طرز اعدام فالگیرها چنین است: خار و خسک زیاد در عرّابه جمع کرده آن را بگاوهائی میبندند، بعد دست و پای فالگیر را در قید گذارده و دهن او را بسته روی خار و خسک مینشانند و آن را آتش زده گاوها را میرانند. فالگیرها در میان آتش میسوزند و گاوها هم بعضی سوخته، برخی بالاخره فرار میکنند. قاعده بر این است، که پادشاه اولاد و احفاد چنین فالگیرها را هم معدوم میکند، ولی دست به زنان آنها نمیزند. هرگاه سکاها با کسی عهد و پیمانی بقید قسم ببندند، چنین کنند: در کاسهٔ گلی شراب میریزند، بعد با چاقو یا آلت تیزی زخمی ببدن متعاهدین زده خون آنها را با شراب مخلوط میکنند، پس از آن شمشیر و تیر و زوبین را در شراب گذارده مشغول دعاخوانی میشوند. چون این مراسم بآخر رسید، از آن شراب متعاهدین و حضار عمده میآشامند. ترتیب دفن پادشاه چنین است: پس از مرگ او فوراً گودال چهارگوشی میکنند، شکم پادشاه متوفی را دریده از کندر و ادویهٔ معطر دیگر پر میکنند و بدن او را موم میگیرند، بعد این جسد را حرکت داده به قسمتهای مختلف مملکت، که تابع پادشاه است، میبرند، تا به انتهای مملکت، که موسوم به صفحهٔ گرّها است، میرسند. در آنجا جسد را در مقبرهٔ پادشاهان سکائی دفن میکنند، بعد یکی از زنان غیر عقدی پادشاه را با شربتدار، آشپز، مهتر، خدمهٔ نزدیک و قاصد او خفه کرده دفن میکنند و پس از آن اسبها و نخستینزادههای حشم او را کشته با طلاآلات پادشاه دفن و تپهای از خاک روی قبر میسازند.
هر قدر این تپه بزرگتر باشد بهتر است (این تپهها حالا معروف به کورگان است و در آن حفریاتی میشود، هرودوت در ضمن این حکایت بطور معترضه گوید، که سکاها مس و نقره استعمال نمیکنند. م.) اشخاصی، که باستقبال جسد پادشاه متوفی میآیند، به علامت عزا قسمتی از گوش خود را بریده زلفها را میچینند و بدست راست، پیشانی، دماغ زخمهائی میزنند و تیرهائی بدست چپ مینشانند. پس از انقضای یک سال سکاها چنین میکنند: پنجاه اسب از طویله پادشاه بیرون آورده میکشند، بعد پنجاه نفر از خدمهٔ پادشاه متوفّی، که اصلاً سکائی هستند، برگزیده بقتل میرسانند و جسد این پنجاه نفر را بر اسبها استوار کرده بدین ترتیب سواره نظامی آراسته دور قبر پادشاه میدارند. این است مراسم دفن پادشاهان سکائی، ولی سائر مردهها را روی عرابهای گذارده نزد اقربای نزدیک او میبرند، هرکدام از آنها ضیافتی ترتیب میدهد و میّت هم سهمی از مأکولات و مشروبات میبرد. این حرکت مرده از جائی به جائی چهل روز طول میکشد و بعد او را دفن کرده سر و تن را میشویند. در اینجا هرودوت از حمامهای سکاها توصیفی کرده بعد میگوید (کتاب ۴، بند ۷۶): «سکاها مانند سائر بربرها از اخذ عادات و آداب سائر ملل، چه یونانی باشد و چه غیر آن، قویّا احتراز میکنند و قضیّهٔ آناخارسیس نامی را مثل میآورند. این شخص، که در یونان و جاهای دیگر بسیار سیاحت کرده بود، مردی حکیم بشمار میرفت، ولی، وقتی که بوطن خود برگشت و خواست یکی از آداب یونانی (جشن مادر آلهه) را در نهان بگیرد، پادشاه آگاه شد و او را کشت. امروز اگر کسی اسم این شخص را در حضور سکاها ببرد گویند، که او را نمیشناسند».
مورّخ مذکور گوید، که سکاها بعض عادات یونانی را استهزاء میکنند و مخصوصا میخندند به اینکه یونانیها خدای شراب درست کردهاند و در عید او مجالس شرب با غوغا و عربدههای مستی ترتیب میدهند.
عدّهٔ نفوس، طرز معیشت
هرودوت گوید: عدّه سکاها معلوم نیست، که چیست. بعضی گویند زیاد است و برخی آنها را قلیل العدّه میدانند. چیزهای دیدنی در این مملکت نیست، جز رودهای عظیم، که از آن ذکری بالاتر شده. سکاها مردمان فقیر و بیبضاعتاند. غالباً با خانوادههای خود روی اسبها حرکت و از حشم گذران میکنند. در تیراندازی ماهرند. زبان سکائی مختلف است، زیرا سکاهای غربی با آخرین سکاهای شرقی بتوسط مترجم حرف میزنند.
راجع به خانوادهٔ سکائی عقائد نویسندگان قدیم متشتّت است. هرودوت گوید، که بیش از یک زن نمیگرفتند. بقراط گفته، که تعدّد زوجات بین آنها معمول بود.
سترابون نوشته، در میان بعض طوائف سکائی زن اشتراکی است. راجع به غذای سکاها باید گفت، که پلین و سترابون بعض طوائف سکائی را آدمخوار دانستهاند، ولی غذای آنها غالباً شیر گاو و گوشت گوسفند و مادیان بوده از حفریاتی، که در بعض قبرهای سکائی کردهاند، معلوم شده، که این قبرها از زمان هرودوت نیست، یعنی زمان آنها پائینتر میاید. چیزهائی، که یافتهاند، اشیاء آهنی است مانند: زره، قمه، نیزه و غیره. بعد ظروفی از مفرغ، اسباب و ادوات خانه، آینه، گردنبند، زینتهای زنانه از شیشه، طلا، نقره، کهربا و غیره، که از تجارت با یونان و روم یا از غارت تحصیل میکردند. رویهمرفته حفریات در قبرهای مذکور نشان میدهد، که از حیث تمدّن در مرحلهای بسیار پست بوده صنایعی نداشتهاند.
راجع به نژاد آنها باید گفت، از چندی به این طرف این عقیده قوّت یافته، که (۱۲) در و پنجرهٔ قصر داریوش اوّل (بزرگ)، منظرهٔ درونی (دیولافوا، صنایع قدیم، جلد ۲، گراور ۱۶) سکاها از مردمان مختلف ترکیب شده بودند، ولی عناصر آریانی در میان آنها زیاد بوده.
سکائیّه از نظر سوقالجیشی
چنین بودند، بقول هرودوت، مردمان سکائی، که در همسایگی یا نزدیک مستعمرات یونانی میزیستند. اخلاق و عادات آنها هم چنان بود، که شمهای از آن ذکر شد. در خاتمه مقتضی است گفته شود، با اینکه این مردمان در درجهٔ بسیار پست تمدّن میزیستند، بعض صفات خوب را هم، که غالباً در مردم بدوی دیده میشود، دارا بودند. از جمله باید این صفات را دانست: شجاعت و مردانگی، حس استقلالطلبی و علاقهمندی زیاد به آزادی، درستی قول و پیمان نشکستن. سکاها از چند حیث مردمان عربستان قدیم را بخاطر میآورند: علاوه بر صفات مذکوره، چنانکه در عهد قدیم پادشاهی مقتدر نتوانست بدرون عربستان داخل شود، هیچ دولت بزرگی هم نتوانست سکائیه را مطیع کند. جهات در هر دو جا معلوم است: کویرهای بیحدّوحصر و آفتاب سوزان در یکی، دشتهای بیپایان و سرما و گرمای فوقالعاده در دیگری، نبودن شهرها و آبادی، زندگانی بدوی، فقر عمومی و فقدان آذوقه در هر دو. این شرایط جغرافیائی و اقلیمی هر قشون مهاجم را خسته و فرسوده میکرد و بالاخره در بهترین صورتی به عقبنشینی آن با تلفات زیاد منجر میشد. این نکته را مخصوصا در قشونکشی داریوش به چنین مملکت پهناوری باید در نظر گرفت، تا فهمید، که سفر جنگی او چه کار خطرناکی بوده و، با وجود این، او توانسته است، مقصود خود را تا اندازهای انجام داده، قسمت بزرگ قشون خود را سالما از این مملکت بیرون برد.
لشکرکشی داریوش به سکائیّه
چون راجع باین موضوع اسنادی جدیداً بدست نیامده و، اگر ذکری هم در کتیبهٔ بیستون راجع به سکاها شده، خیلی مختصر و مجمل است و بعلاوه جاهائی از این قسمت کتیبه خراب شده، یگانه منبع مهم اطلاعات ما بر چگونگی این لشکرکشی منحصر است به نوشتههای مورّخین عهد قدیم و مخصوصا به کتاب هرودوت، که کیفیات را بتفصیل ذکر کرده.
با وجود این، مضمون این قسمت کتیبهٔ بزرگ بیستون را ذکر کرده بعد به گفتههای هرودوت میگذریم. نوشتهٔ داریوش
(ستون پنجم، بند ۴) «داریوش شاه میگوید با لشکرم به مملکت سکاها رفتم. در سکائیه... دجله.... از دریا....
در کشتیها گذشتم به سکاها رسیده قسمتی را دستگیر کردم آنها را در قید نزد من آوردند و کشتم.... (سکونخا) نامی را دستگیر کردم....
بهکس دیگر، چنانکه ارادهٔ من بود، ریاست دادم. بعد آن ایالت از آن من گردید».
نوشتههای هرودوت
مورّخ مذکور گوید (کتاب چهارم، بند ۸۳-۱۲۴) «وقتی که داریوش در تهیهٔ سفر جنگی به مملکت سکاها بود، باطراف مأمور فرستاده پیاده و سوار میخواست و در بوسفور تراکیهپل میساختند، آرتابان (اردوان) پسر هیستاسپ و برادر داریوش به او گفت، به مملکت سکاها مرو، چه آنها فقیراند، ولی داریوش حرف او را نشنید و، همینکه تدارکات او تکمیل شد، از شوش حرکت کرد. در این احوال یک نفر پارسی اییباز نام از داریوش خواستار شد، که یکی از سه پسر او را با خود نبرد، زیرا پارسی مزبور این پسر را خیلی دوست میداشت. داریوش در جواب گفت، خواهش تو چیز زیادی نیست و هر سه پسرت خواهند ماند. اییباز مشعوف شد، چه پنداشت، که داریوش هر سه پسر او را از خدمت نظامی معاف داشته، ولی بزودی دریافت، که اشتباه کرده و مقصود داریوش این بوده، که جسد آنها بماند، زیرا بر اثر حکم داریوش، هر سه پسر اییباز را اعدام کردند.
داریوش از شوش حرکت کرده به کالسدون، که در کنار بوسفور واقع است، رسید. در اینجا برای عبور از بوسفور پلی ساخته بودند و داریوش به کشتی نشسته نزد مردم کیانی، که بقول یونانیها وقتی مساکن معینی نداشتند، رفت و از دماغهٔ آن، دریای پنت را تماشا کرد. این دریا واقعاً قشنگ است و از دریاهای دیگر ممتاز. طول آن ۱۱۱۰۰ و عرض آن در عریضترین محل ۳۰۰۰ استاد است ولی معبر آن چهار استاد میباشد (استاد یونانی ۱۸۵ مطر بود). این معبر مصبّ دریا یا بوغازی است، که معروف به بوسفور میباشد. در جائی، که پل را ساخته بودند، طول بوسفور ۱۲۰ استاد است. بوسفور تا پروپونتید امتداد دارد و پروپونتید، که عرض آن پانصد و طول آن ۱۴۰۰ استاد است، به هلّسپونت اتصال مییابد. عرض این آخری هفت و طولش چهارصد استاد است. هلّسپونت به دریائی اتصال مییابد، که نام آن اژه است». در اینجا هرودوت شرح میدهد، که چگونه این دریاها و بوغازها را اندازه گرفته و بعد گوید (کتاب ۴، بند ۸۷):
داریوش، پس از اینکه دریا را تماشا کرد، بسر پل برگشت. آن را ماندروکلنامی از اهل سامس ساخته بود. بعد بوسفور را هم تماشا و سپس امر کرد، دو ستون از مرمر سفید در ساحل آن نصب کنند و بر آنها اسامی تمام مردمان تابع را، که در قشون او بودند، بزبان آسوری و یونانی بنویسند. در این سفر جنگی عدّهای از مردمان تابع با او بودند و قشون او بیبحریه به هفتصد هزار نفر و عدّهٔ کشتیها به ششصد فروند بالغ بود. بعدها اهالی بیزانس این ستونها را بشهر خود برده از آن قربانگاهی برای دو خدای خود ساختند و مرمری را، که بر آن خطوطی بزبان آسوری نوشته بودند، در نزدیکی معبد دیونیس در بیزانس انداختند. آن قسمت بوسفور، که سواحلش بحکم داریوش باهم اتصال یافته بود، در وسط بیزانس و معبدی است، که در مدخل بوسفور واقع شده. داریوش را پل پسند آمد و به سازندهٔ آن هدایای زیاد داده از هر چیز ده عدد بخشید. قسمتی را از هدایای مزبور ماندروکل خرج یک پردهٔ نقاشی کرد، که تمام پل را نشان میداد و مینمود، که داریوش بر تخت بلندی نشسته و قشون او از پل عبور میکند. این پرده را او بمعبد هرا داد و آن کتیبهای داشت بدین مضمون: «پس از اتصال بوسفور، که ماهیهای زیاد دارد، ماندروکل این را به هرا به یادگار پل تقدیم کرد. او در ازای این کار تاج افتخار بر سر نهاد و نام اهالی سامس را بلند داشت، چه کار او پسند داریوش شاه شد». چنین بود آثاری، که سازندهٔ پل از خود گذاشت و داریوش پس از دادن هدایا به ماندروکل از پل به اروپا گذشت.
قبل از آن به ینیانها امر کرد، به کشتیها نشسته و دریای سیاه را گرفته بالا بروند، تا به ایستر برسند و در آنجا منتظر او باشند، تا بعد پلی روی رود مزبور بنا کنند. بحریه مرکب بود از ینیانها و االیانها و اهالی هلّسپونت. این کشتیها از مردم کیانی گذشته به ایستر رسید و داخل رود مزبور گردیده به مسافت دو روز راه از دریا دور شد. در جائی، که رود به شعبههائی تقسیم میشود، یونانیها پلی ساختند. اما داریوش پس از عبور از بوسفور به تراکیه داخل شده و از اینجا به سرچشمههای رود تآر رسیده در این محل برای مدّت سه روز اردو زد. بقول مردم حولوحوش آب این چشمهها خواصّ طبی دارد و بر ضدّ خارش بدن انسان و اسب استعمال میشود. عدّهٔ چشمهها ۳۱ است و همه از یک سنگ بیرون میآیند. در اینجا داریوش اردو زده در میان فراوانی استراحت کرد. بعد فرمود در این محل ستونی برپاکنند و این کتیبه را بنویسند: «از تمام رودها، آب سرچشمههای تآر گواراتر و سالمتر است. نامیترین کس، داریوش پسر هیستاسپ، شاه پارسیها و تمام قارّه، با قشون خود به کنار این چشمهها آمد». بعد داریوش حرکت کرده برود دیگر موسوم به آرتسک، که از اراضی (اودریس) ها جاری است، رسید.
در اینجا محلی را به قشون خود نشان داده امر کرد، هریک از سپاهیان، که از آن محل میگذرند، سنگی بگذارند. سپاهیان چنین کردند و، وقتی که داریوش حرکت کرد، تلهای بزرگی از سنگ بر جا ماند. قبل از اینکه داریوش به ایستر برسد، گتها را به اطاعت درآورد. اینها مردمی هستند، که به جاویدان بودن روح اعتقاد دارند. تراکیهای سالمیدس و آنهائی که بالاتر از دو شنر آپپلنی و مسامبریسکنی دارند و موسوماند به مردم کیرمیان و نیپسی خودشان مطیع شدند، امّا گتها و نیز از تراکیها آنان، که رشیدتر و درستتر بودند، جنگ کردند، ولی زود شکست خورده سر اطاعت پیش آوردند. اعتقاد گتها به جاویدان بودن روح چنین است، که میگویند انسان با مرگ نمیمیرد، بلکه بسوی خدائی، که سالموکسس نام دارد، میرود. بنابراین عقیده در هر پنج سال شخصی را از میان خود به قرعه انتخاب کرده نزد، او میفرستند و رسول مأمور است چیزی را، که گتها خیلی لازم دارند، از خدا بخواهد. فرستادن رسول نزد سالموکسس چنین بعمل میآید:
عدّهای از گتها صف کشیده با نیزهها میایستند. عدّهٔ دیگر از دو طرف دستها و پایهای رسول را گرفته به هوا میاندازند، بهطوریکه او روی نیزه بیفتد.
اگر رسول مرد، مرگ او دلالت میکند، که خدا نسبت به گتها نظر مرحمت دارد و هرگاه نمرد، میگویند، که رسول شخصی است فاسد و دیگری را انتخاب میکنند. اینها عادت دیگری نیز دارند، که چنین است. در حین رعد و برق تیرهائی به آسمان انداخته، خدا را تهدید میکنند. گتها خدائی را بجز خدای خود نمیپرستند. بعد هرودوت شرحی در باب سالموکسس میگوید و خلاصهاش این است، که شخصی چنین نامی داشته و بنده بوده، بعد، چنانکه گویند، او فیثاغورس حکیم را دیده و عقیدهٔ او را، پس از مراجعت به تراکیه، در میان گتها منتشر کرده و درگذشته. در خاتمه مورّخ مذکور چنین اظهار عقیده میکند: «من این گفتهها را باور ندارم، زیرا شخص مزبور خیلی پیش از فیثاغورس میزیسته».
سپس هرودوت حکایت خود را دنبال کرده گوید (همانجا، بند ۹۷): گتها، که چنین معتقداتی داشتند، تابع پارسیها شده سپاه داریوش را پیروی کردند.
داریوش به ایستر رسیده از آن عبور کرد و به ینیانها گفت، پل را خراب کرده با سپاه بحری دنبال من بیائید. وقتی که میخواستند پل را خراب کنند، کاسپسر ارکساندر به داریوش چنین گفت: «شاها، تو میخواهی داخل مملکتی شوی، که در آن نه زراعتی خواهی یافت و نه شهری. پس بگذار این پل باقی بماند و محافظین آن را از کسانی قرار داده، که آن را ساختهاند. اگر به سکاها (۱۳) - روپوش دیوارهای طالارها (نقاشی شیپیه) رسیده با بهرهمندی کار را انجام دادیم، راه مراجعت خواهیم داشت و اگر نتوانستیم به آنها برسیم، لااقل راه بازگشت تأمین شده است. من از آن نمیترسم، که سکاها بما شکست دهند، بیم آن دارم، که آنها را نیابیم و راه را گم کرده دوچار بلیّاتی بزرگ شویم. این پیشنهاد من نه برای فائدهٔ شخصی است و نه برای اینکه اینجا بمانم، بلکه بنظر من صلاح شاه است». داریوش را این سخن بسیار خوش آمد و در جواب گفت: «ای لسبسی مهربان، (این شخص از جزیرهٔ لسبس بوده) وقتی که من سالما برگشتم، البته تو نزد من آی، تا پاداشی به تو در ازای پیشنهاد خوبی، که کردی بدهم». بعد داریوش یک تسمهٔ چرمی برداشته شصت گره آن زد و جبابرهٔ ینیانی را خواسته به آنها چنین گفت: «ینیانها، آنچه سابقاً راجع به پل گفته بودم، نسخ میکنم. این تسمه را بگیرید و از روزی، که من داخل سکائیّه میشوم، روزی یک گره باز کنید. اگر پس از انقضای این مدّت من برنگشتم، پل را خراب کرده به اوطان خود برگردید، ولی تا آن زمان سعی و کوشش کنید، که پل سالم بماند» داریوش این بگفت و در حال حرکت کرد.
