چون شب یکصد و شصت و ششم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت کنیز گفت که در همینجا بایست تا تا من باز گردم کنیزک که برفت و باز آمد مالی با خود آورده بگوهری بداد و گفت ایخواجه ترا در کجا باز بینم گوهری گفته است که من با کنیزک گفتم بخاتون بگو همین ساعت بخانه خود رفته از برای خاطر تو بهر چه از آن دشوارتر نباشد متحمل شوم و در رساندن تو بعلی بن بکار تدبیری کنم پس کنیزک مرا وداع کرده برفت من مال برداشته بمنزل بیامدم و مال شمردم پنجهزار دینار بود هر کس را که متاع در پیش من تلف شده بود عوض بدادم پس از آن خادمان برداشته بآن خانه دیگر که دزدان متاع از آنجا برده بودند برفتم نجار و بنا حاضر کردم و خانه را بهتر از پیشتر تعمیر کردند و محنتهای پیش را فراموش کردم و روانه خانه علی بن بکار شدم چون بخانه او برسیدم یکی از غلامان او رو بمن آورده گفت که غلامان خواجه من شب و روز در جستجوی تو هستند و خواجه وعده کرده است که هر کس ترا بیاورد او را آزاد کند و غلامان از بهر تو همی گردند اما خواجه ام گاه بهوش میآید و گاهی بیخود میگردد هر وقت که به هوش میآید نام تواش ورد زبانست و میگوید ناچار باید او را لحظه ای پیش من آرید گوهری گفته است که من با همان غلام نزد خواجه او رفتم دیدم که یارای سخن گفتن ندارد و در بالین او بنشستم چشم بگشود چون مرا دید بگریست و گفت اهلا و سهلا بس من او را بر داشته بنشاندم و بسینۀ خود بگرفتم آنگاه با من گفت ای برادر بدان از آنوقت که به بستر افتاده بودم قدرت نشستن نداشتم حمد خدا را که ترا باز دیدم گوهر فروش گفت که من او را بکار گرفته بر خیزاندم و قدمی چند براهش بردم و جامه او را تبدیل کردم
و شرابش بنوشانیدم اندکی عافیت برحال او راه یافت آنچه از کنیزک شنیده بودم باو گفتم غلامان را اشارت کرد پراکنده شدند آنگاه با من گفت ای برادر دیدی که از روزگار چه بر ما رفت پس از من عذر خواست و حال من باز پرسید من ماجری از آغاز تا انجام بیان کردم در عجب شد و خادمان را فرمود که فلان چیز و فلان چیز بیاورید خادمان فرشهای گران قیمت و ظرفهای زرین و سیمین زیاده بر آنچه در خانه من تلف شده بود بیاوردند و همه را بمن بدادند آنها را بمنزل خود فرستاده و خود آن شب را در نزد او بروز آوردم چون صبح روشن گشت با گفت بدانکه هر چیز را غایتی و نهایتی است و غایت عشق یا مرگست یا وصل ولی من بمرک نزدیکترم کاش پیش از این مرده بودم و آنچه را بر ما رفت نرفته بود اگر نه لطف پروردگار با ما بود هر آینه رسوا می گشتیم و اکنون نمیدانم که چاره کار چیست و چگونه خلاصی خواهم یافت و اگر از خدا نمی ترسیدم خویشتن را هلاک میکردم ای برادر بدانکه من چون مرغی هستم که در قفس باشد و من از این غصه هلاک خواهم شد و لکن نمیدانم هلاک من کدام وقت خواهد بود پس از آن آب از دیدگان بریخت و این ابیات برخواند
دلم چون دهان کرد کوچک دهانی
تنم چون میان کرد نازک میانی
ز عشاق آفاق جز من که دارد
تنی چون میانی دلی چون دهانی
نگار من آمد بلای دل من
خریدم بلای دلی را بجانی
