عاشق زارم بخون خویشتن
خنجر و شمشیر شد ریحان من
مرگ من شد بزم و نرگستان من
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاة فی حیاة
و کتابرا در پیچید و بعجوزش بداد و گفت ترا برنج وتعب اندر انداختم ولی سودی نبخشید و عزیز را فرمود که هزار دینار زر نقد بعجوز بدهد و با عجوز گفت ای مادر این کتاب یا سبب وصل کامل شود و یا جدایی بی نهایت اندر پی دارد عجوز گفت آرزوی من همه آنست که صلاح تو در آن باشد و قصد من اینست که چه او آفتاب رو و زهره جبین نصیب چون تو ماه منظر شود و اگر من میانۀ شما را جمع نکنم زندگی من چه سود دارد که من عمری در مکر و خدعه به پایان آورده ام و اکنون شصت سالست که به عیاری و حیله گری بسر برده ام چگونه نتوانم که میانه دو تن جمع کنم پس عجوز تاج الملوک راوداع گفته دلداریش بداد و باز گشته همیرفت تا به نزد سیده رسید و ورقه را در گیسوی خویش پنهان کرده بود چون در نزد سیده بنشست سر خویشتن بخراشید و گفت ای سیده دیر گاهیست که بگرمابه اندر نشده ام همی خواهم که شیشهای سرمن بگیری پس سیده آستین برزد و گیسهای عجوز بگشود و شپش از سر او همی گرفت که ورقه از سر او بیفتاد سیده ورقه را بدید گفت این ورقه چیست عجوز گفت من در دکان بازرگان زاده بنشستم شاید که این ورقه در آنجا بر من آویخته بمنش ده که نزد بازرگانش بفرستم پس سیده ورقه بگشود و از مضمونش آگاه شد با عجوز گفت این حیله از تست اگر نه تو مرا پرورده بودی همین ساعت ترا می آزردم و خدا این بازرگان را بلای جان من کرد و لکن هر چه از او بمن میرسد در زیر سر تست و من نمیدانم که این جوان از کدام سرزمینست که هیچکس جز او با من یارای این گونه سخنان گفتن نداشت و من بسیار بیم دارم که کار من بر ملا شود و راز من آشکار گردد خاصه با این مرد بیگانه که با من هم پایه نیست پس عجوز روی بسیده آورده گفت از ترس پدر و از مهابت تو کسی را یارای اینگونه سخنان نباشد و اگر تو جواب او را رد کنی هیچ عیب نخواهد داشت سیده گفت ای دایه مهربان این پلیدک دلیر است چگونه از سطوت سلطان نترسید و بچنین سخنان جسارت کرد و الحق من در کار او حبرت دارم اگر او را بکشم کار خوبی نکرده ام و اگر او را بحال خود گذارم جراتش زیاده شود عجوز گفت تو کتاب دیگر باو بنویس شاید که هراس کند و نا امید گردد پس سیده ورقه و قلم و دوات بخواست و این ابیات نوشت
هر که ننهاده است چون پروانه دل بر سوختن
گوحریف آتشین را طوف پیرامن مکن
جای پرهیز است در کوی شکر ریزان گذشت
یا بترک جان بگو یا چشم بر روزن مکن
سعدیا با شاهد سیمین نباید پنجه کرد
گرچه بازو سخت داری زور با آهن مکن
پس از آن ورقه فرو پیچیده بعجوز داد عجوز کتاب گرفته بنزد تاج الملوک روان شد چون بتاج الملوک داد و او از مضمون کتاب آگاه شد دانست که سیده دنیا سنگدل است و رسیدن تاج الملوک بدو دشوار است شکایت بوزیر برد و در کار خود تدبیر نیکو خواست وزیر گفت حیله نمانده که سود بخشد مگر اینکه کتابی باو بنویسی و لابه و فروتنی کنی تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر از زبان من کتابی باو بنویس پس عزیز ورقه برداشت و این ابیات بنگاشت
غریب و عاشقم بر من نظر کن
بنزد عاشقان باری گذر کن
نه خوش کاریست کشتن عاشقان را
برو فرمان برو کار دگر کن
سنائی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خسته جگر کن
و لکن چون سحر گاهان بنالد
ز آه او سحر گاهان حذر کن
چون عزیز کتاب بانجام رسانید بتاج الملوکش بداد تاج الملوک کتاب را خوانده از مضمون آن عجب آمدش کتاب را مهر کرده بعجوز بداد عجوز کتاب گرفته بنزد سیده باز گشت و کتاب به وی داد چون سیده کتاب بخواند و مضمون بدانست سخت خشمناک شد و گفت آن چه به من میرسد از این عجوزک پلید میرسد پس بانک بر کنیز گان زد و گفت این پلیدک مکاره را بگیرید و او را چندان بزنید که راه خود را نشناسد کنیزکان بعجوز در آویختند و با کفش و طپانچه اش همیزدند که از خود برفت چون بخود آمد سیده باو گفت ای عجوزک اگر از خدا بیم نداشتم هر آینه ترا میکشتم پس از آن کنیزکان را بفرمود