(حکایت ملک شهرمان و قمر الزمان)
گفت ای ملک جوانبخت در زمان گذشته پادشاهی بود ملک شهرمان نام که سپاه بیکران داشت ولی سالخورده و رنجور بود و از فرزند نصیبه نداشت روزگاری در کار خود بفکرت اندر شد و محزون گردید و از کار خود به یکی از وزرا شکایت کرد و گفت مرا بیم از آنست که چون بمیرم ملک من ضایع شود از آنکه فرزندی ندارم که پس از من مملکت داری کند وزیر نیز با ملک گفت توکل برخدا کن پس از آن دست نماز گرفته دوگانه بجا آور و پس از آن با جفت خود بیامیز امید هست که بمقصود برسی ملک بدانسان کرد که وزیر گفته بود زن ملک در آن ساعت آبستن شد چون نه ماه بر او بگذشت فرزند بدیع الجمال نرینه بزاد چنانکه شاعر گفته
مادرش گفتی قمر پرورد در دامن نه طفل
دایه اش گفتی شکر پالود در لب نه لبن
پس او را قمرالزمان نام نهادند و ملک بر او شادان گشت هفت شبانه روز شهر را زینت بستند و طبل شادی بزدند و کودک را از پستان غنج و دلال شیر دادند و در کنار عز و جلالش پروردند تا اینکه پنج ساله شد و ملک را بسی دوست میداشت و بجدائیش شکیبا نبود شبان روز همی خواست که با او بسر برد همین طور چند سالی بگذشت روزی ملک از فرط محبت و فزونی مهر که با پسر داشت بوزیر شکایت کرده گفت ای وزیر من از حادثات روزگار بقمر الزمان ترسانم و همی خواهم که در زندگی خود از برای او زن بگیرم و اساس عیش فرو چینم وزیر گفت ای ملک تزویج از سنن سنیه محمدیست اگر در زندگی خود او را کدخدا کنی بس بجا و سزاوار است پس ملک شهرمان قمرالزمان را بخواست ملک زاده حاضر شد و از غایت شرم سر در پیش داشت ملک گفت ای فرزند بدان که قصد من اینست که در زندگی خود ترا کد خدا کنم و شادمان شوم قمر الزمان گفت ای پدر بدان که مرا حاجت به زن گرفتن نیست و رغبت بطایفه زنان ندارم که من کتابی در مکر زنان یافته و خوانده ام و روایات و آیات در کید ایشان دیده ام در نیرنگشان شاعر این ابیات گفته
زنان را ستائی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
پس از آن گفت ای پدراگر من ساغر هلاک بنوشم زن نخواهم گرفت چون ملک شهرمان این سخن از قمرالزمان شنید روز روشن بر او تیره گشت و از فرمان نابردن پسر خویش ملول و محزون شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتادم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک شهرمان از طاعت نکردن قمر الزمان بملالت اندر شد ولی از محبتی که بدو داشت در این باب سخن دوباره نگفت و بدو خشم نیاورد بلکه رو بدو آورده ملاطفت و مهربانی کرد و او را گرامی بداشت و دلجوئیش کرد و لکن قمر الزمان را همه روزه حسن و جمال افزون میشد ملک شهرمان یکسال بر او صبر کرد و او را ملاحت و فصاحت در حد کمال شد نظار گیان بر او مفتون شدند و عاشقان را پرده از روی کار بیفتاد و صورت بدیع و شمایل نیکوی او را شاعران با این ابیات همی ستودند
اندر سر زلفت که فکند ای صنم چین
چندین گره و حلقه و چندین شکن و چین
آن سوسن سیمینت که پوشید بسنبل
آن بد نوشینت که آگند به پروین
چون آغاز سال نو شد ملک شهرمان قمرالزمان را بخواست و باو گفت ای فرزند آیا سخن نمینیوشی قمرالزمان در حال بر خاک افتاد و زمین را بوسه داد و از پدر به بیم و شرم اندر شد و گفت ای پدر چگونه از تو سخن ننیوشم که خداطاعت تو بر من فرض کرده و مرا از مخالفت نهی فرموده پس ملک شهرمان گفت ای فرزند قصد من اینست که ترا تزویج کنم و در زندگی خود با تو شاد باشم و ترا پیش از مرگ خود بمملکت سلطان کنم چون قمر الزمان این سخن از پدر بشنید ساعتی سر بزیر افکند پس از آن سر بر کرده گفت ای ملک من این کار نکنم اگر چه ساغر هلاک بنوشم و من میدانم که طاعت تو مرا فرضست ولکن ترا بخدا سوگند میدهم که حکایت تزویج با من مگو و مرا بزن گرفتن مخوان و مپندار که تا زنده ام زن خواهم گرفت از آنکه من کتاب های پیشینیان خوانده ام و آنچه که از مکر و کید زنان و نیرنک و فسون ایشان بمردان رفته دانسته ام و هر حادثه که بسبب ایشان روی داده شنیده ام چون ملک شهرمان از قمر الزمان این بشنید از غایت محبت که بر او داشت سخن نگفت و بانعام و اکرامش بیفزود چون مجلس بر هم خورد و حاضران برفتند ملک شهرمان با وزیر خود خلوت کرد و گفت ای وزیر چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و یکم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک شهرمان با وزیر خلوت کرده گفت ای وزیر با من بگو که در کار فرزند خود قمر الزمان چون کنم که من با تو در ازدواج او مشورت کردم و تو مرا اشارت کردی بر اینکه امر ازدواج با او بگویم من هم با او گفتم او با من مخالفت کرد اکنون هر آنچه صلاح دانی با من بازگوی وزیر گفت ای ملک اکنون مرا رای اینست که یکسال دیگر صبر کنی و چون خواهی که پس از یکسال در امر ازدواج با او سخن گوئی سخن در خلوت مگوی بلکه بزور حکومت که همه امرا و وزرا حاضر باشند تو او را حاضر کن و برین کار دعوتش نمای که او از ایشان شرم کرده و در حضور ایشان با تو مخالفت جایز نداند ملک چون این سخن بشنید رأی او را بپسندید و تا یکسال صبر کرد و هر روز قمر الزمان را حسن و جمال و بهجت و کمال افزون میگشت تا اینکه سال عمرش نزدیک به بیست رسید و در خوبی و نیکولیش عقول حیران گشتند و بدانسان شد که شاعر گفته
لبست آن یا گل حمرا رخست آن یا مه تابان
گل آکنده بمروارید و مه در غالیه پنهان
عقیقست آن لب رنگین حریر است آن بر سیمین
عقیقش حقه لؤلؤ حریرش پرده سندان
به دیده عقل را رنج و بعارض رنج را راحت
بغمزه خلق را درد و ببوسه درد را درمان
ذقن چون گوئی از کافور و زلف از مشک چوگانی
و را از برک گل رز سیم صافی ساخته میدان
پس از آن ملک شهرمان صبر کرد تا روز عید سال نو برآمد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و دوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت چون روز عید سال نو برآمد ملک را پیشگاه از وزرا و امرا و حاجبان و ارباب دولت و سپاهیان و سرهنگان آراسته شد آنگاه ملک شهرمان قمر الزمان را بخواست چون حاضر آمد سه بار در پیش روی ملک آستان را بوسه داد دست بر سینه در برابر پدر بایستاد پس پدر گفت ای فرزند من ترا این کرة درین مجلس حاضر نکرده ام مگر از برای اینکه در حضور این جمع بر تو حکمی کنم که تو آن حکم را مخالفت نکنی و آن حکم اینست که تو زن بخواهی از آنکه من میخواهم که دختر یکی از ملوک بر تو کابین کنم و پیش از آنکه بمیرم اساس عیش از بهر تو فروچینم و ازین کار شادمان شوم قمر الزمان چون فرمان پدر بشنید ساعتی سر به پیش انداخت پس از آن سر بر کرد ولی مغزش از جهل و جنون جوانی گران بود با پدر گفت چندین بار گفته ام که اگر من بذلت و خواری کشته شوم زن نخواهم گرفت و لکن تو نیز مرد سالخورده و کم خردی از آنکه دوبار این حکایت با من گفته و مرا به زن خواستن تکلیف کرده ای هیچ بار دعوت ترا اجابت نکرده ام باز مرا به اینکار تکلیف میکنی پس از آن قمرالزمان خشمگین گشته چون شیر بغرید پدرش از کردار ناصواب او که در حضور ارباب مناصب و لشکریان سر زد خجلت زده و شرمسار شد و پس از آن غیرت سلطنت و شکوه جهانداری ملک شهرمان را خشمگین کرد و بانگ بقمرالزمان بزد و او را بترسانید و خادمان را بفرمود تا او را گرفته بازوان بربندند خادمان او را بگرفتند و ببستند و در پیش ملکش بداشتند و قمر الزمان سر در پیش انداخته از بیم و هراس و خجلت و شرمساری عرق از جبینش همی ریخت در آن هنگام ملک او را دشنام داد و گفت ای تخمه ناپاک ترا بی ادبی و جسارت چندان گشته که درمیان وزرا و امرا و لشکریان چنین پاسخ میدهی ولی جرم از تو نیست که تا اکنون ترا تأدیب نکرده اند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و هفتاد