در جلو سکائیه تراکیه است، که امتدادش تا دریا است. سکائیه از خلیجی شروع میشود، که تراکیه تشکیل کرده. در اینجا رود ایستر داخل سکائیه گردیده، بعد بطرف مشرق برگشته رو بمصبّ میرود. این قسمت، که از ایستر شروع میشود، سکائیهٔ قدیم است (از این عبارت معلوم است، که اینطرف رود ایستر نیز اراضی سکنشین بوده) در اینجا هرودوت شرحی راجع به سکائیه نوشته (همانجا، بند ۹۹-۱۰۱) که بعضاً بالاتر ذکر شده و ماحصلش این است: سکائیه از رود ایستر یا دانوب تا مملکت تاورها (قریم امروزی) امتداد مییابد و از بوسفور کیمّری (بوغاز کرچ) و دریاچه ماتید (آزوو امروز) تا رود تانائیس (دن کنونی) باز اراضی سکائی است. سکائیه مملکت چهارگوشی تشکیل میکند، که اضلاعش تقریباً مساوی است. از ایستر تا بریستن یعنی از دانوب تا دنیپر ده روز راه است، از این رود تا دریاچهٔ ماتید همان قدر مسافت و از دریا تا مردم ملانخلن، که بالاتر از سکاها سکنی دارند بیست روز راه. یک روز راه را هرودوت دویست استاد میداند، که بمقیاس امروز تقریباً سی و هفت کیلومطر یا شش فرسخ میشود.
عرض سکائیه چهار هزار استاد و طول دو ضلعی، که از کنار دریا بدرون قارّه میرود، نیز همان قدر است. بنا به گفتهٔ هرودوت وسعت سکائیه اروپائی تقریباً معادل ۱۳۰ فرسخ در ۱۳۰ فرسخ بوده.
بعد مورّخ مذکور گوید (همانجا، بند ۱۰۲): سکاها در مجلس مشورت باین عقیده شدند، که با قشون عظیم داریوش جنگ کردن نتوانند و بر اثر این عقیده رسولانی نزد پادشاهان همجوار فرستادند. پادشاهان مزبور هم، پس از شنیدن خبر ورود داریوش به مملکت سکائیه، درصدد اجتماع و مشورت برآمدند. اینها پادشاهان تاورها، آگاتیرسها، نورها، آندروفاژها (یا آدمخوارها)، ملانخلنها، گلنها، بودینها، ساوروماتها (یا سارماتها) بودند. بعد هرودوت اخلاق و عادات هریک از اقوام مذکوره را شرح میدهد (کتاب ۴، بند ۱۰۳): «عادات تاورها چنین است: ربّةالنوعی را میپرستند که به عقیدهٔ آنها لمس نشده و او را ایفیژنیدختر آگاممنن میدانند و هر یونانی را، که در دریا اسیر کنند، یا کشتی او بشکند و خود او بساحل افتد، برای این ربة النوع قربان میکنند، بدین ترتیب، که چماقی بسر او میکوبند و بعد سر او را از بدن جدا کرده و جسدش را از کوه به زیر افکنده سرش را بنوک میخ چوبین میزنند. هر دشمن، که بچنگ آنها افتد، سرش را ریزریز میکنند، بعد هریک از آنها قطعهای را به خانهٔ خود برده به دودکش بخاری خانهاش نصب میکند و عقیده دارد، که این قطعه در هوا خانه را محفوظ میدارد. گذران تاورها از غارت و جنگ است. آگاتیرسها بعکس اخلاق ملایمی دارند و با کمال میل زینتهائی از طلا استعمال میکنند. زن در نزد آنها اشتراکی است، چه عقیده دارند، که بدین ترتیب همه باهم برادر و خویش میشوند و بغض و حسد از میان آنها برمیخیزد. در سائر چیزها مانند اهالی تراکیهاند. نورها در اخلاق مانند سکاها هستند.
یک نسل قبل از سفر جنگی داریوش مارهای زیاد پدید آمده آنها را مستأصل کرد، چنانکه مجبور شدند جلای وطن کرده به مملکت بودینها روند.
گویند، که در میان این مردم سحره زیاد است. سکاها و نیز یونانیهائی، که در سکائیه بودهاند، حکایت کنند، که سالی یک دفعه هریک از نورها برای چند روز گرگ میشود و بعد باز بصورت آدمی برمیگردد. من این گفتهها را باور ندارم، ولی چنین میگویند و سوگند به صحت آن یاد میکنند. اخلاق آندروفاژها از اخلاق تمام مردمان وحشیانهتر است: نه راستی میفهمند و نه قانونی دارند. این مردم بدوی لباس سکائی میپوشند، ولی به زبانی مخصوص حرف میزنند. از مردمان این صفحات اینها یگانه مردمی هستند، که گوشت انسان در غذا استعمال میکنند. ملانخلنها لباس سیاه در بر میکنند. بهمین جهت آنها را چنین نامیدهاند (در زبان یونانی این کلمه بمعنی سیاهپوش است. م.). بودینها مردمی پرجمعیتاند. چشمانشان برنگ آبی آسمانی است و موهایشان زرد. یک شهر چوبین در مملکت آنها است، که نامش گلن است. هریک از اضلاع دیوار شهر بهاندازه سی استاد (تقریبا یک فرسخ) است.
دیوارهای شهر بلند است و تماماً از چوب ساخته شده. خانهها و معابد را هم از چوب ساختهاند. در آنجا امکنهٔ مقدسهٔ آلهه یونانی با بتها و محرابها و معابد وجود دارد و در هر دو سال جشنی برای دیونیس با مستی و عربدهها میگیرند. اهالی اصلی گلن یونانیهائی بودهاند، که از شهرهای تجارتی بدانجا رفتهاند. بعض بودینها بزبان سکائی و برخی به یونانی حرف میزنند، ولی شهر گلن بزبان مخصوصی تکلم میکند. بودینها مردم بدوی و گلنیها فلاحتی میباشند. مملکت بودینها جنگلی است و در بزرگترین جنگل آنها دریاچهایست، که در میان باتلاقها واقع است. راجع به سارماتها هرودوت داستانی، که شنیده، بیان میکند و مضمونش این است: یونانیها با آمازونها (یعنی با زنان سکائی، که مانند مردان به شکار و جنگ میرفتند و پستان راست را میبریدند تا بهتر تیر اندازند) جنگ کرده غالب شدند. بعد این آمازونها به مملکت سکاها درآمدند و پس از یکی دو جنگ سکاها فهمیدند، که اینها زنند و با آنها ارتباط یافتند. بعد چون آمازونها اخلاق زنان سکائی را نمیپسندیدند، یعنی از خانهنشینی بیزار بوده میل به جنگ و شکار داشتند، شوهرایشان را تحریک کردند، که از دریای آزوو گذشته به ماوراء آن مهاجرت کند. آنها چنین کردند و مردم سارمات بوجود آمد. حالا هم زنان سارماتها بیشوهرانشان به جنگ و شکار میروند. سارماتها بزبان سکائی حرف میزنند، ولی به لهجهای، که از زمان قدیم خراب شده، چه زنهای آمازونی نتوانستهاند زبان سکائی را کاملاً فراگیرند. راجع بزواج رسم آنها چنین است: دختری تا دشمنی نکشد شوهر نکند.
بعض دخترها پیر میشوند و شوهر نمیکنند، چه حاضر نیستند چنین کاری کنند. این است گفتههای هرودوت راجع به سکنهٔ سکائیه. بعد مورّخ مذکور حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب ۴، بند ۱۱۸): در حالی، که پادشاهان در محلی اجتماع کرده بودند، فرستادهگان مردمان سکائی رسیده گفتند، که شاه پارسیها تمام آسیا را مسخر کرد و پلی در بوغاز بوسفور ساخته به قارّهٔ اروپا قدم نهاد. در اینجا اهالی تراکیه را مطیع و پلی در ایستر بنا کرد، با این نیت که صفحات اینطرف رود مزبور را هم تسخیر کند. از ما جدا نشوید، تا متفقا با دشمن بجنگیم. اگر چنین نکنید، ما باید جلای وطن کنیم یا مطیع شویم، زیرا اکر شما کمک نکنید، از ما چه کاری ساخته است. اگر خودتان را کنار گیرید، وضع شما بهتر از وضع ما نخواهد بود. شاه پارس قصد شما را هم خواهد کرد، چنانکه قصد ما را کرده. دلیل مهمّ این نظر آنکه، اگر شاه پارس میخواست (۱۴) - آسمانه (سرادق) شاهی (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۵۴) ما را از جهت تجاوزات سابق مجازات کند، اعلان میکرد، که با مردم دیگر کار ندارد، و حال آنکه از زمانی که داخل قارّهٔ ما (یعنی اروپا) شده، فوراً به مطیع کردن مردمانی، که در سر راه او واقع شدهاند، پرداخته و تمام اهالی تراکیه و مردم همجوار ما، گتها را، به اطاعت درآورده.
پادشاهان مشورت کردند و اختلاف در آرائشان حاصل شد. پادشاهان بودینها، گلنها و سارماتها برای همراهی حاضر شدند، ولی پادشاهان آگاتیرسها، نورها، آندروفاژها، ملانخلنها و تاورها گفتند: اگر شما اوّل مبادرت به جنگ با پارسیها نکرده بودید، ما خواهش شما را میپذیرفتیم، ولی شما، بیاینکه ما را مطلع داشته باشید، به مملکت آنها حمله برده در آنجا، تا زمانی که ارادهٔ خدایان بود، حکومت کردید و بعد به ارادهٔ آنان رانده شدید، ولی ما هیچگاه پارسیها را آزار نکردهایم و حالا هم جنگی با آنها نداریم. اگر پارسیها به مملکت ما بیایند، ما هم راحت نخواهیم نشست، ولی عجالة ما ساکت مانده ناظر خواهیم بود. گمان میکنیم، که طرف پارسیها شما هستید، نه ما (همانجا، بند ۱۱۹).
سکاها پس از این جواب مصمم شدند، که داخل جنگ نشده با حشم خود عقب نشینند، چاههای عرض راه و چشمهها را کور و آنچه روئیدنی است نابود کنند.
به یکی از دستهها، که ریاست آن با سکوپاسیس پادشاه بود، سارماتها هم ملحق شدند و قرار شد، که اگر شاه پارس برود تانائیس (دن کنونی) حمله و بطول دریاچه ماتید حرکت کند آنها فرار کنند و اگر عقب نشیند پیش بروند. آنهائی که چنین تصمیم کردند، قسمتی از اهالی سکائیه محسوب میشدند، از دو قسمت دیگر سکاهای پادشاهی بزرگترین در تحت ریاست ایدان تیرس و کوچکترین در تحت فرماندهی تاگساکیس باهم اتصال یافتند و با گلنها و بودینها متحد شده قرار دادند، که در جلو لشکر پارس موافق این نقشه حرکت کنند: اولاً داخل ممالکی شوند، که از دخول به جنگ خودداری کردهاند، با این مقصود، که آنها را مجبور کنند، داخل جنگ گردند و، اگر طوعا نمیخواهند با پارسیها بجنگند، کرها وارد جنگ شوند. ثانیاً اگر در مجلس مشورت قرار دادند، بممالک خود برگردند، به متصرّفات خود برگردند.
پس از این تصمیم سکاها باستقبال قشون داریوش شتافته بهترین سوارهای خود را برای این مقصود فرستادند، و عرابههایشان را با زنان و اطفال و تمام حشم بطرف شمال حرکت داده با خود فقط آنقدر حشم نگاه داشتند، که برای قوت روزانه لازم داشتند (همانجا، بند ۱۲۱). سوارهای سکائی در جائی، که سه روز راه تا ایستر (دانوب کنونی) بود حمله به قشون داریوش کردند. این دسته به مسافت یک روز راه از لشکر داریوش اردو زده آنچه روئیدنی در پیش داشت معدوم کرد. در این حال پارسیها چون سوارهای سکائی را دیدند، حمله کردند و سکاها عقب نشستند. پارسیها یک قسمت از سه قسمت مذکور را تعقیب و بطرف رود تانائیس حرکت کردند. وقتی که سکاها از این رود گذشتند، پارسیها نیز از آن عبور کرده پیش رفتند، تا به مملکت سارماتها و بودینها رسیدند. در تمامی این خطّ پارسیها چیزی نیافتند، که معدوم کنند، چه سکاها قبلاً نابود کرده بودند، ولی وقتی، که به اراضی بودینها رسیدند، یک قلعهٔ چوبین در آنجا یافته آن را آتش زدند. بعد پارسیها باز سکاها را تعقیب کرده و از اراضی بودینها گذشته داخل بیابانهای خالی از سکنه شدند. این صفحهٔ خالی به مسافت هفت روز راه امتداد دارد، بالاتر از این صفحه تیس ساگتها سکنی دارند و در زمین اینها چهار رود شروع میشود: لیک، اآر، تانائیس، سیرگیس (سوّمی دن است و چهارمی دنتس امروزی اوّلی و دوّمی را نتوانستهاند درست تطبیق کنند م.) وقتی که داریوش وارد صفحات خالی از سکنه گردید، توقف کرد و در کنار رود اآر اردو زد. بعد هشت دیوار عظیم، که مسافت هریک از دیگری قریب به شصت استاد بود (تقریبا یازده کیلومطر) بساخت.
خرابههای این دیوارها در زمان من باقی است (کتاب ۴، بند ۱۲۴). در این وقت، که داریوش مشغول ساختن این دیوارها بود، سکاهائی که تعقیب میشدند، از بالا دور زده به سکائیه برگشتند. بدین ترتیب آنها از نظر دشمن نابود شدند و دیگر کسی آنها را ندید. در این احوال داریوش دیوارها را نیمه تمام گذاشته بطرف غرب رفت، چه پنداشت، که سکاها بطرف غرب فرار میکنند. با حرکت سریع داریوش مجدداً به سکائیه رسید و بدو قسمت دیگر از قشون سکائی برخورده آنها را تعقیب کرد و سکاها به مسافت یک روز راه عقب نشسته به صفحاتی، که داخل جنگ نشده بودند، رفتند. توضیح آنکه در ابتداء داخل مملکت ملانخلنها شده آن را غارت کردند. پارسیها هم بعد از سکاها داخل شده به غارت پرداختند. بعد سکاها داخل خاک آندروفاژها شده آن را هم غارت کردند و به خاک نورها رفتند. سپس بطرف آگاتیرسها شتافتند. اینها رسولانی نزد سکاها فرستاده تهدید کردند، که اگر از حدود آنها بگذرند جنگ خواهند کرد و قشونی به سرحد فرستادند، امّا ملانخلنها، آندروفاژها و نورها، وقتی، که سکاها و پارسیها داخل خاک آنها شدند، تهدید سابق خود را فراموش کرده رو به هزیمت نهادند (تهدید این بود، که اگر پارسیها قصد ما را داشته باشند، داخل جنگ خواهیم شد) ولی آگاتیرسها برای جنگ حاضر شدند و بر اثر آن سکاها داخل خاک آنها نشده به مملکت خودشان گریختند و پارسیها از پی آنها تاختند. چون عقبنشینی سکاها و تعقیب پارسیها نهایت نداشت، داریوش سواری نزد ایدان تیرس پادشاه سکائی فرستاد، تا این پیغام را برساند: «چرا تو فرار میکنی، و حال آنکه میتوانی یکی از دو شق را اختیار کنی.
اگر پنداری، که میتوانی در مقابل لشکر من پافشاری، بایست، سرگردان مباش و جنگ کن. هرگاه خودت را ضعیفتر از آن میدانی، بازبایست و برای مذاکرات نزد آقایت با آبوخاک بیا» (آبوخاک، بقول هرودوت، علامت اطاعت بود). در جواب این پیغام پادشاه مزبور گفت:
«ای پارسی، من هیچگاه از ترس فرار نکردهام و حالا هم فرار من از ترس نیست.
کاری که حالا میکنم، با کار زمان صلح تفاوتی ندارد. امّا چرا عجله نمیکنم با تو در جنگ شوم؟ جهت این است، که در مملکت ما نه شهرهائی هست، نه زمینهای زراعتی و نه باغاتی. بنابراین، چون ترس از غارت و خرابی نداریم، عجله هم به جنگ کردن نداریم. اگر میخواهید جنگ را تسریع کنید، مقبرهٔ نیاگان ما را بیابید و بخواهید، که آن را برافکنید. آنگاه خواهید دید، که ما جنگ میکنیم یا نه.
زودتر از آن جنگ نخواهیم کرد، چه برای ما جنگ فائده ندارد. صاحبان من، زوس است، که جدّ من میباشد و هیستیا، که ملکهٔ سکائیه است، بجای آبوخاک برای تو هدایائی خواهیم فرستاد، که شایان تو باشد. امّا از این بابت، که تو خود را آقای من میخوانی، تفریغ حساب خواهیم کرد (همانجا، بند ۱۲۷)». چنین بود جوابی، که دادند و پادشاهان سکائی در غضب شدند، از اینکه میخواهند آنها را برده کنند (مقصود هرودوت از برده مطیع است) و قسمتی را، که فرمانده آن سکوپاسیس بود، نزد ینیانهائی، که پل را حفظ میکردند، فرستادند، تا با آنها داخل مذاکرات شوند. قسمتهای دیگر تصمیم کردند، بر اینکه دیگر عقب ننشینند و هر زمان، که پارسیها درصدد جمعآوری آذوقه برمیآیند، حمله کنند. سوارهای سکائی بر سواره نظام پارسی برتری داشتند و آنها را هزیمت میدادند، ولی همینکه به پیاده نظام پارس میرسیدند، فرار میکردند. شبها هم سکاها حمله میکردند.
