حکایت ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوء المکان
در شهر دمشق پیش از خلافت عبدالملک بن مروان پادشاهی بود ملک نعمانش گفتندی ملکی بود بس دلیر و شجاع که به پادشاهان اکاسره و قیاصره غلبه کرده و جهان را فرا گرفته بود و ممالک شرق و غرب و هند و سند و چین و یمن و حجاز و حبشه و جزایر و بحار در زیر حکم داشت و رعیت و سپاه از داد و دهش او خرسند و شادمان بودند و ملک را پسری بود شرکان نام بس شجاع و دلیر که نام آوران را غلبه کردی و از اماثل و اقران گوی بربودی ملک او را ولیعهد خود گردانیده بود چون شرکان بیست ساله شد تمامت رعیت و سپاه فرمان او بپذیرفتند و ملک سیصد و شصت همسر داشت و بجز مادر شرکان هیچ کدام از ایشان فرزند نزاده بود و هر یک از کنیزان و زنان ملک قصری جداگانه داشتند و ملک هر شب بقصری همی غنود قضا را کنیزی از همسران ملک آبستن شد و آبستنی او بگوش ملک رسید ملک را فرح بیاندازه روی داد و تاریخ آبستنی کنیز بنوشت و هر روز با او نیکوئی و احسان میکرد چون شرکان از این واقعه خبر دار شد ملول گردید و این کار باوناهموار شد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
چون شب چهل و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت چون شرکان دانست که یکی از کنیزان پدر آبستن گشته ملول شد و گفت در مملکت من شریک پیدا شد و سلطنتم را انباز بهم رسید و شرکان را پیوسته بخاطر اندر مکنون بود که اگر کنیز پسر بزاید او را بکشد و اما کنیز از کنیزان رومی بود و ملک روم او را با هدیهای گرانبها فرستاده بود و آن کنیز صفیه نام داشت و از سایر کنیزان در خرد و حسن آواز بهتر و فزونتر و خوشتر بود و هر شب که ملک را نوبت همخوابگی آن کنیز میشد او کمر خدمت ملک را بمیان می بست و با ملک میگفت که از خدای آسمان همی خواهم که پسری بمن دهد تا رسوم خدمتگذاری بدو بیاموزم و در ادب و دانش او بسی بکوشم ملک از این سخنان شاد گشتی و در عجب شدی تا اینکه مدت آبستنی بانجام رسید و بر کرسی زادن بنشست و از خدا خواست که زادن بر او آسان گرداند و پسر بدو عطا فرماید خداوند رؤف دعوتش را اجابت نمود و بسهولت بزاد قابله گان دیدند که دختری است زهره جبین و آفتاب روی حاضران را آگاه کردند و ملک نعمان خادم گذاشته بود که اگر فرزند نرینه باشد ملک را بشارت برد و ملک زاده شرکان گماشته جداگانه در آنجا داشت چون گماشتگان آگاه شدند ملک نعمان و ملک زاده شرکان را با خبر کردند ملک زاده فرحناک شد و اما صفیه باقابله گفت ساعتی بمن مهلت دهید که مرا در شکم چیز دیگر نیز همی جنبد پس دوباره درد زادنش گرفت و بسهولت فرزند دیگر بزاد قابله گان بدو نگریستند دیدند که پسری است قمر منظر و سیمبر حاضران خرسند شدند و نشاط و شادی کردند و سایر همسران ملک از شنیدن این خبر ملول و محزون گشتند و به صفیه رشک بردند پس از آن خبر بملک نعمان رسید ملک خشنود شد
و برخاسته بقصر صفیه آمده به پیشانی صفیه بوسه داد و پسر را ببوسید کنیزکان دفها بزدند و عیشها کردند ملک فرمود که پسر را ضوء المکان و خواهر او را نزهة الزمان نام نهادند ملک بهر یک دایه جداگانه و کنیزان و خادمان بگماشت و از برای ایشان شکر و شربت و سایر چیز ها مرتب ساخت و مردم نیز آگاه شدند که خدای یگانه ملک را اولاد عطا فرموده شهر را بیاراستند و بنشاط و شادی مشغول گشتند و وزرا و امرا و نزدیکان حضرت بتهنیت گوئی برآمدند ملک ایشان را خلعت بداد و باکرام و انعامشان بیفزود و بخاص وعام بذل مال کرد و تا چهار سال همه روزه ملک نعمان نزد صفیه رفته ازو و فرزندانش پرسش میکرد چون سال پنجم درآمد ملک فرمان داد که زر و مال بسیار بنزد صفیه بردند و پیغام داد که در تربیت فرزندانش بکوشد و پیوسته ملک ایشانرا تفقد میکرد اما ملک زاده شرکان نمیدانست که پدرش را خدا فرزند نرینه عطا فرموده و او را گمان این بود که صفیه جز یک دختر فرزند دیگر نزاده و خود به مبارزت شجاعان و گشودن قلعه ها مشغول بود سالها برین بگذشت روزی ملک نعمان نشسته بود حاجبان در گاه زمین بوسیدند و گفتند ملک روم خداوند قسطنطنیه رسولان فرستاده و رسولان جواز میخواهند که در پیش ملک حاضر شوند ملک اجازت داده رسولان حاضر آمدند ملک بر ایشان مهربانی کرد و سبب آمدن ایشان باز پرسید رسولان زمین بوسیده گفتند ای ملک جهان ما را ملک افریدون خداوند یونان زمین و پادشاه سپاه نصاری فرستاد که او را با سلطان قساریه جنگ و جدال اندر میانست
و سبب محاربت این است که ملکی از ملوک عرب را گنجی از گنجهای عهد اسکندر بدست آمد که در آن گنج مال وافر بودو از جمله آن مال سه گوهر سپید است که هیچکدام مانند ندارد و بر آنها بقلم یونانی اسراری چند نقش گشته که بسی سود در آنها هست و از جمله سود آن این است که اگر یکی از آنها با کودکی باشد بآن کودک المی نرسد و تب نکند و بیمار نشود چون ملک عرب گنج بگشود و آن گوهر بدست آورد آنهارا با پارهٰ از مال هدیه ملک افریدون کردو هدیه ها بکشتی بگذاشت و کشتی دیگر سپاه بر آن مال بگماشت و خود چنان میدانست که کس نتواند بدان کشتی متعرض شود خاصه اینکه بدریایی است که آن دریا در مملکت ملک افریدون است و هدایا نیز بهر او همیبرند و در سواحل نیز جز رعیتهای ملک افریدون کس نیست پس کشتیها تا نزدیک شهر افریدون بیامدند قطاع الطریق با جمعی از سپاه قساریه بکشتیها بتاختند و تمامت آنچه در کشتیها بود بردند و سپاهی را که بکشتی گماشته بودند کشتند چون ملک افریدون ازین حادثه آگاه شد جهان بچشمش سیاه گردیده سپاه بر سر ایشان فرستاد ایشان سپاه ملک بکشتند سپاهی فزونتر و قویتر از نخست فرستاد باز سپاه ملک را شکست آمد ملک در خشم شد و سوگند یاد کرد که تمامت سپاه را برداشته خود بجنگ رود و تا قساریه را خراب نکند باز نگردد و از پادشاه زمان ملک نعمان نیز متمنی است که جمعی از سپاه معاونت او بفرستی که در میان ملوک نام نیکت مذکور شود و پارهٔ هدایا نیز فرستاده است اگر آنها را بپذیری از تو منت پذیر است پس از آن رسولان زمین ببوسیدند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.چون شب چهل و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت رسولان هدایا بملک نعمان عرضه داشتند پنجاه کنیز رومی حله پوش و پنجاه غلام که قباهای دیبا در بروکمربندهای زرین در کمر داشتند و هر یک را بگوش اندر حلقه بود زرین و بهر حلقه گوهری بود که بهزار دینار زرهمی ارزید ملک هدایا قبول کرد و با وزیران مشورت نمود که رسولان را چه جواب گوئیم وزیر سالخورده که وزیر دندان نام داشت زمین ببوسید و گفت ای ملک به از این نیست که بمعاونت ملک افریدون سپاه بیارائی و ملک زاده شرکان را سپه سالار کنی و من نیز با ملک زاده میروم و خدمت میکنم و این کاربسی سود دارد نخستین منفعت این است که چون سپاه تو بدشمن ملک روم غالب شود در همه شهرها این کار بنام تو شهرت کند و دشمنان اندیشه ناک شوند از جزایر و مغرب زمین تحف و هدایا بهر تو بفرستند و سود دیگر این است که ملک روم بتو پناه آورده اگر او را پناه دهی در همه جا بجوان مردی معروف شوی ملک نعمان را این سخن پسند افتاد و بوزیر خلمت داد و گفت پادشاهان را مثل تو مشیری باید پس ملک نعمان پسرش شرکان را بخواست و او را از خواهش رسولان و اشارت وزیردندان آگاه کرد و او را بسپرد که سلاح جنگ فراهم آورد و سفر را آماده شود و ده هزار مرد کار از سپاهیان بگزیند و با وزیردندان مخالفت نورزد شرکان در حال بفرمان پدر بشتافت وده هزار سوار از جمله سپاه برگزید و بسی مال حاضر آورده بسپاه داد و بایشان سه روز مهلت داد لشگریان زمین بوسیده از آستانه بیرون شدند و بتهیه اسباب سفر مشغول گشتند و شرکان نیز بقصر آمده اسلحه جنگ فراهم آورد و باصطبل رفته اسبان کوه پیکر بدرآورد.
چون روز چهارم شد ملک زاده با سپاهیان در خارج شهر نزول کردند ملک نعمان نیز بهر وداع پسر بخارج شهر بیامد و هفت خزینه بملک زاده بذل نمود و رو به وزیر کرده شرکان و لشگر را بدو سپرد و بسوی شهر بازگشت شرکان سپاه را ملاحظه کرد ده هزار مرد جنگی جز تبعه و لحقه حاضر بودند پس طبل کوچ بزدند و شیپور بدمیدند و رایات برافراختند شرکان بفراز اسب کوه پیکر نشسته وزیر دندان نیز سوار شد رسولان پیش افتاده همیرفتند شامگاهان در جایی فرود آمدند و شب را در آنجا بسر بردند. چون روز برآمد سوار گشته براهنمایی رسولان همیرفتند تا بیست روز راه بسپردند روز بیست و یکم دو سه پاس از شب رفته بمرغزاری رسیدند شرکان فرمان داد که در آنجا فرود آیند و سه روز راحت یابند. سپاهیان فرود آمدند و خیمه ها بزدند و بچپ و راست پراکنده شدند.
