اگر اتفاقی به هجران نیرزد
پس گفت ای پسرعم این پارچه حریر بمن ببخش من آنرا بدو بخشیدم او پارچه گرفته بگشود و صورت غزال در آن بدید چون هنگام شام شد مرا وقت رفتن آمد دختر عمم گفت برو ولی هنگام باز گشتن همان بیت را که نخست با تو گفته بودم و فراموش کرده بودی باو بر خوان گفتم بیت بر من اعادت کن بیت را بر من فرو خواند پس من برفتم و بباغ اندر بهمان مکان برسیدم دختر ماه روی را دیدم که بانتظار من نشسته چون مرا دید برپای خاست و مرا ببوسید و در کنار خود بنشاند چون خوردن و نوشیدن بانجام رسید به بوس و کنار مشغول گشته کام ازو بگرفتم چون بامداد شد آهنگ بازگشت کردم و آن بیت را بر او بخواندم چون بشنید سرشک از دیده روان ساخت و این شعر بپاسخ بر خواند :
عشق را جز صابری و سر نهفتن چاره نیست
مرد میباید که اندر عاشقی اینسان شود
پس من شعر او را فرا یاد گرفتم و از پنکه پیغام دختر عم خود را رسانیده بودم شادان گشتم و از باغ بدر آمده بنزد دختر عمم بیامدم دیدم که خوابیده و مادرم ببالینش نشسته باحوال او گریانست چون مادرم مرا بدید گفت بمیراد چون تو پسر عم که دختر عم خود را به حالت ناخوش گذاشته از ناخوشی او نمی پرسد پس چون دختر عمم مرا بدید از بالین برداشت و بنشست و گفت ای عزیز آن یک بیت را برو خواندی بانه گفتم آری بیت بر او خواندم چون بیت بشنید گریان شد و در جواب بیتی دیگر بر خواند و آن بیت مرا بخاطر اندر است دختر عمم گفت بیت را از برای من بخوان من بیت برو خواندم چون بشنید سخت بگریست و این بیت را بخواند:
گر نیارد سر نهفتن ور نداند صابری
مرد عاشق چون کند تا مشکلش آسان شود
و با من گفت چون بنزد آن پریزاد روی این بیت برو بخوان گفتم انشاء الله بخوانم پس بعادت معهود بباغ رفتم و در میان من و آن طناز گذشت آنچه که زبان از گفتن آن کوتاهست چون خواستم باز گردم بیت را برو خواندم خونابه از دیدگان فرو ریخت و این بیت بخواند :
چونکه نتواند نهفتن سرو کردن صابری
ترک جان گوید به شمشیر بلا قربان شود
پس من بیت او را یاد گرفتم و بسوی خانه روان گشتم چون بنزد دختر عم رسیدم بیهوش افتاده اش یافتم و مادرم ببالین او نشسته بود چون دختر عم آواز من بشنید چشم باز کرده گفت ای عزیز بیت برو خواندی یا نه گفتم آری خواندم چون بشنید گریان شد و پاسخ بیت گذشته بخواند چون دختر عمم بیت را بشنید دوباره بیهوش شد چون بهوش آمد این بیت بر خواند :
گوش بنهادیم و پذیرفتیم و خوش دادیم جان
عاشق آن بهتر که جانش در ره جانان شود
پس چون شب درآمد بعادت معهود بباغ رفتم دختر قمر منظر را دیدم به انتظار من نشسته بنشستم طعام خورده شراب بنوشیدیم پس ازو کام گرفته در همان مکان تا بامداد بخفتیم چون آهنگ بازگشت کردم بیتی را که دختر عمم گفته بود برو خواندم چون بیت بشنید فریادی بلند زد و آهی کشید و گفت بخدا سوگند که خواننده این بیت مرده است پس گریان شد و گفت وای بر تو، خوانندۀ این بیت از خویشان تو بود یا از بیگانگان گفتم او مرا دختر عم است گفت دروغ میگوئی اگر او دختر عم تو بود ترا بدو محبت میشد چنانکه او را بتو محبتسمت و کشنده او توئی خدا ترا بکشد بدینسان که تو او را کشتی بخدا سوگند اگر مرا آگاه کرده بودی که چنین دختر عمی تراست هرگز ترا بنزدیک خود نگذاشتمی من با او گفتم که خواننده شعر دختر عم منست و او همانست که اشارات ترا بمن تفسیر میکرد و اوست که رسیدن من بتو از تدبیر نیکوی اوست دختر زهره جبین گفت آیا مرا شناخت گفتم آری گفت از جوانی بهره نبری چنانکه او را از جوانی بی بهره کردی اکنون برو و از حالت او آگاه شو پس من برفتم و بتشویش اندر بودم چون بسر کوی خود رسیدم آواز نوحه شنیدم خبر باز پرسیدم گفتند عزیزه را در پشت در خانه مرده یافته اند چون بخانه در آمدم و مادرم مرا بدید بانگ بر من زد و گفت خدا خون او را از تو بخواهد چون قصه بدینجا رسید بامداد شدو شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیستم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت آنجوان با تاج الملوک گفت چون بخانه رفتم و مادرم گفت خون این بیچاره بگردن تست خدا ترا بخون او بگیرد پس از آن پدرم بیامد او را کفن کردیم و جنازه اش را تشییع کرده بخاکش سپردیم و سه روز در سر قبر بودیم پس از آن بخانه بازگشتیم و من از بهر دختر عمم محزون بودم مادرم رو بمن آورده گفت همی خواهم بدانم که با دختر عمت چه کار کردی که زهره او را بشکافتی و او را کشتی ایفرزند من هر وقت از سبب ناخوشی او می پرسیدم مرا آگاه نمیکرد و سبب با من نمیگفت تو از بهر خدا بازگو که با او چه کردی که او بمرد من گفتم که هیچ کاری با او نکردم مادرم گفت خدا قصاص از تو بستاند که آن ستم کشیده هیچ سخن با من نگفت و تا هنگام مردن کار خود را از من پوشیده داشت و از تو رضامندی همیکرد و در ساعت مردن چشم باز کرده با من گفت ای زن عم خون مرا خدا بفرزندت حلال کند و او را بخون من نگیرد که من ازین جهان بجهان دیگر خواهم شدن من گفتم ای دختر این سخنان مگو خدا بجوانی تو بخشد و ترا عافیت دهد و از سبب ناخوشی او بسی پرسیدم هیچ نگفت و تبسمی کرد و گفت ای زن عم اگر پسرت بخواهد بدان مکان که عادت اوست برود با او بگو که هنگام بازگشتن از آن مکان این دو کلمه بگوید که وفا خجسته و نیکوست و مگر قبیح و ناشایستست و اینکه میسپارم مهربانی است که با او میکنم تا اینکه در حیات و ممات با او مهربانی کرده باشم پس از آن چیزی بمن سپرد و سوگندم بداد که آنرا بتو ندهم مگر وقتی که ببینم از برای او گریه و نوحه میکنی و آن چیز در نزد من است هر وقت ترا بدان حالت ببینم آنرا بتو خواهم داد پس من با مادر گفتم که آنرا بمن بنما ننمود
و من از کم خردی از مردن دختر عم یاد نمیکردم و همیخواستم که شب و روز در نزد معشوقه خود باشم پس از چهار روز چون شب در آمد یباغ رفتم و دختر سیمین بر را بدانجا یافتم چون مرا دید برخاسته دست در گردنم افکند و احوال دختر عمم باز پرسید گفتم که او بمرد و بخاکش سپردیم و چهار شب از مرگ او گذشته و این شب پنجمین است چون اینرا بشنید گریان شد و بخروشید و گفت با تو نگفتم که تو او را کشتی اگر پیش از مرگ او مرا آگاه میکردی من پاداش نیکوئیهای او میدادم زیرا که او با من نیکونی کرد و ترا بمن برسانید اگر او نمیشد وصال من بتو محال بود من اکنون برتو ترسانم که بسبب مرگ او به مصیبتی گرفتار شوی من باو گفتم که دختر عمم پیش از آنکه بمیرد مرا بهل کرده و خون خود بر من بخشیده است از آنچه مادرم خبر داده بود آگاهش کردم گفت چون بنزد مادر روی از آن چیزی که باو سپرده با خبر باش که آن چه چیز است من باو گفتم که از مادرم شنیدم دختر عمم پیش از آنکه بمیرد باو وصیت کرده بود که هر وقت که پسرت قصد رفتن آنمکان کند که عادت اوست باو بگو هنگام بازگشتن از آن مکان بگوید که وفا نکو و مکر قبیح است چون این سخن از من بشنید گفت خدا او را بیامرزاد که او ترا از من خلاص کرد و مرا در دل بود که آسیبی بر تورسانم و اکنون آسوده باش پس مرا سخن او عجب آمد باو گفتم چه قصد داشتی که بمن بکنی و حال آنکه میانه من و تو مودت و محبتست گفت تو بمن حریص هستی