پس از خواندن شعر سخت بگریست و زن حسن نیز بگریستن او و بمحنتهایی که از روزگار که کشیده که از روزگار که کشیده بود بگریست حسن روی بزن خویش کرده این دو بیت برخواند
و این بیت دیگر نیز بخواند
زن حسن گفت ای حبیب من مارا جز کشته شدن راه خلاصی نیست و جز مرک چیزی مارا از این رنجها نرهاند و ایشان درین سخن بودند که گوینده ای از خارج در قصر گفت بخدا سوگند ای خاتون من در را از بهرتو و از بهر شوهر توحسن نگشایم مگر اینکه فرمان من بپذیرید و سخنان من بنیوشید چون ایشان اینسخن بشنیدند خاموش شدند و خواستند که بسوی مکانی که در آنجا بودند باز گردند که ناگاه گوینده گفت چرا خاموش شدید و از بهر چه جواب رد نکردید ایشان خداوند آواز را بشناختند که عجوز شواهی ام الدواهی بود با و گفتند بهرچه امر کنی چنان خواهیم کرد تو اکنون در بگشای که اینوقت وقت سخن گفتن نیست عجوز گفت بخدا سو گند در از بهر شما نگشایم مگر اینکه سوگند یاد کنید که مرا نیز با خویشتن ببرید و در نزد این روسبی ستمکار مگذارید اگر شما بسلامت رفتید من نیز بسلامت روم و اگر هلاک شدید مرا نیز از هلاک باکی نیست که این روسبی سمتکار در ساعتی مرا هزار بار هلاک خواهد کرد چون ایشان عجوز را بشناختند سوگند یاد کردند و پیمان استوار بستند آنگاه عجوز در بگشود حسن بازن و فرزندان خویش از در قصر بدر شدند و عجوز را دیدند که بخمره سفالین سوار است و رسنی بگردن خمره انداخته و آن خمره در زیر عجوز مانند اسبان نجدی در جست و خیز است آنگاه عجوز پیش رفته با حسن و زن او گفت بر اثر من روان شوید و از چیزی هر اس مکنید که من چهل باب از فنون ساحری یاد دارم که کمترین پایه آنها اینست که این شهر را دریا توانم کرد که ساکنان اینشهر در آن در یا ماهیان باشند ولی هیچکدام اینها را از ترس پدر ملکه آشکار نتوانم نمود از آنکه او را اعوان و خدم بسیار است و شما بزودی سحری های عجیب من خواهید دید حسن و زن او فرحناک شدند و خلاصی خویشتن را یقین کردند.
چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست چون شب هشتصد و بیست و پنجم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت حسن با زوجه خویش و با عجوز ام الدواهی بخارج شهر آمدند حسن عصا بدست گرفته بر زمین زد و گفت ایخادمان این نامها در نزد من حاضر آئید ناگاه زمین بشکافت هفت تن عفریت که هر یکی را پای در قعر زمین و سربه ابر بود بدر آمدند و در برابر حسن سه بار زمین بوسه دادند و همگی یکدفعه گفتند ایخواجه چه میفرمایی که ما فرمان بردار توایم اگر بخواهی دریا ها را بخشکانیم و کوهها را از جای خود بجای دیگر کنیم حسن از سخن ایشان فرحناک گشته دلش قوت گرفت و عزیمتش استوار شد و بایشان گفت شما کیستید و نام شما چیست و از کدام قبیله اید عفریتان دوباره زمین بوسیدند و گفتند ما هفت پادشاهیم هر یکی از ما بهفت قبیله از جنیان و عفریتان حکمرانست ما هفت تن بچهل و نه گروه از طوایف جن مسلطیم ولی خدمتکار و بنده تو هستیم هر کس که باین عصا مالک شود برهمه ما فرمان رواست حسن چون سخن ایشان بشنید فرحناک شد و همچنان زن