(حکایت تاج الملوک)
در روزگار قدیم شهری در پشت کوههای اصفهان بود که آن شهر را مدینه خضرا گفتندی و بدان شهر پادشاهی بود ملک سلیمان نام داشت که خداوند عدل و داد و صاحب جود و احسان بود و مدتی سلطنت راند و مملکت آباد و رعیت برفاه نگاهداشت ولی او را زن و فرزند نبود وزیری داشت که در صفات ستوده بملک همی مانست اتفاقاً ملک روزی وزیر را بخواست و با او گفت که از بی زنی و بی فرزندی تنگدل و نا شکیبا و رنجور و نزار گشته ام و روش حکام و ملوک و گدا و مملوک نه اینست بلکه همه را دیده بفرزند روشن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است تناکحوا تناسلوا تکثرو افانی اباهی بکم الامم یوم القیمة ولوبا السقط ای وزیر رأی تو چیست وزیر گفت ای ملک زمان چگونه من تجرد را بر تو بپسندم که بقای نسل با زن گرفتن است ملک گفت ای وزیر اگر من کنیزی بخرم حسب و نسب او را نخواهم شناخت که آیا فرومایه است ازو دوری گزینم و یا پاک فطرت است که با او همسری کنم اگر فرومایه باشد بسا هست که فرزندی بزاید منافق و ستمگر و خونریز و مثل او مثل شوره زار باشد که اگر درو زراعت کنند بجز خار چیزی درو نروید پس مرا گوارا نمیشود که کنیزی بهمسری خویش خریداری نمایم و قصد من اینست که از دختران پادشاهان یکی را که نسبش معروف باشد و بحسن و جمال موصوف شود بخود کابین کنم اگر تو مرا بخداوند نسب معروفی از دختران ملوک دلالت کنی من او را کابین کنم وزیر گفت ترا حاجت روا شد و آرزو میسر گردید ملک سبب باز پرسید وزیر گفت ای پادشاه شنیده ام که ملک زهر شاه خداوند ارض بیضا را دختریست بدیع الجمال که بجهان اندر نظیر و مانند ندارد و در نکوئی و خوبروئی چنانست که شاعر گفته :
چون وزیر دختر ملک زهر شاه را باین ابیات بستود و او را به نیکوئی صفت گفت آنگاه با ملک سلیمان شاه گفت که مرا رأی اینست که رسولی کاردان و زیرک و خردمند نزد پدر او بفرستی که در خواستگاری دختر شیوۀ ادب و رویۀ تلف فرو نگذارد که آن دختر حور نژاد در روی زمین مانند و قرین ندارد و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده که لا رهبانیة فی الاسلام پس ملک را انبساط و فرح روی داد و با وزیر گفت که شایسته انجام این خدمت جز تو کس نخواهد بود اکنون بخانه خویش باز گرد و سفر آماده شو و فردا بخواستگاری آن زهره جبین از خانه بدر رو که خاطر مرا بدان مشغول کردی و تا آن دختر را نیاوری بدینجا باز مگرد وزیر فرمان بپذیرفت و صندوق صندوق هدایای ملوکانه از حریر و دیبای قیمتی و گوهرهای گرانبها و جوشهای داودی به استران بار بسته صدتن مملوک ساده صد تن کنیزکان ماه روی برداشته با جمعی از دلیران روان گشت و ملک سلیمان آوردن آن فرشته لقا و زود باز گشتن را همی سپرد پس وزیر شبانروز کوه و صحرا نوردید تا آنکه میان او و شهر ملک زهر شاه یکروزه راه بیش نماند پس در کنار نهر فرود آمد و خاصان را حاضر آورد و کسی را بنزد ملک زهر شاه بفرستاد که از آمدن وزیر آگاهش کند پس فرستاده وزیر نزد ملک زهر شاه رفت در نزهتگاهی که بخارج شهر بود پیغام بگذاشت و از آمدن وزیر ملک سلیمان شاه آگاهش کرد ملک خرسند شد و رسول را با خود بقصر بیاورد و با رسول گفت که در کجا از وزیر جدا گشتی رسول گفت که در کنار فلان نهرش گذاشتم فردا بدینجا خواهد رسید پس ملک زهر شاه وزیر خود را فرمود که با خاصان و حاجبان و بزرگان دولت باستقبال پذیره شوند اما وزیر ملک سلیمان تا نیمه شب در کنار نهر بر آسود پس از آن بسوی شهر همیرفت که روز روشن گشته ناگاه وزیر ملک زهر شاه با خاصان پدید شدند در دو فرسنگی شهر بیکجا گرد آمدند وزیر ملک سلیمانشاه استقبالیان را بنواخت و ایشان نیاز مندانه فروتنی کردند وزیر یقین کرد که دعوتش را اجابت خواهند کرد پس هر دو وزیر با خاصان همی رفتند تا بقصر ملک برسیدند وزیر تا بدهلیز هفتم که هیچ کس سواره نرفتی سواره رفت و در آنجا از اسب فرود آمده پیش تحت ملک زهر شاه رفت چون در آستان ملک جای گرفت و دلش آرام شد زبان بلاغت بیانش گویا گشت و فصیحانه سخن میگفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت چون وزیر به آستانۀ ملک قرار گرفت و دلش آرام یافت زبان بلاغت نوالش گویا شد و فصیحانه سخن گفتن آغازید و اشارت به ملک کرده این ابیات بخواند :
ای برتر آمده تو ز ابنای روزگار
ای کرده روزگار بجاه تو افتخار
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر
چشم ستاره چون تو ندیده بزرگوار
حکمت جهان نورد و سخایت خزینه بخش
عزمت ستاره جنبش وحزمت زمین قرار
چون نار تیز خشمی و چون باد روح بخش
چون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
جود تو همچو رزق رسیده بخاص و عام
با او نه بار منت و نه رنج انتظار
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیم
ای حصن مملکت بوجود تو استوار
چون ابیات بانجام رسانید ملک او را بنزدیک خود خواند و حرمتش را بدانست و در پهلوی خویشتن بنشاند و با جبین گشاده و سخنهای خوش و نغز با او سخن گفت و وزیر نیز پاسخهای شایسته و سزا همیداد تا چاشتگاه بحدیث اندر بودند پس از آن خوان بگستردند و خوردنی بخوردند چون خوان برچیدند همه کس از مجلس بیرون شدند جز خاصان بمحفل کس نماند وزیر مکان را از بیگانگان خالی یافت برپای خاسته آستان بوسه داد و ملک را ثنا خواند و گفت ای ملک سعادتمند مرا از آمدن مقصودی هست که صلاح و خیر تو نیز در آنست و آن اینست که دختر خود را با رغبت تمام به سلیمانشاه کابین کنی که او را بدامادی تو بسی رغبت است ملک زهرشاه چون این سخن بشنید در حال بر پای خاست و به احتشام نام سلیمانشاه زمین را بوسه داد حاضران شگفت ماندند از آن ملک ثنای پروردگار بجای آورد و با وزیر گفت ای وزیر نیک پی ما از جمله رعیتهای سلیمانشاه هستیم و دختر من از کنیزکان اوست و پیوند کردن با او مرا بزرگ مقصود است پس فرمود قاضی و شهود حاضر آوردند وزیر سلیمان شاه بوکالت ملک زهر شاه بولایت عقد دختر را اقرار کردند و قاضی صیغه بخواند و هر دو ملک را دعا گفت پس وزیر برخاست تحف و هدایا