دوباره عجوز را بزدند تا اینکه از خویش برفت پس سیده فرمود عجوز را بکشیدند و بیرونش افکندند چون بخود آمد بر پای خاست قوۀ راه رفتن نداشته میرفت و همی نشست تا بمنزل خود برسید و تا بامداد در منزل بسر برد پس از آن برخاست و بنزد تاج الملوک برفت و سرگذشت باز گفت تاج الملوک را کار دشوار گشت و با عجوز گفت آنچه بر تو گذشته بسی بر من ناگوار و هموار است ولی تقدیر چنین بوده است گفت محزون مباش که من کوشش همیکنم تا میانه تو و او جمع آورم و ترا به آن روسبی برسانم که او مرا بسی بیازرده تاج الملوک با عجوز گفت که ناخوش داشتن او مردان را سبب چیست عجوز گفت سبب او کیفیتی است که در خواب دیده تاج الملوک گفت کیفیتی که در خواب دیده چونست عجوز گفت شبی بخواب اندر صیادی را بدید که دام نهاده و دانه ریخته و در نزدیک دامگاه نشسته پس همه مرغان بسوی دام گرد آمدند و دو کبوتر نر و ماده نیز بدانجا آمدند که ناگاه پای کبوتر نرینه بر دام فرورفت و پر همیزد تا همۀ مرغان برمیدند
و از کنار دام بپریدند آنگاه کبوتر ماده بازگشت و در کنار دام بنشست و منقار بردام همیزد تا اینکه دام بگسیخت و پای کبوتر نرینه بدرآمد و هر دو بپریدند پس از آن صیاد بیامد و دام به اصلاح آورده بگسترد و دورتر از دام بنشست ساعتی برفت مرغان بدام گرد آمدند و پای کبوتر ماده بدام اندر بسته شد مرغان برمیدند و بپریدند و همان کبوتر نرینه نیز بپرید و بیاری ماده اش بازنگشت پس صیاد بیامد و کبوتر ماده بگرفت و بکشت و سیده در حال از خواب بیدار شد و گفت مردان همه بدینگونه هستند و زنان را از ایشان سودی نیست چون عجوز حدیث با تاج الملوک بانجام رسانید تاج الملوک گفت ای مادر قصد من اینست که یک نظر او را ببینم اگرچه از آن نظر کشته شوم تو حیلتی کن که یک بار او را ببینم عجوز گفت بدان که او را در پای قصر خویش باغیست که به هر ماه دو کرت بتفرج آن در آید و ده روز در آن باغ بنشیند و اکنون ایام تفرج نزدیک گشته هر وقت که او بباغ اندر آید من ترا آگاه کنم که بباغ اندر شوی و او را نظاره کنی ولی از باغ بیرون میا که شاید ترا ببیند و بحسن و جمال تو مفتون شود و مهر تو در دلش جای کند که محبت بزرگترین اسباب وصالست پس تاج الملوک و عزیز از دکان برخاسته عجوز را بسوی منزل بردند و منزلشان را بعجوز بشناساندند پس از آن تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر مرا بعد از این گزارشات و پیش آمدها دیگر بدکان حاجتی نیست آنچه مرا بدکان هست بتو بخشیدم پس از آن با عزیز نشسته از هر سوی حدیث میگفتند و تاج الملوک از غرایب سرگذشت عزیز همی پرسید و او حدیث همی کرد آنگاه برخاسته بنزد وزیر رفتند
و از او تدبیر خواستند وزیر گفت برخیزید تا بباغ اندر شویم پس جامه فاخر بپوشیدند و با سه تن از خادمان بسوی باغ سیده روان شدند باغی دیدند خرم تر از باغ بهشت و باغبانی پیر بر در نشسته بباغبان سلام کردند باغبان جواب باز گفت وزیر صد دینار زر نقد باغبان بداد و گفت از این زرها خوردنی از بهر ما بخر که ما غریب هستیم و قصد ما اینست که تفرج باغ کنیم باغبان دینارها بگرفت و با ایشان گفت بباغ اندر شوید و تفرج کنید و بنشینید تا خوردنی حاضر آورم پس باغبان به بازار رفت و وزیر با تاج الملوک و عزیز بباغ در آمدند و باغبان پس از ساعتی بازگشت و بره بریان بیاورد ایشان خوردنی خورده دست بشستند و بحدیث بنشستند وزیر با باغبان گفت که این باغ از آن تست یا اجاره اش کرده ای شیخ باغبان گفت این باغ از سیده دنیا دختر ملک است وزیر گفت مزد تو در ماهی چند است باغبان گفت بهرماه یک دینار مزد من است پس وزیر تفرج باغ همیکرد دید بباغ اندر قصریست بلند و وسیع ولی آن قصر بسی کهن بود وزیر گفت ای شیخ همیخواهم که در اینجا آثار خیر بگذارم که مرا باو یاد کنی باغبان گفت چه خواهی کرد وزیر گفت این سیصد دینار بستان باغبان چون نام دینار بشنید گفت ایخواجه هر آنچه خواهی بکن پس زر ها به باغبان داد و گفت انشاء الله آثار خیر در اینجا بنا کنم پس از باغ بیرون آمده بمنزل رفتند و آنشب را در منزل بروز