بنابراین قوّهٔ بحری او جزیرهٔ تاسس را گرفت و مقدونیه را سپاه برّی به اطاعت درآورد. شهرهائی، که در اینطرف مقدونیه بود، قبلاً به اطاعت پارسیها درآمده بود.
از تاسس قشون پارسی باز به قارّه درآمده تا آکانت بطول ساحل حرکت کرد و پس از این محل خواست کوه آتس را دور زند، ولی در این حین باد شمال شرقی وزیدن گرفت و از تلاطم دریا بحریهٔ پارس آسیب یافت، چه عدّهٔ زیادی از کشتیها به دماغهٔ آتس خورد و درهم شکست. گویند سیصد کشتی شکست و بیست هزار نفر تلف شد. (این گفتهٔ هرودوت را باید در نظر داشت، که سیصد کشتی جنگی دارای ۲۰ هزار نفر سپاهی بوده، زیرا پائینتر بکار خواهد آمد. م.). چون در اینجای دریا حیوانات دریائی زیاد است، عدّهای از سپاهیان طعمهٔ این حیوانات گشتند و بعض کشتیها خراب شده و برخی از کار افتادند. در این احوال مردونیه در مقدونیه اردو زد و شبانه بریگهای تراکیّه شبیخون به قشون او زده عدّهای زیاد از پارسیها کشتند و خود مردونیه هم زخم برداشت. با وجود این مردم مزبور هم از قید پارس خلاصی نیافتند، زیرا مردونیه، تا تمام اهالی را مطیع نکرد، از این محلها نرفت. پس از آن مردونیه عقب نشست، زیرا قشون برّی او از جهت شبیخون بریگها و قوّهٔ بحری بواسطهٔ طوفان دریا آسیب زیاد یافته بود. بنابراین قشون ایران به آسیا ننگین برگشت».
این است گفتههای هرودوت و جملهٔ آخر آن، که نتیجه است، با صغری و کبرای بیان او موافقت ندارد: اگر مردونیه تاسس و مقدونیه و بریگهای تراکیه را از نو به اطاعت ایران درآورد، پس، از چه جهت ننگین به آسیا برگشت؟ هرگاه مقصود مورّخ آسیب یافتن کشتیهای ایران در دماغهٔ آتس بوده، که این نوع سوانح در هر زمان برای کشتیها روی داده و البته پیشامد سوئی بوده، ولی چیزی نبوده، که باعث ننگ باشد. بنابراین باید گفت، که در اینجا هم قلم هرودوت تابع حسّیّات او شده، چه این مورّخ، چنانکه در مدخل گفته شد، پارس و پارسی را دوست ندارد.
سال دیگر داریوش مأموری به تاسس فرستاد با این امر، که اهالی دیوارهای شهر خود را خراب کنند و بحریهای، که دارند، به آبدر بفرستند. جهت این بود، که این شهر بواسطهٔ داشتن عایدی زیاد بحریهای ترتیب داده دیوارهای محکم و قوی بنا کرده بود و همجوارهای این شهر به داریوش رسانیده بودند، که اهالی شهر مزبور فکر شورش را در مغز خود میپرورند. هرودوت گوید، که این حرف تهمت بود. این شهر را فینیقیها بنا کرده بودند و عایدات آن، بقول مورّخ مذکور، معادل هشتاد تالان یعنی تقریباً نود و شش هزار تومان به پول امروزی بود و بیشتر این پول را از معادن آن تحصیل میکردند. اهالی تاسس اطاعت کرده دیوارهای شهر را خراب کردند و بحریهٔ خود را به آبدر فرستادند.
از شرحی، که ذکر شد معلوم است، که تراکیّه و مقدونیّه بر اثر شورش مستعمرات یونانی و کاریّه و قبرس از موقع استفاده کرده از اطاعت ایران خارج شده بودند و مردونیّه از نو این دو ایالت را بانقیاد درآورده.
مبحث ششم - جنگ با یونان
قبل از شروع به وقایع این جنگ، که اوّلین جنگ ایران با یونان بود، مقتضی است حکایتی را، که هرودوت در جای دیگر کتاب خود (کتاب اوّل، بند ۱-۵) راجع بروابط ایران و یونان ذکر میکند، درج کنیم، زیرا این حکایت، اگر چه داستان است، ولی در همان حال حاکی از نظری است، که دو ملّت مزبور نسبت به یکدیگر داشتهاند.
مورّخ مذکور گوید: علمای پارسی عقیده دارند، که باعث منازعهٔ یونانیها با بربرها (خارجیها) فینیقیها بودند. اینها از اریتره بسواحل دریای مغرب آمدند و در زمینی، که حالا از آن فینیقیها است، سکنی گزیده فوراً به دریانوردی پرداختند.
بعد با مالالتجارهٔ مصری و آسوری بصفحات مختلف رفتند، تا اینکه به آرگسدرآمدند. آرگس در این زمان اوّل دولت یونانی بود. روز پنجم ورودشان باین مملکت، پس از اینکه تقریباً تمام مالالتجارهٔ خود را فروخته بودند، (ی) دختر (ایناک) پادشاه آرگس در جزو زنان دیگر بساحل آمد. زنها مشغول خرید امتعه گردیدند و فینیقیها در این وقت نظر به تبانی، که کرده بودند، حمله به زنها کرده خواستند آنها را بربایند. غالب آنها فرار کردند، ولی دختر پادشاه با بعضی از زنان بدست فینیقیها افتاد و اینها زنان را در کشتی انداخته بطرف مصر رفتند. چنین بود رفتن (ی) بمصر، چنانکه پارسیها گویند. به عقیدهٔ علماء پارسی این نخستین توهین بود و پس از آن توهین دیگری وارد شد، توضیح آنکه چند نفر یونانی به صور رفته دختر پادشاه آن را، که اروپا نام داشت، ربودند (در اینجا هرودوت گوید، که چون پارسیها قوم یونانی را نمیشناختند، اهالی کرت را یونانی گفتهاند) و توهینی را، که فینیقیها به یونانیها کرده بودند، تلافی کردند.
پس از آن به عقیدهٔ پارسیها یک بیعدالتی تازه از طرف یونانیها شروع شد، توضیح آنکه در کشتیهای دراز به کلخید (گرجستان غربی امروزی و لازستان قرون بعد) رفته مده دختر پادشاه آن را دزدیدند. پادشاه کلخید رسولانی بیونان فرستاده ترضیه خواست. یونانیها جواب دادند، که چون فینیقیها ترضیهای برای دزدیدن دختر پادشاه آرگس ندادند، آنها هم نخواهند داد. در نسل دیگر، به عقیدهٔ پارسیها، آلکساندر پسر پرییام، پادشاه ترووا (که در آسیای صغیر بود) بر این قضیه آگاهی یافت و خواست زنی از یونان برباید، زیرا پنداشت، که چون یونانیها ترضیه ندادهاند، این عمل مجازاتی نخواهد داشت. این بود، که بر اثر تصمیم خود هلن زن آگاممنن پادشاه مسسن را ربود. یونانیها در بدو امر راضی شدند، که رسولانی فرستاده هلن را استرداد کنند و نیز جزای نقدی بخواهند. در ترووا به آنها جواب دادند، شما خودتان مده دختر پادشاه کلخید را ربودید و بعد نه او را رد کردید و نه جریمهای پرداختید. ما هم مانند شما کنیم. تا این زمان به عقیدهٔ پارسیها هر دو طرف یعنی یونانی و خارجی اشخاصی را میربودند، ولی از این ببعد تقصیر با یونانیها است، چه آنها به آسیا حمله کردند (مقصود جنگ طولانی یونانیها با ترووا است، که همر شاعر حماسی یونانی در ایلیاد و ادیسه سروده است. م.) قبل از اینکه پارسیها به اروپا لشکر کشیده باشند. کلیة پارسیها گویند ربودن زنان کار اشخاص بیشرم است و انتقام کشیدن از جهت زنانی، که ربوده شدهاند، کار سفها. اشخاص عاقل اعتنائی باین نوع قضایا نمیکنند، زیرا، اگر خود زنان باین امر مایل نبودند، آنها را نمیدزدیدند.
بهمین جهت است، که در پارس اهمیتی باین مسائل نمیدهند، و حال آنکه یونانیها برای یک زن لاسدمونی با قشونی زیاد به آسیا آمده مملکت پرییام را خراب کردند. از این زمان پارسیها یونانیها را دشمن خود پنداشته اروپا را با یونانیان مملکت اجنبی و آسیا را با تمام مللی، که در آن سکنی دارند، از آن خود میدانند. چنین گویند پارسیها و خراب شدن ترووا را جهت خصومتی، که نسبت به یونانیها میورزند، جلوه میدهند، ولی راجع به (ی) فینیقیها با پارسیها موافق نیستند. آنها گویند، که این زن را بزور نیاوردند، بلکه خود او ارتباطی با صاحب کشتی یافت و بعد، چون زمانی رسید، که دید والدین نتیجهٔ ارتباط را درخواهند یافت، عازم فینیقیه شد. چنین است روایات پارسی و فینیقی و من راجع به صحت یا سقم اظهارات آنها چیزی نخواهم گفت، ولی شخصی را، که در دفعهٔ اولی توهین بیونان وارد کرد، خواهم نامید. بعد هرودوت بتاریخ لیدیّه شروع میکند و از بیانات او معلوم است، که کرزوس پادشاه لیدیّه اوّل کسی است، که یونان را توهین کرد، چه تا آن زمان یونانیهای آسیای صغیر مطیع خارجیها یا، بقول هرودوت، بربرها نشده بودند. حکایت مذکور هر چند داستانی است، که هرودوت از یونانیها، پارسیها و فینیقیها شنیده و ضبط کرده، ولی به خوبی میرساند، که در دورهٔ هخامنشی ایرانیها آسیا را از آن خودشان و حمایت آن را از وظائفشان میدانستند. در جای دیگر کتاب خود هم هرودوت این نظر را تأیید کرده، چنانکه پائینتر بیاید. یک چیز دیگر، که از این داستان استنباط میشود، خصومت ایرانی با یونانی است.
در اینکه خصومت ذات البین برای منافع بوده شکی نیست، ولی از گفتههای هرودوت چنین استنباط میشود، که پارسیها از پیش خود یا به القاء فینیقیها و یا یونانیهای فراری، که همواره در نزد والی لیدیّه یا در دربار ایران بودند و میخواستند ایران را در امور یونان داخل کنند، سعی داشتهاند، علاوه بر کدورتهائی، که روی میداده، بیک جهات تاریخی هم برای قشونکشی خود به اروپا متمسک شوند.
بعض نویسندگان جدید این داستان و امثال آن را، که در جای خود بیاید، از اختراعات هرودوت دانسته میگویند: خیلی دور از حقیقت است، تصور کنیم، که پارسیها از داستانها و افسانههای یونانی اطّلاع داشتهاند، ولی نویسندگان مزبور این نکته را فراموش میکنند، که در دربار ایران و نزد والی ایران در لیدیّه همیشه عدّهای از یونانیهای اشرافی یا ماجراجو اقامت داشتند. اینها ایرانیها را همواره تحریک میکردند، که بامور یونان دخالت کنند و برای پیشرفت مقاصد خود بهر وسیله متشبّث میشدند. از جمله همین داستانها و افسانهها و در مواردی پیشگوئی غیبگوهای یونانی بود. چون موارد آن در جنگهای خشیارشا ذکر خواهد شد، عجالة میگذریم.