حاضر آورد و ملک او را تحسین گفت و هدایا بپذیرفت پس از آن بتجهیز دختر مشغول گشت و وزیر را گرامی بداشت و برعیت و سپاه خوان بگستردند و تا دو ماه عیش برپا بود و از هر گونه اسباب طرب که دلها را نشاط افزاید فرو چیدند چون کار عروس بانجام رسید و جهیز آماده شد ملک فرمان داد که خیمه ها بیرون شهر بزدند و دیبا و حریر بر روی صندوقهای جهیز بپوشانیدند و کنیزکان رومی و ترکی مهیا کردند و با گوهر های قیمتی عروس را زیور بستند و محمل زرین مرضع با دور و گوهر از بهر عروس ترتیب دادند و محمل را چون فردوس بیار استند و دختر قمر منظر را در آن جای داده صندوقهای جهیز را به اشتران و استران بار بستند و ملک زهر شاه نیز سه فرسنگ راه با ایشان برفت آنگاه دختر را وداع کرده وزیر را بدرود گفت و با فرح و شادی بشهر خویش باز گشت و اما وزیر ملک سلیمان دختر ملک را همی برد و کوه و صحرا همی نوردید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت وزیر سلیمان شاه منازل همی نوردید و شب و روز در راندن همی شتابید تا اینکه میانۀ ایشان و سلیمانشاه مسافت سه روزه راه بماند آنگاه وزیر کس بنزد سلیمانشاه فرستاد که از آوردن عروس آگاهش کند چون فرستاده نزد ملک رسید پیغام بگذاشت ملک شادمان گشت و رسول را خلعت شایسته داد و سپاه را فرمود که با جمعیت انبوه باستقبال پذیره شوند و اسباب طرب و عیش از چنگ و چغانه و دف و نای و مغنیان با خود ببردند و در شهر منادی ندا داد که همه دختران و زنان و عجوزگان شهر بخارج بروند پس همگی فرمان پذیرفتند و بزرگان دولت متفق شدند که راههای زیور بندند و مشعلها و قندیلها بیفروزند و عروس را شب داخل شهر کنند پس اکابر دولت و وزراء و امراء براه اندر صف کشیدند و ملکه روی بشهر آورد کنیزکان و خادمان در پیش رو و سپاه در یمین و یسار محمل میآمدند و در شهر کس نماند مگر اینکه بتفرج آمدند و طبلها کوفتند و چنگ و چغانه و دف بنواختند تا به قصر برسیدند محمل ملکه را بدر خلوتگاه بردند ملکه بقصر اندر آمد و قصر از روی او روشن گشت آنگاه ملکه بفراز تختی که با در و گوهر مرصع بود جای گرفت و ملک نیز نزد ملکه آمد و ملکه را کنار گرفت و لبان او را ببوسید و بکارت ازو برداشت و همانشب ملکه آبستن گشت و بیکماه ملک از خلوتگاه بیرون نرفت پس از یکماه ملک از خلوتگاه بیرون آمد و بر سریر سلطنت بنشست و بکار مملکت و لشکر مشغول شد و بدینسان بود تا ملکه را ماه نهم بسر آمد و درد زادنش بگرفت قابله گان حاضر شدند حضرت مسهل الامور ولادت بر او آسان کرد فرزند نرینه بزاد که نشانهای نیک بختی ازو هویدا بود چون ملک را از ولادت فرزند نرینه آگاه کردند فرحناک شد و مبشر را بسی مال بداد و از غایت شادی بنزد فرزند بیامد و جبین او را ببوسید و از پرتو جمالش در عجب شد و گفته شاعر را در جبین او عیان بدید
طالع عالم مبارک شد بمیمون اختری
منتظم شد سلک ملک ودین بوالا گوهری
تاج شاهی سر فرازی میکند امروز از آنک
گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری
از قدوم فرخ او آتش اعدا بمرد
مقدم او داشت گویا معجز پیغمبری
دفع یأجوج بلا و فتنه را آمد پدید
در جهان از پشت داری جهان اسکندری
پس از آن دایه ها ناف او را ببریدند و تاج الملموکش نام نهادند و شیر غنج و دلالش بخوراندند و در کنار سعادت و اقبالش بپروردند تا اینکه هفت ساله گشت آنگاه ملک سلیمان حکیمان و ادیبان را فرمود که او را علم و حکمت و خط بیاموزند سالها به آموزگاری او مشغول شدند تا آنکه همه فنون بیاموخت آنگاه ملک شجاعان و دلیران بگماشت که سواری و تیر اندازی و تیغ بازیش بیاموزند و این فنون نیز همی آموخت تا چهارده ساله شد و هر گاه از قصر بیرون شدی نظارگیان بدو مفتون میشدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و دهم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت تاج الملوک هر وقت که از قصر بدر رفتی بسکه بدیع الجمال و نکو روی بود نظارگیان بدو مفتون میگشتند و در وصف شمایلش این اشعار همی سرائیدند:
کیست اینماه منور که چنین میگذرد
تشنه جان میدهد و ماءمعین میگذرد
سرو اگر نیز تحرک کند از جای بجای
نتوان گفت که نیکوتر ازین میگذرد
حورعین میگذرد از نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد
کام از و کس نگرفته است مگر باد بهار
که بران زلف و بناگوش و جبین میگذرد
چون تاج الملوک هیجده ساله شد و خط مشکین بگرد عارضش بدمید و حسن و جمالش از خط و خال پیرایه بست بدانسان که شاعر گوید:
ای بر سمن از مشک بعمدا زده خالی
مسکن دل من هست ز حال تو بحالی حالی
بجهان زارتر از حال دلم نیست
تا نیست دل آشوب تر از خال تو خالی
و نیز گوید:
من غلام آن خط مشکین که گوئی مورچه
پای مشک آلود بر برگ گل و نسرین نهاد
چون سالی چند بر او بگذشت مردی شد زیباروی ونیکو شمایل و یاران و دوستداران از برای او بهم رسید و دوستداران و نزدیکان امید داشتند که پس از مرگ پدر سلطنت برو قرار گیرد و ایشان هر یک امیری شوند پس از آن دل بنخجیر بست و پیوسته بنخجیر گاه رفتی ولی پدرش شاه سلیمان میدانست که بیابانها جای آفت و محل مخالفت است و او را از نخجیر گاه ممانعت میکرد تاج الملوک سخن پدر نمی پذیرفت اتفاقاً روزی تاج الملوک بخادمان گفت توشه ده روز بر داشته و با غلامان به نخجیر شد و چهارده روز در کوه و هامون همی رفتند تا بمرغزاری رسیدند در آنجا درختان سبز و چشمه های روان و غزال بسیار دیدند تاج الملوک باغلامان گفت دامها بگستردند وحشیان و غزالان بسیار در دام افتادند س شکاریان سگها و یوزها به شکارها گماشتند و بازها و شاهین ها بینداختند و با تیر از هر سوهمی زدند تا اینکه نخجیر ها صید کردند آنگاه ملک زاده بکنار چشمه فرود آمد و صیدها بخش کرد و از برای ملک سلیمانشاه نیز بخشی بفرستاد و آن شب در آن مکان بماندند چون روز برآمد کاروانی انبوه بدانجا رسید که بازرگانان و غلامان و کنیزان بکاروان اندر بودند پس قافله بر آن آب و علف فرود آمدند چون تاج الملوک ایشان را بدید با یکی از خادمان گفت که خبر ایشان بمن آر و از ایشان بازپرس که در اینجا از بهر چه فرود آمدند پس فرستاده بنزد ایشان رفت و خبر باز پرسید گفتند ما بازرگان هستیم و از بهر آسایش درین مکان فرود آمدیم و ما را اطمینان بملک سلیمان شاه و پسر اوست و دانسته ایم که هر کس در سامان ایشان فرود آید زیانی بدو نخواهد رسید و از هر رهگذر ایمن خواهد بود و با ما پارچه ها و حریر و دیبا