و مرا دوست داری ولی تو خورد سالی و دلت از فنون مکر و خدعه پاکست و مکر زنان را ندانی اگر دختر هم تو زنده بود او ترا یاری میکرد و سبب سلامت تو میشد چنانکه ازین ورطه ترا خلاص کرد و اگنون ترا پند میگویم که از زنان برحذر باش و باز بر حذر باش که تو مکر زنان ندانی و آنکه میدانست و اشارت ایشان تفسیر میکرد او از دست تو بیرون شد مرا بیم از آنست که بمحنتی و بلیتی گرفتار آئی که راه خلاص ندانی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و یکم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت آن جوان بازرگان با تاج الملوک گفت که دختر گفت مرا بیم از آنست که بمصیبتی گرفتار شوی و پس از دختر عمت کس نباشد که ترا خلاص که هزار حیف از دختر عمت کاش من او را پیش از مرگ می شناختم و به نیکوئیهای او که با من کرده پاداش میدادم خدا او را بیامرزد که او راز خویشان بپوشانید و اگر او نبود تو هرگز بمن نمیرسیدی و اکنون من از تو آرزوئی دارم و آن اینست که مرا بقبر او دلالت کنی تا او را زیارت کنم و چند بیتی بر مزار او بنویسم من گفتم فردا انشاء الله قبر بتو بنمایم پس آنشب با او خفتم و او هر ساعت با من میگفت کاش پیش از آنکه دختر عمت بمیرد مرا آگاه میکردی آنگاه من با او گفتم که معنی آن دو کمه که وفا ملیح و مکر قبیح است چه بود مرا پاسخ نداد چون بامداد شد برخاسته بدره زر برداشت و بمن گفت برخیز و قبر او را بمن بازنما تا او را زیارت کنم و چند بیتی بنویسم و در مزارش قبه ای بنا کنم و صدقه از برای او و ختم و خیرات دهم و این زرها باو صرف کنم پس من برخاستم و از پیش همی رفتم و دختر آفتاب منظر بر اثر من روان بود و بفقرا و مساکین صدقه همی داد و میگفت نواب این صدقه عزیزه راست که او راز خود را بپوشید و عشق خود را ظاهر نکرد تا اینکه جام مرگ بنوشید الغرض آن دختر پیوسته از آن بدره تصدق میکرد و میگفت ثواب این صدقه عزیزه راست تا بقبر برسیدیم و زرها صرف شد چون قبر را مشاهده کرد خود را بقبر بینداخت و سخت بگریست پس از آن قلمی فولاد بدر آورد و بر لوح گور این ابیات نوشت
رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان
افسرده شد زغصه او جمله گلستان
هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر
بی آب ماند نرگس آن تازه بوستان
پس از آن بگریست و برخاست من نیز با او برخاسته بباغ در آمدیم با من گفت که بخدا سوگندت میدهم که پیوند از من مبر من گفتم با السمع والطاعة و من همیشه نزد او آمد و شد میکردم و هر شب که در پیش او بسر میبردم با من نیکوئی میکرد و مرا گرامی میداشت و پیوسته به اکل و شرب و بوس و کنار و پوشیدن جامه حریر و نازک مشغول بودم تا اینکه فربه و درشت شدم و حزن و اندوهم برفت و دختر عمم را فراموش کردم و تا یکسال بعیش و نوش بسر بردم در سر سال روزی بگرمابه اندر شدم چون برون آمدم قدحی شراب خوردم و از مشک و عنبر و گلاب خود را معطر ساختم و مرا از مکرهای زمانه و گردش چرخ نفاق پیشه آگاهی نبود پس چون شب تاریک شد شوق دیدار آن گل رخسار کردم و خواستم بهمان باغ روم ولی من مست بودم و نمیدانستم بکجا روم پس هستی مرا بمحله ای برد که محله تفتیش میگفتند من در همان کوی میرفتم ناگاه پیره زنی پدید شد که بدستی شمع روشن داشت و بدست دیگر رقعه پیچیده چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و دوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت عزیز گفت که عجوزی بدرآمد بدستی شمعی روشن و بدست دیگر رقعه ای پیچیده داشت و همی گریست و این دو بیتی همی خواند
دیدم بخواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی
تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد
ایکاش هر چه زودتر از در درآمدی
چون مرا دید گفت ای فرزند خط خواندن میتوانی یانه گفتم میتوانم پس رقعه بمن داد و گفت این را بخوان من رقعه گرفته بگشودم و خواندم مضمون این بود که این کتابیست از دور مانده بسوی احباب چون عجوز این را بشنید فرحناک شد و مرا دعا گفت که خدا اندوه ترا ببرد بدینسان که اندوه از من بردی پس رقعه گرفت و دو گامی رفته بازگشت و دست مرا بوسه داده گفت ایخواجه از جوانی خود بهره مند شوی همی خواهم که دو سه قدم تا بدر اینخانه با من بیائی که اگر مضمون کتاب را بدانسان که تو گفتی بایشان بگویم سخن من باور نکنند دو قدم با من بیا و رقعه را بایشان بخوان من باو گفتم این رقعه از کجاست گفت ایفرزند این را از نزد پسر من آورده اند که ده سالت بسفر رفته و خبر او بما نرسیده و ما ازو نومید بودیم و گمان ما این بود که مرده است اکنون این کتاب ازو بما رسیده و او را خواهریست که در زمان غیبت شب و روز گریان بود من اگر با او بگویم برادرت زنده و تندرست است سخنم باور نکند و گوید باید کسی در اینجا حاضر کنی که کتاب بخواند و مرا آسوده و خرسند کند و آن عجوز با من گفت ای فرزند تو میدانی حریصان و عاشقان چشم براه سوء ظن دارند هیچ سخن باور نکنند تو مرا بخواندن این کتاب بنواز و با من بیا و در پشت پرده ایستاده کتاب بخوان تا آندختر هجران کشیده آواز تو بشنود و ترا ثواب حاصل شود که پیغمبر علیه السلام فرموده که من نفس کربة عن مکروب نفس الله عنه اثنین وسبعین کربة و من بتو پناه آورده ام مرا نا امید باز مگردان پس من دعوت عجوز را اجابت کردم آنگاه عجوز از پیش و من بر اثر او اندکی برفتم و بدر خانه ای بس عالی برسیدیم من در پشت در بایستادم عجوز بالغت عجمیان بانگ بزد ناگاه دختری با نشاط و طرب بیامد و شلوار تا زانوها برچیده بود و ساقهای بلورین نمایان کرده بود بدانسان که شاعر گفته :
ای در جده شلوار خرامان بوثاق
در حسن و لطافتی زمه رویان طاق
آن ساق همی عرضه کنی بر عشاق
یعنی که نمونۀ سرینست این ساق
ساقهای بلورین را با خلخالهای زرین مرصع زینت داده بود و آستینها برزده با ساعد سیمین آتش بخر من دل و دین نظار گیان هی زد و بگوش و گردن گوشواره لؤلؤ و عقدی از گوهرهای قیمتی آویخته و عرق چین کوفی مکلل با نگینهای گرانبها در سر داشت و با غنج و دلال چمان چمان همی آمد تا بدر خانه برسید چون مرا بدید بزبان فصیح و عبارت شیریان گفت ای مادر اینست که از بهر خواندن کتابش آورده ای عجوز گفت آری همین است پس ماهروی دست در آورد که کتاب بمن دهد من نیز دست بردم که کتاب ازو بگیرم و سر و شانه از در بدرون بردم که باو نزدیک شوم عجوز سر خود بر کمر من گذاشت و زور همیداد تا اینکه من خود را در میان خانه دیدم و عجوز نیز مانند برق جهنده به خانه اندر آمد و در خانه فروبست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و سیم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت عزیز با تاج الملوک گفت که پیرزن مرا در میان خانه افکند خود نیز بخانه اندر آمد در خانه فرو بست چون دختر قمر منظر مرا در میان خانه در بسته دید پیش آمده مرا بکنار گرفت و بر زمینم انداخت و بر سینه من بنشست و شکم مرا چنگل همیگرفت و همیفشرد پس از آن از زمینم برداشت و چنان تنگم در آغوش گرفت که خلاصی نمیتوانستم پس از آن مرابخانه برد و عجوز نیز شمعی روشن در دست پیش روی