(حکایت مرغابی و سنگپشت)
حکایت چنین شنیده ام که روزی مرغی از مرغان آب بر هوا بلند شد و از آنجا بسنگی در میان آب که روان بود فرود آمد و برسنک ایستاده بود که دید جیفه ای را آب بیاورد و در کنار همان سنک بداشت آن مرغ بدو نزدیک رفته نیک نظر کرد دید که جیفه آدمیزاد است و زخم شمشیر و نیزه در تن او هست با خود گفت این کشته به کردار و ستمگر بوده است که جمعی بدو گرد آمده او را کشته و از شر او ایمن گشته اند مرغابی بحیرت بر آن جیفه نظر میکرد که ناگاه کرکسها و عقابها جیفه را احاطه کردند چون مرغابی این را بدید هراس کرد و گفت دیگر مرا درین مکان بودن نشاید پس از آن مکان بپرید مکانی همی جست که در آنجا منزل کند تا آن جیفه از آنجا برطرف شود و سباع و پرندگان از آن مکان دور شوند و آن مرغ همی پرید تا بدرختی که در میان نهر آب بود بنشست و به دوری وطن محزون و ملول بود و با خود میگفت که اندوه پیوسته با منست و بهرجا که روم او نیز همی آید من در مکان خویشتن براحت اندر بودم چون جیفه را بدیدم خرسند و فرحناک شدم و گفتم این روزی منست که خدا بسوی من فرستاده ولی اکنون شادی من بحزن و فرح من باندوه بدل شد و جیفه را مرغان سباع از من بگرفتند و در میان من و او حاجب و حایل شدند و در دنیا امید بجایی نماند که زندگانی توانم کرد ولی خردمندان فریب او نخوردند و هر کس فریب آن را خورد و برو اعتماد کند در روی زمین بنادانی خواهد زیست تا در زیر زمین جای گیرد و دوستان و خویشان او خاک بر او بریزند و از برای مردان هیچ چیز بهتر از شکیبائی بناخوشیهای دنیا نیست پس آن مرغابی در آن خیالات بود که ناگاه سنگ پشت نرینه از آب بالا آمد و بدان مرغ نزدیک شد و سلامش کرد و گفت ای خواجه سبب چیست که از مکان خود دور گشته ای گفت دشمنان بدانجا فرود آمده اند و خردمند بملاقات دشمن شکیبا نتواند بود و درین معنی شاعر نیکو گفته :
پیش از آدم ز دست کوتاهی
دوستی داشت مرغ با ماهی
آدمی در زمین چو بپراکند
ماهی از مهر مرغ دل بر کند
گفت بدرود باش و رو بفراز
زانکه من سوی آب رفتم باز
که بعالم نهاد نسلی ره
کز سر حیله و ز روی شر
هم مرا زیر آب نگذارند
هم ترا از هوا فرود آرند
المنت الله که نمردیم و بدیدیم
دیدار عزیزان و بخدمت برسیدیم
در سایه ایوان سلامت ننشستیم
تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…