وزیر دندان با رسولان ملک افریدون در میان لشگرگاه فرود آمد و اما ملک زاده شرکان سواره بایستاد تاهمه سپاه فرود آمدند چون آن سرزمین سرحد روم و مملکت دشمن بود ملک زاده لگام اسب سست کرده در اطراف موکب همیگشت و همیخواست که پاسبانان بگمارد تا اینکه چهار یک شب بگذشت شرکان مانده گشت و خواب بر او چیره شد در خانه زین خوابش بربود و اسب او را بسوی بیابان برد نیمه شب به بیشه رسید که درختان انبوه داشت و شرکان بیدار نشد تا اینکه اسب شیهه کشید و سم بر زمین کوفت آنگاه ملک زاده بیدار گشت و خویشتن را در میان درختان یافت و ماه را دید که طالع گشته و پرتو آن جهان را فرو گرفته چون خود را در آنمکان بدید بوحشت اندر شد و حیران بایستاد و راه بسوئی ندانست و بچپ و راست نظر همیکرد بروشنی ماه مرغزاری دید خرم و آوازی ملیح و صدای خندهای بشنید که هوش از تن و عقل از سر میبرد آنگاه بسوی آواز برفت و بدانسوی مرغزار رسید نظاره کرد در آن مکان نهرهای روان و درختان سبز و مرغان نغمه سنج دید بدان سان که شاعر گفته
طبل عطار است گوئی در میان گلستان
تخت بزاز است گوئی در میان لاله زار
از زمین گوئی برآوردند گنج شایگان
در چمن گوئی پراکندند در شاهوار
پس شرکان نظر کرده در آن مکان دیری و در پهلوی دیر قلعهای دید سر به آسمان میسود و در میان دیر نهر آبی روان بود که بسوی مرغزار همی آمد و در آنجاده تن از کنیزکان ماه روی دوشیزه دید که خویشتن را بزیورهای گران آراسته اند و در حسن و دلبری چنانند که شاعر گفته
اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند
کارام جان و مونس دل نوردیده اند
لطف آیتیست در حق ایشان و کبروناز
پیراهنیست بر قد ایشان بریده اند
رضوان مگر دریچه فردوس باز کرد
کاین حوریان بساحت دنیا خزیده اند
پس شرکان بآن دخترکان نظر کرده در میان ایشان دختری دیده ماه روی مشگینموی بدانسان که شاعر گفته
ماند بصنوبر قد آن ترک سمن بر
گر سوسن آزاد بود بار صنوبر
آن سوسن آزاد پر از حلقه و زنجیر
و آن حلقه و زنجیر پر از توده عنبر
در دیده من رشته گوهر بگسسته
تا دیده ام اندر دهنت رشته گوهر
شرکان شنید که آن پری روی آن کنیزکان گفت بیاید که تا ماه ننشسته با یکدیگر کشتی بگیریم ایشان یک یک همی آمدند و کشتی همیگرفتند پری پیکر برایشان چیره گشته بازوان ایشان باز نار فرو می بست تا همه را بازوان ببست. آنگاه پیرزنی که در آنجا بود رو به آن زهره جبین کرده چون خشمگینان گفت ای روسبی از چیره شدن بر دخترکان شادانی و فخر همی کنی من زنی هستم پیر و ناتوان و چهل کرت بیشتر با ایشان کشتی گرفته غالب گشته ام اگر ترا نیز با من قوت کشتی گرفتن است پیش آی تا برخیزم و سرت را بمیان هر دو پایت فرو کنم دخترک سیم تن از این سخن بظاهر نرم نرم بخندید ولی اندرونش پر از خشم شد برخاسته باو گفت ای خاتون من ذات الدواهی ترا بمسیح سوگند میدهم که بمزاح سخن گفتی یا با من سر کشتی گرفتن داری عجوز گفت براستی سخن گفتم و مزاح نکردم با تو کشتی باید گرفت چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون چهل و هفتم و آمد
گفت ای ملک جوان بخت پیرزن گفت مزاح نمیکنم دختر قمر منظر گفت اگر توانی که با من کشتی بگیری برخیز عجوز از این سخن در خشم شد و موی بر اندامش بسان خارپشت راست گردید و با دلارام گفت ای روسبی با تو کشتی نگیرم مگر اینکه خود عریان باشم و تو نیز عریان باشی پس برخاسته دستارچه حریر بگرفت و جامه خود بکند و بدستار چه اش بنهاد و بعفریت و افعی همی مانست و با نازنین دختر گفت تو نیز چنین کن که من کردم شرکان برایشان نظاره میکرد و بر هیئت عجوز و منظر قبیح او همی خندید پس آن صنم نیز برخاسته شلوار بدر آورد آنگاه باعجوز بیاویختند و شرکان سر بآسمان برداشت و خدارا بچیره شدن دلارام همیخواند تا اینکه زهره جبین دست چپ بمیان دو پای پیره زن انداخته با دست راست پشت گردن او را بگرفت و برهوا بلند کرد و پیره زن دست و پا میزد و میخواست خود را خلاص کند که بر پشت بیفتاد و شرکان تیغ بر کشیده بچپ و راست نظاره کرد دید که بدیع الجمال از پیروزن عذر میخواهد وجامه او همی پوشاند و میگوید ای خاتون من ذات الدواهی من نخواستم که ترا بزمین بیندازم ولی تو دست و پازدی و خود برافتادی شکر خدارا که آسیی بتو نرسید عجوز با او سخن نگفت و پاسخش نداد برخاسته شرمگین همیرفت تا اینکه از دیده پنهان شد و آن کنیزکان همه بازوان بسته برزمین افتاده بودند و پری پیکر در میان ایشان ایستاده بود ملک زاده شرکان با خود گفت هیچ رزق را نتوان خورد و اینکه مرا خواب بر بود و اسب بدینجا آورد سبب این شد که این صنم با کنیزکان دیگر غنیمت من باشند آنگاه اسب خود را تند براند و با تیغ بر کشیده نزدیک رفت و تکبیر گفت چون ماهروی او را بدید برپای خاست
و از این سوی نهر که شش ذرع بود بآن سوی جست و بآواز بلند گفت کیستی که فرح و شادی از ما ببردی و چنان با شمشیر کشیده آمدی که گویا بسیاهی حمله میکنی بازگو که از کجا آمدهای و بکجا خواهی رفت و سخن راست گو که نجات در راست گوئی است و از دروغ بپرهیز که دروغ گویان زیان کارانند شک نیست که تو راه گم کرده باین مقام آمده ای خلاصی تو بس دشوار است بدان که تو در سرزمینی هستی که اگر فریاد برآرم چهارهزار مرد دلیر گرد آیند اکنون بازگو چه میخواهی اگر راه راست میخواهی بنمایمت و اگر خواهی خفت بخوابانمت چون شرکان سخنان او بشنید گفت مردی غریب هستم و از زمره مسلمین میباشم امشب تنها بیرون شدم و از برای غنیمت همیگشتم و بهتر از این کنیزکان غنیمتی نیست همی خواهم که اینها را گرفته نزد یاران خود برم دختر گفت این کنیزکان ترا غنیمت نیستند با تو نگفتم که راستگو و از دروغ بپرهیز بجان مسیح سوگند که اگر نمیترسیدم که در دست من هلاک شوی هر آینه چنان فریاد میکشیدم که سرزمین از سواره و پیاده پر میگشت ولی من بغریبان مهربان هستم و آزردنشان روا ندارم هرگاه تو قصد غنیمت داری از اسب فرود آی و بدین خود سوگند یاد کن که دست بسلاح نبری و با من کشتی بگیری اگر تو بر من چیره شوی مرا بر اسب خویش بنشان و این کنیزکان نیز بگیر که همه غنیمت تو هستیم و اگر من بر تو غالب آیم آنچه که دانم بکنم ولی سوگند یاد کن که من از مکر تو ایمن باشم و بدانسوی نهر بگذرم و بنزد تو بیایم ملکزاده شرکان طمع بگرفتن او کرد و با خود گفت او مرا نمیشناسد که من دلیر و شجاع هستم پس با ماهروی گفت بهر چیز که تو اعتماد داری سوگند یاد کنم اگر تو بر من چیره شوی مرا چندان مال هست که خویشتن بخرم و اگر من بر تو غلبه کنم غنیمت بزرگ هستی دختر گفت من در سر این پیمان هستم تو سوگند یاد کن بر کسی که روان برتن بیافرید وشریعتها بما بیاموخت شرکان بدانسان سوگند یاد کرد دخترک سوگند او بپذیرفت و از آنسوی نهر بدینسوی جست و خندان خندان با شرکان گفت که دوری تو به یارانت دشوار است تا زود است بنزد یاران خود شو بیم آن دارم که بامداد شود دلیران بیایند و تراطعمه سنان و نیزه کنند.
این بگفت و روی از شرکان بتافت شرکان گفت ای خاتون آیا مرا غریب و دل شکسته گذاشته همیروی آن لعبت چین بازگشت و بخندید و گفت حاجت خود با من بگو شرکان گفت چگونه بسرزمین تو آمده خوردنی نخورم و باز گردم من اکنون از جملهٔ خادمان توهستم دخترک گفت لئیمان ابا کنند و از مهمان بگریزند تو بر اسب بنشین من از آنسوی نهر و تو ازین سوی برویم تا مهمان من شوی شرکان فرحناک شد و زود بر اسب بنشست بدیع الجمال از آنسوی نهر و ملک زاده از اینسوی همیرفتند تا اینکه پلی دیدند چوبین که چوبهای آنرا بازنجیرهای آهنین بهم بسته بودند شرکان ایستاده برپل نظاره میکرد دید کنیزکانی که کشتی میگرفتند و بازوانشان بسته بود بدانجای ایستاده اند آن زهره جبین بایکی از ایشان بزبان رومیان گفت که لجام اسب بگیر و بدیر آندر آر پس کنیزک از پیش و شرکان بدنبال از پل چوبین بگذشتند شرکان بوحشت وحیرت اندر بود و با خود میگفت که کاش وزیر دندان با من بودی و این کنیزکان بدیدی پس ملکزاده با آن صنم فتان گفت من اکنون مهمان توام و بر تو حق صحبت و حق ضیافت دارم و عهد ترا پذیرفته ام باید بر من ببخشایی و با من نکوئی کنی و با من بشهر اسلام روی و شجاعان و دلیران را تفرج کنی و مرا نیز بشناسی چون آن بدیع الجمال سخن شرکان بشنید در خشم شد و گفت بحق مسیح من ترا خردمند میدانستم اکنون از فساد رأی تو با خبر شدم چگونه از تو پسند آید که این سخنان گوئی و خویشتن بتهمت اندازی و من نیز چگونه این کار بکنم با این که میدانم که اگر من بنزد ملک نعمان حاضر آیم دیگر خلاص نیابم که او بقصر اندر مانند من همسر ندارد اگر چه او را سیصد و شصت قصر
و بهر قصر همسریست چون رشک قمر ولی چون مرا بیند رها نکند و بعقیدت اسلامیان که در فرقان میخوانند (و ما ملکت ایمانکم) گوید که این مملوک منست پس از من تمتع بردارد و اما اینکه گفتی تفرج شجاعان و دلیران بکنم این سخن نیز درست نبود بحق مسیح که من سه روز پیش سپاه اسلامیان را دیدم که بسرزمین روم میآمدند و نظم ایشان را نظم سپاهیان نیافتم بلکه ایشانرا گروهی دیدم هر جائی که بیکجا گرد آمده اند و این که گفتی که مرا بشناس من با تو نکوئی نمیکنم از برای اینکه ترا بزرگ دانسته ام یا تو مرا بزرگ دانی و قصد من ازین یا احسان تفاخر است و نباید مثل تو با مثل من چنین سخن گوید اگر چه شرکان پسر ملک نعمان باشد که درین زمان بدلیری طاقت شرکان با خود گفت شاید که آمدن سپاه را دانسته و شاید اینرا نیز دانسته که پدر من ما را به نصرت ملک قسطنطنیه فرستاده پس او را بدین خود سوگند بداد و با او گفت ای خاتون من براستی سخنگوی پریروی گفت بحق دین تو اگر نترسم که مردم آگاه شوند که از دختران روم هستم خود را بمهلکه انداخته با ده هزار تن مبارزت میکردم و بزرگ ایشان وزیردندان را کشته سپهسالار ایشان شرکان را باسیری میبردم ای جوان بدان که من خویشتن را بشجاعت نمی ستایم ولکن اگر شرکان امشب بجای تو بودی با او میگفتم ازین نهر بایدت جست او نمیتوانست و بعجز اعتراف میکرد از مسیح سؤال میکنم که شرکان را بسوی این دیر بیندازد و من در جامه مردان بمبارزت او بیرون شوم و او را باسیری بزنجیر اندر کنم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب چهل و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت دختر نصرانیه چون این سخنان با شرکان گفت شرکان را غرور جوانی و حمیت دلیری بر آن بداشت که خویشتن باو بشناساند و بدو خشم آورد ولی حسن بدیع و فزونی جمالش شرکان را منع میکرد و میگفت ای ماهرو
گر تو بشمشیر نیز حمله بیاری رواست
چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن
پس دختر نصرانیه بفراز دیر برفت و شرکان بر اثر او همیرفت تا بدر دیر برسیدند دختر در بگشود با شرکان بدهلیزی بلند در آمدند که قندیلها بدانجا افروخته و مانند آفتاب پرتو افکنده بود چون دهلیز بنهایت رسید کنیزکانی دیدند که شمعهای افروخته بدست ایستادهاند پس کنیزکان پیش افتاده دختر نصرانیه بدنبال و شرکان از پی ایشان همی رفتند تا بدیر برسیدند دیدند که سریرها مقابل هم گذاشته اند و پرده های دیبا بر آنها آویخته و زمین دیر را رخام و مرمر گستردهاند و در میان دیر حوضیست بزرگ که بیست و چهار فواره زرین در آن حوض نشانده اند و آب بسان نقره خام از آن فوارهها میریزد و در صدر دیر تختی گذاشته اند و فرشهای حریر بدانجا گسترده اند دختر بشر کان گفت یا سیدی بفراز تخت شو شرکان بفراز تخت بر شد و دختر از دیده او پنهان گردید شرکان از خادمان پرسید که خاتون بکجا رفت گفتند به خوابگاه خویش رفت و ما بخدمتگذاری تو ایستاده ایم پس از آن هرگونه خوردنی بیاوردند شرکان خوردنی بخورد و دست بشست و خاطرش به سپاه اسلام مشغول بود و نمیدانست که بر ایشان چه گذشت و تا بامداد در کار خود حیران و از کرده پشیمان بود و این شعر همیخواند
راحت همه پیش غم بر انداختهایم
در بوته روزگار بگداختهایم
کاری نه چو کار عاقلان ساختهایم
نقدی بامید نسیه در باختهایم
چون روز بر آمد دید که بیست تن کنیزکان ماهروی و آن دختر در میان ایشان چون ماه در میان ستارگان همی آیند چون نزدیک شدند ملکزاده شرکان از مهابت حسن و جمال او بر پای خاست آن زهره جبین دیر زمانی بشرکان نگریست و تأمل کرد شرکان را بشناخت و گفت یا شرکان مکان ما را با ورود خود مزین و مرا مشرف کردی و بر بهجت منزل ما بیفزودی حال بگو دوش ترا چگونه گذشت پس از آن گفت دروغ ملکزادگان را ننگست خاصه چون تو ملکزادهای که از همه ملوک برتر هستی خود را پوشیده مدار و حسب و نسب پنهان مکن و بجز راستی سخن مگو که دروغ دشمنی فزاید چون شرکان دید که جای انکار نماند با او گفت من شرکان بن نعمان هستم پس دختر سیمین بر با او گفت خاطر آسوده دار و هیچ مترس که تو ما را مهمانی و میان ما حق نمک پدید آمده و دوستی و مودت بهم رسیده تو در پیمان من هستی بحق مسیح اگر مردم روی زمین آزار ترا خواهند نتوانند مگر اینکه من بمیرم که تو در امان مسیح بن مریمی پس در پهلوی شرکان بنشست و ملاعبت آغاز کرد چندانگه شرکان را ترس برفت پس از آن دختر نصرانیه بازبان رومیان کنیزی را سخنی گفت کنیز ساعتی برفت چون باز آمد مدام و طعام حاضر آورد شرکان چیز نخورد و با خود گفت شاید که زهری بطعام اندر گذاشته باشند دختر مکنون خاطر شرکان بدانست و گفت بحق مسیح که نه چنانست که گمان کردهٔ اگر من کشتن ترا بخواهم بمن دشوار نیست آنگاه خود بخوردن بنشست و از هر گونه خوردنی بخورد و شرکان نیز همیخورد تا اینکه خوان بر چیدید و دست بشستند دخترک فرمان داد که نقل و گل و ریحان و قدحهای نقره و زرین و بلورین و شراب حاضر آوردند پس دختر بنشست و نخست قدحی خود بخورد و قدحی بشرکان پیمود و همی نوشید و همی پیمود تا اینکه شرکان مست شد و بخردش زیان آمد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب چهل و نهم برآمد
گفت اى ملک جوان بخت دختر با شرکان شراب نوشید تا اینکه نشٔه شراب و عشق بشرکان چیره شد پس از آن دختر با کنیزکی گفت یا مرجانه آلت طلب بیاور کنیزک برفت و عود و چنگ و نای حاضر آورده دختر عود بگرفت و تارهای آنرا محکم کرده بنواخت و بآواز خوش نغمه پرداخت پس از آن کنیزکان یک یک خاسته آلت طرب بنواختند و بزبان رومیان ابیات بر خواندند شرکان در طرب شد آنگاه خاتون ایشان گفت ای مسلمان زاده دانستی که چه گفتم شرکان گفت ندانستم و لکن از خوبی انگشتان تو در طرب شدم ماهروی بخندید و گفت اگر من بزبان عرب تغنی کنم چه خواهی کرد شرکان گفت خردم یکسر بزیان خواهد رفت انگاه پری روی راه دیگر بزد و ابیاتی چند بر خواند شرکان بیهوش افتاد پس از آن بخود آمد و با دختر به می کشیدن مشغول شدند و لهو و لعب همیکردند تا شامگاه شد دختر بخوابگاه خود برفت چون روز بر آمد کنیز کی نزد شرکان آمد و با او گفت خاتون ترا میخواهد شرکان بر خاست و براثر کنیزک روان شد و همیرفتند تا بدر بزرگ عاج که مرصع به در و گوهر بود برسیدند و بدرون خانه شدند خانهای بود وسیع و در صدر خانه ایوانی بود که فرشهای حریر و استبرق بدانجا گسترده بودند و منظره های ایوان بباغی گشاده میشد و در ایوان تمثالهای غریبه بودند که هوا باندرون آنها میرفت وصلینی بکار برده بودند که بیننده گمان میکرد که آنها سخن همیگویند و اما خاتون در صدر ایوان نشسته بود چون نظرش به شرکان افتاد بر پای خاسته دست او را گرفت و در پهلوی خویشتن بنشاند و تفقد و مهربانی کرد و از هر سوی حدیث که همیگفتند دختر پرسید که بچیزی از اشعار و احوال عشاق آگاه هستی شرکان گفت آری اشعار شاعران میدانم دختر گفت بیتی چند از گفته عنصری بر خوان شرکان این ابیات بر خواند
تا نگار من زسنبل بر سمن پر چین نهاد
داغ حسرت بر دل صورت گران چین نهاد
هر که از رنج من و از ناز او آگاه گشت
نام من فرهاد کرد و نام او شیرین نهاد
دختر چون ابیات بشنید گفت عنصری بسیار فصیح بوده و در صف زلف معشوق مبالغه کرده و گفته است
تا همی جولان زلفش گرد لالستان بود
عشق زلفش را بگرد هر دلی جولان بود
پس از آن گفت یا بن الملک شعر دیگر برخوان پس این دو بیت بر خواند
ای بسته بکین من میان آهسته
وی کرده مرا قصد بجان آهسته
جان میخواهی و بر نیاید بشتاب
آهسته تر ای جان جهان آهسته
چون دخترک این دو بیت بشنید گفت احسنت اى ملک زاده معشوق از شاعر چه قصد کرده بود که این شعر خواند شرکان گفت قصد کشتن او داشت چنانکه تو قصد کشتن من داری پری روی از سخن شرکان بخندید و بشراب خوردن مشغول شدند شامگاهان دخترک نصرانیه در غرفه دیگر بخوایگاه خود رفته بخسبید و شرکان نیز در همانجا بخفت چون روز بر آمد کنیز کی بیامد و زمین ببوسید و گفت خاتون ترا میخواهد شرکان برخاست و کنیزکان از چپ و راست او دفها بنواختند و بغرفه دیگر که خاتون در آنجا بود برفتند چون دخترک شرکان را بدید برخاست و دست او را گرفته بنشاند و خود نیز در پهلوی او بنشست و گفت ای ملکزاده تو نیز بازی شطرنج را نیک دانی شرکان گفت آری پس شطرنج آورده بیازی بنشستند ولی شرکان را دیده بر جمال او بود و اسب بجای فیل و فیل بجای اسب گذاشتی دخترک بخندید و گفت اگر شطرنج بازی تو همینست تو چیزی نمیدانی شرکان گفت کرۀ دیگر بازی کنیم پس بار دیگر مهره فرو چیدند شرکان باز مغلوب شد تا پنج کره دخترک بشر کان غالب شد تا پنج کره دخترک بشرکان غالب شد و با شرکان گفت تو در همه چیز مغلوب منی شرکان گفت با چون توئی شایسته اینست که مغلوب گردم پس خاتون طعام و شراب بخواست و خوردنی بکار بردند و می همیگساردند تا اینکه قانون برگرفت و این دو بیت بر خواند
هنگام صبوحست حریفان خیزید
آن باده نوشین بقدح در ریزید
یک لحظه ز بند نیک و بد بگریزید
در بی خردی و بیخودی آویزید تا
هنگام شام باده همی گساردند شامگاه دخترک بخوابگاه خویش برفت و شرکان در همانمکان بخسید چون روز بر آمد کنیزکان بعادت هر روز شرکانرا بنزد خاتون بردند خاتون برخاسته شرکانرا بنشاند دخترک احوال شب گذشته باز پرسید و بفنج و دلال با او سخن همیگفت که دیدند مردان و جوانان با تیغهای بر آیند و بزبان رومیان میگویند که ای شرکان بیای خویش در دام آمدهای هلاک را آماده باش چون شرکان این سخن بشنید با خود گفت شاید این دخترک فریبم داد و مرا بدین جا نگاهداشت تا اینکه دلیران سپاهش برسند ولی گناه از منست که خود را بورطه انداختم پس روی بدخترک کرده دید که گونه سرخ آن نازنین زرد شده و بریای خاست و بانگ بایشان زد و گفت شما کیستید سردار ایشان گفت ایتها الملکه آیا نمیشناسی که در نزد تو کیست دخترک گفت نمیشناسم تو باز گو که در نزد من کیست آنمرد گفت اینکه در نزد تست سر خیل دلیران ملک زاده شرکان بن ملک نعمانست پدر تو ملک حردوب از عجوز عالم سوز ذات الدواهی شنیده است که شرکان بدینجا آمده ما را بگرفتن او فرستاد اکنون همیخواهیم که آن جوان را بگیری و برومیان نصرت دهی چون ملکه سخن آنمرد بشنید نگاه خشم آلود بدو کرده گفت چگونه بی اجازت من بدینجا آمدی آنمرد گفت ای ملکه چون ما بدر خانه رسیدیم حاجبان منع نکردند ولی وقت آن نیست که سخن دراز کنیم ملک بانتظار مانشسسته که شرکان را دست بسته بنزد او بریم تا او را به بدترین رنجها بکشد دخترک حور نژاد با سردار گفت که بیهده سخن گفتن سودی ندارد ذات الدواهی نیز دروغ گفته بحق مسیح آنکه در نزد منست نه شرکانست و نه از خادمان او مردیست غریب که روبما آورده
و از ما ضیافت خواسته ما نیز مهمانش کرده ایم هرگاه من بیقین بدانم که او شرکانست باز سزاوار مروت نیست که من او را بشما دهم که او اکنون به پیمان من اندر است مرا خوار مکنید و به بدعهدی در میان مردمم رسوا نسازید تو نزد ملک باز گرد و آستانه او را بوس و بگو که ذات الدواهی دروغ گفته آن مرد گفت ای ملکه ابریزه من یارای بازگشتن پیش ملک ندارم مگر اینکه شرکان را دست ببندم و بنزد ملکش برم پریزاد در خشم شده با او گفت تو پیش ملک باز گرد و بر تو ملامتی نخواهد بود آنمرد گفت ناگزیر است که شرکان نبرده باز نگردم ملکه را خشم زیاد شد و گونه اش دگرگون گشت و گفت سخن در از مکن و هذیان مگو که اینجوان بسی اعتماد بر خویشتن دارد و میتواند که باصد نفر مبازرت کند اگر تو با او بگوئی که شرکان بن نعمان هستی او نیز خواهد گفت آری شرکان بن نعمانم ولی شما مقاومت با او نتوانید کرد و تا او همه شما را نکشد از شما روی نگرداند اگر خواهی من او را با تیغ و سپر حاضر آورم آن مرد گفت اگر من از خشم تو آسوده شوم با دلیران بگویم که او را بگیرند و دست بسته بنزد ملکش بریم آن زیبا صنم گفت این کار نخواهد شد که صد تن با یک تن مبارزت کنند شما یک یک با او مبازرت کنید تا بر ملک آشکار شود که کدام یک از شما دلیر و شجاع تر است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاهم برآمد
ملکه گفت ای ملک جوان بخت ابریزه با سردار سواران ملک حردوب گفت که شما یک یک با او مبارزه کنید تا دلیر ترین شما ظاهر شود آنمرد گفت بحق مسیح سوگند که راست گفتی ولی نخستین مبارز جز من نخواهد بود ملکه گفت صبر کن تا من او را از حقیقت کار بیاگاهانم اگر او قصد جنگ نکند شما را بدو راهی نخواهد بود من و کنیزکان من و هر که بدیر اندر است جانها برو فدیه کنیم پس ملکه ابریزه شرکانرا با خبر کرد شرکان تبسم کرد و دانست که ملکه خدعه نکرده آنگاه خویشتن را ملامت کرده با خود گفت چگونه خود را بهلاکت انداختم پس با ملکه گفت که یک یک مبارزه بر ایشان ستم است ده تن ده تن بجدال من بیایند آنگاه برخاسته لباس جنگ بپوشید و در حال و با شمشیر بر کشیده بیرون رفت چون سردار دلیران او را بدید براو حمله آورد و شرکان نیز بمانند شیر غریدن گرفت و شمشیر بر کمر او بزد و دو نیمه اش ساخت ملکه چون شجاعت شرکان بدید رتبه او نزدش افزون گشت پس ملکه با دلیران گفت که خون سردار بخواهید برادر سردار دلیر نامدار بود بمبارزت قدم گذاشت شرکان مهلتش نداد و در حال دو نیمش کرد آن شمسه خوبان بانگ بر دلیران زد که خون یاران بخواهید ایشان یک یک میآمدند و شرکان ایشان را همی کشت تا پنجاه تن بکشت دلیرانرا یارای مبارزت نماند همگی بیکبار حمله آوردند و شرکان یلان را همی زد و همی کشت تا اینکه کس بر جای نماند ملکه پیش آمد و شرکان را در آغوش گرفت و بقصر اندرش برد و گفت ای شرکان از چون توئی دست برندارم اگر چه بسرزنش رومیان گرفتار آیم پس شرکان خون از شمشیر خود پاک کرد و این دو بیت بر خواند