و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک شهرمان با پسر خودش قمر الزمان گفت که ترا تا اکنون تأدیب نکرده اند و نمیدانی که اگر این کار که از تو سر زد از رعیتی نادان سر میزد هر آینه او را سرزنش میکردند پس از آن ملک خادمان را فرمود که او را در برجی از برجهای قلعه بزندان اندر کنند خادمان ببرج رفته آنجا را بروفتند و فرشش بگستردند و از برای قمر الزمان تخت بزدند و فرش دیبا بر تخت بگستردند و متکا بگذاشتند و شمعها و قندیلها بیفروختند که آن مکان بس تاریک بود پس از آن قمرالزمان را بدانجا بردند و خادمی از بهر خدمت بدر برج بگماشتند قمر الزمان بفراز تخت بر شد ولی شکسته خاطر و محزون بود و خویشتن را ملامت همیکرد و از آنچه میانه او و پدر گذشته بود بندامت اندر بود ولی پشیمانی سودی نداشت و میگفت نفرین خدا بزنان باد کاش من سخن پدر می پذیرفتم و به ازدواج تن در میدادم که زن گرفتن از برای من سهلتر از زندان بود الغرض قمر الزمان را کار بدینگونه شد و اما ملک شهرمان بقیه آنروز را تا هنگام شام در تخت مملکت بسر برد پس از آن با وزیر خلوت کرد و باو گفت ای وزیر اینکه میانه من و قمر الزمان گذشت تو سبب شدی از آنکه تو مرا بدین کار اشارت کردی و اکنون ترا تدبیر چیست و رأی و صواب درین باب کدام است گفت ای ملک قمر الزمان را پانزده روز بزندان اندر بگذار پس از آن بنزد خود حاضر آور و به ازدواجش بفرما که هرگز مخالفت نخواهد کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و چهارم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت وزیر گفت که پس از پانزده روز هرگز مخالفت نخواهد کردملک تدبیر وزیر بپسندید و سخن او را بپذیرفت و آن شب را بخفت ولی خاطرش بقمر الزمان مشغول بود از آنکه او را بسیار دوست میداشت و بجز قمر الزمان پسری نداشت و ملک شهرمان را عادت هر شب این بود که تا دست بزیر سر قمر الزمان نمیگذاشت خوابش نمیبرد پس ملک آنشب را با تشویش خاطر و اندوه بسیار بخسبید و ازین پهلو بآن پهلو همی گشت گویا که بر اخگر سوزان خفته و همۀ آن شب را بیدار بود و سرشک از دیده همیریخت و ابیات همی خواند:
شنیده ام سخن خوش که پیر کنمان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روز گار هجران گفت
و میگفت :
روزگار و هر چه دروی هست بس ناپایدار است
ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری
ملک شهرمان را کار بدینگونه شد و اما قمرالزمان چون شب در آمد خادم خوردنی حاضر ساخت قمر الزمان اندکی بخورد و خود را ملامت همیکرد و از سوء ادب که با پدر رو داده بود بندامت اندر بود و خویشتن را مخاطب کرده میگفت که مگر ندانستی آدمی را از زبان زیان رسد و زبانست که شخص را بهلاکت اندازد و پیوسته خود را عتاب میکرد و ملامت میگفت تا اینکه سرشک از دیدگانش روان شد و از سخنی که باملک شهرمان گفته بود پشیمان گشته این دو بیت بخواند
ای زبان هم آتشی هم خرمنی
چند آتش اندرین خرمن زنی
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
پس از آن آب خواسته وضو گرفته فریضة مغرب و عشا بجا آورد و بنشست : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و هفتاد و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت قمر الزمان نماز مغرب و عشا بجا آورده بر تخت نشست و تلاوت همیکرد تا اینکه سوره بقره و آل عمران و یس و الرحمن و تبارک و معوذتین بخواند و ختم بدعاهای دیگر کرده بخدای تعالی استغاثه نمود و بغراز تخت در روی بستر اطلس که با پرنیانش پر کرده بودند جامه بر کند و با یک پیراهن کتان بلند که طراز زرین داشت بخفت و بماه شب چهارده همی مانست پس روی اندازی از حریر کشیده بخسبید و شمعی روشن در زیر پا و شمعی دیگر در بالین داشت و بآرام هر چه تمامتر غنوده بود تا اینکه سه یک از شب بگذشت و نمیدانست که در غیب علام الغیوب از برای او چه مقدر کرده اتفاقاً آن مکان بسیار قدیمی و سالها میشد که رفت و آمد مردمان از آنجا بریده بود و در آن مکان چاهی بود که در آنجا جنیه ای از ذریه ابلیس منزل داشت و آن جنیه را نام میمونه و دختر دمریاط پادشاه طایفه جان بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و ششم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت میمونه دختر دمریاط پادشاه طائفه جان بود چون قمر الزمان ثلث شب را بخفت آنگاه میمونه از چاه بدر آمد و قصد آسمان کرد که از خبرهای آسمانی آگاه شود چون بکنار چاه رسید نوری بدید که بخلاف عادت معهود برج را روشن کرده و آن عفریت سالها بود که در آن چاه منزل داشت با خود گفت که درین مکان اینگونه چیزها مرا یاد نمیآید کاش میدانستم که سبب این حادثه چیست پس سبب را جویان شد و بسوی روشنائی برفت دید که خادم بر در آن مکان خفته چون جنیه داخل مکان شد تختی در آنجا دید و شخصی از از انسیان بر تخت خفته یافت و دید شمعی بزیر پا و شمعی در بالین او روشن است میمونه را اینکارها عجب آمد پرهای خود را سست کرده نرم نرم بسوی تخت فرود آمد و روی انداز از روی قمرالزمان بر کشید و بدو نظر کرده در حسن و جمال او خیره ماند ساعتی مبهوت و متحیر او را نظر کرده دید که پرتو روی او بنور شمع غالب است و بدانسانست که شاعر گفته :
روئی که روز روشن اگر بر کشد نقاب
پرتو دهد چنانکه شب تیره اختری
پس جنیه را هوش از سر و عقل از تن برفت و بگونه سرخ و چشمان سیاه و ابروان پیوسته او نظر میکرد و این ابیات همی خواند:
نگارا ماه گردونی سوارا سرو بستانی
دل از دست خردمندان بماه و سرو بستانی
بدان زلفین شورانگیز مشک اندوده زنجیری
بدان مژگان رنگ آمیز زهر آلوده پیکانی
چودر مجلس قدح گیری بهار لاله افروزی
چو با عاشق سخن گوئی نگارا شکر افشانی
پس میمونه شمایل بدیع قمر الزمان بدید بایستاد و بخالق او تسبیح و تهلیل گفت و با خود گفت بخدا سوگند که من هرگز این را نیازارم و کس نگذارم که او را بیازارد و اگر او را بدی روی دهد خود را فدای او کنم که این روی خوب شایستۀ همین است که مردمان نظاره اش کنند و خدا را تسبیح گویند و لکن نمیدانم پدر و مادر این جوان چگونه بر خود هموار کرده اند که او در چنین جای سهمناک تنها بماند اگر درین ساعت یکی از عفاریت در اینجا حاضر آید هر آینه این ماهرو را هلاک سازد پس از آن جنیه خود داری نکرده سر در پیش برد و جین قمر الزمان را ببوسید و روی انداز برویش انداخته او را بپوشانید و خود بسوی آسمان بپرید و از حصار برج بیرون رفته بهوا برشد و بسوی هوا همی رفت تا اینکه بآسمان نخستین نزدیک شد ناگاه آواز پرهای پرنده ای بشنید و بدانسوی نگریسته دید که آواز پرهای عفریتی است دهنش نام میمونه را دید مانند شاهین بسوی او بپرید چون دهنش میمونه را دیده بشناخت که دختر ملک جنیانست از او بترسید و اندامش بلرزید و باو پناه برده با وی گفت ترا باسم اعظم و طلسم اکرم که در خاتم سلیمان نبی نقش کرده اند سو گند میدهم که مرا میازار و با من مهربانی کن چون میمونه این سخن از او بشنید بر او رحمت آورده گفت که سوگندی بزرک دادی ولکن ترا رها نکنم تا اینکه بمن بگوئی که تو در این ساعت از کجا میآیی دهنش گفت ای خاتون بدانکه من از جزایری که آخر بلادچین است همی آیم و از اعجوبه ای که در این شب دیده ام بازگویم اگر سخن مرا راست پنداری مرا رها کن از پی کار خویش روم و خطی از برای من بنویس که من آزاد کرده توام و هیچکس از طائفه جنیان که در آسمان و زمین و دریا ها هستند با من معارضه نتوانند کرد میمونه گفت ای دهنش آنچه دیده با من بگو و دروغ بیکسو بنه بنقش خاتم سلیمان نبی سوگند اگر سخن براستی نگوئی پرهای تو بکنم و پوست از تو بردارم و استخوان ترا بشکنم دهنش بن شهمورش طیار گفت ای خاتون اگر دروغ بگویم با من هر آنچه خواهی بکن .
