی نیاز شوند و بایشان چنان تنگ مگیر که از تو برنجند و با ایشان میانه روی کن و گفته اند که اعرابی نزد منصور خلیفه آمد و گفت با سگ خود چنان کن که پیرو تو باشد منصور از این سخن بر آشفت ابوالعباس طوسی گفت قصد او این است که دیگری قرصه بسگ ننماید که سگ ترا ترک کرده پیروی او کند منصور چون این بشنید خشمش فرو نشست و عمر بن خطاب هر وقت خادم بگرفتی با خادم چهار شرط کردی که اسب سوار نشود و جامهٔ نیکو نپوشد و از غنیمت نخورد و نماز بوقت بگذارد و گفته اند که هیچ مال بهتر از عقل نیست و هیچ عقل بهتر از تدبیر نیست و هیچ تدبیر بهتر از پرهیزکاری نیست و هیچ قربت مانند خلق نیکو نباشد و هیچ میزان مانند ادب و فایدهای مثل توفیق نباشد و تجارتی چون عمل صالح و سودی چون ثواب الله نیست و پرهیزی چون ایستادن بحدود سنت و علمی چون تفکر و ایمانی چون حیا و شرفی چون علم نیست و علی علیه السلام گفته که از بدان زنان بر کنار شوید و از خوبان ایشان بترسید و با ایشان مشورت نکنید و برایشان تنگ مگیرید تا بفکر مکر نیفتند و گفته اند که زنان سه گونه اند زنی است پاک و مهربان و ولود که با شوهر در حادثات زمان یار است و یکی هست که برای زائیدن است نه بهر چیز دیگر و زنی است که خدا او را زنجیر گردن هر کس که خواهد بکند و مردان نیز سه طایفه اند مردیست عاقل که با رای و تدبیر کار کند و مردی است که اگر کاری روی دهد و طریق آن نداند از خداوندان عقل مشورت کند و مردی است که متحیر و سرگردان نه خود داند و نه از دانایان بپرسد
و ای ملک بدان که در همه چیز عدل بکار است و از انصاف ناچار و از برای این مثلی از قطاع الطریق گفته اند که ایشان را با اینکه شیوۀ ستمگریست اگر در کار خود و در بخش کردن مالهای دزدیده انصاف فرو گذارند نظامشان مختل شود الغرض ای ملک بزرگترین اخلاق پسندیده کرم است و حلم پس نزهت الزمان در سیاست ملوک چنان سخنان گفت که حاضران گفتند ما کس ندیده بودیم که درین باب چنین سخن گوید کاش این کنیز در غیر این باب نیز سخنی گوید تا ما را سودی بخشد نزهت الزمان چون سخن ایشان بشنید گفت و اما باب ادب جولانگاه وسیع دارد زیرا که مجمع کمالاتست روایت کرده اند که بنی تمیم نزد معاویه آمدند و احنف بن قیس با ایشان بود حاجب معاویه ازبهر ایشان اجازت خواست معاویه جواز داد و احنف بن قیس را گفت یا ابابحر قدری نزدیکتر آی تا حدیث گفتن تو بشنوم احنف نزدیک آمد معاویه پرسید که چه باید کرد احنف گفت موی سر بتراش و شارب کوتاه کن و ناخن بگیر و موی زیر بغل و زهار از خود دور گردان و مسواک ترک مکن که هفتاد و دو منفعت دارد و غسل جمعه کفاره گناهان ایام هفته است :چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
چون شب شصت و دوم بر آمد
گفت ای ملکه جوان بخت احنف گفت که غسل جمعه کفاره گناهان ایام هفته است معاویه پرسید که رای تو چیست هر گاه با کسی از قوم خود ملاقات کنی گفت از شرم سر بزیر افکنم و بر سلام مبادرت کنم و آن را که بمن سود ندارد واگذارم و سخن کم گویم معاویه گفت رای تو چیست اگر با امثال خود ملاقات کنی احنف گفت اگر سخن گوید بگوش دارم و اگر بر من جولان کند من جولان نکنم معاویه گفت رای تو چیست اگر با امرا ملاقات کنی احنف گفت سلام کنم و منتظر اجابت شوم اگر نزدیکم بخوانند نزدیک روم و اگر دورم بکنند دور شوم معاویه گفت با زنت چگونه ای احنف گفت ای خلیفه مرا از جواب این معاف بدار معاویه گفت سوگندت همیدهم بازگو احنف گفت خلق را نیکو کنم و با ایشان مهربانی ظاهر سازم و نفقه فراوانش دهم که زن را از پهلوی کج آفریده اند معاویه گفت رای تو در جماع چگونه است گفت با او سخن گویم تا بسر میل بیاید و مغازله کنم تا بطربش بیفزاید آنگاه مجامعت کنم اگر نطفه در مشیمه اش قرار گیرد بگویم اللهم اجعله مبارکا ولا تجعله شقیا و صورها احسن تصویرا پس از آن برخاسته وضو بگیرم پس از آن دستها بشویم و آب بر تن خود بریزم پس از آن نعمتهای خدا را شکر گویم معاویه گفت نیکو جواب گفتی حاجت خود از من بخواه احنف گفت حاجت من از تو این است که از خدا بترسی و در میان رعیت عدالت کنی پس از آن احنف از مجلس معاویه برخاست و برفت معاویه گفت اگر در عراق جز این مرد دانشمندی نباشد همین بس خواهد بود پس نزهت الزمان گفت این شمه ای بود از باب ادب چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
چون شب شصت و سوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهة الزمان گفت ای ملک بدان که معیقب بعهد خلافت عمر عامل بیت المال بود اتفاقاً روزی پسر عمر را بدید و از بیت المال یک درم بدو داد معیقب گفته است پس از آنکه درم را به پسر عمر بدادم بخانه خویش رفتم ناگاه رسول عمر بیامد و مرا پیش عمر برد دیدم که یکدرم بدست گرفته با من گفت ای معیقب وای بر تو میترسم که بروز قیامت درین یک درم با امت تخاصم کنی و نیز عمر به ابی موسی اشعری نوشت که چون کتاب من بخوانی آنچه که بمردم باید داد بده و تتمه پیش من بیاور پس ابو موسی بدانسان کرد که عمر نوشته بود چون نوبت خلافت به عثمان رسید او نیز کتابی بمضمون کتاب عمر نوشت ابوموسی بدانسان کرد و خراج در صحبت زیاد بفرستاد چون زیاد خراج نزد عثمان بیاورد پسر عثمان بیامد و درمی از آن بگرفت زیاد گریان شد عثمان گفت بهرچه گریان گشتی زیاد گفت من خراج نزد عمر بیاوردم پسر او درمی برداشت عمر گفت از کفش بیرون کردند و اکنون پسرتو یک درم برداشت و کس درم را باز پس نگرفت و با او سخنی نگفت عثمان گفت کجا خواهی دید مثل عمر را و زید بن اسلم از پدرش روایت کرده که او گفت با عمر یکشب بیرون رفتیم آتشی افروخته دیدیم عمر گفت گمان دارم که غافله باشد که از آسیب سرما آتش افروخته اند بیا تا نزدایشان رویم همیرفتیم تا بدانجا برسیدیم دیدیم زنیست که آتش بزیر دیک همیکند و کودکانی چند با او هستند که گریان و نالانند عمر با ایشان گفت السلام علیکم یا اصحاب الضوء و نگفت یا اصحاب النار
و گفت شما را چه میشود زن گفت از سرما برنج اندریم عمر گفت این کودکان بهرچه نالانند زن گفت از گرسنگی همینالند عمر پرسید که این دیگ چیست گفت از برای خاموش کردن کودکان این دیگ گذاشته ام و خداوند عالم روز قیامت حال اینها را از عمر بپرسد عمر گفت حال اینها به عمر پوشیده است زن گفت چگونه بمردم والی است و از حالشان غفلت دارد اسلم میگوید که عمر رو بمن کرده گفت که با من بیا پس بیرون آمده همی دویدیم تا به بیت الصرف رسیدیم عمر یک عدل آرد بدر آورد و ظرفی روغن برداشت گفت اینها بدوش من کن من گفتم مرا سزاوار است که اینها بردارم گفت آیا بقیامت نیز بار مرا تو خواهی کشید پس خود آنها بدوش گرفته برفتیم و آرد و روغن نزد آن زن بردیم زن پارهای آرد گرفته بدیک بریخت و عمر زیر دیگ همی دمید و دود گرداگرد ریش او همی پیچید تا اینکه پخته شد قدری روغن نیز در دیگ بینداخت و با زن گفت کودکان را سیر کن کودکان بخوردند و سیر شدند و همان آرد و روغن نزد آن زن گذاشته بدر آمدیم .با من گفت یا اسلم من دیدم که آتش روشنست و لکن کودکان از گرسنگی گریانند دوست داشتم که باز نگردم مگر اینکه سبب آتش کردن بدانم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب شصت و چهارم در آمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهة الزمان گفت ای پادشاه جهان فصل دوم از باب ادب در اخبار صالحانست حسن بصری گفته که بنی آدم از دنیا بدر نرود مگر اینکه سه چیز را افسوس خورد یکی به تمتع نگرفتن از آنچه گرد آورد و یکی به نرسیدن آرزوها و یکی به توشه نداشتن راهی که بآن راه خواهد رفت از سفیان پرسیدند کسی که مال داشته باشد زاهد تواند بود سفیان گفت آری وقتی که بلا بدورسد صبر کند و وقتیکه نعمت رسد شکر گذارد و گفته اند چون عبدالله شداد را مرک در رسید پسر خود محمد را بخواست و با او وصیت کرد که ای پسر منادی مرک مرا ندا داد تو در آشکار و نهان پرهیز کاری پیشه کن و نعمتهای خدا را شکر بگذار و پیوسته راستگو باش که شکر موجب فراوانی نعمت و پرهیز بهترین توشه هاست پس از آن نزهت الزمان گفت ای پادشاه این نکتها نیز بشنو که چون خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید نزد فرزندان و خانگیان خود آمد و آنچه که در دست ایشان بود بستد و در بیت المال بگذاشت ایشان به عمه عمر که فاطمه دختر مروان بود شکایت کردند فاطمه کس پیش عمر فرستاد که با تو ملاقات خواهم کرد شب پیش عمر برفت عمر او را از استر فرود آورد و با هم بنشستند گفت ای عمه تو بسخن گفتن سزاوار هستی زیرا که تو حاجت داری بازگو که مراد تو چیست فاطمه گفت سخن گفتن ترا شاید عمر گفت جناب باری محمد علیه السلام را رحمت عالمیان فرستاد و هر چه خوب بود از برای او بگزید پس از آن محمد مصطفی را بسوی خود باز خواند چون قصه بدین جارسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب شصت و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت عمر بن عبدالعزیز با فاطمه گفت خدایتعالی پیغمبر را بسوی خود باز خواند و از برای مردم نهری بر جا گذاشت که از آن نهر سیراب شوند چون ابو بکر خلیفه شد نهر را بجای خود گذاشت و بمجرای خویش جاری کرد و خدا را خشنود بداشت پس از آن خلافت به عمر رسید او نیز کارهای نیکو کرد و بسی مشقتها کشید چون عثمان خلیفه شد از آن نهر نهر دیگر جدا کرد پس از آن معاویه از آن نهر نهرها جدا کرد و بعد از و یزید و مروانیان نیز بدینسان همیکردند تا اینکه نوبت بمن افتاده من همی خواهم که نهر بجای خود بازگردانم فاطمه گفت اگر سخن همین است که تو گفتی مرا سخنی نیست پس بر خاسته نزد فرزندان و پیوندان عمر بازگشت با ایشان گفت که عمر سخنانی گفت که مرا مجال سخن گفتن نماند نزهت الزمان گفت عمر را از اینگونه حکایات بسیار است و از آن جمله است اینکه یکی از معتمدین گفته که در خلافت عمر بن عبدالعزیز به گوسفند چرانی گذشتم گرگان بگوسفندان بیکجا دیدم گمان کردم که آن گرگان سگان شبان هستند و گرگ با گوسفندان تا آنروز ندیده بودم از شبان پرسیدم که این همه سگان بهر چیست شبان گفت اینها گرگانند نه سگان گفتم چگونه گرگان با گوسفندانند و بایشان آسیب نمیرسانند شبان گفت چون سر بسلامت باشد تن نیز بسلامت خواهد بود و دیگر روایت کرده اند که روزی عمر بن عبدالعزیز بر منبر گلین خطبه می خواند چون حمد و ثنای الهی بجا آورد با مردم دو سخن گفت نخست گفت ایها الناس درون را خوب کنید تا بیرون نیز خوب شود پس از آن گفت کار دنیا را نکو کنید تا کار عقبی نکو گردد روزی مسلمه با عمر بن عبدالعزیز گفت اگر اجازت دهی متکائی