و کالای قیمتی هست که از برای ملکزاده تاج الملوک آورده ایم پس رسول بازگشت و ملکزاده را از چگونگی آگاه کرد و آنچه از بازرگانان شنیده بود باز گفت ملکزاده گفت چون با ایشان متاعی هست که از برای من آورده اند تا متاع نبینم از اینجا کوچ نکنم و بشهر اندر نشوم آنگاه بر اسب بنشست و غلامان از چپ و راست همیرفتند تا بقافله نزدیک شدند بازرگانان بر خاستند و ملکزاده را تنا گفتند و خیمه ای از اطلس سرخ بر پا کردند و فرشهای دیبا و حریر بگستردند تاج الملوک بنشست و خادمان بخدمتش بایستادند و بازرگانان را فرمود که آنچه کالا دربار دارند حاضر آورند ایشان فرمان ملکزاده بپذیرفتند و هر چه کالای شایسته بود حاضر آوردند تاج الملوک را هر چه که دل پسند افتاد بگرفت و قیمت بشمرد آنگاه سوار گشته همیخواست که باز گردد چشمش میان قافله اندر بجوانی نیکو شمایل افتاد که صورتی چون قمر و جامه فاخر در برداشت ولکن گونه آن جوان از دوری دوستان زرد گشته بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و یازدهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت تاج الملوک را چشم به رعنا پسری افتاد که گونه اش از دوری دوستان زرد گشته بود و اشک از چشمانش فرو میریخت و این دو بیت همی خواند :
تا جدائی برگزید آن ماه دستان ساز من
جز به گاه ناله نشنیده است کس آواز من
کین او همراه من شد مهر من همراه او
ناز من دمساز او شد رنج او دمساز من
چون آن جوان گریان گریان شعر بانجام رسانید بیهوش شد و تاج الملوک باو نظاره کرده در کار او شگفت ماند چون آن پسر بهوش آمد بگوشه چشم بیمار باین سوی و آن سوی نگاه کرد و این دوبیت بسرائید :
از غم هجر تو ای شمسه خوبان طراز
زرد و لرزانم و تاریکم و چون تار طراز
چند کوشم که کنم راز تو پوشیده ز خلق
بفراق اندر پوشیده کجا گردد راز
پس از آن فریاد بزد و بیخود بیفتاد چون تاج الملوک حالت او بدید بحیرت اندر ماندو بسوی او رفت چون پسر ماه منظر بهوش آمد ملکزاده را دید که بر سر او ایستاده پس بر پای خاست و زمین بوسه داد تاج الملوک گفت تو چرا متاع خویش بنزد من نیاوردی جوان گفت مرا متاعی که در خور شایسته ملکزاده باشد نبود گفت ناچار آنچه در بار داری باید بنزد من بیاوری و از حال خود مرا آگاه گردانی که من ترا محزون و گریان می بینم اگر ترا ستمی رسیده ستم از تو بر دارم و اگر وام داری ادا کنم از آنکه مرا دل بحالت تو بسوخت پس تاج الملوک فرمود کرسی از عاج و آبنوس مرصع به در و گوهر بنشاندند و فرشی حریر بگستردند تاج الملوک بکرسی بنشست و جوان را بفراز فرش جواز نشستن بداد و با او گفت متاع خویشتن بنزد من آر جوان گفت این سخن مفرما که بضاعت من شایسته تو نیست تاج الملوک گفت ناچار باید که متاع ببینم آنگاه بغلامان فرمود بی اجازۀ جوان متاع او را بیاوردند چون جوان این بدید اشک از دیدگان فروریخت و بنالید و این ابیات بر خواند
نه چون باد هجران بود هیچ بادی
نه چون بار فرقت بود هیچ باری
اگر هر کسی طاقت هجر دارد
مرا طاقت هجر او نیست باری
چوابر بهاران بگریم از این غم
ز نادیدن روی رنگین بهاری
پس از آن جوان پس از آن جوان متاع خود بگشود و یکان یکان و پارچه پارچه به تاج الملوک باز نمود و از آن جمله جامه حریر زرتاری بدر آورد که بدو هزار دینار ارزش داشت چون جامه بگشود پارچه حریر از میان جامه بیفتاد و در حال پارچه بگرفت و در زیر زانو بنهاد و این ابیات بخواند
تا مرا fیند بلا با کس نگیرد دوستی
تا مرا بیند هوا با کس نگردد آشنا
من بدی را نیکتر جویم که مردم را بدی
من بلا را بیشتر خواهم که مردم را بلا
گر بلای عاشقی بر من بلای ایزدیست
تن نهادم بر بلای و جان بfستم بر قضا
تاج الملوک را عجب آمد و سبب ندانست و ازو باز پرسید که این پارچه چه بود جوان گفت ملکزاده را با این چه کار است ملکزاده گفت او را بمن بنما جوان گفت مرا ننمودن بضاعت از برای همین بود و من یارای اینکه آنرا بتو بنمایم ندارم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و دوازدهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت تاج الملوک گفت ناچار باید من آن پارچه باز بینم و در دیدن اصرار کرد و بدانجوان خشم آورد آنگاه جوان پارچه از زیر زانو بدر آورده گریان شد و بنالید و این ابیات بخواند
بلای غربت و تیمار عشق و فرقت یار
شدند با من دلخسته این سه آفت یار
بشب ز حسرت آنروی چون ستارۀ روز
ستاره بارد و چشمم بود ستاره شمار
مرا بزاری گوید چه کارت آمد پیش
هر آنکسی که ببیند که من بگریم زار
ز دوست دورم ازین زارتر چه آید پیش
ز بار مردم ازین صعبتر چه باشد کار
چون ابیات بانجام رسانید تاج الملوک گفت ترا حالت درست نمی بینم بازگو که چرا از دیدن این پارچه گریان شدی جوان چون این بشنید آهی بر کشید و بنالیده گفت ای ملکزاده مرا طرفه حدیثی و عجب حکایتی با این پارچه و خداوند این و با این صورتها هست پس پارچه باز کرد در آن پارچه صورت غزالی که با زر سرخش نگاشته بودند پدید شد و در برابر او صورت غزال دیگر بود که با نقره اش نگاشته بودند و در گردن آن غزالان طوقی زرین مرصع بدیدند چون تاج الملوک آن نقشها بدید و صنعت بدیع آنها را مشاهده کرد گفت پاکست آن خدائی که انسان را علم و صنعت آموخته و تاج الملوک را بشنیدن حدیث آن جوان رغبت تمام افتاد و با او گفت حدیث خود با خداوند این غزالان بازگو پس جوان گفت ای ملک زاده بدان که پدر من بازرگانی بزرک بود و بجز من فرزندی نداشت و مرا دختر عمی بود که پدرش مرده و در خانه پدر من با من پرورش یافته بود و پیش از آنکه عم من بمیرد با پدرم پیمان بسته بود که دختر بمن کابین کند چون هر دو بزرگ شدیم ما را از همدیگر پوشیده نمیداشتند پس از آن پدر و مادرم با هم یکدله شده گفتگو کردند که امسال عزیزه را بعزیز کایین کنیم و پدرم همه روزه بتهیة اسباب عیش مشغول بود ولی من با دختر عمم در یک خوابگاه میخفتیم و نمیدانستیم که چه باید کرد و او از من داناتر و شعورش بیشتر بود چون پدرم اسباب عیش آماده کرد و بجز نوشتن عقدنامه چیزی نماند پدرم عزیمت کرد که پس از نماز آدینه صیغه نکاح بخوانند آنگاه نزد یاران خود رفته ایشان را دعوت کرد و مادر من نیز زنان بازرگان را دعوت کرد چون روز آدینه شد خانه را فرش حریر و استبرق بگستردند و همه گونه حلیه ها فرو چیدند