چون شب یکصد و هفتاد و هفتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت دهنش گفت که من امشب از جزایر بلاد چین که ملک ملک غیور خداوند جزایر و دریا ها و قصرهای هفتگانه است بیرون شدم و در آن سرزمین ملک غیور را دختری بود که خدا در این زمان بهتر از او کس نیافریده و نمیدانم که او را چگونه صفت کنم و اگر بخواهم او را چنانچه سزای او است مدح گویم زبان من عاجز شود و بیان من قاصر آید و لکن در صفت سرا پای او شاعر نیکو گفته :
ن نه ابرو و نه گیسو که کمانست و کمند است
آن نه رخسار مه چارده بر سرو بلند است
آن نه پستان دلاویز نه نافست و نه سینه
گوی عاج و گهر سفته و سیراب و پرند است
چون دهنش بن شمهورش وصف شمایل بدیع دختر ملک غیور را مدحت کرد پس از آن گفت بیش از این مرا یارای سخن گفتن نیست که صفت خوبی او بیش از این در عبارت نگنجد ولی پدر آن دختر پادشاهی است جبار و ستمکار و دلیریست خونخوار که شبانه روز کوه و هامون و دریا و صحرا همی نوردد و او را از مـرک بیم نباشد و از خصم هر اس نکند که اورا لشگریست بس انبوه و بجز شهرهای آباد که در زیر حکم اوست سلطنت جزیره ها و دریا ها و قصور هفتگانه نیز با اوست و او را نام ملک غیور است و دختر خود را که صفت گفتم دوست دارد و اواز غایت محبت اموال پادشاهان را از برای او گرد آورده و قصور هفتگانه از برای او بنا کرده که هر قصر از یک جنس گوهری است جداگانه اما قصر نخستین بلور است و قصر دوم از زرخام و قصر سیم از آهن چین است و قصر چهارم از جزع یمایی و قصر پنجم از نقره خام و ششم از طلای سرخ و قصر هفتم از جواهر است و این قصرها را فرشهای فاخر و حریر گسترده و ظرفهای زر و سیم و سایر آلات و اسباب ملوکانه در آنجا گرد آورده و دختر خود را فرموده که هر چندگاه در یکی از قصرها بسر برد و تمامت سال را در قصور هفتگانه بعیش و شادی گذارد : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و هشتم بر آمد
گفت ایملک جوان بخت دختر او تمام سال را بعیش و شادی می گذراند و آن دختر را نام ملکه بدور است چون حسن او در شهرها شهره شد و آوازه خوبیش بگوش پادشاهان ممالک دیگر رسید پادشان بنزد پدر او رسولان بفرستادند و او را خواستگاری کردند آندختر خواهش کس نپذیرفت و قبول نکرد و با پدر گفت من شوی نخواهم گرفت از آنکه من میخواهم که فرمان روایی کنم بزیر حکم مردی نتوانم بود و هر چه که او بیشتر امتناع کرد خواستگاران را رغبت بیشتر شد پس از آن جمیع ملوک بپدر او هدیه ها فرستادند و در خواستگاری ملکه بدو نامه نوشتند پدرش مکرر در این باب با او سخن گفت او سخن پدر نپذیرفت و در آخر خشمگین شده با پدر گفت اگر بار دیگر با من در این باب سخن گوئی شمشیر گرفته قبضه او بر زمین نهم و نوک او را بر شکم بگذارم و خود را بر آن شمشیر بیندازم تا اینکه سر شمسیر از مهرۀ پشت من بدر آید چون پدر این سخنان از ملکه شنید جهان بچشمش تیره گشت و دلش بر ملکه بسوخت و ترسید که ملکه خود را بکشد القصه در کار ملکه بحیرت اندر شده و بفکرت فرو رفت که به خواستگاران چه جواب گوید و با ملکه بدور گفت اگر ترا شوهر کردن نشاید آمد و شد ترک کن و از جایگاه خود بیرون مرو پس ملک او را بخانه اندر کرد و او را از مردم پوشیده همی داشت و ده تن عجوز کان بپاسبانی او بگماشت و فرمود که دیگر بقصور هفتگانه در نیاید و چنان باز نمود که از دخترش بخشم اندر است و رسولان ملوک را که به خواستگاری آمده بودند روانه ساخت و جواب نوشت که ملکه بدور را جنون روی داده و اکنون در زنجیر است
و از مردم پوشیده اش داشته ایم پس از آن عفریت دهنش به میمونه گفت ای خاتون من هر شب بدانجا رفته از نظارۀ جمال او بهره مند میشوم و او را در خواب میبوسم و از محبتی که مرا با اوست کسی را نگذارم که باو ظفر رساند ای خاتون ترا بخدا سوگند میدهم که با من باز گرد و حسن و جمال و قد با اعتدال او را نظاره کن پس از آن اگر خواهی عقوبتم کن و اگر خواهی ببخشای که امر و نهی ترا است میمونه بسخنان او بخندید و خیو بر وی انداخت و باو گفت این دختر که تو او را مدحت گفتی و به نیکوئیش ستودی ناخن بریده معشوق من نخواهد بود و اگر تو معشوق مرا ببینی همه را فراموش کنی و از هیچکس یاد نیاری من گمان کردم که در نزد تو خبریست غریب ای ملعون من امشب بسری دیدم که تو او را اگر در خواب ببینی هر آینه هست شوی و آب دهنت میریزد دهنش گفت ای خاتون آن پسر کجا است و چه نام دارد میمونه گفت ای دهنش بدانکه ماجرای این پسر بماجرای معشوق تو همی ماند که پدرش بارها بزن خواستن تکلیفش کرده او سخن پدر نپذیرفته است و پدر نیز بر او خشم آورده در برجی که جای من است در زندان افکنده امشب که من بیرون میشدم او را دیدم دهنش گفت ایخاتون آن پسر به من باز نمای تا ببینم که او بهتر از معشوقه من ملکه بدور است یا نه من گمان ندارم که در این جهان چنو لعبت فتان یافت شود میمونه گفت ای پلیدک جنیان من بتحقیق دانسته ام که معشوق من به دهر اندر مانند ندارد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفتاد و نهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت میمونه با دهنش گفت که معشوق من بروزگار اندر مانند ندارد مگر تو دیوانه ای که معشوقه خود را چون معشوق من میدانی دهنش گفت ای خاتون ترا بخدا سو گند میدهم که با من بیا و معشوقه مرا نظاره کن و من هم با تو بیایم و معشوق ترا مشاهده کنم میمونه گفت ای پلیدک نا چار من با تو بیایم و لکن نخست باید من و تو بچیزی گرو بر بندیم اگر معشوقه تو که او را این همه مدحت گفتی از معشوق من نیکوتر باشد گرو تو برده و اگر چنانچه مرا معشوق بهتر از معشوقه تو باشد گرو من برده ام عفریت دهنش گفت ای خاتون من این شرط پذیرفتم و بگرو راضی شدم بیا تا بجزایر رویم میمونه گفت مکان معشوق من نزدیکتر است که او در زیر همین جا است که ایستاده ایم تو نخست با من بیا تا معشوق من ببینی پس از آن بنزد معشوقه تو خواهیم رفت دهنش گفت سمعاً و طاعة پس هر دو سرازیر شدند و در برج فرود آمدند میمونه عفریت دهنش را در کنار تخت بداشت و خود دست برده روی انداز از روی قمرالزمان بیکسو کرد روی او چون آفتاب پرتو افکند میمونه با دهنش گفت ای پلیدک نظاره کن تا بیهوده گوئی ترک کنی دهنش چشم بقمرالزمان دوخته ساعتی تأمل کرد آنگاه سری بجنبانید و با میمونه گفت ای خاتون بخدا سوگند که تو معذوری ولکن دختران را آنیتی است که پسران را نیست و بخدا سوگند که معشوق تو در حسن و جمال و بهجت و نیکوئی بمعشوقة من بسی شبیه و مانند است و گویا این دو صورت بدیع را قلم یک نقاش کشیده چون میمونه از دهنش این سخن بشنید جهان بر او تیره شد و از غایت خشم شهپری بر سر دهنش زد چنانچه نزدیک شد که دهنش را روان از تن برود و با دهنش گفت بنور جمال این ماهرو سوگندت میدهم که همین ساعت برو و معشوقه خود را بر داشته بدین مکان بیاور تا هر دو را پهلوی یکدیگر ببینیم و خوب از زشت فرق دهیم و نیک از بد بشناسیم ای پلیدک اگر اینکه گفتم همین ساعت نکنی شرری بر تو بیفکنم و ترا بسوزانم و پاره پاره ات کرده هر پاره بصحرائی در افکنم و ترا عبرت بینندگان و شنوندگان کنم دهنش گفت ای خاتون فرمان ترا بپذیرم و لکن میدانم که محبوبه من ملیح تر است پس عفریت دهنش در حال بپرید و میمونه نیز با او بپرید ساعتی غایب شدند پس از ساعتی همان دخترک را با پیراهنی بلند که دو طراز زرین داشت بیاوردند و بردو آستین پیراهن او بتارهای زرین ابیات نگاشته بودند
لب و زلفت ای لعبت سیم تن
عقیق و بنفشه است و رویت سمن
قدت نارون زیر باغ گل است
رخت باغ گل از بر نارون
بدین نازکی و بدین نیکوئی
ز برک سمن بایدت پیرهن
پس آن حور نژاد را فرود آورده در پهلوی قمر الزمانش بخواباندند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتادم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت میمونه و دهنش همان دخترک حور نژاد را بیاوردند و در پهلوی قمر الزمانش بخواباندند و روی انداز از هر دو بر گرفتند دیدند که بیکدیگر همی مانند و گویا برادر و خواهر توام و یا فرزند عم هستند و هر دو فتنه روزگار و آشوب دل پرهیز کارند چنانچه شاعر گفته