ما همیرفت تا اینکه هفت دهلیز گذشتیم و بساحت وسیعی برسیدیم که چهار ایوان در چهار سوی داشت و بنیان آنها از مرمر و رخام بود و فرشهای دیبا گسترده و پرده های حریر آویخته بودند و تختی از زر سرخ مرصع با زر و گوهر بدانجا بود که ملوک را همی شایستی با من گفت ای عزیز از مرک و زندگی کدام یک دوست تر داری گفتم زندگی را همی خواهم گفت چون زندگی خواهی مرا بخویشتن کابین کن گفتم مرا ناخوش آید که چون توئی را بخود کابین کنم گفت اگر مرا تزویج کنی از دختر دلیله محتاله سالم مانی گفتم دلیله محتاله کیست بخندید و گفت چگونه تو او را نمیشناسی که یکسال و چهار ماه است که همدم او هستی خدا او را بکشد که ازو مکاره تر کس بجهان اندر نیست و او پیش از تو بسی جوانان کشته و بسی کارها کرده ندانم در این مدت چگونه ترا نکشته من چون سخنان او را شنیدم در شگفت ماندم و با او گفتم ای خاتون تو او را از کجا شناخته گفت من او را خوب شناسم ولی قصد من اینست که تو ماجرای خود و او را با من بازگوئی تا سبب خلاصی تو از وی بر من آشکار شود پس من سرگذشت خود را از آغاز تا انجام و حکایت دختر عمم عزیزه را باو بیان کردم آندختر چون از مرگ عزیزه آگاه شد دلش بر او بسوخت
و آب از چشمانش فروریخت و بافسوس و حسرت دستها بیکدیگر بسود و گفت ای عزیز خدا ترا در مرک او شکیبائی دهد که او سبب خلاص تو بوده است اگر او نبودی دختر دلیله محتاله تو را هلاک میساخت و من پس از این نیز از مکرهای او بر تو همیترسم ولی سخن نیارم گفت من با و گفتم که شدنیها شده است دیگر چاره نیست پس سر بجنبانید و گفت مانند عزیزه را نتوانی یافت من باو گفتم که دختر عمم عزیزه هنگام مرگ وصیت کرده که من دو کلمه با او بگویم و آن دو کلمه اینست که الوفاه ملیح و العذر قبیح چون دختر این سخن از من بشنید گفت ای عزیز بخدا سوگند که همین ترا از او خلاص کرده و بسبب همین دو کلمه ترا نکشته است و خدا بیامرزد دختر عم ترا که در مرک و زندگی خلاص تو گشته و بخدا سوگند که من پیوسته آرزو میکردم که یکروز با تو بسر برم ولی مقدور نمیشد مگر امروز که به حیله ترا بدینجا آوردم و تو اکنون خورد سالی مکر زنان و حیله عجوز کان ندانی گفتم لا و الله گفت پس از این دلشاد باش که اگر دختر عم تو مرده است من بجای او هستم چون تو جوان زیبا و بدیع الجمالی از این سبب من ترا بحکم خدا همی خواهم بشوهری گزینم و هر چه که از خواسته و کالاهای قیمتی خواسته باشی بهر تو آماده خواهد شد و از من ترا رنجی ترسد و همیشه ترا نان گرم و آب سرد مهیا خواهد بود از هر جهت تو در رفاه و خوشی بسر خواهی برد و بهیچوجه ترا اندوهی نخواهد رسید و از تو توقعی ندارم که از بهر من مالی صرف نموده و یا رنجی ببری و تنها من از تو میخواهم که میان ببندی و دل قوی داری آنگاه با عجوز گفت ای مادر هر کس که در نزد تست حاضرش کن ناگاه عجوزک چهارتن شهود عدول بیاورد و چهار شمع روشن کرده بگذاشت پس شهود بخانه اندر آمده مرا سلام کردند و بنشستند دختر برخاسته چادر بر سرخویش افکنده و پاره ای از شهود را وکیل عقد خود کرد و ایشان را گواه گرفت که تمامت مهر گرفته ام و علاوه بر آن از مال پسر ده هزار درم بذمت منست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست چهارم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت دختر حاضران را گواه گرفت که تمامت مهر قبض کرده ام و ده هزار درم از مال پسر بذمت منست پس شهود کتاب نبشتند و مزد گرفته بازگشتند در آن هنگام دختر برخاست و جامها بر کند پیراهنی بلند که طرازهای زرین داشت بپوشید و دست مرا بگرفت و گفت بیقین بدان که من برای تو زوجۀ وفادار خواهم بود و امیدوارم که تو هم در حق من شوهری صمیمی و پاکدل بوده باشی تا بتوانیم ساعات زندگانی را بخوشی صرف نموده و از آلام و اسقام بدور باشیم و خدا مارا فرزندان صالح و نجیبی عنایت فرماید که بتوانیم وقت خود را بتربیت آن ها صرف نموده و با ثروت خدادادی که مراست و هرگز زوال نخواهد پذیرفت عمری را بی غم و رنج بپایان بریم و من سعی میکنم مانند دختر عمت برای تو ناصحی وفادار بوده و ترا از پیش آمدها برکنار دارم و پس از ساعتی که از این قبیل سخنان میان او و من رد و بدل شد با هم به خوابگاه رفته تا بامداد بخسبیدیم علی الصباح خواستم بیرون روم آن دخترک خندان خندان پیش من آمده گفت گمان من اینست که تو مرا مانند دختر دلیله محتاله انگاشته ازین گمان بر حذر باش تو اکنون بحکم کتاب و سنت شوی منی و بهوش باش که این خانه را که تو در او هستی بسالی یکبار در بگشایند برخیز در خانه را نظاره کن من بر خاسته در خانه را بسته و با میخ آهنینش کوبیده یافتم پس باز گشته با او گفتم که در را میخ آهنین کوبیده اند دخترک با من گفت ای عزیز بنزد ما چندان آرد و برنج و میوه و شکر و گوشت مرغان و گوسفندان هست که سالی چند ما را کفایت میکند و در خانه ما از امشب تا سال دیگر گشوده نمیشود و من میدانم که درین یک سال ترا تن بدینجا
و روان بجایی دیگر خواهد بود من گفتم معاذ الله آنگاه خندان خندان با من گفت ترا ماندن اینجا چه زیان دارد که تو صنعت خروسان دانی منهم بخندیدم و مطاوعت او کرده در نزد او جای گرفتم و بصنعت خروسان مشغول شدم تا اینکه دوازده ماه بر ما بگذشت و آن پریروی از من آبستن گشته فرزند بزاد چون آغاز سال نو شد دیدم که در بگشودند آرد و نان و شکر بیاوردند من خواستم بیرون روم که دخترک گفت تا هنگام شام صبر کن تا هنگام شام بنشستم و خواستم که بیرون روم ترسان و هراسان بودم که دخترک با من گفت بخدا سوگند نگذارم بیرون شوی مگر اینکه سوگند یاد کنی که امشب پیش از آنکه در بسته شود باز گردی من سخن او را پذیرفته سوگندهای محکم بشمشیر و مصحف و طلاق یاد کردم که بسوی او باز گردم پس از نزد او بیرون آمده بباغ رفتم در باغ را گشوده یافتم و در خشم شده با خود گفتم که من یکسالست ازین مکان غیبت کرده ام و اکنون که ناگهان بدینجا آمدم در باغ همی بینم که چون عادت پیش باز است آیا آن دخترک بهمان حالت باقی است یا نه و من ناچار پیش از آنکه بنزد مادر شوم باید بباغ اندر شده و از چگونگی آگاه شوم پس وقت عشا بود که بباغ رفتم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت آن جوان باتاج الملوک گفت پس از آن بباغ در آمده همیرفتم تا بانمکان برسیدم دیدم که دختر دلیله محتاله نشسته و سر بزانو نهاده و گونه اش زرد گشته و چشمانش از غایت گریستن دردناک شده و چون مرا دید گفت الحمد لله السلامه و خواست بر خیزد از بس فرحناکی بیفتاد من ازو شرمگین گشتم و سر بزیر افکندم و پیش رفته او را ببوسیدم و با او گفتم چگونه دانستی که من درین ساعت خواهم آمد که بانتظار من نشستی گفت مرا از آمدنت آگاهی نبود ولی بخدا سوگند که یکسالست لذت خواب نچشیده ام و از آن روز که تو از پیش من برفتی و وعده کردی که هنگام شام باز گردی من تا کنون هر شب بانتظار تو نشسته ام و عاشق چنین باید اکنون همیخواهم که حکایت با من باز گوئی و از سبب غیبت درین یکسال مرا آگاه کنی من سرگدشت باز گفتم چون دانست که من دختر دیگر بزنی آورده ام رنگش پریدن گرفت پس باو گفتم