مقدّمات جنگ با یونان
هرچند شورش مستعمرات یونانی فرونشست، ولی تحریکات آتن و اریتری در مستعمرات مزبوره قطع نشد. آتنیها بر اثر شورش این مستعمرات بحریهٔ خود را زیاد کردند و داریوش، که از شرکت آتنیها در آتش زدن معبد مقدّس سارد سخت مکدر بود، بعد از فرونشاندن آتش طغیان در آسیای صغیر، اصلاحاتی در شهرهای ینیانی اجرا کرد و بعد مردونیه را برای سرکشی به تراکیّه و مقدونیّه فرستاد و بر اثر آن اوضاع قبل از شورش در اینجاها برقرار شد. پس از آن چنانکه هرودوت گوید، (کتاب ششم، بند ۴۸-۵۰) داریوش خواست بداند، که یونانیهای اروپا تسلیم خواهند شد یا جنگ خواهند کرد. با این مقصود رسولانی به قسمتهای یونان اروپائی فرستاده آبوخاک، که علامت اطاعت بود، خواست و در همان وقت مأموری به شهرهای یونانی در سواحل بحر الجزائر فرستاده امر کرد کشتیهای دراز برای حمل اسبها بسازند و آنها مشغول اجرای این امر شدند. بعد مورّخ مذکور گوید، که اکثر اهالی یونان اروپائی اطاعت کرده برسولان آبوخاک دادند. اهالی جزائر نیز چنین کردند و از جمله اهالی مزبوره مردم شهر اژین بودند. همینکه این خبر به آتن رسید، آتنیها برآشفته گفتند، که اهالی اژین از راه عداوت با ما چنین کردند، تا با پارسیها متحد شده بر ما بتازند. بعد، از این پیشامد استفاده کرده به دولت اسپارت رسانیدند، که اهالی اژین خیانت به یونانیها کردهاند.
بر اثر این شکایت پادشاه اسپارت کلامن به اژین رفت، تا مقصّرین را گرفته تنبیه کند. در این وقت بعض اهالی مقاومت کردند و کرییوس نامی بیش از دیگران از راه ضدّیت گفت، پادشاه اسپارت، چون پول از آتنیها گرفته، از پیش خود چنین کند، نه برحسب مأموریت از دولت اسپارت اگر راست میگوید، چرا تنها آمده و پادشاه دیگر اسپارت با او نیست (اسپارت دو پادشاه داشت). کلامن پس از این حرف اسم کرییوس را پرسید و، چون او خود را نامید، پادشاه اسپارت گفت: «ای میش برو شاخهایت را مس بگیر، که دشمنی نیرومند در پیش داری» (توضیح آنکه کرییوس در زبان یونانی بمعنی میش است. م.).
پس از آن پادشاه اسپارت از شهر مزبور خارج شد. زمانی که کلامن در اژین بود و برای یونانیها میکوشید دمارات پادشاه اسپارت برای او سعایت میکرد. از این جهت کلامن پس از مراجعت به اسپارت خواست او را از سلطنت دور کند. در اینجا هرودوت حکایت مفصلی راجع به کلامن و دمارات بیان میکند، که هرچند مستقیماً مربوط به جنگ داریوش با یونان نیست، ولی اطّلاعاتی راجع به اخلاق و عادات اسپارتیها، که با ایرانیها سایش و اصطکاک داشتهاند، میدهد و دیگر بعض جاهای این حکایت، چنانکه بیاید با تاریخ ایران در زمان خشیارشا متماس است. بنابراین مقتضی است، که حکایت مورّخ مذکور را، بطور معترضه، ذکر کرده بعد بذکر وقایع این جنگ بپردازیم.
کلامن و دمارات
هرودوت گوید (کتاب ۶، بند ۶۱-۷۶): دمارات پسر آریستون پادشاه سابق اسپارت بود. آریستون با وجود اینکه دو زن گرفته بود، اولادی نداشت و، چون میدانست، که جهت آن مربوط به خود او نیست، مصمم شد باز زنی دیگر بگیرد. در این وقت دوست او آژتوسپسر آلسید زنی داشت، که در تمام اسپارت از حیث وجاهت بیمثل بود. این زن در کودکی از حیث زشتی مانندی نداشت و والدین او از این وضع همواره در غصه و اندوه بوده هر قدر فکر میکردند، علاجی به نظرشان نمیرسید. بالاخره دایهٔ دختر تصمیم کرد، علاجی بیابد و دختر را همهروزه بمکان مقدّس هلن میبرد، تا مگر از زشتی او بکاهد. روزی، در موقعی که بیرون میآمد، بزنی برخورد و زن دست خود را بصورت طفل نهاد و بر اثر آن این دختر زیباترین دختر اسپارت گردید و، پس از اینکه بزرگ شد، به حبالهٔ آژتوس درآمد. آریستون، چون میخواست باز زنی اختیار کند و عاشق زن دوست خود شده بود، پس از فکر زیاد برای اجرای مقصود خود بدین حیله متوسّل گردید. روزی به آژتوس گفت بیا عهد و پیمان کنیم، که هرکدام از ما آنچه دارد، بهترینش را بطرف دیگر بانتخاب او هدیه کند دوست او قبول کرد و عهد بقید قسم بسته شد. بعد آریستون اموال خود را به آژتوس عرضه کرد و او از دارائی دوست خود بهترین چیز را برداشت. وقتی که نوبت آریستون رسید، او دست زن دوستش را گرفته گفت موافق عهدی، که کردهایم، این زن از آن من است. آژتوس در ابتداء اعتراض کرد، ولی، چون دید قسم خورده، تسلیم شد. پس از آن آریستون زن دوّم را طلاق داده این زن را گرفت و او قبل از موعد، یعنی قبل از انقضای ده ماه زائید (هرودوت چنین گوید).
وقتی که آریستون در مجلس افورها بود، یکی از خدمهٔ او مژده آورد، که زنش پسری زائیده و او با انگشتها حساب کرده فریاد زد: «قسم به خدایان، که این مولود جدید پسر من نیست». در این موقع رجال مزبور توجهی باین حرف نکردند، ولی بعدها، که پسر بزرگ شد آریستون همواره نادم بود، که چرا چنین حرفی زده. این پسر، که دمارات نام داشت، بعد از آریستون پادشاه اسپارت گردید، ولی حرف پدرش اسلحهای در دست دشمنانش بر علیه او شد.
در این زمان لاتیخید نامی با دمارات خصومت میورزید، چه او نامزد این شخص را غدّارانه ربوده ازدواج کرده بود. کلامن از موقع استفاده کرده او را محرّک شد، که با دمارات دشمنی ورزیده بگوید، که چون او پسر آریستون نیست، پادشاهی او بر اسپارت برخلاف قانون است. دلیلی، که او اقامه کرد، همان حرفی بود، که پدرش، یعنی آریستون، در حضور جمعی از رجال اسپارت زده بود و حالا لاتیخید آنها را به شهادت میطلبید. در سر این مسئله منازعه درگرفت و بالاخره اسپارتیها تصمیم کردند، به غیبگوی معبد دلف رجوع کرده بدانند، که دمارات پسر آریستون هست یا نیست. کلامن شخصی را کبن نام، که در معبد دلف متنفذ، بود بطرف خود جلب کرد و او از پیتی غیبگو خواست، که جواب را موافق میل کلامن بدهد. پیتی چنین کرد و در نتیجه دمارات از پادشاهی افتاد و لاتیخید بجای او نشست. بعد واقعهای روی داد، که از جهت آن دمارات فرار کرده نزد پارسیها رفت، توضیح آنکه او پس از سلطنت شغلی قبول کرد، که انتخابی بود و در عیدی لاتیخیدبیکی از خدمهٔ خود سپرد از دمارات بپرسد، که شغل جدید او پس از پادشاهی چطور است. دمارات از این توهین سخت بر خود پیچید و گفت من هر دو شغل را داشتهام. امّا لاتیخید هنوز حسّ نکرده، که این سؤال هزاران بلیّه یا هزاران خوشی برای لاسدمونیها تدارک خواهد کرد. پس از آن کلاهش را بر سر گذارده از مجلس بیرون رفت و به خانه برگشته برای خدای بزرگ حیوانی را قربان کرد. سپس مادر خود را طلبیده و موافق عادات اسپارتی قسمتی از رودههای حیوان را بدست او داده چنین گفت:
«مادر، تو را به زوس، حامی خانوادهٔ ما سوگند میدهم، که حقیقت را بگوئی.
پدر من کیست؟ لاتیخید در حین محاکمه میگفت، وقتی که تو به خانهٔ آریستون آمدی، حامل بودی. دیگران حرفهای دیگر میزنند و گویند، که پدر من خرکچی بوده. تو را به خداها قسم میدهم، که عین حقیقت را بگوئی. اگر هم چنین کاری کردهای، تو تنها نبودهای. بسیاری از زنان از این کارها کردهاند.
در اسپارت خیلی شایع است، که آریستون نمیتوانست اولادی داشته باشد، و الا از زنهای سابق خود میداشت». مادر دمارات، پس از شنیدن حرفهای او چنین جواب داد: «بچهام، چون تو میخواهی حقیقت را بدانی، من آنچه بوده برای تو آشکار میکنم، پس از آنکه من به خانهٔ آریستون آمدم، شب سوّم شخصی به خوابگاه من آمد و تاج گلی بر سر من نهاد. پس از آن آریستون به اطاق من آمد و پرسید، که این تاج گل را کی به تو داده، گفتم خودت، چه این شخص کاملاً شبیه او بود.
آریستون انکار کرد و بعد از قسمتهای من فهمید، که این شخص روح آستراباکپهلوان معروف بوده، چه تاج گل را از مکان مقدّس او برداشته بودند و فالگیرها هم این ظنّ را تأیید کردند. حقیقت مطلب این است. حالا تو پسر آریستون هستی یا زادهٔ خدا، من نمیدانم، ولی استنادی، که بحرف آریستون کرده میگویند، که او گفته، زن زودتر از ده ماه نمیزاید، غلط است و این حساب از اشتباه آریستون حاصل شده، چه زن در ماه نهم یا هفتم میزاید و من تو را در ماه هفتم زائیدم.
خود آریستون هم بعدها فهمید، که اشتباه کرده. حقیقت این است. بچه من، حرفهای مردم را باور مدار، بگذار زنها برای دیگران مانند لاتیخید و غیره اولادی از خرکچیها بزایند». پس از آن دمارات، بعنوان اینکه میخواهد بمعبد دلف برود حرکت کرده به زاسینت رفت. برای لاسدمونیها سوء ظنّ حاصل شد، که دمارات میخواهد فرار کند و او را تعقیب کرده خدمهاش را گرفتند، ولی اهالی زاسینت او را فراراندند. پس از آن او نزد داریوش رفت و شاه او را خیلی گرم پذیرفته املاک و شهرهای زیاد به او داد. بعدها در اسپارت تحریکات و دسائس کلامن بر ضدّ دمارات افشاء شد و او از ترس اسپارتیها فرار کرده به تسالی رفت و از آنجا به آرکادی درآمده خواست شورشی در آنجا برپاکند.