حسن و عجوز شادمان گشتند پس از آن حسن بایشان گفت همی خواهم که مرا بمیان قبائل خود برید گفتند ایخواجه اگر ما ترا میان قبایل خویشتن بریم بر تو و همراهان تو بیم داریم از آنکه قبایل ما گروههای بسیار هستند پاره ای از آنها سرهای بیتن و پاره ای از آنها بتنهائی بی سر و پاره ای بصورت وحشیان و پاره ای بصورت درندگان اند و دیدن تو آنها را سودی ندارد اکنون بازگوی که در این وقت از ما چه میخواهی حسن گفت از شما میخواهم که مرا با زن خود
و با اینزن نیکوکار در همین ساعت برداشته بشهر بغداد رسانید چون ایشان سخن بشنید سر بزیر افکندند حسن گفت از بهر چه جواب نمیدهید همگی بیکدفعه گفتند ایخواجه ما از عهد سلیمان بن داود علیه السلام سوگند یاد کرده ایم که کسی را از آدمیان بر دوش نگیریم و از آنوقت تاکنون آدمی زادی را بدوش نگرفته ایم ولکن ما از بهر شما از اسب های جنیان مهیا کنیم که شما را ببغداد برسانیم حسن گفت در میانه ما و بغداد چقدر مسافتست گفتند از برای سواری که بسرعت راه رود هفت ساله راهست حسن در عجب شد و بایشان گفت چگونه در کمتر از یکسال بدین سرزمین آمدم عفریتان گفتند خدای تعالی دلهای بندگان نیکوکار خود را بر تو مهربان کرد که سبب آمدن تو گشتند و اگرنه تو این سرزمین را در خواب هم نمیتواستی دید و هرگز بدین مکان نمیرسیدی زیرا که شیخ عبدالقدوس که ترا به پیل سوار کرد و پس از آن باسب میمون سوار کرد سه ساله راه در سه روز طی کردی و اما شیخ ابوالرویش که ترا بدهنش سپرد باز در سه روز سه ساله مسافت طی شدوهمه اینها از برکت پروردگار بود و ابوالرویش از ذریه آصف بن برخیاست که اسم اعظم یاد دارد و از بغداد تا قصر دختران یک ساله راهست حسن چون سخن ایشان بشنید حیرتی بزرک او را روی داد و از رسیدن خویش بزن و فرزندان خویش و از طی کردن آنمسافت بعیده شکر خدای تعالی بجا آورد که چگونه بدین مکان آمدم و خدایتعالی چگونه اینکار دشوار را بر من آسان کرد آیا خوابست اینکه میبینم یا بیدارم پس از آن روی بملوک جنیان کرده بایشان گفت وقتیکه مرا باسبهای خویشتن سوار کنید در چند روز مرا ببغداد خواهید رسانید گفتند در کمتر از یکسال ترا ببغداد برسانیم و کارهای دشوار و خطرهای بزرگ در پیش است و وادی معطشه و بیابانهای موحشه و مکانهای خطرناک را باید طی کنیم و ای خواجه نشاید که تو از اهل این جزایر ایمن باشی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و بیست و ششم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ملوک جان با حسن گفتند ایخواجه نباید که از اهل این جزایر ایمن شوی و از شر ملک اکبر وساحران و کاهنان او نشاید که آسوده باشی بسا هست که ایشان بر ما غلبه کرده ترا از ما بگیرند و هر کس که این خبر را بشنود با ما خواهد گفت که شما چگونه به ملک اکبر خیانت کردید و آدمیزادی را با دختر او گرفته از شهر او بدر بردید اگر توخود تنها با ما بیائی کار برما آسانتر است ولی اکنون که این عزیمت داری توکل بر خدا کن که آنخدائی که ترا باین جزایر رسانیده قادر است که ترا بمادر خویش رساند تو توکل برخداکن و بیم