از بهر تو سازیم که گاهی بدان تکیه کنی گفت میترسم که بروز قیامت بذمت من وبالی باشد پس از آن فریاد کشیده بیخود افتاد فاطمه گفت یا مریم یا مزاحم و یا فلان این مرد را ببینید پس فاطمه پیش رفته آب برو بپاشید و بهوشش آورد دید که فاطمه گریانست گفت ای فاطمه از بهرچه گریانی فاطمه گفت ترا افتاده دیدم از زمان مرگ تو یاد کردم که بدینسان خواهی افتاد و از ما جدا خواهی شد و سبب گریستنم این بود عمر گفت گریستن بس است آنگاه عمر خواست که برخیزد نتوانست و بیفتاد فاطمه او را در آغوش گرفت و بر احوال او بگریست پس نزهت الزمان تتمه فصل را در حضور ملک شرکان و قاضیان همی گفت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب شصت و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهت الزمان تنمه فصل دویم را چنین گفت اتفاقاً عمر بن عبدالعزیز بحاجیان بیت الله کتابی نوشت و آن این بود اما بعد من خدا را در شهر الحرام و در بلد الحرام در روز حج اکبر گواه میگیرم که من دشمن آن کسم که شمارا ستم کند و از من بظلم کس اجازت نیست زیرا که ستم رسیدگان را از من خواهند پرسید و آگاه باشید که هر عاملی از عمال من از حق میل کند و مخالفت سنت و کتاب چیزی بجای آورد شما را اطاعت او نشاید تا اینکه بسوی حق بازگردد یکی از ثقاه گفته است که پیش عمر بن عبدالعزیز رفتم در پیش روی او دوازده درم دیدم گفت آنها را برداشته به بیت المال برند من گفتم ای خلیفه تو فرزندان خود را بی چیز و محتاج کردی چیزی بایشان بده پس مرا بنزدیک خود خواند و گفت اینکه میگوئی چیزی بفرزندان و عیال خود بده سخنی است ناصواب زیرا که خدایتعالی باولاد من کفیل و روزی دهنده است آیا کسی هست که به خدا پرهیز کار شود و خدا بروزی او وسعت ندهد و آیا کسی هست که از گناهان دوری کند و خدا کارهای دشوار او را آسان نکند پس فرزندان و پیوندان خود حاضر آورد ایشان دوازده تن بودند چون ایشان را بدید دیدگانش پر از اشک شد و با ایشان گفت که پدر شما در میان دو چیز است با باید شما را مالدار کند و خود بدوزخ اندر باشد و یا باید شما بی چیز شوید و پدر شما بهشت رود ولکن ببهشت رفتن پدر شما بهتر است از آنکه شما مالدار شوید برخیزید و بروید که شما را بخدا سپردم و خالد بن صفوان روایت کرده که با یوسف بن عمر بنزد هشام بن عبدالملک رفتیم و او با پیوندان
و خادمان خود در بیرون خیمه زده بود چون مردم بمجلس او حاضر آمدند خود در گوشه بساط بنشست من گفتم ایها الخلیفه خدا نعمتش را بر تو تمام گرداند و شادی ترا باندوه نیامیزد من نصیحتی بهتر از حدیث ملوک گذشته نیافتم که با تو بگویم چون این سخن بشنید از متکا برخاست و راست بنشست و گفت یا بن صفوان بگو آنچه داری صفوان گفت ایها الخلیفه ملکی پیش از تو سال گذشته بدین سرزمین آمد و با حاضران مجلس خود گفت به بزرگی و حشمت من کس دیده اید یانه و به هیچ کس عطا شده است مثل آنچه بمن عطا شده است درمیان حاضران مردی بود راه رو و پیرو حق و یار مردان خدا با ملک گفت که از کاری بزرگ پرسیدی اگر اجازت دهی جواب گویم ملک اجازت داد گفت ای ملک این دولت و حشمت که تراست لایزال است یا زوال خواهد پذیرفت ملک گفت زوال پذیر است آنمرد گفت پس چگونه از چیزی پرسیدی که اندک زمانی پایدار خواهد بود و حساب آن با تو بطول خواهد انجامید ملک گفت پس گریزگاه کجاست آن مرد گفت صلاح درینست که در مملکت خویش باشی و طاعت خدا را بجا آوری و یا اینکه جامه کهن بپوشی و عبادت پروردگار کنی تا اجل ترا فراگیرد پس مرد از حضور ملک خواست بیرون رود گفت چون با مداد شود نزد تو آیم خالد بن صفوان گفته است چون با مداد شد آن مرد بنزد هشام رفت دید که از اثر پند آن مرد تاج سلطنت بزمین گذاشته سفر را آماده گشته پس هشام چندان بگریست که زنخ او ترشد و فرمان داد که اسباب سلطنت از و دور کنند و خود بگوشه قصر بنشست خادمان نزد صفوان آمده گفتند ای صفوان اینچه کار بود کردی و عیش را به خلیفه تلخ ساختی پس از آن نزهت الزمان با ملک شرکان گفت در این باب بسی پندهاست که همه آنها را درین مجلس نیارم گفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب شصت و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهت الزمان با ملک شرکان گفت درین باب بسی پندها است که در یک مجلس همۀ آنها را نیارم گفت ولی بتدریج گفته میشود انشاء الله تعالی پس قاضیان گفتند ای ملک این کنیز بروزگار اندر مانند ندارد و ما چنین ادیب و حکیم ندیده و نشنیده ایم آنگاه قاضیان ملک را ثنا گفتند و از نزدملک باز گشتند و ملک بخادمان امر فرمود که اساس عیش فرو چینند و مغنیان که در دمشق هستند حاضر آورند و همه گونه خوردنیها و حلوا آماده سازند و زنان امرا و وزرا و ارباب دولت را فرمان داد که همگی بخانهای خود باز نگردند تا کار عیش بانجام رسد پس همه مردم خوردنی بخوردند چون هنگام شام شد از دروازه قلعه تا در قصر شمعها برافروختند و وزرا و وامرا و بزرگان در نزد ملک حاضر آمدند و مشاطکان بآراستن نزهت الزمان برفتند دیدند که بآرایش حاجت ندارد چنانکه شاعر گفته
گیسوت عنبرینه کردن تمام بود
معشوق خوب روی چه محتاج زیور است
پس ملک شرکان بحجله بیامد و مشاطکان نیز عروس بیاوردند و چادر از سرش گرفته آنچه بدختران در شب نخست بیاموزند بدو نیز آموختند ملک شرکان برخاسته او را در آغوش کشید و با او در آمیخت و همان شب نزهت الزمان آبستن شد و شرکان را از آبستنی خویش آگاه کردملک شرکان فرحناک شد و فرد زد که تاریخ حمل بنویسند چون بامداد شد ملک شرکان بر تخت بنشست امرا به تهنیت برآمدند پس از آن ملک شرکان اسرار نویس را بخواند و امر کرد که کتابی به پدر خویش ملک نعمان بنویسد و او را آگاه کند که کنیزی خریده خداوند علم و ادب که فنون حکمت همیداند او را بنزد برادرش ضوء المکان و خواهرش نزهت الزمان به بغداد خواهد فرستاد و نویسنده را گفت که در کتاب باین هم اشارت رود که ملک شرکان با آن کنیز در آمیخته و او اکنون آبستن است پس کتاب پیچیده مهر کرد و برسول سپرده روانه ساخت رسول بعد از یکماه جواب کتاب بیاورد و بملک شرکان بداد ملک شرکان نامه بگرفت و بخواند دید که پس از بسم الله نوشته که این نامه ایست از واله و حیران و گم کننده ضوء المکان و نزهت الزمان و ستم کشیده دوران ملک نعمان بسوی پسر خویش شرکان که آگاه باش پس از آنکه تو از من جدا گشتی جهان بر من تنگ شد چنانچه نه راز خویش گفتن توانستم و نه نهفتن و سبب این بود که ضوء المکان از من خواهش سفر حجاز کرد و من از حوادث روزگار بر او ترسیدم او را ممانعت کردم پس از آن بنخجیر رفته یکماه در نخجیر گاه بودم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب شصت و هشتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک نعمان نوشته بود که من یکماه در نخجیر گاه بودم چون باز آمدم دیدم که برادر و خواهرت ضوء المکان و نزهت الزمان پارهای مال گرفته با حاجیان به بیت الله رفته اند چون از رفتنشان آگاه شدم فراخنای جهان بر وجود من تنگ شد ناگزیر مانده منتظر بازگشتن حاجیان بنشستم چون حاجیان بیامدند و خبر ایشان پرسیدم کس از ایشان باخبر نبود جامه ماتم بپوشیدم و پیوسته ناشاد اشک از دیدگان همی ریختم و این دو بیت همی خواند
تیغ و تیر است بر دل و جگرم
رنج و تیمار دختر و پسرم
نه از ایشان خبر همی رسدم
نه بدیشان کسی برد خبرم
اکنون از تو میخواهم که سستی در جستجوی ایشان نکنی و این ننک بر ما نپسندی والسلام چون ملک شرکان نامه پدر برخواند به حزن پدر ملول و محزون شد و به گم گشتن برادر و خواهر خرسند گردید پس نامه فرو پیچیده برخاست و بنزد زن خود نزهت الزمان آمد و نمیدانست که نزهت الزمان خواهر اوست و او نیز آگاه نبود که شرکان برادر اوست الغرض چون از تاریخ آبستنی نزهت الزمان نه ماه گذشت نزهت الزمان بکرسی زائیدن نشست و خدای تعالی ولادت برو آسان کرده دختری بزاد با ملک شرکان گفت این دختر از آن نست بهر نام که خواهی نامش بنه شرکان گفت مردمان را عادت اینست که بروز هفتم ولادت نام نهند پس شرکان سر پیش برده دختر خود را ببوسید دید که یکی از آن گوهرهای قیمتی و بزرگ را که ملکه ابریزه از بلاد روم آورده بود بگردن آن دختر آویخته است از غایت خشم بسان دیوانگان شد و هوشش اندر سر نماند با نزهت الزمان گفت ای کنیزک این گوهر از کجا آوردی نزهت الزمان چون این بشنید در خشم شده با شرکان گفت من خاتون تو و خاتون هر کس که بقصر اندر است هستم شرم نداری که مرا کنیزک گوئی من دختر ملک نعمان نزهت الزمانم چون شرکان این سخن بشنید اندامش بلرزید و دلش طپیدن گرفت و سر بزیر افکند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب شصت و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون شرکان این سخن را بشنید گونه مردانه اش زرد گشته دلش بطلپید و سر بزیر افکند و از بسیاری اضطراب بیهوش شد چون بهوش آمد بحیرت و فکرت فرو رفت ولی خویشتن بدو نشناساند و با او گفت ای خاتون آیا تو دختر ملک نعمان هستی نزهت الزمان گفت آری ملک شرکان سبب دوری پدر از و پرسید نزهت الزمان از آغاز تا انجام باز گفت و ملک شرکان را از بیماری ضوء المکان و ماندن او در بیت المقدس بیا گاهانید و فریب دادن بدوی نزهت الزمان را و فروختن بدوی او را ببازرگان خاطر نشان ملک شرکان کرد چون ملک شرکان حکایت بشنید با خود گفت چگونه خواهر خویش کابین کردم ولی باید او را بیکی از حاجبان به زنی دهم چون پرده از کار برداشته شود بگویم که پیش از آنکه با او در آمیزم طلاقش گفتم و به بزرگترین حاجبانش دادم پس شرکان ملول بود و افسوس همیخورد آنگاه سر برداشته با نزهت الزمان گفت که تو خواهرمنی و من شرکان بن ملک نعمان هستم و از خدایتعالی آمرزش این خطا همیخواهم نزهت الزمان نیز چون او را بشناخت گریان شد و سیلی بر خود همیزد و روی و سینه همی خراشید و میگفت که به خطای بزرگ در افتادیم اگر پدر و مادرم این دختر ببینند و بپرسند که از کجا این دختر آوردی چه بایدم گفت ملک شرکان گفت تدبیر همینست که ترا بحاجب خود کابین کنم و دختر را در خانه حاجب پرورش ده و هیچ کس را میاگاهان که خواهر من هستی پس دلجوئی از نزهت الزمان کرد و سر و روی او را بوسید نزهت الزمان گفت بدختر چه نام باید نهاد شرکان گفت نام او قضی فکان یعنی مقدر بود که شد پس شرکان خواهر خود را به بزرگترین حاجیان کابین بست