خیلی غریب بنظر خواهد آمد، اگر بگوئیم، که صدای خرها و منظرهٔ قاطرها کمکی برای پارسیها بود، چه در مملکت سکاها خر و قاطر بواسطه سرمای فوقالعاده وجود ندارند و اسبهای سکائی از صدای خر و منظرهٔ قاطر رم کرده فرار میکردند، ولی باید گفت، که کمک این حیوانات برای مدت کمی بود. سکاها برای اینکه پارسیها را بیشتر در سکائیه نگاه دارند و آذوقهٔ آنها تمام شود، گاهی به حیلههائی متوسّل میشدند و حشم خود را در جائی گذارده بجای دیگر میرفتند و پارسیها حشم را به غنیمت برده شاد میگشتند. بالاخره داریوش در موقع مشکلی واقع شد، چه آذوقه کم آمد. پادشاهان سکائی این نکته را دریافتند و برای داریوش هدایائی فرستادند، که عبارت بود از یک پرنده، یک موش، یک وزغ و پنج تیر. پارسیها معنی این هدایا را پرسیدند و رسولان جواب دادند، که ما فقط مأموریم، هدایا را داده برگردیم. اگر شما زیرکید، خودتان معنی این هدایا را دریابید. پارسیها پس از آن شور کردند. داریوش را عقیده این بود، که سکاها با آبوخاک تسلیم میشوند، چه موش در خاک زندگانی کند و وزغ در آب. پرنده به اسب از همه چیز شبیهتر است و پنج تیر علامت این است، که سکاها شجاعت خودشان را هم تسلیم میکنند، ولی گبریاس تعبیر دیگری کرد و گفت سکاها میخواهند بگویند:
«پارسیها، اگر نتوانید چون پرنده بپرید، مانند موش به زمین روید و مثل وزغ در دریاچهها بجهید، به خانههای خودتان دیگر برنخواهیدگشت، و از تیرهای ما خلاصی نخواهید داشت». در این احوال قسمتی از سکاها، که مأمور حفظ دریاچهٔ ماتید بودند و بعد مأموریّت داشتند با ینیانها، یعنی حافظین پل، داخل مذاکرات شوند، به پل رسیده چنین گفتند: «ینیانها، اگر حاضرید حرف ما را گوش کنید، ما آزادی برای شما آوردهایم. داریوش بشما امر کرده پل را در مدّت دو ماه حفظ کنید و، اگر او در این مدّت برنگشت. به خانههای خودتان برگردید.
اگر اکنون چنین کنید، نه پیش او مقصر خواهید بود و نه پیش ما. در اینجا مدّت معین را بمانید و بعد بوطن خود برگردید». ینیانها وعده کردند، که چنین کنند و سکاها فوراً برگشتند. از طرف دیگر سکاهائی، که در مملکت خودشان مانده بودند، پس از فرستادن هدایا پیاده و سوارهای خود را برای جنگ با داریوش حاضر کردند. در این احوال از میان صفوف آنها خرگوشی دوید و سکاها کار جنگ را گذاشته از عقب او دویدند. همهمه و غوغا توجّه داریوش را جلب کرد و پس از اینکه جهت را فهمید، روی به مصاحبین خود کرده چنین گفت «این مردم به ما با نظر بیاهمیتی مینگرند و اکنون برای من روشن شد، که تعبیر گبریاس صحیح است. بنابراین باید خوب فکر کرد، که راه بازگشت خود را چگونه تأمین کنیم». گبریاس در این موقع چنین گفت: «شاها، فقر این مردم را من سابقاً هم شنیده بودم و حالا من در این باب یقین حاصل کردم، چه میبینم، که ما را استهزاء میکنند. بنابراین تصوّر میکنم، که چنین کنیم: همینکه شب در رسید آتشها را روشن کرده و آن قسمت لشکر را، که کمتر از همه میتواند تحمل سختیها را کنند، در محل گذارده تمام خرها را ببندیم و زود حرکت کرده به ایستر برسیم، قبل از اینکه سکاها برای خراب کردن پل باین رود رسیده و ینیانها مبادرت به کاری کرده باشند، که فنای ما در آن است». داریوش، همینکه شب در رسید، موافق این عقیده رفتار کرده ضعفا را از جهت ضعف آنها در محل گذاشت، یعنی به فنای حتمی سوق داد و، بعد از روشن کردن آتشها، حرکت کرد.
(۱۵) - تختجمشید، جدال شاه با حیوان افسانهای، حجّاری برجستهٔ قصر نمرهٔ ۸ (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۵۲) روز دیگر ایرانیهای ضعیف چون دیدند، که آنها را به خودشان واگذاردهاند، دستهای خود را بطرف سکاها دراز کرده امان خواستند و سکاها از قضیه آگاه شده بتعقیب قشون داریوش پرداختند، ولی، چون بهتر از پارسیها راهها را میشناختند، از راه نزدیک حرکت کردند و، بیاینکه به پارسیها برخورند، زودتر از آنها به ایستر رسیدند. پس از آن به ینیانها چنین گفتند: «دو ماه مدّتی، که برای شما معین شده بود، سرآمده. حالا پل را خراب کرده بوطن خودتان برگردید و از آزادی خود برخوردار گشته خدایان سکائی را شکر کنید. آنکس، که آقای شما بود، حالا دیگر از دست ما جان بدر نبرد. ینیانها مجلسی برای مشورت آراستند. میلتیاد رئیس دستهٔ خرسونس که در هلّسپونت واقع است، عقیده داشت، موافق نظر سکاها رفتار شود. در ابتداء ینیانها این عقیده را پسندیدند، ولیهیستیه، که یکی از جبابره بود، گفت: ما اگر حالا هرکدام امیر شهری هستیم از پرتو داریوش است، و الاّ در هر قسمتی از یونان حکومت ملی را بر حکومت یک نفر ترجیح میدهند. بنابراین، اگر داریوش مضمحل شود، بر ضرر ما خواهد بود این نطق باعث شد، که حضار از عقیدهٔ اوّلی برگشته با هیستیه همراه شدند.
شش نفر از جبابرهٔ هلّسپونت و چهار نفر از جبابرهٔ ینیانی و یک نفر از جبابرهٔ االیانی، که در اینجا بودند رأی دادند، که بمانند و پل را خراب نکنند، ولی باین شرط: قسمتی را از پل، که بساحل سکائی اتصال دارد، تا یک تیررس با دو مقصود خراب کنند. اوّلا تا سکاها ببینند، که یونانیها موافق میل آنها رفتار کردهاند و به قوّهٔ جبریّه متوسّل نشوند و دیگر آنکه به این طرف ایستر تجاوز نکنند.
پس از آن هیستیه به سکاها جواب داد، ما چنان کنیم، که شما خواهید و خودتان میبینید، که یک قسمت پل خراب شده است. حالا شما زود برگردید و پارسیها را معدوم کرده انتقام خود و ما را از آنها بکشید. سکاها حرفهای هیستیه را باور کرده بقصد حمله به پارسیها شتافتند، ولی آنها را نیافتند، چه قشون پارس راهی را اختیار کرده بود، که سکاها مراتع آن را خراب کرده بودند و سکاها از راهی حرکت میکردند، که مرتع داشت. پارسیها این راه را از این جهت اختیار کرده بودند، که آثاری از زمان آمدنشان به سکائیه در آنجاها باقی بود و سکاها براه دیگر بدین سبب افتادند، که تصوّر میکردند، برای مراتع این راه را پارسیها ترجیح خواهند داد. همینکه پارسیها به ایستر رسیده پل را از طرف ساحل خراب شده دیدند، متوحش گشتند، چه تصوّر کردند، که ینیانها رفتهاند. در لشکر داریوش یک نفر مصری بود، که آواز رسا داشت. بحکم داریوش او به کنار ایستر رفته هیستیه جبار میلت را صدا کرد و او در حال جواب داده، کشتیها را برای عبور داریوش و قشون او حاضر کرد و پل را بساحل رود اتصال داد. بدین ترتیب قشون پارسی نجات یافت. از طرف دیگر سکاها در جستجوی پارسیها بودند، ولی آنها را نیافتند و بعد، که از قضیه مطلع شدند، این عقیده را راجع به ینیانها حاصل کردند: «ینیانها، اگر آزاد باشند، ترسوهای پستی هستند و، اگر بنظر بندگان به آنها بنگریم، خائنترین مردماند و خواهند، که همیشه بنده بمانند». از تراکیه داریوش به سستس، که در خرسونس است، درآمد و از آنجا به آسیا عبور کرده مگابیز را با هشتاد هزار نفر سپاهی در اروپا گذاشت. راجع باین مگابیز چنین گویند:
روزی، که داریوش میخواست انار بخورد، اناری پاره کرد و برادر او آرتابان (اردوان) گفت: «شاها، چه میخواستی به عدّه دانههای این انار داشته باشی؟» داریوش جواب داد: «باین عدّه مگابیز» این مگابیز از خود یادگاری با این سخن در هلّسپونت گذارده: روزی در بیزانس به او گفتند، که اهالی کالسدون (قاضی کوی کنونی) این زمینها را هفده سال قبل از بیزانسیها متصرف بودند، او در جواب گفت: «یقینا اهالی کالسدون در این مدّت کور بودهاند، که چنین اراضی را اشغال کردهاند و الاّ اراضی بهتری را متصرف شده بودند». مگابیز با لشکر خود مشغول مطیع کردن سکنهای، که بر ضد پارسیها بودند، گردید و تا ولایت ونتها، که در ساحل آدریاتیک است، پیشرفت. تمام طوائف تراکیه و مقدونی مطیع گشتند و فقط پرنتیها مقاومت کردند، ولی بالاخره آنها هم مطیع شدند (کتاب ۴، بند ۱۲۸-۱۴۴). بعد هرودوت گوید، وقتی که مگابیز باین کارها مشغول بود، سفر جنگی بزرگی به لیبیا پیش آمد. مورّخ مذکور در اینجا قضیهای را شرح میدهد، که راجع به آرکزیلاس پادشاه سیرن و آریاند والی ایران در مصر است و ما بالاتر ذکر کردهایم، چه از تلف شدن گاو مقدس مصریها محقق است، که داریوش در ۵۱۷ ق م بمصر رفته، و حال آنکه سفر جنگی داریوش را به مملکت سکاها به ۵۱۴ ق. م معطوف میدارند. پس بترتیب تاریخ قضایای سیرن و برقه، و رفتن داریوش بمصر مقدم است.
رفتن داریوش به سکائیه آیا راست است؟
راجع باین لشکرکشی مفاد نوشتههای هرودوت چنان است، که ذکر شد. گفتههای مورّخ مذکور در جاهای کمی آمیخته به داستانسرائی است، مانند هدایائی، که پادشاهان سکائی، بقول هرودوت، برای داریوش فرستادهاند و تعبیری، که کردهاند و نیز اثری، که دویدن خرگوش از میان صفوف سکائی در داریوش کرده. این قسمتها اهمیتی ندارد، چه در نوشتههای هرودوت این نوع گفتهها زیاد و جهتش این است، که در اطراف وقایع مهم همیشه چنین چیزها گفته شده و مورّخ مذکور آنچه را که شنیده ضبط کرده. مسئلهٔ اساسی این است، که آیا اصل واقعه، یعنی لشکرکشی داریوش به مملکت سکاها، چنانکه هرودوت شرح داده، حقیقت داشته یا نه؟ در این باب از کتب نویسندگان قدیم بجز سترابون دیده نمیشود، که تردیدی در صحت این موضوع اظهار شده باشد، ولی محققین جدید راجع باین مسئله دو نظر متضادّ اتخاذ کردهاند. بعضی مانند مسپرو این واقعهٔ مهم را ذکر کردهاند و برخی، مانند نلدکه، پس از اشاره باین موضوع صراحتاً نوشتهاند، که این حکایت هرودوت افسانه است، زیرا داریوش با لشکری چنین عظیم (۷۰۰٬۰۰۰ نفر) به زحمت میتوانست از رود دنیستر بگذرد، چه رسد به اینکه تا دن رانده و حتی از آن هم گذشته باشد و الا در بیابانهای سکائیه با تمامی قشونش، از جهت بدی راهها و فقدان آذوقه، نیست در بیابانهای سکائیه با تمامی قشونش، از جهت بدی راهها و فقدان آذوقه، نیست و نابود میشد.
در اینکه این کار داریوش، چنانکه هرودوت آن را شرح داده، کاری بوده فوقالعاده و حتی میتوان گفت، که در تاریخ بینظیر است (زیرا نه اسکندر داخل سکائیه شد و نه هیچیک از قیاصرهٔ روم و در عهد متوسط و جدید هم به چنین لشکرکشی و دور شدن از تکیهگاه قشون در بیابانهای لم یزرع برنمیخوریم) با وجود این نمیتوان باور داشت، که نوشتههای هرودوت، با آن شرح و بسط که ذکر شد، تماماً اختراع خود او است، یا مفاد نوشتههای بیاساس نویسندگانی، که قبل از هرودوت بودهاند، و او از کتب آنها استفاده کرده. مرکز ثقل تردیدی، که بعض محققین جدید اظهار میدارند، در اینجا است، که میگویند با قشون هفتصد هزار نفری ممکن نبود داریوش این مسافت را به پیماید. این نظر را نمیتوان صحیح ندانست، ولی آیا باید ارقامی را، که هرودوت ذکر کرده، حتماً صحیح دانست؟ گمان میکنیم جواب منفی است، زیرا ارقام اغراقآمیز در نوشتههای هرودوت و مورّخین دیگر عهد قدیم زیاد است و آنچه راجع بتاریخ قدیم ایران میباشد، مواردش در جای خود کراراً مشاهده خواهد شد. بنابراین ظنّ قوی این است، که هرودوت در اینجا هم مانند موارد جنگهای ایران و یونان در ارقام مبالغه کرده، یعنی قشون داریوش هفتصد هزار نفر نبوده و شاید به هفتاد و هشتاد هزار نفر میرسیده. ثانیاً تمامی این قشون هم سرتاسر سکائیه را نپیموده، زیرا خود هرودوت گوید: فقط قسمتی از قشون پارس سکاها را تعقیب کرده برود تاناایس (دن امروزی) رسید و از آن گذشت. ثالثاً کتزیاس گوید:
قبل از عزیمت به سکائیه، داریوش به آریارمن والی کاپادوکیّه امر کرد، تحقیقاتی در باب سکائیه کند و او یک سفر جنگی مختصر بعرض دریای سیاه با سی کشتی و عدّهٔ کمی از سپاهیان به سکائیه کرده چند نفر اسیر آورد، که در میان آنان مارساگت نامی برادر یکی از رؤساء سکاها بود و او اطلاعات مهمی به داریوش در باب سکائیه داد. بنابراین قبل از عزیمت به سکائیه، داریوش میدانسته، در چه فصل باید داخل این مملکت بشود و در این صورت بهار را نمیگذاشت، تا در تابستان داخل سکائیه گردد. در بهار این صفحات، یا چنانکه اکنون گویند، این ستپها پر از علف است و علف چنان قوّت دارد، که گویند، در بعض جاها سوار در آن دیده نمیشود. اما اینکه سکاها تمامی روئیدنیها را معدوم کرده باشند، باورکردنی نیست، زیرا این کار از قوّهٔ آنان خارج بوده. مملکتی، که بقول هرودوت و موافق اطلاعات جغرافیائی کنونی، وسعتش ۱۳۳ فرسخ در ۱۳۳ فرسخ است، چگونه ممکن بود عاری از علف شود، مگر اینکه زمین را زیر و زبر کرده باشند و این امری بوده محال در مقابل دشمنی نیرومند و مهاجم، که با سرعت پیش میرفته. از اینجا منطقی است استنباط کنیم، که علوفه برای مالهای بنه و حمل آذوقه بقدر کفایت یافت میشد. اما آذوقه را داریوش برای دو ماه با خود برداشته بود و با بودن آسیای صغیر و بنادر شمالی آن و نیز بوسفور و داردانل در اختیار او، تأمین آذوقهٔ قشون امری نبوده، که محال بنظر آید. پس آذوقهٔ یک قسمت قشون داریوش، که اینقدر پیش رفته، ممکن بوده تأمین گردد.
بنا بر آنچه گفته شد این لشکرکشی محال بنظر نمیآید و چون امر دایر است بین اینکه تمامی نوشتههای هرودوت را تکذیب کنیم یا عقیدهمند باشیم، که او در عدّهٔ نفرات لشکر داریوش مبالغه کرده، البته شقّ دوّم طبیعیتر است، زیرا «بیهوده سخن باین درازی» نه طبیعی است و نه معقول.
اما نتیجهٔ این سفر جنگی همان است، که هرودوت نوشته. سکاها از جنک احتراز کرده به داخلهٔ مملکت عقب نشستهاند و بعد، که داریوش دیده، این بیابانها را حدّی نیست و آذوقه هم دارد تمام میشود، تصمیم به مراجعت کرده و البته تلفات لشکر (۱۶) - تختجمشید، خادمان شاهی (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۳۵ مکرّر) داریوش کم نبوده، ولی این شاه درس عبرتی هم به سکاها داده، زیرا از این ببعد از سکاها یا مردمان شمالی، که به ایران و آسیای صغیر تجاوز میکردند، دیگر خبری نیست و اگر تجاوزاتی در دورهٔ اشکانیان یا ساسانیان به ایران میشود، از طرف آسیای وسطی است و آنهم در تحت فشار مردمانی زرد پوست، مانند هونها و یوئهچیها و غیره، که بواسطه ساخته شدن دیوار چین، بطرف مغرب حرکت کردند، چنانکه در جای خود بیاید. در خاتمه لازم است گفته شود، که این لشکرکشی را، اگر چنان بدانیم، که هرودوت شرح داده، در تاریخ نظیر ندارد و هرگاه با بعض محققین جدید هم عقیده شده فرض کنیم، که منتهای خط سیر لشکر ایران تا دنیستر بوده، در تاریخ یکی از کارهائی است، که در دفعهٔ اولی روی داده، زیرا، بقدری که تاریخ یاد دارد، این نخستیندفعهایست، که یک دولت آسیائی به اروپا لشکر برده.
چون ترتیب این تألیف چنان است، که در خاتمهٔ هر لشکرکشی شاهان قدیم ایران به مملکتی، شمهای از اخلاق و عادات مردم آن مملکت از قول مورّخین و نویسندگان قدیم گفته میشود، در اینجا هم شرح ذیل را بر آنچه بالاتر از قول هرودوت ذکر شده میافزائیم.
سکائیّه از نظر دیگران
آنچه تا حال ذکر شد، از نوشتههای هرودوت بود، که مورّخ نیمهٔ قرن پنجم ق. م است و از گفتههای او به خوبی استنباط میشود، که اطلاعات خود را از یونانیهای همجوار سکاها غالباً تحصیل و در بعض گفتههای یونانی هم تردید کرده. از گفتههای او روی هم رفته این نظر حاصل میشود: مردمانی مختلف در دشتهای وسیعی، که از دانوب تا درون آسیای وسطی امتداد مییابد، سکنی داشتند و یونانیها اغلب این مردمان را ندیده، به سرزمین آنها نرفته بودند و منبع اطلاعاتشان نسبت به آنها خود سکاهای همجوار یونانی بودهاند. حدودی را، که هرودوت برای سکائیهٔ اروپائی معین میکند میتوان گفت، که موافق جغرافیای کنونی از رشتههای جنوبی کوههای کارپات شروع میشده، متابعت سواحل شمالی دریای سیاه را میکرده و تا رود دن امتداد مییافته. اگر چنین بوده، باید گفت، که سکائیهٔ هرودوت شامل این قسمتهای اروپای جنوب شرقی میشود: بسارابی، خرسون، اکاترینوسلاو، تورید (قریم) پودولسک، پولتاوا، کییف، چرنیگف، کورسک، ورنژ تا ۵۲ عرض شمالی.
عدّه رودهائی، که هرودوت شمرده، هشت است و بعض این رودها هنوز بطور قطع تطبیق نشدهاند. به هرحال رودهای مزبور از این قرارند: ایستر (دانوب)، تیرا (دنیستر)، هیپانید (بوگ)، بریستن (دنیپر)، پانتیکاپ، هیپاکیر، گرّس، تاناایس.
آخری دن کنونی است. به عقیدهٔ هرودوت از رود دن بطرف مشرق سارماتها سکنی دارند، ولی از قرن دوّم میلادی ببعد جغرافیون بجای سکائیه لفظ سارماتیّه را استعمال میکنند (جغرافیای بطلمیوس) و سکائیه آسیائی معروفتر میگردد. اگرچه هرودوت هم مساکن اصلی سکاها را صفحاتی میداند، که در شمال و شمال و شرق سیحون واقع شدهاند، ولی بطلمیوس بهتر حدود سکائیهٔ آسیائی را معین میکند و گوید، که این مملکت از دریای ماتید (آزوو) ورود (را)، یعنی ادیل تا مغولستان و تبّت و سریک (چین) امتداد یافته و از طرف جنوب با سغد و هند همجوار است.