که من امشب آمده ام که پیش از صباح بروم گفت آنکه ترا شوهر خود کرد و با حیله یکسال ترا بزندان نگاه داشت بس نبود که ترا بطلاق سوگند داد که پیش از صباح بسوی او باز گردی و بتو نبخشید که یکشب در نزد مادر و یکشب در نزد من بروز آوری و بر خود هموار نکرد که در نزد من و مادرت یکشب بمانی پس چگونه بوده است حالت آنکه یکسال ازو دور بودی ولی خدا بیامرزد دختر تو عزیزه را که آنچه بدو گذشت بکسی نگذشت و بر آنچه او صبر کرد هیچکس صبر نکرد و بجور و ستم بمرد و گفت آنروز که تو از پیش من رفتی گمان من این بود که بزودی بنزد من باز آیی و گرنه ترا رها نمیکردم و میتوانستم که ترا در زندان کنم و یا هلاک سازم پس از آن در خشم شد و غضب آلود مرا نگاه کرد چون در آن حالتش بدیدم بترسیدم و اندامم همی لرزید آنگاه گفت چون تو خداوند زن و فرزند گشتی شایسته معاشرت من نیستی و مرا جز مرد عزب بکار نیاید چون روسبیان برمن بگزیدی بخدا سوگند که او را بدیدار تو حسرت گذارم و چنان کنم که نه مرا باشی و نه او را پس بانگ برزد ده تن از کنیز کان حاضر شدند و مرا بزمین انداختند و دخترک نیز برخاسته کاردی بگرفت و با من گفت توا چون گوسفندان ذبح کنم تا بمکافات بدیها که با دختر عمت کرده برسی چون خویشتن را بدست کنیزکان گرفتار و روی خود را بر خاک مذلت و کارد اندر دست او یافتم مرک را معاینه دیدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصدو بیست ششم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت عزیز گفت چون خود را در آنحالت یافتم مرگ را معاینه دیدم هر چه استغاثه و تظلم کردم به بی رحمیش بیفزود و فرمود کنیزکان مرا بازوان ببستند و بر پشت بینداختند و برشکمم بنشستند پس دو کنیز برخاسته انگشتان پای مرا بگرفتند و دو کنیز دیگر بساقهای من بنشستند و آن دخترک با دو کنیزک برخاسته بفرمود مرا چندان بزدند که از خویش برفتم چون بخویش آمدم با خود گفتم که مذبوح گشتن از برای من آسانتر است ازین گونه آزارها و رنجها و سخن دختر عمم مرا بخاطر آمد که با من گفته بود خدا ترا از شر او نگاه دارد پس بنالیدم و بگریستم و آن دخترک کارد را تند کرده بکنیز کان گفت مرا نزدیک او برند در آن وقت خدا بمن الهام کرد و آن دو کلمه که دختر عمم مرا آموخته بود بدو گفتم که الوفا ملیح والعذر قبیح چون اینرا بشنید بانگ زد و بخروشید و گفت ای عزیزه خدا ترا بیامرزد که پسر عمت را در حیات و ممات نجات دادی پس از آن با من گفت بخدا سوگند که بسبب این دو کلمه از دست من خلاص یافتی لکن باید در تونشانه ای بگذارم و دل آن روسبی که ترا از من پوشیده و پنهان داشته بود بسوزانم آنگاه بانگ بکنیزکان زد و فرمود که پای مرا با ریسمان بستند و دستهای مرا محکم گرفتند و خود برخاسته آهنی در آتش گذاشت پیش من آمده مردی مرا ببرید و من مانند زنان بماندم جای بریده را با آهن سرخ گشته داغ کرد که خونش باز ایستاد و من بیخود افتادم چون بخود آمدم قدحی شراب بمن بداد و گفت اکنون بنزد آنکس رو که ترا شوی خود گرفته و از اینکه یکشب در پیش من بمانی مضایقه میکرد خدا بیامرزد دختر عم تو عزیزه را که ترا نجات داد اگر این دو کلمه را نگفته بودی ترا میکشتم والحال بنزد آنکس رو که تراهمیخواست من از تو چیزی جز آنچه بریدم تمنی نداشتم اکنون مرا بتو حاجتی نمانده پس پای بر من بزد من برخاستم و راه رفتن نمیتوانستم اندک اندک برفتم و بدر خانه برسیدم در را گشوده یافتم و بخانه اندر شدم زن من بیامد مرا برداشته بغرفه برد دید که مردی از من بریده اند پس من بخفتم چون بیدار شدم خویشتن بدر باغ افتاده یافتم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست هفتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت عزیز گفت چون بیدار شدم خود را بدر باغ افتاده دیدم برخاسته اندک اندک برفتم تا بخانه خود برسیدم مادرم را دیدم که گریانست پس نزدیک رفته خود را در آغوش او انداختم مرا دید که تندرست نیستم و گونه ام زرد گشته مرادختر عمم عزیزه و نیکوئیهای او بخاطر افتاد برو بگریستم و مادرم نیز گریان شد و با من گفت ای فرزند پدرت بمرد من در خشم شدم و بگریستم تا از خود برفتم چون بخود آمدم بجای دختر عم بنگریستم دوباره بگریستم و پیوسته همی گریستم و همی نالیدم تا نیمه شب شد آنگه مادرم بمن گفت که ده روز است پدرت وفات کرده با او گفتم بجز دختر عمم هیچکس مرا بخیال نیست و بدانچه بمن رسید سزاوارم که او مرا دوست میداشت ولی من از و دست برداشتم مادرم گفت ترا چه رسیده پس سر گذشت را بیان کردم و آنچه بر من رفته بود باز گفتم مادرم ساعتی بگریست پس از آن برخاسته خوردنی حاضر آورد کمی از آن بخوردم و قصه خود را دوباره با مادر بگفتم گفت الحمد لله علی السلامة حمد خدا را که ترا بدینسان گذاشت و ترا نکشت آنگاه مادرم بمعالجه مشغول شد تا اینکه از مرض خلاص یافتم و تندرست شدم و مادرم گفت ای فرزند اکنون ودیعتی که دختر عمت بمن سپرده بود آنرا از برای تو بیرون آوردم که آن از آن تست و دختر عمت مرا سوگند داده بود که آنرا بتو ندهم مگر وقتی که ببینم تو او را یاد همیکنی و از بهر او محزونی و علاقه خود را از همه کس بریده و اکنون این خصلتها در تو پدید است پس برخاسته صندوق را باز کرد و این پارچه را که صورت غزال اندر اوست و نخست آنرا من بدختر عمم داده بودم بدر آورد چون آن را بگرفتم این ابیات را در آن نبشته یافتم
گمان نبرده بدم من که تو باین زودی
صبور وار ببندی ز یاد بنده دهن
هنوز نرگس سیراب من ندیده جهان
هنوز سوسن آزاد من ندیده چمن
بخاک تیره سپردی مرا بخاک اجل
بدل گزیدی کمتر کسی زمن بر من
کناز پرگل من رفته در کنار زمین
تو در کنار سمن سینه گان سیمین
نه کس بیارد روزی ز روزگارم یاد
نه کس بگیرد روزی مرا به پیرامن
چون این ابیات بخواندم سخت بگریستم و طپانچه بر روی خود زدم دیدم که از میان آن پارچه رقعه بیفتاد رقمه برداشته بگشودمش در آن رقعه نبشته بود که ای پسر عم بدان که من خون خود بر تو حلال کردم و امیدوارم که میانه تو و محبوبه ات سازگار آید لکن هر وقت که ترا از دختر دلیله محتاله آسیبی رسد دیگر بسوی او و بسوی دیگری باز مگرد و بر محنت شکیبا شو و بدانکه ترا اجل فرا نرسیده بود و گرنه پیش از این هلاک میشدی ولی حمد خدای را که مرک مرا پیش از مرک تو کرد و تو این پارچه را که صورت غزال در اوست نگاه دار و تفریط مکن که اینصورت در ایام غیبت تو مرامونس بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت عزیز گفت نوشته بود این صورت را تفریط مکن که در زمان غیبت تو مرا مونس بود و تو را بخدا سوگند میدهم که اگر بمصور این صورت برسی ازو دوری کن و مگذار که بر تو نزدیک شود و او را تزویج مکن و بجز او بزنان دیگر نیز نزدیک مشو و بدانکه مصور این صورت در هر سال تمثال خود تصویر کند و بشهرهای دور بفرستد تا اینکه خبر او بهمه جا برسد و حسن صنعتش در آفاق منتشر شود چون این پارچه که صورت غزال اندر اوست بر محبوبG تو دختر محتاله برسید او صورت را بمردمان همی نمود و میگفت مرا خواهریست که این تمثال تصویر کند و دختر دلیله درین قول کاذبست خدا پرده او