مدار که ما نیز با تو هستیم تا ترا بشهر بغداد ر سانیم حسن ایشانرا سپاس گفت و بایشان گفت اسبها بزودی بیاورید ایشان پای برزمین کوفتند زمین بشکافت در زمین غایب شدند پس از ساعتی سه اسب زین و لگام کرده حاضر آوردند که در قرپوس زین هر یکی از آن اسبها خرجینی بود که در یک چشم آن خرجین مشکی آب و در چشم دیگر توشه راه بود آنگاه اسبها پیش آوردند حسن اسبی را سوار گشته یکی از پسرهای خود را در بغل گرفت زن حسن با یکی از فرزندان به اسبی دیگر سوار گشت و عجوز نیز از خمره بزیر آمده با سب سیمین سوار شد و روان شب را تا بامداد همی رفتند چون با مداد شد از راه بیکسو رفته قصد کوهی کردند و زبانشان از ذکر پروردگار غافل نبود و تمامت آنروز را در دامنه کوه روان بودند در آن هنگام حسن را در پیش روی نظر بکوهی افتاد که مانند دود بآسمان سر بر کشیده بود حسن چیزی از قرآن تلاوت کرد و از شیطان رجیم بپروردگار پناه برد چون بآن سیاهی نزدیک شدند دیدند که او عفریتی است بزرگ که سرش ببزرگی گنبد و دندانش مانند شاخ کرگدن
و دماغش بسان ابریق و دهانش چون دهان غار است و سرش بابر همی ساید چون حسن او را بدید از غایت هراس خم گشته در برابر او زمین ببوسید عفریت گفت ای حسن بیم مدار که من رئیس ساکنان این سرزمینم و این جزیره نخستین از جزایر واق است و من مسلمان خدا پرست هستم چون آمدن شما دانستم آرزو کردم که از بلاد ساحران بشهری دیگر ارتحال کنم و بجایی که از انسیان و جنیان خالی باشد رفته تنها خدا را پرستش کنم تا اینکه مرا مرک در یابد اکنون همی خواهم که با شما مرافقت کرده دلیل شما باشم تا اینکه از جزایر بدر شوید و از من خاطر آسوده دارید که من مسلمانم چون حسن سخن عفریت بشنید فرحناک شد و نجات را یقین کرد و روی بعفریت آورده گفت خدایتعالی ترا پاداش نیکو دهد آنگاه عفریت در پیش روی ایشان روان شد و ایشان را خاطر آسوده گشت بحدیث گفتن و بلهو و لعب مشغول شدند و حسن ماجرای خویش و رنجهائی که برده بود با زن خویش بیان میکرد و همی رفتند تا با مداد شد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصدو بیست و هفتم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ایشان با خاطر خرسند همی رفتند تا بامداد شد و اسبها مانند برق خاطف روان بودند آنگاه ایشان دست بخرجینها برده خوردنی بدر آورده بخوردند و آب برداشته بنوشیدند و بسرعت همی رفتند و عفریت در برابر ایشان دلیل بود و ایشان را از راه بیرون برده در کنار دریا تا مدت یکماه کوه و هامون همی نوردیدند چون روز سی و یکم شد گردی بر خاست که روز روشن تاریک شد چون حسن گرد بدید گونه اش زرد شد عجوز روی بحسن کرده گفت ایفرزند این لشکر جزایر واق است که همین دم بما ملحق گشته ما را خواهند گرفت حسن گفت ای مادر چه بایدم کرد عجوز گفت عصا بر زمین بزن حسن عصا بر زمین زد در حال هفت تن ملوک جنیان بدر آمده حسن را سلام دادند و در برابر او زمین ببوسیدند و باو گفتند محزون مباش حسن از سخن ایشان تسکین یافت و بایشان گفت ای پادشاهان عفریتان اکنون هنگام یاریست ملوک جنیان گفتند ای حسن تو