در باب طرز زندگانی و اخلاق و عادات سکاهای اروپائی شمهای از قول هرودوت ذکر شد. از نوشتههای او چنین استنباط میشود، که مردمان سکائی از حیث تمدن هم مختلف بودهاند. بعضی بدوی هستند و با زنان و اطفالشان روی اسبها و عرابهها از جائی به جائی حرکت میکنند و برخی فلاحتی. از نوشتههای سایر یونانیها کلیة این نظر حاصل میشود، که سکاها مسکرات زیاد صرف میکردند، حتی اگر کسی شراب خالص میخورد میگفتند «باسلوب سکائی» خورده، ولی سترابون این اسناد را تکذیب کرده. در باب خانواده بالاتر ذکر شد، که بقراط و سترابون گویند، سکاها زنان متعدد داشتند و نویسندهٔ آخری گوید، زنان بعض مردمان سکائی اشتراکیاند. او نیز گوید، که سکاها کم میخورند و قانعاند، ولی کلآرخسول گوید، که زندگانی با تجملی داشتهاند. غذای سکاها عبارت بوده از گوشت و شیر. از شیر مادیان سرشیر و روغن میگرفتند. لباسشان ترکیب مییافته: از شلوارهای بلند، روپوشی، که آسترش از پوست بود، از کمربند و کلاه نوکتیز نمدین و نیمچکمههائی، که شلوار را بدرون آن داخل میکردند. اطلاعاتی، که از حفریات بدست آمده، دلالت میکند، بر اینکه لباس زنان عبارت بوده از پیراهن بلندی، که تا قوزهٔ پا میرسیده، از کمربند و نیز روپوشی مانند ردا. مردان و زنان سکائی تزئیناتی از گردنبند و دستبند و گوشواره و غیره داشتهاند.
تزئینات از طلا بوده. اسلحهٔ سکاها این اشیاء است: تیر و کمان، زوبین، چاقو، شمشیر، تبر، سپر، زره. اسلحه را از آهن و مفرغ و مس میساختند. اسباب خانه عبارت است از: دیگها، کاسههای فلزی، ظروف چوبین، دیزیها و ظروف سفالین. جامها و گلدانهائی نیز یافتهاند، که از نقره است. اشیاء زیادی هم بدست آمده، که حاکی از روابط تجارتی سکاها با یونان و روم است و چنین بنظر میآید، که روابط تجارتی سکاها با مهاجرین یونانی، در کنار دریای سیاه، از قرن هشتم ق. م شروع شده. پولیب گوید، که یونانیها از دریای سیاه مالالتجارهٔ زیاد تحصیل میکردند و این امتعه را ذکر میکند: بنده، حشم، غله، عسل، موم، ماهی شور، چوب، پوستهای گوناگون، فلزات، معدنیات و کهربا. یونانیها به سکاها شراب و روغن و ظروف گلی و منسوجات و اشیاء صنعتی از طلا و فلزات دیگر و سفال میفروختند.
حمامهای آنها خیلی ابتدائی بوده: توضیح آنکه در چادری از نمد روی سنگهائی، که از آتش داغ شده بود، شاه دانه میپاشیدند و دود و بخار زیادی برمیخاست و با این بخار بدن را پاک میکردند. شهرهای یونانی در سواحل دریای سیاه گاهی مورد تاختوتاز سکاها واقع میشدند و در بعض موارد مجبور بودند، که باجی به آنها بپردازند، تا از حملات آنها مصون بمانند.
راجع بمذهب و بعض عادات و اخلاق دیگر سکاها آنچه مقتضی بود از قول هرودوت بالاتر ذکر شده. بالاخره باین سؤال میرسیم، که این مردمان از چه نژادی بودهاند؟ در توریة سکاها را مأجوج نامیده و از اعقاب یافث بن نوح دانستهاند (سفر پیدایش، باب دهم). اکنون این مسئله بطور قطع حل نشده، ولی ظنّ قوی این است، که سارماتها و سکنهٔ سکائیه قدیم، یعنی فلاحین سکائی، آریانی بودهاند، ولی سکاهای پادشاهی، که بعدتر باین سرزمین آمده و بر سکائیهٔ قدیم مسلط شدهاند، از نژاد تورانی آلتائی بشمار میآیند. بقراط راجع به سکاها گوید، که اینها جز به خودشان به مردمی شباهت ندارند، رنگ پوستشان زرد و تنشان ثمین است و چون ریش ندارند مردانشان شبیه زناناند. محققین تصور میکنند، که این توصیف بقراط راجع به سکاهای پادشاهی است، که بر سکائیه استیلا یافته بودند و تاختوتاز و غارت و چپاول پیشهٔ اینها بود، اینان دشمنان یونانیها بودند و اینان نیز در نیمهٔ دوّم قرن هفتم ق. م به ماد و ارمنستان و کاپادوکیه ایلغار کردند. جنگ سکاها را هم با داریوش کار اینها میدانند. توحّش این سکاها از بعض مردمان دیگر سکائی بیشتر بوده و زندگانی بدوی داشتهاند. در میان مردمان سکائی، چنانکه از قول هرودوت گذشت، مردمی بودند، که کاللیپید نام داشتند و اینها را باید یونانیهای سکائی شده دانست، زیرا از قرن سوّم ق. م ببعد اینها را یونانیهای غیر خالص میدانستند.
در خاتمه مقتضی است علاوه کنیم، که از مورّخین عهد قدیم ژوستن (تروگ پومپه) در تمجید سکاها غلوّ کرده، چنانکه گوید (کتاب ۲، بند ۳):
«عدالت بوسیلهٔ قوانین بر سکاها تحمیل نشده، بل بالطبع در دل آنها نقش بسته.
دزدی را بزرگترین جنایت میدانند، طلا و نقره را برعکس سایر مردمان دوست ندارند، شیر و عسل مشروب آنها است و پوست حیوانات لباسشان. اگر سایر ملل هم این اعتدال و سادگی را داشتند، آن همه قتل و غارت و خونریزی روی نمیداد. غریب است، که این وحشیها بیزحمت به چیزی رسیدهاند، که حکماء و فلاسفهٔ یونان نتوانستند آن را به یونانیان بیاموزند و آداب ظریف و زیبای ما، دون نادانی آنها است. این مردمان سه دفعه به آسیا حمله کردند، ولی هیچگاه مطیع خارجی نشدند». بعد نویسندهٔ مذکور اشاره به کشته شدن کوروش در جنگ ماساژتها و عقبنشینی داریوش از سکائیه کرده گوید: «زوپیرون سردار اسکندر را شکست داده با تمام قشونش معدوم کردند و قوّت اسلحهٔ روم را دانستند، ولی تابع اقتدار آن نگشتند».
اگر مفاد نوشتههای هرودوت را، راجع به اخلاق این مردمان، چنانکه بالاتر گذشت، بخاطر آریم، معلوم خواهد بود، که قضاوت ژوستن (تروگ پومپه) یک طرفی است.
۲- تسخیر تراکیه، مقدونیه و جزایر بحر الجزائر
راجع بتسخیر تراکیه، مقدونیه و صفحات دیگر هرودوت چنین گوید (کتاب پنجم، بند ۱-۲۷): لشکری، که داریوش در اروپا به سرداری مگابیز گذارده بود، بدوا از اهالی هلّسپونت (پرنتی) ها را مطیع کرد. اینها دلیرانه جنگیدند، ولی از جهت کثرت عدّه پارسیها مغلوب و مطیع گشتند. بعد مگابیز موافق دستور داریوش داخل تراکیه گردیده مردمان آن را یکایک مطیع کرد.
عدهٔ مردم تراکیه بعد از مردم هند از همه جا بیشتر است و، اگر این مملکت در تحت ریاست یک نفر بود یا اهالی تراکیه متفق بودند، کسی بر آنها فائق نمیآمد و قویترین مردمان میگشتند، ولی این امری است مشکل، بل محال. مردمان تراکیه اسامی مختلف دارند، و به استثنای گتها و تراوس و تراکیها، که بالاتر از کرستنیانها سکنی گزیدهاند، باقی مردمان تراکیه همه دارای یک نوع عادات و اخلاق میباشند. گتها خودشان را غیر فانی میدانند. اخلاق تراوسها مانند اخلاق تراکیها است، به استثنای این دو مورد: وقتی که طفلی بدنیا میآید، دور او جمع شده و نوحهخوانی کرده یک بیک مشقات و بلیاتی را، که در این دنیا باید تحمل کند، میگویند و تأسف از زادن او میکنند. بعکس وقتی که کسی میمیرد، شادی میکنند از اینکه متوفی از چه بلیاتی رسته و حالا در چه احوال خوشی است. تراکیها، که بالاتر از مردم کرستنیانها سکنی دارند، چند زن میگیرند و عادت آنها چنین است، که اگر مردی بمیرد، در میان زنان او در سر این مسئله، که کدام یک را متوفی بیشتر دوست داشت، منازعه درمیگیرد و، چون محقق شد، که کدام یک بیشتر طرف محبت بوده، او را ستایش کرده در سر قبر مرد میکشند و با متوفی در یک وقت دفن میکنند. پس از آن زنان دیگر در اندوه میشوند، زیرا ترجیح زن مقتوله را بر خود ننگی بزرگ میدانند. اخلاق سایر تراکیها چنین است: اینها عادت دارند، که اطفال خود را بفروشند.
دختران را آزاد میگذارند، تا با هرکس، که مایل باشند زناشوئی کنند. بعکس زنان شوهردار را حفظ میکنند. مردان، زنان خود را از والدین آنها به قیمت گزاف میخرند. بریدن پوست علامت نجابت است و اشخاصی، که چنین نکنند، از مردمان پست محسوبند. بیکاری بالاترین تقوی است و فلاحت ننگینترین شغل. بهترین وضع زندگانی این مردم جنگ و راهزنی است. تراکیها از حیث مذهب این آلهه را ستایش میکنند: آرس، دیونیس و آرتهمیس پادشاهان تراکیه هرمس را میپرستند، بنام او قسم یاد میکنند و عقیده دارند، که خودشان از نژاد هرمس میباشند. مردههای خود را تراکیها سه روز نگاه میدارند و بعد میسوزانند یا دفن میکنند.
مجاور تراکیها از طرف شمال چه مردمانی هستند، مسئلهایست مجهول و کسی بتحقیق نمیداند. ماوراء ایستر (دانوب) صفحاتی خالی از سکنه است، ولی یک مردم را من از گفتههای دیگران میتوانم اسم ببرم. اینها موسوم به سیگین میباشند و لباسشان لباس مادیها است و خود آنها گویند، که از نژاد مادیها هستند، ولی معلوم نیست، که چگونه به اینجا مهاجرت کردهاند. اگرچه بمرور دهور همه چیز ممکن است. اسبهای این مردم کوچکاند و تمام بدنشان از مو پوشیده.
این اسبها سواری نمیدهند، ولی ارابه میکشند و از جهت تندروی آنها اهالی این صفحه در ارابهها حرکت میکنند.
خاک این مردم تا زمینهای انتها، یعنی تا دریای آدریاتیک، امتداد یافته. تراکیها گویند، که ماوراء ایستر صفحاتی خالی از سکنه است، چه این صفحات پر از زنبور است، ولی من این گفته را باور ندارم، زیرا هوای این صفحات سرد است و زنبور تحمل سرما را ندارد. این صفحات از جهت سرما باید خالی از سکنه باشد.
مگابیز بمطیع کردن تراکیه پرداخت، و داریوش با عجله از هلّسپونت گذشته وارد سارد گردید. در اینجا خدمات هیستیه و پیشنهاد کاس به خاطرش آمد و آنها را بسارد خواسته گفت پاداشتان را خودتان انتخاب کنید. چون هیستیه جبار میلت بود و احتیاجی به خواستن سمت جبّاری نداشت، خواهش (۱۷) - تختجمشید، ستون (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۷۵)کرد، که ولایت میرسین را به او دهند، تا در آنجا شهری بنا کند.
کاس خواست، که او را جبّار میتیلن کنند. داریوش مسئول هر دو را اجابت کرد و هر دو به جاهائی، که انتخاب کرده بودند، رفتند. در این اوان قضیهای رخ داد، که بر اثر آن داریوش به مگابیز امر کرد پانیان را هم مطیع کرده از اروپا به آسیا کوچ دهد. شرح قضیه این است: دو نفر از مردم پان موسوم به پیگرس و مانتییسخواستند جبار این مردم شوند و با خواهرشان، که قامت رسا داشت و زیبا بود، به سارد آمده منتظر روزی شدند، که داریوش در حومهٔ پایتخت لیدیّه به داوری مینشست (از این عبارت هرودوت معلوم میشود، که داریوش در روزهای معیّن خودش به عرایض مردم رسیدگی میکرده. م.).
بعد چنین کردند: خواهر خود را در این روز آراسته عقب آب فرستادند.
این دختر سبوئی بر سر داشت و جلو
اسبی را بدست خود بسته او را میکشید و در همین حال نخی از کتان میرشت.
وقتی که دختر از نزدیکی داریوش گذشت، توجهٔ او را جلب کرد، زیرا نه در پارس معمول است، که زنان کار کنند و نه در لیدیّه و کلیهٔ آسیا. از این جهت.
داریوش چند نفر از مستحفظین خود را فرستاد، تا ببینند، که این زن با اسب چه خواهد کرد. آنها دیدند، که زن، همینکه برود رسید، اوّل اسب را آب داد و بعد سبو را پر کرد و برگشت. داریوش تعجب کرد و گفت، زن را بحضور او آرند. برادران او هم، که انتظار چنین موقعی را داشتند، حاضر شدند.
داریوش پرسید، این زن کیست. برادرانش گفتند، که از مردم پان است و اطلاعاتی، که داریوش در باب این مردم میخواست، داده افزودند، که به سارد آمدهاند، تا بطیب خاطر مطیع شوند. پس از آن داریوش پرسید، آیا تمام زنان شما چنیناند؟ جواب دادند، بلی. داریوش حکمی به مگابیز نوشت، که این مردم را از مساکن خودشان کوچ داده به پارس بفرست. چاپار فوراً حرکت کرد و از هلّسپونت گذشته حکم داریوش را به مگابیز رسانید و او بیدرنگ بلدهائی برداشته عازم ولایت پانها گردید. وقتی که این مردم از آمدن پارسیها مطلع شدند، بطرف دریا برای جنگ رفتند، ولی پارسیها از راه دیگر حمله بشهر خالی از سکنه کرده آن را گرفتند. بعد، که پانها از سقوط شهر خود آگاه شدند، بپراکندند و مگابیز این مردم را کوچ داده به آسیا فرستاد. فقط قسمتی، که در کوهها و روی دریاچهٔ پراسیاس زندگانی میکردند، آزاد ماندند.
بعد هرودوت گوید (کتاب ۵، بند ۱۷-۲۲): پس از مطیع کردن پانیان مگابیز هفت نفر از میان نجبای سپاه خود انتخاب کرده به مقدونیه نزد آمینتاسپادشاه آن فرستاد و برای داریوش آبوخاک خواست. آمینتاس جشنی برای پارسیها برپا کرده سفرا را دعوت کرد. در سر سفره رسولان به آمینتاس چنین گفتند: در مملکت ما رسم چنین است، که صاحبخانه زنان و زنان غیر عقدی خود را در جشنها سر سفره مینشاند. تو، که آبوخاک به داریوش میدهی، موافق عادت مملکتها رفتار کن. آمینتاس در جواب گفت، عادت ما چنین نیست، مردان از زنان جدا هستند، ولی، چون شما میخواهید چنین باشد، باشد. پس از آن عقب زنها فرستاد و آنها وارد شده روبروی پارسیها نشستند. بعد، چون پارسیها زنان زیبا را دیدند، به آمینتاس گفتند، که بهتر بود زنها نیامده باشند، چه حالا که آمدهاند، بجای اینکه پهلوی ما نشینند، روبروی ما نشستهاند. او مجبور شد به زنان بگوید، که پهلوی پارسیها نشینند و، چون چنین کردند، پارسیها دست به سینه آنها بردند و بعضی در حال مستی میخواستند آنها را ببوسند. آمینتاس در خشم شد، ولی چون از پارسیها سخت میترسید، خودداری کرد، اما پسر او آلکساندر، که جوان بود، تاب نیاورده به پدر خود گفت، سن تو زیاد است و شایسته نیست، که در این مجلس حضور داشته باشی. برو استراحت کن، من آنچه که برای میهمانان ما لازم باشد، به آنها میرسانم. پدر فهمید، که پسرش سوء قصدی دارد و به او گفت، تو خیالی داری و با این مقصود میخواهی مرا دور کنی، ولی کاری مکن، که مملکت ما را بباد فنا دهی، از منظرهای، که خواهی دید، خودت را مباز، من هم نظر به عقیدهٔ تو از اینجا میروم.
پس از آن آلکساندر رو به پارسیها کرده گفت: دوستان، شما میتوانید آزادانه از این زنان تمتع بردارید و برای این کار فقط حکم شما کافی است، ولی خیلی از شب گذشته و وقت خواب است اجازه دهید، که این زنان رفته شستوشو کنند و بعد نزد شما آیند. بعد به زنان گفت به اندرون بروید و خود به چند نفر مرد لباس زنانه پوشانیده و بهر کدام خنجری داده، آنها را نزد پارسیها آورد و چنین گفت: میبینید، که ما برای شما از چیزی فروگذار نکردهایم، حتی حاضریم، که گرانبهاترین چیز را برای شما فدا کنیم و مادران و خواهران خودمان را باختیار شما بگذاریم، تا به پادشاهی، که شما را فرستاده، بتوانید بگوئید، چگونه والی مقدونیّه شما را پذیرفت. پس از آن مردان زننما پهلوی پارسیها نشستند و، وقتی که آنها خواستند، دست بطرف آنان دراز کنند، تماماً کشته شدند. پس از کشتن رسولان تمام خدمهٔ آنها را هم کشتند و بار و بنه آنها را، که زیاد بود، تصاحب کردند.
بعد پارسیها جدّا در جستجوی رسولان برآمدند، ولی آلکساندر با تردستی نگذاشت تحقیقات تعقیب شود، چه خواهر خود را که گیگه نام داشت به بوبارس رئیس هیئتی، که مأمور تحقیقات بود، داد و سکوت او را خرید. بعد هرودوت گوید، که آمینتاس پادشاه مقدونی از نواده پردیکّاس و یونانی بود و در بازیهای المپ بدواً آلکساندر را به مسابقه راه نداده گفتند، بربرها (یعنی غیر یونانیها) حق ندارند، در این بازیها شرکت کنند، ولی بعد آلکساندر ثابت کرد، که او از اهل آرژه است و بر اثر آن او را یونانی دانستند. چنین است گفتههای هرودوت راجع به سفارتی، که رئیس سپاه ایران در تراکیه به مقدونیه فرستاده و از آن صراحتاً استنباط میشود، که پادشاه مقدونی پذیرفته خراج بدهد و بسمت پادشاه خراجگزار یا والی ایران در مقدونیه حکومت خود را حفظ کرده. اما در باب رفتار هیئتی، که از طرف بغابوخش (مگابیز هرودوت) نزد پادشاه مقدونیه فرستاده شده بود، باید عقیده داشت، که، اگر حکایت هرودوت صحت داشته، بغابوخش، چون دیده، که رفتار این هیئت نکوهیده و بل طوری است، که به پارسیها برمیخورد، خودش دنبال کردن تحقیقات را صلاح ندانسته و قضیه را خاموش کرده، و الاّ باورکردنی نیست، که بغابوخش فاتح نابود شدن تمامی یک هیئت را به هیچ شمرده صرفنظر از این پیشامد کرده باشد. بعدها، وقتی که اسکندر سوّم مقدونی به ایران آمد، کراراً به یاد مقدونیها میآورد، که مقدونیه باج به پارسیها میداد و آن را او و پدرش باین عظمت رسانیدند. حکایت هرودوت را دنبال میکنیم (کتاب ۵، بند ۲۴): مگابیز با مردم پان از هلّسپونت گذشته به سارد رفت و در آنجا به داریوش گفت:
شاها، این چه کاری بود، که کردی؟ به هیستیه اجازه دادی شهری در تراکیّه بنا کند.