چون شعر بانجام رسانید گوهر فروش باو گفت ای خواجه من همیخواهم که بخانه خود باز گردم شاید کنیزک خبری بمن آورد علی بن بکار گفت برو ولی بزودی بازگرد و خبری که باشد از برای من بیاور گوهری گفته است که من او را وداع کرده بخانه خود بازگشتم هنوز ننشسته بودم که کنیزک بیامد و او همی گریست و فغان همیکرد من باو همی گفتم سبب این حالت چیست گفت یاسیدی از آنچه هراس داشتیم بر ما روی داد که دیروز چون من از نزد تو رفتم دیدم که شمس النهار بر یکی از آن دو کنیز که آن شب با ما آمده بود خشم آورده و بآزردن او امر کرده و آن کنیزک از ترس سیده گریخته یکی از دربانها او را گرفته و همی خواسته است که او را بنزد خاتون بازگرداند کنیزک نیز ماجرای شمس النهار را باو بیان کرده و خبر بخلیفه رسیده و خلیفه امر فرموده که شمس النهار را با اموال او بدار الخلافه نقل کنند و بیست تن خادمان گذاشته و تا اکنون من شمس النهار را ندیده ام و نمیدانم که در کار خود و کار شمس النهار چه حیله سازم که او از من راز پوش تر کس ندارد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و شصت و هفتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت کنیزک گفت نزد او از من راز پوش تر کسی نیست و تو زودتر بنزد علی بن بکار شو و خبر باو بازگو که آماده شود که اگر پرده از روی کار بیفتد تدبیر کرده خویشتن را خلاص کنیم گوهری گفت که من از این خبر در حزن و اندوه اندر شدم و جهان بر من تیره گشت کنیزک خواست که باز گردد من باو گفتم که تدبیر چیست گفت تدبیر همین است که اگر علی بن بکار با تو دوستست و تو نجات او همی خواهی باید بنزد اوروی و حکایت باو بازگوئی و من هم میروم که از اخبار استحضار پدید آرم پس کنیزک مرا وداع کرده برفت من نیز برخاسته بیرون آمدم و رو بخانه علی بن بکار کردم او را دیدم که خود را وعده وصال میدهد و آرزوی محال همی کند چون مرا دید که بسرعت بسوی او بازگشتم گفت چونست که باین زودی بازگشتی گفتم از آرزوهای دیرانجام در گذر و این هوا و هوس بیکسونه که حادثه ای رو داده که ترا جان و مال تلف خواهد شد چون این سخن بشنید حالت او دگرگون گشت و به بیم اندر شد و گفت ای برادر آنچه روی داده بازگو گوهر فروش آنچه را که از کنیزک شنیده بود باز گفت و در آخر گفت اگر تو امروز تا شام در خانه خود بمانی لا محاله تلف خواهی شد پس علی بن بکار بیهوش شد و نزدیک بود که روان از بدنش جدا شود و ساعتی بیهوش بود آنگاه با گوهر فروش گفت ای برادر چه کار باید کرد و ترا تدبیر چیست گوهری گفته است که باو گفتم تدبیر اینست که از مال خود چندانکه توانی برداری و با غلامان خود که بایشان اعتماد داری بشهر دیگر برویم علی بن بکار گفت سمعاً و طاعة پس برخاست و گاهی میافتاد و در کار خود حیران بود آنگاه قدری مال برداشته پیوندان را معذرت گفت و وصیت بگذاشت
و سه شتر بار کرده بر اسب خود سوار شده من نیز چنان کرده پنهانی بدر آمدیم و آنروز تا هنگام شام و شب تا سحرگاهان همیرفتم آنگاه بارها بگرفتیم و عقال بر اشتران بزدیم و بخسبیدیم از بسکه رنج برده و از مشفت سفر آزرده بودیم از خود غفلت کردیم دزدان بر ما گرد آمده مال ما را بتمامت بگرفتند و غلامانرا بکشتند و ما را در بدترین احوال بگذاشته برفتند پس ما برخاسته تا بامدادان همیرفتیم تا بشهری رسیدیم و قصد مسجد آنشهر کردیم و در پهلوی مسجد با تن برهنه آنروز را بشب آوردیم چون شب در آمد بمسجد در آمدیم و آنشب را بی نان و آب در مسجد بروز آوردیم چون صبح شد فریضه بگزاردیم و نشسته که ناگاه مردی در آمد و ما