چون کوس ز پرخاش بود آوازم
چون تیر بسر بجنگ دشمن تازم
چون نیزه بتنها شکنم قلب عدو
چون تیغ برهنه بر سر او تازم
آنگاه دست او را ببوسید و خود نیز زرهی که در بر داشت بدر آورد شرکان گفت ای خاتون از بهر چه زره پوش گشتی و چرا با تیغ بر کشیده ایستاده بودی ملکه گفت از ایشان بر تو بیم داشتم پس ملکه حاجبان را گفت چرا فرستادگان ملک بی اجازه من بقصر من اندر شدند حاجبان گفتند فرستادگان ملک خاصه سردار حاجت باجازت نداشتند ملکه گفت شما بعمد چنین کردید و میخواستید که مهمان من کشته شود پس با شرکان گفت ایشان را نیز بکش شرکان ایشانرا بکشت آنگاه با شرکان گفت چون راز پوشیده من بر تو آشکار شد اکنون حدیث خود با تو بازگویم بدانکه من دختر ملک حردوبم و نام من ابریزه است و آن عجوز که ذات الدواهی نام داشت مادر پدر منست و او پدر مرا از آمدن تو آگاه ساخته و او ناچار حیلتی در هلاک من خواهد کرد رأی من اینست که درین ملک نمانیم ولی از تو همی خواهم که با من نکوئی کنی بدانسان که من با تو کردم چون شرکان این سخن بشنید از غایت شادمانی دلش بطپید و گفت بخدا سوگند که تا مرا روان اندر تن است هیچکس بتو دست نخواهد یافت و لکن ندانم که ترا بدوری پدر شکیبائی خواهد بود یا نه ملکه گفت آری شکیبا شوم شرکان او را سوگند داد و با هم پیمان بستند ملکه گفت اکنون دلم آرام یافت ولی خواهش دیگر از تو دارم و آن اینستکه تو با سپاه خود پیش پدر بازگردی شرکان گفت ای خاتون پدرم مرا بجنگ پدر تو فرستاده است و سببش مالی است که از اعراب گرفته و از جمله آن مال گوهری بوده است گرانبها ملکه گفت چون چنین است خاطر آسوده دار و من سبب دشمنی ملک قسطنطنیه و ملک حردوب را با تو بازگویم و آن اینست که در میان ما عیدی هست که عیددیرش نامند و هرسال در آن عید دختران ملوک
و بزرگان و بازرگانان جمع آیند و هفت روز بدیر اندر بنشینند و من نیز از جمله ایشان بودم چون دشمنی در میان پدید شد پدرم مرا هفت سال از میان آن جمع منع کرد اتفاقاً سالی دختران ملوک و بزرگان در آن عید از هر سوی بدیر آمدند و از جمله ایشان صفیه دختر ملک قسطنطنیه بود هفت روز در دیر بماندند هشتمین روز بازگشتند صفیه گفت من بقسطنطنیه نخواهم رفت مگر از راه دریا پس کشتی از برای او مهیا کردند صفیه با خاصان خویش بکشتی بنشستند و همیرفتند تا اینکه باد مخالف کشتی را از راه بدر کرد قضا را بدریا اندر یک کشتی از نصارای جزیره کافور بوده و پانصد تن از فرنگیان در آن کشتی بودند چون کشتی حامل صفیه پدید شد فرنگیان کشتی را بدانسو راندند تا نزدیک شدند طنابها بکشتی صفیه بستند و بنزدیک کشتی خودشان کشیدند و قصد جزیره کافور کردند ساعتی نرفت که باد مخالف برایشان بوزید و کشتی را همی آورد تا بسامان مملکت ما رسیدند ما بیرون رفته ایشان را بگرفتیم و کشتیم و کنیزکان و اموال را بغارت بردیم و در کشتی چهل تن کنیز بودند که صفیه یکی از ایشان بود پس کنیز کان گرفته بنزد پدر بردیم و ما نمیدانستیم که دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان است پدرم ده تن از کنیزکان را بگزید و تتمه بر دیگران بخشید و از آن ده تن پنج تن با هدیه های قیمتی بپدر تو ملک نعمان فرستاد ملک نعمان از آن پنج کنیز صفیه دختر ملک افریدون را از برای خویشتن بگزید و در آغاز امسال ملک افریدون کتابی بپدر من فرستاد و در آن کتاب چیزها نوشته بود که نشایدش گفت و پدر مرا ترسانده و سرزنش کرده بود که شما دو سال است کشتی از دست فرنگیان گرفتید
و نیز از جمله آن چیزها که در آن کشتی بود دختر بزرگ من صفیه با شصت تن از کنیزکان زیبای بودند شما کس پیش من نفرستادید و مرا از ماجری آگاه نکردید منهم از این بیم آنکه درمیان سلاطین وملوک ننگ از برای من روی دهد نتوانستم که حکایت دختر خویش صفیه را فاش کنم و کار خود نیز تا امسال پوشیده همی داشتم و کس را نزد فرنگیان فرستاده سراغ دختر گرفتم ایشان گفتند ما از مملکت تو بیرونش نبرده ایم و باز ملک افریدون در کتاب نوشته بود که اگر شما با من سر دشمنی ندارید و قصد شما دریدن پردۀ من نیست همان ساعت که کتاب من بشما رسد دختر مرا نزد من بفرستید هر گاه در این کار اهمال بورزید و بر من عصیان کنید هر آینه مکافات بدکرداری شما بکنم چون این کتاب بپدر من رسید دانست که صفیه دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان بوده کار بر او دشوار شد و از کرده پشیمان گردید و حیران بود که صفیه را از ملک نعمان بازپس نتواند خواست خاصه این روزها که ملک نعمان را از صفیه اولاد بهم رسیده الغرض پدرم پس از آگاهی بر این کیفیت دانست که بورطه بزرگ اندر است و چاره از هیچ رهگذر ندارد پس جواب کتاب ملک افریدون بنوشت که ندانسته صفیه را بملک نعمان فرستادم و ملک را از او فرزند بهم رسیده چون جواب پدرم به ملک افریدون رسید از غایت خشم برخاست و بنشست و بجوشید و بخروشید و گفت چگونه میشود که دختر من اسیر شود و دست بدست بگردد و او را بی مهر و عقد چون کنیزکان مملوک شمرند پس از آن گفت بحق مسیح و بحق دین صحیح سوگند که آرام نگیرم و ننشینم تا این ننگ از خود بردارم و کاری کنم که پس از من در زبانها گفته آید و پیوسته میخواست حیلتی کند
و کیدی سازد تا اینکه رسول بنزد پدرت ملک نعمان فرستاده با سخنان دروغ او را از جای برانگیخته و او نیز سپاه آماده کرده روان ساخته و ملک افریدون را ازین جنگ قصد این بوده است که ترا دستگیر کند و سپاه ترا پراکنده و تلف سازد و اما آن سه گوهر قیمتی که به پدر تو نوشته چگونگی آنها اینست که سه گوهر بزرک و قیمتی در نزد صفیه بود پدر من آنها را از او بگرفت و بمن داد اکنون آنها نزد منست تو بسوی سپاه خویش بازگرد پیش از آن که ایشان بشهر رومیان و فرنگیان داخل شوند ایشان را بازگردان که اگر ایشان بشهر اندر آیند خلاصی نخواهند یافت شرکان چون این سخنان بشنید دست ملکه ببوسید و گفت منت خدای را که ترا سبب نجات من و سپاه من گردانید ملکه گفت تو بموکب بازگرد و سیاه بازگردان و رسولان ملک افریدون را دستگیر کن تا صدق مقال من بر تو ظاهر شود و من نیز سه روز پس ازین نزد تو خواهم بود و با هم بشهر بغداد اندر شویم چون شرکان قصد بازگشتن کرد ملکه گفت عهد فراموش مکن آنگاه ملکه از بهر وداع برخاست و گریان شد شرکان را نیز بوجد و شوق بیفزودو سرشک از دیده فروریخت ملکه ابریزه بگریستن او بگریست و این دو بیت بر خواند
وقت سحرش چوعزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
در وی نرسید دامن من بگرفت
پس شرکان از وی جدا گشته از دیر فرود آمد و براسب بنشست و از پل چوبین گذشته در میان درختان همی رفت تا بهمان مرغزار رسید سه تن سوار از دور پدید شدند شرکان بر خود بترسید و تیغ بر کشید چون نزدیک شدند شرکان ایشان را بشناخت و ایشان نیز شرکان را بشناختند و از اسب پیاده شدند وزیر دندان با دو امیر دیگر بشرکان سلام کردند و زیر دندان سبب غیبت باز پرسید ملک زاده همۀ ماجرای خویشتن که با ملکه در میان گذشته بود بیان کرد وزیر دندان شکر خدایتعالی بجا آورد و سپاه را فرمان رحیل داد و اما رسولان ملک افریدون رفته بودند که ملک را از آمدن ملکزاده شرکان آگاه کنند ملک پس از آگاهی سپاه فرستاده بود که شرکان را بگیرند و سپاهش را بکشند و اسیر کنند پس شرکان با سپاه خویش کوچیده همی رفتند تا بیست و پنج روز منازل سپردند و بسامان مملکت خویشتن برسیدند از برای راحت در آنجا فرود آمدند مردم بلوک و نواحی جیره و علیق حاضر آوردند تا دو روز در آنجا بر آسودند از آن کوس رحیل بزدند و سپاهیان بقصد شهرهای خویشتن سوار شدند و شرکان با صد تن سوار در آنجا بماند پس از ارتحال سپاه شرکان نیز با آن یکصد تن سوار گشته دو فرسخ از منزلگاه دور شدند و در میان دو کوه به تنگنائی رسیدند دیدند که از برابر گردی جهان را فرو گرفت و چون گرد بنشست یکصد سوار دلیر که در اسلحه جنگ غوطه ور بودند پدید آمدند و بانگ به شرکان زدند و گفتند که بآرزوی خود رسیدیم و بر غنیمت دست یافتیم اکنون از اسبان فرود آئید و اسلحه و اسباب بما سپارید تا ما بر جانهای شما ببخشیم و از کشتن شما در گذریم شرکان چون این بشنید درخشم شد
و گفت ای پست ترین نصرانیان این که جرات کرده بسرزمین ما قدم نهاده اید بس نیست که با ما بدینگونه سخنان همی گوئید شما را گمان اینکه از دست ما خلاصی خواهید یافت و بشهرهای خویش باز خواهید گشت پس بانک بسواران خود زد و گفت این سگان را از هم بپاشید و خود نیز تیغ برکشیده بفرنگیان حمله آوردند و فرنگیان نیز دلیرانه بمصادمت پیش آمدند تا شامگاه دلیرانه از هر دو طرف جدال کردند چون تاریکی شب جهان بگرفت یلان از هم جدا گشتند شرکان سواران خود جمع آورد دید کس را جراحتی نیست بجز چهار نفر که زخمهای سبک دارند شرکان گفت من همه عمر بقتال اندرم و بس دلیران دیده ام چنین یلان شجاع ندیده بودم سواران گفتند ای ملکزاده در میان ایشان سواری هست بس شجاع و دلیر ولی با هر کدام از ما ها که مقابل میشد چشم از و میپوشید و او را نمیکشت بخدا سوگند که اگر فردا قصد کشتن ما کند یکی از ما جان بدر نخواهد برد شرکان از این سخن حیران شد وگفت
چو فردا شود فکر فردا کنیم
و فرنگیان نیز بسرخیل خودشان گرد آمدند و گفتند که ما امروز از ایشان غنیمتی نبردیم سرهنگ ایشان نیز وعده فردا بداد آنشب هر دو گروه در جایگاه خویش بسر بردند چون روز برآمد ملکزاده شرکان با دلیران بر اسب بنشستند و بمبارزت بمیدان قدم نهادند دیدند که فرنگیان صف کشیده ایستاده اند شرکان گفت بمبارزت مبادرت کنید یکی از فرنگیان فریاد کرده گفت امروز یک یک قتال خواهیم کرد پس سواری از سواران شرکان بمبارزت قدم گذاشت و رجز همیخواند وهمیگفت:
کند بدخواه را سر در گریبان
بکارم هر که مالد آستین را
چو گرزم من که میرانم بیک چوب
سگان حمله و شیران کین را
ز سختی چوب ما در شد بآهن
مبادا کس خورد چوب چنین را دلیری اشهب سوار از فرنگیان که هنوز خط بعارضش ندمیده بود اسب بمیدان راند و زد و خورد همی کردند که فرنگی مبارز شرکان را با نیزه سرنگون کرد و بازوان بسته اسیرش برد فرنگیان شادی کردند و مبارز دیگر فرستادند از مسلمانان نیز دیگری بمیدان شتافت ساعتی در زد و خورد بودند که فرنگی او را از اسب بینداخت و بازوان بسته اسیرش کرد پیوسته یک یک از مسلمانان بمبارزت میرفتند فرنگیان اسیرشان همی کردند تا اینکه شب شد و تاریکی جهان را فرو گرفت و از مسلمانان در آنروز بیست سوار به اسیری برده بودند شرکان چون این بدید کار با و دشوار شد و مصیبت بزرگ گردید و سواران خود را جمع آورده با ایشان گفت که فردا خود بمیدان شوم و بزرک فرنگیان را بمبارزت بخواهم و از و بازپرسم که بدین سرزمین از بهر چه آمده اند و اورا از جنگ بترسانم اگر صلح کنند صلح کنیم و گرنه جنگ خواهم کرد پس در آنجا بخسبیدند چون روز برآمد هر دو گروه سوار گشته صف بر کشیدند شرکان بمیدان مبارزت قدم نهاده گفت:
منم آن زورمند هشت پهلو
که پهلو بشکنم خصمان دین را
کنم دروازه پیدا بهر زخمم
اگر کوبم حصار آهنین را
و سپهسالار فرنگیان نیز بمبارزت شرکان پیش آمده رجز همی خواند :
منم که نوبت آوازه صلابت من
چو صیت همت من در بسیط خاک افتاد
بهیچ کار جهان روی بر نیاوردم
که آسمان در دولت بروی من بگشاد
چون رجز با نجام رسانید شرکان بادل پر خشم بدو حمله کرد و او نیز با شرکان بمصادمت برآمد و بجدال و حرب مشغول بودند تا اینکه تاریکی جهان را فرو گرفت هر دو گروه بجای خویش بازگشتند شرکان با سواران خود گفت که تا امروز چنین دلیر و شجاعی ندیدم ولی او را خصلتی است که از دیگران ندیده بودم و آن اینست که هر گاه بخصم چیره میشود و مجال طعن می یابد نیزه بکف بگرداند و با ته نیزه بزند و من نمیدانم که کار من با او بکجا خواهد رسید پس شرکان بخفت چون روز برآمد سردار فرنگیان در میان میدان بایستاد و شرکان نیز بمبارزت قدم نهاد تا شامگاه بقتال اندر بودند آنگاه بمقر خویش بازگشتند هریک در مقام خویش شب را بروز آوردند و بامداد هر دو طرف سوار گشته بهمدیگر حمله کردند تا نیمه روز جدال همی کردند آنگاه فرنگی حیلتی کرده لجام اسب شرکان بگرفت قضا را در همان حال اسب فرنگی سکندری خورد و فرنگی بیفتاد شرکان تیغ برکشید که او را بکشد او بانک بشرکان زد و گفت چون زنان مغلوب شوند دلیران را نشاید که با آنها چنین معامله کنند شرکان چون این بشنید او را نیک نظر کرد دید که ملکه ابریزه است پس شمشیر بینداخت و زمین ببوسید و با ملکه گفت ای خاتون چه ترا باین کار بداشت و این کارزار از بهر چه بود ملکه گفت قصد من امتحان تو بود و خواستم که پایداری تو در معر که قتال ببینم و این سواران که می بینی همه کنیزان منند که سواران ترا غالب آمدند و اگر اسب من سکندری نمیخورد شجاعت و جلادت من نیز بر تو آشکار میگشت شرکان از سخن او تبسم کرد و با او گفت منت خدای را که نعمت وصال تو بمن عطا کرد
نوری از روزن اقبال در افتاد مرا
که ازو خانه دل شد طرب آباد مرا
پس از آن ملکه بانگ برکنیزان زد که رحیل را آماده شوید کنیزکان فرمان بپذیرفتند شرکان نیز برحیل فرمان داد پس همگی با بکوچیدند و تا شش روز همیرفتند آنگاه شرکان با ملکه و کنیزان گفت که لباس فرنگیان بکنند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و یکم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت شرکان با ایشان گفت جامه فرنگیان بکنند و جامه دختران رومیان در بر کنند ایشان نیز بدانسان کردند پس از آن شرکان جمعی از سواران خود ببغداد فرستاد که ملک نعمان را از آمدن شرکان و ملکه ابریزه بیاگاهانند که مردم شهر و سپاه را باستقبال بفرستد فرستادگان برفتند و شرکان با ملکه در همانجا فرود آمده شب بروز آوردند و هنگام بامداد سوار گشتند و بقصد شهر روان شدند ناگاه وزیر دندان با هزار سوار پدیدار شدند که بفرمان ملک نعمان باستقبال ملکه و ملکزاده شرکان همی آمدند چون ایشان نزدیک رسیدند از اسبان فرود آمده در پیش ملک زاده زمین ببوسیدند و باجازه ملک زاده سوار گشته همی رفتند تا بغداد برسیدند و داخل قصر ملک نعمان شدند ملکزاده شرکان ببیش پدر رفت و آستان نیاز ببوسید ملک نعمان پسر را در آغوش گرفت و ماجری باز پرسید ملک زاده حدیث خویش از آغاز تا انجام فرو خواند چون ملک نعمان از نیکوئیهای ملکه ابریزه آگاه شد رتبه ملکه در نزد او افزون گشت و بدیدار ملکه آرزومند گردید و او را بخواست شرکان بپیش ملکه رفت و باو گفت ملک ترا میخواهد ملکه اطاعت کرده به آستان ملک نعمان رفت ملک ابریزه بفراز تخت بر نشسته بود حاضران را بیرون کردند جز خواجه سرایان کس نماند چون ملکه حاضر شد زمین آستان بوسه داد و بگفتار نغز سخن گفت ملک را از فصاحت او عجب آمد و به نیکیهای او که به شرکان کرده بود شکر گذارد و تحسین کرد و ملکه را اجازت نشستن داد ملکه برنشست و نقاب از روی چون آفتاب برافکند و او را حسن جمال چنان بود که شاعر گفته
ای بر شکسته سنبل مشگین بنسترن
ماه غزل سرای من و سرو سیم تن
در پیچ لزف تست در پیچ زلف تست هزاران هزار تاب
در سحر چشم تست هزاران هزار فن
ملک نعمان را از دیدن جمالش خرد بزیان رفت و بخود نزدیکترش بنشاند و قصر جداگانه از برای او و کنیزانش مخصوص کرد پس از آن از سه گوهر گرانبها تفتیش کرد ملکه گفت آنها در نزد آنگاه حقه زرین بدر آورد و سرحقه باز کرده سه گوهر قیمتی را بدر آورد و برملک هدیه نمود و از پیش ملک بیرون آمد ولکن ملک را دل با او برفت پس از آن ملک نعمان ملکزاده شرکان را حاضر آورد و یکی از آن سه گوهر بدو داد شرکان از دو گوهر دیگر باز پرسید ملک گفت یکی از برادرت ضوء المکان و دیگری از خواهرت نزهة الزمانست چون شرکان شنید که او را برادری است ضوء المکان نام روی بر پدر کرده گفت ای ملک جهان ترا بجز من نیز پسری هست ملک گفت آری هست و اکنون شش ساله است نام او ضوء المکان برادر نزهة الزمانست و هر دو بیک شکم بزادند ملکزاده شرکان ازین خبر تنگدل شد ولی راز خود پوشیده داشت و گوهر برجای گذاشته از پیش پدر برخاست و از غایت خشم حیران همیرفت تا بقصر ملکه ابریزه درآمد ملکه ابریزه چون او را بدید بر پای خاست و به نیکیهای او شکر گذاری کرد و او را و ملک را ثنا گفت و بنشست و ملکزاده را در پهلوی خویشتن بنشاند ملکه در روی شرکان آثار خشم بدید از سبب آن باز پرسید ملکزاده شرکان باز گفت که ملک نعمان را از صفیه پسری و دختری هست ضوء المکان و نزهة الزمان نام و با ملکه گفت که ملک دو گوهر از آن سه گوهر به پسر و دختر داده و یکی را از بهر من نگاهداشته و مرا تا اکنون بضوء المکان آگاهی نبود و بر تو نیز همی ترسم که ملک ترا بخویشتن کابین کند که من از و علامت طمع دیدم ملکه گفت ای ملکزاده پدرت بر من دست ندارد
و من بفرمان او نیستم بی رضای من نیز نتواند مرا کابین کند و اگر مرا بقهر و جبر کابین کند من خویشتن را بکشم ولی مرا بیم از آن است که پدر من بشنود که من بدینجا آمده ام او هم با ملک افریدون متفق گشته با سپاه بیکران بیایند شرکان گفت ای خاتون چون تو ببودن در اینجا راضی شوی باکی نیست اگر سپاه روی زمین با ما دشمنی کنند هر آینه بدیشان غالب شویم ملکه گفت هر چه روی دهد نیکوست ولی اگر من از شما نکوئی ببینم در اینجا بمانم و گرنه خواهم رفت پس از آن ملکه کنیزکان را گفته خوردنی حاضر آوردند شرکان اندک چیزی خورده با غم و اندوه بخانه خود رفت و اما ملک نعمان چون پسرش شرکان از پیش او بدر رفت اونیز بر خاسته بنزد صفیه دختر ملک افریدون رفت و گوهر ها را با خود برد چون صفیه ملک را بدید بر پای خاست و زمین بوسه داد ملک بنشست ضوء المکان و نزهة الزمان بیامدند ملک ایشان را بوسیده در کنار گرفت و ببازوی هر یک گوهری بیاویخت ایشان شادمان گشته بنزد مادر برفتند صفیه نیز از احسان ملک فرحناک شد و ملک را ثنا گفت پس ملک با صفیه گفت تو دختر ملک افریدون بودی چرا با من نگفتی تا ترا گرامی بدارم و برتبت تو بیفزایم صفیه گفت ای ملک از این بیشتر منزلت چه خواهم کرد اکنون احسان و نکوئی ملک مرا فرا گرفته و پسر و دختری از ملک خدا عطا فرموده ملک را سخنان او عجب آمد و گفتار نغز او بپسندید پس بیرون آمده قصری رفیع تر و وسیع تر از برای صفیه و اولادش تعیین کرد و خادمان ترتیب داد و دانشمندان به آموزگاری ایشان بگماشت و بر وجه مقرری ایشان بیفزود و لکن ملک نعمان را دل بر ملکه ابریزه مشغول بود و شبانه روز بخیال او بسر میبرد
و هر شب بنزد ملکه رفته با او حدیث گفتی و از هر سوی سخن راندی و در میان گفتگو بقصد خود اشارت میکرد ولی ملکه پاسخ نمیداد بلکه میگفت ای ملک جهان مرا بمردان حاجتی نیست چون ملک ممانعت او را بدید بحرص و شوق افزود و وجد و عشقش بزیادت انجامید ناگزیر مانده وزیر دندان را حاضر آورد و از راز خویشتن بیاگاهانید وزیر دندان گفت چون شب در آید پارۀ بنگ برداشته بنزد ملکه شو با او بشراب خوردن بنشین و در انجام کار بنگ را در قدحی کن و باو بده چون آن قدح در کشد بنگ بدو چیره گشته بی هوشش کند و ملک را مقصود حاصل شود ملک را تدبیر وزیر پسند افتاد پاره بنگ از خزانه بدر آورد که اگر پیل آن را ببوئیدی تا یکسال مست و بی هوش گشتی پس آن بنگ را در جیب گذاشت چون پاسی از شب برفت بنزد ملکه بیامد ملکه بر پای خاست و زمین بوسه داد ملک بنشست و ملکه را در پهلوی خود بنشاند و از هر سوی حدیث میگفت تا اینکه ملک شراب بخواست سفره شراب بگستردند و ظرفها فروچیدند و شمعها بیفروختند و نقل و میوه بیاوردند ملک نعمان با ملکه باده همی گساردند و منادمت همی کردند تا این که ملک دید که مستی بر ملکه چیره گشته بنگ را از جیب بدر آورده و بر قدحش بیانداخت بدانسان که ملکه ندانست پس قدح بملکه داد او نیز قدح گرفته بنوشید ساعتی نرفت که بنگ بدو چیره گشت و هوشش بزیان اندر شد ملک برخاسته دید که ملکه بر پشت افتاده و جامهای او این سو و آن سو گشته ملک را طاقت نماند و خود داری نتوانست در حال بکارتش را برداشت
و از نزد ملکه بیرون آمد کنیزکی از کنیزکان ملکه را که مرجانه نام داشت نزد او فرستاد مرجانه چون نزد ملکه آمد دید که ملکه بر پشت افتاده خون از او همی رود مرجانه دستارچه گرفته خون از او پاک کرد چون بامداد شد مرجانه برخاست دست و پا و روی ملکه را بشست و گلاب آورده رو و دهان ملکه را با گلاب بشست ملکه عطسه بزد و پاره بنگ را قی کرده بخود آمد و با مرجانه گفت مرا از کار خویشتن بیاگاهان مرجانه گفت من ترا بر پشت افتاده دیدم و خون از ساقهای تو همیرفت ملکه دانست که ملک نعمان با او در آمیخته ملول و غمین شد و با کنیزکان گفت هر کس خواهد که نزد من آید منعش کنید و بگوئید که بیمار و رنجور است پس خبر بملک نعمان رسید که ملکه بیمار و رنجور است ملک همه روز شربت و دارو و معجوم از برای او همی فرستاد تا چند ماه ملکه از همه کس پوشیده و در حجاب اندر بگوشه نشسته بود و ملک را نیز آتش شوق فسرده و از ملکه یاد نمیکرد اما در ملکه آثار حمل پدید آمد جهان بر وی تنگ شد کنیزک خود مرجانه را نزد خود خواند وگفت بدان که کس با من ستم نکرده من خود با خویشتن ستم کردم و از پدر و مادر و شهر خویش دور گشتم و اکنون قوت و قدرت از من برفته بر اسب نتوانم نشست هر گاه من در اینجا بزایم همه کس مرا سرزنش و ملامت خواهند کرد کنیز کان همه دانسته اند که ملک نعمان بکارت از من برداشته و اگر من بخواهم بنزد پدر روم بچه رو توانم رفت مرجانه گفت فرمان تو راست که من خدمت را پذیرهام ملکه گفت همی خواهم که پنهان از این جا بدر روم و بجز تو کس از کارر من آگاه نشود تا بنزد پدر شوم که دست شکسته وبال گردنست مرجانه گفت راییست صواب ملکه آماده سفر شد