اسپارتیها چون این بشنیدند، او را طلبیدند، که باز پادشاه آنها باشد. او برگشت و چیزی نگذشت، که دیوانه شد. هرودوت گوید، که پیش از آنهم عقل درستی نداشت، چه همینکه یک نفر اسپارتی را میدید، چوبی بصورت او پرتاب میکرد. بالاخره اقوام او جمع شده حبسش کردند. روزی در محبس دید، که از مستحفظین بجز یک نفر کسی نیست. شمشیر او را خواسته بعد از اصرار زیاد گرفت و از پاها شروع کرده بدن خود را قطعهقطعه برید، تا آنکه به شکم رسید و مرد. یونانیها عقیده دارند، که این خودکشی مکافات عمل او بود، زیرا پیتی را اغوا کرد، که افترا به دمارات بزند. آتنیها گویند، که او از خوردن شراب زیاد به چنین حال افتاد و جهت شرابخواری او را چنین بیان کنند. چون سکاها میخواستند با اسپارتیها متحد شده انتقام از داریوش بکشند، سفرائی به اسپارت نزد کلامن فرستاده قرار دادند، که سکاها از طرف رود فاز لشکر بکشند و اسپارتیها از افس به آسیای علیا درآیند و در آنجا قشون متحدین بهم پیوسته به ایران حمله کنند. در ضمن این مذاکرات پادشاه اسپارت روابط بسیار نزدیکی با سکاها یافت (هرودوت اشاره بروابط ننگینی هم میکند) و کلامن شراب خوردن زیاد را از سکاها آموخت، زیرا مانند سکاها شراب خالص میخورد. بعدها این عادت باعث شد، که او جنون خمری یافت. اسپارتیها گویند، که از آن زمان ببعد هر زمان میخواهند شراب خالص بیاشامند میگویند «تقلید از سکاها کنیم». بر اثر کشف حقیقت، کبن که پیتی را بافتراء تحریک کرده بود، از معبد اخراج شد و این زن غیبگو هم معزول گردید. این است مضمون نوشتههای هرودوت.
بعد چنانکه بیاید، دمارات در دربار ایران بود، تا خشیارشا بتخت نشست و با این شاه بیونان رفت. از گفتههای هرودوت، که پائینتر بیاید، واضح است که دمارات میخواسته، اسپارت تابع ایران گردد و او پادشاه دستنشانده آن.
جنگ اوّل ایران با یونان
بقول هرودوت (کتاب ۶، بند ۹۴-۱۰۱): در خلال این احوال شاه پارس مشغول کارهای خود بود و یکی از خدمهاش دائماً یادآور میشد، که شاه آتنیها را فراموش نکند.
طرفداران پی زیسترات هم همواره افتراء و تهمت به آتنیها میزدند. گذشته از تمام این جهات خود داریوش هم درصدد بود از موقع استفاده کرده یونانیهائی را، که آبوخاک نداده بودند، تنبیه کند. با این مقصود او مردونیه را از این جهة، که بهرهمندی نداشت، معزول کرده برای سرداری قشونی، که میبایست با ارتری و آتن جنگ کند، داتیس نام مادی و ارتافرن پسر ارتافرن، یعنی برادرزادهٔ خود را، معین کرد. دستور داریوش این بود، که سرداران مزبور اهالی ارتری و آتن را گرفته نزد او آرند. آنها به جلگه آلیانی واقع در کیلیکیّه رفته با پیاده نظامی به عدّهٔ زیاد، که خوب مسلح بود، در آنجا اردو زدند. چون بحریهای، که مردمان گوناگون تهیه کرده بودند، آماده بود، سپاهیان و اسبها را به کشتیها نشانده با ۶۰۰ کشتی تریرم عازم یونیّه شدند. از اینجا آنها به هلّسپونت و تراکیّه متوجّه نشدند، بل از جزیرهٔ سامس راه را برگردانیده از طریق دریای ایکاری از جزیرهای به جزیرهای رفتند (مقصود جزائر سیکلاد است) هرودوت گوید به عقیدهٔ من سرداران مزبور این راه را اختیار کردند، تا از دماغه آتس، که باعث آنقدر خسارت قشون ایران در سال قبل شده بود، احتراز کنند. پارسیها در ابتداء به جزیرهٔ ناکس پرداخته و آن را گرفته از اهالی، آنهائی را که فرار نکرده بودند، اسیر کردند. بعد، از این جزیره بجزائر دیگر رفتند و، وقتی که به جزیرهٔ دلس، که معبد مقدّس یونانیها در آنجا بود، نزدیک شدند، خبر رسید، که اهالی این جزیره فرار کرده به تهنس پناهنده میشوند.
بر اثر این خبر داتیس، فرماندهٔ قشون، امر کرد کشتیها به دلس نروند و در جزیرهٔ رنه که در مقابل آن واقع بود، لنگر اندازند. بعد جارچیهائی نزد اهالی دلس فرستاد، که جار بزنند:
«مردم مقدّس، چرا فرار میکنید؟ مرا درست بجا نیاوردهاید. من خودم آنقدر عقل دارم و شاه هم بمن امر کرده، به صفحهای، که مولد آپلّن و دیان است، دست نزنم و این صفحه و مردم آن را محفوظ بدارم. به خانههای خود برگردید و مزارع را شخم زنید». پس از آن داتیس سیصد تالان (تقریبا ۲۷ خروار) کندر در محراب این معبد مقدّس سوزانیده بطرف ارتری راند. هرودوت در اینجا گوید «پس از رفتن داتیس از جزیرهٔ دلس، زمینلرزهای در آنجا روی داد و گویند، که تا زمان ما این یگانه دفعهای بود، که زلزله واقع شد. به عقیدهٔ من این حادثه معجزهای بود، یعنی خدا خواست یونانیها را از بلیاتی که، در پیش داشتند، آگاه کند».
واقعا در زمان داریوش پسر ویشتاسپ و خشیارشا پسر داریوش و اردشیر پسر خشیارشا، در مدّت این سه نسل، که یکی بعد از دیگری آمد، یونان بلیاتی دید، که قبل از آن در مدّت بیست نسل ندیده بود. بعض بلیات از پارسیها بود و برخی از اقویای مردمان یونان، که برای برتری باهم در جنگ شدند. پس جای حیرت نیست، که دلس دوچار زمینلرزه گردید، و حال آنکه سابقاً بس متین و محکم بود و دربارهٔ دلس چنین پیشگوئی کردهاند: «من آن را به لرزه درآورم، و حال آنکه سابقاً استوار بود». بعد مورّخ مذکور گوید: اسامی مذکوره (یعنی اسامی سه شاهی، که ذکر شد) بزبان یونانی دارای این معانی است: داریس یعنی رامکننده، کزرکسس - جنگی، آرتاکزرکسس - جنگی بزرگ. اگر شاهان مذکور را در زبان ما چنین مینامیدند، غلط نبود. پس از آن پارسیها بجزائر دیگر رفته اهالی را مطیع کردند و قسمتی از اهالی را مانند گروی با خود بردند، ولی اهالی کاریست نخواستند گروی بدهند، یا بر ضد اهالی ارتری و آتنیها جنگ کنند.
وقتی که اهالی ارتری از نزدیک شدن پارسیها آگاه شدند، از آتن استمداد کردند و آتنیها چهار هزار نفر به کمک آنها فرستادند، ولی در خود ارتری اتّفاق و اتحادی نبود، چه قسمتی از اهالی تصمیم کردند، از سنگهای زیر آب در اوبه استفاده کرده فرار کنند. قسمت دیگر از جهة طمع ترجیح داد، که شهر را تسلیم شاه پارس کرده پاداشی بگیرد (چنانکه کزنفون گوید به گونگیل نامی که طرفدار ایران شده بود، از طرف دربار چهار شهر اعطا شد و اعقاب او این شهرها را در زمان اردشیر دوّم هم داشتند. م.). شخص اسخین نام پسر نوتون، چون وضع را چنین دید، به آتنیها گفت، به اوطان خود برگردید، چه بااینحال اهالی ارتری باعث فنای خودشان و شما خواهند شد. آتنیها نصیحت او را پذیرفته برگشتند. بعد قشون ایران به ارتری درآمد. اهالی نمیخواستند جنگ کنند، چه تصمیم کرده بودند، فقط در پشت دیوارهای شهر بدفاع بپردازند. شش روز جنگ در اطراف دیوارها دوام داشت و عدّهای زیاد از طرفین کشته شدند.
روز هفتم افورب و فیلاگروس که از معروفین شهر بودند، آن را به پارسیها واگذاردند. پارسیها بشهر درآمده و آن را غارت کرده معابد را به تلافی کارهائی، که اهالی ارتری در سارد کرده بودند، سوزانیدند و مردم را موافق امر داریوش اسیر کردند. پس از آن پارسیها چند روز در ارتری استراحت کرده بطرف آتتیک راندند و فشاری از نزدیک به آتنیها دادند ({کتاب ۶، بند ۱۰۲)، زیرا میخواستند با آنها هم همان معامله کنند، که با اهالی ارتری کرده بودند، ولی بعد هیپپیاس پسر پیزیسترات قشون پارسی را بدشت ماراتن برد، زیرا این دشت از جاهای دیگر (آتتیک) برای عملیات سواره نظام مساعدتر و بعلاوه به ارتری نزدیکتر بود (این همان هیپپیاس است، که پس از انقلاب آتن گریخته نزد ارتافرن والی لیدیه رفته بود و همواره او را به جنگ با آتن تحریک کرده میگفت، که اگر به کمک ایران جبّار آتن گردد، خود را تابع دانسته باج خواهد داد. بنابراین میتوان تا اندازهای او را مسبب این جنگ دانست. م.).
جدال ماراتن (۴۹۰ ق. م)
مضامین نوشتههای هرودوت راجع باین جدال چنین است (کتاب ۶، بند ۱۰۳): آتنیها چون از آمدن قشون پارس به ماراتن آگاه شدند، بدانجا شتافتند. لشکر آنها ده سردار داشت و دهمین سردار میلتیاد پسر کیمون بود و کیمون همان کسی، که از ترس کینهورزی پیزیسترات پسر هیپپوکرات از اینجا جلای وطن کرده بود (این همان میلتیاد است که در دانوب میگفت، باید پل را خراب کرد، تا داریوش راه بازگشت از سکائیه نداشته باشد و با قشون ایران تلف شود. چنانکه گذشت او از طرف ایران سمت جبّاری خرسونس را داشت و دو دفعه از خطر بزرگ جسته بود یکی، وقتی که فینیقیها در تعقیب او بودند، تا او را بدست آورده به پارسیها تسلیم کنند و دیگر در زمانی، که پس از مراجعت به آتن دشمنانش، از این جهت، که جبار خرسونس بود، به او حمله میکردند. م.) قبل از حرکت بطرف ماراتن آتنیها فیلیپپید آتنی را نزد اسپارتیها فرستادند، تا کمک بطلبد و رسول تندرو روز دیگر وارد اسپارت شده به لاسدمونیها چنین گفت: «لاسدمونیها، آتنیها میخواهند، که شما آنها را یاری کنید و نگذارید، که خارجیها بر یونان دست یابند. ارتری در دست آنها است و یونان از گم کردن این ولایت ضعیف گشته» اسپارتیها گفتند: «برای کمک کردن حاضریم، ولی امروز نهم ماه است و موافق عادات اسپارتی، تا قرص ماه تمام نباشد، نمیتوانیم حرکت کنیم». در این احوال هیپپیاس، که قشون پارسی را به ماراتن هدایت میکرد، شب در خواب دید با مادرش همبستر است و این خواب را چنین تعبیر کرد، که به آتن مراجعت کرده و در آنجا حکومت را بدست گرفته در کمال کهولت خواهد مرد (زیرا یونانیها مادر را وطن تعبیر میکردند).