را سلام کرد و دو رکعت تحیت مسجد بجا آورد آنگاه رو بما کرده گفت ای جماعت شما غریب هستید گفتیم آری و دزدان بر ما راه گرفته ما را عریان کرده اند و ما بدین شهر آمده کس را نمیشناسیم آنمرد گفت اگر بخواهید بخانه من در آئید گوهری گفت که من با علی بن بکار گفتم بر خیز که خانه اینمرد برویم و از دو چیز خلاص یابیم یکی اینکه شاید کسی بیاید و مارا در این احوال بیند آنگاه رسوا خواهیم شد و دیگر اینکه ما مردمانی هستیم غریب و راه بجای ندانیم علی بن بکار گفت هر چه دانی بکن که مخالفت نخواهم کرد پس آنمرد دوباره گفت ای غریبان برخیزید و بیائید گوهری گفت سمعاً وطاعة پس آنمرد چیزی از جامه خویش بدر آورده بر ما بپوشانید و مهربانی کرد ما برخاسته با او بسوی خانه اش رفتیم آنمرد در بکوبید خادمک خوردسالی در بگشود آنمرد داخل خانه شد ما نیز بر اثر او همی رفتیم پس از آن بقچه حاضر آورده حله بر ما پوشانید و ما نشسته بودیم که کنیز کی مائده آورد و در پیش روی ما بزمین نهاد ما اندک چیزی بخوردیم مائده برداشت و ما بدانجا بودیم تا شب در آمد علی بن بکار بنالید و بگریست و با گوهر فروش گفت ای برادر بدانکه من لا محاله هلاک خواهم شد و همیخواهم که وصیت با تو گویم و وصیت من اینست که چون مرا مرده بینی بنزد مادر من بازگرد و او را با خبر کن که بدینمکان بیاید و بماتم من بنشیند و باو بگو که بجدائی من شکیبا شود چون این سخنان بگفت بیخود افتاد چون بخود آمد آواز دخترکی را از دور بشنید که تغنی همیکرد و ابیات همی خواند پس علی بن بکار گوش بدخترک داده آواز همیشنید گاهی بیهوش بود و گاهی بهوش میآمد و گاهی می گریست و گاهی مینالید که آواز دخترک بلند شد و این دو بیتی برخواند:
پشت از غم او چو چنبر دف دارم
از لشگر رنج پیش دل صف دارم
جانی که زهجران تو پر تف دارم
اندر طلبت نهاده بر کف دارم
چون ابن بکار خواندن دختر بشنید فریاد برکشید و روانش از تن جدا گشت گوهر فروش گفت چون دیدم علی بن بکار بمرد او را بخداوند خانه سپردم و باو گفتم بدانکه من به بغداد خواهم رفت تا مادر و پیوندان این جوان را بیاورم که از برای تجهیزش حاضر شوند پس من ببغداد آمده به خانه خود رفتم و جامه تبدیل کردم و بخانه علی بن بکار رفتم چون غلامان او مرا بدیدند بر من جمع آمدند و حال علی بن بکار پرسیدند من بایشان گفتم که از مادر علی بن بکار اجازت خواهید که من نزد او روم اجات خواستند جواز بداد من بنزد او رفته سلامش کردم و گفتم هر وقت که خدا کاری را خواهد لامحاله خواهد شد و از قضای پروردگار گریزگاهی نیست و هیچ جانوری بی اذن خدا نمیرد مادر علی بن بکار از سخن من دانست که پسرش مرده بگریست مانند گریستن فرزند مرده ها پس از آن گفت بخدا سوگندت میدهم که بازگو از پسرم چه خبر داری مرا از بسیاری ناله و گریه قدرت جواب نماند چون مرا بدینحالت یافت از گریه گلوگیر شد و بیخود افتاد چون بخود آمد گفت فرزندم چگونه شد گفتم خدا در مصیبت فرزند خودت تو را اجر دهد آنگاه حکابت او را از آغاز تا انجام باز گفتم از من پرسید که آیا چیزی بر تو وصیت کرد گفتم آری وصیت با من بگزارد پس آنچه وصیت کرده بود باو باز گفتم و باو گفتم و اشارت کردم بتجهیز او بشتاب چون مادر ابن بکار از ماجرا آگاه شد بیخود بیفتاد چون بخود آمد بر آنچه گفته بودم آهنگ کرد و من بخانه خود بازگشته و با حزن و اندوه همیرفتم و در کار علی بن بکار بحیرت و فکرت بودم که ناگاه زنی دست مرا بگرفت. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و شصت و هفتم برآمد