با زن و فرزندان و یاران خویش بفراز کوه شو و ما را با ایشان بگذار که ما میدانیم تو بر حق و ایشان باطل هستند خدایتعالی ما را نصرت خواهد داد حسن با زن و فرزندان خویش و عجوز از اسبها بزیر آمده بکوه بر شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و بیست و هشتم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون حسن با زن و فرزندان خویش و عجوز بفراز کوه رفت ملکه نورالهدی با کنیزان خود برسید و لشکر جنیان در مقابل ایشان صفها بر کشیدند در میان دو لشکر آتش جنگ شرر افروز شد دلیران ثابت قدم گشته بیدلان بگریختند و جنیان از دهنهای خویشتن بیکدیگر شراره آتش همی ریختند تا شب برآمد هر دو گروه از یکدیگر جدا گشته از اسبها بزیر آمدند و در منزلهای خویشتن قرار گرفتند آنگاه ملوک جنیان در فراز کوه بنزد حسن حاضر شدند و در برابر او زمین بوسه دادند حسن شکر نکوئی ایشان بجا آورد و ایشای را بنصرت و ظفر دعا گفت و حالت ایشان را با لشکر ملکه نورالهدی باز پرسید گفتند ایشان در جنگ ما پایدار نتوانند بود چون سه روز بگذرد ما بر ایشان ظفر خواهیم یافت و دو هزار تن از ایشان دستگیر کرده گروهی بیشمار از ایشان خواهیم کشت تو خاطر آسوده دار پس ایشان حسن راوداع کرده بسوی لشگر خویشتن فرود آمدند و بحراست لشگر مشغول بود تا صبح دمید آنگاه دلیران سوار گشته بمقاتله پرداختند و مانند دو دریای موج زن بیکدیگر آمیخته آتش جنک بیفروختند و شب را نیز در خانه زین بروز آوردند و پیوسته در جنک و جدال و حرب و قتال بودند تا اینکه لشگر جزایر واق شکست یافت و بسیار از ایشان کشته شد و ملکه نورالهدی با بزرگان مملکت و خاصان خود دستگیر گشت آنگاه ملوک جنیان نزد حسن آمده تختی زرین مرصع با در و گوهر از بهر او بنهادند حسن بر آن تخت بنشست و تختی دیگر در پهلوی تخت حسن از ملکه نور السنازن حسن گذاشته او را بنشاندند و تختی دیگر از برای عجوز ام الدواهی بر پای کردند پس از آن اسیرانرا که یکی از ایشان ملکه نورالهدی بود دست بسته
و رسن در گردن در برابر حسن بداشتند چون عجوز را چشم بملکه نورالهدی افتاد باو گفت ای پلیدک روسبی وای ستمکار جزای تو این است که دو سگ گرسنه را با تو بر دم اسب بسته اسب را در کوه و صحرا برانند تا اینکه پوست تو پاره شود و سگان گوشت ترا از هم دریده و بخورند که چگونه با خواهر خود این ستمرا کردی و حال آنکه گناهی نداشت بسنت رسول از بهر خود شوی گرفته بود تزویج از سنن سیدالمرسلین است و زنان از بهر مردان آفریده شده اند در آن هنگام حسن بکشتن اسیران امر کرد و عجوز بانک زد که همه اسیران را بکشند و یک تن از ایشان زنده نگذارند چون ملکه نورالسنا خواهر خود را در آنحالت دید برو بگریست ملکه نورالهدی گفت ای خواهر این کیست که ما را در بلاد ما اسیر کرد و بر ما چیره شد نورالسنا گفت ای خواهر این مرد حسن نام را خدایتعالی بر ما چیره گردانید و سبب غلبه او نیست مگر بسبب این تاج و این عصا چون ملکه نورالهدی سبب غلبه او بدانست بخواهر خود فروتنی کرد و تضرع وزاری همینمود تا اینکه نورالسنا را دل بروی بسوخت و با