روز دیگر هیپپیاس را سرفهٔ زیاد عارض شد و، چون پیر بود و دندانهایش سست، یکی از دندانهای او افتاد و هرچند آن را جستجو کرد نیافت. در این حال در میان لشکر پارسی آهی کشیده گفت: «این مملکت از آن ما نیست و ما آن را بدست نیاوریم، چه آن قسمت از یونان، که میبایست بمن برسد، نصیب دندان من شد».
وقتی که آتنیها در ماراتن بودند، اهالی پلاته مانند یک نفر به کمک آنها آمدند. جهت این بود، که سابقاً پلاته در مقابل اهالی تب کمکی از اسپارتیها خواسته بود و آنها جواب داده بودند «ما از شما دوریم، از آتن کمک بخواهید»، بعد چون آتنیها به آنها کمک کرده بودند، حالا اهالی پلاته خواستند حقشناسی خود را نموده باشند. قبل از جنگ، عقیدهٔ سرکردگان آتنی مختلف بود. بعضی عقیده داشتند، که با قشون زیاد پارس نمیتوان جنگید و باید تسلیم شد، ولی میلتیاد میگفت، باید جنگید. بنا شد رأی بگیرند و، چون اکثریت حاصل نشد و نزدیک بود بدترین عقیده اکثریّت یابد، میلتیاد پیشنهاد کرد، که پلمارکی انتخاب شود (پلمارک سوّمین آرخونت از آرخونتهای نهگانهٔ آتن بود و رجال درجه اوّل آتن را چنین مینامیدند. م.).
پس از آن با عدس رأی گرفتند و کاللیماک نامی پلمارک گردید. بعد، چون موافق یک قاعدهٔ قدیمی رأی پلمارک با رأی سرداری مساوی بود، میلتیاد رو بوی کرده چنین گفت: «کاللیماک، مقدّرات آتن حالا در دست تو است و بسته برأی تو است، که آن را در زنجیر کنی یا استقلال آن را تأمین و افتخاری جاوید بیابی. از وقتی که آتن بنا شده، آتنیها هیچگاه در چنین مخاطرهای نبودهاند. اگر از مادیها شکست یابند، باید به هیپپیاس تسلیم گردند و عقوبتهائی، که تحمل خواهند کرد، قطعی است. هرگاه فاتح شوند، اوّل شهر یونان خواهند بود. اکنون، چگونه سعادت و بدبختی جمهوری در دست تو است، من تشریح میکنم: ما سرداران حسّیّاتمان یکی نیست، بعضی خواهان جنگند و برخی بر ضدّ آن میباشند. اگر این حال دوام یابد، بین آتنیها اختلاف خواهد افتاد و بر اثر آن بطرف مادیها خواهند رفت، ولی، اگر ما جنگ کنیم و خدایان بیطرف بمانند، زودتر از آنکه خیانت در میان آتنیها بروز کند، فاتح خواهیم بود. تصمیم بر جنگ حالا در اختیار تو است.
اگر تو رأی خود را موافق رأی من دهی، استقلال وطن ما محفوظ و جمهوری ما اوّل جمهوری یونان خواهد بود و هرگاه رأی تو برخلاف آن باشد، از تمام مزایائی، که شمردم محروم خواهی ماند. پس از این نطق کاللیماک رأی به جنگ داد و اکثریّت آراء برای جنگیدن حاصل شد. پس از آن سپاهیان یونانی صفوف خود را آراستند، بدین ترتیب، که آتنیها در میمنه به سرداری کاللیماک جا گرفتند، بعد از آنها طوائف دیگر، موافق مقامی که داشتند، و در میسره اهالی پلاته ایستادند. وقتی که صفوف آراسته شد، معلوم گردید، که صف جنگی آتنیها مساوی صف جنگ مادیها است (هرودوت کلمهٔ مادی را بجای پارسی زیاد استعمال کرده)، ولی قلب صف ضعیف است و جناح راست و چپ قوی. پس از آن آتنیها تفأل زده از نتیجهٔ آن امیدوار شدند و از جا حرکت کرده دوان به قشون پارسی حمله کردند. مسافت بین دو قشون هشت استاد بود پارسیها از شتاب آنها در حیرت شدند، چه بیسواره نظام و با عدّهٔ قلیل حمله میکردند. بنابراین پنداشتند، که یونانیها دیوانه شدهاند، که رو به مرگ حتمی میروند، ولی آتنیها، همینکه به خارجیها رسیدند، تنگ به یکدیگر پیوسته کارهائی کردند، که فراموششدنی نیست. بعد هرودوت گوید (کتاب ۶ بند، ۱۱۲) بقدری، که بخاطر دارم، آتنیها اوّل مردم یونان بودند، که دوان حمله به دشمن کرده بیترس بلباس مادی نگریستند و توانستند به سربازان مادی (یعنی پارسی) نگاه کنند، چه تا آن زمان از اسم مادی یونانیها دوچار وحشت میشدند. جنگ سخت بود و بطول انجامید.
بالاخره پارسیها و سکاها، که در قلب قشون بودند، قلب قشون یونانی را شکافتند و از این بهرهمندی خود استفاده کرده یونانیها را بطرف خشکی راندند. در این احوال جناحین قشون یونانی بجناحین قشون پارسی غلبه کردند، ولی بتعقیب فراریها نپرداخته قوای خود را جمع کردند، تا متفقا بر ضدّ پارسیها و سکاها عمل کنند. بر اثر این کمک غلبه با آتنیها شد: پارسیها بطرف دریا فرار کردند، یونانیها آنها را تعقیب کرده به کشتیها رسیدند و خواستند آنها را آتش بزنند، ولی پارسیها پا فشردند و چند نفر از سرکردگان آتنی، که از جمله کاللیماک بود، کشته شدند. آتنیها توانستند فقط هفت کشتی بگیرند، باقی کشتیها با سپاهیان پارسی حرکت کرده بدریا رفتند، تا از راه نزدیکتری به آتن حمله برند و آن را زودتر از اینکه آتنیها برسند، اشغال کنند. با این مقصود سونیومرا دور زده به فالرون درآمدند و بعد قدری در آن توقف کرده به آسیا برگشتند.
مورّخ یونانی گوید، که آتنیها از رفتن سپاهیان پارسی بدریا، دریافتند، که آنها میخواهند از راه نزدیکتری حمله به آتن کنند. این بود، که با سرعت خود را به آتن رسانیدند، تا شهر را محفوظ دارند. در آن زمان گفته میشد: وقتی که پارسیها در کشتی بودند، شخصی از یونانیها در بلندترین نقطهای از شبه جزیرهٔ آتتیک سپری بلند کرده بود، تا خالی بودن آتن را از مدافع به سردار پارسی اطلاع دهد و بعض یونانیها نسبت این خیانت را به خانواده آلکمنوئید میدادند، ولی هرودوت این نسبت را رد کرده گوید، چون خانوادهٔ مزبور بر ضدّ جبّارها و هیپپیاس بود، ممکن نبود، از این خانواده چنین خیانتی سر بزند. اسپارتیها پس از روز چهاردهم ماه به عدّهٔ دو هزار نفر حرکت کرده به آتتیک شتافتند، ولی وقتی رسیدند، که جنگ خاتمه یافته بود و برای تماشای اجساد پارسیها به ماراتن رفتند.
اگرچه هرودوت ساکت است، ولی پلوتارک نوشته، که دو نفر از رجال آتن آریستید و تمیستوکل جزو سرداران بودند و آریستید، روزی که نوبت فرماندهی او رسید، حقّ خود را به میلتیاد واگذارد و سایر سرداران هم چنین کردند. بعد، آن دو نفر حملات سخت به پارسیها کرده آنها را عقب نشاندند. پس از جنگ آریستید را یونانیها در محل گذاردند، تا اشیاء و اسبابی را، که پارسیها جا گذاشته بودند، جمعآوری کند و او مقداری طلا و نقره و چند دست یراق اسب و غیره یافت و تمامی اشیاء را، بیاینکه چیزی از آن برای خود بردارد، به آتن تسلیم کرد. (پلوتارک، زندگانی آریستید، بند ۸). این دو نفر، چنانکه بیاید، بعدها اشخاص نامی در آتن گشتند.
چگونگی نوشتههای هرودوت
هرودوت گوید عدّهٔ مقتولین پارسیها شش هزار و تلفات یونانیها ۱۹۲ نفر بود.
مقتضی است کلمهای چند در باب این نوشتهها گفته شود و بدواً دشت ماراتن را باید توصیف کرد. اگرچه هرودوت در این باب ساکت است، ولی موافق توصیف یکی از نویسندگان جدید دشت ماراتن چنین است: خلیج ماراتن دریای باریکی است، که بطرف جنوب امتداد یافته و دماغهای از طرف شمال بدرون خلیج مزبور دویده.
در مقابل آن دشتی است، بطول نه کیلومطر (یک فرسخ و نیم) و بعرض دو کیلومطر (ثلث فرسخ). در اطراف این خلیج از هر طرف باتلاقهائی است و باتلاقهای شمال عمیقتر میباشد. ساحل خلیج از ماسه پوشیده و از این جهة زمین سخت و محکم، ولی باریک است، چه بفاصلهٔ کمی از دریا باتلاقها شروع میشود. در طرف غرب تپههائی است از سنگ، که سپاه یونان آن را اشغال کرده بود. عدّهٔ سپاهیان طرفین محققاً معلوم نیست چه بوده. هرودوت در این باب ساکت است، ولی مورّخین دیگر عهد قدیم راجع به عدّهٔ قشون ایران مبالغه کردهاند: کرنلیوس نپوس عدّهٔ پیاده نظام را دویست هزار و سواره نظام را ده هزار نوشته. ژوستن عدّهٔ کلیهٔ نفرات را ششصد هزار دانسته (کتاب ۲، بند ۹)، ولی روشن است، که این ارقام خیلی اغراقآمیز است، زیرا ۶۰۰ کشتی قدیم گنجایش اینهمه نفرات و اسبهای سواره نظام و آذوقه و مهمات و لوازم قشونی را نداشت. بنابراین محققین جدید، که این نکات را در نظر گرفته و به خودشان زحمت حساب کردن دادهاند، عدّهٔ سپاهیان ایران را چنین نوشتهاند: گروندی - چهل هزار نفر، منر - ۲۵ هزار پیاده و هزار سوار، ادوارمییر، که در تاریخ عهد قدیم متبحر و متخصص بود، از پیاده و سواره بیست هزار نفر. عدّهٔ سپاهیان یونانی را هم هرودوت معین نکرده، ولی ژوستن از قول تروگ پومپه یازده هزار نوشته و پلوتارک هم همین عدّه را ذکر کرده. لشکر یونانی چند روز در مقابل ایرانیها ایستاد بیاینکه مبادرت به جنگ کند.