شهر زاد گفت ایملک جوانبخت گوهری گفت ناگاه زنی دست مرا بگرفت چون نیک نظر کردم دیدم کنیز شمس النهار است ولی بسی شکسته خاطر و پریشان حال است چون یکدیگر را بشناختیم هر دو گریان گشتیم تا خانه بیامدیم پس باو گفتم دانستی که علی بن بکار را کار چگونه شد گفت لا والله من او را از حادثه خبر دار کردم و از حال خاتونش باز پرسیدم گفت خلیفه در حق او سخن کس نپذیرفت و کارهای او را بمحافل نیکو حمل کرد و باو گفت ای شمس النهار تو در نزد من بسی عزیز هستی و از بهر مالش خصم من همه کار از تو تحمل کنم پس از آن خلیفه امر کرد قصری از برای او جدا کردند و غرفه ای را از استبرق و دیبا فرش نمودند و از آنروز شمس النهار در نزد خلیفه رتبت بلند و جایگاه بزرگ داشت اتفاقاً روزی بعادت معهود خلیفه با شمس النهار بباده گساری بنشستند و سایر خاصه گان خلیفه حاضر بودند و هر کدام در مرتبه خویش نشسته بودند و شمس النهار را در نزد خود نشانده بود در آن هنگام خلیفه کنیزکی را خواندن فرمود کنیزک عود گرفته بنواخت و این ابیات برخواند:
بچشم کرده ام ابروی ماه سیمائی
خیال سروقدی نقش بسته ام جائی
در آنمقام که خوبان بغمزه تیغ زنند
عجب مدار سری اوفتاده در پائی
بروز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که میرویم به داغ بلند بالائی
چون شمس النهار خواندن کنیزک بشنید طاقت نشستنش نماند و بیخود افتاد خلیفه قدح از دست بینداخت و او را پیش خود بکشید و فریاد زد کنیزکان نیز فریاد برآوردند پس خلیفه خواست که او را بردارد مرده اش یافت و بمرک او محزون گشت و فرمود که عود و دف و چنگ و آلات شراب را بشکستند و شمس النهار را در حجره گذاشت خود نیز باقی آنشب را در نزد او بروز آورد چون روز برآمد فرمود که غسلش دهند و کفنش کنند و بخاکش سپارند و خود محزون و اندوهناک بنشست و از حالت او نپرسید و کار او را تفتیش نکرد پس از آن کنیزک با گوهر فروش گفت ترا بخدا سوگند میدهم که وقت بیرون آمدن جنازۀ علی بن بکار مرا با خبر کن و هنگام خاک سپردن او مرا حاضر گردان گوهری با کنیزک گفت مرا بهر جای توان یافت ولی بر تو رسیدن مشکل است کنیزک گفت چون شمس النهار را مرگ در رسید خلیفه کنیزکان خود آزاد کرد و من نیز از آزاد کردگانم و بر تربت شمس النهار مقیم هستم و او را مقبره فلان مکانست پس من با او برخاسته بدان مکان رفتیم و شمس النهار را زیارت کرده از پی کار خویش شدیم و پیوسته منتظر جنازه علی بن بکار بودیم تا اینکه جنازه را بیاوردند اهل بغداد از برای جنازه بیرون رفتند من نیز همان کنیزک را در میان زنان دیدم بیش از همه اندوهناک بود و من در بغداد جنازه ندیده بودم که بدینسان بزرگش شمرند و حرمتش بدارند پس جنازه را با کمال تعظیم همی آوردیم تا بگورستان رسانده بخاکش سپردیم و من پیوسته بزیارت او و شمس النهار میرفتم شهرزاد گفت آنچه از حدیث ایشان بمن رسیده همین است ولکن این عجبتر و طرفه تر از حکایت ملک شهرمان نیست، چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و شصت و نهم بر آمد
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…