و او را با دخترش قضی فکان بخانه حاجب فرستاد نزهت الزمان را کار بدینگونه بود اتفاقا در همان روزها رسول از جانب ملک نعمان برسید و نامه باز رساند و بدان نامه نبشته بودند که ای فرزند بدانکه من از جدائی فرزندان بحزن و ملالت گرفتارم و خواب و خور بر من حرام گشته چون تو این نامه بخوانی خراج دمشق از برای من بفرست و همان کنیز را که خریده و کابین کرده و بعلم و ادب و حکمت ستوده بودی نزد منش روانه کن که عجوز صالحه نیکوکاری با پنج تن کنیزکان باکره بدینجا آمده اند که کنیزکان در علم و ادب و حکمت چنانند که صفت ایشان نیارم نبشت و ایشان را زبانی است فصیح چون من ایشان را بدیدم دوست بداشتم که در قصر باشند و از مملوکان من شوند از برای اینکه در نزد ملوک سایر اقالیم مانند ایشان یافت نمیشود و از عجوز قیمت ایشانرا پرسیدم گفت که ایشانرا بخراج دمشق همی فروشم و راستی اینستکه خراج دمشق قیمت یکی از ایشان نتواند بود پس من ایشان را بقیمتی که عجوز گفته بود خریدم و در قصر خویش جای دادم تو زودتر خراج دمشق بفرست که عجوز به بلاد روم باز خواهد گشت و همان کنیزک که خریده بدینجا بفرست که با این کنیزکان در علم و ادب مناظره کند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتادم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک نعمان در نامه نوشته بود کنیزی را که خریده ای بفرست تا با این کنیزکان در نزد علما مناظره کنند اگر باین کنیز کان غلبه کند خراج بغداد را با کنیز بهر تو بفرستم شرکان چون این بخواند داماد خویشتن یعنی حاجب را با خواهرش بخواست چون حاضر شد شرکان خواهر را از مضمون نامه آگاه کرد و با او گفت ای خواهر ترا تدبیر چیست و جواب نامه چه باید گفت چون نزهت الزمان شوق بدیدار پدر و مادر داشت با شرکان گفت که مرا با شوهرم به بغداد بفرست تا من بملک نعمان حکایت بدوی باز گویم که مرا ببازرگان فروخت و بازرگان بملک شرکان فروخت و او نیز مرا آزاد کرده بکابین حاجب آورد شرکان گفت رأی همین است پس دختر خود قضی فکان را بدایگان سپرد و خراج دمشق آماده کرده حاجب را فرمان داد که خراج را با نزهة الزمان ببغداد برد و فرمان داد که محملی از بهر خواهر و محملی بهر حاجب بسازند پس از آن کتابی نوشته بحاجب سپرد و نزهت الزمان را وداع کرد ولی آن گوهر را که از گردن قضی فکان آویخته بودند نگاهداشت پس حاجب همان شب سفر کرد اتفاقا ضوء المکان که این مدت در دمشق بود با تونتاب در همان شب بتفرج بیرون آمده بودند اشتران و محملها و مشعلها بدیدند ضوء المکان از اشتران و بارهای آنها و خداوند آنها باز پرسید گفتند که خراج دمشق است و بنزد ملک نعمان شهریار بغداد روانند و از رئیس آن طایفه و خداوند محملها باز پرسید گفتند بزرک حاجبان شوهر کنیز دانشمند و حکیم است که ملک او را خریده بود پس ضوء المکان از شنیدن نام ملک نعمان و بغداد گریان شد
و با تونتاب گفت پس ازین در اینجا نتوانم زیست ناچار با همین قافله باید سفر کنم تونتاب گفت من از قدس تا دمشق تنهائی تو را ندیدم اکنون از اینجا تا بغداد چگونه ایمن خواهم بود که تنها بروی من نیز با تو بیایم تا ترا بمقصد برسانم ضوء المکان به نیکیهای او ثنا گفت و سفر را آماده گشتند تونتاب دراز گوش بیاورد و توشه بدراز گوش بنهاد چون قافله اشتران براندند و حاجب بمحمل بنشست ضوء المکان نیز بدراز گوش سوار گفت با تونتاب گفت تونیز با من سوار شو تونتاب گفت که سوار نمیشوم در خدمت تو پیاده آیم ضوء المکان گفت ناچار است از اینکه سوار شوی تونتاب گفت هر گاه که مانده شوم ساعتی سوار خواهم شد پس ضوء المکان با تونتاب گفت ای برادر زود خواهی دید که ترا چگونه پاداش دهم پس ایشان با قافله همی رفتند تا آفتاب بلند شد و از گرمی هوا برنج اندر شدند حاجب قافله را اجازت نزول داد قافله فرود آمدند و راحت یافتند و اشتران را آب بدادند باز حاجب امر کرد که اشتران بار کند بار کردند و همیرفتند که پس از پنج روز به شهر حما رسیدند و بدانجا نزول کردند و سه روز در آنجا بماندند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و یکم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون قافله سه روز در آنجا بماندند پس از آن سفر کردند و بدیار بکر رسیدند نسیم بغداد بایشان بوزید ضوء المکان را از خواهر و پدر و مادر یاد آمده محزون گشت که بی نزهت الزمان چگونه نزد پدر رود پس گریان شد و بنالید و این ابیات بر خواند :
نسیم باد صبا بوی گلستان برسان
بگوش من سخن یار مهربان برسان
دهان بمشک و به می همچو لاله پاک بشوی
پس آنگهی سخن من بدان دهان برسان
تونتاب گفت که این گریستن و نالیدن بگذار که جای ما بخیمه حاجب نزدیکست همی ترسم که او را ناخوش آید ضوء المکان گفت از خواندن شعر ناگزیرم شاید که آتش دل فرونشیند تونتاب با ضوء المکان گفت ترا بخدا سوگند میدهم که ازین ملالت و حزن و زاری و اندوه در گذر تا بشهر خود برسی پس از آن هر چه خواهی بکن ضوء المکان گفت:
گوئی مرا که در غم و تیمار صبر کن
بیهوده صبر در غم و تیمار چون کنم
نه یار با منست و نه دل در بر منست
بیدل چگونه باشم و بی یار چون کنم
پس از آن روی بجانب بغداد کرد و در آن شب نزهت الزمان نیز بیاد برادرش ضوء المکان تخفته بود وهمی گریست که ناگاه آواز برادرش ضوء المکان را بشنید که گریانست و این ابیات همی خواند :
ای برق اگر بگوشه آن بام بگذری
جایی که با د زهره ندارد خبر بری
آن مشتری خصال گر از ما حکایتی
پرسد جواب ده که بجانند مشتری
گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید
تو خفته در کجاوه بخواب خوش اندری
دانی چه میرود بسر ما ز دست تو
تا خود بیای خویش بیائی و بنگری
آنگاه برخاسته خادم را بنزد خود خواند و با خادم گفت برو و آنکه ابیات همیخواند نزد منش آر چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و دوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهت الزمان با خادم گفت برو و آنکه ابیات همیخواند نزد منش آر خادم برفت و جستجو کرده جز تونتاب کس را بیدار نیافت و ضوء المکان بیخود افتاده و تونتاب در پهلوی او ایستاده بود خادم با تونتاب گفت تو بودی که شعر همیخواندی و خاتون آواز تو شنیده است تونتاب گفت لا و الله من شعر نخواندم خادم گفت تو بیدار هستی خواننده شعر بمن بنمای تونتاب گمان کرد که خاتون از شعر خواندن درخشم شده به ضوء المکان بترسید و با خود گفت بسا هست از خادم آسیبی بدو رسد پس در جواب خادم گفت که من خواننده شعر نشناسم خادم گفت بخدا سوگند که دروغ میگوئی جز تو کس دیگر بیدار نیست تونتاب گفت با تو راستی بگویم خواننده اشعار مردی بود راهگذر که مرا نیز از خواب بیدار کرد خدا بسزایش برساند خادم بازگشت و با خاتون گفت کس را نیافتم خواننده مردی راهگذر بوده است خاتون خاموش شد و سخن نگفت پس از آن ضوء المکان بهوش آمد دید که ماه بمیان آسمان رسیده و نسیم سحرگاه همی وزد حزن و اندوهش بهیجان آمد و خواست که بخواند تونتاب گفت چه قصد داری ضوء المکان گفت میخواهم شعری بخوانم شاید آتش دل فرو نشیند تونتاب گفت تو ماجرا نمیدانی و آگاه نیستی که از کشته شدن چگونه خلاص یافتیم ضوء المکان گفت ماجرا بازگو تونتاب گفت یا سیدی چون تو بیهوش افتادی خادم بیامد چوبی در دست داشت و از خواننده اشعار همیپرسید جز من کس بیدار نیافت خواننده را از من پرسید گفتم مردی بود راهگذر خادم چون این بشنید بازگشت و خدا مرا از کشته شدن خلاص داد ولی خادم با من گفت که اگر آواز خواننده دگر بار بشنوی او را گرفته نزد منش بیاور ضوء المکان چون این بشنید گریان شد و گفت کیست که مرا از گریستن منع کند من ناچار بخوانم و آنچه بمن خواهد گذشت بگذرد و من اکنون بشهر خود نزدیک گشته ام از هیچ کس باک ندارم تونتاب گفت قصد تو اینست که خویشتن هلاک سازی ضوء المکان گفت من ناچار شعر بخوانم تو نتاب گفت مرا قصد این بود که از تو جدا نشوم تا ترا بنزد پدر و مادر برسانم ولکن بضرورت از تو جدا بایدم شد و من یکسال و نیم است که با تو هستم هیچگونه مکروهی از من بتو نرسیده مگر مرا رنج پیاده رفتن و بیداری بس نیست که همیخواهی بی سبب شعر بخوانی و ما را بمحنت افکنی ضوء المکان گفت من از حالتی که دارم باز نگردم پس ضوء المکان این در بیت بخواند :
ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یکزمان زاری کنم در ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنم
اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن
پس از آن این شعر نیز بخواند:
خوانده باشی که فرقت لیلی
چه بمجنون نا توان کرده است
فرقت نزهة الزمان بالله
که بضوء المکان همان کرده است
چون شعر با نجام رسانید سه بار فریاد زد و بیهوش بیفتاد تونتاب برخاسته او را بپوشانید چون نزهت الزمان آواز او و ابیاتی را که نام نزهت الزمان و برادرش ضوء المکان در آنها بود بشنید گریان شد و بانک بر خادم زد و با او گفت آنکه شعر خواند باینجا نزدیکست بخدا سوگند که اگر او را نیاوری حاجب را بیدار سازم تا ترا عقوبت کند و از در خویشتن براند ولی تو این یکصد دینار بگیر و خواننده شعر را با خوشی پیش من بیاور و مرنجانش اگر او از آمدن مضایقه کند این بدره هزار دیناری با و بده و اگر باز مضایقه کند مکان و صنعت و شهر او را بشناس و بزودی پیش من آی چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و سوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهت الزمان خادم را بجستجوی خواننده شعر فرستاد خادم برفت همه مردم را دید که خفته اند یک تن بیدار در میان قافله نیست پس نزد تونتاب رفت و دید که سر برهنه نشسته است بنزدیک او رفته آستینش بگرفت و گفت تو بودی که شعر همی خواندی تونتاب بخویشتن بترسید گفت لا والله خواننده شعر من نبودم خادم گفت دست از تو برندارم تا خواننده شعر بمن بنمائی زیرا که من نتوانم بنزد خاتون باز گردم تونتاب از ضوء المکان بترسید و گریان شد و با خادم گفت بخدا سوگند که خواننده شعر من نبودم ولی مردی راهگذر را شنیدم که شعر همیخواند تو دست از من کوتاه کن من مردی ام غریب از شهر قدس با شما آمده ام خادم با تونتاب گفت برخیز و بنزد خاتون بیا هر چه با من گفتی با او بگو من کس بجز تو بیدار نیافتم تونتاب گفت تو جای من بشناختی و من نیز از ترس پاسبانان بدر رفتن نتوانم اکنون تو بازگرد اگر پس ازین آواز شعر خواندن بشنوی چه نزدیک باشد و چه دور از هیچ کس مدان بجز از من پس تونتاب سر خادم ببوسید و دلش بدست آورد خادم از و در گذشت و از بیم نزد خاتون نتوانست رفت بنزدیک تونتاب در جایی پنهان گشت تونتاب برخاست و ضوء الکان را بهوش آورد و گفت راست بنشین تا ماجرا با تو بازگویم پس آنچه گشته بود با او بگفت ضوء المکان گفت من بیم از کس ندارم تو نتاب گفت چرا پیروی هوا و هوس همی کنی و از کس نمیترسی من بس هراس از هلاک تو و خویشتن دارم ترا بخدا سوگند میدهم که دیگر شعر مخوان تا بشهر خود برسی مگر تو نمیدانی که زن حاجب قصد آزردن تو کرده زیرا که او از رنج سفر خسته و رنجور بود تو او را از خواب بیدار کردی چندین بار خادم فرستاده جستجو همی کند ضوء المکان سخن تونتاب ننیوشید مرتبه سوم بآواز بلند این ابیات برخواند :
ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته در ساحل
بخونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
که قتلم خوش همی آید ز دست پنچه قاتل
مرا تا پای میبوید طریق عشق میجوید
بهل تا عقل میگوید زهی سودای بیحاصل
خادم بگوشه ای پنهان بود و آواز ضوء المکان همیشنید هنوز ابیات با نجام نرسانده بود که خادم برسید چون تونتاب خادم را بدید بگریخت و دورتر از خادم بایستاد و نظر میکرد تا ببیند که در میان خادم وضوء المکان چه خواهد کشید پس خادم سلام کرد و ضوء المکان جواب گفت خادم گفت یا سیدی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتاد و چهارم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت خادم با ضوء المکان گفت یا سیدی امشب سه بار بسوی تو آمده ام و خاتون ترا بنزد خود میخواند ضوء المکان گفت خاتون کیست و رتبت او چیست که مرا نزد خود خواند نفرین خدا بر او و شوهر او باد پس ضوء المکان بخادم دشنام میداد و خادم جواب گفتن نمیتوانست زیرا که خاتون سپرده بود که بی رضای او سخن نگوید و اگر قصد آمدن نداشته باشد نیاوردش و اگر نیاید بدره زر بدو بدهد پس خادم با فروتنی گفت ای فرزند نسبت بتو از من خطائی و ستمی نرفته و نخواهد رفت قصد من اینست که بلطف و خوشی بنزد خاتون شوی و بسلامت و خرسندی باز گردی و ترا بشارتی خواهیم داد چون ضوء المکان این بشنید بر خاست و با خادم برفت تونتاب نیز برخاسته بر اثر او همیرفت و با خود میگفت افسوس بر جوانی او که فردا کشته شود پس ضوء المکان با خادم و تونتاب از پی ایشان همیرفتند تا بنزدیک خیمه رسیدند خادم پیش نزهت الزمان رفت و گفت آنکس را که میخواستی آوردم جوانی است نکوروی و نشان بزرگی از جبینش آشکار است نزهت الزمان چون این بشنید دلش طپیدن گرفت و با خادم گفت نخست او را بگو که بیتی چند بخواند که از نزدیک آواز او بشنوم پس از آن از نام و نشان و شهر او باز پرس خادم با ضوء المکان گفت نخست بیتی چند بخوان که خاتون از نزدیک آواز ترا بشنود پس از آن از نام و شهر خویش باز گو ضوء المکان گفت اطاعت کنم ولکن مرا حکایتی است بس عجیب که بآن سبب من چون باده گساران مستم و مانند مصیبت زدگان حیران و غرق دریای فکرتم نزهت الزمان چون این بشنید گریان شد و با خادم گفت ازو بازپرس که از کسی جدا گشته ای خادم باز پرسید ضوء المکان گفت از پدر و مادر و پیوندان خود جدا گشته ام ولی عزیز ترین ایشان نزد من خواهری بود که روزگار مرا از او دور کرده نزهت الزمان چون این سخن بشنید گفت خدا یتعالی ترا باو برساند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و پنجم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت نزهت الزمان گفت خدای تعالی ترا باو برساند پس از آن نزهت الزمان با خادم گفت با او بگو که بیتی چند در شکایت از جدائی بخواند خادم بدانسان که خاتون گفته بود با ضوء المکان بگفت ضوء المکان آهی بر کشید و این ابیات بخواند:
کسی مباد چون خسته مبتلای فراق
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق
غریب و عاشق و بیدل فقیر و سر گردان
کشیده محنت ایام و داغهای فراق
کجا روم چکنم حال دل کرا گویم
که داد من بستاند دهد سزای فراق
پس از آن اشک از دیدگان بریخت و این ابیات بخواند
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد وقتست که باز آئی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد دامان شکیبائی
ای درد توام درمان در بستر نا کامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
چون نزهت الزمان ابیات بشنید دامن خیمه بالا کرده بضوء المکان نظر انداخت و او را بشناخت فریاد زد و نام ضوء المکان بزبان راند ضوء المکان نیز بدو نگاه کرده بشناخت فریاد زد و نام نزهت الزمان بزبان راند نزهت الزمان خود را بکنار برادر انداخت و او را در آغوش کشید هر دو بیهوش بیفتادند خادم چون این بدید از حالت ایشان شگفت ماند چون بهوش آمدند نزهت الزمان را شادی و انبساط روی داد و اندوه و محنتش برفت و این ابیات بخواند:
بعد از این نور بآفاق دهم عالم را
که بخورشید رسیدیم و غبار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پردۀ غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
باورم نیست زید عهدی ایام هنوز
قصه غصه که از دولت یار آخر شد
چون ضوء المکان ابیات بشنید خواهر خود را در آغوش کشید و از غایت شادی همی گریست و این ابیات همیخواند:
امروز مبارکست فالم
کافتاد نظر بدین جمالم
الحمد خدای آسمانرا
کاختر بدر آمد از وبالم
خوابست مگر که مینماید
یا عشوه همی میدهد خیالم
ساعتی بدر خیمه بنشستند پس از آن نزهت الزمان با برادر گفت برخیز و بخیمه اندر آی و ماجرای خویش بازگو تا من نیز حکایت حدیث خود کنم ضوء المکان گفت نخست تو سر گذشت خود بگو نزهت الزمان ماجرای خود از آغاز تا انجام باز گفت پس از آن گفت منت خدای را که ترا باز رساند چنانکه هر دو با هم از بغداد بدر آمده بودیم باز باهم به بغداد آمدیم پس از آن گفت برادرم شرکان مرا باین حاجب کابین بسته که مرا بنزد پدر برساند حکایت من همین بود اکنون تو حکایت بازگو ضوء المکان ماجرا بر او بخواند و گفت ای خواهر این تونتاب همه مال خود بمن صرف کرده و شب و روز در خدمتگذاری من پیاده و گرسنه میآید و مرا سواره همی آورد نزهت الزمان گفت اگر خدا بخواهد او را پاداش نکو دهیم پس از آن نزهت الزمان خادم را بخواست و گفت آن بدره زر که در نزد تست بمژدگانی بتو دادم اکنون برو و خواجه را زودتر نزد من آر خادم شادان به پیش حاجب رفت و پیغام ملکه برسانید حاجب نزد ملکه بیامد دید که با برادر خود ضوء المکان نشسته است حاجب از چگونگی باز پرسید نزهت الزمان حکایت را بحاجب فروخواند پس از آن با حاجب گفت ای حاجب آگاه باش که تو کنیز نگرفته بلکه دختر ملک نعمان گرفته ای و من نزهت الزمان و این برادر من ضوء المکان است حاجب چون این سخن بشنید حق بدو آشکار شد و یقین کرد که ملک نعمان را داماد گشته با خود گفت چون به بغداد روم نیابت مملکتی را از ملک بستانم پس از آن حاجب روی بضوء المکان کرده بسلامت او تهنیت گفت و خادمان را امر کرد که خیمۀ جداگانه و اسبی از بهترین خیل بهر ضوء المکان آماده کنند
و نزهت الزمان با حاجب گفت قصد من اینست که با برادر بخلوت اندر بنشینیم و رازها بهمدیگر بگوئیم و از صحبت هم سیر شویم چه دیرگاهست که از هم جدا گشته ایم حاجب گفت حکم از آن شماست پس حاجب از نزد ایشان بیرون شد و شمع و حلوا از برای ایشان بفرستاد و سه دست جامه دیبا از برای ضوء المکان بفرستاد پس نزهت الزمان با حاجب گفت تونتاب را حاضر گردان و از برای او مرکوبی ترتیب کن و بگو که در چاشت و شام سفره از برای او بگسترند حاجب پذیرای شد و چندتن از خادمان بجستجوی تونتاب روان ساخت خادمان او را همی جستند که دیدند پالان بر خر نهاده و انبان توشه برو بسته گریختن را آماده است و از جدائی ضوء المکان گریانست و میگوید که افسوس بجوانی ضوء المکان که بسیار پندش گفتم سودمند نیفتاد کاش میدانستم که عاقبت کار او چگونه خواهد شد هنوز سخن تونتاب بانجام نرسیده بود که خادمان برو گرد آمدند تونتاب چون خادمان را دید که بر وی گرد آمده اند گونه اش زرد شده بترسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و ششم برآمد
گفت اى ملک جوان بخت تونتاب بترسید و گونه اش زرد شد و بآواز بلند گفت که قدر نیکوئیهای من ندانست و گمان دارم که مرا با گناه خویش شریک کرده ناگاه خادم بانک بر وی زد که ای دروغگو او گفتی که من شعر نخوانده ام و خواننده را نشناسم مگر خواننده اشعار رفیق تو نبود تونتاب چون خشم خادم را بدید هراسان گشت و با خود گفت به بلائی که همی ترسیدم بیفتادم پس این بیت بخواند :
وه که در محنتی بیفتادم
که پدیدار نیست پایانش
آنگاه خادم بانک بر غلامان زد که او را از خر بزیر آرید غلامان تونتاب را از خر بزیر آوردند و بر اسب بنشاندند غلامان پاسبانی کرده با قافله اش همیبردند ولی خادم با غلامان گفته بود که او را عزیز بدارید و اگر موئی ازو کم شود یکی از شما بعوض آن مو کشته خواهد شد چون تونتاب غلامان در گرد خود دید از زندگی طمع ببرید و با خادم گفت که ای سرهنک بخدا سوگند که مرا با کس همسری و برادری نیست با اینجوان خویشی ندارم من مردی ام تونتاب این جوان را بیمار در مزبله افتاده یافته ام الغرض تونتاب با ایشان همیرفت و هر ساعت هزار خیال میکرد و خادم او را میترسانید و خندان خندان میگفت که این جوان خاتون را بد خواب کرده و چون بمنزل فرود آمدندی خادم خوردنی میخواست و با تونتاب خوردنی همی خوردند پس از آن قدحی شکر گداخته و یخ بر او ریخته میآوردند خادم با تونتاب قدح بنوشیدندی ولی اشک چشم تونتاب از بیم خشک نمیشد و منزل بمنزل همیرفتند تا بسه منزلی بغداد رسیدند و در آنجا فرود آمده بر آسودند و خوردنی خورده بخسبیدند علی الصباح بیدار گشته همیخواستند که محملها ببندند ناگاه گردی جهان را فرو گرفت و هوا را تیره کرد حاجب بانک برغلامان زد که محملهای ببندید پس حاجب با غلامان سوار شدند و بسوی گرد برفتند دیدند سپاهیست انبوه حاجب را عجب آمد و حیران بایستاد و لشگریان حاجب و غلامانش را بدیدند پانصد سوار از ایشان جدا گشته بسوی حاحب بیامدند حاجب و غلامانش را چون نگین انگشتری در میان گرفتند و هر پنج تن از لشگریان بیکی از غلامان حاجب گرد آمدند حاجب با لشگریان گفت از کجائید که با ما بدینسان رفتار میکنید ایشان گفتند تو کیستی و از کجائی