ایرانیها هم مبادرت نکردند، زیرا این وضع بنفع آنان بود، چه هیپپیاس همواره به آنها میگفته، که او طرفداران زیاد در آتن دارد و بنابراین ایرانیها منتظر بودهاند، که نفاق درونی، این شهر را بیجنگ بتصرّف آنان بدهد. میلتیاد، که ملتفت این نکته بود، از عواقب تعلل یونانیها به جنگ نگرانی داشت و، چون ایرانیها را میشناخت، یونانیها را به جنگ ترغیب کرده میگفت، که سپاهیان ایرانی تیراندازان ماهری هستند، ولی به جنگ تنبهتن عادت ندارند. بنابراین باید چنان کنیم، که آنها از مهارت خودشان نتیجه نگیرند و با حملات سخت و ضربتهای شدید سریع آنها را از پای درآوریم. (در زمان کوروش، چنانکه گذشت، او اصرار داشت، که ایرانیها از نزدیک جنگ کنند و تیر و زوبین را از آنها میگرفت. م.) بنابراین همینکه اکثریت به جنگ رأی داد، یونانیها از بلندی دوان و بیمحابا به ایرانیها هجوم آوردند، با وجود این سپاه ایران پا فشرد و جنگ طول کشید، تا اینکه قلب قشون ایران قلب قشون یونان را شکافت و آن را از جا کند. بعد پارسیها و سکاها، که در قلب بودند یونانیهای فراری را دنبال کردند. تا اینجا نوشتههای مورّخین قدیم روشن است، ولی بعد چه شد، که قشون ایران بقول آنها شکست خورد. مطلب درست مفهوم نیست. هرودوت گوید، که جناحین یونانی غلبه کرده پس از آن به کمک قلب شتافتند و در نتیجه قلب و جناحین قشون ایران شکست خورد. پس از آن سپاه یونانی لشکر ایران را تعقیب کرد و آنها به کشتی نشسته بدریا رفتند و فقط هفت کشتی بدست یونانیها افتاد. اگر شکست خورده بودند و بینظم فرار میکردند، چگونه توانستند به کشتیها بنشینند؟
میبایست همه کشته شده یا بدریا ریخته باشند، زیرا، بر فرض اینکه شش هزار نفر از ایرانیها کشته شده بود، باز سه یا چهار برابر این عدّه سالم مانده بود و نشانیدن این عده به کشتیها، آنهم در جائی که بندر دارای اسکله نباشد، چیزی نیست، که فوراً انجام شود. این کار مستلزم فرصت کافی و نظم و تربیت است و قشونی، که در تحت تعقیب دشمن فاتح فرار میکند، کدام یک از شرائط مذکوره را واجد است؟ این نوع تناقضاتی، که در نوشتههای هرودوت و بعض مورّخین دیگر عهد قدیم دیده میشود، باعث شده، که بعض محققین در صحت روایت آنها تردید کنند، چنانکه نیبور گوید:
«نوشتههای یونانیها راجع باین جنگ و جنگهای دیگر ایران با یونان بشعر و افسانهگوئی و داستانسرائی از تاریخنویسی شبیهتر است. آتنیها بطور غیر مترقّب بهرهمندی داشتهاند، ولی کیفیّات را نمیدانیم». بنابراین، آنچه، به حقیقتی که نمیدانیم، نزدیکتر بنظر میآید، این است: قشون ایران در ماراتن شکست نخورده، بل عقب نشسته و جهت آن باید چنین بوده باشد: یکی از نواقص عمدهٔ سپاهیان ایران در دورهٔ هخامنشی این بود، که بجز آن قسمت زبده، که به جاویدانها موسوم بودند، اسلحهٔ دفاعی نداشتند، مثلاً سپرهایشان از ترکهٔ بید بافته بود. جاویدانها یا سپاهیان زبده هم غالباً در قلب جا میگرفتند. اینها دلیرانه جنگیده خیلی پیش میرفتند و گاهی هم، چنانکه در ماراتن روی داد، قلب قشون طرف را میشکافتند، ولی چون جناحین لشکر ایران نمیتوانستند، بواسطه نداشتن اسلحهٔ دفاعی، همان قدر پیش بروند، سپاهیان قلب مجبور میشدند برای مساوی داشتن صف خود با صفوف جناحین عقب نشینند، زیرا اگر جز این میکردند، ممکن بود جناحین دشمن آنها را احاطه کنند. در این مورد هم گمان میرود، که چنین شده. در ابتداء قلب پیش رفته و قلب دشمن را شکافته.
بعد، که دیده جناحین قشون نمیتوانند همان قدر پیش روند، عقب نشسته و سپس چون سردار ایرانی حسّ کرده، که از فزونی عدّهٔ خود، بواسطه باریک بودن عرض میدان جنگ (دو کیلومطر)، نمیتواند استفاده کند و سواره نظام هم میدان عمل ندارد، فرمان عقبنشینی داده، تا از طرف بندر آتن بآن شهر، که مدافع ندارد، حمله کند و شاید پیاده شدن قشون ایران در ماراتن از همین نظر بوده، که ساخلو شهر را به اینجا بکشانند و بعد بشهر بیمدافع هجوم برند. هفت کشتی هم، که یونانیها گرفتهاند، کشتیهائی بوده، که بواسطه کشته شدن قسمتی از قشون ایران خالی مانده بود و آن دسته از قشون ایران، که در آخر به کشتی نشسته، مجال نیافته این کشتیها را نجات بدهد. علاوه بر دلائلی که گفته شد، یک چیز هم این نظر را تأیید میکند. هرودوت هیچ نمینویسد، که یونانیها اسیر گرفتند، و حال آنکه در جنگی، که بفرار منتهی میشود، ممکن نیست عدّهای اسیر نگردند. این نکته هم دلالت میکند بر اینکه قشون ایران عقب مینشسته و، چون در تحت فشار یونانیها بوده، زیاد تلفات میداده.
امّا جهت اینکه داتیس از فالرون به آسیا برگشته باید چنین باشد، که هیپپیاس همواره بوالی لیدیّه و پارسیها میگفته، اگر قشونکشی بطرف آتن شود، طرفداران او، بواسطه انقلاب داخلی در آتن، کمکهائی خواهند کرد و داتیس نه در ماراتن اثری از طرفداران او یافته، نه در فالرون و ضمناً فهمیده، که اهالی آتن هیپپیاس را نمیخواهند. این نکته و نیز اینکه مقصود داریوش از تنبیه اهالی ارتری و آتنیها، در مورد مردم اوّلی کاملاً و نسبت به مردم آخر تا اندازهای بعمل آمده بود، شاید باعث برگشتن او به آسیا گشته. چون مدارکی بجز نوشتههای یونانیها راجع باین جنگ نیست، حقایق را نمیدانیم، ولی در اینکه این جنگ، چنانکه یونانیها نوشتهاند، سایه به نام ایرانی در تاریخ افکنده حرفی نیست، چه پارسیها تا این زمان، بهرجا که رفته بودند، فاتح بیرون آمده بودند، چنانکه هرودوت گوید، که تنها نام مادی (یعنی پارسی) یونانیها را دوچار وحشت میکرد و در اینجا برای اوّلین دفعه عدم بهرهمندی دامنگیر آنها شده. این را هم باید گفت، که داریوش تنبیه اهالی ارتری و آتن را کار مهمی نپنداشته، و الاّ باین جاها بیست هزار نفر نمیفرستاد و شکی نیست، که اگر قشون زیادتر بود و سردار قابلی داشت، در حینی، که قسمتی از سپاهیان ایرانی در ماراتن بودند، قسمت دیگر میتوانست آتن را اشغال کند و یقینا با این حال قشون یونانی در دشت ماراتن جنگ را بیهوده دانسته تسلیم یا بطرفی متفرّق میشد. اما اینکه قشون ایران موافق عقیدهٔ ادوارمییر بیش از بیست هزار نفر نبوده و مورّخینی مانند ژوستن خیلی مبالغه کردهاند، علاوه بر دلائلی، که ذکر شد، از اینجا نیز تأیید میشود:
هرودوت راجع به لشکرکشی مردونیه و طوفان دریا در دماغه آتس گوید، که سیصد کشتی پارسی در دماغهٔ مزبور از جهت طوفان آسیب یافت و بیست هزار نفر تلف شد. پس از اینجا روشن است، که این عدّه کشتی این عده سپاهی داشته. بنابراین ششصد کشتی چگونه میتوانست دویست یا ششصد هزار نفر سپاهی داشته باشد؟ و موافق همان گفتهٔ هرودوت، عدهٔ سپاهیان میبایست منتها بچهل هزار نفر بالغ باشد، آنهم در صورتی که آذوقه و لوازم و غیره را بحساب نیاوریم، ولی، چون داتیس برخلاف مردونیه سفر دریائی پیش گرفته به تراکیّه و مقدونی درنیامد و مستقیماً بطرف جزائر سیکلاد راند، شکی نیست، که میبایست بقدر کفایت آذوقه و لوازم جنگی با خود بردارد. وقتی که این نکات را در نظر میگیریم، میبینیم، که عقیدهٔ ادوار مییر، راجع به اینکه سپاه ایران از پیاده و سواره فقط بیست هزار نفر بوده، به حقیقت خیلی نزدیک است. در باب تلفات ایرانی و یونانی بسط مقال زائد است، زیرا معلوم است، که هیچکدام به حقیقت نزدیک نیست و در مقابل تلفات شش هزار نفری از طرف ایرانیها چگونه میتوان پذیرفت، که از طرف یونانیها فقط ۱۹۲ نفر تلف شده باشد؟ و حال آنکه خود هرودوت گوید، طرفین پا فشردند و قلب سپاه ایران قلب قشون یونانی را شکافت و آن را از جا کند. راست است، که چون اسلحهٔ دفاعی یونانیها بهتر بوده، ایرانیها بیشتر تلفات میدادهاند. با وجود این، ارقامی که هرودوت ذکر کرده بیتناسب است.
از آنچه در باب این جنگ گفته شد، روشن است، که داریوش اهمیتی که در خور اوضاع یونان و موقع ایران بود، باین سفر جنگی بر ضد یونانیهای غیر مطیع نداده است، و الا نتیجه میبایست جز این بوده باشد. این عدم بهرهمندی، که از عدم اطّلاع صحیح بر احوال یونانی ناشی بود، دل آنان را قوی کرد و اثراتی بر آن مترتب شد، که در ازمنهٔ بعد مشاهده میشود.
مورّخین عهد قدیم از قرون بعد روایت هرودوت را متابعت کردهاند. با وجود این تفاوتهائی هست، که ذکر میکنیم.
روایت دیودور
نوشتههای این مورّخ از کتاب دهم گم شده و فقط قطعاتی از آن باقی مانده. از جمله این قطعه است: داتیس سردار سپاه پارسی، که مادی بود، از نیاگان خود شنیده بود که دولت ماد را (مدوس) تأسیس کرده و او آتنی بوده. بنابراین، او رسولی نزد آتنیها فرستاده پیغام داد، که من مملکت اجداد خود را تقاضا میکنم، زیرا مدوس را آتنیها بیرون کردند و او به آسیا رفته دولتی تأسیس کرد. اگر آتنیها تسلیم شوند از تقصیرشان، یعنی آتش زدن سارد، درمیگذرم، و الا نسبت به آنها کاری خواهیم کرد، که با اهالی ارتری نکردهام.
میل تیاد پس از شور با ده سردار آتنی جواب داد، که شما بایستی پادشاه ماد باشید نه شهرهای یونانی، زیرا یک نفر آتنی دولت ماد را تأسیس کرد، ولی هیچگاه آتن متعلق بیک نفر مادی نبوده. پس از این جواب داتیس جدال را شروع کرد.
معلوم است، که این روایت افسانه است، ولی شاید داتیس در مذاکرات قبل از جدال خواسته است با معتقدات یونانی آتنیها را بتسلیم شدن حاضر کند.