این شهر در جائی است، که جنگل زیاد و معدن نقره دارد، در اطراف این محل یونانیها و خارجیها زیادند. اگر در تحت ریاست او این مردم شب و روز کار کنند، باعث جنگ داخلی خواهند شد. برای احتراز از چنین پیشامد، به بهانهای او را بخواه و مگذار دیگر بدانجا برگردد. سخنان مگابیز داریوش را پسند آمد و پس از آن او قاصدی به میرسین با این امر فرستاد: «هیستیه، داریوش شاه به تو چنین گوید: پس از تفکر من میبینم، که کسی بیش از تو دوست من نیست و بیش از تو در کارهای من همراهی ندارد. این نکته را تو با عمل ثابت کردهای نه با حرف. چون حالا در تدارک کاری بزرگ هستم، لازم است، که تو نزد من آئی، تا طرف شور من واقع شوی». هیستیه باور کرد و مستشاری شاه را مقام ارجمندی دانسته به سارد آمد و، همینکه نزد داریوش رفت، شاه به او گفت: «من تو را احضار کردم از این جهت، که دیدم تو شخصی عاقل و نسبت بمن صمیمی هستی و گنجی گرانبهاتر از دوست عاقل و صمیمی نیست. تراکیّه و شهری را، که میسازی رها کن، بیا برویم به شوش و در آنجا در سر سفرهٔ من رفیق و مستشار من باش». پس از آن داریوش ارتافرن برادر صلبی خود را والی سارد و اتانس را حاکم مردمان ساحلی کرده با هیستیه بطرف شوش رفت. این اتانس پسر سیسامنس نامی بود، که از قضات شاهی بشمار میرفت. در زمان کبوجیه او رشوه گرفته حکم ناحقی داد و در ازای این گناه بحکم شاه پوست او را کنده و از این پوست نوارهائی ساخته روی کرسی او گستردند. بعد کبوجیه پسر او اتانس را بجای پدر منصوب داشت و گفت هر زمان، که خواهی داوری کنی، باین مسند بنگر.
این شخص، که بجای پدر بر کرسی او نشسته بود، حالا بجای مگابیز رئیس قشون شد (۱۸) - مقایسهٔ ستونهای مختلف تختجمشید (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۶۸ مکرّر) و اهالی بیزانس و کالسدون را مطیع کرد. بعد جزیرهٔ آنتاندر () و لامپونیوسرا گرفت و پس از آن کشتیهای اهالی جزیره لسبس را گرفته دو جزیرهٔ لمنس و ایمبروس را تسخیر کرد. سکنهٔ این دو جزیره در آن زمان پلاسگیها بودند (یعنی مردمی، که قبل از رفتن یونانیها به یونان از مردم بومی این مملکت بشمار میرفتند و یونانیها آنها را از مساکنشان راندند. م.) اهالی لمنس دلیرانه جنگیده پا فشردند، ولی بالاخره مغلوب شدند. اتانس لیکارت نامی را حاکم اینجا قرار داد و با مردم لمنس رفتاری سخت داشت، زیرا بعض اهالی، در موقع قشونکشی داریوش به مملکت سکاها، شرکت نکرده و برخی در مراجعت قشون مزبور بآن زحمت رسانیده بودند.
۳- تسخیر جزیرهٔ سامس
لازم است قبل از ختم این مبحث کلمهای چند در باب جزیرهٔ سامس، که در زمان داریوش جزو ممالک ایران گردید، گفته شود، اگرچه در قبال سایر کارهای داریوش الحاق آن به ایران چندان مهم نیست و بهمین جهة، با وجود آنکه تاریخ الحاق آن مقدّم بر تابع کردن تراکیه و مقدونیه است، تا اینجا بتأخیر افتاده.
عدّهای از جزائر، که در نزدیکی سواحل آسیای صغیر واقع و اهالی آنها یونانی بودند، مانند خیوس در زمان کوروش جزو ممالک ایران گردیدند، ولی سامس، که در نزدیکی دماغهٔ میکال در یونیهٔ آن زمان واقع بود، چنانکه هرودوت گوید، در اوائل سلطنت داریوش تابع ایران شد. این است آنچه در این باب مورّخ مذکور نوشته (کتاب ۳، بند ۱۳۹-۱۴۹). وقتی که کبوجیه در مصر و داریوش بعادت نجبای ایران در جزو لشکر ایران بود، روزی او به جوانی برخورد، که بالاپوش سرخ رنگ قشنگی بدوش داشت. داریوش را این لباس بسیار خوش آمد و خواست، بهر قیمتی که باشد، آن را بخرد. جوان گفت نمیفروشد، ولی حاضر است آن را به داریوش هدیه کند. داریوش هدیه را با امتنان پذیرفت و از داشتن آن خوشحال شد. این جوان سیلوسون نام داشت و برادر پولیکرات جبار سامس بود.
وقتی که داریوش شاه شد، سیلوسون به شوش رفته خواست، داریوش او را بپذیرد و به خدمهٔ شاه گفت، که او ولینعمت داریوش است. داریوش این حرف را شنید و با حیرت گفت، تا حال نه یک یونانی بمن خدمتی کرده و نه یونانیها کاری برای پارسیها انجام دادهاند، با وجود این او را راه دهید بیاید. جوان وارد شد و داریوش گفت: «تو چه کاری برای من انجام دادهای، که خودت را ولینعمت من میخوانی؟» سیلوسون قضیهٔ هدیه را بخاطر داریوش آورد و پس از آن شاه گفت: «ای مرد نجیب، توئی آنکس، که زمانی که من اقتداری نداشتم، بمن آن هدیه را دادی؟ اگرچه هدیهٔ تو چیز قابلی نبود، ولی تشکر من بقدری است، که گوئی، هدیهٔ گرانبهائی بمن رسیده. اکنون به تو آنقدر زر و سیم بدهم، که تو هیچگاه نادم نباشی از اینکه داریوش پسر هیستاسپ (ویشتاسپ) را مرهون خود کردهای». جوان مزبور جواب داد: شاها، من برای چنین مقصودی بدینجا نیامدهام. مطلب من این است، که بعد از فوت برادرم، مآندریوس بندهٔ ما جبّار سامس شده و میخواهم شرّ او را از آن جزیره بیخونریزی دفع کنی. داریوش پذیرفت و به اتانس، رئیس لشکر صفحات دریائی آسیای صغیر، فرمود خواهش جوان سامسی را بجا آرد. او هم اقدام کرد و جبّار سامس و هواخواهان او حاضر شدند، که مطیع پارسیها گردند. پس از آن رؤسای ایرانی، چون دیدند، که کار دارد بصلح و مسالمت خاتمه مییابد، به صفحهٔ بالای قلعه رفته با کمال اطمینان در آنجا نشستند.
در این احوال برادر جبّار، که شخصی ماجراجو بود، با عدّهای از سپاهیان اجیر ناگهان به پارسیها حمله کرده عدّهای را بکشت و نزدیک بود تمام رؤساء پارسی را بکشد، که سپاهیان پارسی فرارسیده آنها را نجات دادند. پس از آن اتانس در خشم و غضب شده دستور داریوش را، که با اهالی به ملایمت رفتار کند، بکلی فراموش کرد و بجان مردم افتاده از اهالی عدهای زیاد بکشت، ولی، پس از آنکه به خود آمد و دید، که برخلاف دستور شاه رفتار کرده، بر اثر ندامت حکومت این جزیره را موافق دستور داریوش به سیلوسون داد و درصدد ازدیاد سکنهٔ این جزیره برآمد. چنین است حکایت هرودوت و او گوید، که سامس نخستین دولت یونانی و بربری بود، که مطیع پارسیها گشت. تاریخ الحاق از فحوای کلام مورّخ مذکور قبل از شورش بابل بوده و بنابراین قبل از ۵۲۱ ق. م است. در باب جزایر دیگر بحر الجزائر، که سکنهٔ یونانی داشت، بالاتر بمناسبت موقع ذکری شد. بنا بر آنچه تا حال گفته شده در این زمان از جزایر دریای مذکور اینها مطیع ایران بودند: خیوس، سامس، لسبس، لمنس، ایمبروس، ردس، تاسس و بعضی دیگر.
مبحث چهارم - تسخیر قسمتی از هند
ملتی، که بخط جهانگیری افتاد، به آسانی از این راه منحرف نمیشود و دولتهای بزرگ لشکرکشی و جنگ را از شرایط حیاتی خود میدانند، و حال آنکه این دولتها بالاخره سستی و رخوت یا اضمحلال و انقراض خود را در همین توسعهٔ روزافزون مییابند. پارس هم از این قاعده مستثنی نبود، چنانکه داریوش، پس از فراغت از اسکات ایالات ایران و ایجاد اوضاع ثابتی در حدود آن و بعد از قشونکشی به سکائیه، خواست ممالکی چند در زمان خود به شاهنشاهی وسیع ایران بیفزاید و با این مقصود بهند لشکر کشید. ایرانیها از رود سند گذشته قسمتی از هند غربی را به ایران ضمیمه کردند (۵۱۲ ق. م) بعد داریوش امر کرد سفائنی ساختند و در تحت فرماندهی یک نفر یونانی موسوم به اسکیلاس به دریای عمان روانه کرد.
تسخیر پنجاب و سند برای ایران آنروز مهم بود، زیرا هند از زمانهای خیلی قدیم مملکت پرثروت و جمعیت بشمار میرفت و، چنانکه بیاید، بعد از تسخیر این دو قطعهٔ زرخیز، طلای زیاد همهساله به ایران وارد میشد. اهمیت استیلای ایرانیها بر قسمتهائی از هند به اندازهای در عهد قدیم مهم بوده، که هندیها زمان موعظه بودا و این لشکرکشی را دو مبدأ برای تعیین تواریخ دانستهاند. چون در جای خود (باب دوّم این کتاب) از اهمیت تجارت بین مغرب و هند از همین راه، که داریوش ایجاد کرد، ذکری خواهد شد، عجالة بمطالب دیگر میپردازیم. هرودوت در باب هند چنین نوشته (کتاب چهارم، بند ۴۴): «قسمت بزرگ آسیا بواسطه داریوش کشف شده و این در زمانی بود، که او میخواست بداند، رود سند در کجا بدریا میریزد. این رود پس از نیل یگانه رودی است، که در آن بزمجه یافت میشود.
در میان اشخاصی، که داریوش از آنها انتظار اطلاعات صحیح داشت و برای کشف این موضوع فرستاد، اسکیلاس نامی بود از اهل کاریاند. این هیئت از شهر کاسپاتیر از اراضی پاکتیا حرکت کرد و سرازیر شده بطرف مشرق و دریا رفت.
بعد فرستادگان بطرف مغرب رفته در ماه سیام به جائی رسیدند، که پادشاه مصر سابقا، چنانکه من گفتم، فینیقیها را مأمور کرده بود دور لیبیا بگردند (هرودوت، بجز مصر، جاهای دیگر افریقا را لیبیا گوید. م.). پس از آنکه آنها (یعنی هیئت ایرانی. م.) لیبیا را دور زدند، داریوش هندیها را به اطاعت درآورد و از آن زمان از این دریا استفاده میکرد. بنابراین تحقیقات معلوم شد، که آسیا به استثنای قسمت شرقی آن، به لیبیا شبیه است». مقصود از آسیای هرودوت آسیای غربی و قسمتی از هند است، زیرا در آن زمان از چین و سایر جاهای آسیا بیاطلاع بودند.
سابقا راجع باین نوشتهٔ هرودوت تردید داشتند، چه تصوّر میکردند، که اوّل کسی، که هیئتی برای تحقیقات به دریاها فرستاد، اسکندر بوده، ولی بعدها صحت روایت هرودوت ثابت شد، زیرا معلوم گردید، که اسکیلاس یونانی شرح مسافرت خود را نوشته و ارسطو آن را دیده بود (سیاست نامهٔ او کتاب ۷، فصل ۱۴، بند ۲). بنا به روایت هرودوت باید گفت، که این هیئت از رود سند سرازیر شده و سواحل بلوچستان و مکران امروزی را پیموده، بعد بسواحل عربستان گذشته و از باب المندب داخل بحر احمر گردیده و، پس از طی آن، از ترعهای، که بحکم داریوش ساخته بودند، بمصر سفلی وارد شده و از آنجا به دریای مغرب رفته. موافق گفتهٔ هرودوت، این هیئت تحقیقات خود را دنبال و در سواحل افریقا مشاهداتی کرده. امّا اینکه تا کجا این مسافرت امتداد یافته، اطّلاع منجزی نیست، غیر از آنکه مورّخ مذکور گوید: «پس از اینکه آنها لیبیا را دور زدند» اگر این گفتهٔ هرودوت صحیح باشد، باید عقیده داشت، که فینیقیها در این مسافرت اکتشافی شرکت داشتهاند، زیرا در زمان نخائو پادشاه مصر فینیقیها در دفعهٔ اوّل بامر او دور افریقا گردیدند (۶۰۹ ق. م).
باری اطّلاعات ما در باب قشونکشی داریوش بهند و کارهای او در این زمان (۵۱۲ ق. م) خیلی کم است و کیفیات آن هم معلوم نیست. حدسی، که میشود زد این است: داریوش، که در ۵۱۷ ق. م در مصر بود، از تحقیقات معلوم کرده، که کشتیرانی بین دریای مغرب و دریای احمر و عمان و خلیجپارس (جمعا در نوشتههای هرودوت موسوم به دریای اریتره) اشکال دارد و، چون به تجارت بین ممالک شرقی و غربی خود اهمیت میداده، بخیال وصل کردن دریای مغرب با بحر احمر از راه نیل افتاده، بعد کشتیهائی از این راه بسواحل هند رفته اکتشافاتی کردهاند و پس از آن داریوش فکر تسخیر قطعاتی را از هند در مغز خود پرورده.
طلای زیاد هند هم البته معدّ این تصمیم گردیده. این حدس از اینجا تأیید میشود:
چنانکه گذشت، از نسخهٔ مصری کتیبهٔ داریوش، که در نزدیکی ترعهٔ سوئز بدست آمده، معلوم است، که شاه با حکمای مصر از دریاها و فرستادن هیئتی برای تحقیقات صحبت میداشته و شاید بر اثر همین صحبت هیئت مزبوره را از هند برای تحقیقات روانه کرده.
توصیف هندیها بقلم هرودوت
چون از لشکرکشی داریوش به هند شمهای گفته شد و قسمتی از این کشور عظیم جزو ایران آن زمان بود، مقتضی است ببینیم، که هرودوت، یعنی قدیمترین مورّخ یونانی، که نوشتههایش تا زمان ما باقی است، در باب هندیهائی، که تابع ایران بودهاند، چه میگوید.
از این نظر مضامین نوشتههای او چنین است (کتاب ۳، بند ۹۴): «جمعیت هند (۱۹) - تختجمشید، جدال شاه با حیوان افسانهای (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۲۵)از نفوس تمام ممالکی، که معروفند، بیشتر است و باجی هم، که میدهند (یعنی به خزانهٔ ایران) بالنسبه به سایر مردمان خیلی بیشتر است.
اینها بیستمین ایالت را تشکیل میکنند و سالیانه سیصد و شصت تالان خاک طلا میپردازند». بعد مورخ مذکور گوید (همانجا، بند ۹۵) اگر نسبت نقره را بطلا یک به سیزده بدانیم، باج هندیها معادل چهار هزار و ششصد و هشتاد تالان اوبیائی میشود (یعنی تالان نقره اوبیائی و، چون تالان اوبیائی را محققین معادل ۵۵۶۰ فرانگ طلا دانستهاند، بنابراین باج هند معادل پنج میلیون و دویست و چهار هزار تومان به پول کنونی بوده. م.). سپس هرودوت گوید: از تمام مردمان آسیا، که معلوماند، هندیها شرقیترین آنها هستند و اراضی، که بطرف مشرق از هندیها واقع است، حاصلخیز نیست، زیرا عبارت است از کویرهائی، که از ماسه پوشیده. (از این نوشتهٔ هرودوت معلوم است، که مقصود او از هندیها پنجاب هند بوده زیرا از این قسمت هند بیابانهای لمیزرع بطرف مشرق امتداد مییافته. م.). طوایف هندی پرجمعیتاند و به زبانهای مختلف حرف میزنند. بعض آنها چادرنشیناند و برخی شهری و دهنشین. عدهای از آنها در باتلاقها مسکن دارند و قوتشان ماهی خام است. صید ماهی در کرجیهائی، که از نی ساختهاند، بعمل میآید. تمامی کرجی را از یک بند نیها میسازند. این هندیها لباسی دارند، که از جگن (نی بوریا) میبافند. نیها را از کنار رودها بدست آورده و خرد کرده از آن لباسی مانند حصیر میبافند و چنین لباسی را مانند جوشن در بر میکنند.
هندیهای دیگر، که بطرف مشرق از هندیهای صحراگرد مسکن دارند، به پادی موسوماند و قوت آنها گوشت خام است. گویند، که اخلاق و عادات آنها چنین است:
اگر کسی از طایفهٔ آنها، مرد یا زن، مریض شود، مردانی، که دوستان مریض بشمار میروند، مریض را، اگر مرد باشد، میکشند و در این موقع میگویند، که اگر این کار نکنند، از گوشت مریض بواسطه مرض همواره خواهد کاست. در این مواقع مریض ناخوشی خود را انکار میکند، ولی دوستانش حرف او را نمیپذیرند و بعد از کشتن او گوشتش را بین خودشان تقسیم میکنند. چنین است نیز رفتار زنان با زنان ناخوش. پیرمردان را هم کشته گوشت آنها را تقسیم میکنند، اگرچه عدهٔ کسانی که بسن کهولت رسیده باشند، کم است، زیرا، همینکه ناخوش شدند، آنها را میکشند.
بعد مورّخ مذکور گوید (همانجا، بند ۱۰۰) هندیهای دیگر عاداتی دیگر دارند: جانداری را نمیکشند، تخم نمیافشانند، مسکن ندارند و قوتشان علف است.