آوردند چون فردا شد وزیر بنا و نقاش را حاضر آورد و مایحتاج ایشان را فراهم کرد به باغشان بیاورد و فرمود قصر را سفید کردند و بانواع رنگها نقش نمودند آنگاه لاجورد و آب زر حاضر آورد و با نقاش گفت که در صدر این ایوان صورت صیادی نقش کن که دام گسترده و در کنار دام ایستاده و کبوتر ماده در دام او افتاده باشد چون نقاش اینها را بنگاشت وزیر گفت در یک سوی دیگر نیز صورت صیاد و دام بنگار و صورت کبوتر ماده را در دام افتاده نقش کن که صیاد او را گرفته و کارد در حلقومش گذاشته همیخواهد که او را بکشد و در برابر او صورت شاهینی بنگار که کبوتر نرینه را صید کرده و چنگالها را بر او فرو برده پس نقاش اینها را بنگاشت آنگاه وزیر باغبان را وداع کرده از باغ بدر آمدند و بمنزل خویش رفتند و از هر سو حدیث همی گفتند که تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر پاره اشعار بخوان شاید که رنگ ملال از دلم بزداید و فکرتهای من یکسو شود و آتش دلم فرو نشیند پس عزیز بطرب آمده نغمه همی پرداخت و این ابیات همیخواند :
این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست
تا جان و جامه بذل کنم در پیام دوست
وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون باختیار و ارادت غلام دوست
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آنکه سر بنهم زیر بام دوست
چون عزیز شعر بانجام رسانید تاج الملوک را از فصاحت و حسن آواز او شگفت آمد و گفت پاره ای از اندوه من ببردی اگر ترا از ینگونه اشعار نیز بخاطر اندر است با نغمهای دلاویز بخوان آنگاه عزیز این ابیات بر خواند :
با همه مهر و با منش کین است
چکنم حظ بخت من این است
ننهد پای تا نبیند جای
هر که را چشم مصلحت بینست
مثل زیرکان و چنبر عشق طفل نادان و مار رنگینست
لازمست احتمال چندین جور
که محبت هزار چندینست
مرد اگر شیر در کمند آرد
چون کمندش گرفت مسکینست
ایشان را کار بدینگونه شد و اما عجوز خانه نشین گشت و بنزد سیده آمد و شد نمیکرد تا اینکه سیده تفرج باغ را آرزومند شد چون بی عجوز از قصر بیرون نرفتی خادم بنزد عجوز فرستاد و او را حاضر آورد و دلجوئیش کرد و گفت قصد تفرج باغ کرده ام که از تماشای شکوفه ها و درختان و میوه ها دلم بگشاید عجوز گفت فرمان تراست ولی باید من بخانه باز گشته جامه خود را تبدیل کنم سیده گفت برو ولیکن دیر مکن پس عجوز از نزد سیده بدر آمد و بمنزل تاج الملوک روان شد و با تاج الملوک گفت بر خیز و جامه نیکو در بر کن و بباغ اندر شو و باغبان را سلام کن و در باغ پنهان شو و عجوز در میانه خود و تاج الملوک رمزی گذاشته بنزد سیده دنیا رقت آنگاه وزیر و عزیز برخاسته تاج الملوک را با جامه دیبا بیاراستند و کمر زرین مرصع با گوهرهای معدنی بمیانش بستند پس از آن بسوی باغ روان شدند و بدر باغ برسیدند باغبان بدانجا نشسته بود چون تاج الملوک را بدید بر پای خاست و بتعظیم او پیش آمد و در باغ بگشود و گفت که بباغ اندر آی و تفرج همی کن و باغبان آگه نبود که دختر ملک همانروز بباغ خواهد آمد پس تاج الملوک بباغ اندر آمد ساعتی نشد که آواز کنیزکان و خادمان بلند شد پس از آن کنیزکان و خادمان از دریچه خلوت درآمدند باغبان چون ایشان را بدید نزد تاج الملوک رفته او را از آمدن سیده اش بیاگاهانید و گفت چه باید کرد که اینک دختر ملک پدید آمد تاج الملوک گفت بر تو باکی نیست من در پشت درختان پنهان شوم پس باغبان او را به پنهان گشتن سپارش کرده خود بیرون رفت چون دختر ملک با کنیز کان و عجوز بباغ در آمدند عجوز با خود گفت اگر این کنیزکان و خادمان با ما باشند بمقصود نتوانیم رسید پس با دختر ملک گفت ای سیده حاجت باین خادمان و کنیزکان نداریم و تا ایشان بدینجا هستند ترا دل نگشاید ایشانرا بازگردان سیده دنیا گفت راست گفتی پس ایشانرا بازگردانید و خود نرم نرم همیرفت و تفرج همی کرد و تاج الملوک نیز تفرج حسن و جمال و قد با اعتدال آن فرشته لقا میکرد و میگفت
سرمست ز کاشانه گلزار بر آمد
غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گریان
وین غنچه که از طرف چمن زار بر آمد