مرا بخانه دو بت روی نار پستان بود
که روی هر دو مرا نو شکفته بستان بود
بدست گیرد اگر خلق نار سیب مرا
بدست سیب زنخ بود و نار پستان بود
نه چون فراخته قدشان یکی صنوبر سرو
بهیچ سروستان یا صنوبرستان بود
پس دهنش با میمونه گفت معشوقه من بهتر است میمونه گفت لا والله معشوق من نیکو تر است ای دهنش مگر نابینائی و بحسن و جمال و قد با اعتدال معشوق من نظر نمیکنی گوش دار تا من در صفت معشوق خود شعری سرایم اگر تو نیز عاشق صادق هستی در صفت معشوقه خود بدانسان شعری بسرای آنگاه میمونه بوسه ای چند از قمرالزمان بر بود و این قصیده برخواند
ای پسر گرد گل از عنبر نثاری کرده ای
خانه مارا برویت چون بهاری کرده ای
عارض تولاله زار و قامتت سرو سهی است
بر سر سرو سهی خوش لاله زاری کرده ای
تا که بر بندی بچشم عاشقان راه نظر
گرد روی از مشک و از عنبر نثاری کرده ای
در زنخدان چاه سیمین بر صنوبر باغ گل
بر سمن زنجیر مشکین طرفه کاری کرده ای
در همه روی زمین اندر تتاری بیش نیست
تو بهر تار از خم زلفت نثاری کرده ای
چون دهنش ابیات میمونه در صفت قمر الزمان بشنید بطرب آمد و در عجب شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و یکم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت چون دهنش شعر میمونه را بشنید بطرب شد و گفت ترا با اینکه دل از عشق این ماه روی پریشان و خاطرت باو مشغول بود چنین اشعار نغز خواندی من نیز باید که باندازۀ طبع جهد کرده شعری چند انشا کنم پس دهنش برخاسته بنزد معشوقه خود ملکه بدور رفت و جبین او را بوسه داد و این قصیده برخواند
ایا سروی که سوسن را از سنبل سایبان کردی
ز بوی سنبل و سوسن جهان رشک جنان کردی
فکندی بر گل از عنبر هزاران حلقه و چنبر
بزیر هر یک از عمدا یکی جادوستان کردی
کشیدی غالیه بر گل فشاندی بر سمن سنبل
یکی را دام دل کردی یکی را بند جان کردی
چه آفت دیدی از عاشق چه راحت دیدی از گیتی
که کردی پیر عاشق را و گیتی را جوان کردی
دهنش چون ابیات بانجام رسانید میمونه گفت ای دهنش آفرین برتو و لکن بازگو که کدامین بهتر است دهنش گفت ای خاتون محبوبه من ملکه بدور از معشوق تو بهتر است میمونه گفت ای پلیدک دروغ گفتی معشوق من از معشوقه تو نیکوتر است پس ایشان با یکدیگر سخن میگفتند و معارضت همی کردند تا اینکه میمونه بانک بر دهنش زد و بد و خشم آورد دهنش فروتنی کرد و نرم نرم با میمونه گفت تا دیگری را در میانه حکم نکنیم دشوار است که مدعای ما ثابت شود زیرا که هریک معشوق خویش را نکوتر می پندارد بهتر اینست که دیگری پدید آریم که در میانه ما بانصاف داوری کند و ما نیز او را معتبر دانسته بسخنش اعتماد کنیم میمونه گفت راست گفتی چنین کنیم آنگاه پای بر زمین بزد عفریتی از زمین بدر آمد که چشمان دریده داشت و او را هفت شاخ و چهار گیسو بود و دستهای کوتاه داشت و ناخنهایش مانند ناخن شیر بود و پاهای او بیای فیل همی مانست چون عفریت بدر آمد و میمونه را بدید در پیش روی میمونه زمین ببوسید و دست بر سینه ایستاد و با میمونه گفت ای خاتون و ای دختر ملک جنیان با من چکار داشتی میمونه گفت ای قش قش قصد من اینست که در میان من و این دهنش پلید داوری کنی پس میمونه قصه را از آغاز تا انجام به قشقش فروخواند قش قش بسوی آن پسر و دختر نگاه کرد دید که دست در گردن هم خوابیده اند و در حسن و جمال بیکدیگر شبیه اند و در ملاحت و صباحت برابرند پس قشقش در شمایل بدیع ایشان بحیرت اندر ماند و دیر گاهی بدیشان نظاره کرده این ابیات برخواند
آه از این لعبتان مشگین موی
آه از این دلبران زیبا روی
گاه تن را جدا کنند از جان
گاه زن را جدا کنند از شوی
چون من مستمند سوخته دل
هر یکی را هزار بر سر کوی
پس از آن عفریت قشقش روی بمیمونه و دهنش آورده بایشان گفت بخدا سوگند ایندو هیچ کدام از آن دیگری نیکوتر و خوبتر نیست بلکه ایندو در حسن و جمال بیکدیگر همی مانند و لکن مرا درین باب حکمی دیگر هست آن اینست که هر یک از اینها را بی خبر از دیگری بیدار کنیم هر کدام برفیق خود میل کند و سست شود او را خوبی و نیکوئی کمتر از آن دیگریست میمونه گفت این رأی صواب و حکم متین است من بدین حکم راضی هستم دهنش گفت من نیز بدین حکم راضی هستم پس در آن هنگام دهنش بصورت کیک در آمد و قمر الزمان را بگزید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و دوم بر آمد
گفت ایملک جوان بخت دهنش بصورت کیکی در آمد و قمر الزمان را از جای نرمی بگزید از شدت سوزش گزیدن از جای بجنبید و در پهلوی خود کسی خفته یافت که نفسش از مشک خوشبوتر و بدنش از حریر نرم تر بود قمرالزمان را بسی عجب آمد و برخاسته راست بنشست و بر آن شخص که در پهلوی او خفته بود نظر انداخت دید که دخترکیست چون گوهر درخشنده و دو پستان چون دو حقه عاج از سینه بلورینش رسته و از زلف سیاه توده عنبر بر ارغوان شکسته چشمان مکحولش سرمش سحر بابل و خال مشگینش پرهیزکاران را بلای جان و آشوب دل چنانکه شاعر گفته
پیکری بس دلستان و شاهدی بس دلربا
نازکی بس دلفریب و چابکی بس دل پذیر
دست و ساعد چون بلور و عارض و دندان چو در
زلف و ابر و چون کمان و غمزه و بالا چو تیر چون قمر الزمان ملکه بدور دختر ملک غیور را بدید و حسن و جمال او را مشاهده کرد و دید که پیراهن بلندی مطرز بطراز زرین بی شلوار در بر کرده و قلاده مرصع از گوهرهای قیمتی بگردن آویخته قمر الزمان را عقل حیران گشت و بدو مفتون شد و شهوت برو غالب آمده دست بسوی او برده و تکمه پیراهن او بگشود شکمی چون نقره خام پدید شد چون شکم و پستان او نظاره کرد محبت و رغبتش افزون شد و خواست که بیدارش کند ملکه بیدار نگشت از آنکه دهنش برو خواب گران کرده بود پس قمر الزمان دست بدو همی مالید و او را همی جنبانید و میگفت ای حبیبة من بیدار شو و مرا ببین که کیستم من قمر الزمانم ملکه بیدار نشد و سر از بالین بر نداشت قمرالزمان دیر گاهی در کار او بفکرت رفت و با خود گفت گمان من اینست که پدرم همین دختر قمر منظر را میخواست بر من کابین کند من از نادانی سخن پدر نپذیرفتم و سه سال عمرم به بیحاصلی گذشت اگر خدا بخواهد و بامداد شود با پدر بگویم که همین زیباروی از برای من تزویج کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و سوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت قمر الزمان با خود گفت با پدر بگویم که همین دختر را از برای من ترویج کند و نگذارم که نصف النهار بگذرد مگر اینکه از وصل او کامیاب شوم و از باغ حسنش گل مراد چینم پس از آن قمرالزمان میل کرد که سیده بدور را بوسه دهد میمونه جنیه را دل طپیدن گرفت و شرمگین شد و اما دهنش از نشاط همی خواست بپرد پس قمرالزمان خواست دهن او را ببوسد از خدا شرم کرد و با خود گفت مرا شکیبا بودن اولیتر است زیرا که چون پدر من بر من خشم آورد و مرا بزندان کرد شاید که این دخترک را فرموده است که در کنار من بخوابد و مرا امتحان کند و شاید که او را سپرده باشد که هر گاه من او را بیدار کنم بیدار نشود و باو گفته باشد که هر چه قمر الزمان با تو کند تو با من بازگو و بساهست که پدرم در جایی ایستاده باشد که او مرا ببیند و من او را نبینم و هرچه که من با این دختر بکنم بخواهد دید و فردا مرا سرزنش خواهد کرد و با من خواهد گفت چگونه میگفتی که من حاجت بزن ندارم چرا این دختر را در آغوش گرفتی پس همان به که خود داری کنم و بدین دختر نزدیک نشوم و دست بر این دختر تنهم و او را نگاه نکنم تا در نزد پدر رسوا نگردم ولیکن باید چیزی از او بگیرم که پیش من یادگار بماند و در میانه من و او اشارتی باشد آنگاه دست ملکه گرفته انگشتری از انگشتش بدر آورد و انگشتری را نگین از گوهرهای گران قیمت بود و این ابیات بر آن نقش کرده بودند
سو گند خورده ام بسر زلف آن پسر
تا مهر از او نتابم و عهدش برم بسر
سوگند شکسته نشد گرچه روزگار
برهم شکست و خورد سر زلف آن پسر