در صفحهٔ آنها علفی است، که میوهاش در پوست است، و به بزرگی دانهٔ ارزن. این علف خودروست و این هندیها میوهٔ آن را جمع کرده و پخته با پوست میخورند. هرکس از آنها ناخوش شود، در بیغولهها منزوی شده میخوابد و کسی نه بفکر مردهها است و نه مراقبتی نسبت بمرضی دارد. تمام هندیهائی، که ذکرشان گذشت، قضای حاجت را مانند حشم آشکارا میکنند. رنگ پوست این هندیها یکسان است یعنی مانند رنگ پوست اتیوپیها است (هرودوت بعض مردمان را، که در سواحل خلیجپارس و سواحل هند سکنی داشتند، چنین مینامد و گوید، که به اتیوپیهای افریقا شباهت دارند و، چون اتیوپیهای افریقا را حبشی میدانیم، اینجا هم لابد باید مردمانی را، که هرودوت توصیف میکند، حبشی بنامیم. م.). تخم مردان، که از آن نطفهبندی میشود، در هندیها، برخلاف تخم سایر مردمان، سفید نیست، بل سیاه است. چنانکه پوست آنها هم سیاه است. تخم اتیوپیها هم چنین است. این هندیها در طرف جنوبی و خیلی دور از پارسیها سکنی دارند و هیچگاه تابع شاه پارس نبودهاند. هندیهای دیگر در حدود شهر کاسپاتیر و اراضی پاکتیا، یعنی در شمال سایر هندیها مسکن گزیدهاند (ظن قوی میرود، که مردم پاکتیا نیاگان پختوهای افغاناند و مقصود هرودوت مردمی بوده، که در کنار رود سند بطرف شمال سکنی داشتند. م.). اینها از همهٔ هندیها جنگیترند و اینها طلای هند را بدست میآورند. در ولایت این مردم کویرهائی است، که از ماسه پوشیده و در این ماسهها حیواناتی هستند، که تقریباً به بزرگی سگاند و بزرگتر از روباه.
شاه از این حیوانات چند رأس دارد. این جانوران مانند مورچهها زمین را شکافته برای خود لانه میسازند و خاک را بالا میریزند. از این حیث مانند مورچههای یوناناند و به آنها هم شباهت دارند. هندیها برای بدست آوردن این خاک به کویر میروند.
ترتیب این کار چنین است: عرابهای را بسه شتر میبندند. شترهای جنبین نراند و شتر وسطی ماده. از میان شترهای ماده آن را، که بچه شتر شیرخوار دارد، انتخاب میکنند. بعد بر چنین شتر مادهای شکارچی سوار میشود.
این شترها در تندروی از اسبها کوتاه نمیآیند، ولی از این حیث، که میتوانند بارهای سنگینتری ببرند، بر آنها مزیت دارند. این است ترتیب رفتن هندیها به کویر. اما وقت به دست آوردن خاک طلا را طوری معین میکنند، که هوا باعلی درجه گرم باشد، زیرا در این موقع مورچهها زیر زمین پنهان میشوند. همینکه بمحل رسیدند، شکارچیها کیسهها را پر از خاک میکنند و به خانههایشان برمیگردند.
شتاب آنها در مراجعت از این جهت است، که بقول پارسیها، مورچهها با شامه از ورود آنها آگاه شده شکارچیان را تعقیب میکنند. حیوانی در دویدن سریعتر از این مورچهها نیست و اگر هندیها، در زمانی، که مورچهها جمع میشوند، فرار نمیکردند، ممکن نبود یک نفر هم از دست آنان نجات یابد. شترهای ماده از شترهای نر تندتر میروند و بهمین جهت شترهای نر را از عرابه باز میکنند، ولی این کار را یکدفعه نمیکنند. اما شترهای ماده، برای بازگشت نزد بچههایشان هیچگاه از سرعت دو نمیکاهند. چنین است بقول پارسیها ترتیب به دست آوردن بیشتر طلا در هند. مقدار کمتر را از معادن استخراج میکنند».
بعد هرودوت شرحی از ممالک گوناگون، که در کنار دنیای آن روزی واقع بودند ذکری کرده. این شرح بطور روشن میرساند، حدود دنیای آن زمان را مورّخ مذکور، که کتب زیاد خوانده و سیاحتها کرده بود، چگونه تصوّر میکرده: او گوید (کتاب ۳، بند ۱۰۶) کنارهای زمینی، که مسکون است، به عقیدهٔ من، دارای چیزهای قیمتی است: یونان بهترین آبوهوا را داراست. هند، که شرق اقصی است، دارای حیوانات و چهارپایان و طیوری است، که از حیث بزرگی در سایر جاها مثل و مانند ندارند، ولی اسبهای هندی از اسبهای نیسایه (مادی) پستتراند.
ثانیا در هند طلای زیادی است، که از زمین و رودخانهها، چنانکه بالاتر گفتم، بدست میآورند. در اینجا درختانی است خودرو، که میوهٔ آنها پشم است و از حیث قشنگی و خوبی از پشم گوسفند بهتر. هندیها از این پشم لباس تهیه میکنند (گویا مقصود هرودوت پنبه است، که در عهد قدیم بهند اختصاص داشته. م.). بعد هرودوت از عربستان سخن میراند و آن را هم یکی از ممالک کنار زمین بشمار میآورد.
در این مملکت کندر، مُرّمکّی، زغالاخته، دارچین و لادن بعمل میآید. سپس کنار زمین از طرف جنوب غربی حبشه است. در اینجا طلا فراوان است و این مملکت فیلهای عظیم الجثه و درختان خودروی گوناگون دارد، که از جمله آبنوس است.
اهالی این صفحه شکیل و دارای قامتی بلند و عمر درازند.
در باب صفحات غربی اروپا مورّخ مذکور گوید، که نمیتواند چیزی بگوید، زیرا اطلاعات صحیحی در این باب ندارد و گفتههای دیگران را هم نمیتواند باور کند.
مثلا میگویند رودی هست، که نامش اریدان است و به دریای شمال میریزد و کهربا را از آن رود بدست میآورند. نیز گویند، جزائری هست از سرب و سرب را از آنجا میآورند. بعد او گوید «البته در شمال اروپا طلا زیاد است، ولی نمیتوانم باور داشته باشم، که طلا را آریماسپها، یعنی مردمی، که در همه چیز شبیه سایر مردمانند ولی یک چشم دارند، از عنقاها میدزدند. کلیة من باور ندارم، که مردم یک چشم وجود داشته باشند».
این است مضامین نوشتههای هرودوت راجع به وسعت دنیای آن روز، یعنی قرن پنجم ق. م، از این نوشتهها و نوشتههای دیگر مورّخ مزبور روشن است، که دورترین کنارهای دنیای مسکون آنروز را او چنین میپنداشته: در مشرق - هند. در مغرب - یونان با مستملکات آن در ایطالیا، بعد شمال افریقا تا جبل طارق. در شمال - سکائیّه. در جنوب - حبشه. اگرچه بعض جاهای نوشتههای هرودوت، که در اینجا ذکر شد، چون شامل هند نبود، خارج از موضوع بود، ولی موافق جریان سخن مورّخ مزبور، از ذکر آن ناگزیر بودیم، بخصوص که این اطلاعات برای فهم وسعت دولت هخامنشی هم مفید است.
مبحث پنجم - شورش مستعمرات یونانی و کاریه و قبرس
مقدّمه
برای فهم وقایعی، که ذکر خواهد شد، لازم است نظری بطرز سیاست ایران در مستعمرات یونانی آسیای صغیر، که تابع ایران بودند، و باوضاع داخلی یونان اروپائی بیفکنیم.
دولت ایران از زمان کوروش بزرگ این سیاست را اتّخاذ کرده بود، که در مستعمرات یونانی حکومت هر شهر را همیشه بیک نفر میداد، زیرا این طرز حکومت اوّلا مطابق طرز حکومت ایران بود و بعلاوه روابط شهرها را با ولات ایرانی در آسیای صغیر تسهیل میکرد، چه حکّام شهرهای یونانی با این ترتیب مجبور نبودند در مواردی بمجالس ملی رجوع کنند و از این راه تشتّت آراء روی داده از سرعت اجرائیات بکاهد. معلوم است، که دولت ایران اشخاصی را از یونانیها برای حکومت شهرهای یونانی معین میکرد، که طرفدار این طرز حکومت بودند:
اینها را یونانیها (تیران) مینامیدند، که بمعنی جبّار است. از طرف دیگر، چون جبابره به دولت ایران متّکی بودند، هواخواهان حکومت ملی نسبت به آنها و بالطبع به دولت ایران کینه میورزیدند. در داخلهٔ یونان اروپائی هم تقریباً همین اوضاع مشاهده میشد، یعنی یک قسمت آن طرفدار حکومت ملی بود و قسمت دیگر هواخواه حکومت جبابره یا اشرافی. بهمین جهت از دو دولت نامی و مهم یونان هریک طرفدار یکی از دو طرز حکومت مذکوره گردید: آتن - قائد حکومت ملی و اسپارت - علمدار حکومت اشرافی. مقارن این زمان هیپپیاس نامی از خانوادهٔ پیزیسترات جبّار آتن بود، ولی بعد آتنیها او را از آنجا خارج کردند و او، برای اینکه به حکومت آتن برگردد، متوسل بوالی ایران در آسیای صغیر گردید (۵۱۰ ق. م). در غیاب او شخصی کلهایستن نام، که از خانوادهٔ نجیب آلکمانید بود، طرز حکومت آتن را تغییر داده حکومت ملی در آنجا تأسیس کرد.
این اقدام باعث خشم طرفداران حکومت اشرافی شد و رسولانی به اسپارت فرستاده کمک آن را تقاضا کردند. اسپارتیها لشکری به آتن فرستادند و کلهایستن مجبور شد، در مقابل قوّه تسلیم شود. این دفعه آتنیها در غضب فرورفته بر ضدّ اسپارتیها قیام کردند و آنها، چون اوضاع را چنین دیدند، آتن را تخلیه و هواخواهان آتنی خود را رها کرده از آتّیک خارج شدند، ولی پس از آن چیزی نگذشت، که اسپارتیها با قشون زیادتری، که از متحدین آنها در پلوپونس ترکیب یافته بود، برگشتند و آتنیها، چون دیدند، که از عهدهٔ آنها برنیایند، از راه اضطرار سفیری نزد والی ایران در لیدیّه فرستاده کمک او را درخواست کردند. والی گفت کمک میکنم بشرط اینکه آبوخاک دهید، یعنی تابع ایران گردید. سفیر آتن این شرط را پذیرفت، ولی، وقتی که به آتن مراجعت کرد، آتنیها از گفته خود برگشتند (۵۰۸ ق. م.).
پس از آن اسپارتیها و پلوپونسیها آتّیک را غارت کردند و این اوضاع دوام داشت، تا اینکه کرنتیها از اتحاد با اسپارتیها خارج شدند. در ۵۰۶ ق. م باز آتنیها سفیری نزد ارتافرن والی لیدیّه فرستاده خواستار شدند، که او گوش به بدگوئیهای هیپپیاس از آتن و تحریکات او بر ضدّ این دولت ندهد. والی جواب خشنی داده تقاضا کرد، که آتنیها جبّار سابق خود را بپذیرند، و الاّ باید برای پذیرائی لشکر ایران در آتن حاضر باشند (هرودوت - کتاب ۵، بند ۶۹). جوابی، که والی لیدیه، به سفرای آتن داد موافقت با نظر دربار ایران نداشت، چه اکنون اکثر محققین باین عقیدهاند، که داریوش درصدد تسخیر یونان نبود و در دربار ایران اشخاصی زیاد دارای این عقیده بودند، که جنگ با یونان امری است بینتیجه، ولی ولاة ایران در آسیای صغیر نظرشان غیر از این بود، یعنی چون توسعهٔ قلمرو و اقتدارات خود را طالب بودند، از مواقع استفاده میکردند، تا از جزائر یونانی یکی را پس از دیگری در تحت تابعیت ایران درآورند. این احوال و شورشی، که در مستعمرات یونانی آسیای صغیر روی داد، بالاخره باعث جنگ داریوش با یونان گردید. جهات و چگونگی شورش مستعمرات یونانی موافق شرحی است که اینک ذکر میشود.
یاغیگری آریستاگر
چنانکه بالاتر ذکر شد، هیستیه جبّار میلت، که در موقع قشونکشی داریوش به سکائیه خدماتی در دانوب به داریوش کرده بود، مورد توجه مخصوص این شاه شد و در ازای خدماتش داریوش محلی را در کنار رود ستریمون در تراکیّه، که موسوم به میرسین بود، به او اعطا کرد (ستریمون را اکنون ستروما نامند). پس از چندی او در اینجا استحکاماتی بنا کرد و، چنانکه گذشت، بغابوخش، رئیس قشون ایران در اروپا، داریوش را از خیالات او آگاه داشت و بر اثر سوء ظنی داریوش او را احضار کرد و حکومت شهر میلت و میرسین را به داماد او آریستاگر داد. در همین اوان داریوش، نظر به اینکه امور مستعمرات ینیانی اهمیت مییافت، برادر خود ارتافرن را والی لیدیّه کرد و اتانس پسر سیسامنس را رئیس قشون آنجا. والی جدید تازهوارد سارد شده بود، که چنانکه بالاتر گفته شد، هیپپیاس از خانوادهٔ پیزیسترات نزد او آمده خواست، که ارتافرن او را در آتن به حکومت برقرار کند و تعهد کرد، که اگر این امر انجام شود، او آتن را مطیع ایران دانسته باج خود را مرتّبا بپردازد. مقارن این احوال، چنانکه هرودوت گوید (کتاب پنجم، بند ۳۰-۱۲۶)، اهالی جزیرهٔ ناکس که یکی از جزایر سیکلاد است متموّلین خود را بیرون کردند و آنها به میلت آمدند. در شهر مزبور در این زمان آریستاگر پسر عمو و داماد هیستیه حکومت داشت. ناکسیها به آریستاگر متوسّل شده خواهش کردند، که قشونی بانها بدهد، تا بوطن خود برگردند و او، بطمع اینکه حکومت ناکس را هم بدست آرد، به ناکسیها چنین گفت:
«من چنین قوّهای ندارم، که بتوانم شما را به وطنتان برگردانم، چه شنیدهام، که ناکسیها هشت هزار نفر سپاهی سنگین اسلحه و عدّهای کشتیهای دراز دارند، ولی سعی خواهم کرد، که مقصود شما حاصل گردد. ارتافرن دوست من است و چنانکه میدانید، او پسر هیستاسپ و برادر داریوش است و، چون والی تمام مردمان ساحلی است، قشون زیاد و بحریهٔ قوی دارد. امیدوارم، که او مسئول ما را اجابت کند». ناکسیها گفتند، که اگر ارتافرن بانها کمک کند، هدایای زیاد خواهند داد، مخارج قشونکشی را هم خواهند پرداخت و اهالی ناکس و جزائر سیکلاد نیز مطیع خواهند شد. بعد آریستاگر بسارد رفته به ارتافرن چنین گفت: «ناکس، اگرچه جزیرهٔ کوچکی است، ولی آبوهوای خوب، زمینهای حاصلخیز و طلا و بنده زیاد دارد. باین ناکسیها کمک کن، که برگردند. مخارج را من میدهم، تو این جزیره و جزائر سیکلاد را تابع شاه میکنی و پس از آن تسخیر اوبی اشکالی ندارد. اوبی از حیث وسعت و استعداد طبیعی کمتر از جزیرهٔ قبرس نیست». ارتافرن در جواب گفت: «پیشنهاد تو برای خانوادهٔ شاه مفید است و آنچه گفتی صحیح. راجع به عدّه کشتیها هم، من میتوانم در بهار بجای یکصد فروند، که لازم داری، دویست فروند باختیار تو بگذارم، ولی با همهٔ اینها لازم است، که این مطلب بتصویب شاه برسد». بعد ارتافرن این نقشه را به دربار شوش عرضه داشت و، چون داریوش آن را پسندید، ارتافرن قشونی با دویست کشتی تهیه کرده و سرداری آن را به مگاپات هخامنشی عموزاده خود داده، این قوّه را نزد آریستاگر فرستاد.
سردار مزبور آریستاگر و کشتیهای ینیانی و فراریهای ناکس را برداشته چنین وانمود، که بطرف هلّسپونت میرود، ولی بعد از ورود به جزیرهٔ خیوس بطرف کاوکاس رفت، که از آنجا موافق باد به ناکس روانه شود. بعد قضیهای روی داد، که این سفر جنگی بعدم بهرهمندی خاتمه یافت و شرح آن چنین است. روزی که مگاپات به کشتیها سرکشی میکرد، دید در یک کشتی قراول نیست. چون اسکیلاک نامی ناخدای این کشتی بود، امر کرد دست و پای او را ببندند، تا مجازات شود. این خبر به آریستاگر رسید و از دوست خود شفاعت کرد، ولی پذیرفته نشد. در نتیجه آریستاگر در خشم شده خودسرانه مقصر را از بند رها کرد. در سر این قضیه بین مگاپات و آریستاگر نزاع درگرفت و آریستاگر به او چنین گفت: «تو را چه باین کارها، مگر ارتافرن به تو نگفته، که مطیع من باشی و بدانجا روی، که من نشان میدهم؟» مگاپات از این سخن سخت رنجید و، چنانکه هرودوت گوید، شبانه کس فرستاده اهالی ناکس را از قشونکشی آریستاگر آگاه کرد. در نتیجهٔ این اقدام، آریستاگر موفّق نشد ناکس را تسخیر کند و، چون میبایست مخارج قشونکشی را بدهد، این مسئله و کدورتی، که بین او و مگاپات روی داده بود، باعث وحشت او گردید، چه تصوّر کرد، که حکومت میلت را هم (۲۰) - برگهٔ عمودی تخت شاهی در نقش رستم (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۷۷)از او خواهند گرفت. این بود، که مصمم شد شورشی در مستعمرات یونانی برپاکند. از طرف دیگر هیستیه، چون از توقّف خود در شوش دلتنگ بود، بالاخره مصمم شد آتشی در مستعمرات یونانی روشن کرده بگوید، که این شورش از جهة غیبت او از محلّ حکمرانیش است، تا مگر داریوش به او اجازه بازگشت بدهد.
با این مقصود پرداخت به اینکه داماد خود را به سرکشی تحریک کند.
وسیلهٔ تحریک چنین بود، که چون مستحفظین دولتی راهها را داشتند و نامهها را تفتیش میکردند، سر یکی از غلامان خود را تراشیده و بر پوست او کلماتی نوشته غلام را چندان نگاه داشت، تا موهای سرش روئید. بعد او را نزد داماد خود روانه کرد، با این دستور که سر غلام را تراشیده نوشتههای او را بخواند.
این احوال تقریباً در یک زمان حاصل شد و آریستاگر همراهان زیاد پیدا کرده شروع به یاغیگری کرد. فقط یک نفر از ینیانها، که موسوم به هکاتیوس بود (این شخص یکی از مورّخین معروف یونانی است و گویند، که هرودوت چیزهای زیاد از او اقتباس کرده عدّهٔ مردمانی
را، که مطیع داریوش بودند، میشمرد و عقیده به شورش بر علیه چنین شاهی نداشت، ولی سخنان او را نشنیدند. در این حال او گفت، حالا که میخواهید بشورید، پس کاری کنید، که دریا در دست شما باشد. برای اجرای این امر پیشنهاد کرد، که خزائن و نفائس معبد برانخید را برداشته صرف تهیهٔ قوا کنند. توضیح آنکه این خزائن هدایائی بود، که کرزوس پادشاه سابق لیدیه بمعبد مزبور داده بود. این حرف هگاتیوس هم پذیرفته نشد و یاتراگراس نامی را مأمور کردند، به کشتیهائی که از سفر جنگی به ناکس مراجعت میکردند و در میونت لنگر انداخته بودند، حمله کرده رؤسا را دستگیر کنند. او چنین کرد و پس از آن شورش آشکار شد (۵۰۰ ق. م). آریستاگر، برای اینکه مردم میلت را با خود همراه کند، باین شهر حکومت ملی داد، به شهرهای دیگر ینیانی رسول فرستاده اهالی را بر ضدّ جبابره برانگیخت و اشخاصی را، که از جبابره بوده در قشونکشی بر علیه ناکس شرکت داشتند به اهالی محلهای این جبابره تسلیم کرد. اهالی محلهای مذکور غالباً از جبابرهٔ سابق خود دست بازداشتند، ولی اهالی شهر میتیلن، کاس جبّار خود را از شهر بیرون برده سنگسار کردند.