و بکجا روانه ای حاجب گفت که من حاجب امیر دمشق ملک شرکانم خراج دمشق و هدایا به بغداد پیش ملک نعمان پدر ملک شرکان میبرم سخن حاجب بشنیدند دستارچه بدست گرفته بخروشیدند و گریان گشتند و با حاجب گفتند که ملک نعمان با زهر کشته شد و بر تو باکی نیست تو بنزد وزیر دندان بیا با او ملاقات کن حاجب ازین سخن گریان شد و همیرفتند تا بلشکریان برسیدند وزیر دندان را از آمدن حاجب آگاه کردند وزیر دندان امر کرد که خیمه ها بر پا کردند و بفراز سریری بمیان خیمه اندر بنشست و حاجب را پیش خود خواند و احوال باز پرسید حاجب وزیر را بیاگاهانید که حاجب امیر دمشق است و خراج و هدایا از بهر ملک نعمان میبرد وزیر دندان چون نام ملک نعمان شنید گریان شد و گفت ملک نعمان را به زهر کشتند و پس از کشته شدن او در میان مردم اختلاف پدید آمد که مملکت را به که سپارند و پادشاهی از آن که باشد و خلافشان بجدال انجامید قضاة اربعه از جنک منعشان کردند پس از آن اتفاق کردند که نکنند جز آنچه قضاة اربعه رأی دهند پس متفق شدند که بفرستند نزد ملک شرکان و او را بسلطنت بخوانند ولی جمعی سلطنت پسر دوم او ضوء المکان را میخواستند که با خواهرش نزهت الزمان سفر کرده ولی چون کسی را چند سال است از ایشان خبر نیست ناچار ما را بسوی شرکان فرستادند چون حاجب دانست که زوجه اش سخن بصدق گفته پس از مرک سلطان بسی غمگین شد و لکن بوجود ضوء المکان بسیار شاد شد چه او در بغداد بجای پدرش بسلطنت مینشست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتاد و هفتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت چون حاجب آگاه شد که ضوء المکان بجای پدرش بسلطنت می نشیند پس حاجب به وزیر دندان گفت قصه عجیبی است و بدان ای وزیر که خدایتعالی راحتی شما را خواسته و چنان شده است که آرزو داشتید چونکه خداوند ضوء المکان را بشما بر گردانیده و او و خواهرش نزهت الزمان بهمراهی من بخدمت پدر میشتافتند چون وزیر دندان این بشنید بسی شاد شد و بحاجب گفت ما را از حکایتشان بیاگاهان و سبب غیبت طولانیشان را بیان نما پس حاجب حال نزهت الزمان بیان کرد تا جایی که او را بزنی گرفته بود و همچنین از قصه ضوء المکان تا جایی که میدانست بگفت پس چون حاجب گفتار را بپایان رسانید وزیر دندان شخصی فرستاد امرا و وزرا واکابر را بخواند و به ایشان اطلاع داد آنچه را که اتفاق افتاده بود پس همگی شگفت ماندند و برخاسته نزد حاجب آمدند و در پیش او زمین ببوسیدند حاجب باوزیر دندان نشسته بودند سایر بزرگان دولت را بنشاندند و در سلطنت ضوء المکان مشورت کردند همگی را اشارت بدین شد حاجب روی بوزیر دندان کرده گفت من همیخواهم که پیش از شما نزد ضوء المکان رفته او را از آمدن شما بیاگاهانم و با او بگویم که شما او را بسلطنت اختیار کردید وزیر دندان تدبیر حاجب بپسندید حاجب برخاست و وزیر دندان و سایر وزرا و امرا بتعظیم او برخاستند و هر یک جدا جدا بحاجب ثنا میگفتند و ستایش همیکردند که حاجب نزد ضوء المکان خدمتگذاری ایشان ظاهر سازد وزیر دندان خادمان خود را امر کرد که پیش رفته در یک منزلی بغداد خیمه ها برپا کنند پس حاجب نزد ضوء المکان و نزهت الزمان بیامد و ایشان را آگاه کرد آنگاه سوار شدند و وزیر دندان و لشگریان نیز سوار گشتند
و همیرفتند تا به یک منزلی شهر بغداد رسیدند در آنجا فرود آمدند وزیر دندان اجازت خواسته نزد ضوء المکان و نزهت الزمان رفت و ایشان را از مرگ پدر آگاه کرد و بشارت نیز بداد که مردم ضوء المکان را بسلطنت بگزیدند ایشان بمرک پدر گریان شدند و سبب مرک باز پرسیدند وزیر دندان گفت ای ملک بدان که ملک نعمان چون از نخجیر گاه باز گشت و شما را بر جا نیافت دانست که بزیارت بیت الله رفته اید در خشم شد و تنگدل گشت تا شش ماه جستجوی میکرد اثری از شما پدید نشد چون از غیبت شما یکسال در گذشت عجوزی سفید موی که آثار زهد و صلاح درو پدید بود بیامد و پنج دختر باکره خورشید مثال با خود همراه بیاورد و آن دختران با غایت نکوئی و جمال حکیم و ادیب و تاریخ دان بودند آن پیره زن در پیش ملک حاضر شده آستانه ملک را ببوسید ملک چون آثار زهد درو مشاهده کرد او را نزدیک خود خواند عجوز گفت ای ملک پنج کنیز با خود آورده ام که هیچ سلطانی چنان کنیزها ندارد که خداوندان حسن و خرد و ادب و هنر و علم و معرفت هستند ملک بفرمود کنیز کان را حاضر آوردند از دیدن جمال ایشان شادمان گشت و گفت هر یک از شما چیزی را که آموخته اید بازگوئید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتاد و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک نعمان با کنیز کان گفت هر یک از شما چیزی از معلومات خود بیان سازید یکی از آن پنج کنیز پیش آمده زمین بوسه داد و گفت ای ملک بدانکه خداوند ادب را سزاوار اینست که فرایض بجا آورد و از گناهان دوری کند و بنیان ادب اول اخلاق نیکوست و بدانکه بزرگترین اسباب معیشت زندگیست و زندگی از برای ستایش پروردگار است پس سزاوار اینست که با مردم با خلق نکو رفتار کنی و ازین طریقه تجاوز جایز ندانی که بزرگ مردمان بیش از دیگران تدبیر را نیازمند است و ملوک را به تدبیر حاجت پیش از رعیت است و ای ملک بدانکه باید جان و مال در راه خدا صرف کنی و بدانکه دشمن تو آشکارا با تو دشمنی کند و تو نیز حذر کنی و اما علامت دوست بجز اخلاق نیکو چیزی نیست پس او را نخست آزمایش کن و آنگاه او را بدوستی برگزین اگر دوست تو از برادران آخر تست باید پاس ظاهر شریعت کند و معرفت بباطن شریعت نیز داشته باشد و اگر از برادران دنیاست باید آزاده و راستگو باشد نه نادان و بد خواه و دروغگو زیرا که دروغگو دوستی را نشاید صدیق از صداقت است دوست را راستی از دل خالص باید کسی که دروغ بزبان آورد دوستی را نشاید و ای ملک بدانکه پیروی شرع نکو خصلتی است هر کس بدین خصلت باشد تو او را دوست بدار هر چند ازو کاری پدید شود که ترا نا خوش آید زیرا که دوست مانند زن نیست که طلاقش دهی و دگر بار باو باز گشت کنی بلکه دل شیشه را ماند چون بشکند پیوند نگیرد چنانکه شاعر گفته :
بد کسی دان که دوست کم دارد
زو بتر چون گرفت بگذارد
گرچه صد بار باز گردد یار
سوی او باز گرد چون طومار
پس از آن کنیز در آخر سخنانش بسوی ما اشارت کرده گفت خدا وندان خرد گفته اند که بهترین برادران آنست که در بند گفتن اصرار کند و بهترین عملها آنکه عاقبت آن نیکو باشد و بهترین ثناها آنست که در زبان مردم باشد گفته اند که بنده را سزاوار آنست که از شکر گذاری خداوند خود غفلت نکند و پیوسته دو نعمت خدا را شکر گذارد یکی عافیت و دیگری عقل و گفته اند هر که محنتهای کوچک را بزرک شمارد به محنتهای بزرگ دچار شود و هرکس پیروی هوی و هوس کند حق را ضایع گذارد و هر کس اطاعت سخن چینان کند دوستان را ضایع کند و هر کس ترا خواب گمان کند با او خوبی کن و هر که دشمنی از حد بگذراند گناهکار است و هر کس که از ستمگری نترسد از شمشیر ایمن ننشیند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتاد و نهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت پس کنیزک گفت ای ملک شمه ای از آداب قضاة من با تو بگویم بدانکه قاضیان شهر مردم را باید بیک رتبت بدارند و یکسان شمارند تا اینکه قوی طمع در جور ضعیفان نکند و ضعیفان از عدل مایوس نشوند و نیز قاضی باید که از مدعی گواه بخواهد و بمنکر سوگند دهد و صلح را در میان مسلمانان جایز داند مگر صلحی که حلال را حرام و حرام را حلال کند و اگر دانستن چیزی بقاضی دشوار شود باید رجوع کند و بداند و بسوی حق بازگردد زیرا که حق فرض است و میل بحق بهتر است از ایستادگی در باطل پس قاضی باید خصمها را با یکدیگر برابر داند و گواه از مدعی بخواهد اگر گواه حاضر شود بمقتضای سخن گواه حکم کند اگر گواه نداشته باشد مدعی علیه را سوگند دهد و گواهی عدول مسلمین را قبول کند زیرا که حکم خدا اینست که حکم بظاهر کند که باطن را جز خدا کس نداند و قاضی را واجب است که در شدت اندوه و در غایت گرسنگی حکم نکند و از حکم کردن جز خدا منظوری نداشته باشد زیرا که اگر نیت را خالص کند و میانه خود را با خدا نیکو کند خدا نیز میانه مردم را با او نیکو گرداند و زهری گفته است که سه چیز است که اگر در قاضی یافت شود از قضاوت معزول گردد یکی آنست که لئیمان را گرامی بدارد و بخواهد که او را مدحت گویند و معزول را ناخوش شمارد روایت است که عمر بن عبدالعزیز شخصی را از قضاوت معزول کرد قاضی گفت چرا معزولم کردی عمر گفت شنیدم که زیاده از اندازۀ خویش سخن میگوئی پس کنیزک نخستین خاموش شد و کنیز دویمین پیش آمد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتادم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت وزیر دندان با ضوء المکان گفت که کنیز دویم پیش آمده در پیش ملک نعمان هفت بار زمین ببوسید پس از آن گفت که لقمان با پسرش گفت سه چیز است که شناخته نمیشود مگر در سه وقت نخست بردباری است که شناخته نمیشود مگر بهنگام خشم دوم دلیری است که شناخته نمیشود مگر در جنگ سیم دوست است که شناخته نمیشود مگر در وقت نیازمندی برو ، و گفته شده است که ستمکار زیان کار است اگر چه مردم او را مدحت گویند و ستم رسیدگان آسوده اند اگر چه مردم ایشان را مذمت کنند و خداوند عالم فرموده است و لا تحسبن الذین یفرحون بما آتوا و یحبون ان یحمدوا بمالم یفعلوا فلا تحسینهم بمفازة من العذاب ولهم عذاب الیم و پیغمبر علیه السلام گفته کارها با نیت است و بدان ای ملک که بهترین چیزها که در انسان است دل است هر گاه طمع اندر دل شخصی افزون شود از حرص بمیرد و اگر نا امیدی دل او را غلبه کند از افسوس و حسرت بمیرد و هر گاه خشم مرد سخت باشد رنجش بیشتر شود و هر گاه سعادت رضامندی یابد از ناخوشیها ایمن گردد و اگر بیم و ترس برو غالب باشد حزنش بسیار گردد و در مصیبتها ناله و جزع نماید و هر گاه مالی بدست آورد بآن مال از ذکر خدا مشغول شود اگر فاقه و تنگ دستی روی دهد به اندوه مشغول شود پس در هر حال از برای انسان چیزی بهتر از ستایش پروردگار و مشغول شدن بکاری که تحصیل معاش و اصلاح معاد شود نیست از عالمی پرسیدند که شریر ترین مردم کیست بپاسخ گفت آنکس که شهوت او بر مروتش غالب آید
و در کارهای بزرگ همتش قاصر شود پس از آن گفت ،اما اخبار زهد بدینگونه است که هشام بن بشر میگوید از عمر بن عبید پرسیدم که حقیقت زهد چیست جواب داد که زهد را پیغمبر صلی الله علیه و آله بیان کرده که زاهد آنکس است که گور را فراموش نکند و فانی را بر باقی نگزیند و فردا را از عمر خویش نشمارد و خویشتن را از مردگان حساب کند و گفته اند که ابوذر میگفت که فقر در نزد من بهتر از غناست و بیماری بهتر از صحت است بعضی از شنوندگان این سخن گفتند که خدا بیامرزد ابوذر را بهتر اینست که شخص بهر حالتی که خدا خواسته است خوشنود باشد و بعضی از ثقاه گفته اند با ابن ابی اوفی نماز صبح بجا آوردیم سورة یا ایها المدثر همیخواند چون بآیه فاذا نقر فی الناقور رسید مرده بیفتاد و روایت کرده اند که ثابت بنانی چندان گریست که نابینا شد مردی بیاوردند که معالجه اش کند آن مرد گفت معالجه بشرطی کنم که دیگر گریه نکنی ثابت گفت که اگر چشمان من گریه نکنند چه خوبی دارند و بچه کار آیند مردی به محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله گفت پندم ده چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست :
چون شب هشتاد و یکم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت شخصی از رسول خدا خواهش پند دادن کرد پیغمبر (ع) فرمود پند من اینست که در دنیا مالک و زاهد باش و در آخرت مملوک و طامع شو آن مرد گفت این چگونه میشود پیغمبر گفت هر کس که در دنیازهد بورزد بدنیا و آخرت مالک شود غوث بن عبدالله گفت که در بنی اسرائیل دو برادر بودند یکی بآن دیگری گفت چکار کرده ای که از آن ترسان هستی گفت روزی از مرغ فروش مرغی خریده بخانه آوردم و بمیان مرغانی که ازو نخریده بودم بینداختم تو بازگو که چکار کرده ای که باعث بیم و ترس باشد گفت من هر وقت که بنماز برخیزم میترسم که عمل از برای پاداش کرده باشم پدر ایشان مقالت ایشان را بشنید و گفت خداوندا اگر راست میگویند تو ایشان را بمیران و بسوی خود ببر و عبدالله بن جبیر گفته است که خدمت فضاله رسیدم و تمنی پند و وعظ ازو کردم گفت دو خصلت یادگیر یکی آنکه بخدا شریک مپسند و دیگری آنکه هیچ یک از بندگان خدا را میازار که شاعر گفته
مها زور مندی مکن بر کهان
که بریک نمط می نماند جهان
سر پنجۀ ناتوان بر مپیچ
که گر دست یابد بر آلی بهیچ
چون کنیز دومین سخن بانجام رسانید پست تر نشست و کنیز سیم پیش آمد و گفت زهد را بابی است وسیع ولی من شمه ای از آن چیزها که از صلحای گذشتگان شنیده ام همیگویم و آن اینست که یکی از عرفا گفته است که من از مرک خشنود هستم و در زندگی راحتی نمیدانم مگر آنکه میانه من و عملهای من حایل و حاجبست وعطاء سلمی را عادت این بوده است که هر وقت از وعظ و پند فارغ میشد گونه اش زرد گشته اندامش میلرزید از سبب این حالت باز پرسیدند گفت کاری بزرک در پیش دارم و آن اینست که همیخواهم بطاعت پروردگار قیام نمایم و بهمین سبب امام زین العابدین بن حسین علیها السلام چون بنماز بر میخاست میلرزید از سبب ارتعاش او پرسیدند گفت آیا میدانید برخاستن من از برای کیست و با که سخن میگویم و سفیان ثوری گفته که نگاه کردن به ستمکاران گناهی بزرگ است پس کنیز سیم بکنار رفت و کنیز چهارم بطرف بساط بوسه داد و گفت روایت کردهاند که بشر حافی گفته است که از خالد شنیدم که گفت بر شما باد دوری از شرک خفی بشر حافی گوید گفتم شرک خفی چیست گفت اینستکه یکی از شما نماز کند و رکوع و سجود را طول دهد و عارفی گفته است که کارهای نکو کفاره کردارهای بد است و یکی از عرفا گفته است که از بشر حافی التماس کردم که چیزی از حقایق با من بگوید گفت ای فرزند این علم نشاید بهمه کس بیاموزم مگر از هر پانصد تن یکی را مثل زکوة سیم سکه دار ابراهیم بن ادهم گوید که مرا خوش آمد از آن سخنی که وقتی بشر بنماز ایستاده بود من نیز باو اقتدا کردم و نماز همیگذاردیم که مردی برخاست کهن جامه و گفت ای قوم از راست فتنه انگیز پرهیز کنید و اما دروغ سودمند عیبی ندارد و سخن دراز گفتن بکسی که چیز ندارد سود نمی بخشد چنانچه در پیش خداوند خود خاموشی ضرر ندارد ابراهیم گفته است که دیدم از بشر حافی دانگی بیفتاد برخاسته درمی بدو بدادم نگرفت گفتم این درم حلال صرف است گفت من نعمت دنیا چه نعمت عقبی اختیار نکنم و روایت شده است که خواهر بشر حافی نزد احمد بن حنبل رفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و دوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت کنیزک با ملک نعمان گفت که خواهر بشر حافی نزد احمد بن حنبل رفت و گفت ای پیشوای دین ما طایفه ای هستیم که شبها پشم همی ریسیم و روزها صرف معاش کنیم و بسیار شبها بفراز بام نشسته ایم و مشعلهای بزرگان بغداد برما پرتوهمی اندازد و ما بروشنایی آن چرخ میریسیم آیا این بر ما حرامست یا نه احمد گفت تو کیستی گفت خواهر بشر حافی هستم احمد گفت ای طایفه بشر من پیوسته پرهیز و زهد شمارا از خدا میخواهم و عارفی گفته که چون خدا از برای بنده خیری بخواهد در طاعت برو بگشاید و مالک بن دینار چون از بازار در گذشتی و بچیزی میل کردی میگفت ای نفس در آنچه میخواهی با تو موافقت نخواهم کرد و باز او گفته که سلامت در مخالفت نفس است و گرفتاری در پیروی اوست و منصور بن عمار گفته که سالی از راه کوفه قصد مکه کردم در شبی تاریک میرفتم آواز تلاوتی شنیدم تا اینکه به این آیه رسید یا ایها الناس قوا انفسکم وأهلیکم ناراً و قودها الناس و الحجارة چون آیه بخواند صدای افتادن کسی شنیدم و چگونگی ندانستم چون روز شد جنازه ای دیدم که پیرزنی از عقب او روان بود من از پیرزن پرسیدم که جنازه از کیست گفت این مردی بود دوش برما میگذشت و پسر من نماز میکرد آیه ای از قرآن بخواند زهرۀ آن مرد بشکافت و بیفتاد و بمرد پس کنیزک پنجم پیش ملک بایستاد و بر زمین بوسه داد و گفت مسلمة بن دینار گفته است که چون دلها پاک شوند گناهان بزرگ و کوچک بخشیده گردد و چون بنده ترک گناهان کند در کارهای او گشایش بهم رسد و گفته است هر نعمت که انسان را بخدا نزدیک نکند او محنتست و گفته است که قلیل دنیا از کثیر آخرت مشغول گرداند
و از ابو حازم پرسیدند که غنی ترین مردم کیست گفت آنکس است که عمر در طاعت خدا صرف کند و احمق ترین مردم را پرسیدند گفت آنکس است که آخرت را بدنیای دیگران می فروشد و روایت کرده اند که موسی بن عمران علیه السلام چون باب مدین برسید گفت رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر پس موسی از پروردگار در خواست کرد و از مردم چیزی نخواست چون دو دختر شعیب بیامدند ایشانرا آب بداد چون ایشان برفتند ماجرا به پدر باز گفتند شعیب گفت شاید او گرسنه است پس با یکی از دو دختر گفت بسوی او بازگرد و او را بنزد من آر چون دختر برفت روی خود را بپوشید و با موسی گفت پدرم ترا همیخواند که مزد آب دادن ترا بدهد موسی را این سخن ناخوش آمد و خاست که نرود و آن زن خداوند سرین بزرگ بود و باد جامه او را یکسو میکرد موسی را چشم بر سرین او افتاد نخست چشم خود بپوشید پس از آن با دختر گفت تو از عقب من بیا پس موسی از پیش و دختر از پی او همیرفتند تا نزد شعیب رسیدند و خوردنی از برای شام آماده بود چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و سوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت کنیز پنجم با ملک نعمان گفت که موسی علیه السلام بنزد شعیب رسید و خوردنی از بهر شام آماده بود پس شعیب با موسی گفت همی خواهم که مزد آب کشیدن تو بدهم موسی گفت من از خانواده ای هستم که عمل آخرت را بمتاع دنیا نفروشند و به زر و سیمش ندهند شعیب گفت ای جوان تو مرا مهمان هستی عادت من و پدران من اینست که مهمان گرامی بدارند پس موسی بنشست و خوردنی بخورد پس از آن شعیب موسی را تا هشت سال مزدور گرفت و مزدش را کابین کردن یکی از دختران خود قرار داد و عمل موسی مهر دختر شعیب بود چنانچه در قرآن مجید مسطور است ان اریدان انکحک احدی ابنتی ها تین علی أن تاجرنی ثمانی حجج و شخصی بیکی از یاران خود که سالها او را ندید بوده گفت که مدتی است ترا ندیده ام جواب گفت که ابن شهاب مرا از تو مشغول کرده آیا ابن شهاب را میشناسی آن شخص گفت آری می شناسم و او سالهاست که همسایه من است ولی با او تکلم نکرده ایم گفت چون تو او را فراموش کرده ای خدا را فراموش کرده ای اگر خدا را دوست میداشتی همسایه خود را دوست میداشتی مگر ندانسته ای که همسایه را بهمسایه حقیست بزرگ مانند حق خویشی و حذیفه گفته است که با ابراهیم ادهم بمکه اندر بودیم و شقیق بلخی نیز در آن سال بحج آمده بود در طواف با هم گرد آمدیم ابراهیم با شقیق گفت شما را عادت چگونه است شقیق گفت چون خوردنی پدید آریم بخوریم و چون گرسنه بمانیم شکیبائی پیشه کنیم ابراهیم گفت سگان بلخ چنین کنند و لکن ما را اگر چیزی بهم رسد بفقیران بخش کنیم و چون گرسنه مانیم خدا را شکر گذاریم پس شقیق در پیش روی ابراهیم بنشست و روی مذلت را بر خاک نهاد
و گفت تو مرا استاد هستی پس کنیز پنجم خاموش شد و پیرزن پیش آمد و آستان ملک نعمان نه بار بوسه داد و گفت ای ملک در باب زهد و پرهیز سخنان کنیز نیوشیدی من نیز پاره از آن چیزها که از بزرگان سلف شنیده ام بازگویم گفته اند که امام شافعی شب را بسه بخش کردی بخش اول از برای علم و بخش دوم از برای خواب و بخش سوم از برای عبادت بود امام ابو حنیفه را عادت این بود که نیمی از شب را زنده داشتی روزی براهی میگذشت کسی با دیگری همیگفت و بسوی امام ابو حنیفه اشارت همی کرد که این تمامت شب را زنده دارد ابو حنیفه چون این بشنید گفت از خدا شرم دارم که مرا مدحت کنند بچیزیکه در من نباشد پس از آن تمام شب را زنده میداشت و ربیعی گفته است که شافعی در ماه رمضان هفتاد ختم قرآن کردی و هر هفتاد را در نماز تلاوت میکرد و شافعی گفته است که ده سال نان جوین سیر نخوردم زیرا که سیری دل را سیاه کند و فطانت را ببرد و خواب بیاورد و از عبدالله بم معد روایت شده که او گفت از محمد بن ادریس شافعی پرهیز کارتر کس ندیدم روزی حارث تلمیذ مزنی که آواز نیکو داشت این آیه تلاوت کرد هذا یوم لا ینطقون ولا یؤذن لهم فیعتذرون امام شافعی را دیدم که تنش بلرزید و گونه اش زرد شد و مضطرب گردید و بیهوش افتاد و یکی از ثقاه گفته است که به بغداد رفتم شافعی در آنجا بود من بکنار دجله نشستم تا وضو بگیرم شخصی بر من بگذشت و گفت ای پسر وضو را نیکو بگیر چون باو نگاه کردم دیدم که مردیست میرود و جماعتی از پی او روانند من وضو را زود بانجام رسانیده بر اثر ایشان روان شدم آن شخص بسوی من نگاه کرد و گفت حاجتی داری گفتم آری از آنچه خدا بتو آموخته بمن بیاموز گفت آگاه باش که هر که با خدا راست گوید نجات یابد و هر کس بدین خود مهربان باشد از هلاک برهد و هر کس در دنیا زهد بورزد چشمش بروز قیامت روشن گردد و گفت از دنیا روی بگردان و به آخرت راغب باش و در همه کارها راستگو باش تا رستگار شوی این سخنان گفت و برفت من پرسیدم که این شخص که بود گفتند امام شافعی بود و امام شافعی می گفت که من دوست دارم که مردم از علم من سودمند شوند ولی هیچ چیز از آن را به من نسبت ندهند چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهر زاد نیز لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و چهارم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت شافعی گفته است که میخواهم هیچ از علمی که از من آموزند بمن نسبت ندهند و شافعی گفته است که با هیچکس مناظره نکردم مگر آنکه دوست داشتم که خدا او را توفیق دانستن حق بدهد و حق را بدو آشکار کند و گفته است که با هیچکس مناظره نکردم مگر از برای اظهار حق و همیخواستم که خدا حق را آشکار کند چه در زبان من و چه در زبان او و با ابوحنیفه گفتند که منصور خلیفه ترا قاضی کرده و از برای تو ده هزار درم قرار داده ابو حنیفه راضی نشد تا اینکه روزی خلیفه حکم کرد مال را بنزد ابوحنیفه بردند چون رسول خلیفه بیامد و با ابو حنیفه سخن گفت او جواب نداد رسول خلیفه گفت این مال حلال است ابو حنیفه گفت بدان که آن مال بمن حلال است ولکن میترسم که مهر ستمکاران در دل من جای گیرد رسول خلیفه گفت با ایشان مراوده کن ولی دوستشان مدار ابوحنیفه گفت چگونه میشود که من بدریا اندر شوم و جامه من تر نگردد و سفیان ثوری به علی بن حسن سلمی وصیت کرده که بر تو بادا راستی و دوری از دروغ و خیانت و عجب زیرا که عمل نیک را هر یک ازین اعمال ناشایست باطل گرداند و گفته است که دین خود را از کسی فراگیر که او بدین خود مهربان باشد و با کسی همنشین باش که ترا از دنیا بی رغبت کند و یاد مرک را بیشتر بخاطر تو بیندازد و هر مؤمن که از امر دینش پرسد پندش گوی و مؤمنان را خیانت مکن که هر کس خیانتی بمؤمنی کند خدا و رسول را خیانت کرده است و بر تو باد دوری از جدال و خصومت و پیوسته امر بمعروف و نهی از منکر بکن تا خدا ترا دوست دارد و نیت خود را خوب گردان تا خدا ترا رحمت آورد و از هر کس که عذر گوید عذرش را بپذیر و بغض مسلمانان بر دل مگیر