روایت ژوستن
نوشتههای این مورّخ در زمینهٔ روایت هرودوت است، الا اینکه در ارقام مبالغه کرده. او گوید (کتاب ۲، بند ۹) عدّهٔ نفرات سپاه پارس ۶۰۰ هزار بود و بواسطهٔ کشتار زیاد ۲۰۰ هزار نفر تلف شد.
بعد، از طوفان دریا ذکری کرده و حال آنکه هرودوت در این باب ساکت است.
سپس ژوستن از شجاعت جوانی تمیستوکل نام، که بعدها یکی از رجال آتن شد، تمجید کرده. او نیز گوید یک نفر آتنی سینژیر نام، با وجود اینکه در جنگ دست راست و چپش را قطع کرده بودند، با دندان یک کشتی پارسی را گرفته بود و پا میفشرد، تا اینکه ریزریز شد. عدهٔ سپاهیان آتن را نویسندهٔ مزبور ده هزار و عدهٔ اهالی پلاته را هزار نفر نوشته. پس از آنچه راجع به نوشتههای هرودوت گفته شد، دیگر اطالهٔ کلام در باب نوشتههای ژوستن زائد است.
پس از جدال ماراتن
هرودوت حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب ۶، بند ۱۱۸): «داتیس در میکن در موقعی، که بطرف آسیا میرفت، خوابی دید، که کس نداند، چه بود، ولی صبح تفتیشی در کشتیها کرده هیکل مطلای آپلّن (خدای یونانی) را در یکی از کشتیهای فینیقی یافت و معلوم کرد، که یکی از سپاهیان آن را از معبد دلیوم، که متعلق به تبیها است و در کنار دریا در مقابل کالسیس واقع است، ربوده. بعد داتیس سوار کشتی خود شده به دلس رفت و مجسمه را در معبد این جزیره گذارده تقاضا کرد، که آن را به دلیوم تبی برسانند، ولی این تقاضا انجام نشد و فقط بیست سال بعد اهالی تب بگفته غیبگوئی به دلس رفته مجسمهٔ خود را بردند» این حکایت میرساند، که فرمانده قشون بنا به عقیدهٔ خود یا بحکم داریوش مقدّسات ملل را محترم میداشته. بعد مورّخ مذکور گوید (کتاب ۶، بند ۱۱۹): «داتیس و ارتافرن اسرای ارتری را با خود به آسیا برده به شوش فرستادند. داریوش قبل از اسارتشان نسبت بانها خشمناک بود، چه میگفت، اینها اوّلین کسانی بودند، که بیجهت بنای تعدّی را گذاردند، ولی، وقتی که آنها را دید، بدی بانها نکرد و گفت بولایت کیسسیها رفته در محل آردریککاکه یکی از منازل راه است و به مسافت ۲۱۰ استاد (هفت فرسخ) از شوش، توطّن کنند. این محل، که متعلق به خود داریوش میباشد، به مسافت ۴۰ استاد (فرسخ و ثلث) از چاهی است، که سه چیز از آن استخراج میکنند: قیر، نمک و روغن. استخراج چنین است: در آنجا ترازو یا ماشینی است، که با آن آب میکشند (مقصود باید چرخ باشد. م.) بجای سطل نصف خیک را بآن بسته به چاه رها میکنند و آن در مایع فرورفته پر میشود.
بعد آن را کشیده مایع را در آبانباری میریزند و این مایع از آنجا به آب انبار دیگر میرود و سه صورت مختلف به خود میگیرد. قیر و نمک فوراً میماسند و روغن را در ظروفی میریزند. این روغن را بپارسی رادیناکه نامند و آن چیزی است سیاه و بوئی دارد زننده (مقصود هرودوت از روغن باید نفت باشد و از نصف خیک دلو. م.) اسرای ارتری تا زمان ما در آنجا هستند و زبان یونانی را حفظ کردهاند». از این حکایت هرودوت دو چیز استنباط میشود: اولاً در آن زمان هم در خوزستان کنونی نفت استخراج میکردند. ثانیاً کیسسیها، که اسمشان در تاریخ عیلام و ایران قدیم اینقدر تکرار میشود و تیراندازان ماهر بودند، در این نواحی هم سکنی داشتند.
مبحث هفتم تدارکات جدید برای جنگ با یونان، شورش مصر، فوت داریوش
هرودوت گوید (کتاب هفتم، بند ۱): «وقتی که خبر عدم بهرهمندی پارسیها بسمع داریوش رسید، بر خشم او نسبت به آتنیها افزود و در حال امر کرد تدارکات بیشتری برای جنگ جدید دیده شود. با این مقصود مأمورینی به ایالات برای تجهیزات فرستاد و در ظرف سه سال هیجانی در آسیا ایجاد شد، زیرا بهترین جنگیها را برای جنگ جدید احضار میکردند. پس از آن مصر، که در زمان کبوجیه مطیع شده بود، در سال چهارم تدارکات شورید». راجع به شورش مصر باید گفت، که مصریها خبیش نامی را به سلطنت انتخاب کردند و او خود را فسمتیخ (پسامتیگ) خواند. بنابراین او فسمتیخ چهارم بود (۴۸۷ ق. م). امّا داریوش تدارکات جنگ را تسریع کرد، تا شورش مصر را فرونشاند و هم با یونانیها جنگ کند.
جهت شورش مصر
جهة این شورش را بعض نویسندگان جدید از زیادی مالیاتهائی، که بر مردم مصر تحمیل میشده، دانستهاند، ولی اطّلاعاتی که راجع باحوال این زمان مصر از منابع قدیمه و کشفیات جدیده بدست آمده، این نظر را تأیید نمیکند. مصر موافق نوشتههای هرودوت (کتاب ۳، بند ۹۱) با لیبیا و سیرن و برقه ایالت ششم مالی را تشکیل میداد و ممالک مذکوره جمعاً هفتصد تالان نقره به خزانهٔ ایران و صدهزار کیل غله برای ساخلوهای ایران در مصر میپرداختند.
این مالیات برای چنین ایالتی وسیع و غنی، که در سر راههای تجارت عالم آن روز واقع بود، نسبت به آنچه بابل میپرداخت، نمیتوان گفت گزاف بوده، بخصوص که مصر از زمان الحاق آن به ایران با تمام ممالکی، که جزو دولت هخامنشی بودند، دادوستد میکرد و بازارهای جدید برای امتعهٔ آن پیدا شده بود. شهرهای مصر انبارهای مالالتجارهٔ سودان و حبشه گردیده امتعهٔ این ممالک و مصر را باقصی بلاد عالم آنروز حمل میکردند. از طرف دیگر اتّصال دریای مغرب با دریای احمر به تجارت مصر و عربستان و فینیقیه با بنادر خلیجپارس و دریای عمان رونقی بخشیده بود و فقدان دولتهائی، که سرحدّات خود را بروی تبعهٔ دولت دیگر از نظر سیاسی یا جهات دیگر بسته یا اشکالاتی در سرحدّات ایجاد کرده باشند و نیز نبودن گمرکات در دولت هخامنشی و امنیت راهها، که بواسطهٔ برقراری ساخلوها در نقاط مختلفه حفظ میشد، و توجّه مرکز برونق زراعت و تجارت، چنانکه در جای خود بیاید، به تجارت مصر و آبادی آن مملکت کمکهای معنوی میکرد. نجبا و روحانیّون مصر هم مقام و امتیازات سابق خود را حفظ کرده بودند و تغییری در احوال آنها در زمان تسلط ایرانیها بر مصر روی نداده بود. بس میتوان گفت، که احوال مصر در زمان داریوش، اگر بهتر از زمان استقلال آن نبود، به هرحال بدتر هم نبوده. پس از این مقدّمه بالطبع این سؤال پیش میآید، که در این صورت جهت شورش چه بود؟ این طغیان و شورشهای دیگر، که در زمان شاهان هخامنشی بعد از داریوش روی داد، دو جهت عمده داشت:
اوّلا مصریها، چنانکه در مدخل گفته شد، مردمانی بودند، که گذشتههای مفصل داشتند و تمدّنی پرورده بودند، که یکی از دو تمدّن مهم مشرق قدیم بشمار میرود و معلوم است، که چنین ملتی به آزادی و استقلال خود علاقهمند بود، بخصوص که مصریها تسلط آسیائیها را بر خود در هر دوره و زمان بلیهای بزرگ میدانستند. مسبّبین دیگر تحریکات یونانیها بودند. اینها بدو جهت در مصر بر ضد ایران همواره دسیسه میکردند. اولاً از بزرگی و ثروت دولت هخامنشی وحشت داشتند. ثانیاً تمام ممالک پرثروت و آباد آن زمان در حدود دولت مزبوره داخل و یونان محصور گشته بود. فیالواقع یونان آن روز با کدام ممالک میتوانست آزادانه تجارت کند؟ فقط با سکاها و یونان بزرگ یا ایطالیای جنوبی، زیرا ممالک و صفحات دیگر تابع ایران بودند، یا در منطقهٔ نفوذ آن. بخصوص که فینیقیها یا دریانوردان زبردست آن زمان تبعهٔ ایران بشمار میرفتند و قرطاجنه هم بواسطهٔ همجواری با مستملکات ایران در افریقا و حرفشنوی، که از مادر خود، یعنی فینیقیه، داشت کمابیش در مدار نفوذ ایران میگردید. بنابراین طبیعی است، که یونانیها میخواستند در مصر رخنه کرده این مملکت را مستقل و با خود متحد سازند.
سیاستی، که یونان در مصر پیش گرفته بود، منحصر و محدود باین زمان نیست:
چه در زمان کبوجیه و قشونکشی او بمصر و چه بعد از آن، همواره یونان نظر خاصی بمصر داشت و، در هر موقع که میتوانست، آن را بر ضد ایران تحریک میکرد پائینتر این نکته کاملاً روشن خواهد بود. از آنچه گفته شد، معلوم است، که جهات اصلی شورشهای مصر در دورهٔ هخامنشی حسّیّات ملی و مذهبی مصریها و تحریکات یونانیها بود و جهات دیگر را، که بعض مورّخین عامل قرار میدهند و شاید هم بوده، مثلاً عدم رضایت طبقهٔ زارع از سنگینی مالیات، باید معدّ شورش قرار داد، نه جهات اصلی آن. این نکته را هم باید در نظر گرفت، که عدم بهرهمندی داتیس در یونان بیاثر در شورش مصریها نبوده.
مسئله ولایت عهد، فوت داریوش
هرودوت گوید (کتاب هفتم، بند ۲-۴) وقتی که داریوش در تهیهٔ جنگ بود، مشکلی پیش آمد. توضیح آنکه قبل از حرکت بطرف یونان و مصر داریوش میبایست ولیعهد خود را معین کند. شاه از زن اوّلی خود، دختر گبریاس، سه پسر داشت و بعد از آنکه بتخت نشست، آتسسا دختر کوروش را گرفت و این زن چهار پسر آورد.