را بدرد و من این وصیت نگذاشتم مگر اینکه دانستم که پس از من دنیا بر تو تنک شود و بسا میشود که غربت اختیار کنی و شهرها بگردی و خداوند صورت را شنیده بدیدارش آرزرمند شوی بدانکه مصور اینصورت دختر ملک جزیره های کافور است پس چون این ورقه خواندم و مضمون بدانستم بگریستم و مادرم بگریه من بگریست و پیوسته بورقه نگاه کرده همیگریستم تا هنگام شام رسید و شبانه روز تا یکسال بگریستم چون سال بآخر رسید همین بازرگانان بار سفر بستند از مادرم اشارت رفت که با ایشان سفر کنم شاید اندوه من برود و دو سه سال با ایشان شهرها بگردم تا مرا دل بگشاید من نیز اشارت مادر پذیرفتم و سفر را آماده گشته با همین قافله سفر کردم ولی آب چشمم هرگز خشک نمیشود و بهر منزل که فرود آیم این صورتها باز کرده همی نگرم و دختر عمم را بخاطر آورده همی نالم که او مرا دوست داشت و از ستم و جور من هلاک شد و من باو جز بدی نکردم و او جز خوبی نکرد هر وقت که این قافله باز گردند من نیز با ایشان باز گردم و اکنون مدت یکسالست که در سفرم و بحزن و اندوهم همی افزاید و سبب افزایش اندوهم اینست که من بهشت جزیره کافور و قلعه بلور بگشتم و حاکم آن جزایر ملک شهرمان نام داشت و او را دختری بود دنیا نام با من گفتند که او مصور صورت این غزالست و همین صورتها که تو داری از صنعت او پدید گشته چون اینرا بدانستم اندوه و حزنم افزون شد و در بحر فکر و حیرت yرق گشتم و بر خویشتن بگریستم از آنکه مردی نداشتم و مانند زنان بودم و مرا حیله و وسیله نمانده بودای پادشاه زاده از روزی که از جزایر کافور دور گشته ام مرا خاطر ناشاد و دیده گریانست نمیدانم با اینحالت بشهر خویش توانم رسید که در نزد مادر بمیرم یا نه که از زندگی بسیار سیر گشته ام پس بنالید و بصورت غزال نگاه کرده و سرشک برخساره فرو ریخت و این دو بیت برخواند
نه روز و نه روزگار و نه وقت و نه حال
نه کفر و نه اسلام و نه کردار و نه مال
نه رنج و نه راحت و نه هجر و نه وصال
بگرفت مر از عمر بیهوده ملال
تاج الملوک از شنیدن قصه آنجوان در شگفت ماند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و بیست و نهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت تاج الملوک چون قصۀ آنجوان بشنید در شگفت ماند با جوان گفت بخدا سوگند آنچه بر تو گذشته بدیگری نگذشته و لکن قصد من اینست که از تو چیزی را بپرسم عزیز گفت ای ملک زاده چه خواهی پرسید تاج الملوک گفت همیخواهم که با من بازگوئی که چگونه به دختری که این صورت نگاشته بود برسیدی گفت ای ملک زاده من بحیاتی بدو راه یافتم و آن حیله این بود که قافله چون بشهر آن دختر برسید من از میان قافله بیرون رفته بباغ ها اندر همی گشتم تا بباغ مجللی رسیدم که باغبان آن باغ شیخی کهن سال بود بآن شیخ گفتم که این باغ از آن کیست گفت دختر ملک سیده دنیا راست و هر هفته بدینمکان میآید و تفرج میکند بشیخ گفتم مرا بنواز و بگذار که ساعتی درین باغ بنشینم تا دختر ملک بگذرد و بیک نظر ازو بهره مند شوم شیخ گفت مضایقه نکنم چون سخن شیخ باغبان بشنیدم درمی چند بدو دادم و گفتم که خوردنی بخرد چون درمها بستند فرحناک شد شیخ بباغ اندر با من تفرج همیکرد تا اینکه بجایگاهی رسیدیم بس خرم هر گونه میوه حاضر آورد و گفت اینجا بنشین تا باز گردم پس ساعتی برفت چون بازگشت بره بریان بیاورد و خوردنی بخوردیم ولی دلم آرزومند دیدار دختر ملک بود که ناگاه در بگشود شیخ گفت برخیز و پنهان شو پس من برخاسته پنهان شدم دیدم که خواجه سرایان زنگی از در در آمدند و گفتند ای شیخ کس بباغ اندر هست یا نه شیخ گفت لا والله پس خواجه سرا گفت در را ببند شیخ باغبان در را ببست که سیده دنیا چون آفتاب از افق دریچه بدر آمد چون او را بدیدم عقلم برفت و وصال او را آرزومند گشتم مانند آرزومندی تشنگان بفرات پس دختر ساعتی تفرج کرده بیرون رفت
و دریچه ببستند من نیز از باغ بیرون شدم و قصد منزل خود کردم و دانستم که باو نتوانم رسید او دختر ملک است من بازرگان زاده خاصه اینکه من چون زنان هستم و مردی ندارم پس چون یاران رحیل را آماده گشتند با ایشان سفر کردم و قصد این شهر داشتیم چون باین مکان برسیدیم با تو جمع آمدیم و مرا سرگذشت این بود و السلام چون تاج الملوک این سخن بشنید دلش بمحبت سیده دنیا مشغول شد پس بر اسب خود سوار گشته عزیز را با خود برداشت و بشهر پدر بازگشت و از برای عزیز جداگانه جائی مهیا ساخت و مایحتاج در نزد او فراهم آورده خود بقصر رفت ولی آب از دیدگانش همیریخت و بدین حالت بود تا اینکه پدرش بنزد او بیامد و گونه او را متغیر یافت و دانست که محزون و اندوهناکست باو گفت ایفرزند حال خود بازگو و ماجرا بیان کن تاج الملوک قصه سیده دنیا دختر ملک جزایر را از آغاز تا بانجام باز گفت و پدر را از عشق خویش آگاه کرد ملک گفت ایفرزند پدر او از پادشاهان است و شهر او از ما دور است از خیال او در گذر و بقصر مادر خود رو چون قصه بدین جارسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و سی ام برآمد
گفت ای ملک جوان بخت وزیر دندان با ضوءالمکان گفت که پدر تاج الملوک گفت ای فرزند تو بقصر مادر رو که بدانجا پانصد تن از کنیزکان ماهروی هستند هر کدام که ترادلپذیر آید او را بگیر و اگر هیچکدام نپسندی دختری از دختران ملوک را بتو خطبه کنم که از سیده دنیا نیکوتر باشد تاج الملوک گفت ای پدر بجز او کس نمیخواهم و او همینست که صورت این غزال نگاشته من از وی ناگزیرم یا او مرا باید و یا راه بیابان پیش گرفته خود را هلاک سازم پدر گفت ایفرزند مرا مهلت ده تا رسول بنزد پدرش فرستاده خواستگاری کنم و ترا به مقصود رسانم چنانچه در خواستگاری مادرت بدینسان کردم و هر گاه پدر او راضی نشود مملکت او را بتزلزل آورم و از بهر او چندان سپاه بیرون کنم که آغاز سپاه بشهر او و انجامش در شهر من باشد پس از آن ملک آن جوان عزیز نام را حاضر آورد و گفت ایفرزند تو راه جزایر کافور را میشناسی عزیز گفت آری ملک گفت همیخواهم که با وزیر من سفر کنی عزیز فرمان بپذیرفت ملک وزیر را بخواست و گفت در کار تاج الملوک تدبیر کن و بجزایر کافور رفته دختر ملک جزایر کافور را خواستگاری کن وزیر بفرمان بشتافت پس تاج الملوک بمنزل خود بازگشت و ناخوشی واندوه و حسرت او بیفزود و چون ظلمت شب جهان بگرفت تاج الملوک این ابیات را خواند
من کیم کاندیشه تو یکنفس باشد مرا
یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا
هر زمان دل را بامید وصالت خوش کنم
باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا
چون خیال خاک پایت را نبیند چشم من
بر وصال روی تو کی دسترس باشد مرا