آب از گل رخساره او عکس پذیرفت
و آتش بسر غنچه گلنار بر آمد
سجاده نشینی که مرید غم او شد
آوازه اش از خانه خمار بر آمد
زاهد چو کرامات بت عارض او دید
از خانه میان بسته بزنار بر آمد
در خاک چومن بیدل بی دیده نشاندش
اندر نظر هر که پریوار بر آمد
من مفلس از آن روز شدم کز حرم غیب
دیبای جمال تو ببازار بر آمد
کام دلم آن بود که جان بر تو فشانم
این کام میسر شد و آن کار برآمد
سعدی چمن آنروز بتاراج خزان داد
کز باغ دلش بوی گل یار برآمد
و اما عجوز آن پری روی را بحدیث مشغول داشته همیبرد تا بدان قصر که وزیر بنقاشی آن فرموده بود برسیدند سیده با عجوز به قصر اندر شدند سیده به نقشها و صورت مرغان و صیاد و دام و کبوتر بنگریست و گفت سبحان الله اینها صورت خوابی است که من دیده ام و گفت ای دایه مهربان این صورتها را مشاهده کن که من پیوسته مردان را ملامت میگفتم و ایشان را ناخوش میداشتم و لکن تو نظر کن که صیاد کبوتر نر و ماده را در دام انداخته و کبوتر نرینه خلاص گشته و همیخواسته است که باز گردد و کبوتر ماده را نیز خلاص کند شاهین او را صید کرده و چنگالها بر او فرو برده الغرض پریروی این سخنان را با عجوز میگفت و صورتها بعجوز همی نمود و لیکن عجوز تجاهل و تغافل کرده او را بحدیث مشغول میداشت و نرم نرمش همیبرد تا اینکه بدانمکان که تاج الملوک پنهان شده بود نزدیک رفتند عجوز تاج الملوک را اشاره کرد که بسوی منظره های قصر بیاید که ناگاه سیده دنیا را نظر بدانسوی افتاد و تاج الملوک را بدید و در حسن بدیع و شمایل نیکوی او بحیرت اندر ماند و با عجوز گفت ای دایه مهربان
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
ترک از خراسان آمده از پارس یغما میبرد
عجوز گفت نمیدانم کیست ولی گمان دارم که ملکزاده باشد پس سیده دنیا در حسن تاج الملوک خیره بماند و عشق آن سرو قد و گل روی بدو چیره شد و خردش بزیان رفت و شهوتش بجنبید و با عجوز گفت ای دایه این پسر ماه منظر سخت نیکوست
بسیار میگفتم که دل با کس نپیوندم ولی
من خود برغبت در کمند افتاده ام تا می رود
دل برد و دین در داده ام ور میکشد استاده ام
کافر نداند بیش از این یا میکشد یا میبرد
عجوز گفت آری ای سیده راست همیگونی من نیز چنو ترک ماهرویی ندیده بودم پس عجوز تاج الملوک را اشاره کرد که بمنزل خود رود تاج الملوک تفرج کنان برفت و باغبان را بدرود کرده بمنزل باز گشت ولی آتش عشق در دلش شرر افروخت و وجد و شوقش افزون گشت و ماجرا بوزیر و عزیز باز گفت تا آنجا که عجوز مرا بدر آمدن اشارت کرد ایشان گفتند اگر نه عجوز مصلحت درین میدانست بیرون آمدن ترا اشارت نمیکرد تاج الملوک و وزیر و عزیز را کار بدینجا کشید و اما سیده دنیا دختر ملک را عشق چیره شد و شوق افزون گشت و باعجوز گفت وصل این ماه منظر را از تو میخواهم عجوز گفت از وسوسه شیطان بخدا پناه میبرم تو مردان دوست نداشتی چگونه از دیدار این جوان ترا حال دگر گون گشت ولی بخدا سوگند چون تو دلیر فتان را جز او دیگری سزاوار نیست دختر ملک گفت ای دایه مهربان در وصال ما بکوش که ترا در نزد من هزار دینار زر و خلعتی است که بهزار دینار معادل باشد و اگر وصل را کوشش نکنی من جان در نخواهم برد عجوز گفت تو بقصر خویشتن رو من کوشش و سعی را فرو نخواهم گذاشت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه ساحری بکنم تا بیارمش
پس سیده دنیا بقصر خود باز گشت و عجوز بنزد تاج الملوک بشتافت چون تاج الملوک عجوز را بدید بر پای خاست و پیش آمد و عجوز را در پهلوی خویش بنشاند و گفت خوشدل باش که حیله و خدیعه بکار آمد و مقصود بحصول انجامید پس حکایت بتاج الملوک باز خواند تاج الملوک گفت وعده وصل بکدام روز است عجوز گفت فردا روز وصال است تاج الملوک هزار دینار زر نقد و خلعتی معادل هزار دینار بعجوزداد عجوز آنها را بستد و بازگشت و همیرفت تا بنزد سیده دنیا رسید سیده با او گفت (مرغ سلیمان چه خبر از سبا) ای دایه باز گو که از حبیب من چه خبرداری عجوز گفت منزل بشناختم فردا نزد تو آرمش سیده فرحناک شد و هزار دینار زر با