و از خدا بترس چنین ترسیدنی که گویا تو مرده و مبعوث گشته ای و بمحشر آمده پس از آن عجوز در نزد کنیزان بنشست چون پدرت ملک نعمان سخنان ایشان بشنید دانست که ایشان دانشمندان روزگارند پس فریفته حسن و جمال و ادب ایشان گشته عجوز را گرامی بداشت و قصری جداگانه که قصر ملکه ابریزه بود از برای عجوز و کنیزکان مرتب ساخت و مایحتاج بهر ایشان حاضر آوردند ولی هر وقت که نزد ایشان رفتی عجوز را قائمه و صائمه یافتی و بدین سبب مهر عجوز را در دل خود جای داد و با من گفت ای وزیر این عجوز از نیکان روزگار است چون ده روز بدینسان بگذشت ملک عجوز را با کنیز کان نزد خود خواند تا قیمت کنیزکان بعجوز بدهد عجوز گفت ای ملک بدانکه قیمت اینها زر و سیم و گوهر نیست چون پدرت ملک نعمان این را بشنید عجب آمدش گفت ای خاتون قیمت کنیزکان چیست عجوز گفت اینها را نفروشم مگر به یکماه روزه که شبهای آنرا از خدا بطاعت قیام کنی اگر این کار را کردی کنیزکان از آن تو هستند هر چه با ایشان خواهی بکن ملک از غایت زهد و پرهیز او بشگفت اندرماند و قدر عجوز در پیش چشم ملک افزون شد و گفت امید هست که خدا ازین زن نکوکار بمن سودها بخشد پس با عجوز بروزه یکماه پیمان بست و شرط عجوز بپذیرفت آنگاه عجوز کوزه آبی خواست و بر آن کوزه چیزی خواند و بدمید و ساعتی سخن گفت ما آن سخنان نمیدانستیم پس دهان کوزه ببست و مهر برو بزد و به ملک نعمان سپرد و گفت ده روز روزه گیری روز یازدهم بآنچه بکوزه اندر است افطار کن که دوستی دنیا از دل تو بر کند و با نور ایمانش پر کند و من فردا بنزد برادرانم که رجال الغیبند بروم چون ده روز بگذرد بدینجا بازگردم چون ملک کوزه را بگرفت عجوز برفت ملک در خلوتخانه بنشست و کوزه در همانجا بگذاشت و کلید آن خلوتگاه را در جیب خود نگاهداشت و مشغول روزه گرفتن شد و عجوز راه خویش پیش گرفت و برفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت وزیر دندان با ضوء المکان گفت که ملک به روزه گرفتن مشغول شد و عجوز از پی کار خویش برفت چون ملک روزۀ دهۀ نخستین بانجام رسانید روز یازدهم کوزه را گرفته برداشت و هنگام افطار آنرا بنوشید در دلش حالت تازه یافت و کار نیکوئی ملاحظه کرد چون دهه دوم ماه شد عجوز بیامد و لقمه حلوا با خود بیاورد که بفزاز برگی سبز گذاشته بود که آن برگ به برگ درختان نمی مانست چون عجوز نزد ملک آمد و سلام کرد ملک برپای خاست و تحیتش گفت عجوز با ملک گفت ای پادشاه رجال الغیب بتو سلام رساندند زیرا که من کارهای تو با ایشان گفتم ایشان فرحناک شدند و این حلوا بهر تو فرستادند و این از حلواهای بهشت است باین حلوا امشب افطار کن ملک نعمان بسی شادمان گشت و گفت حمد بی حد خدای را که رجال الغیب برادران من شدند پس شکر نیکوئیهای عجوز بجا آورد و دست عجوز را ببوسید و او را با کنیزکان گرامی بداشت چون ملک ده روز دیگر روزه گرفت روز بیست و یکم عجوز با او گفت ای ملک بدان که من رجال الغیب را از محبتی که میانه من و تست آگاه کردم و با ایشان گفتم که کنیزکان در نزد تو گذاشته ام ایشان همگی خرسند و خشنود گشتند که کنیزکان در نزد تو ملکی ملک خصلت بماندند ولی اکنون همیخواهم که کنیزکان نزد رجال الغیب ببرم تا از دم ایشان برکت یابند و دعاهای مستجاب بدیشان بیاموزند و بسا هست که کنیزکان چون پیش تو بازگردند کلید گنج های زمین از برای تو بیاورند چون ملک این سخن بشنید به عجوز سپاس گفت و شکر گذاری کرد و گفت که بسبب گنجهای زمین دل بجدائی ایشان نمی نهادم ولی اطاعت تو بمن فرض است مخالفت نتوانم کرد بازگوی که چه وقتشان خواهی برد و پس از چند روز باز خواهید گشت عجوز گفت در شب بیست و هفتم ایشانرا ببرم و در آخر ماهشان باز آورم آنگاه تو نیز روزه بانجام رسانده باشی پس ایشان در زیر حکم تو خواهند بود و لکن بدانکه بخدا سوگند قیمت هر یک از کنیزکان از مملکت تو افزونتر است ملک گفت ای خاتون پرهیز کار نیکوکار من خود نیز بدینسان دانم پس عجوز گفت الحال که من ایشان را همیبرم ترا باید که عزیزترین زنان خود را با ایشان روانه کنی که هم با کنیزکان انس گیرد و هم از انفاس قدسیه رجال الغیب برکت یابد ملک با عجوز گفت در نزد من کنیزیست صفیه نام که ازو دو فرزند دارم ولی فرزندان او دو سال است گم گشته اند او را با کنیزکان ببر تا از بهر او نیز برکت پدید شود و فرزندانش را دریابد چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و ششم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک گفت صفیه را با کنیز کان ببر تا تحصیل برکت کند و رجال الغیب از خدا دعوت نمایند که خدا فرزندانش را بسوی او بازگرداند عجوز گفت نکو گفتی وقصد بزرگ عجوز هم بردن صفیه بود چون عجوز را هنگام رفتن رسید گفت ای فرزند اکنون نزد رجال الغیب روانه ام صفیه را حاضر گردان پس در حال صفیه را حاضر کرده بدو سپرد آنگاه عجوز به عبادتگاه خود رفته کاسه سر پوشیده و مهر کرده پیش مالک آورد و گفت چون غره ماه دیگر شود بگرمابه اندر شو چون از گرمابه بدر آئی آنچه درین کاسه است بنوش و بخسب که به مطلوب خویشتن برسی پس ملک شادان گشت و دست عجوز ببوسید و عجوز او را دعا گفته با کنیزکان و صفیه روان گشتند ملک سه روز دیگر به روزه داری بنشست تا اینکه ماه بسر آمد ملک نعمان برخاسته بگرمابه اندر شد و تن شسته از گرمابه بدر آمد و در خلوتگاه بنشست و دستور فرمود که کس پیش او نرود درها را ببست و مهر از کاسه برداشت و آنچه در کاسه بود بخورد و بخسبید و ما بانتظار او تا هنگام شام نشستیم ملک از خلوتگاه بیرون نیامد گفتیم شاید از روزۀ دیروز و بیداری دوش و از گرمابه بامداد تنش رنجور گشته و بدین سبب تا حال خفته است تا روز دویم در همانجا بایستادیم باز بیرون نیامد آنگاه بدر خلوتگاه ایستاده آواز های خویش بلند کردیم که شاید بیدار شود از صدای بلند نیز سودی نشد نا گزیر مانده در بکندیم و ببالین او برفتیم دیدیم که گوشتش ریخته و استخوانهایش از هم پاشیده چون این را بدیدیم محنت ما بزرک و افزون شد کاسه را بر داشتیم
و در گوشه دستارچه که سر پوش کاسه بود خطی یافتیم که چنین نوشته بودند پاداش آنکه بدختران ملوک حیله کرده بکارت از ایشان بر میدارد همین است و اگر بخواهید قضیه را نیک بدانید اینستکه ملک شرکان به بلاد ما آمده بود و ملکه ابریزه را فریب داده بدینجا آورده وملک بکارت او برداشته آن بس نبوده است او را با غلام سیاه روانه کرده و آن غلام او را کشته است و ما نعش او را در بیابان افتاده یافتیم و این کارها از پادشاهان زیبنده نیست و شما هیچ کس را در کشتن ملک نعمان تهمت مزنید که اینکار کار ذات الدواهی است و زن ملک نعمان صفیه را نیز ازو گرفته نزد ملک افریدون پدر صفیه بردم اینک شما قتال را آماده شوید که بزودی ملک افریدون بشهرهای شما لشکر کشد و تنی از شما زنده نگذارد و اگر کسی زنده بماند باید پرستش زنار و صلیب کند چون این ورقه خواندیم دانستیم که همان عجوز ذات الدواهی است و بما حیله کرده گریان و خروشان شدیم و بر سروسینه زدیم ولی گریه و خروش ما دیگر سودی نداشت پس از آن در میان سپاه اختلاف پدید شد پاره ای از ایشان ترا بسلطنت برگزیدند و پارۀ دیگر میخواستند که برادرت شرکان را به سلطنت بنشانند باین ترتیب تا یکماه بهمان اختلاف بگذشت پس از آن ما از شهر بدر آمده بسوی ملک شرکان روانه بودیم شکر خدا را که ترا یافتیم و سبب مرک ملک نعمان این بود چون وزیر سخن بانجام رسانید ضوء المکان و نزهت الزمان گریستند و حاجب نیز از این واقعه بگریست پس از آن حاجب با ضوء المکان گفت ای ملک گریه سودی ندارد دل قوی دار و عزیمت محکم کن هر کس که چون تو فرزندی بجا گذاشته نمرده است پس ضوء المکان از گریستن باز ایستاد و فرمود که تختی بنهادند و بفراز تخت بر نشست و فرمود حاجب در پهلوی تخت بایستاد و وزیر و سایر ارباب دولت هر یک در جای خویش بایستادند و سپاه از هر سوی صف بیاراستند پس ملک ضوء المکان از وزیر دندان گنجهای پدر باز پرسید وزیر دندان آنچه که ملک نعمان را زر و سیم و گوهر بگنجراندر بود به ملک ضوء المکان عرضه داشت ملک زر و سیم بسپاه داد و وزرا و امرا و بزرگان دولت را خلعت بخشید و با وزیر گفت تو در وزارت ما بر قرار هستی وزیر زمین ببوسید و شکر گذارد و ملک را ثنا گفت پس ملک حاجب را فرمود که خراج دمشق را نزد من بیاور حاجب صندوق های رز و سیم و تحف و هدایا را عرضه داشت ملک آنها را نیز بسپاه بخش کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک ضوء المکان خراج دمشق را بسپاه بخش کرد و هیچ چیز بر جای نگذاشت و امرا زمین را بوسیده ملک را ثنا گفتند و بخیمه ها باز گشتند چون روز دیگر شد ملک سپاه را بمسافرت مامور ساخت و سه روز سفر کردند در روزانه چهارم به بغداد در آمدند دیدند که شهر را زیور بسته اند ملک ضوء المکان بقصر پدر رفته بفراز تخت بنشست وزیردندان و امرا و حاجب دمشق در پیش روی ملک بایستادند آنگاه نگارنده را بخواست و فرمود که نامه ای بملک شرکان بنویسد و در آن نامه ماجرا را از آغاز تا انجام شرح دهد و در انجام نامه بنویسد پس از آگاهی بمضمون کتاب سپاه حاضر گردان و جنک کفار را آماده باش تا خون پدر بخواهیم و ننگ از خویشتن برداریم پس نامه را پیچیده مهر کرد و با وزیر دندان گفت این کتاب را جز تو کس نتواند برد ولکن همیخواهم که به مهربانی با برادرم سخن گوئی و بگوئی که اگر قصد دارد که در ملک پدر نشیند و من در دمشق او را نایب باشم مرا آگاه گرداند که از اطاعت سر نپیچم آنگاه وزیر دندان بیرون آمد و فرمان ملک را پذیره شد پس از آن ملک ضوء المکان فرمود که از بهر تونتاب جایگاه نیکو قرار دهند و فرشها بگسترند پس از آن هلک ضوء المکان بنخجیر رفت چند روز بنخجیرگاه بود چون باز گشت امرا از برای او اسبها و کنیزها پیش کش آوردند کنیز کی از آن کنیز کان را خوش داشت و دل بر او بست و با او بخلوتگاه اندر شده تمتع از وی بگرفت و در همان شب کنیزک آبستن شد چون مدتی بگذشت وزیر دندان نیز از سفر باز گشت