بعد، هرودوت گوید (کتاب ۵، بند ۴۹) که آریستاگر به لاسدمون رفت، تا همراهی دولت اسپارت را تقاضا کند، چه حس میکرد، که متحدی لازم دارد.
در این زمان یکی از دو پادشاه اسپارت کلامننامی بود. آریستاگر نزد او رفته نقشهٔ عالم را به او نشان داد. این نقشه عبارت بود از یک لوحهٔ مسین، که روی آن ممالک، دریاها و رودهای معلوم آن زمان را ترسیم کرده بودند. بعد آریستاگر به پادشاه اسپارت چنین گفت: «از شتاب من تعجب مکن، اهمیت کار این عجله را تقاضا میکند. ینیانها در اسارتاند. این مسئله برای ما ننگ است و برای شما تحمل آن دشوارتر از سایر یونانیها، چه شما در یونان برتری دارید.
شما را به خداها قسم میدهم، که برادران خودتان را آزاد کنید. این کار آسان است، بربرها شجاعت ندارند و اسلحهٔ آنها کمان و نیزههای کوتاه است، بنابراین شکست دادن آنها سخت نیست. این را هم بدانید، که اهالی این قارّه (یعنی آسیا) بقدری تموّل و ثروت دارند، که هیچکدام از سکنهٔ جاهای دیگر به آنها نمیرسند: طلا، نقره، مس، لباسهای رنگارنگ، چهارپایان، حشم، ماهی و غیره زیاد است. اگر بخواهید، تمام این ثروتها از آن شما است». بعد به نقشهٔ مسین رجوع کرده یکایک مردمان را چنین بشمرد و در آن نشان داد: «در همسایگی ینیانها لیدیها هستند، که زمینهای خوب و پول فراوان دارند. در طرف شرقی لیدیه فریگیّه است، که از تمام صفحات معروف حشم و محصولات زمینیاش بیشتر است. همجوار فریگیها اهالی کاپادوکیّه میباشند، که ماها (یعنی یونانیها) آنها را سریانی نامیم. پس از آن مساکن کیلیکیها است، که پانصد تالان بشاه خراج میدهند. اینجا جزیرهٔ قبرس است. در همسایگی کیلیکیه ارامنهاند. بعد از آنها مساکن ماتیانیان است، که در اینجا واقع است.
بعد کیسسیها با آنها همجوارند. در سرحدّ این قوم رود خواسپ جاری است، شوش، یعنی مقرّ داریوش، این شهر است و خزائن او هم در اینجا است. اگر این شهر را بدست آرید، میتوانید با زوس (الههٔ بزرگ یونانی) دعوی همسری کنید. با امکان تسخیر چنین ممالک زرخیز آیا رواست، که برای ولایات کوچکی با مسسنیان و دیگران به جنگهای خونین بپردازید؟». پادشاه اسپارت گفت «ای میلتی مهربان، جواب تو را سه روز دیگر میدهم». در روز معهود آریستاگر برای دانستن جواب نزد کلامن رفت و او پرسید، که از دریای ینیانیها تا قصر شاه پارس چه مسافتی است؟. آریستاگر، که همواره پادشاه اسپارت را فریب میداد، در این مورد حقیقت را بیان کرده گفت، سه ماه راه است (هرودوت گوید، که آریستاگر، اگر میخواست پادشاه اسپارت را به آسیا ببرد، نمیبایست حقیقت را بگوید). همینکه پادشاه اسپارت این بشنید، سخن او را قطع کرده چنین گفت: «میلتی عزیز، تا غروب آفتاب از اسپارت بیرون رو. اگر تو خواهی، که اهالی لاسدمون سه ماه راه از دریا دور شوند، پیشنهاد تو پذیرفتنی نیست».
این بگفت و پشت به آریستاگر کرده برفت. روز دیگر آریستاگر شاخهٔ زیتونی بدست گرفته به خانه کلامن درآمد، که حمایت او را درخواست کند. اتفاقاً دختر پادشاه اسپارت گرگ نام بسنّ هشت یا نه سالگی در آنجا بود. آریستاگر از پادشاه اسپارت خواهش کرد، که طفل را دور و حرفهای او را گوش کند.
کلامن گفت، بگو آنچه خواهی. از حضور این طفل باکی نیست. آریستاگر گفت، اگر خواهش مرا بپذیری، ده تالان به تو میدهم. پادشاه اسپارت قبول نکرد.
آریستاگر همواره بر مبلغ افزود، تا به پنجاه تالان رسید. در این حین دختر پادشاه، که حرفهای آریستاگر را گوش میکرد، فریاد زد: «پدر جان، اگر از اینجا نروی، این خارجی تو را خواهد خرید». بر اثر این حرف پادشاه برخاست و به اطاق دیگر رفت و آریستاگر در حال یأس از اسپارت بیرون شد، بیاینکه مجال داشته باشد اوضاع راه را تا شاه پارس بیان کند. در اینجا هرودوت توصیف این راه را میکند و، چون در جای خود بیاید، از ذکر آن خودداری میشود. خلاصهٔ آن این است، که طول این راه از سارد تا قصر شاه سیزده هزار و پانصد استاد است و، چون سی استاد یک پرسنگ است، این مسافت معادل ۴۵۰ پرسنگ میشود و، اگر روزی یکصد و پنجاه استاد (پنج فرسنگ) راه طی کنند، درست نود روز لازم است.
ضمناً هرودوت از خوبی منازل و راه تعریف میکند، چنانکه بیاید.
پس از آن آریستاگر از اسپارت به آتن رفت. در اینجا زمینه برای پذیرفته شدن پیشنهاد او حاضر بود، توضیح آنکه جوابی، که ارتافرن برسولان آتنی در باب هیپپیاس داده بود، باعث خشم آتنیها شده و آنها تصمیم کرده بودند، با پارس ضدیت کنند. آریستاگر در مجلس ملّی نطقهای با حرارت کرد و گفت، که آسیا ثروت زیاد دارد و پارسیها نمیتوانند مانند یونانیها جنگ کنند. سپر و نیزه ندارند و غلبه بر آنها آسان است. بالاخره گفت، که ینیانها مهاجرین آتنی هستند و، چون آتن زورمندتر از سایر یونانیها است، وظیفهٔ او است، که آنها را حمایت کند.
معلوم است، که برای پذیرفته شدن پیشنهاد خود وعدههای زیاد به آتنیها داد و در نتیجه موفق شد، چه آتنیها تصمیم کردند، که دخالت کنند. در اینجا هرودوت گوید: «در نتیجه معلوم شد، که یک نفر را فریب دادن از فریب دادن جمعیتی مشکلتر است، چه آریستاگر نتوانست کلامن را فریب دهد، و حال آنکه سی هزار نفر آتنی را اغوا کرد»، ولی مورّخ مذکور در نظر نگرفته، که در آتن از جهت خشم آتنیها بر ارتافرن زمینه حاضر بود، و حال آنکه اسپارتیها اندک رنجشی از ارتافرن یا پارسیها نداشتند. آتنیها در نتیجهٔ تصمیم خود بیست فروند کشتی تجهیز کرده و فرماندهی آن را به ملانثیوس دادند و آریستاگر بطرف میلت روانه شد. بعد از ورود باین شهر، آریستاگر چند رسول نزد پانیانهائی، که از کنار رود ستریمون بحکم داریوش به فریگیّه رفته بودند، فرستاد و به آنها پیغام داد، که ینیانها بر داریوش شوریدهاند. اگر میخواهید، شما هم آزاد شوید، حرکت کرده خودتان را بدریا برسانید. در دریا حفاظت شما با ما خواهد بود. آنها از این پیشنهاد فوقالعاده مشعوف شده با زنان و اطفال خود حرکت کرده به جزیرهٔ خیوس رفتند و سواره نظام ایران، که آنها را تعقیب میکرد، از جزیره مزبور آنها را خواست، ولی اهالی خیوس فراریان را به جزیرهٔ لسبس فرستادند و بعد آنها موفق شدند، که بوطن خود برگردند. این اقدام آریستاگر فائدهای برای او نداشت، ولی، چنانکه هرودوت گوید، او میخواست داریوش را سخت بیازارد.
شورش مستعمرات یونانی، کاریّه و قبرس
همینکه کشتیهای آتنی رسیدند، آریستاگر سرکردههائی معین کرده قشون برّی و بحری یاغیان را بطرف سارد حرکت داد.
چون در سارد لشکری نبود، شورشیان بتسخیر آن موفّق شدند، ولی ارگ را نتوانستند تصرّف کنند، چه خود ارتافرن با عدّه کمی از سپاهیان به مدافعهٔ آن پرداخت. اگرچه شهر را ینیانها گرفتند، ولی از غارت آن دست بار داشتند و جهت این بود، که خانهها را در سارد از نی ساخته بودند و حتی بامهای خانههای آجری هم از نی بود. بنابراین، وقتی که یکی از سپاهیان خانهای را آتش زد، حریق سرایت به خانههای دیگر کرد و شهر آتش گرفت. در این حال اهالی شهر و پارسیها، چون خود را در میان آتش دیدند، مضطرب و متوحش شده بمیدان شهر، که در کنار رود پاکتل بود، پناه بردند، این رود از تمل جاری بود و بقول هرودوت (کتاب ۵، بند ۱۰۱) خاک طلا میآورد بعد، چون ینیانها دیدند، که دستهای از دشمنان از جان گذشته میجنگند و دستههای دیگر به کمک آنها میرسند، شهر را گذارده به کشتیهای خودشان رفتند. هرودوت گوید: «چنین بود آتش زدن این شهر و معدوم شدن معبد «کیبل» (یکی از امکنهٔ مقدسهٔ لیدیها. م.) بعدها پارسیها به بهانه این رفتار ینیانها معابد یونانی را آتش زدند». وقتی که این خبر به پارسیهائی، که در مشرق رود هالیس بودند، رسید، قوای خود را جمع کرده به کمک لیدیها شتافتند و، چون ینیانها را در سارد نیافتند، در تعقیب آنان به افس درآمدند. در آنجا ینیانها جنگی کرده شکست خوردند.
پارسیها پس از این فتح جمعی کثیر از ینیانها و مردان نامی آنها کشتند و ما بقی فرار کرده به شهرهای خود رفتند. پس از شکست ینیانها آتنیها دست از تقویت آنان برداشته بعجز و الحاح آریستاگر جواب دادند، که دیگر کمکی نخواهند کرد، چه اقدامات ینیانها بر ضدّ داریوش بیحاصل است. با وجود این ینیانها دست از ضدیت برنداشتند و بطرف هلّسپونت رفته بیزانس و شهرهای دیگر را در آن صفحه تسخیر کردند و از آنجا بولایت کاریه دست انداختند و بعد جزیرهٔ قبرس هم با آنها همدست شد (اینجا هم شورش اهالی بتحریک یونانیها بود).
وقتی که خبر آتش زدن سارد بدست ینیانها و آتنیها به داریوش رسید، او چنانکه هرودوت گوید (کتاب ۵، بند ۱۰۵) اعتنائی به ینیانها نکرد، چه میدانست (۲۱) - تختجمشید، پلّهکان قصر داریوش اوّل (بزرگ) (دیولافوا، صنایع ایران قدیم، جلد ۳ گراور ۳)که این کار آنها بیمجازات نخواهد ماند، ولی پرسید که آتنیها چه مردمی هستند و بعد کمانی خواسته و تیری به آسمان انداخته گفت:
«ای زوس، انتقام من از آتنیها کشیده باد» پس از آن به یکی از خدمهٔ خود گفت، هر روز، وقتی که من بر سر سفره نشستم، سه دفعه بگو:
«شاها، آتنیها را فراموش مکن» این نوشتهٔ هرودوت از نظر آتنیها است، زیرا تیر انداختن بطرف خدا جزو عادات پارسیها نبوده. این داستان را آتنیها گفتهاند، تا اهمیتی به خود داده باشند، و حال آنکه چه قبل و چه بعد از جنگ ماراتن دربار ایران اهمیتی به یونان نمیداد و عدم بهرهمندی ایرانیها در جنگهای یونان از همینجا بود، که یونانیها را، چنانکه میبایست و میشایست، خوب نمیشناختند. اما اینکه آتش زدن سارد و معبد آن نتایجی بسیار وخیم داشت، مورد تردید نیست، چه آتش زدن معابد آتن در زمان خشیارشا بر اثر کینهای بود، که ایرانیها بدل گرفته بودند. این نکته پائینتر روشن خواهد بود. بعد هرودوت چنین گوید (کتاب ۵، بند ۱۰۶) داریوش هیستیه را احضار کرده چنین گفت: «هیستیه، شنیدهام، که جانشین تو بر من یاغی شده و بر ضد من سپاهیانی از آن قاره آورده و ینیانهائی، که سخت مجازات خواهند شد، با آنها همدست گشته بعد سارد را گرفتهاند. بنظر تو این اقدام چگونه میآید؟ آیا خوب است و چگونه چنین امری بیشرکت تو ممکن بود انجام یابد؟ پس از این هرچه پیش آید، از چشم خود بین». هیستیه جواب داد: «شاها، چگونه روا داری، که چنین گوئی؟ چطور من حاضر میشوم کاری کنم، که باعث ملال خاطر شاه گردد؟ چه این ملال بزرگ یا کوچک باشد. چه نتیجهای برای من از این کار متصوّر است و چه مقصودی میتوانم داشته باشم؟ هرچه تو داری، منهم دارم. من افتخار مستشاری تو را دارم، زیرا تو افکار خود را بمن میگوئی.
پس بدان، که اگر نایب من این کارها را کرده، از پیش خود کرده، ولی باور ندارم، که اهالی میلت و نایب من باین مقام برآمده باشند، تا انقلابی در دولت تو برپاکنند. اگر آنها واقعاً مقصرند و خبری، که به تو دادهاند، راست است، پس بدان، که آوردن من از کنار دریا به اینجا تا چه اندازه مخالف مآلاندیشی بوده، زیرا ینیانها از غیبت من استفاده کرده چیزی را، که مدّتها قبل از این میخواستند، بکنند کردهاند. اگر من آنجا بودم، یک ینیانی جرئت نداشت بجنبد. پس مرا مرخص کن، نزد ینیانها روم و تمام این ولایت را بحال قبل برگردانیده نایب خود را، اگر مقصر است، تسلیم تو کنم. قسم به خدایان شاهی، که پس از اجرای ارادهٔ تو، تا جزیرهٔ ساردینی را مطیع تو نگردانم، قبائی را که در آن عازم ولایت ینیانها خواهم شد، از تن در نیاورم» داریوش سخنان او را باور کرد و گفت، برو، و بعد از اینکه وعدههای خود را انجام دادی، بشوش برگرد. در این احوال پارسیها شهرهای جزیره قبرس را محاصره کرده شورش را فرونشاندند و قبرس از نو مطیع گردید. شرح آن چنین است:
تسخیر قبرس از نو
هرودوت گوید (کتاب ۵، بند ۱۰۸) در خلال این احوال به انسیلوس امیر سالامین (یکی از شهرهای مهم جزیرهٔ قبرس. م.) که به محاصرهٔ آماتونت مشغول بود، خبر دادند، که بزودی آرتیبیوس، یکی از نجبای پارس، با لشکری بزرگ وارد قبرس خواهد شد. بر اثر این خبر او رسولی نزد ینیانها فرستاده خواهش کرد، به کمک وی بیایند.
ینیانها بیدرنگ با بحریهٔ زیاد آمدند و وارد قبرس شده بودند، که پارسیها از کیلیکیّه باین جزیره گذشته وارد خاک سالامین گشتند. فینیقیها هم دماغه کلایدقبرس را دور زدند. در این احوال جبّاران قبرس رؤساء ینیانی را دعوت کرده به آنها چنین گفتند، شما از دو کار یکی را بکنید: خودتان در خشکی با پارسیها جنگ کنید و کشتیها را به ما بدهید، تا با فینیقیها در دریا بجنگیم، یا بالعکس خودتان با فینیقیها بجنگید. به هرحال بدانید، که آزادی قبرس و ینیانها بدست شما است.
ینیانها جواب دادند، که ما را فرستادهاند، تا دریا را حفظ کنیم و با پارسیها بجنگیم.
بنابراین تکلیف خودمان را انجام خواهیم داد، اما شما، بخاطر بدارید، که در زیر قید مادیها (یعنی پارسیها) هستید و دلیرانه جنگ کنید. وقتی که لشکر ایران به جلگهٔ سالامین رسید، پادشاهان قبرس بهترین سربازان را در مقابل پارسیها داشتند و انسیلوس هم در مقابل آرتیبیوس جا گرفت (باید در نظر داشت، که جزیرهٔ قبرس ۹ شهر مهم داشت و هر شهر را امیری اداره میکرد، عزل و نصب این امراء بنظر دربار ایران بود. م.) آرتیبیوس بر اسبی سوار بود، که مانند یک نفر جنگی میجنگید، یعنی بلند میشد و با دست و دندان مردان مسلح را از پای درمیآورد، انسیلوس چون از این اسب بیمناک بود، از میرآخور خود، پرسید، چه باید کرد و آیا او ترجیح میدهد، که سوار را بکشد یا اسب را.
میرآخور، که از اهل کاریّه بود جواب داد: «امیر، من حاضرم هر دو کار کنم، ولی این را بدان، که بشاه یا سرداری زیبنده است با شاه یا سرداری دست و پنجه نرم کند. اگر دشمن را کشتی دارای نامی بزرگ میشوی و اگر، خدا نکرده، کشته شدی، باز بدست نجیبی کشته شدهای، امّا ما، که خدمه هستیم، باید با خدمهٔ دیگر جنگ کنیم. در باب اسب آرتیبیوس همینقدر گویم، که تشویشی از تربیت آن مدار، چه این اسب دیگر بر ضد کسی بر نخواهد خاست». پس از آن جنگ شروع شد و ینیانها نسبت به فینیقیها در دریا بهرهمندی یافتند و مخصوصا اهالی سامس دلاوریها نمودند. امّا مبارزهٔ دو سردار چنین بود: وقتی که انسیلوس به آرتیبیوس رسید، ضربتی به او وارد کرد و اسب این سردار بلند شده دستهایش را روی سپر انسیلوس گذارد، ولی در این حال میرآخور او با داس پاهای اسب را قطع کرد و او با سوارش افتاد. هنوز جنگ خاتمه نیافته بود، که ستهسنور، جبّار کوریوم و فرمانده، با سپاهیان بسیار بطرف پارسیها رفت و عرابههای جنگی سالامینیها هم از او تقلید کردند. پس از آن بهرهمندی با پارسیها شد، قبرسیها فرار کردند و عدّهای زیاد به خاک افتادند.