چون این ابیات با نجام رسانید از خویشتن بیخبر شد و بخود نیامد مگر هنگام بامداد چون بامداد شد پدرش نزد او آمده دید که زردی گونه اش افزون گشته بوعده وصل محبوبه دلجوئیش کرد آنگاه عزیز را با وزیر و هدیه ها بفرستاد ایشان چند شبانه روز برفتند و بجزایر کافور نزدیک شدند در کنار نهری فرود آمدند وزیر رسولی بنزد ملک روان ساخت پس از چند ساعت وزیر ملک شهرمان با امیران و حاجبان باستقبال وزیر آمدند و در یک فرسنگی شهر ملاقات کردند و همیرفتند تا اینکه بنز د ملک شهرمان رسیدند و هدایا بگذراندند و چهار روز در آن شهر بماندند روز پنجم وزیر با عزیز نزد ملک رفتند و در پیش روی ملک ایستاده خبر بازگفتند و سبب آمدن بیان کردند ملک حیران شد و جواب گفتن نتوانست از آنکه دختر او شوهر دوست نداشتی ساعتی سر بزیر افکنده پس از آن سر بر کرد و بیکی از خادمان گفت که نزد ملکه دنیا رو و از آنچه شنیدی او را آگاه کن و قصد وزیر را با او بگو پس خادم برخاست و ساعتی برفت پس از آن بنزد ملک باز گشت و گفت ای ملک جهان چون با سیده دنیا باز گفتم و از سبب آمدن وزیر آگاهش کردم سخت خشمناک شد و همیخواست که مرا بیازارد من بگریختم و او با من گفت که اگر بی رضامندی مرا بشوهر دهد آنکس را که شوهر منش کرده اند بکشم پس ملک روی بوزیر و عزیز آورده گفت سلام من بملک برسانید و او را ازین قصه باخبر کنید و بگوئید که دختر من شوی گرفتن دوست نمیدارد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سی و یکم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت ملک شهرمان با وزیر و عزیز گفت آنچه شنیدید با ملک باز گوئید که دختر من شوی گرفتن دوست نمیدارد پس وزیر و همراهانش نارسیده بمقصود باز گشتند و پیوسته مسافر بودند تا نزد ملک رسیدند و ماجرا باز گفتند در حال ملک امیران سپاه را فرمود که لشکر برای جنگ با خبر کنند وزیر گفت این کار مکن که ملک شهرمان گناه ندارد بلکه امتناع و استیحاش از دختر اوست زیرا که دختر چون نام شوی بشنید پدر را پیغام فرستاد که اگر بی رضامندی من مرا بشوهر دهی نخست شوی را بکشم و بعد از آن خویشتن هلاک سازم ملک از وزیر چون این بشنید بتاج الملوک بترسید و گفت هر گاه جنگ کنم و بملک شهرمان چیره شوم سیده دنیا خود راهلاک خواهد ساخت پس ملک تاج الملوک را از حقیقت حال آگاه ساخت چون تاج الملوک چگونگی بدانست با پدر گفت که من از دختر ملک شهرمان شکیبا نتوانم بود من خود بشهر او روم و در وصال او بکوشم و بجز این نخواهم اگر چه بمیرم پدرش گفت چگونه بدانسوی خواهی رفت گفت بهیئت بازرگانان خواهم ملک گفت چون از رفتن ناگزیر هستی وزیر و عزیز را نیز با خود ببر پس ملک از خزانه مال بدر آورد و از برای تاج الملوک صدهزار دینار بضاعت بازرگانی مهیا ساخت چون شب در آمد تاج الملوک با عزیز بمنزل عزیز رفتند و شب را در آنجا بسر بردند ولی تاج الملوک را خاطر حزین و ناشاد بود و خواب و خور بدو گوارا نمیشد و در بحر فکر غریق گشته در آرزوی محبوبه همیگریست و این ابیات میخواند :
ای غایب از نظر بخدا میسپارمت
جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه ساحری بکنم تا بیارمت
میگریم و مرادم از این چشم اشکبار
تخم محبتست که در دل بکارمت
وعزیز دختر عم خود عزیزه را یاد کرده همیگریست تا بامداد هر دو گریان بودند پس از آن تاج الملوک لباس سفر پوشیده بنزد مادر برفت مادرش از حال او پرسید تاج الملوک چگونگی با مادر خود باز گفت مادر نیز پنجاه هزار دینار باو داد و با هم وداع کردند و تاج الملوک از نزد مادر بدر آمد و بنزد پدر برفت و اجازه رحیل خواست ملک جوازش بداد و پنجاه هزار دینار زر او را عطا فرمود و امر کرد در خارج شهر خیمه برافراشتند دو روز در آنجا بماندند روز سیم روان شدند و تاج الملوک با عزیز همدم بود و با او گفت ای برادر مرا از تو طاقت جدائی نیست عزیز گفت من نیز چنینم و دوست دارم که در پای تو بمیرم ولی ای برادر دلم از بهر مادر غمین است تاج الملوک گفت چون بمقصود برسیم انجام کارها نیکو شود وزیر تاج الملوک را بشکیبائی ترغیب میکرد و عزیز اشعار برای او همی سرائید و از تاریخ و حکایات عجیبه او را حدیث میگفت و دو ماه شبانه روز همی رفتند تا بشهر معشوقه نزدیک شدند تاج الملوک را حزن و اندوه برفت و شادمان گشت پس در هیئت بازرگانان بشهر در آمدند در کاروانسرایی بزرگ که منزلگاه بازرگانان بود رسیدند تاج الملوک از عزیز پرسید که منزلگاه بازرگانان همینجاست عزیز گفت آری و لکن اینجا نه آنجاست که من فرود آمده بودم و اینجا از آنجا بهتر است پس اشتران بدانجا خواباندند و بارها انداختند و هر چه داشتند به حجره جمع آوردند وزیر به خادمان بفرمود خانه وسیع از بهر ایشان کرایه کردند و خودشان در آن خانه جای گرفتند وزیر با عزیز در کاخ تاج الملوک بتدبیر بنشستند
و حیله همیکردند ولی تاج الملوک حیران بود پس وزیر را تدبیر چنان شد که در چهار سوی بزازان دکانی از برای تاج الملوک بگشاید پس روی بتاج الملوک و عزیز آورده گفت اگر ما بدینحالت بنشینیم بمقصود توانیم رسید مرا فکری بخاطر رسیده و شاید که صلاح در آن باشد و ما را بمقصود برساند تاج الملوک و عزیز با وزیر گفتند آنچه را تو صلاح دانی مصلحت همانست اشارت کن وزیر گفت خوبست دکه برازی از برای تو بگشائیم و تو به بیع و شرا بنشینی از آنکه خاص و عام را بدکه بزاز گذار افتد چون تو بدانجا نشینی کار تو انشاء الله نیکو شود خاصه که تو صورت زیبا و شمایل بدیع داری ولکن عزیز را پیوسته با خود داشته باش و درون دکانش جای ده تاج الملوک چون سخن وزیر بشنید تدبیرش پسند افتاد همان ساعت تاج الملوک لباس بازرگانانرا از بقچه بدر آورده بپوشید و برخاسته همیرفت و خادمان از پی او روان بودند بیکی از خادمان هزار دینار بداد که اسباب دکان بخرد و خودشان برفتند و ببازار بزازان رسیدند بازرگانان چون تاج الملوک را بدیدند و حسن و جمال او را مشاهده کردند ایشانرا عقول حیران شد و گفتند مگر رضوان سراچه فردوس بر گشاد که این حوروش بساحت جهان بخرامید یکی میگفت :
این بوالعجبی و چشم بندی در صنعت سامری ندیدم
لعلی چولب شکر فشانش در دکه گوهری ندیدم
و یکی دیگر همیگفت :
ماه چنین کس ندید خوش سخن و خوش خرام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو در آید ز پای گر تو بجنبی زجای
ماه بیفتد بزیر تو بر آئی زبام
و در آن میان مرد کهن سالی بود بجانب او نگریسته گفت :
چشم بدت دور ای بدیع شمایل
یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان میروی و باز نیائی
سرو نباشد بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خداست دلایل
پس ایشان بمنزل شیخ سوق رفتند شیخ سوق بر پای خاست و ایشان را گرامی بداشت و تعظیم کرد خاصه وزیر را که چنان دانست که تاج الملوک و عزیز پسران او هستند پس شیخ سوق پرسید که شما را حاجتی بمن هست وزیر گفت آری من مردی ام کهن سال و این دو جوان پسران منند ایشان را شهر بشهر همیگردانم و هر شهر یکسال بمانم تا ایشان در آن شهر تفرج کرده و مردمان شهر را بشناسند و اکنون در شهر شما جای گرفته ام و از تو همیخواهم در مکان خوب که گذرگاه خاص و عام باشد دکانی بدهی که به بیع و شرا بنشینند و شهر را تفرج کنند و اخلاق نیکو از مردمان شهر کسب کنند شیخ سوق گفت فرمان پذیر هستم و شیخ سوق آن دو جوان را نظاره کرد پس بدیشان مفتون گشت و از جای برخاست و در میان بازار بهر ایشان دکه مهیا ساخت که از آن دکان وسیعتر و بهتر ببازار اندر نبود و کلیدها بوزیر سپرد گفت خدا دکه را بپسران تو مبارک و میمون گرداند چون وزیر کلیدها بگرفت بسوی دکان روان شدند و خادمان را فرمود که آنچه کالا از حریر و دیبا داشتند بدکان بیاوردند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سی و دوم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت وزیر که در هیئت بازرگانان بود خادمان را بفرمود که آنچه کالا و متاع از حریر و دیبا دارند بیاورند و ایشان را بضاعت بیش از گنج پادشاهی بود پس همه بحجره های دکان گرد آوردند و آنشب را بسر بردند چون روز برآمد وزیر تاج الملوک و عزیز را برداشته بگرمابه اندر برد آن دو جوان هر دو نکو روی و بدیع الجمال بودند چنانکه شاعر گوید