چون قمر الزمان انگشتری از انگشت آن دختر بدر آورده در انگشت خویش کرد پشت بر ملکه بر گردانده بخسبید میمونه جنیه چون این بدید فرحناک شد و با دهنش و قشقش گفت محبوب مرا دیدید که خود را از این دختر چگونه باز داشت و بچه سان پاکدامن بود که هر گز این پریزاد را در آغوش نگرفت و دست بر تن او ننهاد و او را بوسه نداد بلکه پشت بدو گردانیده بخسبید و این نبود مگر از پاکدامنی و کمال حسن او دهنش و قشقش گفتند آری کردار صواب او را دیدیم و پاکدامنی او را که سر آمد نیکوئی ها است دانستیم پس از آن میمونه خود را کیکی کرده بجامه ملکه بدور معشوقه دهنش فرو رفت و بر ساقهای او همی گشت تا به رانهای او برسید و از آنجا بر ناف او رفت و ناف او را بگزید ملکه چشم بگشود و درست بنشست دید که پسر ماهرویی در کنار او خفته که در نکوئی و خوبرولی چنانست که شاعر گفته :
غنودستند بر ماه منور
خط و زلفین آن مه روی دلبر
یکی را سنبل نورسته بالین
یکی را لالۀ خود روی بستر
چون ملکه بدور قمر الزمان را بدید شیفته جمال و مفتون عارض و خال او گردید و از غایت محبت و عشق خردش برفت و هوشش بپرید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و هشتاد و چهارم برآمد
گفت ایملک جوانبهت ملکه را از دیدن قمرالزمان خرد بزیان رفت و هوشش بیرید و با خود گفت این پسر این پسر قمر منظر کیست که در خوابگاه من خفته وای بر من اگر این کار آشکار شود با رسوائی چه خواهم کرد پس از آن بچشمان مخمور و ابروان بهم پیوسته او نظر کرد و حسن و جمال و عارض و خال او بدید مهرش بر او بجنبید و بسته دام محبتش گردیده گفت بخدا سوگند که این پسر را بهجت و جمال به آفتاب ماند و مرا دل از شوق نزدیک است که از هم بپاشد و من در عشق این زیبا پسر رسوا خواهم شد و بخدا سوگند اگر میدانستم که این پسر همان است که مرا از بهر او خواستگاری میکردند هر آینه سخن پدر می پذیرفتم و رسول این ملک زاده را رد نمیکردم و این را شوی خود میگرفتم و از جمالش بهره مند گشته از باغ وصالش میوه مراد می چیدم پس ملکه بدور چشم به روی قمرالزمان دوخته باو گفت ای خواجه من و ای حبیب دل و روشنایی دیده من از خواب بیدار شو و از حسن من تمتع بر گیر آنگاه دست برده قمر الزمان را همی جنبانید ولی میمونه جنیه خواب برقمرالزمان سنگین کرده بود که او بیدار نمیشد پس ملکه او را به دو دست بجنبانید و باو گفت بجان منت سوگند میدهم که سخن من بپذیر و از خواب بیدار شو و بزلف و خال من نظاره کن و بر جبین و روی من بوسه ده و دست بر شکم و نافم بنه و با من از همین ساعت تا بامداد مغازله وملاعبه کن قمر الزمان جواب نگفت و سر از بالین برنداشت پس ملکه بدور گفت چرا بحسن و جمال خویش مغروری :
تو اگر باغ گلی من چمن یاسمنم تو اگر حسن و صباحت داری مرا نیز نیکوئی و ملاحت در سرحد کمال است مگر ترا از اعراض من آگاه کرده اند و یا اینکه پدر پیر پلید من ترا منع کرده که امشب با من سخن نگوئی قمر الزمان چشم باز نکرد و ملکه را هر ساعت محبت افزون میگشت و مهر قمر الزمان اندر دلش جای میگرفت و با حسرت بر او همی نگریست پس ملکه را خاطر پریشان شد و اندامش بلرزید و با قمر الزمان گفت یا سیدی با من سخن بگو و جواب باز ده که تو عقل از من بر بودی و هوش از من ببردی ملکه این سخنان همی گفت ولی قمر الزمان غرق خواب بود و رد جواب نمی کرد پس ملکه بدور دلتنک شد و گفت چرا بخویشتن مغرور هستی آنگاه دست او را گرفته انگشتر خود را در انگشت قمر الزمان بدید فریاد بر کشید و با غنج و دلال گفت بخدا سوگند که تو حبیب من هستی و تو مرا دوست میداری ولی اعراض تو از ناز است زیرا که من بخوابگاه خود خفته بودم تو بنزد من آمده نمیدانم که با من چه کار کرده پس جیب پیراهن قمرالزمان بگشود و سر پیش برده گلوی او ببوسید و دید که شلوار اندر پای ندارد پس دست از زیر دامن پیراهن در از کرده بساقهای قمر الزمان همی مالید در حال رنگش بپرید و دلش طپیدن گرفت پس از آن انگشتری قمرالزمان را در عوض انگشتری خود در انگشت کرد و دهان و دست قمرالزمان را بوسه داد و هیچ عضو در تن قمر الزمان نماند مگر اینکه ملکه او را ببوسید پس از آن او را بسینه گرفت یکدست بزیر سر او گذاشته دستی دیگر بدو حمایل کرد و در کنار قمرالزمان بخسبید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و پنجم برآمد
گفت ای مک جوان بخت ملکه بدور قمر الزمان را در آغوش گرفته بخسبید چون عفریته میمونه اینرا بدید فرحناک شد و بدهنش گفت ای پلیدک دیدی که معشوقه تو چگونه واله معشوق من شد و معشوق مرا دیدی که به چه سان غرور و ناز با معشوقه تو بکار برد شک نیست که معشوق من از معشوقه تو نکوتر است ولی من بر تو بخشودم پس آزاد نامه از بهر او بنوشت و رو بقشقش کرده گفت دهنش را یاری کن و معشوقه او را برداشته بمکانش برسان که از شب ساعتی بیش نمانده پس دهنش و قشقش پیش ملکه بدور رفته او را برداشته همی پریدند تا اینکه ملکه را بمکان او رسانیده در خوابگاهش گذاشتند و میمونه جنبه در بالین قمر الزمان نشسته او را نظاره میکرد تا اینکه صبح نزدیک شد میمونه از پی کار خود شد فجر بدمید قمر الزمان بیدار شد و بچپ و راست خویش نگاه کرده دخترک را در نزد خود نیافت با خود گفت این کار را سبب هیچکس نیست مگر اینکه پدر من مرا بتزویج همین دختر که در نزد من بود ترغیب میکرد چون من سخن او را نپذیرفتم بی خبر از من این دختر را نزد من آورد تا رغبت مرا بزن گرفتن بیفزاید پس خادمی را که در پشت در خفته بود آواز داده گفت ای پلیدک برخیز خادم بوحشت از خواب برخاست و آب دستنماز برداشته پیش آورد قمر الزمان برخاسته به آبخانه رفت چون بیرون آمد وضو بگرفت و فریضه صبح بجا آورده بتسبیح پروردگار بنشست پس از آن بخادم گفت وای بر تو ای خادم کی بدینجا آمده و دخترک را از پهلوی من برگرفت خادم گفت ای خواجه دخترک کیست قمر الزمان گفت دختری که امشب در کنار من خفته بود خادم گفت در نزد تو دختری نبود از کجا دختر بدینجا آمد که من در پشت در خفته بودم و در بسته بود ای خواجه بخدا سوگند نزد تو زنی یا مردی نبود قمر الزمان گفت ای غلامک دروغ میگوئی مگر ترا رتبت بدانجا رسیده که مرا فریب دهی راست بگو که دختری که امشب با من خفته بود یکجا رفت غلامک از او هر اس کرده گفت ای خواجه بخدا سوگند که که من دختر یا پسری ندیده ام قمر الزمان از سخن خادم در خشم شده و برخاسته کمر خادم بگرفت و بزمینش انداخت و پای بر حلقوم او گذاشته همی فشرد تا اینکه خادم از خود برفت پس او را بریسمان بسته در چاهش فرو آویخت تا بآب رسید ریسمان سست کرده خادم در آب غوطه همی خورد دگر بارش از آب بیرون کرد خادم لا به آغازید و فریاد زد قمرالزمان گفت ای پلیدک بخدا سوگند که از چاهت بدر نیاورم تا اینکه مرا از قضیه دختر آگاه نکنی و با من نگوئی که دخترک را از کنار من که بگرفت.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب داستان فرو بست
چون شب یکصد و هشتاد و ششم برآمد
گفت ایملک جوانبخت خادم با قمر الزمان گفت ای خواجه مرا از چاه بدر آور و از این ورطه خلاص ده تا راستی با تو بگویم قمر الزمان او را از چاه بدر آورد و آن ایام فصل زمستان بود خادم از بسیاری غوطه خوردن و بیرون آمدن از شدت سرما مانند بید که از باد تند بلرزد همی لرزید و جامه اش از آب تر بود گفت ای خواجه مرا بگذار تا بیرون شوم و جامه بسر کنده بفشارم و بآفتابش بیفکنم و جامه دیگر پوشیده بزودی در نزد تو حاضر آیم و حکایت دخترک با تو بازگویم قمر الزمان گفت ای غلامک اگر تو مرا بدینسان معاینه نمی دیدی سخن براستی نمیگفتی اکنون برو و کار خود را انجام داده بازگرد و حکایت دخترک با من بگو ولی دیر مکن در حال خادم بدرآمد و همی دوید تا اینکه بنزد ملک شهرمان در آمد دید که با وزیر نشسته در کار قمر الزمان مشورت میکنند و خادم شنید که ملک با وزیر می گفت دوش مرا بسکه خاطر بقمر الزمان مشغول بود نخفته ام و بیم از آن دارم که از آن برج آفتی بدو رسد او را در آنجا بزندان کردن مصلحت نمی نماید وزیر گفت هراس مکن بخدا سوگند که هیچ آسیبی بر وی نمی رسد تو یکماه او را در زندان بگذار تا نخوتش کم شود الغرض ملک با وزیر در گفتگو بودند که خادم با آنحالت منکر بنزد ایشان درآمد و با ملک شهرمان گفت ای پادشاه پسرت دیوانه گشته و با من چنین و چنان کرد و گفت دخترکی دوش در کنار من خفته بود بیخبر از من رفته است تو خبر او با من بگو چون ملک شهرمان حالت قمر الزمان از خادم بشنید فریاد واویلا بر کشید و به وزیر خشم آورده گفت که سبب این کارها تو بوده ای اکنون برخیز و از کار قمر الزمان آگاه شو