شوهر خود گفت با خواهر من چه خواهی کرد اینک او دستگیر تست و از او گناهی سر نزده که مستوجب عقوبت باشد حسن گفت همین بس که ترا آزرده است نورالسنا گفت هر چه با من کرده بود من از او در گذشتم اما تو بسبب آوردن من دل پدر مرا سوخته ای اگر خواهر مرانیز بکشی حالت بدرم چون خواهد گشت حسن گفت ای ملکه رای رای تست هر چه خواهی بکن در آن هنگام ملکه نورالسنا بگشودن اسیران امر کرد تمامت اسیرانرا از بهر خواهر او بگشودند پس از آن ملکه نورالسنا خواهر خود را در آغوش گرفت و هر دو بگریستند پس از ساعتی ملکه نورالهدی با خواهر خود گفت ای خواهر اگر با تو بد کردم بر من مگیر چون بتقصیر خویش معترفم نورالسنا گفت ایخواهر آنچه بر من رفت بحکم تقدیر بود پس از آن هر دو خواهر بر تخت نشسته بحدیث پیوستند و ملکه نور السنا در میان عجوز و خواهرش نورالهدی صلح داد و ایشان از یکدیگر خوشدل شدند پس از آن حسن لشگرهای ملوک جنیان را بر گرادانید و بکردارهای ایشان شکر گزارد پس از آن ملکه نورالسنا ماجرای شوهر خود حسن را و رنجهایی که برده بود با خواهر خود حدیث کرد و گفت ایخواهر او را خدایتعالی یاری کرد که ببلاد ما داخل شد و ترا اسیر کرد و لشگر ترا بشکست اکنون فرض است که حق او ضایع نگذاریم ملکه نورالهدی گفت ای خواهر بخدا سوگند راست گفتی اینمرد از بهر تو رنجهای بسیار برده.
چون شب هشتصد و بیست و نهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ملکه نورالسنا با خواهر خود گفت که این مرد رنجهای بسیار از بهر من برده او را جوانمردی و مروت بسیار است حق او را نباید ضایع کنیم پس از آن هر دو خواهر آنشب را با یکدیگر بحدیث گفتن بروز آورردند چون آفتاب بر آمد یکدیگر را وداع کرده ملکه نورالسنا عجوز را با خواهر خود نورالهدی صلح داده بوی سپرد در آنهنگام حسن عصا بر زمین زد خادمان عصا بیرون آمده حسن را سلام داده گفتند منت خدائی را که کام تو بر آورد اکنون ما را بهر چه خواهی امر کن حسن گفت دو اسب از بهترین اسبان از بهر ما حاضر آورید ایشان در حال دو اسب زین و لگام کرده حاضر آوردند حسن بیکی از اسبان سوار گشته پسر خود در بغل گرفت و زن او باسب دیگر سوار گشته پسر دیگر در آغوش داشت و ملکه نورالهدی نیز با عجوز سوار گشته بسوی بلاد خویش روان شدند و حسن با زن خویش تا یکماه روان آنگاه بشهری نزدیک شدند در اطراف آنشهر نهرها و درختان دیدند از بهر راحت در کنار نهر فرود آمدند و بحدیث بنشستند که ناگاه سواران بسیار پدید گشتند حسن چون ایشان را بدید برپای خاست و با ایشان ملاقات کرد و در جلو آنها ملک حسون خداوند ارض کافور و قلعۀ طیور بود حسن پیش رفته او را سلام داد و دست او را ببوسید ملک حسون پیاده گشته زیر درخت با حسن بنشستند و حسن را تهنیت گفت و فرحی سخت او را روی داد و ماجری باز پرسید حسن تمامت ماجرای خویش از بهر او بیان کرد ملک حسون شگفت مانده گفت ای فرزند هرگز کسی جز تو بجزایر واق نیامده بود که بسلامت باز گردد کار تو کاریست عجیب پس از آن حسن از ملک حسون اجازت سفر خواست ملک جوازش داد حسن با زن خویش سوار کشتند ملک حسون نیز سوار شد