حله هزار دیناری بدو داد عجوز آنها را بستند و بمنزل خویشتن باز گشت شب را در منزل بروز آورد بامدادان بدر آمد و بنزد تاج الملوک رفت و جامه زنان برو بپوشانید و چادر بر سر او کرد و با او گفت بر اثر من بیا و گامها نرم نرم بردار و شتاب مکن و هر که با تو سخن گوید پاسخش مده چون اینها را به تاج الملوک بیاموخت از منزل بیرون شد و تاج الملوک در جامه زنان از پی او بدر آمد و همیرفت تا بدر قصر رسیدند عجوز از پیش و تاج الملوک بدنبال بقصر اندر شدند درها بگشودند واز دهلیزها برفتند تا از هفت در بگذشتند چون بدر هشتمین رسیدند عجوز با تاج الملوک گفت دل قوی دار و هراس مکن چون من بانگ بر تو زنم و بگویم که ای کنیزک بگذر و بدرون خانه در آی تو نیز بی سستی و بیم بشتاب و بخانه اندر آی چون از دهلیز بگذری به دست چپ نظر کن ایوانی بدان سوی هست پنج در بشمار و از در ششم داخل شو که مقصود تو در آنجاست تاج الملوک گفت تو بکجا خواهی رفت عجوز گفت جائی نخواهم رفت و لکن شاید که من با حاجب سخن بگویم و از تو عقب تر بمانم پس عجوز برفت و تاج الملوک بر اثر او روان بود که بر آن در که حاجب بزرگ در آنجا بود برسیدند حاجب دید که با عجوز کنیزکی همیآید با عجوز گفت که این کنیزک چه کار دارد عجوز گفت سیده دنیا این کنیزک را شنیده بس هنرمند و خداوند صنعتهاست قصد خریدن دارد حاجب باعجوز گفت من کنیزک هنرمند و بی هنر نشناسم و کس نگذارم بخانه اندر رود تا او را تفتیش نکنم بد انسان که ملک فرموده چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدوسی و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت حاجب گفت کس نگذارم که بخانه اندررود تا او را تفتیش نکنم بد انسان که ملک فرموده پس عجوز خشمگین گشته با حاجب گفت که من ترا با ادب و خردمند میدانستم اگر تیرا حال دگرگون گشته من چگونگی با سیده بگویم و او را باز نمایم که تو متعرض کنیزکان او همیشوی آنگاه عجوز بانک به تاج الملوک زد و گفت ای کنیزک بگذر پس تاج الملوک چست و چالاک بدرون دهلیز گذشت و حاجب سخن گفتن نتوانست پس از آن تاج الملوک از دست چپ پنج در بشمرد و از ششمین بدرون رفت که سیده دنیا بانتظار او ایستاده بود چون سیده تاج الملوک را دید بشناخت در حال در آغوشش کشید پس از آن عجوز بیامد و بحیله کنیز دیگر را بجای تاج الملوک از قصر بدر برد و خود بازگشت سیده دنیا با عجوز گفت ای دایه تو خود دربانی کن پس هر دو ماهرو هم آغوش گشته لب یکدیگر همی بوسیدند و یکدیگر را تنگ در آغوش میکشیدند تا روز برآمد آنگاه سیده دنیا در بتاج الملوک بسته بسرای دیگر اندرآمد و بعادت معهود بنشست و کنیزکان نزد او بیامدند هر کدام حاجتی داشت برآورد و با ایشان ساعتی حدیث میگفت پس از آن کنیزکان را گفت بدر شوید که همیخواهم تنها نشینم پس کنیزکان از نزد او برفتند برخاسته بنزد تاج الملوک بیامد چیزی از خوردنی بخوردند و به بوس و کنار مشغول گشتند تا روز دیگر برآمد و سیده دنیا در را بسته بدانسان کرد که روز پیش کرده بود و تا یکماه بدینگونه بسر بردند کار تاج الملوک و سیده دنیا بدینجا رسید و اما وزیر و عزیز چون دیدند که تاج الملوک بقصر دختر ملک رفته در آنجا بماند دانستند که از آنجا بیرون نخواهد شد
و انجام کار هلاک خواهد گشت وزیر با عزیز گفت ای فرزند کار دشوار شد اگر بنزد پدر تاج الملوک باز نگردیم و از چگونگی آگاهش نکنیم ما را ملامت خواهند کرد پس بسیجیدند و در حال بسوی مملکت سلیمانشاه روان شدند و شبانروز همیرفتند تا بشهر پادشاه برسیدند و ملک را آگاه کردند که از روزی که تاج الملوک بقصر دختر ملک رفته خبری باز نیامده در آن هنگام سلیمانشاه رستخیز را عیان بدید و سخت پشیمان گردید و فرمود که منادی مملکت او ندای جهاد دهد پس از آن لشگر انبوه بخارج شهر گرد آمدند و خیمه ها برافراشتند وملک در خر گاه خویشتن بنشست تا لشگریان از شهرهای دور و نزدیک جمع آمدند پس با لشگری افزون از ستاره های آسمان از برای فرزند خویش تاج الملوک روان شد و اما تاج الملوک و سیده دنیا تا ششماه بدین منوال بودند و همه روز