و ملک ضوء المکان را باخبر کرد که ملک شرکان میآید باید که از شهر بیرون رفته با او ملاقات کنی ضوء المکان با خاصان دولت از بغداد مسافت یکروزه راه بیرون رفت و در آنجا خیمه ها بر افراشته بانتظار برادرش ملک شرکان بنشست بامداد روز دیگر بود که ملک شرکان با سپاه شام پدید شد ضوء المکان با خاصان نزدیک رفت چون چشمش بشرکان افتاد خواست که از اسب بزیر آید شرکان ممانعت کرد و سوگندش داد خود پیاده شد و چند گام پیش آمد آنگاه ضوء المکان نیز خود را از روی اسب بسوی برادر انداخت و او را در آغوش کشید هر دو گریان گشتند و بهمدیگر تسلی دادند و سوار گشته و همی آمدند تا به بغداد رسیدند و هر دو برادر بقصر اندر آمدند و آن شب را بروز آوردند چون بامداد شد ضوء المکان بیرون آمد فرمود که سپاه از هر سو جمع آیند و بجهاد کفار منادیان ندا دهند پس بانتظار سپاه نشستند ولی از هر سو که سپاه آمدندی ایشان را گرامی میداشتند و زر و سیمشان همی دادند تا یکماه بدین منوال گذشت و سپاه گروه گروه از هر سو بیامدند پس ملک شرکان با برادر گفت که حدیث خویشتن با من باز گو ضوء المکان ماجرا را بدانسان که رو داده بود از آغاز تا انجام باز گفت و احسانهای تونتاب را یک یک بر شمرد ملک شرکان گفت تا اکنون پاداش نیکیهای تونتاب را داده ای یا نه ضوء المکان گفت چون از جهاد باز گردم انشاء الله پاداش نیکو بدهم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ضوء المکان گفت چون از جهاد باز گردم پاداش نیکو به تونتاب دهم پس ملک شرکان از این سخنان دانست که خواهرش نزهت الزمان هر چه گفته راست بوده است ولی واقعه که در میان ایشان رو داده بود پوشیده داشت و بوسیله حاجب شوهر نزهت الزمان او را سلام فرستاد و نزهت الزمان نیز برادر را سلام فرستاد پس شرکان نزهة الزمان را پیش خود خواند و او احوال دخترش قضی فکان را باز پرسید شرکان خبر عافیت و سلامت قضی فکان را با او باز گفت پس از آن شرکان با برادرش ضوء المکان در باب رحیل سخن گفت ضوء المکان پاسخ داد که ای برادر بتهیۀ ذخیره و جیره باید مشغول شد تا همه سپاه گرد آیند پس از چندی سپاه از هر سو گرد آمدند سردار سپاه دیلم رستم نام داشت و نام سردار سپاه ترک بهرام بود ضوء المکان در قلب لشکر جای گرفت و میمنه بشرکان سپرد و میسره بحاجب شوهر نزهت الزمان دادند و از بغداد روانه شدند و یکماه همیرفتند تا اینکه ببلاد روم برسیدند مردم بلوک و اطراف و مزارع و دهکده ها گریختند و بقسطنطنیه رفتند لشکر اسلام را کار بدینجا رسید و اما ذات الدواهی چون حیله ها ساخته کنیزان را به بغداد آورد و ملک نعمان را فریب داده بکشت پس از آن کنیزان را با ملکه صفیه بشهر پسرش ملک حردوب برد و با پسرش گفت چشمت روشن باد که خونخواهی دخترت ملکه ابریزه را کردم و ملک نعمان را کشتم و ملکه صفیه را نیز آوردم اکنون بر خیز تا صفیه را بقسطنطنیه بریم و ملک افریدون را از ماجرا بیاگاهانیم او نیز جنگ را آماده شود که مسلمانان بقتال ما خواهند آمد پس سپاه جمع آورده
و صفیه را برداشته عازم قسطنطنیه شدند چون ملک افریدون از آمدن ملک حردوب ملک روم آگاه شد از بهر ملاقات او بیرون آمد و از سبب آمدنش باز پرسید ملک حردوب او را از کردار مادرش آگاه کرد و آوردن ملکه صفیه را با او باز گفت و ازو خواهش کرد که در مقاتله اسلامیان یکدله باشند پس ملک افریدون بآمدن دخترش صفیه و کشته شدن ملک نعمان فرحناک شد و از ممالک خود لشکر بخواست لشکر نصاری به فرمان برداری شتافتند سه ماه نگذشته بود که سپاه روم بتمامی گرد آمدند پس از آن لشگر فرنگ از فرانسه و نمسه و دویره و جورته و بندق و سایر لشگریان بنی الاصفر حاضر آمدند چندان سپاه گرد آمد که زمین بر ایشان تنک شد و ملک افریدون رحیل را فرمان داد سپاه از قسطنطنیه بکو چیدند تاده روز پی در پی لشکر همی کوچید تا اینکه در وادی فراخنایی فرود آمدند سه روز در آنجا بماندند روز چهارم که قصد رحیل داشتند خبر آمدن سپاه اسلام و حامیان امت خیر الانام برسید سه روز دیگر در همانجا بماندند روز چهارم گردی برخاست و جهان را فرو گرفت ساعتی نگذشت که گرد بنشست و از زیر آن تیره گرد مانند ستاره نوک سنان و نیزه ها پدید شد و تیغهای صیقلی درخشیدن گرفت و علمهای اسلامیان نمودار گشت و دلیران و شجاعان و مردان زره پوش برسیدند دو لشکر با هم برابر ایستادند و دو دریا بموج بر آمدند نخستین کسی که بعرصة جنک قدم نهاد وزیر دندان با سی هزار سوار شامی بود و سرداران ترک و دیلم رستم و بهرام با بیست هر از سوار بودند و براثر ایشان دلیران زره پوش از طرف دریای مالح در آمدند و لشکریان نصاری عیسی و مریم و صلیب را همی خواندند تا با وزیر دندان مقابل ایستادند و همه اینها بتدبیر عجوز عالم سوز ذات الدواهی بود زیرا که ملک افریدون پیش از آنکه بیرون آید نزد ذات الدواهی برفت و ازو تدبیر و علاج خواست ذات الدواهی با او گفت ای ملک من ترا بکاری اشارت کنم که از علاج آن ابلیس عاجز شود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتاد و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ذات الدواهی گفت ترا بکاری اشارت کنم که از علاج آن ابلیس عاجز شود و آن اینست که پنجاه هزار مرد کاری بکشتیها بگذار که بسوی جبل دخان رفته در آنجا کشتی نگاهدارند چون لشگر شما با لشگر اسلام روبرو شوند ایشان نیز از دریا بدر آمده پشت سرلشگر ایشان بگیرند و ما نیز ازینسو پیش روی ایشان بگیریم آنگاه یک تن از لشگر اسلام خلاص نیابد و اندوه از دل ما برود ملک افریدون را تدبیر ذات الدواهی پسند افتاد و هنگامیکه سپاه بغداد و خراسان که صد و بیست هزار سوار بودند با ضوء المکان که سردار ایشان بود روی بمحاربه آوردند از لشگر کفار آنان که بدریا اندر بودند از دریا بدر آمدند و بر اثر اسلامیان روان شدند ضوء المکان لشگر کفار را که از دریا بدر آمده بودند بدید به سپاهیان گفت که باز گردید و این حزب شیطان را هلاک سازید و از یکسو نیز ملک شرکان با صدو بیست هزار از سپاه اسلام برسید و لشکر کفار هزار هزار و ششصد هزار بودند پس با تیغ و سنان بهمدیگر حمله کردند و شرکان صفها بدرید و سپاه کفر را پراکنده کرد و چنان بجنگید که طفلان از هیبت پیر شدند و شرکان حمله بر کفار میکرد و شمشیر و نیزه بکار میبرد و تکبیر همیگفت تا اینکه آن گروه را بکنار دریا باز گردانید و از لشگر کفار چهل و پنج هزار سوار کشته شد و از اسلامیان سه هزار و پانصد تن کشته گردید چون هنگام شام شد فریقین از هم جدا گشته بخیمه ها بازگشتند و آن شب ملک شرکان و ضوء المکان را چشم نخفت و تا بامداد از مردم دلجوئی میکردند و بزخمهای مجروحین مرحم مینهادند و بشارت نصرت میدادند مسلمانان را کار بدینسان بود و اما کار ملک افریدون و ملک حردوب
و مادرش ذات الدواهی چنین بود که ایشان امرا و لشگر را جمع کردند و گفتند که ما بمراد رسیده بودیم ولی شتاب کردیم و همان شتابیدن مارا مخزول کرد عجوز ذات الدواهی با ایشان گفت اکنون هیچ چیز به شما سود ندهد مگر اینکه از مسیح و اعتقاد استمداد کنید بجان مسیح سوگند که لشکر مسلمانان را چیره نکرد مگر ملک شرکان پس ملک افریدون گفت چون من فردا در برابر ایشان صف بیارایم دلیر معروف و مشهور لوقا بن شملوط را بمبارزت شرکان بفرستم که او را و سایر دلیران را بکشد بلکه از مسلمانان کسی زنده نگذارد و اما کار امشب اینست که با بخور اکبر تقدیس کنیم امرا چون سخن ملک بشنیدند زمین را بوسه دادند و بخور اکبر فضلۀ راهب کبیر بود که نصاری بآن بخور کرده ازو استمداد میکردند و آنرا چندان دوست میداشتند که بمشک و عبیر آمیخته در پارچه حریر بسایر اقالیمش میفرستادند و درمی از آن را به هزار درم میخریدند و بعضی از اوقات از برای بخور عروسان رسول فرستاده از ولایات دور بیاوردندی و راهبان گاهی از فضله خودشان بان ممزوج میکردند زیرا که فضلۀ راهب کبیر ده اقلیم را کفایت نمیکرد و خواص ملوک ایشان از آن فضله گاهی در کحل کرده بدیده میکشیدند و گاهی مریض و مبطون را با آن مداوا میکردند الحال چون بامداد شد و جهان از نور آفتاب روشن گشت دلیران جنگ را آماده گشتند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نودم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون با مداد شد و دلیران جنگ را آماده گشتند ملک افریدون سرهنگان لشگر را بخواست و خلعتشان بداد و صلیب بر روی ایشان نقش کرد و با بخوری که پیشتر ذکر شد بخورشان داد پس از آن لوقا بن شملوط را که شمشیر مسیحش میگفتند پیش خوانده بهمان فضله بخورش داد و این لوقا بس دلیر بود و در بلاد روم چون او مرد در بزرگی جثه و تیر اندازی و نیزه گذاری نبود و منظری داشت قبیح و عارضش چون عارض خر و شکلش چون شکل بوزینه بود پس لوقا پای ملک را ببوسید و در پیش او بایستاد ملک گفت همی خواهم که با شرکان مبازرت کنی و شر او را از ما بازگردانی و گمان ملک این بود که عنقریب بشر کان دست خواهد یافت آنگاه لوقا از پیش ملک بازگشت و بر اسبی اشقر سوار شد و با تابعان خود روی بمیدان نهاد و منادی در میان ایشان ندا همیداد که ای امت محمد از شما کس بیرون نباید مگر سیف اسلام ملک شرکان ملک شرکان و برادرش ضوء المکان لوقا را در میدان بدیدند و این ندا بشنیدند ضوء المکان با برادرش شرکان گفت ترا میخواهند شرکان گفت اگر چنین باشد بر من گواراتر است پس شرکان مانند شیر خشمگین به مبارزت بیرون رفت و اسب بسوی لوقا براند تا اینکه نزدیک شد و نیزه در دستش چون افعی لرزان و بیجان بود و این شعر همیخواند :
روزی که سمند عزم من پویه کند
دشمن ز نهیب تیغ من مویه کند
اینجا به پیام و نامه بر ناید کار
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…