و نیز مرا با خبر کن در حال وزیر از نزد ملک بدر آمد و از بیم ملک راه رفتن نمی توانست و با خادم بسوی برج روان شد و در آن وقت آفتاب بر آمده بود چون وزیر پیش قمر الزمان رفت دید که بر تخت نشسته تلاوت همیکند وزیر او را سلام کرد و در پهلوی قمر الزمان بنشست و گفت ای خواجه این خادمک پلید سخنی با ما گفت که ما را بتشویش اندر کرد و ملک از سخن او در خشم شد قمر الزمان گفت ای وزیر خادمک بشما چه گفت که بتشویش اندر شدید وزیر گفت که خادم با حالت منکر آمده از تو حالتی حکایت کرد آن حالت از تو دور باد و سخنی گفت که نتوان گفت حمد خدارا که تو سلامت هستی و ترا خرد بی نقصان است هرگز از تو کار بد رو نداده و نمیدهد قمر الزمان گفت ای وزیر این خادم پلید چه گفت وزیر گفت خادم از تو دیوانگی حکایت کرد و خبر داد که تو گفته ای دخترکی دوش در کنار من خفته بود آیا تو این سخن گفته یا نه چون قمر الزمان از وزیر پدر این سخن بشنید در حال سخت خشمناک شد و با وزیر گفت بر من آشکار شد که شما این کار را بخادم آموخته اید.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد هشتاد و هفتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت قمر الزمان گفت بر من آشکار شد که اینکار را شما بخادم آموخته اید و شما گفته اید که مرا از کار دخترکی که دوش در کنار من خفته بود آگاه نکند ای وزیر تو خردمند و فرزانه ای با من بگو دختری که دوش در کنار من خفته بود بکجا رفت و یقین دارم شما او را نزد من فرستاده بودید که امشب در کنار من بخسبد من امشب تا سحرگاهان با او بخفتم وقتی که بیدار شدم او را در خوابگاه نیافتم تو راست گو که اکنون دخترک کجا است وزیر گفت ای قمر الزمان بخدا سوگند که ما کس پیش تو نفرستاده ایم و تو در این مکان در بسته تنها خفته بودی و خادم در پشت در بود و بنزد تو دختری یا پسری نیامده بعقل خود باز گرد و خاطر بوسوسه مشغول مکن و این سخنان مگو قمر الزمان گفت ای وزیر آن دخترک معشوقه من است و آن دختری بود پری پیکر و سیاه چشم و گل رخسار که دوش در آغوش من بود وزیر از سخن او شگفت ماند و گفت دختر را در بیداری بعیان دیده یا در خوابش دیده قمر الزمان گفت ای پیر خرف نادان مگر ترا گمان اینست که من او را در خواب دیده ام بخدا سوگند که من او را به بیداری بچشم خود دیده ام و نیمی از شب با او بسر بردم و بحسن و جمال و شمایل بدیع او نظاره کردم و شما او را سپرده بودید که با من سخن نگوید و خویشتن را بخواب زند من نیز تا صباح در کنار او بخفتم وقتیکه بیدار شدم او را بخوابگاه اندر نیافتم وزیر گفت یا سیدی شاید آنکه تو دیده ای اصفات و احلام است که از بخار طعام روی داده و یا شیطان بر تو وسوسه کرده قمر الزمان با وزیر گفت ای شیخ پلید تو از بهر چه مرا استهزا میکنی
و میگوئی شاید که بخوابش دیده ای با وجود اینکه خادم بآمدن دختر اعتراف کرد و بمن وعده داد که از بیرون بازگشته مرا از قضیه او آگاه کند وزیر گفت دیوانه وار سخن مگو چنین دختر ماه روی باین منزل خراب از کجا راه یافت قمر الزمان در خشم شد و زنخدان وزیر را گرفته از تخت بزیر کشید و بزمین افکند و لگد زدن آغاز کرد وزیر دید که از ضرب مشت و لگد هلاک خواهد شد با خود گفت جایی که خادم با دروغی خود را از این دیوانه خلاص کند چگونه من با دروغی خود را از چنگ او نرهانم پس رو بقمر الزمان کرده گفت یاسیدی از من مؤاخذه مکن که پدر تو مرا فرموده بود که خبر این دخترک از تو پوشیده دارم ولی من مرد پیر ناتوان هستم از شکنجه های تو رنجور و فکار گشتم بیش از این طاقت آزار ندارم مرا اندکی مهلت ده تا قصه دخترک با تو بیان کنم در حال قمرالزمان دست از آزردن او کوتاه کرد و گفت چرا پیش از آنکه ترا شکنجه کنم حکایت دخترک نگفتی اکنون ای شیخ پلید بر خیز و قصه آن دخترک برمن فرو خوان که آن دختر قمر منظر را در کنار منش که آورد و الحال در کجا است و اگر پدر من ملک شهرمان از این کارها قصد امتحان من داشت که بزن گرفتنم راضی کند اکنون من راضی شدم و اگر قصد پدرم این بوده است که آن دخترک بمن بنماید پس از آن او را از من پوشیده دارد تا بدو حریص گشته بتزویج تن دردهم اکنون مرا میل به سر حد کمال است و جز آن دخترک کس را نمیخواهم زود برخیز و پدر مرا اشارت کن که در تزویج او شتاب کند و خود نیز همین ساعت بنزد من باز گرد وزیر برخاسته در حالتی که گمان خلاصی نداشت همی رفت تا از برج بدر آمد و همی دوید تا به پیشگاه ملک شهرمان برسید، چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و هشتم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت وزیر همی دوید پیشگاه ملک شهرمان رسید ملک گفت ای وزیر چونست که ترا پریشان و در هم میبینم وزیر با ملک گفت بشارت آورده ام ملک گفت بشارت بازگو وزیر گفت بشارت همین است که پسرت قمر الزمان دیوانه گشته چون ملک این سخن بشنید ستاره بچشم اندرش تیره شد و با وزیر گفت صفت جنون قمر الزمان بر من بیان کن وزیر آنچه از قمر الزمان دیده بود باز گفت ملک با وزیر گفت من نیز تر ا بشارت دهم که ترا خواهم کشت از آنکه تو سبب جنون قمر الزمان گشته و من این کار ها را با اشارت تو کرده ام بخدا سوگند که اگر بفرزند من آفتی رسد ترا عبرت بینندگان کنم و ساغر هلاک بر تو بنوشانم پس ملک برخاسته باوزیر به برج اندر آمدند چون بنزدیک قمر الزمان رسیدند قمر الزمان بر پای خاست و از تخت بزیر آمده دست ملک را بوسه داد و دست بسته بایستاد تا یک ساعت بدان منوال سر بزیر افکنده بایستاد پس از آن سر بر کرده آب از دیده ها فرو بارید و گفته شاعر بر خواند
ز ابتدای کون عالم تا بوقت پادشاه
از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه
در آن هنگام ملک برخاسته پسر را در آغوش کشید و جبین او را بوسه داد و در پهلوی خود بر تختش بنشاند و با نظر خشم بوزیر نگاه کرد و گفت ای وزیر نادان چگونه در حق پسر من چنین و چنان گفتی و مرا بتشویش اندر انداختی پس از آن رو بقمر الزمان کرده گفت ای فرزند نام امروز چیست گفت ای ملک امروز روز شنبه است و فردا یکشنبه و پس فردا دوشنبه و پستر فردا سه شنبه و پس از آن چهار شنبه و پنجشنبه و پس از آن آدینه است ملک گفت ای فرزند حمد خدا را که سلامت هستی بازگو که این ماه بعربی چه نام دارد قمر الزمان گفت این ماه ذو القعده پس از آن ذوالحجه و محرم و صفر و ربیع الاول و ربیع الآخر و جمادی الاول و جمادی الثانی و رجب و رمضان و شوال است ملک شهرمان را بغایت خوشنودی روی داد و خیو بر روی وزیر بینداخت که چگونه گمان کرده بودی که فرزند من دیوانه شده و حال آنکه تو خود پست ترین دیوانگان هستی وزیر سر بجنبانید و خواست سخن گوید باز اندکی صبر کرد تا ببیند که چه روی خواهد داد آنگاه ملک با قمر الزمان گفت ای فرزند چه بوده است آن سخن که بخادم وزیر گفته ای که دوش با دختر خوبروئی خفته بودم اکنون باز گو که آن دختر چه کاره است و آن خوبروی از کجا بود قمر الزمان از سخن ملک بخندید و گفت ای پدر بدان و آگاه باش که دیگر مرا طاقت تحمل نمانده زیاده بر این با من سخن میگوئید که از کارهای شما تنگدل گشته ام و بدانکه بتزویج راضی شده ام بشرط آنکه همان دختر را که دوش در کنار من خفته بود از برای من تزویج کنید که من دانسته ام که او را تو بنزد من فرستاده بودی و مرا تو شوقمند کردی و باز پیش از آنکه بامداد آید باشارت تو آن دختر را از کنار من برده اند ملک شهرمان گفت ای فرزند نام خدا به گرد خویشتن بدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و نهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک شهرمان گفت ای فرزند نام خدا به گرد خویشتن بدم تا ترا خود از آفت سلامت بماند و اینکه تو گمان کرده که من دختری نزد تو فرستاده ام پس از آن باشارت من او را بیرون برده اند بخدا سوگند که مرا باینکار آگاهی نیست و ترا بخدا سوگند میدهم که مرا خبر ده که این اضغاث و احلام است و یا اینکه دوش بخیال زن گرفتن خفتی و ترا خاطر بزن گرفتن مشغول شد و از