عشق و شوق از هر طرف زیاده میشد و تاج الملوک را محبت چندان بیفزود که راز دل خویشتن آشکار کرد و با سیده گفت یا حبیبة القلب من بسی در نزد تو و بر محبت من همی فزاید و از تو بمراد نمیرسم سیده گفت ای روشنایی دیده من چه میخواهی اگر جز بوس و کنار ترا قصد دیگر است آنچه خواهی بکن که من از آن تو هستم و تو از آن منی تاج الملوک گفت قصد من نه اینست بلکه قصد من اینست که بدانی من بازرگان زاده نیستم من پادشاه زاده ام و نام پدر من ملک اعظم ملک سلیمان شاهست که وزیر خود بنزد پدر تو فرستاد که تو را از برای من خطبه کند چون بتو باز نمودند تو جواز ندادی پس از آن تاج الملوک قصه خود را از آغاز تا انجام فرو خواند و گفت میخواهم اکنون به نزد پدر شوم و او رسولی پیش پدرت و بفرستد
و تو را خواستگاری کند تا هر دو راحت شویم چون سیده دنیا این سخن بشنید بپسندید و فرحناک شد پس از آن شبرا بدین خیال بروز آوردند و در آن تمهید یکدله بودند اتفاقا خلاف شبهای پیش خواب برایشان چیره شد و بیدار نگشتند تا آفتاب بر آمد و در آن وقت ملک شهرمان در مسند سلطنت نشسته بود و امرای دولت بار داشتند که بزرگ زرگران بیامد و حقه ای در دست داشت حقه را در پیش ملک بگشود و گردن بندی بیرون آورد که بس در و گوهر بدو نشانده بودند بهزار دینار مساوی بود چون ملک آن دید پسندش افتاد و حاجب بزرگ را که میانه او و عجوز گذشته بود آنچه گذشته بود بخواست و باو گفت ای کافور این گردن بند بگیر و بنزد سیده دنیا شو پس حاجب آنرا بگرفت و برفت تا بسرای دختر ملک رسید در غرفه را بسته یافت و عجوز را دید که در آستانه خفته حاجب گفت که چرا تا این وقت خفته اید عجوز چون سخن حاجب بشنید از جا برخاست و از حاجب بترسید و گفت صبر کن تا کلید بیاورم پس بدر آمده و بگریخت و حاجب از عجوز بریب اندر شد در برکند و بغرفه در آمد دختر ملک را در آغوش تاج الملوک خفته یافت و بحیرت اندر شد و همیخواست نزد ملک باز گردد که سیده بیدار گشت چون حاجب را بدید گونه اش زرد شد و گفت ای کافور بر ما بپوش خدا بر تو بپوشاند حاجب گفت من نتوانم چیزی از ملک پوشیده دارم پس حاجب در سرای ببست و به نزد ملک باز گشت ملک گفت گردن بند را به سیده دادی یا نه حاجب گفت این گردن بند بستان و من نتوانم کاری را از تو پوشیده دارم بدان که سیده دنیا را با جوانی بدیع الجمال به یک خوابگاه اندر خفته دیدم ملک ایشان را بخواست چون سیده
و تاج الملوک را حاضر آوردند بایشان گفت این کارها چگونه کاریست پس خشمناک شد قصد کرد که تاج الملوک را بزند سیده دنیا خود را بر او افکند و با پدر گفت نخست مرا بکش پس ملک او را دور کرده بخادمان گفت که او را بسرای خویش برند پس از آن رو بتاج الملوک آورده گفت ای پلیدک تو کیستی و از کجائی و نام پدر تو چیست و چگونه بدختر پادشاهان جسور شدی تاج الملوک گفت ای ملک اگر مرا بکشی هلاک خواهی شد و ندامت بتو روی دهد و مملکت تو ویران گردد ملک گفت از بهر چه هلاک شوم و پشیمان گردم تاج الملوک گفت بدانکه من پسر ملک سلیمان شاه هستم زمانی نمیرود که سواره و پیادۀ او بسوی تو بیاید چون ملک شهرمان سخن او بشنید خواست او را نکشد و بزندان اندر کند که صدق و کذب مقالش آشکار شود وزیر ملک شهرمان گفت ای ملک مرا رأی اینست که در کشتن او دیر نکنی که چنین تخمه پلید بدختر ملک جرات کرده پس جلاد را فرمود که این خیانت کار را بکش پس شمشیر بگرفت و دست بلند کرد ولی ملک نمیخواست که او کشته شود و از امرا یکی یکی مشورت میکرد و زیر گفت ای ملک چه جای مشورت است پس ملک در خشم شد و جلاد را بکشتن بفرمود جلاد دست بلند کرد و خواست که سر او را از تن جدا کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدوسی و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت جلاد تیغ را بلند کرد و خواست که تاج الملوک را بکشد که ناگاه فریاد بلند شد و آواز کوس و کرنای و شیهه اسب بشهر اندر فروپیچید و مردمان دکانها ببستند ملک بجلاد گفت مشتاب آنگاه از بهر آگاهی کس بفرستاد رسول برفت و بازآمد و گفت ای ملک سپاهی افزون