و عود بسوزاندند و عنبر بسائیدند و بانتظار مردم نشستند که پس از نماز آدینه مردم حاضر آیند و صیغۀ نکاح بخوانند آنگاه مرا بگرمابه بردند چون از گرمابه بدر آمدم جامه فاخر که با طیب و گلابش خوشبو کرده بودند بمن بپوشاندند خواستم که بجامع رفته نماز بگذارم یکی از دوستانم بخاطر آمد بجستجوی او بازگشتم که او را بمجلس عیش دعوت کنم و همیگردیدم تا بکوچه ای برسیدم که هرگز آنکوچه را ندیده بودم و از اثر گرمابه عرق از جبینم همی ریخت و کویها را بوی خوش من معطر کرده بود پس در سر کوچه دستار چه بفراز مصطبه گسترده از پی راحت بنشستم از بس گرمی هوا عرق از چین و رویم همی رفت چون دستار چه بزیر گسترده بودم نتوانستم عرق از دستار چه پاک کنم خواستم که دامن جبه را گرفته عرق از جبین پاک کنم ناگاه دیدم که دستار چه سفید از بالا بر دامنم افتاد آن دستار چه بگرفته و سر بر کردم که ببینم دستارچه از کجاست چشمم بچشم خداوند این غزال افتاد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سیزدهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت آنجوان با تاج الملوک گفت که سر بر کردم تا ببینم که دستار چه از کجاست چشمم بچشم خداوند این غزال افتاد که در منظرۀ غرفه نشسته بود که من آدمی بخوبی او ندیده بودم چون مرادید که او را نظاره میکنم انگشت شهادت بر لب نهاد پس از آن انگشت میان را با انگشت شهادت جفت کرده بمیان دو پستان بنهاد پس از آن منظره فروبست و بازگشت و آتش حسرت بر دل من بیفروخت و من حیران بودم که او چه گفت و از آن اشارت چه قصد داشت پس هر لحظه بغرفه نظاره کرده منظره را بسته میدیدم تا نماز شام بدانجا بودم نه کسی دیدم و نه آوازی شنیدم چون از دیدنش ناامید شدم دستارچه آن زهره جبین را برداشته از جای خود برخاستم و دستارچه بگشودم بوی مشک و عنبر کوی را معطر ساخت پس به آنسو و این سوی دستارچه نگاه میکردم که ورقه از آن بیفتاد این دو بیت در آن نوشته بود
در زلف تو آویخته دلبندیها
پیش خردت خیره خردمندیها
در دل دارم که بندگیهات کنم
تا خود چه کنی تو از خداوندیها
چون دوبیتی بخواندم دستارچه بدست گرفته چشم بر او دوختم و در کنار او این دو بیتی نوشته یافتم
ای روی تو رخشنده تر از قبله زردشت
هرگز نکنم مهر و وفای تو فرامشت
رخسار تو باغ است و دو زلف تو بنفشه
خواهم که بنفشه چینم از باغ تو یک مشت
و در کنار دیگر این دو بیتی نوشته بودند
از روضه حسن تو نگاری رسدم
روز مرکب وصل تو غباری رسدم
گیرم که بنزدیک تو بارم ندهند
از دور نظاره تو باری رسیدم
چون اشعار را بدستارچه اندر بدیدم آتش اشتیاق در دلم شعله ور گشت و بعشق و وجد من بیفزود و دستارچه و ورقه بگرفتم و بخانه برگشتم نه بدوری شکیبا بودم و نه وصل را حیله میدانستم سر گشته و حیران کوی بکوی همی آمدم تا اینکه سه یک از شب رفته بود که بخانه در آمدم دختر عم خود را دیدم که نشسته و گریانست چون مرا دید سرشک از دیده پاک کرد و پیش من آمد و جامه از من برکند و سبب غیبت پرسید و با من گفت که امرا و بزرگان و بازرگانان همگی جمع آمدند و قاضی و شهود نیز حاضر شدند طعام خورده زمانی بنشستند و انتظار تو کشیدند چون از تو نومید گشتند برخاسته هر یک بخانۀ خویش رفتند و با من گفت که پدرت بسی خشمگین شد و سوگند یاد کرد که تا سال دیگر صیغه نکاح نخوانند زیرا که ازین ضیافت مالی بسیار بزیان رفت پس از آن سبب دیر کردن من باز پرسید من ورقه و دستارچه بدر آوردم و ماجرا را از آغاز تا انجام بیان کردم او ورقه و دستارچه بگرفت و آنچه که در آنها بود بخواند سرشکش بر خساره روان گشته این دو بیت برخواند
منگر در بتان که آخر کار
نگریستن گریستن آرد بار
شاهدان زمانه خورد و بزرگ
دیده را یوسف اند و دل را گرگ
و پس از آن دختر عمم با من گفت که خداوند دستارچه و ورقه با تو چه مقالت راند و چه اشارت کرد گفتم با من سخن نگفت و اشارتی نکرد بجز اینکه انگشت بر لب نهاد و دو انگشت نیز بسینه نهاد و بسوی زمین اشارت کرد پس از آن منظره فروبست تا غروب نشستم دیگر ندیدمش چون ناامید شدم از آنجا برخاسته بیامدم مرا قصه این بود ولی از تو همی خواهم که درین قضیه مرا یاری کنی پس دختر عمم روی بمن آورد و گفت ای یار مهربان اگر تو چشم مرا بخواهی مضایقه نکنم و ناچار ترا و او را یاری کنم که او نیز ترا عاشق است بدانسان که تو عاشق اوئی پس با او گفتم که تفسیر اشارتهای او چیست گفت اما انگشت بلب نهادن اشارتست بر آنکه تو در نزد او بجای روان اندر تنی و اما دستارچه اشارتست بسلام کردن عاشقان معشوقرا و اما ورقه اشارتست باینکه او را جان اندر قید تست و اما دو انگشت بر سینه نهادن اشار تست بر اینکه او با تو گفته است که پس از دو روز بیا تا از دیدار تو حزن و اندوهم برود و ای پسرعم بدانکه او بتو عاشق است و تفسیر اشارتها همین بود که بتو بیان نمودم اگر من کسی بودم که بیرون رفتن و آمدن می توانستم هر آینه باندک زمان ترا با او بیک جا جمع آوردمی و راز شما را پوشیده داشتمی جوان بازرگان با تاج الملوک گفت چون این سخن از دختر عم بشنیدم او را سپاس گفتم و دو روز شکیبائی پیش گرفتم و از خانه بیرون نرفتم نخوردم و ننوشیدم و سر اندر کنار دختر عم بخسبیدم و او مرا دلجوئی میکرد و دلداری همیداد و میگفت دل خوش دار و همت بلند کن چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و چهاردهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت آن جوان باتاج الملوک گفت چون دو روز بسر رفت دختر عمم با من گفت دل خوش دار و همت بلند کن و جامه بپوش و بسوی وعده گاه برو پس دختر عمم برخاست و جامه بر من بپوشانید و با گلابم معطر ساخت من نیز با عزیمت محکم از خانه بدر آمدم و همیرفتم تا بهمان کوچه رسیدم و در آن مصطبه ساعتی بنشستم که ناگاه منظره غرفه گشوده شد چشم من بدان لعبت پری زاد افتاد در حال بیهوش شدم چون بهوش آمدم دوباره بسوی او نگریستم باز بیهوش شدم چون بهوش آمدم دیدم که آئینه و دستارچه سرخ در دست دارد چون مرا دید آستین بالا زد و پنج انگشت بگشود و بسینه خود بنهاد پس از آن با هر دو دست آئینه برداشت و از منظره اش باز نمود آنگاه دستارچه سرخ بگرفت و سه بار دستارچه از منظره فرو آویخت و بالا کشید پس از آن دستارچه را بفشرد و سر از منظره بیرون کرده بچپ و راست نظاره کرد و سر از منظره باز پس کشیده منظره فرو بست و برفت و با من هیچ سخن نگفت و مرا حیران بگذاشت و اشارتهای او را ندانستم و تا هنگام عشا بدانجا ماندم نیمه شب بود که بخانه باز آمدم دختر عم خود را دیدم که روی بدیوار آورده سرشک از دیده همیریزد و این ابیات همی خواند
زگریه مردم چشمم نشسته در خونست
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
ز مشرق سر کوی آفتاب طالع دوست
گرم طلوع کند طالعم همایونست
از آن زمان که زچشمم برفت یار عزیز
کنار دیدۀ من همچو رود جیحونست
چون ابیات بشنیدم بحزن و اندوهم بیافزود و در گوشه خانه بیفتادم دختر عمم برخاسته مرا برداشت و جامه از من بر کند و روی مرا بآستین پاک کرد و قصه مرا باز پرسید من سر گذشت بیان کردم گفت ای پسر عم اشارتی که با پنج انگشت کرده تفسیرش اینست که پس از پنج روز بیا و نمودن آئینه و سر از منظره بدر آوردن و دستارچه سرخ گرفتن و فشردن اشار تست باینکه بدکان صباغ اندر بنشین تا رسول من نزد تو بیاید چون سخنان دختر عم بشنیدم آتش عشق در دلم شرر افروخت گریان شدم و گفتم ای دختر عم بخدا سوگند که راست گفتی من در آن کوی دکان صباغ یهودی دیدم دختر عمم گفت دل قوی دار و ثابت قدم باش که دیگران نیز بعشق گرفتار گشته سالها به رنج و محنت دوری شکیبا بوده اند و ترا هفته ای بیش پیش نمانده چرا ناشکیبا هستی پس از اینگونه سخنان همی گفت و دلداری همی داد تا اینکه برخاست طعام بیاورد و لقمه گرفته بمن داد من خوردن نتوانستم و از خواب و خور بی نصیب بودم و گونه ام زرد همی شد که پیش از آن عشق نورزیده و تلخی جدائی نچشیده بودم و همه روزه از اندوه رنجور و نزار میشدم و دختر عمم نیز از اندوه من نزار میشد و هر شب از عشاق دلدادگان افسانه همی گفت که من شکیبا گشته خوابم ببرد و هر وقت بیدار میشدم او را میدیدم که از برای من بیدار است و سرشک از دیده همیریزد و بدینسان بودیم تا پنج روز بگذشت آنگاه دختر عمم برخاسته آب گرم کرد و تن مرا بشست و جامه بر من بپوشانید و گفت بسوی پری پیکر روان شو که خدا حاجت روا کند و ترا بمقصود برساند پس از خانه بدر آمدم و تا سر آن کوی برفتم آنروز روز شنبه بود دکان صباغ یهودی را بسته دیدم و تا اذان عصر در آنجا بنشستم آفتاب زرد شد و هنگام نماز مغرب برسید و شب تاریک گشت از آنماه روی اثری ندیدم و خبری نشنیدم به تنهایی خویشتن بترسیدم برخاسته بیخودانه همیرفتم تا بخانه برسیدم دختر عم خود عزیزه را دیدم که یکدست بر سر و و دست دیگر بر سینه گذاشته همی نالید و این ابیات همی خواند :
میان ما و تو عهد اینچنین بود
که چون من دیگری گیری تو در بر
عقیقین ابر طوفان بار چشمم
جهان را کرده بر بیجاده ای تر
تر چو دریائیست هر شب خانه من
چوکشتی آتشین سوزنده بستر
چون ابیات بانجام رسانید روی بمن آورده سرشک از روی من بآستین پاک کرد و بر روی من نرم نرم بخندید و با من گفت ای پسر عم گوارا باد ترا عیش امروز چرا امشب نزد محبوبه تخسبیدی و حاجت خود را روا نکردی چون سخن او بشنیدم پائی بر سینۀ او زدم از ایوان بیفتاد و در کنار ایوان میخی بود پیشانیش بر آن میخ آمده بشکست و خون از پیشانیش روان شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و پانزدهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت آن جوان با تاج الملوک گفت که چون پیشانیش بمیخی آمده بشکست و خون از جبینش روان شد پس خاموش گشت و هیچ سخن نگفت برخاسته کهنه بسوزانید و بزخم جبینش بگذاشت و با دستارچه اش فروبست و خونی که بربساط ریخته بود پاک کرد و این کار که من با آن کردم هرگز روی نداده بود پس نزد من آمده و بر روی من تبسم کرد و نرم نرم بگفت که ای پسر عم بخدا سوگند که من آن سخن باستهزاء تو یا باستهزاء آن حور نژاد نگفتم بسر من به درد اندر بود اکنون از شکستن پیشانی جبینم سبک شد پس مرا از کار خود آگاه کن که امروز بر تو چگونه گذشت من حکایت آنروز را بدو باز گفتم و گریان شدم آنگاه با من گفت بشارت باد ترا که بمقصود خواهی رسیدن زیرا که این کار علامت قبولست و سبب غیبت او آزمایش تو بوده است که بداند تو در عشق او ثابت قدم و راست گوئی یا نه تو فردا بهمانجا رو و در همان دکه بنشین که هنگام شادی تو نزدیک شد الغرض او مراتسلی میداد ولی حزن من افزون میگشت پس برخاسته طعام حاضر کرد من سرپائی بخوان بزدم خوان سرنگون شد و هر ظرفی بطرفی بیفتاد که عاشقان را خور و خواب حرام است پس گریان گریان شکستهای ظروف جمع آورد و طعام از بساط برچید و در پهلوی من نشسته دلجوئی از من همیکرد و من دعا میکردم که شب بانجام رسد چون شب بپابان رسید و روز برآمد من بهمان محله روان گشتم و در همان کوچه بدان مصطبه بنشستم که ناگاه منظره گشوده شد و آن حوروش خندان خندان سر از منظره بدرآورد بدستی آئینه و کیسه و غربالی پر از خوشه سبز و بدست دیگر قندیلی داشت نخستین کاری که کرد این بود که آئینه بدست گرفت و در میان کیسه گذاشت و در کیسه را بسته بگوشه خانه بگذاشت پس از آن گیسوهای خود را بر روی خود بیفشاند پس از اینها قندیل را لحظه ای بر سر غربال که خوشه سبز در آن بود بداشت پس همۀ اینها را بگرفت و بازگشت و منظره را فروبست و از اشارت خفیه و سخن نگفتن او عشق و وجد وحزن و حیرت من افزون گشته با دیده اشک بار بخانه بازگشتم و دختر عم را دیدم که نشسته و رو بر دیوار کرده دلش از آتش حزن و اندوه و رشک همی سوزد ولی از غایت محبت که بمن داشت رشک بر من آشکار نمیکرد چون او را نگاه کردم دیدم که دستار چه بزخم جبین و دستارچه بر چشم فروبسته که چشمش از بسیاری گریستن دردناک شده بود ودر غایت اندوه و پریشانی باین ابیات مترنم بود