و راز پوشیده همی داشت تا این که ملک بنخجیر گاه رفت و شرکان نیز بسرحدی رفت که چندی در آن جا بماند ملکه با مرجانه گفت که امشب همیخواهم بیرون روم ولی با تقدیر چگونه کنم که هنگام ولادت نزدیکست اگر چهار روز بدینجا مانده برایم آنگاه رفتن نتوانم پس ساعتی بفکر اندر شد و با مرجانه گفت مردی پیدا کن که با ما بسفر رود و خدمتهای ما را انجام دهد مرجانه گفت ای خاتون بخدا سوگند که بجز غلام سیاه غضبان نام کس را نشناسم و او از غلامان ملک نعمان و قصر ما را دربانست من اکنون بیرون رفته با او سخن گویم و وعده مال دهم و با او گویم که اگر بنزد ما بمانی هر کس را که خواهی بکابین تو بیاوریم ملکه گفت او را نزد من حاضر آور تا با او سخن گویم مرجانه رفت و غضبان را بیاورد غضبان ین ببوسید ملکه چون غضبان را بدید ازو نفرت کرد و دلش از وی برمید ولی ناچار باو گفت که ای غضبان میتوانی که در حادثات معین ما شوی و اگر کار خود بتو ظاهر کنم راز من بپوشی غلامک چون بدو نظر کرد و جمال او بدید بدو مفتون گشت و گفت ای ملکه هر چه گوئی سر نپیچم ملکه گفت همی خواهم که در این ساعت دو اسب از اسبان ملک از برای من و مرجانه آماده کنی و بهر اسب خرجینی از زر و گوهر بگذاری و ما را بمملکت پدرم ملک حردوب برسانی که در آنجا تو را از مال بی نیاز کنم غضبان چون این سخن بشنید فرحناک شد و گفت بجان منت پذیر هستم در حال غلامک برفت و با خود همیگفت که بمراد خود رسیدم اگر ایشان دعوت مرا اجابت نکنند هر دو را بکشم و مال بگیرم چون ساعتی شد بازآمد سه اسب با خود باز آورد ملکه بر اسب بنشست ولی از آبستنی دردناک بود و خود داری نمیتوانست و مرجانه نیز به اسبی سوار شد و غلامک نیز سوار گشته شبانروز اسب همیراندند تا بمیان دو کوه رسیدند که از آن جا تا مملکت پدر ملکه یکروز مسافت بیش نمانده بود آنگاه ملکه را درد زائیدن گرفت و بر اسب نشستن نتوانست با غضبان و مرجانه گفت فرود آئید که مرا هنگام زادن است ایشان از اسب فرود آمدند و ملکه را نیز بزیر آوردند ولی ملکه از غایت درد از جهان بی خبر بود پس غضبان با تیغ بر کشیده پیش ملکه بایستاد و گفت ای خاتون مرا از وصل خود کام ده و با من در آمیز چون ملکه این سخن بشنید بدونگاه کرده گفت من بملوک راضی نبودم اکنون این مملوک سیاه از من کام همی خواهد چون قصه بدینجار سید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پنجاه و دوم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت ملکه با غضبان گفت ای غضبان وای بر تو کار من باینجا رسیده که تو با من چنین سخن گوئی و از من تمنای وصال کنی پس ملکه گریان شد و گفت ای زاده زنا و ای پرورده کنار روسبیها ترا گمان این است که همه مردم برتبت یکی هستند چون غلامک دل سیاه این سخنان بشنید در خشم شد و ملکه را با تیغ ستم بکشت و خرجین و زر و گوهر برداشته بگریخت و ملکه ابریزه کشته خاک بیفتاد مرجانه پسری را که ملکه زاده بود بکنار گرفته بر ملکه همی گریست که ناگاه گردی جهان را فرو گرفت چون گرد بنشست سپاه بیکران از رومیان پدید آمدند و ایشان سپاه ملک حردوب پدر ملکه ابریزه بودند و سبب آمدن ایشان این بود که چون ملک حردوب شنید که دخترش با کنیزکان به بغداد رفته در پیش ملک نعمان هستند سپاهی برداشته بیرون آمد چون بدینجا رسید ملکه ابریزه را دید که بر خاک و خون غلطیده و مرجانه کنیز او گریان نشسته ملک حردوب خود را از اسب بیانداخت و بیخود گشت سواران نیز پیاده شدند و آواز بگریه و خروش بلند شد چون ملک بخویش آمد از مرجانه حدیث باز پرسید مرجانه قصه بر او فرو خواند ملک حردوب از شنیدن حکایت گریان شد و جهان در چشمش تاریک گردید پس فرمان داد ملکه را بتابوت گذاشتند و بقساریه باز گشتند و تابوت را بقصر اندر آوردند آنگاه ملک بنزد مادرش ذات الدواهی رفت و از حادثه آگاهش کرد که نخست ملک نعمان بحیات بکارت دختر من بر داشته پس از آن غلامک سیاه او را کشته است بحق مسیح سوگند که ناچار انتقام از ایشان بکشم و ننگ از خویشتن بردارم وگرنه خود را هلاک سازم پس بگریست و بخروشید آن گاه ذات الدواهی گفت ای فرزند دختر ترا جز مرجانه دیگری نکشته که مرجانه او را ناخوش میداشت پس از آن ذات الدواهی با پسرش گفت محزون و غمین مباش که بحق مسیح سوگند که من از ملک .
نعمان بر نگردم تا او را و پسران او را بکشم و باو کاری کنم که در همه شهرها مذکور شود و لکن ترا باید که فرمان من بپذیری و آن چه گویم بجای آوری ملک حردوب با مادرش گفت بحق مسیح سو رگند که سر موئی مخالفت نکنم ذات الدواهی گفت چند دختر بکر حاضر کن و دانشمندان نیز بیاور و بسی مال بدانشمندان ده که دختران را حکمت و ادب و اشعار و منادمت ملوک بیاموزند ولی دانشمندان از مسلمانان باشند که اخبار عرب و تواریخ خلفا و احوالات ملوک اسلام بیاموزند چون دختران همه چیز یاد گیرند آنگاه بدشمن چیره شویم و انتقام از وی بگیریم از آن که ملک نعمان بمحبت دختران مفتونست او خود سیصد و شصت و شش کنیز داشت یکصد کنیزه ماه روی از کنیزان ملکه ابریزه در نزد او هستند چون این دختران دانش یاد گیرند من ایشان را بر داشته به بغداد سفر کنم چون ملک حردوب از ذات الدواهی این را بشنید خرسند شد در حال رسولان به هر سو فرستاد و دانشمندان از شهرهای دور حاضر آورد و جیره و جامه بدیشان ترتیب داد و مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر گردانید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
چون شب پنجاه و سوم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک حردوب بدانشمندان مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر آورده بحکیمان سپرد و بدانها گفت که حکمت و ادب و اشعار و تواریخ را بدختران بیاموزند حکیمان فرمان پذیرفتند ملک حردوب را کار بدینجا رسید و اما ملک نعمان چون از نخجیر گاه بازگشت ملکه ابریزه را بقصر اندر ندید تفتیش کرد خبری نیافت این کار بر او ناهموار شد و گفت چگونه دختری از قصر بیرون شد و هیچ کس برو آگاه نگردید اگر مرا مملکت بدینگونه باشد سلطنت من سودی ندارد پس بدوری ملکه ملول و محزون بود که ملکزاده شرکان نیز از سفر باز گشت ملک نعمان ماجرا بر او بیان کرد و از رفتن ملکه آگاهیش داد شرکان در بحر اندوه غوطه خورد و شبانروز در فرقت ملکه همی گریست اما ملک نعمان پس از چند روز ملکه را از خاطر خود فراموش کرده و بتفقد و مهربانی ضوء المکان و نزهة الزمان بپرداخت و علما و حکما را بتعلیم ایشان بگماشت شرکان از کردار پدر در خشم شد و ببرادر و خواهر رشک همی برد و بدین سبب رنجور گشت روزی ملک نعمان باشرکان گفت چونست که تنت چنین نزار و گونه ات زرد همی شود شرکان گفت ای پدر هر وقت بینم که تو باولاد صفیه مهربان میشوی و با ایشان نیکوئی میکنی مرا رشک می آید و من بیم از آن دارم که رشک بر من غالب شود و ایشان را بکشم و تو نیز بسبب ایشان مرا بکشی و از این جهت نزار و زرد همی شوم تمنی من این است که شهری بمن واگذاری که من در آنجا بسر برم و عمر بگذارم چون ملک نعمان این سخن بشنید و دانست که سبب ملالتش چیست بدلجوئی او بر آمد و گفت ای فرزند هر چه تو خواهی دعوتت را اجابت کنم و در مملکت من بزرگتر
و محکمتر از قلعه دمشق جایی نیست آن را بتو دادم پس منشیان بخواست و منشور ایالت دمشق بنوشتند ملکزاده سفر را آماده شد و وزیر دندان را نیز با خود ببرد پس پدر را وداع کرده همیرفتند تا بدمشق رسیدند مردم دمشق باستقبال پذیره شدند و کوس و نای شادی بزدند و شهر بیاراستند و شادی همیکردند تا اینکه شرکان بشهر اندر آمد و در مقر خود جای گرفت و اما ملک نعمان چون پسر را وداع کرد حکیمان و دانشمندان نزد او بیامدند و گفتند که فرزندان تو حکمت و ادب بیاموختند ملک از این بشارت فرحناک شد و به حکیمان بسی مال داد و ضوء المکان را دید که بزگک شده و چهارده ساله گشته مایل بعبادت و دوستدار فقرا و اهل دانش است زنان و مردان شهر بغداد او را دوست میدارند و حال بدین منوال بود تا اینکه در بغداد محمل عراق از برای زیارت مکه معظمه و مدینه منوره بسته شد ضوء المکان چون محل حاجیان را بدید آرزومند بیت الله الحرام گردید و به پیش پدر رفت و اجازه سفر مکه خواست ملک نعمان ممانعت کرد و گفت صبر کن که سال آینده من خود بمکه خواهم رفت ترا نیز ببرم چون ضوء المکان دید که این وعده دیر خواهد کشید بنزد خواهرش نزهة الزمان رفت دید که به نماز ایستاده چون نماز ادا کرد ضوء المکان با او گفت که مرا شوق زیارت مکه و قبر نبی علیه السلام اندر دلست و از پدر اجازت خواستم جواز نداد قصد من اینست که پارۀ مال برداشته بی خبر از همه کس بحج روم نزهة الزمان سوگندش داد که مرا نیز با خویشتن ببر و از فیض زیارت محرومم مگذار ضوء المکان با او گفت چون شب در آید و ظلمت جهانرا فرو گیرد ازین مکان بدر آی و کس را آگاه مکن پس چون نیمه شب شد نزهة الزمان برخاست
و پارهای مال برداشت و جامه مردان پوشیده و بدر قصر روان شد دید که برادرش ضوء المکان اشتران آماده کرده و بانتظار ایستاده هر دو باشتر سوار گشته شب همیرفتند تا بحاجیان برسیدند و در میان محمل عراقی جای گرفتند و شبانروز همیراندند تا اینکه داخل مکه معظمه گشته مناسک حج بجا آوردند و از آنجا بزیارت قبر نبی علیه السلام بیامدند پس از آن حاجیان قصد بازگشت کردند ضوء المکان با خواهرش گفت که میخواهم به بیت المقدس بروم و ابراهیم خلیل را نیز زیارت کنم نزهة الزمان گفت مرا شوق از تو فزونتر است پس چارپایان کرایه کرده با مقدسیان روانه شدند ولی نزهت الزمان را آنشب تب بگرفت و زود خلاص یافت پس از آن ضوء المکان رنجور شد و خواهرش پرستاری و مهربانی همی کرد و همی رفتند تا به بیت المقدس برسیدند بیماری ضوء المکان سخت شد در حجره کاروانسرائی فرود آمدند و ضوء المکان را رنجوری هر روز افزون میشد و نزهت الزمان بخدمتگذاری مشغول بود و از مالی که با خویشتن آورده بودند صرف میکرد تا این که پشیزی از آن مال نماند و سخت بی چیز شدند آنگاه از جامهای خویش بخادم سرای داد که ببازار برده بفروشد چون بفروخت قیمت آنرا بدو آورد و او صرف کرد پس از آن چیز دیگر فروخت و همچنین جامهای خود همیفروخت تا این که هیچ چیز بر جای نماند نزهت الزمان گریان شد و کار بخدا سپرد پس ضوء المکان با او گفت که ای خواهر آثار عافیت در خود همیبینم دلم بگوشت سرخ گشته مایل است نزهت الزمان گفت ای برادر من روی گدایی ندارم ولی فردا بخانه یکی از بزرگان رفته خدمت کنم
و چیزی از بهر قوت تو بدست آرم ضوء المکان گفت آیا از عزتها بذلت اندر همی شوی چگونه مرا هموار شود پس هر دو بگریستند و نزهت الزمان گفت ای برادر ما درین شهر غریبیم یک سال است که درینجا هستیم کس بحجره ما قدم ننهاده و از گرسنگی نتوان مرد مرا جز این بخاطر نمیرسد که فردا بیرون رفته خدمت یکی از بزرگان کنم و از بهر تو قوتی بیاورم تا از مرض خلاصی یابی و بشهر خویش رویم پس نزهت الزمان ساعتی بگریست پس از آن برخاسته روی خود با پارچه عبای کهنه که شتربانان دور انداخته بودند بپوشید و برادر را در آغوش گرفته بر دور جبینش بوسه داد و گریان گریان از پیش برادر بدرآمد و نمیدانست که بکجا رود و ضوء المکان انتظار خواهر کشید تا هنگام شام شد و نزهت الزمان باز نگشت ضوء المکان آن شب را نیز بانتظار بنشست و از دوری خواهر پریشان شد و سخت گرسنه گردید ناگزیر خود را از حجره بیرون افکند و خادم سرای را آواز داده با او گفت که مرا ببازار ببر خادم او را برداشته بیازارش افکند مردم قدس برو گرد آمدند و بحالت او رحمت آورده بگریستند ضوء المکان از ایشان باشارت خوردنی بخواست بازرگانان چند درم دادند و خوردنی بهر او بخریدند و بخوراندند پس از آن او را برداشته در دکهای بکهنه حصیری بخواباندند و ظرفی آب بیالینش گذاشتند چون شب برآمد مردم ازو پراکنده شدند و هریک بکار خویش رفتند چون نیمه شب شد ضوء المکانرا خواهر خویش یاد آمد و گریان شد و بر ضعیفیش بیفزود