از ستارگان و ریگهای بیابان ها مانند دریای موج زن اسب همی دوانند وهمی آیند ولی سبب را ندانستم پس ملک بهراس اندر شد و بر خود و بر مملکت بترسید و با وزیر گفت که آیا از سپاهی بمقابله و مقاتله نرفته است هنوز ملک را سخن بانجام نرسیده بود که حاجبان ملک در آمدند و رسولان ملک لشکر کش نیز با ایشان بودند و از جمله رسولان وزیر ملک بود نخست او سلام کرد ملک از برای ایشان برپای خاست و ایشان را بنزدیک خود خواند و سبب آمدنشان باز پرسید از میان ایشان وزیر پیش رفت و زبان بپاسخ بگشود و گفت ای ملک بدان که این پادشاه که باین سرزمین آمده چون پادشاهان گذشته و سلاطین پیشین نیست ملک شهرمان گفت کدام پادشاهست وزیر گفت سلیمان شاه عادل باذل و خداوند ارض خضرا و جبال صفاهانست و آمدنش را سبب اینست که پسر او در شهر تست اگر او را تندرست بیند ترا بنوازد و اگر او در این شهر ناپدید شود و یا آسیب بدو رسیده باشد هلاک را آماده باش پیام این بود که گفتم والسلام چون ملک پیغام بشنید در بیم شد و دلش بطپید و بانگ بر بزرگان دولت زد که بروید و ملک زاده را جستجو کنید و خبر او را بمن آرید ولی ملک زاده بزیر شمشیر جلاد از غایت بیم به خویشتن نبود پس از آن رسول را چشم بملکزاده افتاد دید که بر نطع کشتنش نشانده اند در حال خود را در پای ملکزاده انداخت
و رسولان دیگر نیز بدانسان کردند و بندها از او بر داشتند و او را دست و پای همی بوسیدند تاج الملوک چشم باز کرد وزیر پدر و عزیز بازرگان را بشناخت و از غایت فرح و نشاط بیخود بیفتاد و ملک شهرمان را حیرت و وحشت بیفزود و چون دانست که این سپاه را سبب آمدن همان جوان است بسی بترسید و برخاسته بنزدیک تاج الملوک رفت و سر او را ببوسید و آب از دیدگان بریخت و گفت ای فرزند بکردار بد من پاداش مده و رحمت به پیری من کن و مرا مملکت خراب مخواه پس تاج الملوک برخاسته دست او را بوسه داد و گفت بر تو باکی نیست و تو مرا بجای پدر هستی ولی مباد اینکه به محبوبه من سیده دنیا آسیب برسد ملک گفت ای خواجه بر او مترس که جز شادی و نشاط هیچ چیز بدو نرسیده الغرض ملک شهرمان به تاج الملوک معذرت همیگفت و وزیر سلیمان شاه را دلجویی کرده خواسته بی شمرش وعده میداد که آنچه دیده است از ملک پوشیده دارد پس از آن بزرگان دولت را بفرمود که تاج الملوک را بگرمابه برند و جامه دیبا و زرین ملوکانه اش در بر کنند بزرگان بدانسان کردند و از گرمابه به مجلسش بیاوردند چون پیش ملک شهرمان بیامد ملک با تمامت بزرگان دولت بخدمتش بایستادند پس از آن تاج الملوک بنشست و سرگذشت خود را با وزیر پدر و عزیز بازرگان بگفت و ایشان نیز با تاج الملوک گفتند که ما در این مدت بنزد ملک سلیمان رفتیم و او را آگاه کردیم که پسرت بقصر دختر ملک شهرمان اندر شد و بیرون نیامد و کار او بما پوشیده بماند پدرت چون این سخنان بشنید در ساعت لشگر آماده ساخته باین شهر بیامدیم منت خدای را که آمدن ما سبب نشاط
و انبساط شد تاج الملوک گفت پیوسته دیدار شما مبارکباد ایشان بگفتگو اندر بودند که ملک شهرمان بقصر دخترش سیده دنیا در آمد دید که سیده از بهر تاج الملوک گریانست و تیغی را قبضه بر زمین و نوک بر سینه گذاشته همی خواهد که خویشتن هلاک سازد و میگفت که خواهد که خویشتن هلاک سازد و میگفت که پس از تاج الملوک مرا زندگانی نشاید چون ملک او را بدان حالت بدید بانک بروی زد و گفت ای خاتون دختران ملوک چنین مکن و برحال پدر و مردم شهر رحمت آور کاری مکن که بسبب آن پدرت را آفت رسد پس پیش رفته دختر را از قصه آگاه کرد و گفت محبوب تو پسر ملک سلیمان شاهست قصد نکاح تو دارد و خطبه و نکاح بتو واگذار کردم سیده تبسم کرده با پدر گفت نگفتمت که این جوان ملکزاده است چونی که بگویم تا ترا به چوبی که دو درم قیمت داشته باشد بردار بیاویزند پدرش گفت حق تربیت بتو بخشیدم تو نیز بر من ببخشای پس سیده گفت برو و تاج الملوک را بیاور ملک اطاعت کرد و بنزد تاج الملوک بشتافت و او را بنزد سیده آورد چون سیده او را بدید پیش چشم پدر در آغوشش کشید و گفت که من از بهر تو در وحشت بودم آنگاه رو به پدر کرده گفت چنین ماهروی دریغ نبود که کشته شود پس ملک شهرمان از خانه بدرآمد و درها بر هم نهاد و بنزد وزیر پدر تاج الملوک رفت و باو گفت که ملک سلیمان شاه را آگاه کند که پسرش تندرست است و بعیش و نوش مشغولست و خرم و شادان همی گذارد پس از آن ملک شهرمان فرمود لشگریان ملک سلیمان شاه را یکان یکان از همه گونه خوردنی و میوه و حلوا تدارک برند چون فرمان ملک شهرمان بپذیرفتند آنگاه ملک هدایای ملوکانه درخور و شایسته از اسب و استر واشتر و کنیز