ای دلارام و دل آشوب و دل آزار پسر
عهد کرده بوفا با من و نابرده بسر
غم عشق تو روانم بلب آورد بلب
درد عشق تو توانم بسر آورد بسر
من بیارایم هر روز رخان را به سرشک
تو بیارائی هر روز میان را بکمر
من بخیلی نکنم با تو هرگز به روان
تو بخیلی چکنی با من چندین به نظر
چون ابیات بانجام رسانید بسوی من نگاه کرد چون مرا دید آب از دیده پاک کرده برخاست و بنزد من آمد ولی از غایت وجد سخن گفتن نتوانست و دیرزمانی خاموش بود پس از آن با من گفت که مرا از آنچه این دفعه روی داده آگاه کن من واقعه بدو باز گفتم گفت شکیبا شو که زمان وصل نزدیکست و این که آئینه بدست گرفته و اندر کیسه کرده قصد او این بوده است که تا غروب آفتاب صبر کن و افشاندن گیسوها بر رو اشاره است بر این که چون پرده ظلمت بر روی روز بیاویزد بیا و اما غربال خوشه سبز اشارتست باینکه چون بیائی بباغ اندر شو و از قندیل مقصود این بوده است که چون بباغ اندر آئی در باغ همیرو و بهرجایی که روشنی قندیل ببینی بدانجا رفته بانتظار من بنشین چون سخن دختر عم را شنیدم از غایت وجد فریاد زدم و با او گفتم تا چند مرا بفریبی و بدانجا فرستی و هرگز مرا آرزو میسر نمیشود و تفسیرات ترا درست نمیبینم پس بخندید و با من گفت که ترا صبوری همان قدر باید که امروز هنگام غروب شود و ظلمت شب جهان فرو گیرد آنوقت بوصال برسی تو سخن مرا راست پندار و آسوده باش پس این ابیات برخواند :
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دیگر روزگار چون شکر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ گل ببر آید
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
پس از آن روی بمن آورده با سخنان نرم نرم از من دلجوئی کرد ولی از بیم خشم من نتوانست که طعام حاضر آورد و آنگاه برخاسته جامه از تن من برکند و با من گفت بنشین تا ترا بحدیث گفتن مشغول کنم و انشاء الله چون شب برآید در کنار معشوقه خواهی بود پس من بدو التفات نکردم و انتظار شب همی کشیدم چون شب درآمد دختر هم سخت بگریست و حبه ای از مشک ناب بمن داد و گفت ای پسر عم این مشک در دهان بگیر چون با معشوقه بیکجا شوی و مقصود از وی برآوری این بیت بروی فروخوان :
آنکه عشق نیکوان را بنده فرمان شود
چون کند پیش که یارب از بی درمان شود
پس از آن مرا ببوسید و سوگندم بداد که این بیت نخوانم مگر وقت بیرون آمدن از نزد معشوقه. من سخن او را بپذیرفتم و بتاریکی شب از خانه بیرون شدم و همی رفتم تا بباغی که در آن کوی و نزد آنخانه بود برسیدم در باغ گشوده یافتم بباغ اندر شدم از دور روشنائی بنظر آمد بدانسو رفتم جایگاهی دیدم بزرگ و خوب که قبه از آبنوس و عاج بدانجا بسته اند و نقدیلی از وسط قبه آویخته اند و بدان جایگاه فرش حریر و دیبا گسترده اند و شمعی بزرگ بلگن زرین در زیر قندیل روشن کرده اند و در میان آن جایگاه حوضی و در کنار حوض خوانی بود که بر سرخوان پارچه حریر پوشانده بودند و در پهلوی آن خوان طاسی مرصع بزرگ پر از می لعل گون و قدح بلورین اندر میان طاس بود و در پهلوی آن طبقی سیمین سرپوشیده بود سر آن بگشودم دیدم که گونه گونه میوه ها در آن طبق است و قسم قسم ریاحین بمیان میوهها اندر است پس آن مکان حزن و اندوه از من ببرد و نشاط بی اندازه پدید آورد ولی در آنمکان هیچ آفریده ندیدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و شانزدهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت آن جوان با تاج الملوک گفت که آن مکان به شادی من بیفزود وای هیچ آفریده در آنجا نیافتم و بانتظار محبوبه در آنجا بنشستم تا اینکه دو سه ساعت از شب بگذشت و آن پریزاد نیامد رنج گرسنگی مرا فرو گرفت زیرا که دیر وقتی بود که از شور عشق و اندوه دوری طعام نخورده بودم و بویهای خوش آن خوردنیها که بخوان اندر بود مرا بشوق آورد و نفس من اشتهای چیز خوردن کرد آنگاه پیش رفته سرپوش از خوان برداشتم و در وسط خوان طبقی دیدم زرین و در میان طبق چهار رغ بریان و در طبق چهار ظرف از هرگونه حلوا شیرین و ترش بود پس پارچه ای گوشت خوردم و رو بحلوا کردم از هر یک قرصه دو قرصه سه قرصه چهار قرصه خوردم و نیمی از یکمرغ بریان خوردم پس در آنهنگام شکم من پر شد و بخار مغز مرا فرو گرفت و از بی خوابی رنجور بودم سر به بالین نهاده بخسبیدم خواب بر من غلبه کرد پس از آن چیزی ندانستم وقتی بیدار شدم که گرمی آفتاب مراهمی سوخت و پاره نمک و حبه انگشت بر روی شکم من بود پس بر پای خاستم و گرد جامۀ خویش بیفشاندم و بچپ و راست نگاه کردم کسی ندیدم و آن مکان را بی فرش یافتم و خود را بر روی خاک خفته دیدم حیران و محزون گشتم و آب دیده برخسارۀ من همی رفت و بکار خویش افسوس همی خوردم پس برخاسته آهنگ خانه کردم چون بخانه رسیدم دختر عم را دیدم که دست بر سینه همی زند و گریان گریان این ابیات همی خواند
آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستی
مجلس ما خرمستی کار ما زیباستی
خفته و مست است دلداری که از ما غایت است
عیش ما خوش نیست بی او کاشکی با ماستی
گرچه می خورده است و از مستی بخواب اندر شده است
هم توانستی بر ما آمدی گرخواستی