و تا ده روز با ایشان روان بود پس از آن حسن را وداع کرده بازگشت و حسن با زن خویش تا یکماه همی راندند تا اینکه بغاری بزرگ برسیدند که زمین آنغار از مس زرد بود زن حسن باو گفت بدین غار نظر کن که او را میشناسی یا نه حسن گفت آری میشناشم درین غار شیخی است ابوالرویش نام و او را بر من احسانی است بزرک از آنکه او سبب شناسائی من وملک حسون شد و حسن حکایت ابوالرویش بازن خود حدیث کرد که شیخ ابوالرویش از در غار بدر شد چون حسن او را بدید از اسب بزیر آمده دست او را بوسه داد شیخ بحسن سلام داد بسلامت او تهنیت گفت و او را گرفته بغار اندر برد و بحدیث گفتن بنشستند حسن ماجری خویش را از آغاز تا انجام بشیخ بیان کرد شیخ چون حکایت عصا و تاج بشنید شگفت ماند و گفت ایفرزند اگر آن عصا و تاج نمی بود تو زن و فرزندان خویش نمیتوانستی خلاص کنی و در حالتی که ایشان درین سخن بودند در غار کوفته شد شیخ ابوالرویش در بگشود شیخ عبدالقدوس را دید که سوار پیل است شیخ ابوالرویش پیش آمده شیخ عبدالقدوس را در آغوش گرفت و فرحی سخت او را روی داد پس از آن شیخ عبدالقدوس بغار اندر آمد و حسن را در آغوش گرفته بسلامت او تهنیت گفت و ماجرای او باز پرسید حسن ماجرای خود از آغاز تا انجام حدیث کرد تا بحکایت عصا و تاج برسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و سی ام برآمد
گفت ایملک جوانبخت حسن بحکایت عصا و تاج برسید شیخ عبدالقدوس گفت ایفرزند شکر خدای را که تو زن و فرزندان خود خلاص کردی و ترا حاجتی نماند و تو میدانی که سبب رسیدن تو بجزایر واق ما بوده ایم و من از بهر خاطر دختران برادر خود این نکوئی با تو کردم اکنون تمنای من اینست که عصا را بمن و تاج را بشیخ ابوالرویش دهی حسن چون اینسخن بشنید سر بزیر افکنده و شرم کرد که بگوید نمیدهم پس از آن با خود گفت این دو شیخ نکوئیهای بزرگ با من کرده اند و سبب رسیدن من بجزایر واق ایشان بوده اند اگر نه یاری ایشان میبود من نه زن و فرزندان خود میدیدم و نه باین عصا و تاج میرسیدم آنگاه سر بر کرده گفت ای شیخ من آنها را بشما میدهم ولکن من از ملک اکبر پدر ملکه نورالسنا بیم دارم که با لشگر خویش بسوی شهر ما آید و با من مقاتله کند که من در دفع او جز این عصا و تاج چیزی ندارم شیخ عبدالقدوس گفت ای فرزند تو بیم مدار که ما درینجا جاسوسان بگماریم و هر کس از بلاد ملک اکبر بسوی تو آید او را دفع کنیم حسن چون اینسخن بشنید شرمش آمده تاج را به شیخ ابوالرویش داد و بشیخ عبدالقدوس گفت تو مرا بسوی بلاد خویش رسان تا اینکه عصا بتو دهم هر دو شیخ فرحناک شدند و تا سه روز در غار بسر بردند پس از آن شیخ عبدالقدوس با حسن روانه شد و از راههای آسان و نزدیک همی شدند تا بدیار حسن نزدیک شدند حسن از نزدیک شدن شدن بدیار و مادر فرحناک شد و شکر خدای تعالی بجای آورد و این دو بیت بر خواند