و غلام از برای ملک سلیمان شاه بفرستاد پس از آن ملک با بزرگان دولت و اهل مملکت به دیدار ملک سلیمان شاه پذیره شده و بخارج شهر برسیدند چون منک سلیمان شاه از آمدن ایشان آگاه شد نرم نرم بسوی ملک شهرمان همی آمد تا اینکه با هم ملاقات کردند و ملک سلیمانشاه ملک شهرمان را در آغوش گرفته و بر فراز تخت در پهلوی خویشتنش بنشاند و حدیث همیگفتند که خوردنی و حلوا بیاوردند اندکی نرفته بود که تاج الملوک بیامد پدر تاج الملوک برخاست و پسر را در آغوش کشید و ساعتی نشسته حدیث گفت پس از آن ملک سلیمان شاه با ملک شهرمان گفت که میخواهم در میان جمع صیغه نکاح دخترت را به تاج الملوک بخوانند ملک شهرمان اطاعت کرده و قاضی و شهود بخواست قاضی حاضر آمد کتاب عقد نبشتند و کابین بستند و لشگریان شادی کردند و ملک شهرمان بجهیز دختر بپرداخت پس تاج الملوک با پدر گفت عزیز بازرگان مردیست گرامی و مرا خدمتی کرد بزرگ و با من سفر کرد و بس رنجها برد تا مرا بآرزوی خود رسانید و اکنون دو سال است که از شهر خویش دور افتاده قصد من اینست که بهر او بضاعت بازرگانی مهیا کنیم و او را بشهر خود روانه سازیم که او را وطن نزدیکست ملک سلیمان شاه گفت چنان کنیم آنگاه از برای عزیز صد بار کالای قیمتی بار بستند تاج الملوک رو بدو آورده گفت ای برادر اینهارا بهدیه قبول کن پس قبول کرد و همدیگر را وداع کردند عزیز پای تاج الملوک ببوسید و آستان ملک سلیمانشاه را نیز بوسه داد و سوار گشت تاج الملوک نیز سوار گشته یک فرسنک باهم برفتند پس عزیز به بازگشت او را سوگند داد و گفت اگر نه مادر میداشتم بدوری تو شکیبا نمیشدم ولی تو رسول و کتاب از من مضایقه مکن این بگفت و وداع باز پسین کرده راه شهر خویش پیش گرفت پس بشهر درآمد مادر خود را دید که بمیان خانه اندر گوری بنا کرده و بر آن گور نشسته گیسوهای خود بر آن گور افشانده آب از دیده همیریخت و این دو بیت همی خواند :
پس از آن آه شرر بار کشیده بگریست و این ابیات برخواند :
و هنوز ابیات بانجام نرسانیده بود که عزیز بخانه در آمــد چون عزیز را بدید برخاست و بسینه خویشتن بگرفت و از سبب غیبتش باز پرسید عزیز سر گذشت بیان کرد و باز نمود که تاج الملوک صد بار حریر و دیبا و کالای گران بها باو داده مادرش خرسند و فرحناک شد و عزیز در نزد مادر بسر میبرد ولی در آنچه از دلیله محتاله بدو رسیده حیران بود الغرض عزیز را انجام کار بدینجا رسید واما تاج الملوک را بنزد سیده دنیا فرستادند ملک زاده بکارت او برداشت پس از آن ملک شهرمان تحف و هدایای بیکران از بهر ملک سلیمانشاه و تاج الملوک و سیده دنیا بفرستاد و ایشان بشهر خود روان شدند و ملک شهرمان نیز سه روز با ایشان برفت آنگاه ملک سلیمانشاه او را به بازگشت سوگند بداد ملک شهرمان ایشان را وداع کرده باز گشت و تاج الملوک با پدر و زن خویش همیرفتند تا بشهر خود نزدیک شدند شهر از برای ایشان بیاراستند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و سی وهفتم از آمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک سلیمان شاه با فرزند و عروس همیرفتند تا بشهر خود نزدیک شدند شهر را از بهر ایشان زینت بستند و ایشان بشهر در آمدند و ملک بر تخت مملکت نشست و تاج الملوک در پهلوی تخت بایستاد رعیت و سپاه را به داد و دهش بنواخت و دوباره اسباب جشن فرو چید و از برای پسر عیش تازه بر پا کرد و تاج الملوک بحجله عروس بخرامید و پیوسته بعیش و نوش و لهو و طرب عمر همی گذراندند
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…