از نور دو عارض آفتابی گوئی
وز بوی دو زلف مشک نابی گوئی
جان تازه بلطف تشنه آبی گوئی
مجلس بتو گرمست شرابی گوئی
پس از ساعتی از گرمابه بدر آمدند شیخ سوق چون شنیده بود ایشان بگرمابه اندرند بانتظار ایشان نشسته بود که ناگاه مانند دو غزال خرامان با بدنی چون نقره خام و گونه های چون گل سوری و چشمان مکحول بیامدند شیخ سوق گفت ای فرزندان گرامی همواره بتنعم و تندرستی باشید تاج الملوک لبان شکر افشان گشوده بعبارتی شیرین و نغز پاسخ بداده گفت کاش تو نیز با ما بودی پس تاج الملوک و عزیز دست شیخ ببوسیدند و در پیش روی شیخ همیرفتند تا بدکان برسیدند و شیخ هم از عقب ایشان بدکان رفت و این اشعار برخواند
خرم صباح آنکه تو در وی گذر کنی
پیروز روز آن که تو در وی نظر کنی
آزاد بنده ای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو بر وی سفر کنی
پس شیخ ایشانرا دعا گفت و در پهلوی وزیر بنشست و از هر سوی سخن میراندند ولی شیخ را قصد بزرک نظاره جمال تاج الملوک و عزیز بود و در زیر لب همیگفت
دل پیش تو و دیده بجای دگرستم
تا خلق نداند که ترا مینگریستم
وزیر با شیخ سوق گفت که گرمابه از نعمتهای این جهانست شیخ گفت خدا از برای تو و فرزندان تو سبب عافیت گرداند و فرزندانت را خدا از چشم بد پاس کناد آیا چیزی در صنعت گرمابه از گفته شاعران یاد داری تاج الملوک گفت من در صفت آن این دو بیت یاد دارم
ای پیکر منور محرور خون چکان
ثعبان آتشین دم روئینه استخوان
همواره در فضای تو هم دیو و هم پری
پیوسته در هوای تو هم پیر و هم جوان
چون تاج الملوک بیت بخواند عزیز گفت من نیز چیزی در صفت گرمابه یاد دارم شیخ گفت بخوان عزیز این دو بیت برخواند
چون مرغ آبی ای که در آبت بود وطن
یا چون سمندری که در آتش کنی مکان
اوج تو در حضیض و وبال تو در هبوط
وضع تو بر اثیر و بخارت بر آسمان
شیخ سوق را از فصاحت و صباحت ایشان عجب آمد و با ایشان گفت بخدا سوگند که در فصاحت و ملاحت بنهایت رسیده اید شما نیز بیتی چند از من بنیوشید آنگاه در غایت وجه و طرب بالحان عجب این ابیات برخواند
از آبت استطاعت و از آتشت نظام
با آبت استقامت و بآتشت قران
محروری و تو دفع حرارت کنی بآب
لیکن ترا ز فرط رطوبت بود زیان
در آب و آتشی زدل گرم و چشم تر
چون دشمنان خسرو کیخسرو آستان
پس از آن چشم بدیشان دوخته در باغ حسن و حور نژاد تفرج همی کرد و این ابیات همی خواند
ای از بهشت جزئی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی را بنای روزگار بخوبی ممیزی
چون در میان لشگر منصور آیتی
آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
پس از آن شیخ ایشان را به مهمانی طلبید آنها اجابت نکردند و بمنزل خویش رفته از رنج گرمابه بر آسودند و خوردنی و آشامیدنی خوردند و آنشب را در منزل بروز آوردند علی الصباح برخاسته دو گانه بگذاردند و صبوحی بزدند چون آفتاب بلند برآمد و بازارها و دکانها گشوده شد از منزل بیرون شده روی ببازار آوردند دیدند که خادمان دکان را گشوده و فرشهای حریر و دیبا گسترده اند پس تاج الملوک و عزیز باینسوی و آنسوی دکان بنشستند و وزیر در میان دکان جای گرفت و خادمان در پیش روی ایشان بایستادند و مردمان خبر ایشان با یکدیگر بگفتند و مردمان بایشان هجوم آوردند و ایشان متاع همیفروختند تا اینکه در شهر شهره شدند و در هیچ انجمن جز سخن ایشان سخنی نبود چند روز بدینسان بودند و از هر سو گروه گروه خلق بدیدار ایشان آمدند پس وزیر روی بتاج الملوک کرده با او گفت که راز پوشیده دارد و همچنان بعزیز وصیت کرد که راز آشکار نکند آنگاه بخانه رفت تاج الملوک و عزیز بحدیث اندر شدند و تاج الملوک میگفت که امید هست که کس از نزد سیده دنیا پیش ما بیاید و پیوسته درین آرزو بود و شبانه روز همین خیال میکرد و عشق بدو چیره گشته بود و از خواب و خور بهره نداشت روزی تاج الملوک نشسته بود که ناگاه پیرزالی با دو کنیز بیامدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سی و سوم برامد
گفت ای ملک جوانبخت روزی تاج الملوک نشسته بود ناگاه عجوزی بادو کنیز بیامدند و بر دکان تاج الملوک بایستادند عجوز حسن و جمال و قد با اعتدال او بدید از ملاحت و صباحتش بشگفت اندر ماند و چشم برو دوخته و همی گفت :
کدام کس بتو ماند که گویمت که چنونی
ز هر چه در نظر آید گذشته ای بنکوئی
لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خوئی
ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بوئی
پس عجوز بتاج الملوک نزدیک رفته سلامش کرد تاج الملوک بر پای خاسته تبسم کنان باو جواب گفت و او را در پهلوی خویشتن اش بنشاند و باد بر او همیزد تا عجوز بر آسود و همه اینها را تاج الملوک باشارۀ عزیز میکرد پس از آن عجوز با تاج الملوک گفت ای :
جان خردمندان کوی خم چوگانت آیا تو از مردان این شهر هستی تاج الملوک گفت ای خاتون هزگر باین شهر نیامده بودم عجوز گفت با خویشتن چه متاع آورده کالایی نیکو که نیکوان را شاید پیش من آر چون تاج الملوک سخن عجوز بشنید دلش بی آرام شد و با عجوز گفت هر گونه کالای خوب که شایسته ملوک و دختران ملوک باشد مرا بدکان اندر است تو بازگو که از بهر که متاع میخواهی که در خور او متاع حاضر کنم عجوز گفت دیبائی که شایسته سیده دنیا دختر ملک شهرمان باشد میخواهم چون تاج الملوک نام محبوبه را شنید فرحناک شد و با عزیز گفت بهترین کالای دکان را بیاور عزیز بقچه آورده بگشود تاج الملوک با عجوز گفت هر کدام که شایسته دختر ملک است بگیر که از این بضاعت جز من کس ندارد عجوز پارچه ای که بهزار دینار ارزش داشت جدا کرد و گفت که این متاع را قیمت چند است پس تاج الملوک گفت این متاع حقیر که ترا با من شناسا کرد چه چیز را ارزد که قیمت او را با تو بازگویم عجوز گفت چه نیکو کردار و خوش گفتار هستی خدا از چشم بدت نگاه دارد خوشا بحال آنکه با تو بخسبد و قد رعنای ترا در آغوش کشد و روی زیبای ترا ببوسد خاصه اگر او نیز در حسن و خوبی ترا ماند تاج الملوک از سخن عجوز چندان بخندید که بر پشت اوفتاد پس از آن گفت ای برآورنده حاجات بدست پیر زنان حاجت من روا کن آنگاه عجوز گفت ای فرزند چه نام داری گفت نام من تاج الملوک است عجوز گفت این نام ملکزادگان را شاید و تو بازرگان زاده ای عزیز گفت چون در نزد پدر و مادر و پیوندان گرامی است باین نامش نامیده اند عجوز گفت راست میگوئی خدا شما را از شر حاسدان نگاه دارد پس عجوز پارچه حریر گرفته بنزد سیده دنیا رفت