و بی هوش بیفتاد چون بامداد بازاریان آنحالت مشاهده کردند سی در هم فراهم آورده به شتربان دادند که او را برداشته به بیمارستان دمشقش رساند که شاید بهبودی یابد مرد شتربان چون درمها بستد با خود گفت که از مردن این بیمار چیزی نمانده چگونه من او را بدمشق خواهم برد پس او را بجائی برده پنهان داشت چون شب برآمد بر سرتون گرمابهاش بینداخت و براه خویش برفت چون نزدیک صباح شد تونتاب از برای افروختن تون بیامد ضوء المکانرا دید که بر پشت افتاده با خود گفت مردگان را بدینجا از برای چه انداخته اند پس نزدیک رفته سرپائی برو بزد دید که همی جنبد بانگ بر ضوء المکان زد و گفت شماها بد گروهی هستید پارهای بنگ خورده خویشتن بهر جائی که باشد همیاندازید چون بروی ضوء المکان نظر کرد دید که خط بعارض ندارد و خداوند حسن و جمالست دانست که غریب و رنجور است مهرش بر او بجنبید و گفت سبحان الله چگونه وبال این کودک بگردن گرفتم پیغمبر علیه السلام فرموده که غریبانرا گرامی باید داشت خاصه که بیمار باشند پس او را برداشته بخانه خویش برد و زن خود را بخدمتگذاری او بگماشت زن برخاسته خوابگاه بگسترد و بالین بگذاشت و آب گرم کرده دست و پای او را بشست و تونتاب ببازار رفته گلاب و شکر بیاورد شکرش بخوراندند و گلابش بکار بردند و جامۀ پاکیزه اش بپوشانیدند پس نسیم صحت باو بوزید و بهبودی و عافیت روی بداد بر متکا تکیه کرد تونتاب خرسند و شادمان شد و گفت خدایا برتبت پاکانت سوگند میدهم که سلامت این جوان در دست من گردان چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و چهارم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت تونتاب خدا را بپاکان سوگند داد که سلامت این جوان در دست او کناد و تا سه روز از ضوء المکان دور نگشت شکر و عرق بید و گلابش همی داد و مهربانی و ملاطفت همی کرد تا آنکه جسمش به عافیت اندر شدو چشم بگشود چون تونتاب بنزد او بیامد دید که نشسته و آثار صحت ازو پیدا است گفت ای فرزند چگونهای ضوء المکان گفت الحمد لله بعافیت اندرم تونتاب شکر و حمد خدا بجا آورد و ببازار رفته ده مرغ بخرید و بنزد زنش آورده و گفت هر روز دو تا از این مرغان بکش یکی بهبر چاشت و یکی بهر شام بدین جوان بخوران پس زن تو نتاب بر خاسته مرغ بکشت و بدیگ اندرش پخته بر وی بخورانید و آب گرم کرده دست و پایش بشست ضوء المکان بوساده تکیه کرده بخفت وقت پسین بیدار شد زن تونتاب مرغ دیگر آماده کرده هنگام شام بیاورد ضوء المکان نشسته همی خورد که تونتاب بیامد دید که جوان چیز میخورد شادان شد و در نزد او بنشست و احوال باز پرسید ضوء المکان گفت شکر خدای را که بهبودی پدید گشته خدا ترا پاداش نیکو دهاد پس تونتاب بیرون رفته شربت بنفشه و گلاب بیاورد و بدو بخورانید و تونتاب هر روز پنج درم مزد از گرما به بگرفتی یکدرم شربت بنفشه خریده و یکی بشکر و گلاب میداد و پیوسته ملاطفت و مهربانی میکرد تا اینکه یکماه برفت و آثار رنجوری بر کنار شد و تندرستی روی داد تونتاب و زن او خشنود و شادمان شدند آن گاه تونتاب او را بگرمابه برد و خود ببازار بازگشته برگ سدر بخرید و پیش ضوء المکان برد ضوء المکان تن با برگ سدر بشست و تونتاب پای او همی شست چون استاد گرمابه دید که تو نتاب پای ضوء المکان همیشوید دلاک پیش ضوء المکان فرستاد و دلاک بیامد
و با تونتاب گفت این نقص استاد است که تو این کارها بکنی پس دلاک سر ضوء المکان تراشید و تن او را بشست آنگاه تونتاب ضوء المکان را بخانه بازگردانید و جامه نیکو بر وی بپوشانید و شکر و گلاب بیاورد و بخورانیدش زن تونتاب مرغ را پخته و آماده کرده بود پیش آورد تونتاب لقمه لقمه از گوشت مرغ گرفته بر وی بر وی بخورانید چون سیر بخورد زن تونتاب آب گرم آورده ضوء المکان را دست بشست ضوء المکان حمد خدارا بجای آورد پس از آن تونتاب را ثنا گفت و گفت خدا ترا سبب زندگانی من کرد تونتاب گفت این سخنان مگو خویشتن بازگو که چرا بدین شهر آمدهای و از کدام شهری من در جبین تو نشان بزرگی و نجابت همی بینم ضوء المکان با او گفت تو بازگو که مرا چگونه یافتی تونتاب گفت من ترا هنگام بامداد بر سر تون افتاده دیدم و چگونگی ندانستم پس ترا برداشته در خانه خود نگاه داشتم حکایت من همین بود ضوء المکان گفت سبحان الذی یحیی العظام وهی رمیم ای برادر احسان بر من تمام کردهای زود باشد که بپاداش کردار خود برسی پس از آن با تونتاب گفت این شهر کدام شهر است گفت مدینه قدس است ضوء المکان رنجهای خویش و غریبی و جدائی خواهر خود بخاطر آورده بگریست و حکایت با تونتاب حدیث کرده این ابیات بر خواند
آه ازین زندگی نا خوش من
وز دل و خاطر مشوش من
سپر زخم حادثات شده است
دل پر تیر همچو ترکش من
از همه عمر خویش نشنیده است
بوی راحت دل بلاکش من
پس از آن سخت بگریست تونتاب گفت گریان مشو و شکر خدا بجا آر که سلامت و تندرستی. ضوء المکان گفت از این جا تا دمشق چند روز مسافت است تونتاب گفت شش روز ضوء المکان گفت توانی که مرا بدانجا بفرستی گفت چگونه ترا تنها روانه سازم که تو کودک هستی و هر گاه بدمشق بخواهی بروی من با تو خواهم آمد و اگر نیز زن من بفرمان من است او نیز با ما خواهد آمد که در آنجا نزد تو بمانیم زیرا که دوری تو بر من دشوار است پس تونتاب با زن خود گفت میل داری که بدمشق شام سفر کنی یا در همین جا مقیم هستی تا من این ملکزاده را بدمشق برسانم و باز گردم که او را شوق سفر دمشق در سر است و من بجدائی او شکیبا نمیتوانم بود و از راهزنان نیز بروهمی ترسم زن تو نتاب گفت من نیز با شما سفر کنم تو نتاب گفت که زهی موافقت پس تونتاب بر خاسته از متاع خانه آنچه که داشت تمام بفروخت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و پنجم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت تونتاب و زن تونتاب در رفتن با ضوء المکان بسوی دمشق یکدله شدند و دراز گوشی کرایه کردند ضوء المکان بر آن نشسته برفتند پس از شش شبانه روز داخل دمشق شدند و هنگام شام در جایی فرود آمدند تونتاب ببازار رفته خوردنی بیاورد خوردنی بخوردند و بخسبیدند پنج روز در آنجا بماندند روز ششم زن تونتاب بیمار شد و هر روز بیماری وی سخت تر میشد و روزی چند نرفت که زن تو نتاب بمرد ضوء المکان از دلبستگی که بدو داشت اندوهناک شد و او را محنت تازه گردید و تونتاب نیز بملالت اندر شد چند روز محزون بودند پس از آن تونتاب ضوء المکان را تسلی داده با او گفت که ای فرزند به از این نیست که بیرون رفته بدمشق تفرج کنیم شاید که دل را انبساطی پدید آید ضوء المکان گفت آنچه مراد شماست غایت مقصود ما است پس دست هم بگرفتند و برفتند تا بکنار اصطبل والی دمشق رسیدند دیدند که صندوقها و فرشهای حریر و دیبا باشتران بار کرده اند و اسبهای زین کرده و غلامان و مملوکان بدانجا هستند و مردم بسیار بر ایشان گرد آمده اند ضوء المکان با یکی از خادمان گفت که این اشتران و بارها از کیستند خادم جواب داد که اینها هدیه امیر دمشق است بسوی ملک نعمان و چون ضوء المکان نام ملک نعمان پدر خود شنید چشمان پر اشک کرده این ابیات بر خواند:
روز وصل دوستاران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش باده خواران یاد باد
مبتلا گشتم در این دام بلا
کوشش آن حق گذاران یاد باد
چون ابیات بانجام رسانید تو نتاب از گریستن و شعر خواندن او گریان شد و گفت ای فرزند هنوز از بیماری و رنجوری نرسته ای از گریستن باز بایست که از بازگشت مرض همیترسم و تو نتاب ملاطفت و مزاح همی کرد ولی ضوء المکان را خاطر بغربت خویش و دوری نزهة الزمان مشغول بود و سرشک از دیده همیریخت و این ابیات همیخواند
در آمدم متالم بمحنت آبادی
که بر زمین نشاطش فرح نکرده عبور
عنای من چو جفای زمانه بی پایان
بلای من چو خطای ستاره نا محصور
حجاب دیده من پرده صباح و مسا
کمند گردن من رشته سنین و شهور
نه دار محنتم از شمع اختران روشن
نه بیت عزتم از دور آسمان معمور
و تونتاب نیز بگریستن ضوء المکان و مردن زن خویش میگریست ولکن پیوسته ضوء المکان را دلداری داده مهربانی میکرد تا اینکه روز بر آمد تونتاب با ضوء المکان گفت مگر یاد شهر خود کرده ای ضوء المکان گفت آری بیش از این طاقت غربت ندارم اکنون ترا بخدا میسپارم و خود با همین شتر داران اندک اندک خواهم رفت تا بشهر خویش برسم تونتاب گفت دوری تو بر من سخت دشوار است من نیز با تو بیایم و نکوئی بر تو تمام کنم و خدمت بانجام رسانم ضوء المکان فرحناک گشته گفت خدا ترا پاداش نیکو دهاد پس تونتاب بیرون رفته دراز گوشی بخرید و توشه آماده کرد با ضوء المکان گفت خدا مرا اعانت کند تا ترا مکافات بدهم که تواز نیکوئی چیزی بر جا نگذاشتی پس صبر که تواز نیکوئی چیزی برجا نگذاشتی پس صبر کردند تا شب بر آمد و ظلمت جهان را فرو گرفت توشه بدراز گوش نهاده راه بغداد پیش گرفتند ضوء المکان را کار بدینگونه شد اما نزهة الزمان خواهر ضوء المکان چون از ضوء المکان جدا گشت و از کاروانسرا بدر آمد گریان شد و ندانست که کدام سوی رود خاطرش مشغول ضوء المکان وخیال وطن و پیوندان از دلش بدر نمیرفت و بدرگاه خدا مینالید و این ابیات همی خواند:
مرا دلیست پریشان بدست غم پامال
چنانکه هیچ کسم نیست واقف احوال
شکسته خاطرم و تنگدل چو حلقه میم
خمیده پشت و جفا دیده گاه غصه چو دال
تنم زمویه چو مو شد ز جور دور دغا
دلم ز غصه گردون دون ز ناله چو نال
پس نزهت الزمان میرفت و بچپ و راست خویشتن نگاه میکرد ناگاه شیخی بدوی با پنج تن از عرب برسیدند و نزهت الزمان را دیدند که با عارضی چون قمرو پاره کهنه عبا بر سر همی رود شیخ با خود گفت این دختر بسی خداوند جمال است ولی چنین مینماید که بی چیز و پریشان روزگار است اگر از مردم این شهر یا مردم شهر دیگر باشد من نا گزیرم از آن که او را بدست آرم پس کم کم بر اثر او روان شد تا بگوچه تنگ رسیدند بدوی نزهت الزمان را ندا داد و با او گفت ای دختر تو آزادی یا مملوک هستی نزهت الزمان گریان گریان پاسخ داد که بخدا سوگندت میدهم که بر ملالت من میفزای بدوی گفت ای دختر مرا شش تن دختران بودند پنج تن از ایشان بمرد و کوچکتر ایشان مانده است من خواستم از تو بپرسم که مردم این شهر یا غریب هستی بلکه ترا نزد او برم تا همدم و مونس او شوی و او بتو مشغول گردد و حزن خواهران فراموش کند و اگر کسی نداشته باشی ترا بفرزندی بگزینم نزهت الزمان چون این شنید با خود گفت امید هست که در پیش این شیخ آسوده خاطر شوم پس سر از حیا بزیر افکند و گفت ای شیخ من دختری هستم غریب و برادری بیمار و رنجور دارم من با تو بخانه آیم و روزها نزد دختر تو بمانم ولی چون شب شود باید نزد برادر شوم اگر شرط قبول کنی با تو بیایم و بدان که من عزیز بودم ذلیل گشته ام من و برادرم از بلاد حجاز آمده ایم بیم از آن دارم که او جای مرا نشناسد بدوی چون سخن او بشنید با خود گفت بمطلوب خود رسیدم پس با نزهت الزمان گفت که قصد من همین است که تو روزها مونس دختر من باشی و شبها بنزد برادر روی و اگر بخواهی برادر را نیز بخانه من بیاور الغرض بدوی نرم نرم سخن میگفت