ارشد اولاد از زن اوّلی آرتبازان بود. (پلوتارک و ژوستن اسم او را آریارمننوشتهاند، ولی در بعضی از نسخ کتاب ژوستن آرتمن ضبط شده) و بزرگترین چهار پسر دوّمی - خشیارشا. چون این پسرها از مادران مختلف بودند، نزاع بین آنها درگرفت. آرتبازان میگفت، من ارشد اولادم و موافق قوانین تمام عالم ولایت عهد حق من است. خشیارشا جواب میداد، که مادر او دختر کوروش است و کوروش آزادکنندهٔ پارس. منازعهٔ اولاد دوام داشت و داریوش هنوز تصمیمی در این باب نگرفته بود، که دمارات پسر آریستون بشوش وارد شد اسپارتی مذکور، چون از نزاع برادران اطلاع یافت، نزد خشیارشا رفته به او چنین گفت:
«حقّ بجانب تو است، علاوه بر اینکه مادر تو دختر کوروش است، تو وقتی تولد یافتهای، که داریوش شاه بود، ولی آرتبازان در زمانی بدنیا آمده، که داریوش این مقام را نداشت. در اسپارت هم قانون چنین است. خشیارشا از عقیدهٔ دمارات استفاده کرد و داریوش هم او را محق دانسته بولایت عهد منصوب داشت. هرودوت گوید، که اگر هم دمارات این حرف را نزده بود، باز خشیارشا ولیعهد میشد، چه نفوذ آتسسا دختر کوروش بیشتر بود. پلوتارک و ژوستن گویند، که نزاع برادران در سر تخت پس از فوت داریوش روی داد و ژوستن شرح قضیه را چنین نوشته:
دو برادر یعنی آرتمن و خشیارشا نزاع خودشان را به حکمیت اردوان عمویشان رجوع کردند و او خشیارشا را محق دانست. روابط بین دو برادر، چه قبل از حکمیت و چه بعد از آن، خیلی دوستانه بود و برای یکدیگر هدایائی میفرستادند. بنابراین نه غالب تکبّر نمود و نه مغلوب حسد ورزید: اعتدال آنها در تقسیم ممالک وسیعه بقدری بود، که اکنون در سر تقسیم کوچکترین ثروت دیده نمیشود (کتاب ۲، بند ۱۰). (۲۲) - نقش رستم، مدخل برج مقبرهٔ داریوش اوّل (دیولافوا، صنایع ایران قدیم، گراور ۱۱) بعد هرودوت گوید: «پس از تعیین خشیارشا بولایت عهد داریوش به تدارکات لشکرکشی مشغول بود، ولی در سال بعد از شورش مصر، پس از ۳۶ سال سلطنت، فوت کرد و این مسرت را نداشت، که شورش مصر را فرونشاند و از آتنیها انتقام بکشد». سال فوت داریوش را ۴۸۶ ق. م معین کردهاند بنابراین مدّت سلطنتش ۳۶ سال بود (۵۲۲-۴۸۶ ق. م). مقبرهٔ این شاه در نقش رستم است و این محل تقریباً به مسافت سهربع فرسخ از تختجمشید واقع است (در فصلی، که راجع بآثار دورهٔ هخامنشی است، شرح آن بیاید).
خصال داریوش
داریوش بزرگ شاهی بود عاقل و دارای ارادهٔ قوی و حزم. هرچند در بعض موارد شدّت عمل نشان میداد، ولی غالباً رفتارش با مردم و ملل مغلوبه ملایم و معتدل بود. در انتخاب اشخاص برای کارها نظری صائب داشت و بخطا نمیرفت.
اگر پس از کبوجیه او بتخت ننشسته بود، شاید دورهٔ هخامنشی هم مانند دورهٔ مادی زود سپری شده بود. این شاه دولت بزرگ ایران را در واقع امر از نو تأسیس کرد و بآن تشکیلاتی داد، که در آن زمان و در آن محیط بهتر از آن عملی نبود، چنانکه اسکندر و سلوکیها و ساسانیان و حتی، بعد از قرونی اعراب، با تغییرات جزئی، که راجع به اساس نبود، همان، گرده را تعقیب کردند. این تشکیلات دولت وسیع هخامنشی را با وجود بیلیاقتی اکثر شاهان این سلسله بعد از داریوش، تقریباً دویست سال بپاداشت و بالاخره، وقتی هم که انحطاط آن بحدّ نهایت رسید، فقط شخصی مانند اسکندر توانست آن را از پای درآورد. در زمان داریوش دولت ایران باعلی درجهٔ وسعت خود رسید و پس از او دورهٔ شاهان ضعیف النفس هخامنشی شروع شد.
محققین داریوش را یکی از بزرگترین شاهان ایران دانسته و اکثراً او را «شاه بزرگ» بمعنی حقیقی این عنوان خواندهاند. نلدکه، که خودش گوید از جهت حب یونان درباره ایرانیان چندان مساعد نیست (مقدّمهٔ تتبعات تاریخی در باب ایران قدیم).
راجع به این شاه چنین نوشته: «داریوش مهمترین پادشاه هخامنشی و بیشک در میان شاهان ملی ایران نمایانتر از همهٔ آنها است. بهقدری که اطلاع داریم، فقط خسرو اوّل ساسانی را از قرن ششم (مقصود انوشیروان است) و عباس کبیر صفوی را از قرن هفدهم میلادی میتوان با او مقایسه کرد. مآل بینی او از قوّت ارادهاش کم نمیآمد. او طبیعتاً پادشاهی بود مطلق العنان، بیملاحظه و حتی سخت، ولی رویهمرفته برحم و مروّت تمایل داشت. باید مخصوصا در نظر گرفت، که اشیل، با وجود اینکه مانند سایر یونانیها با پارسیها خصومت میورزید و حتی در جدال ماراتن با سربازان داریوش جنگید، در تصنیف خود موسوم به «پارسیها» احترامی بزرگ نسبت به داریوش ابراز داشته. بنابراین میتوان گفت، که احترام او بر اثر قضاوتی بوده، که آتنیهای با معرفت دربارهٔ این شاه میکردند، و حال آنکه او باعث بدبختیهای بزرگ برای آنان گردید. چنین قضاوت بسیار مهم است و آن را اطلاعاتی، که در باب کارها و اقدامات داریوش بما رسیده، تأیید میکند و نیز چنین بنظر میآید، که او نظری صائب در انتخاب اشخاص داشته و در موقع مهم میدانسته، که کار را بکی رجوع کند (همانجا، صفحهٔ ۶۵). یکی از مؤلفین جدید روبرت - ویلیام راجرس او را با فراعنهٔ نامی مصر، مانند توتمس سوّم و پادشاهان بزرگ آسور، مثل سارگن دوّم و اسورحیدین و با پادشاهان بابل مانند بختالنصر اوّل مقایسه کرده باین نتیجه رسیده، که داریوش اوّل از آن ازمنه تا زمان ما بزرگترین شاه مشرق است و حتی بر کوروش بزرگ هم برتری دارد. بعضی دو ایراد به داریوش دارند:
یکی سفر جنگی او به سکائیه است، که میگویند عدم بهرهمندیاش از ابهتش کاست و دیگر اینکه یونانیها را نمیشناخته و اهمیت باین مردم نمیداده.
سفر جنگی او به سکائیهٔ اروپائی برای تنبیه سکاها بود، زیرا، چنانکه در مدخل و در تاریخ ماد گفته شد، آنها به ماد و بنادر دریای سیاه حمله میکردند و حفظ امنیت ممالک تابعه را داریوش از وظائف خود میدانست. عقیدهٔ مسپرو هم در همین زمینه است. (۲۳) - نقش رستم، مقبرهٔ داریوش بزرگ اما اینکه چرا این مملکت پهناور را تسخیر نکرد، چنین انتظاری را هم نمیبایست داشت: در حیطهٔ اقتدار هیچ دولتی نبود این دشتها و چولهای کمسکنه و لمیزرع بیحدّ و حصر را تسخیر کند. حتی اسکندر از آن طرف دانوب صرف نظر کرد و، وقتی که در آسیا از رود سیحون گذشت و بعد از زدوخورد و تعقیب سکاها به مسافتی، چون دید که باید در بیابانهای بیپایان آسیای وسطی با این نوع مردمان طرف شود، از آن طرف رود سیحون صرفنظر کرده زود به این طرف رود مزبور برگشت و راه باختر و هند را پیش گرفت. روم و بیزانس هم، چنانکه معلوم است، از طرف شدن با سکاها احتراز داشتند. اما عدم شناسائی باحوال یونانیها و جنگ را با آنها کاری سهل شمردن ایرادی است وارد، ولی معلوم نیست، که اگر زنده میماند، جبران این خطای خود را نمیکرد. کلیة این نکته در تاریخ محرز است، که، چون ملتی بخط جهانگیری افتاد، تا پیشانیش به دیواری محکم نخورده، از آن خط برنمیگردد. تاریخ برای ملتی به استثناء قائل نشده و پارسیهای قدیم هم از این قاعده مستثنی نبودند. اما جنگ را با یونان آتنیها باعث شدند، زیرا شورش مستعمرات یونانی در آسیای صغیر به پشتیبانی آنها بود و آنها سارد را با معبد مقدّس آن آتش زدند. این نکته هم البته در جای خود روشن و مسلّم است:
تصادم ایران با یونان امری نبود، که بتوان از آن احتراز کرد:
پارسیها با داشتن مستعمرات یونانی، جزایر بحر الجزائر، تراکیّه و مقدونیّه با عالم یونانی مواجه شده بودند. طرفی میخواست تمام یونانستان را یککاسه کند، تا از تحریکات یونانیها در آسیای صغیر و قبرس و مصر ایمن باشد. طرف دیگر، که ملتی جوان، فعال، هوشیار و در همان حال مردمی فقیر بود، میخواست از ثروت آسیا طرفی ببندد. بنابراین طبیعی است، که این دو طرف دیر یا زود میبایست باهم درافتند و چنین هم شد، پیشامد دیگری متصوّر نبود. بنابراین خشیارشا، چنانکه پائینتر بیاید، حقیقتی را بیان کرد، وقتی که گفت: «یا یونان باید مطیع ما گردد، یا ما مطیع یونان شویم. در این مسئله حدّ وسط نیست». مبحث هشتم وسعت ممالک ایران در زمان داریوش
در خاتمهٔ این فصل، که راجع به سلطنت داریوش اوّل است، مقتضی است بطور اجمال حدود ممالک ایران را بنمائیم. میگوئیم بطور اجمال، زیرا باین مطلب در جای خود (فصل اوّل از باب دوّم کتاب دوّم) مشروحاً رجوع خواهیم کرد.
حدود ممالک ایران در این زمان چنین بود: در شمال از مغرب به مشرق - رود دانوب، کوههای قفقاز، دریای کسپین یا دریای گرگان (بحر خزر کنونی)، رود سیحون. در مغرب - بقول هرودوت صفحات غربی شبه جزیرهٔ بالکان تا نقطهای در ساحل دریای آدریاتیک، جزایر بحر الجزائر، اوهسپرید (یابنغازی کنونی در برقه) و صحرای لیبیا. در مشرق - وادی سند و، موافق نوشتههای هرودوت، که ذکرش بالاتر (صفحهٔ ۶۳۰) گذشت، پنجاب هند. در جنوب - دریای عمان با خلیج پارس و حبشه مجاور مصر. بنابراین تحدید، که مبنی بر نوشتههای هرودوت و کتیبههای داریوش در بیستون و تختجمشید و بالخصوص نقش رستم است، این ممالک جزو یا تابع ایران بودهاند:
اوّل - از دجله بطرف مشرق: ۱ - ماد بالاخص، که شامل این ایالات یا ولایات کنونی ایران بود: آذربایجان، همدان، گرّوس، قسمتی از کردستان، کرمانشاهان، نهاوند، عراق، ولایات ثلاثه، ری، اصفهان، یزد. ۲ - پارس با کرمان. ۳ - عیلام قدیم و صفحات کوسسیها (خوزستان و صفحات لرنشین از لر بزرگ و کوچک). ۴ - ولایت کادوسیان یا گیلان. ۵ - صفحهٔ آماردها و تپوریها (تنکابن و مازندران). ۶ - وهرکان یا گرگان. ۷ - پارت یا خراسان.