و باو گفت ای خاتون بهر تو پارچه بدیع آورده ام چون سیده دنیا متاع را گرفته نظاره کرد گفت ای دایه من درین شهر چنین متاع ندیده بودم عجوز گفت ای خاتون فروشنده این نکوتر و زیباتر ازین است و من همیخواهم که او امشب در نزد تو باشد و در آغوش تو بخسبد که فتنه روزگار است و از بهر تفرج بدین شهر آمده و این بضاعت با خود بیاورده سیده دنیا از سخن عجوز بخندید و گفت ای عجوزک پلید تو خرف شده و خرد نداری پس از آن دوباره پارچه بدست گرفت و نیک نظر کرد از خوبی او عجب آمدش که همۀ عمر چنین حریر ندیده بود عجوز گفت ای خاتون اگر فروشنده این ببینی هر آینه بدانی که در روی زمین بزیبائی او کس نیست سیده با عجوز گفت آیا پرسیدی که حاجتی دارد تا حاجتش بر آوریم عجوز سری جنبانیده گفت خدا ترا فراست دهد البته حاجتی دارد هیچ کس بی حاجت نیست پس سیده دنیا گفت که بسوی او برو و سلام من برسان و بگو که شهر ما را از آمدنت قرین شرف کردی و بهجت آن بیفزودی و هر وقت ترا حاجتی باشد باز گو که حاجت روا کنیم در حال عجوز بنزد تاج الملوک بازگشت تاج الملوک چون او را بدید دلش از شادی بطپید و برپای خاسته دست عجوز بگرفت و در پهلوی خویشتن بنشاند چون عجوز بنشست و برآسود پیغام سیده دنیا را با تاج الملوک باز گفت چون تاج الملوک پیغام بشنید انبساط و فرح بی اندازه برو روی داد و گره خاطرش بگشود و با خود گفت که دیگر حاجتم روا شد پس از آن با عجوز گفت میخواهم که کتابی از من بدو رسانیده جواب آن بیاوری عجوز گفت منت پذیر هستم تاج الملوک با عزیز گفت قلم و قرطاس ودوات بیاور عزیز همه را حاضر آورده تاج الملوک این ابیات بنوشت
صنما ما ز ره دور و دراز آمده ایم
بسر کوی تو با درد و نیاز آمده ایم
بسر زلف دراز تو که از راه دراز
ما بنظاره آن زلف دراز آمده ایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نه فروشنده تسبیح و نماز آمده ایم
و در عنوان او نوشت که این نامه ایست از گداختۀ آتش فراق و مبتلای اندوه اشتیاق آنکه به معشوقه راه نداند و وصل را حیله نتواند و از فرقت دوستان شبانه روز بمحنت اندر است پس از آن سرشک از دیده روان کرده این دو بیت نیز بنوشت
ای دیدن تو حیات جانم
نادیدنت آفت روانم
دل سوخته ام بآتش عشق
بفروز بنور وصل جانم
و کتاب را پیچیده مهرش بزد و بعجوزش بداد و هزار دینار زر نقد در برابر عجوز نهاده گفت اینرا بهدیه از من قبول کن عجوز برخاسته زرها برداشت و تاج الملوک را تنها گفت و دعا گویان همیرفت تا بنزد سیده دنیا برسید چون سیده او را بدید گفت ای دایه مهربان تر از مادر آن جوان چه حاجت داشت تا حاجت او را برآورم عجوز گفت کتابی فرستاده که مضمون آنرا نمیدانم پس کتاب را بسیده بداد سیده کتاب را گرفته بخواند و مضمون بدانست و گفت به چه جرات و کدام یارا بازرگان زاده با من مراسله و مکاتبه میکند بخدا سوگند اگر از خدا هراس نداشتم هر آینه او را بدکان اندرش میکشتم عجوز گفت در کتاب چه نگاشته بود که بدینسان آزرده شدی مگر شکایت از ستمی کرده و یا قیمت حریر خواسته بود سیده گفت هیچکدام از اینها نبود و جز سخن عشق و حدیث محبت چیزی ننگاشته بود و من همۀ اینها از تو دانم و گرنه چگونه آن پلید این سخنان تواند گفت عجوز گفت ای سیده تو در قصر بلند و محکم خود نشسته مرغ بدینجا نتواند پرید کس چگونه بر تو راه یابد از اینکه سگی عف عف کند ترا چه زیان رسد و با من نیز سخنان عتاب آمیز مفرما که من اگر چه کتاب آورده ام ولی مضمون ندانسته ام و اکنون مرا رای چنین است که تو جواب او بفرستی و او را سخت بترسانی و بکشتنش وعده دهی و ازین گونه هذیانها منعش کنی که دگر بار باین سخنان باز نگردد سیده گفت بیم از آن دارم که اگر جواب بنویسم در طمع افتد عجوز گفت نه چنین است چون او تهدید و توعید بشنود خیال خود ترک کند پس سیده گفت بهر من قلم و قرطاس بیاورید قلم و قرطاس حاضر آوردند این بیت بنگاشت
تو از کجا و تمنی وصل ما هیهات
کجا بصحبت خورشید میرسد خفاش
واین بیت دیگر نیز بنوشت
ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
و کتاب پیچیده بعجوزش بداد و گفت این کتاب را باو رسان و بگو که این سخنان ترک کند پس عجوز کتاب را گرفته فرحناک بمنزل خود رفت و شب در آنجا بروز آورد علی الصباح بدکان تاج الملوک شتافت و او را در انتظار خویش یافت چون تاج الملوک عجوز را بدید شادمان گشت و بر پای خاست و در پهلوی خویشتنش جای بداد و عجوز کتاب بیرون آورد و بتاج الملوک بداد و با او گفت چون سیده کتاب تراخواند خشمناک شد ولی بملاطفت و ممازجت او را خنداندم و او را بر تو دل بسوخت و جواب ترا بنوشت پس تاج الملوک عجوز را ثنا گفت و شکر نیکوئی او بجا آورد و باعزیز گفت هزار دینار زر نقد بعجوز بده پس کتاب را گشوده بخواند و مضمون بدانست با سوز و گداز بگریست عجوز را دل بر او بسوخت و با او گفت ایفرزند در این کتاب چه نوشته بود که بدینسان گریان شدی تاج الملوک گفت مرا ترسانده و وعده کشتنم داده و از مکاتبه منعم کرده و اگر من کتاب نفرستم مرگم اولی تر از زندگیست پس تو جواب کتاب او گرفته تردش ببر و بگذار هر آنچه خواهد با من بکند عجوز گفت بجوانی تو سوگند که من یا خود را با تو بمهلکه اندازم و یا ترا بمقصود برسانم تاج الملوک گفت هر چه نیکی بجای من کنی ترا صد چندان پاداش دهم پس از آن تاج الملوک ورقه برداشته این ابیات نوشت:
تخم بد عهدی نباید کاشتن
پشت بر عاشق نباید داشتن
چند ازین آیات نخوت خواندن
چند ازین تخم جفاها کاشتن
خوب نبود بر چو من بیچاره ای
لشکر جور و جفا بگماشتن
زشت باشد با چو من در مانده ای
شرط ورسم مردمی بگذاشتن
پس از آن آهی کشیده بنالید و چندان گریست که عجوز نیز بگریستن او بگریست آنگاه ورقه از تاج الملوک بگرفت و گفت دلشاد باش که تو را بمقصود برسانم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدوسی و چهارم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت عجوز بگریستن تاج الملوک رحمت آورد و گفت دل شاد باش که ترا بمقصود برسانم پس از آن برخاسته بنزد سیده رفت دید که از غایت خشم که بکتاب تاج الملوک دارد گونه اش متغیر است چون عجوز کتاب بدو داد خشمش افزون گشت و بعجوز گفت نگفتمت که او از مکاتبه من در طمع افتد عجوز گفت او را چه محل و رتبت است که در تو طبع تواند کرد سیده گفت برو و باو بگو که هر گاه پس ازین، مکاتبه ترک نکند او را بکشم عجیز گفت این سخن را که گفتی بنویس من ببرم تا را بیم افزون شود پس سیده ورقه بگرفت این بیت نوشت:
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد بدست است دام را
و این بیت دیگر نیز بنوشت:
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
پس از آن کتاب را پیچیده بعجوزش بداد عجوز کتاب گرفته بنزد تاج الملوک روان شد چون تاج الملوک بدیدش بر پای خاست و گفت خدا برکت قدوم تو از من کم نکند پس عجوز کتاب بدو داد و تاج الملوک کتاب بگرفت و بخواند و سخت بگریست و گفت من مرگ را بس آرزو مندم کیست آنکه مرا از رنج دنیا برهاند و الحال مرا بکشد پس قلم و قرطاس گرفته شرح شوق بنوشت و این ابیات نیز بنگاشت:
هین مکن تهدیدم از کشتن که من
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…