از جمله انسیلوس بود، که قبرسیها را به شورش اغوا کرده بود. چون انسیلوس شهر آماتونت را در محاصره میداشت، پس از کشته شدنش، اهالی شهر مزبور سر او را بریده و به شهرشان برده به یکی از دروازهها نصب کردند. پس از آن چندی، چون سرخالی بود، لانهٔ زنبور گردید و عسل در جمجمه پدید آمد. اهالی از غیبگو پرسیدند، چه باید بکنند؟ او جواب داد، که اگر سر را دفن و همهساله برای او، قربانی کنید، چنانکه برای پهلوانی میکنند، خیرش را خواهید دید. اهالی چنین کردند.
بعد، بقول هرودوت (کتاب ۵، بند ۱۱۵) به ینیانها خبر رسید، که روزگار انسیلوس تباه است و پارسیها تمامی شهرهای قبرس را به استثنای سالامین، که به پادشاه سابق آن گورگوس تسلیم شده بود، محاصره کردهاند. بر اثر این خبر جنگ دریائی را رها کرده به یونیّه برگشتند و پارسیها قبرس را از نو به اطاعت درآوردند.
شهر سل از تمامی شهرها بیشتر مقاومت کرد، ولی پارسیها زیر دیوارهای شهر نقب زده در ماه پنجم این شهر را هم گرفتند. به گفتهٔ هرودوت شورش قبرس یک سال بطول انجامید، تا پارسیها از نو این جزیره را مطیع کردند.
تسخیر یونیّه و کاریّه از نو
پس از آن دوریزس داماد داریوش، هیمه، اتانس و سایر دامادان شاه ینیانها را تعقیب و آنها را مجبور کردند، پناه به کشتیهایشان برند و شهرهای ینیانی را یک بیک گرفته به غارت دادند (در ایران قدیم معمول این بود، که اگر شهری پس از مطیع شدن یاغی میشد و پا فشرده جنگ میکرد، پس از تسخیر ثانوی غالبا به غارت میرفت. در بعض موارد شاهان هخامنشی پس از شورش اوّل هم مدارا میکردند و، فقط پس از شورش دوّم و تسخیر شهری در دفعهٔ سوّم امر به غارت میدادند، ولی داریوش اوّل در بابل پس از شورش اوّل و دوّم هم حکم غارت نداد. م.). بعد دوریزس اسلحهٔ خود را متوجه شهرهای هلّسپونت داشت و شهرهای داردانوس، آبیدوس، پرکت لامپ ساک و پهسوس فقط یک روز توانستند پا فشارند. در این احوال به او خبر رسید، که کاریها با ینیانها همدست شده و شوریدهاند. این بود، که برگشته بطرف کاریّه رفت. بزودی قشون پارس از مهآندر گذشته با یاغیها جنگید و شکست فاحشی به آنها داد. تلفات یاغیها ده هزار و تلفات پارسیها دو هزار نفر بود. شورشیها بمعبد زوس (ژوپیتر)، که در جنگل چنار بود، پناه بردند و بشور پرداختند، که تسلیم شوند یا آسیا را ترک کرده بجای دیگر روند. در این احوال اهالی میلت به کمک آنها آمدند و باز جنگی شد و پارسیها فاتح گشتند. از شورشیها و بخصوص اهالی میلت عدّهای زیاد به خاک افتادند. بعد، چنانکه هرودوت گوید، کاریها قشون ایران را شبانه بکمین گاهی کشیده عدّهٔ زیادی از آنها کشتند و سرداران پارسی، که اینها بودند: دوریزس، آمارگس، سیسیماکس و میرسوس پسر ژیگس، نیز تلف شدند.
هیمه سردار پارسی بطرف پروپونتید (دریای مرمره) رفته کیوس و میسیّه را مطیع کرده بود. سپس، چون شنید، که دوریزس بطرف کاریّه رفته، از دریای مرمره بطرف داردانل راند و تمامی االیانهای ایلیون و گرژیتها را به اطاعت درآورد.
پس از این فتوحات ناخوش شد و در ترووا درگذشت. بعد به ارتافرن والی ایالت لیدیّه حکمی از داریوش رسید، که با اتانس، یکی از سه سردار شاه، به یونیّه و به االیه برود (آخری همجوار اوّلی بود). آنها شهر گلازومنوسیم (کوم) را
گرفتند. این بهرهمندیهای پارسیها آریستاگر، محرّک شورش ینیانها و غیره را، مأیوس کرد و او اکنون دریافت، که ممکن نیست بر شاه غلبه کند. بنابراین همراهان خود را جمع کرده مشورت کرد، که آیا بهتر نیست در فکر پناهگاهی بوده، در صورتی که قشون شاه آنها را از میلت راند یا خود آنها خواستند جلای وطن کرده به ساردینی یا میرسین بروند، جائی را داشته باشند. هکاتیوس مورّخ پسر هژساندر عقیده داشت، که جلای وطن برای هیچکدام از دو محل مزبور صحیح نیست.
خوب است، که آریستاگر قلعهای در جزیرهٔ لرس ساخته در آنجا راحت بنشیند، زیرا بعدها میتواند به میلت برگردد. آریستاگر این رأی را نپسندید و حکومت میلت را به یکی از اهالی شهر که، شخص ممتازی بود و فیثاغورس نام داشت، سپرده خود به میرسین، شهر تراکیه، رفت و، وقتی که مشغول محاصره قلعهای بود، در زیر قلعه کشته شد و سپاهش معدوم گردید.
سقوط میلت
بعد هرودوت چنین گوید (کتاب ششم، بند ۱):
هیستیه، پس از اینکه به اجازهٔ داریوش به سارد آمد، نزد ارتافرن والی لیدیّه و صفحات دریائی رفت. والی به او گفت: «عقیدهٔ تو راجع به شورش ینیانها چیست؟» او جواب داد: «ندانم و از تمام این وقایع در حیرتم».
ارتافرن، که هیستیه را بهتر از داریوش میشناخت، چنین جواب داد: «چون تو نمیدانی پس من بگویم، تا بدانی. این کفشی است، که تو دوختهای و آریستاگر آن را پوشیده». پس از این جواب هیستیه، چون دانست، که ارتافرن از بطون وقایع آگاه است، متوحّش شده و شبانه فرار کرده بطرف دریا رفت و بجای وعدهای، که به داریوش راجع بتسخیر جزیرهٔ (ساردینی) داده بود، در نهان ریاست شورشیان را بعهده گرفت. چون به جزیرهٔ (خیوس) درآمد، اهالی آن در ابتداء پنداشتند، که بحکم داریوش آمده و بر آنها است. این بود، که او را گرفته در غل و زنجیر کردند، ولی بعد که فهمیدند، دشمن شاه است، او را رها کردند. ینیانها از او پرسیدند، چرا باعث این شورش و مصائب گردیدی؟ گفت، جهت این بود، که داریوش میخواست فینیقیها را کوچ داده به خاک ینیانها برد و ینیانها را بجای فینیقیها بنشاند.
معلوم است، که هیستیه دروغ گفت، چه داریوش چنین قصدی نداشت و مقصود هیستیه این بود، که ینیانها را بترساند (همانجا، بند ۳). پس از آن هیستیه نامههائی چند به پارسیها، که در سارد بودند، نوشت. مکاتبه میرسانید، که پارسیها راجع به اغتشاشات با او مذاکراتی داشتهاند. نامهها را قاصد نزد ارتافرن برد و او بقاصد گفت، نامهها را به صاحبانشان برسان و جواب آنها را نزد من آر. او چنین کرد و در نتیجه توطئهای کشف گردید و ارتافرن چند نفر پارسی را اعدام کرد. چون نقشهٔ هیستیه اینجا هم نتیجه نداد، اهالی خیوس خواستند، که او از جزیرهٔ آنها خارج شده به (میلت) برود. اهالی میلت، که تازه از دست آریستاگر خلاصی یافته بودند، نخواستند دوچار جبّار دیگری شوند و یکی از اهالی میلت زخمی بران او زد. پس از آن هیستیه از شهر خود بیرون رفته باز به خیوس برگشت، ولی در آنجا هم موفّق نشد، کشتیهائی بگیرد. بعد بطرف میتیلن رفت و هشت کشتی از اهالی لسبس تحصیل کرده با آنها به بیزانس درآمد و در آنجا مانع از مراودهٔ این محل با پنت (دریای سیاه) گردید. توضیح آنکه کشتیها را توقیف میکرد و فقط آنهائی را راه میداد، که مطیع او میشدند. در این احوال قشون پارس بطرف میلت حرکت کرده و اهالی میلت با ینیانها و اهالی لسبس و خیوس و سامس و فوسه و غیره برای دفاع متحد شده بحریهای از ۳۵۰ کشتی تهیه کردند. پارسیها، چون دیدند بحریه آنها قوی است، خواستند بیجنگ میلت را تسخیر کنند و داخل مذاکره با جبابرهای، که بواسطه آریستاگر از میلت خارج شده بودند، گردیده چنین گفتند:
اگر شورشیان متفرق و مطیع شوند، ما کاری با اهالی نخواهیم داشت، و الا پسران آنان را پس از فتح خواجه کرده دخترانشان را به باختر کوچ خواهیم داد. بر اثر این حرف نفاقی در میان شورشیان افتاد، چه عدّهای پیش خود گفتند، که بر فرض اینکه ما بواسطه بحریه خود در این جنگ فاتح شویم، پارسیها دست برندارند و باز بحریهای بدینجا بفرستند، که پنج برابر بحریهٔ ما باشد. بر اثر این نفاق بعضی برای جنگ حاضر شدند و برخی خودداری کردند. بعد در جنگ دریائی غلبه با پارسیها شد و قشون پارس از خشکی و دریا میلت را محاصره و تسخیر کرد (۴۹۴ ق. م). هرودوت گوید غیبگوی دلف این واقعه را پیشبینی کرده بود و مضمون پیشگوئی چنین بود: «در آن زمان، ای میلت، که جنایتها کردهای، طعمهٔ اشخاصی زیاد خواهی بود و هدیه اعلی برای آنان. زنان تو پاهای مردان کثیرالعده را، که موهای دراز دارند، خواهند شست و نگاهداری معبد ما در (دیدیم) بعهدهٔ دیگران خواهد بود». مورّخ مذکور گوید: چنین هم شد، زیرا اکثر مردان میلت را پارسیها کشتند و زنانشان اسرای پارسیان، که موهای دراز دارند، گردیدند. قشون پارس موافق نوشتهٔ هرودوت معابد را خراب کرد و از اهالی عدهای بکشت و اسراء را بشوش فرستاد. داریوش نسبت به آنها هیچگونه بدی نکرد و فرمود آنها را در آمپ، که در مصب دجله واقع است، مسکن دهند.
سپس هرودوت گوید، آتنیها از سقوط میلت بقدری مغموم شدند، که وقتی که در نمایشگاه (طآطر) آتن نمایش این سقوط را دادند، زمین نمایشگاه از اشکهای تماشاچیان تر شد، ولی بعد دولت آتن نویسندهٔ این نمایش را، که فرینیکوسنام داشت، به دادن هزار درهم جزای نقدی محکوم کرد و سپرد، که این نمایش را دیگر ندهند. جهت مجازات این بود، که چرا نویسندهٔ مزبور بدبختیهای خانگی را بخاطر مردم آورده.
بعض اهالی سامس و بعضی از ینیانها جلای وطن کرده به جزیرهٔ سیسیل رفتند و در آنجا مستعمرهای بنا کردند. پارسیها با سامس رفتار خوشی داشتند و آسیبی به اهالی نرسانیدند، چه، قبل از جنگ دریائی میلت، اینها از شورشیان جدا شده بودند. پس از تسخیر میلت قشون پارسی کاریه را هم کاملاً مطیع کرد.
قتل هیستیه
هیستیه، وقتی که در بیزانس مشغول گرفتن کشتیهای ینیانی بود، از سقوط میلت آگاه شد و حرکت کرده به خیوس آمد.
بعد چون او را نمیخواستند راه دهند، زدوخوردی با اهالی کرده مسلط شد و از اینجا به تاس رفته این شهر را محاصره کرد. سپس به او خبر رسید، که فینیقیها از میلت بقصد جاهای دیگر ینیانی عازم شدهاند. بر اثر این خبر شهر را رها کرده با سپاه خود به لسبس رفت و، چون سپاه او دوچار مجاعه گشت، به قارّه برای تحصیل آذوقه درآمد و در آنجا مورد حمله هارپاگ رئیس قشون پارس گردیده، پس از جنگی خود او گرفتار و سپاهش معدوم شد. هرودوت گوید، که، چون یک نفر سپاهی پارسی به او رسید و خواست او را بکشد، هیستیه بزبان پارسی خود را معرّفی کرد و در نتیجه اسیر شد. اگر او را بشوش برده بودند، یقیناً داریوش از گناهش میگذشت، ولی ارتافرن، از ترس پیشآمدهای دیگر و از اینکه هیستیه زنده مانده بعد باز قوی شود، حکم اعدام او را داد و بعد جسد او را بدار زده سرش را بشوش فرستاد. وقتی که داریوش از قضیه آگاه شد، ارتافرن و هارپاگ را توبیخ کرد، که چرا هیستیه را زنده نزد او نفرستادند.
بعد امر کرد، سرش را شسته بطور شایان دفن کنند و گفت: «این شخص خدمت بزرگی بمن و به پارس کرده بود». مقصود مورّخ مذکور خدمتی است، که هیستیه در سفر جنگی داریوش به مملکت سکاهای اروپائی کرده و نگذاشته بود پل دانوب را خراب کنند.
خاتمهٔ شورشها
پس از آن بحریهٔ ایران زمستان را در آبهای میلت گذرانیده در بهار بدریا رفت و جزائر خیوس، لسبس و تهنهدوسرا از نو به اطاعت ایران درآورد و بعد از اتمام کارها در خاک ینیانها بطرف هلّسپونت رفت. در اینجا شهرهای کنار راست این بوغاز قبلاً بتصرّف پارسیها درآمده بود و حالا بتسخیر محلهائی پرداختند، که در قارّهٔ اروپا واقع بود، مانند ولایت خرسونس با شهرهای زیاد آن و پرنت و قلعهها و استحکامات سواحل تراکیه و سلیبری و بیزانس و غیره. اهالی بیزانس منتظر ورود بحریه نشده از آنجا به دریای سیاه رفتند. بعد بحریهٔ ایران بطرف خرسونس رفت و به استثنای شهر کاردیا سایر شهرها را گرفته بقول هرودوت خراب کرد. کلیة مورّخ مذکور گوید، که پارسیها و فینیقیها بعد از غلبه بر یاغیان با آنها با نهایت سختی رفتار کرده عدّهای زیاد از اهالی کشتند. جبار خرسونس، که میلتیاد پسر کیمونبود، چون از آمدن بحریه فینیقی آگاه شد، ثروت خود را در پنج کشتی بار کرده بطرف آتن فرار کرد، در راه به کشتیهای فینیقی برخورد و خودش جان بدر برده به آتن رفت، ولی پسرش متیوخ نام گرفتار شد. فینیقیها او را بشوش آوردند، با این مقصود، که پاداشی خوب از داریوش ستانند. داریوش نه فقط بدی با وی نکرد، بل او را بسیار بنواخت، خانه و زن پارسی به او داد و اولاد او پارسی شدند.
(میل تیاد همان کس بود، که پیشنهاد میکرد پل دانوب را خراب کنند، تا داریوش راهی برای بازگشت نداشته باشد. م.). سال بعد برای ینیانها سال خوبی بود، توضیح آنکه داریوش، پس از فرونشاندن شورشهای مستعمرات یونانی در آسیای صغیر، و بعد از مطیع کردن شهرها و محلهائی، که از جهت این شورش در آسیای صغیر و تراکیه از پارس مجزّا شده بودند، تصمیم کرد، اصلاحاتی در اوضاع ینیانها بکند.
اصلاحات داریوش در مستعمرات یونانی
هرودوت گوید (کتاب ۶، بند ۴۲): بر اثر این تصمیم داریوش، ارتافرن از شهرهای ینیانی نمایندگانی بسارد خواسته آنها را ملزم کرد قراردادی بین خودشان منعقد کنند. برحسب این قرارداد آنها متعهد شدند، بجای اینکه بجان یکدیگر افتاده شهرهای یکدیگر را غارت کنند، منازعات خود را بدیوان داوری عرضه بدارند. اصلاح دیگر راجع بمأخذ مالیاتها بود. با این مقصود ارتافرن تمام خاک ینیانها را مسّاحی کرده برای هریک فرسنگ مربّع (۹۰۰ استاد مربّع یونانی) مالیاتی معین کرد. مورّخ مذکور گوید، که این جزو جمع در زمان او هم مجری بود و ارتافرن میزان مالیات را، چنانکه سابقاً معمول ینیانها بود، مقرّر داشت. این اصلاحات باعث آرامش ینیانها گردید. بعد داریوش اصلاحات مذکوره را کافی ندیده درصدد برآمد، که اصلاحاتی دیگر نیز بکند و با این مقصود در بهار سال دیگر تمام رؤسای قشون را در آسیای صغیر مرخص کرد، تا به خانههای خود رفته استراحت کنند و مردونیه (مردونیوس یونانیها) را با اختیارات تامه و قشون برّی کافی به آسیای صغیر فرستاد. او پسر گبریاس و داماد داریوش بود، توضیح آنکه شاه مذکور دختر خود آرتوزسترا را به او داده بود.
سردار جدید وارد کیلیکیه شد و در آنجا به کشتی نشسته با بحریّه بدریا رفت و به قشون برّی امر کرد از راه خشکی به هلّسپونت بروند. از دریا مردونیه بطول سواحل حرکت کرده و بمحلها سرکشی کرده به خاک ینیانها درآمد. هرودوت گوید (کتاب ششم، بند ۴۳): «در اینجا واقعهای روی داد، که باعث تعجب آن یونانیها است، که باور ندارند، اتانس در مجلس شور هفت نفر هم قسم طرز حکومت ملی را برای پارس پیشنهاد کرده باشد» (رجوع به صفحهٔ ۵۲۵ شود). توضیح آنکه مردونیوس حکومت را از جبابره انتزاع و در تمام شهرها حکومت ملی برقرار کرد. جهة اصلاحات داریوش را، اگرچه هرودوت بیان نمیکند، ولی بعض محققین جدید چنین تعبیر کردهاند، که چون داریوش جنگی را با یونان پیشبینی میکرد، میخواست مستعمرات یونانی را از خود راضی نگاه دارد و با این مقصود مردونیه را مأمور کرده بود، قبل از رفتن به اروپا، حکومت ملی به شهرهای ینیانی بدهد.
تاریخ شورشهای مزبور محققاً معلوم نیست. هرودوت گوید که شش سال طول کشید (کتاب ۶، بند ۱۸) ولی نلدکه تصوّر میکند، که آغاز شورشها بین ۵۰۰ و ۴۹۹ ق. م بوده و تسخیر میلت بین ۴۹۵ و ۴۹۴ روی داده (تتبعات تاریخی راجع به ایران قدیم، صفحهٔ ۵۹). تسخیر تراکیّه و مقدونیّه از نو (۴۹۲ ق. م)
چنانکه هرودوت گوید (کتاب ۶، بند ۴۳-۴۵): «بعد مردونیه با قشون برّی و بحری از هلّسپونت گذشته به قارّهٔ اروپا درآمد، که به ارتری و آتن برود. این مقصود بهانه بود و در واقع امر مردونیه میخواست عدّهای زیاد از شهر یونانی مطیع کند.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…