(حکایت عجوز)
و از جمله حکایتها اینست که ابو سوید گفته است اتفاقاً من با جماعتی از یاران خود روزی از روزها بباغی در آمدیم که از میوۀ آن باغ شرا کنیم در وسط آن باغ عجوزی خوش سیما و نیکو رو دیدیم که بسی صباحت و ملاحت داشت ولی موهای او سفید شده بود و او باشانه از عاج سر خود شانه میکرد ما در نزد او بایستادیم او سر از ما نپوشانید من با و گفتم ای عجوز اگر تومویهای خود رنگ کنی تاسیاه شود هر آینه از دختران نیکو تر خواهی شد عجوز سر بسوی من برداشت و این دو بیتی برخواند
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد آب از داستان فروبست
چون شب چهار صد و هیجدهم بر آمد
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…