چون مرا دید برخاست سرشک از دیده پاک کرد و روی بمن آورده نرم نرم با من گفت ای پسر عم تو در عیش و نوش و عشقبازی هستی و من در فراق تو بسوز و گدازم ولی خدا بمکافات من ترا نگیرد پس بروی من بخندید خندیدن خشمگین و با من ملاطفت و مهربانی کرد و جامه از من بر کند گفت بخدا سوگند که از تو بوی کسی که با محبوبۀ خود خفته باشد نمی آید مرا از ماجرا آگاه کن پس من واقعه برو باز گفتم تبسمی کرد چون تبسم کردن خشمگین ها و با من گفت دل من بدرد آوردی خوشی نبیند آنکه دل ترا بدرد آورده و این زن با تو حیلتی خواهد کرد بزرگ ای پسرعم من بر تو بسی بیم دارم و بدانکه تفسیر نمک اینست که تو در غرق خواب هستی و بدین سبب بس بی مزه ای دلها از تو همی رمد باید قدری ملاحت پیدا کنی تا کس را بتو رغبت افتد زیرا که تو دعوی عشق همیکنی و خواب بر عاشقان حرامست و تو در دعوی خود دروغگوئی ای پسر عم او نیز در دعوی محبت دروغگوست زیرا که ترا خفته دید بیدار نکرد اگر او در محبت صادق بودی بایستی که بیدارت کند و اما انگشت اشاره باینست که خدا روی ترا سیاه کند که بدروغ دعوی محبت کردی و تو هنوز کودکی ترا همت بخوردن و خوابیدن مصروفت ای پسرعم این تفسیر اشارتهای اوست و لکن خدا ترا ازو خلاص کند چون من سخنان دختر عم را بشنیدم بر سر و سینه خود بزدم و گفتم بخدا قسم که راست گفته است زیرا که من خفتم و عشاق نمی خسبند و من خود را ستم کرده ام و همانا دشمن من خوردن و خفتن بوده است پس از آن بگریستن افزودم و با دختر عمم گفتم مرا حیلتی بیاموز و بر من رحم کن خدا ترا رحم کناد و گرنه خواهم مرد چون دختر عمم مرا بسی دوست داشتی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هفدهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت آن جوان با تاج الملوک گفت دختر عمم مرا بسی دوست داشتی گفت بچشم بجان منت پذیرم ولی ای پسر عم من بارها با تو گفتم که اگر بیرون رفتن و آمدن توانستمی در اندک زمانی ترا بوصل او میرساندم و اکنون نیز در جمع کردن میان شما کوشش فرو نگذارم و لکن آنچه گویم پذیر و پند من بنیوش و بهمان مکان روو در آنجا بنشین چون هنگام شود چیزی مخور که خوردن خواب آورد و مبادا اینکه بخوابی که او بنزد تو یکربع از شب گذشته بیاید و خدا ترا از شر او پاس کناد چون سخنان دختر عم بشنیدم فرحناک شدم و از خدا همی خواستم که شب برآید چون شب درآمد آهنگ رفتن بدان مکان کردم دختر عمم گفت چون با او در یک مکان جمع آئی بیتی را که دوش با تو گفته بودم وقت بازگشتن بر او بخوان من خواهش او را بپذیرفتم و از خانه بدر آمده همی رفتم تا بآن باغ رسیدم و بدان مکان رفتم و مکان را مانند شب پیش مهیا و آماده یافتم که در آنجا همه گرنه چیزها از طعام و شراب و نقل و ریحان حاضر بود پس در آن مکان بنشستم و بوی طعام بمشامم میرسید بارها نفس مشتاق خوردن طعام گشت ولی من خودداری کردم تا ساعتی نیز بگذشت پس از آن نفس طالب و شوق غالب گشت خودداری نتوانستم بر خاسته در سر خوان بنشستم و سر پوش از خوان برداشته دیدم چهار ظرف از چهار گونه طعام بخوان اندر است و مرغهای بریان و ظرفهای حلوا نیز فرو چیده اند من از هر طعام لقمه خوردم و از حلوا آنچه توانستم خوردم و پاره ای از مرغ بریان خوردم و از حب الرمان که لیمو بر او آمیخته بودند چندانکه باید خوردم و سیر گشتم پس خواب مرا بگرفت متکا به زیر سر نهاده گفتم بر آن تکیه کنم ولی نخوابم پس چشم بر هم نهاده خفتم وقتی بیدار شدم که آفتاب برامده بود و بر روی شکم خود قاب استخوان و پارۀ پوست و تخم خرمای نارسیده دیدم و در آن مکان هیچ چیز از فرش و اسباب نیافتم گویا که دوش هیچ در آنجا نبوده است پس برخاسته آن پوست و استخوان تخم خرما از خود دور ریختم و بیرون آمدم و خشمگین همی آمدم تا بخانه برسیدم دختر عم خود را دیدم که گریان و نالان این ابیات همی خواند
که را مهربانی نماید نگاری
بخوشی گذارد همه روزگاری
که را یار بد مهر بد ساز باشد
نباشد بکام دلش هیچ کاری
من از مهربانی دل خویش دادم
به نامهربانی و ناسازگاری
تنم هر زمان بسته دارد به بندی
دلم هر زمان خسته دارد به خاری
پس من دختر عم را دشنام دادم و از پیش خود براندم او سرشک از رخ پاک کرده پیش من آمد و مرا در آغوش گرفته ببوسید من ازو دوری میکردم و خویشتن را ملامت همی کردم پس با من گفت ای پسر عم گویا امشب نیز خفته ای گفتم آری خفتم ولی چون بیدار گشتم قاب استخوان و پاره ای پوست و تخم خرمای نارسیده بر روی شکم خود یافتم و ندانستم که این کارها از بهر چه کرده پس گریان گریان رو بدختر عمم آورده گفتم که تفسیر این اشارتها با من بازگو و با من بگو که چه حیله سازم و مرا درین محنت یاری کن دختر عمم گفت قصد او از پاره پوست این بوده است که ترا تن باینجا و روان بجای دیگرست و خود حاضر و دلت غایب است و گویا قصد او این بوده است که خود را از عشاق مشمار و اما تخم خرما اشارتست باینکه اگر تو عاشق بودی دل تو از آتش عشق سوخته میشد و ترا خواب نمیبرد زیرا که لذت عشق را هر کس بچشد دل او از آتش عشق افروخته و مانند خرما شرر گون باشد و اکنون ترا صبر ایوب باید پس چون سخن دختر عم را شنیدم آتش حزن و اندوه در دلم شرر افروخت با خود گفتم که خدا خواب را از بدبختی برمن بگماشته است پس با دختر عمم گفتم بجان منت سوگند می دهم که تدبیری کن تا من باو برسم پس او بگریست و گفت ای عزیز ای پسر عم مرا در دل هزاران سخن است ولی نیارم گفت امشب نیز تو بدانجا رو ولیکن مخواب تا بمقصود برسی مر رای همین است و السلام من با او گفتم انشاء الله نخوابم پس دختر عمم برخاست و خوردنی بیاورده و گفت آنچه توانی اکنون بخور پس بقدر کفایت چیز خوردم چون شب درآمد دختر عمم برخاست و جامه فاخر بیاورده و بر من بپوشانید و سوگند بداد که آن بیت فراموش نکنم و مرا از خوابیدن بسی بترسانید پس از آن از نزد دختر عمم بیرون رفته بباغ اندر شدم و در آن مکان بنشستم و چشم بصحن باغ دوختم چون خواب بر من غلبه میکرد با انگشت چشم خود را میگشودم و سر خود را می جنبانیدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و هجدهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت آن جوان بازرگان با تاج الملوک گفت از ترس خواب بانگشت چشم خود را همی گشودم و سر خود را همی جنبانیدم دم به دم گرسنگی من زیاد میشد و بوی طعام شوق مرا بخوردن افزون میکرد پس برخاسته در سر خوان بنشستم و سرپوش برداشته و از همه گونه خوردنی بخوردم و بنزد طاس شراب آمده با خود