۸ - هرایو یا هرات. ۹ - مرگو یا مرو. ۱۰ - زرنک یا سیستان. ۱۱ - هرخوواتیش یا رخّج قرون بعد (افغانستان جنوبی و قندهار). ۱۲ - ثتگوش (برخی با افغانستان مرکزی تطبیق میکنند، محققاً معلوم نیست). ۱۳ - گندار (افغانستان غربی). ۱۴ - سند. ۱۵ - باختر.
دوّم - از جیحون یا وخش بطرف شمال: ۱- خوارزم (خیوه). ۲ - سغد (بخارا و سمرقند). ۳ - سک هومهورک یعنی (صفحهای، که برگ هومه دارد). ۴ - سک تیگرخئود (سکهای تیز خود) این دو مردم گویا در ماوراء رود سیحون بطرف مشرق سکنی داشتند.
سوّم - از رود ارس بطرف شمال موافق نوشتههای هرودوت: ۱ - ماتیانیان و ساسپیر ها (بین صفحات مجاور دریای سیاه و ماد سکنی داشتند، مردم اوّلی نزدیکتر به ماد و دوّمی دورتر). ۲ - مسخها (بومیهای گرجستان). ۳- کلخها (کلخید یا لازستان قرون بعد در کنار شرقی دریای سیاه). ۴- آلارودیها (بومیهای مملکت اورارتو یا آرارات). ۵- تیبارنیان (در کنار رود ترمودون.
هرودوت این مردمان را جزو ایالت مالی ۱۸ و ۱۹ داریوش بشمار آورده).
چهارم - از ماد بالاخص و دجله بطرف مغرب: ۱- ارمنستان. ۲ - آسور بالاخصّ (موصل، سلیمانیّه، کرکوک و غیره). ۳- بابل و کلده. ۴- آسیای صغری، که شامل این قسمتهای تاریخی بود: کاپادوکیّه، فریگیّهٔ علیا، فریگیّهٔ سفلی، تروآد، لیدیّه، یونیّه، کاریه، لیکیّه، پامفیلیّه، کیلیکیّه، میسیّه، لیکااونیّه ، پافلاگونیّه، تراکیّهٔ آسیائی یا بیتینیّه، خالیبیّه (به نقشهٔ آسیای صغری رجوع شود). ۵ - جزایر دریای اژه یا بحر الجزائر مانند: سامس، خیوس، ردس لسبس، ایمبروس، آنتاندر و غیره. ۶ - سوریه، اعراب مجاور آن تا کلده و اعراب بادیهنشین شمال عربستان (هرودوت گوید، که اعراب متّحدین ایران بودند و همهساله مقدار زیادی کندر به دربار میفرستادند). ۷- فینیقیّه. ۸ - فلسطین. ۹ - جزیرهٔ قبرس. ۱۰ - مصر علیا و سفلی. ۱۱ - لیبیا. ۱۲ - (۲۴) - مهر داریوش اوّل، موزهٔ بریطانیائی (نقاشی والّه)سیرن مستعمرهٔ یونانی در افریقا با شهری، که سیریناایک نام داشت. ۱۳ - برقه یابنغازی کنونی. ۱۴ - حبشه مجاور مصر.
پنجم - در اروپا تراکیّه تا دانوب و مقدونیّه. لازم است تذکر دهیم، که داریوش در کتیبهٔ نقش رستم کرخا یا قرطاجنه را هم جزو ممالک ایران بشمار آورده، ولی، چنانکه از نوشتههای ژوستن دیده میشود، این مملکت تمکین از احکام او داشته، نه اینکه ایالت یا مملکت خراجگزاری بوده باشد. مورّخ مذکور در ضمن وقایع قرطاجنه گوید (کتاب ۱۹، بند ۱): «در این زمان سفرای داریوش شاه پارس وارد شدند، تا قربانی انسان و خوردن گوشت سگ را قدغن کنند. شاه علاوه بر آن امر میکرد، که اهالی قرطاجنه مردههای خودشان را، بجای اینکه بسوزانند، دفن کنند و کمک قرطاجنه را در جنگی، که با یونان در پیش داشت میطلبید. چون اهالی این مملکت همواره با همسایگان خودشان در جنگ بودند،
از فرستادن کمکی امتناع کردند، ولی برای اینکه بمطالب دیگر جواب ردّ نداده باشند، سایر احکام را پذیرفتند». این است فهرست صفحات ایران و ممالک تابعهٔ آن در زمان داریوش و، چون باین موضوع و تشکیلات و مالیاتها و غیره مشروحاً رجوع خواهیم کرد، عجالة باین اجمال اکتفا میکنیم. همینقدر گوئیم، که بعض این ممالک از خود پادشاهانی داشتند یا بواسطه امیران یا کاهنان بلندمرتبه اداره میشدند و معلوم است، که این پادشاهان و امرا یا کاهنان با تصویب دربار ایران باین مقام میرسیدند و دستنشانده بشمار میرفتند. ممالکی، که چنین پادشاهان یا مدیرانی داشتند، عبارت بودند از: ۱- کیلیکیّه (تا قرن چهارم ق. م)، کاریه، بیتینیّه، لیکیّه، پافلاگونیّه. ۲ - مستعمرات یونانی در آسیای صغیر و تراکیّه، که بوسیلهٔ حکّام یونانی اداره میشدند و آنها را یونانیها جبابره مینامیدند. چنانکه گذشت در زمان داریوش به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر حکومت ملی اعطا شد. ۳ - مقدونیّه که پادشاه دستنشانده داشت. ۴ - در فینیقیّه شهرهای صور و صیدا نیز پادشاهانی داشتند. ۵ - در جزیرهٔ قبرس در هریک از نه شهر آزاد امیری بود. ۶ - در فلسطین تا نحمیا امیران محلی و بعد از او کاهنان بلندمرتبه این صفحه را اداره میکردند. در بعض شهرهای آسیای صغیر و سوریّه همچنین بود. ۷ - سیرن نیز پادشاه یا امیری از خود داشت. ۸ - در سغد پادشاهان دستنشانده در زمان اسکندر هنوز وجود داشتند. ۹ - در قسمتهای هند نیز چنین پادشاهانی باقی بودند.
این پادشاهان و امراء در امور داخلی مملکتشان استقلال داشتند و امور مدنی، قضائی، اقتصادی و اجتماعی موافق قوانین و عادات و سنن ملی هریک از صفحات مذکوره قطع و فصل میشد، ولی پادشاهان و امراء مذکوره در تحت نظارت ولات یا شهربانهائی (خشثرپوان) بودند، که از مرکز معیّن میشدند، دستورهای آنان را راجع به امنیت عمومی و حفظ راهها و سیاست داخلی و خارجی کل مملکت مجری میداشتند، مالیات یا باج خود را میپرداختند و در موقع مقتضی به تقاضای والی سپاهی به جاهای لازم میفرستادند. در موقع حدوث اختلاف بین دو یا چند قسمت پادشاه یا امیرنشین والی دخالت میکرد و گاهی برای رفع اختلاف مجلسی از پادشاهان یا امراء و جبابره تشکیل میشد (چنانکه ارتافرن والی لیدیّه کرد) ولی قوانین، عادات و اخلاق ملی هریک از این مردمان محفوظ بود، مثلاً در کاریه پس از فوت پادشاه زن او بتخت مینشست نه پسر بزرگتر (در باب دوّم این کتاب باین مطالب مفصلا مراجعه خواهیم کرد) کلیّة، چنانکه در مدخل این تألیف گفته شد، در دولت هخامنشی و بخصوص در زمان داریوش اوّل نه ملتی نابود گشت و نه تمدّنی از تمدّنهای قدیم از میان رفت. ملل مشرق قدیم راه خودشان را میپیمودند.
جهت ابقای پادشاهان بعض ملل غالباً از اینجا بود، که این ممالک طوعا مطیع ایران گردیده بودند و شاهان هخامنشی برای پاس حقوق این نوع مردمان و قدردانی از حسّیّات آنها پادشاهانشان را ابقا میداشتند، مگر در مورد شورش و یاغیگری.
اما بابل با وجود دو شورش و نیز مصر تا آخر سلطنت داریوش دولی بشمار میرفتند، که پادشاهانشان شاهان ایران بودند. باقی مطالب را راجع بتشکیلات بجای خود (باب دوّم این کتاب) محول کرده فقط این نکته را تذکر میدهیم، که از دول کنونی دولت انگلستان از حیث تشکیلات امپراطوری شباهتهائی به دولت هخامنشی دارد.
پایتختها
پایتختهای ایران در دورهٔ هخامنشی، چنانکه از نوشتههای مورّخین قدیم استنباط میشود، در سه شهر بود: ۱- تخت جمشید، که یونانیها آن را پرسپولیس نامیدهاند (هرچند کلیتارک که رومانهای تاریخی برای اسکندر نوشته، بمناسبت اینکه پادشاه مقدونیه این شهر را خراب کرد آن را پرسپولیس یعنی «خرابکننده شهر» نامیده و دیودور، ژوستن، پلوتارک و کنتکورث از او متابعت کردهاند، ولی اسم صحیح شهر مزبور به یونانی همان پرسپولیسیعنی شهر پارس بوده - نلدکه، تتبعات تاریخی راجع به ایران قدیم، صفحهٔ ۲۱۵، ۱۸۹۶).
راولینسن و اپّر عقیده داشتند، که نام تختجمشید بپارسی قدیم پارس، بوده، ولی نلدکه این عقیده را ردّ کرده (همانجا، صفحه ۲۱۳) و محققاً معلوم نیست، که نام آنچه بوده. پائینتر بیاید، که بعض شاهان هخامنشی، مانند اردشیر اوّل، بیشتر در بابل اقامت داشتند و بنابراین بابل را چهارمین پایتخت هخامنشیها بشمار آوردهاند، اما داریوش اوّل بیشتر در پارس اقامت میگزید و تختجمشید در واقع امر پایتخت او است. در اینجا در زمان او و مخصوصا در زمان خشیارشا معماریها و حجاریهائی شده، که از حیث عظمت نظیر ندارند و معلوم است، که مباشرت بنّائیها در زمان داریوش هم با خشیارشا پسر او بود. چون در فصلی، که راجع به آثار هخامنشی است (در باب دوّم از کتاب دوّم)، مشروحاً از آثار تختجمشید و کیفیات آن صحبت خواهیم داشت، اطناب را در اینجا زاید دانسته فقط این نکته را تذکر میدهیم:
(۲۵) - نقش رستم، مقبرهٔ داریوش بزرگ با چوب بست (موافق عکسی که هوسی برداشته، دروئی، تاریخ یونانیان جلد دوّم صفحهٔ ۳۷) در اینجا اسمی از پاسارگاد برده نشده، زیرا این شهر در زمان کوروش پایتخت بود و بعدها پایتخت قدیم یا، چنانکه از نوشتههای پلوتارک دیده میشود و در جای خود بیاید، محل اجرای مراسم تاجگذاری و آداب ملی و مذهبی محسوب میشد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…