و او را دلگرم همی کرد تا این که نزهت الزمان خواهش او بپذیرفت و بر اثر او روان شد چون بدوی بیاران خود رسید ایشان بار بر شتران بسته و آماده ایستاده بودند و این بدوی قاطع طریق و دزدی حیلت باز بود و حکایت دروغ میگفت و قصدش این بود که بیچاره نزهت الزمان را بدام حیله بیندازد پس بدوی بر اشتر نشسته و نزهت الزمان را بر عقب خود سوار کرد و استر همیراندند تا شب از نیمه گذشت و نزهت الزمان دانست که بدوی با او حیله کرده گریان شد و فریاد بر کشید چون نزدیک سحر شد از اشتر بزیر در حال به پیش نزهت الزمان آمد و با او گفت ای دخترک روستایی این گریه و فریادت بهر چه بود اگر پس از این گریستن ترک نکنی ترا چندان بزنم که هلاک شوی نزهت الزمان چون سخن او بشنید آرزوی مرگ کرد و با شیخ بدوی گفت ای پیر خرف و ای شیخ خبیث من بسی از تو ایمن بودم چگونه با من خیانت و مکر کردی بدوی چون سخن او بشنید گفت ای پست ترین شهریان ترا زبان هم بوده است که با من جواب گوئی پس تازیانه بگرفت و نزهت الزمان را بزد و گفت اگر خاموش نشوی و گریستن ترک نکنی بخواهمت کشت نزهت الزمان ساعتی نگریست و سخن نگفت پس از آن برادر و بیماری او را یاد آورده بگریست روز دیگر نزهت الزمان با بدوی گفت چه حیله باختی که مرا بدین کوهها بیاوردی و چه قصد داری بدوی چون سخن او بشنید در خشم شد و تازیانه بگرفت و بر پشت و پهلوی او همیزد تا اینکه تنش فکار شد و روانش بکاهید خود را بروی پای بدوی افکنده پایش را بوسه همی داد تا بدوی تازیانه بگذاشت و از آزردنش باز ایستاد ولی دشنامش داده گفت اگر بار دیگر آواز گریهٔ تو بشنوم زبان ترا میبرم نزهت الزمان ساکت شد و جواب بازنگفت از ضرب تازیانه متألم و متأثر و در احوال خود و برادر متفکر و متحیر بود که چگونه از عزت بذلت و از صحت به بیماری افتاد و به غربت و تنهائی برادر همیگریست و این ابیات همی خواند:
مرا قد چو الف راست بود تا غایت
کنون زغصهٔ ایام شد خمیده چو دال
فتاده سر به کمندم اسیر پا در بند
بدست آمده دوران بی وفا چو غزال
منم اسیر شده در کف غم ایام
چو تیهویی که مقید شده به مخلب دال
چون بدوی ابیات شنید بدو رحمت آورد و دلش بر وی بسوخت برخاسته اشک از چشمانش پاک کرد و قرصه جوینش بداد و گفت دوست ندارم که هنگام خشم کس با من جواب گوید پس از این با من از این سخنان مگو من ترا بمردی که چون من خوب باشد بفروشم او با تو چون من نیکوئیها کند نزهت الزمان گفت هر آنچه خواهی کرد خوبست پس نزهت الزمان را گرسنگی بی طاقت کرد از آن قرص جوین اندکی بخورد چون شب از نیمه بگذشت بدوی با یارانش گفت اشتران آماده کردند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و ششم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت بدوی با آن جماعت گفت اشتران اماده کردند بدوی بر اشتری نشست و نزهت الزمان را با خود سوار کرد و همی رفتند که پس از سه روز داخل شهر دمشق شدند و در کاروانسرای سلطان فرود آمدند ولی نزهت الزمان را از رنج سفر و از اندوه و حزن گونه زرد شده و همیگریست بدوی با او گفت ای دختر روستا اگر تو از گریستن باز نایستی ترا نفروشم مگر به یهودی پس بدوی برخاست و نزهت الزمان را در مکانی بگذاشت خود نزد بازرگانان رفت و با ایشان حدیث همیگفت تا اینکه گفت من کنیزی آورده ام که برادرش بیمار است برادر او را در شهر قدس گذاشتم که شربت و دارو بخورد و قصد من اینست که کنیز را بفروشم ولی از روزی که برادرش بیمار گشته پیوسته گریان است و دوری برادر برو دشوار گشته همیخواهم که هر کس باو مشتری شود با او بنرمی سخن گوید و با او بگوید که برادرت نزار و رنجور است و در نزد من بود او را در خانه خود گذاشتم که شربت و دارو بخورد هر که با کنیز چنین گوید من کنیز باو ارزان میفروشم آنگاه مردی از بازرگانان برخاست و سال عمر کنیز از بدوی باز پرسید بدوی گفت باکره و نورسیده و خردمند و با ادب و خداوند حسن و جمالست ولی از روزیکه برادرش را بشهر قدس فرستاده ام از دوری او محزون و اکنون تنش نزار و گونه اش زرد است بازرگان چون این بشنید با بدوی بنزد نزهت الزمان روان شدند و بازرگان با بدوی گفت ای شیخ عرب بدان که من با تو میروم و کنیزی که تو او را بعقل و ادب و حسن ستودی میخرم ولکن با تو شرطی دارم اگر آن شرط قبول کنی قیمت کنیز بتو میدهم وگرنه بیع و شری برهم میزنم بدوی گفت تراهر شرط باشد با من بکن بازرگان گفت مرا در نزد سلطان حاجتی است و آن اینست که بپدر خویش ملک نعمان نامه بنویسد و مرا باو بسپارد هر گاه کنیز بپسندد و حاجت من بر آورد من قیمت کنیز بدهم وگرنه کنیز را رد کنم بدوی این شرط بپذیرفت هر دو با هم برفتند و بدان مکان که نزهت الزمان در آنجا بود برسیدند بدوی بدر حجره ایستاده نزهت الزمان را آواز داد نزهت الزمان جواب نگفت و گریان شد بدوی با بازرگان گفت کنیز همین است تو با او بدانسان که گفته ام بنرمی سخن بگو و با او مهربانی کن بازرگان بحجره درآمد نزهت الزمان را دید دختریست قمر منظر و بدیع الجمال او را خطاب کرده گفت:
حورا مگر ز روضه رضوان گریختی
جانا مگر ز خانه خاقان گریختی
یا زنده گشت باز سلیمان پادشاه
تو چون پری زپیش سلیمان گریختی
بودند مادر و پدرت بر تو مهربان
آخر چه اوفتاد کزیشان گریختی
پس بازرگان سلامش کرد و بمهربانی بنواخت و از حالتش باز پرسید نزهت الزمان به بازرگان نگاه کرده دید که مردیست با وقار و خوش روی گفت گمان دارم که این مرد بخریدن من آمده اگر من از این رو گردان شوم در نزد بدوی ستمگر خواهم ماند و او مرا بضرب تازیانه خواهد کشت و امید خلاص ازین مرد بیشتر است تا آن بدوی ستمگر و شاید که این مشتری بشنیدن لهجه و سخن گفتن من آمده است به از آن نیست که من جواب نیکو گویم و بگفتار خوش پاسخ دهم پس با زبان فصیح گفت علیک السلام و رحمة الله و برکاته و اما اینکه احوال مرا پرسیدی دشمنانت بروز من مباد این بگفت و خاموش شد بازرگان را از سخن گفتن او عقل از تن و هوش از سر برفت و با بدوی گفت که قیمت این کنیز چند است و این کنیز بس بزرگ منش است بدوی در خشم شد و گفت کنیز مرا بدراه مکن و چنین سخنان مگو او از پست ترین مردم است و من او را بتو نمیفروشم بازرگان از بدوی چون این سخن بشنید دانست که پیریست کم خرد با او گفت دل خوش دار که با همین عیب که تو گفتی او را همی خرم بدوی گفت قیمت چند خواهی داد بازرگان گفت فرزند را جز پدر کس نام تنهد تو مقصود خویشتن بیان کن بدوی گفت باید که تو سخن گوئی بازرگان گفت یاشیخ العرب من دویست دینار بتو میشمارم و خراج سلطان و سایر چیزها با من باشد عرب بدوی چون این سخن بشنید در خشم شد و بانگ ببازرگان زد و گفت برخیز و براه خویشتن رو اگر دویست دینار بپارچهٔ عبای کهنه که در سر دارد بدهی نخواهم داد و من کنیز را نمیفروشم نگاهش همیدارم که اشتر مرا بچراند و آسیایم بگرداند پس بانگ به نزهت الزمان زد و گفت ای پست ترین روستایان ترا نفروشم
و با بازرگان گفت من ترا خردمند میدانستم بخدا سوگند که اگر از پیش من نروی سخنان ناخوش و درشت با تو بگویم بازرگان با خود گفت که این بدوی دیوانه است و قیمت اینرا نمیداند و در قیمت او هیچ چیز با من نخواهد گفت و این کنیز بیک خزانه گوهر می ارزد مرا چندان مال نیست که قیمت او تواند بود ولی من آنچه که خواسته دارم اگر بدوی در بهای او از من بستاند مضایقه نکنم پس بازرگان رو به بدوی آورده گفت یا شیخ العرب تنک دل مباش و باتندی سخن مگو و بامن بازگو که این کنیز جامهٔ حریر زیور و زرین چه دارد بدوی گفت ای پلیدک کنیزان را حریر وزیور بچه کار آید سزاوار او این پارچه عبائیست که بخود در پیچیده بازرگان گفت اگر اجازت دهی روی ویرا بگشایم و او را چنانچه رسم مشتریان کنیز انست باز بینم بدوی گفت خدا ترا نگاه دارد این تو و این کنیز آشکار و نهانش باز بین و اگر بخواهی عریانش ببین بازرگان گفت معاذ الله من بجز روی او جایی نبینم پس بازرگان شرمگین شرمگین پیش رفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد آب از داستان فروبست.
چون شب پنجاه و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت بازرگان در غایت شرمساری پیش رفته در پهلوی نزهت الزمان بنشست چون شب پنجاه و هفتم بر آمد و گفت ای خاتون نام تو چیست بپاسخ گفت از کدام نام من پرسیدی بازرگان گفت مگر دو نام داری گفت نامی که از پیش داشتم نزهت الزمان بود و اکنون مرا نام غصة الزمان است بازرگان چون این بشنید دیدگانش پر از سرشک شد و با او گفت ترا برادری هست رنجور نزهت الزمان گفت آری ولی روزگار میانه من و او جدائی افکنده و او در بیت المقدس بیمار است بازرگان از گفتار خوش او بحیرت اندر ماند و با خود گفت که بدوی را سخنان راست بوده است پس نزهت الزمان را از مملکت و پدر و مادر و از بیماری و غربت برادر یاد آمده آب از دیدگان بریخت و این ابیات بر خواند
نصیبم از ستم چرخ جور شد شب و روز
نصابم از فلک سفله هجر شد مه و سال
زملک خویش بغربت فتاده ام زینسان
که نیستم زجهان یک درم زمال و منال
عزیمت وطن خود نمیتوانم کرد
بمانده عاجز و مسکین چو مرغ بی پروبال
ز دهر جور و جفا جو وفا طمع کردن
زهی تصور باطل زهی خیال محال
بازرگان چون این ابیات بشنید گریان شد و دست در آورد که اشک از رخسار نزهت الزمان پاک کند زهت الزمان روی پوشید و گفت یاسیدی این کار از تو دور است و بدوی ایستاده بود چون دید که او روی از بازرگان بیکسو برد و بپوشید گمان کرد که نزهت الزمان نمیگذارد که بازرگان روی او ببیند برخاسته با مهار اشتری که در دست داشت نزهت الزمان را همیزد تا اینکه آهن مهار به نزهت الزمان خورد و نزهت الزمان را بزمین بینداخت و ریگی بر جبین نزهت الزمان فرو رفته جبینش بشکافت و خون برخساره اش همی رفت و همیگریست تا بیهوش شد بازرگان نیز بر احوال او گریان شد با خود گفت که این کنیزک را میخرم اگرچه همسنگ او زر بایدم داد تا او را ازین ستمگر خلاص کنم آنگاه بازرگان بدوی را دشنام بداد چون نزهت الزمان بخود آمد خون از رخسار خود پاک کرد و زخم جبین با کهنه فروبست و سر بآسمان برداشت و با دل محزون بنالید و این ابیات برخواند:
الا ای گردش گردون دوار
ندانی جز بدی کردن دگر کار
نگردی رام با کس ای زمانه
نبندی دل بمهر هیچ هشیار
بچشم تو چه نادان و چه دانا
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…