گفتم که یک قدح بیش نخورم چون قدحی خوردم قدح دوم و سیم تا قدح دهم بنوشیدم و مست گشته مانند مردگان بیفتادم وقتی که بهوش آمدم دیدم که آفتاب بر آمده و من بیرون باغ افتاده ام و بر روی شکم من کاردیست تند و درمی است آهنین بر خاسته آنها را برداشتم و بخانه باز گشتم شنیدم که دختر عمم میگوید که من در این خانه مسکین و حزینم و بجز گریه و ناله انیس و همدمی ندارم چون بخانه اندر شدم بیفتادم و کارد و درم را بیک سوی بینداختم و بیهوش شدم چون بهوش آمدم ماجرا بدو باز گفتم و از ناروائی مقصود آگاهش کردم چون گریستن و حزن مرا بدید محزون گشت و با من گفت که من عاجز شدم و هر چه ترا پند میدهم توم پند من نمی پذیری و سخن من ترا سودی نمی بخشد بارها گفتم از خواب بر حذر باش نشنیدی من با او گفتم بخاطر خدا تفسیر کارد و درم باز گو گفت مقصود او از درم آهنین چشم خودش است و او سوگند یاد کرده که بپروردگار و بچشم راست خودم سوگند که اگر پس از این بیائی و در اینجا بخوابی سرت از تن باین کارد تند جدا میکنم وای پسر عم من بر تو همی ترسم و از مکر او هراسان هستم و دلم پر از اندوه است ولی نیارم سخن گفت اگر تو خود را چنین می دانی که دگر بار در آنجا نخواهی خفت بسوی او باز گرد که بمقصود برسی
و اگر میدانی که بدانجا رفته خواهی خفت چنانچه ترا عادت است البته که او ترا میکشد پس با دختر عمم گفتم که چه باید کرد بخدا سوگندت میدهم که مرا یاری کن و درین بلیه مرا تنها مگذار گفت بجان خواهم کوشید ولکن اگر سخن بنیوشی و امر مرا اطاعت کنی مقصود حاصل شود گفتم که پند تو بپذیرم و حکم ترا اطاعت کنم آنگاه گفت وقت رفتن بگویم که چه باید کرد پس مرا در آغوش گرفت و بخوابگاه برد و دست و پای مرا همی مالید تا بخواب رفتم بادبزنی برداشته باد بر من همی زد تا هنگام غروب شد آنگاه مرا بیدار کرد دیدم بادبزنی در دست گرفته ببالین من نشسته گریان است چون بیدار شدم سرشک از رخ باک کرد و خوردنی بیاورد خواستم چیز نخورم گفت با تو نگفتم که سخن بپذیر پس من مخالفت نکرده خوردنی بخوردم پس از آن شیرۀ عناب بشکر آمیخته بمن بنوشانید و دست مرا شسته با دستارچه خشک کرد و سر و روی مرا با گلاب معطر ساخت چون ظلمت شب پرده بجهان بیاویخت جامه بمن بپوشانید و گفت ای پسرعم همه شب را بیدار بنشین که او امشب پیش تو نخواهد آمد مگر در آخر شب و انشاء الله به مقصود برسی و آرزو دریابی و لکن پیغام من فراموش مکن گفتم پیغام تو کدام است گفت وقت بازگشتن همان بیت را بخوان پس از نزد دختر عم بیرون رفتم و بباغ رسیدم و در همان مکان نشستم ولی سیر بودم و بیدار نشستم تا چهار یک شب بگذشت و شب بر من دیر دیر میگذشت و من بیدار بودم تا اینکه از شب یکربع پیش نماند و گرسنگی بر من چیره شد برخاسته بر سر خوان بنشستم و بقدر کفایت از همه گونه خوردنی بخوردم سرم سنگین گشت همیخواستم که بخوابم آوازی از دور شنیدم برخاسته دست و دهان خویش شستم و خواب از سرم بپرید ناگاه دیدم که زهره جبین بیامد و ده تن کنیزکان با خود بیاورد و حله دیبای سبز که از زر سرخ طراز داشت در بر کرده و بدانسان بود که شاعر گفته
آمد آن ماه دو هفته با قبای هفت رنک
زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ رنگ
چون تنم بی قوت و جان و دلم بی قوت دید
داد قوت و قوتم زان شکر یاقوت رنگ
تنگم اندر بر گرفت و زلف مشکین برفشاند
مشک و عنبر بر گرفتند از سرای من بتنگ
چون مرا دید بخندیده گفت چگونه خوابت نبرده اکنون که شب را به بیداری بسر آورده دانستم که در دعوی عشق راست گوئی زیرا که شیوه عاشقان شب بیداریست پس از آن رو بکنیزکان کرده بگوشه چشم اشاره نمود کنیزکان بازگشتند و خود بنزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و بسینه خود بچسبانید و مرا ببوسید و من او را ببوسیدم او لب من بمکید و من لب او را بمزیدم پس دست برده کمر او را بفشردم بزمین آمدیم و شلوار از سرین او تا بخلخال در افکندم و با همدیگر بمغازله و معانقه و غنج و دلال و سخنان باریک مشغول شدیم آنگاه رگهای او سست گشت و مرا شهوت غالب آمد ساقهای او را بدوش گرفتم و با او در آمیختم و آنشب تا بامداد دل را نشاط و دیده را روشنی حاصل بود چنانچه شاعر گفته
دوش آرام دل و آسایش جان داشتم
چشم تا وقت سحر در روی جانان داشتم
گه نشست اندر کنارم گه غنود اندر برم
در کنار و بر سمن زار و گلستان داشتم
تا بدان ساعت که از توران برآمد آفتاب
من بکف جام وصال ماه توران داشتم
چون شب بپایان رسید و روز برآمد آهنگ بازگشت کردم مرا گرفته و گفت مرو تا ترا از خبری باخبر کنم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و نوزدهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت آن جوان با تاج الملوک گفت که مرا گرفته نگاه داشت و گفت مرو تا ترا از خبری بیاگاهانم من ایستادم پس دستارچه گشود و همین پارچۀ حریر بدر آورده در پیش روی من بگشود صورت غزال را بدینسان که هست درو نقش کرده یافتم پس بارچه ازو بگرفتم و با هم پیمان بستیم که هر شب در باغ بدانمکان رفته در نزد او حاضر آیم پس از نزد او شادان باز گشتم و از غایت خرسندی آن یک بیت که دختر عمم سپرده بود فراموش کردم وقتی که آن پارچه حریر را که صورت غزال درو بود بمن داد با من گفت که این کار خواهر من است ازو پرسیدم که خواهرت چه نام دارد گفت نامش نورالهدی است و گفت این پارچه نگاه دار پس او را وداع کرده شادان و خرم باز گشتم و بنزد دختر عمم بیامدم چون مرا دید بر پای خاست و آب چشمش همی ریخت آنگاه روی بمن آورده سینۀ مرا ببوسید و گفت وصیت بجا آوردی و شعری که گفته بودم خواندی یا نه گفتم فراموش کردم و سبب فراموشیم همین صورت غزال است پس پارچه حریر به پیش او بینداختم در حال برخاست و باز بنشست و طاقت شکیبائی نیاورده سرشک از دیده روان ساخت و گفت :
کسی کس خرد رهنمونست هرگز
بگیتی ره و رسم صحبت نورزد
که صحبت نفاقی است یا اتفاقی
دل مرد دانا ازین هر دو لرزد
که خود گر نفاقیست جان را بکاهد
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…