آن خیال و سوسه اندر دلت پدید گشت نفرین خدا بتزویج باد که تو با همان خیال خفته و در خواب دخترک خوبروئی دیده که با تو هم آغوش گشته و اکنون ترا اعتقاد اینست که به بیداری آن دخترک را دیده ای فرزند اینها همه اضفاث و احلام است قمر الزمان گفت ای پدر این سخن بگذار و بخداوند جهان آفرین سوگند یاد کن که ترا بر آن دختر و مکان او آگاهی نیست پس ملک باو گفت بخدای موسی و ابراهیم سوگند همی خورم که مرا بدختر و مکان او آگاهی نیست شاید اینکه بخوابش دیده ای احلام و اضفات باشد قمر الزمان گفت ای پدر ترا مثلی گویم تا از آن مثل بر تو آشکار شود که اینکه من دیده ام به بیداری بوده است نه بخواب چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و نودم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت قمر الزمان باملک شهرمان گفت ای پدر ترا مثلی گویم تا بر تو آشکار شود که اینکه من دیدم ام به بیداری بوده است نه بخواب و آن مثل اینست که من از تو سؤال میکنم آیا از برای کسی اتفاق افتاده است که خود را بخواب ببیند که بقتال و جدال اندر است چون از آن خواب بیدار گردد شمشیری خون آلود در دست خود بیند ملک شهرمان گفت لا والله ای فرزند هرگز چنین کار اتفاق نمیافتد قمر الزمان گفت ای پدر ترا از آنچه بمن روداده باخبر کنم و آن اینست که من دوش نیمی از شب رفته از خواب بیدار شدم دختری آفتاب روی در پهلوی خود خفته یافتم که قامت و عارضش بمن مانست من او را در آغوش گرفتم و انگشتری از انگشت او بدر آورده در انگشت خویش کردم و او نیز انگشتری من بدر آورده در انگشت خویش کرد من گمان کردم که تو او را نزد من فرستاده و خود در جایی پنهان گشته تا ببینی که با او چه خواهم کرد من نیز از تو شرم کرده دهن او را نبوسیدم و مرا بخاطر رسید که تو امتحان من همی کنی و قصد تو اینست که مرا بزن گرفتن حریص کنی پس چون بامداد شد من از خواب بیدار گشتم و از دخترک اثری نیافتم چگونه چنین کار دروغ خواهد بود که اینک انگشتری در دست من است و اگر انگشتری نبودی من گمان میکردم که اینها را در خواب دیده ام پس قمر الزمان انگشتری بملک شهرمان داده گفت ای ملک نظاره کن بچند ارزش دارد ملک شهرمان انگشتری بگرفت و این سوی و آن سوی آن نظر کرده با قمر الزمان گفت ای فرزند حکایت این انگشتری حکایتی است بزرک و آنچه ترا دوش اتفاق افتاده کاری است دشوار و نمیدانم که این حادثه از کجا روی داده و سبب همه اینکارها نبوده است مگر این وزیر بی تدبیر و ای فرزند ترا بخدا سوگند میدهم که شکیبائی پیش گیر و تحمل پیشه کن شاید خدا این اندوه از تو ببرد و ترا خلاصی دهد که شاعر گفته است
باغبان را گر دو روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش
و ای فرزند اکنون دانستم که تو دیوانه نیستی و این اندوه را از تو دور نکند مگر خدا قمرالزمان گفت ای پدر ترا بخدا سوگند میدهم که دخترک آفتاب روی را جستجو کن و در آوردن او بشتاب و گرنه من از حزن هلاک خواهم شد بس قمرالزمان را شور عشق بگرفت و رو به پدر کرده این دو بیت بر خواند
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بمن آورید زود آن صنم گریز پارا
اگر او بوعده گوید که دم دگر بیایم
مخورید مکر او را بفریبد او شما را
قمر الزمان چون این ابیات بانجام رسانید با فروتنی و لابه رو به پدر کرده آب از دیده روان ساخت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدو نود و یکم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت قمر الزمان آب از دیده روان ساخت و این ابیات برخواند
تو در کمند نیفتاده و معذوری
از آن بقوت بازوی خویش مغروری
گر آنکه خرمن من سوخت با تو پردازد
میسرت نشود عاشقی و مستوری
چون قمر الزمان ابیات بانجام رسانید وزیر با ملک گفت ای شهریار جهان تا کی در نزد قمر الزمان نشسته از کار مملکت و سپاه غافل خواهی بود بسا هست که بسبب غفلت تو کار مملکت اختلال پذیرد و مرد خردمند را ضرور است که چون ناخوشی های مختلف بر وی روی دهد نخست بزرگترین آن ناخوشی ها را معالجت کند و اکنون مرا رای اینست که تو قمر الزمان را از این مکان بیرون کنی و در قصر بغرفه رو بدریا جایش دهی و خود نیز شبانه روز در نزد او بنشینی و هفته ای دو روز امرا و وزرا و نواب و حجاب و خاصان مملکت و ارباب دولت و سپاه و رعیت را به پیشگاه حاضر آوری تا کارهای خود را بر تو عرضه دارند تو نیز حاجت ایشان برآری و در میان ایشان داوری گفته و باقی هفته را در نزد قمرالزمان باشی و پیوسته این حالت ترک نکنی تا اینکه خدا کربت و اندوه از تو ببرد و ای ملک از حادثات روزگار ایمن مباش و از زیردستان غفلت روا مدار چنانکه شاعر گفته است
الا تا بغفلت نخسبی که نوم
حرام است بر چشم سالار قوم
غم زیردستان بخور زینهار
بترس از زبر دستی روزگار
ملک سخن او را بر صواب دید در حال برخاسته فرمود که قمر الزمان از آن مکان بیرون کنند و در قصر بغرفه رو بدریا جای دهند آنگاه خادمان فرشهای حریر بدان غرفه گستردند و دیوار آن را دیبا بستند و پرده های مرصع بگوهر بیاویختند قمر الزمان بدانجا در آمد و از شدت عشق رنجور شد و از غایت شوق پیوسته بیدار بود و همیشه خیال معشوقه بخاطر داشت و گونه اش زرد و تنش نزار میگردید پدرش ملک شهرمان در بالین او محزون بنشست و ملک شهرمان هفته ای دو روز شنبه و دوشنبه جواز داد که امرا و وزرا و حجاب و نواب و سپاه و رعیت در پیشگاه حاضر شوند و وظایف خدمت بجای آورند و هنگام پسین باز گردند و ایشان نیز بدانسان میکردند وملک شهرمان باقی ایام هفته را نزد قمر الزمان آمده با او بسر میبرد و شب و روز از او جدا نمیگشت و دیر گاهی حال بدین منوال بود الغرض قمر الزمان بن ملک شهرمان را کار بدینجا رسید و اما ملکه بدور دختر ملک غیور را جنیان از نزد قمر الزمان برداشته بخوابگاه خود رسانیدند از شب ساعتی بیش نمانده بود چون صبح بدمید ملکه بدور بیدار گشته بچپ و راست نگاه کرده معشوق خود را در آغوش ندید دلش بطپید و پای خردش بلرزید فریادی بلند بر آورد در حال کنیزکان و دایگان بیدار شده نزدیک ملکه آمدند بزرگترین ایشان پیش رفته گفت ای خاتون بر تو چه رسیده ملکه گفت ای پلید معشوق خوبروی من که دوش در آغوش من خفته بود کجا است دایه بزرگ چون سخن او بشنید بهراس اندر شد و گمان آفت رسیدگی بر خرد وی کرد و گفت ای ملکه بدور این سخنان بیهوده چیست ملکه بدور گفت ای عجوزک پلید آن پسر نیکو روی سیاه چشم و کمان ابرو که از آغاز شب تا نزدیک صبح با من خفته بود کجا رفته دایه گفت ای خاتون بخدا سوگند که من نــه پسر دیده ام و نه کس دیگر ترا بخدا سوگند میدهم که اینگونه مزاح بیرون از اندازه مکن و ما را با این سخنان بکشتن مده بسا هست که مزاح ترا بگوش ملک غیور برساند آنگاه ما را از دست او خلاصی نخواهد بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصدو نود و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت دایه گفت بسا هست این مزاح ترا بگوش ملک غبور برسانند آنگاه ما را از دست او خلاص نخواهد بود ملکه بدور با دایه گفت بخدا سوگند که امشب پسری خوبرو و کمان ابرو در خوابگاه خود خفته یافتم دایه گفت ای خاتون مگر ترا خرد بزیان رفته که چنین سخنان همی گوئی و در آن هنگام ملکه بدور نظر کرده انگشتری قمر الزمان در انگشت دید و انگشتری خود را در انگشت نیافت با دایه گفت ای پلیدک چرا سوگندهای دروغ یاد میکنی و میگوئی کس بدینجا نخفته بود دایه گفت بخدا سوگند که با تو دروغ نگفتمی ملکه بدور در خشم شد و شمشیری که داشت بر کشید و دایه را بکشت آنگاه خادمان و کنیز کان بانگ بر او زده بنزد پدرش رفته حالت ملکه با او باز گفتند ملک غیور در حال بنزد دختر خود ملکه بدور بیامد و باو گفت ای دختر این چه حادثه است ملکه گفت ای پدر کجا است آن پسر قمر منظر که دوش در پهلوی من خفته بود این سخن بگفت و چون دیوانگان بچپ و راست نظر کرد پس از آن جامه خود تا بدامن بدرید چون پدرش این کارها از او مشاهده کرد کنیزکان و خادمان را فرمود که او را گرفته زنجیر بگردنش نهند و به غرفه ای که بقصر اندر بود در زندانش کنند ملکه بدور را کار بدینگونه شد اما پدرش ملک غیور چون ماجرای دختر بدید جهان بر او تنگ شد و از بسکه او را دوست همیداشت کار او را بر خود هموار نکرده ستاره شناسان و حکیمان حاضر آورد و با ایشان گفت هر کس دختر مرا از این حادثه خلاص کند دخترم را بدو تزویج کنم و نیمه مملکت بدو ببخشم و هر کس که نتواندش خلاص کرد او را بکشم و سر او را از قصر دختر بیاویزم پس هر که به معالجت ملکه میرفت و او را از ناخوشی خلاص نمیکرد ملک او را کشته سرش را از در قصر دختر همی آویخت و پیوسته کارش همین بود تا اینکه چهل تن از برای دختر کشته شد و همه روزه حکیمان اطراف را جمع میکرد ولی حادثه ملکه بحکیمان دشوار شده بود و از معالجت او عاجز بودند و معالجت را اقدام نمیکردند پس از آن ملکه را عشق و شوق افزون میشد و سرشک از دیده میریخت و این ابیات برخواند:
چون ابیات بانجام رسانید گریان شد و همینگریست تا اینکه چشمش و لبش از گریه رنجور شد و گل عارضش فسرده گشت و تا سه سال حال او بدین منوال بود و ملکه بدور را برادر رضاعی مرزوان نام بود بشهرهای دور سفر میکرد و در این مدت حادثه از برای ملکه روی داد مرزوان در سفر بود و مرزوان او را بغایت دوست میداشت و بیش از محبت برادری و خواهری بدو مایل بود چون از سفر بیامد بنزد مادر خود رفت و نخست حال خواهر زیبای خود سیده بدور را پرسید مادرش باو گفت ای فرزند ملکه بدور دیوانه گشته و سه سال بر او گذشته که او را زنجیر بگردنست و طبیبان از معالجت او عاجز مانده اند چون مرزوان این بشنید گفت ناچار باید بنزد او شوم شاید که ناخوشی او بشناسم و برای معالجت او قادر باشم مادر مرزوان گفت چنین باید کرد و لکن صبر کن تا فردا در کار تو حیلتی کنم پس مادر مرزوان بقصر ملکه رفت و با خادمیکه بدر قصر گماشته بودند بنشست و هدیتی از برای او بداد و گفت مرا دختری است که با سیده بدور پرورش یافته و من او را بشوهر داده ام چون این ماجرا برسیده بگذشت دلش از بهر او بی تاب شد و شوق دیدار او کرد و اکنون مرا از تو تمنی اینست که دخترک مرا جواز دهی که بنزد سیده بدور رفته ساعتی در آنجا بنشیند و بزودی باز گردد و هیچ کس نداند خادم گفت این کار نخواهد شدن مگر وقتی که ظلمت شب جهان بگیرد و ملک نزد دختر خود بیاید و باز گردد و آنگاه تو با دختر خود بیا پس مادر مرزوان دست خادم ببوسید و بسوی خانه خود رفت چون هنگام شام شد و جهان برده قیرگون بر سر کشید در حال مادر مرزوان برخاسته مرزوان را جامه زنان در بر کرد و دست او را بدست گرفته همی برد تا بنزد خادم رسید در آن وقت ملک از نزد دخترش بازگشته بود چون خادم عجوز را بدید برپای خاست و گفت به درون خانه شو ولی دیر ننشینید پس عجوز پسر خود مرزوان را بدرون برد سیده بدور را دیدند و او را سلام کردند و ملکه بدور مرزوان را بدیده و او را بشناخت و گفت ای برادر سفر کرده بودی و اخبار تو از ما بریده بود مرزوان گفت راست است و لکن خدا بسلامتم باز گرداند و دوباره سفر مرا در نظر است و سبب آمدن من بدینجا این بود که از حادثه تو آگاه گشتم دلم سوخت بنزد تو بیامدم شاید که درد تو بشناسم و دارو توانم پدید آورد ملکه گفت ای برادر ترا نیز چون دیگران گمان اینست که مرا جنون فرا گرفته لا و الله دیوانه نیستم این بگفت و بگریست و این دوبیت برخواند
مرزوان دانست که ملکه عاشق است پس گفت قصه با من بازگو و آنچه بتو روی داده بیان کن شاید خدا مرا بچیزی آگاه کند که خلاص تو در آن باشد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و نود و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت مرزوان با سیده گفت شاید خدا مرا به چیزی آگاه کند که خلاص تو در آن باشد سیده گفت ای برادر حدیث من گوش دار که من شبی در ثلث آخر شب از خواب بیدار گشتم در پهلوی خود جوانی خفته دیدم که بدان خوبروئی کس ندیده بودم و زبان سخندان در وصف او عاجز و حیران بود مرا گمان این شد که این کار باشارت پدر است و او امتحان من همی خواهد از آنکه بارها ملوک مرا خواستگاری کردند و پدرم مرا بتزویج بفرمود سخن پدر نپذیرفتم و از برای همین گمان که کرده بودم آن پسر را بیدار نکردم و ترسیدم که اگر او را بیدار کرده در آغوش بگیرم پدرم آگه شود پس چون بامداد شد دیدم که انگشتری او در عوض انگشتری من در دست من است ای برادر مرا حکایت این بود و اکنون دلبسته و مفتون او هستم و از غایت شوق و عشق خواب و خور بر من حرام گشته و بجز گریستن کاری ندارم پس از آن سرشک از دیده روان ساخت و این ابیات برخواند
پس از آن سیده بدور با مرزوان گفت ای برادر ببین که در کار من چه خواهی کرد و چاره من از که خواهی جست مرزوان سر به پیش افکنده در عجب بود و نمیدانست که چاره چیست پس از آن سر بر کرده با ملکه گفت هر آنچه بر تو روی داده همه راست و درست است و در فکر این پسر عاجز و حیران مانده ام ولکن همه شهرها بگردم و دوای درد تو کنم شاید چاره تو در دست من باشد اکنون تو مضطرب مباش و شکیبا شو مرزوان این بگفت و ملکه را وداع کرده از آنجا برآمد و ملکه این ابیات برخواند
پس از آن مرزوان بخانه خویش آمده آن شب را در آنجا بسر برد چون بامداد برآمد سفر را آماده گشته روان شد و پیوسته از شهری بشهری و از جزیره به جزیره سفر همی کردو بهر شهر که میرسید و از هر مکان که میگذشت در آنجا خبر دیوانگی ملکه بدور دختر ملک غیور همیشنید تا اینکه پس از یکماه بشهری درآمد که آنشهر را طیرب میگفتند و مرزوان در آنشهر از مردمان اخبار همی پرسید که شاید دوای ملکه پدید آورد پس در آنجا شنید که قمر الزمان پسر ملک شهرمان را و سوسه گرفته و دیوانه گشته چون مرزوان این سخن بشنید از مردم شهر جویان شد که قمر الزمان را شهر کدام است و از اینجا تا بشهر او چند ماه راه مسافت است گفتند مکان قمر الزمان جزایر خالدانست و از راه دریا یکماهه بدانجا توان رفت ولی از خشکی ششماهه را هست پس مرزوان بکشتی که بجزایر خالدان روان بود بنشست و باد مراد بر ایشان بوزید و در مدت یکماه بجزایر خالدان نزدیک شدند و سواد شهر پدید گشت و ساکنان کشتی را کاری نماند بجز اینکه بساحل در آیند در آنهنگام بادی تند بوزید که طنابها بگسیخت و بادبان بدرید و در حال کشتی با ساکنین و آنچه در کشتی بود واژگونه گردید . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و نود و چهارم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون کشتی واژگونه شد هرکس به خویشتن مشغول گردید اما مرزوان را موج همی کشید تا به پای قصر ملک شهرمان که قمرالزمان در آنجا بود برسانید و از قضا در آنروز امرا و وزرا در خدمت ملک حاضر بودند و شهرمان سر فرزند خود قمر الزمان کنار گرفته نشسته بود و خادم باد بر قمر الزمان همیزد و دو روز بود که قمر الزمان نمی خورد و نمی نوشید و سخن نمی گفت و وزیر در زیر پای قمرالزمان نزدیک بمنظره رو بدریا ایستاده بود چون وزیر سر بر کرد چشمش بدریا اندر به مرزوان افتاد که از صدمت موج بهلاکت نزدیک شده و جز نفس واپسین چیزی نمانده پس وزیر را دل براو بسوخت و بسلطان نزدیک شده سر پیش برد و باو گفت که مرا اجازت فرما تا بساحت قصر رفته در قصر بگشایم و این غریق را از غرق آب برهانم شاید که بسبب او خدا پسرت قمر الزمان را از این ورطه نجات دهد ملک گفت هر آنچه به پسر من رسیده سبب تو بوده ای بساهست که این غریق بدر آوری و او بر حالت و کار فرزندم آگاه گشته مارا شماتت کند و لکن بخدا سوگند اگر این غریق بدر آید و بقمر الزمان نظر کند آنگاه بیرون رفته راز ما بکسی بگوید هر آینه ترا پیش از او بکشم از آنکه ای وزیر آنچه بر ما رفته از آغاز تا انجام سبب تو بوده و اکنون آنچه تو مصلحت میدانی بکن پس وزیر بساحت اندر شد و در بگشود و بیست پله بزیر رفت پس از آن بدریا برسید مرزوان را دید که از هلاکش چیزی نمانده دست دراز کرده موی سر مرزوان بگرفت و او در حالت مرگ بود و شکمش پر از آب گشته چشمانش از خانه چشم به در آمده بود پس وزیر ساعتی صبر کرد تا روان به تن او باز گشت آنگاه وزیر جامه جدا گانه اش بپوشانیده و دستار یکی از غلامان خود را بر سر او گذاشت.
چون شب یکصد و نود و پنجم برآمد
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…