چون ابیات با نجام رسانید نظاره کرده قصر اخضر وجبل سحاب را بدید شیخ عبدالقدوس با و گفت ایحسن بشارت باد ترا که امشب مهمان دختران برادر منی حسن و زن حسن از اینسخن فرحناک گشته همی رفتند تا بقصر رسیدند دختران با خبر گشته بیرون آمدند و برایشان سلام دادند شیخ عبدالقدوس گفت ای دختران برادر من اینک برادر شما که حاجت او را برآوردم و در خلاص زن و فرزندان او را یاری کردم دختران فرحناک گشته بسلامت حسن و جمع آمدن او با زن و فرزندان خویش تهنیت گفتند و آنروز در نزد ایشان عیدی شد بزرگ پس از آن خواهر حسن پیش آمده او را در آغوش گرفت و سخت بگریست حسن نیز بگریستن او بگریست و از ایام جدائی شکایت کرده گفت
پس از آن حسن گفت ای خواهر من درینکار جز تو کسی را سپاس نگویم و شکر کسی را بجا نیاورم که تو بیش از همه کس درین بلیت مرا یاری کردی آنگاه حسن ماجرای خویش را از از آغاز تا انجام فرو خواند و رنجهائی که برده بود باز گفت و عجایب و خطرها که دیده بود حدیث کرد پس از آن حکایت عصا و تاج را بخواهر نمود و گفت شیخ ابوالرویش و شیخ عبدالقدوس آنها را از من خواهش کردند و من آنها را بایشان ندادم مگر از بهر خاطر تو خواهر حسن او را شکر گذارد و بطول بقای او دعا گفت حسن گفت بخدا سوگند هر نکوئی که از نخست تا اکنون با من کرده فراموش نخواهم کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و سی و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت آنگاه خواهر حسن روی بنور السنا زن حسن کرده گفت ای دختر ملک اکبر مگر در دل تو رحم نبود که میانه حسن و فرزندان او جدائی انداختی دل او را بآتش حسرت بگداختی قصد تو این بود که حسن بخواری بمیرد ملکه تبسمی کرده گفت حکم تقدیر چنین بود هر کس که بمردمان خدعه کند خدای تعالی باو خدعه کند از آن خوردنی حاضر آورده بخوردند و بلهو ولعب بنشستند و تا ده روز حسن در نزد ایشان بسر برد پس از آن آماده سفر گشت خواهر حسن خواسته بسیار وتحفه های بیشمار بحسن بذل کرد و حسن را از بهر وداع در آغوش گرفته حسن نیز او را گرفته بگریست و این ابیات بر خواند
پس از آن حسن عصا بشیخ عبدالقدوس داده شیخ عبدالقدوس شکر احسان بجا آورده سوار پیل گشته بمکان خود بازگشت و حسن با زن و فرزندان خود تا دو ماه کوه و صحرا همی نوردیدند که بدار السلام بغداد رسیدند و حسن بدر خانه خویشتن آمده در بکوفت و مادر حسن بسبب جدایی پسر از خواب و خور باز مانده کارش همه اندوه و گریه بود و شبانه روز میگریست و هرگز پسر فراموش نمیکرد و از بازگشتن او نومید گشته بود چون حسن پشت در بایستاد شنید که مادر او همی گرید و این دو بیت همی خواند
چون مادر حسن ابیات بانجام رسانید آواز حسن بشنید در حال برخاسته بنزد درآمد چون در بگشود پسر خود را با زن و فرزندان او ایستاده دید و از غایت فرح فریاد بر کشید بیخود افتاد و حسن ملاطفت همی کرد تا او را بخود آورد پس از آن غلامان را ندا در دادند که آنچه حسن با خود آورده بود بخانه برند پس از آن مادر حسن زن او را در آغوش گرفته سرو پای او را ببوسید و با و گفت ای دختر ملک اکبر اگر من در حق تو خطا کردم اکنون استغفار میکنم تو بر من مگیر و روی بپسر خود کرده گفت ای فرزند سبب این غیبت چه بود حسن ماجرای خود را
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…