فصل چهارم - سلطنت داریوش اول - بزرگ
مبحث اول - فرونشاندن شورشهای ایالات
نام و نَسَب
اسم این شاه را چنین نوشتهاند، در کتیبههای هخامنشی - داریووش یا (داری و اوش)، بزبان بابلی - دریاووش، بزبان مصری در کتیبههای مصر - (آنتریوش) یا (تاریوش)، مورّخین و نویسندگان یونانی، مانند هرودوت و اشیل و غیره - داریس. در توریة (کتاب عزرا، باب پنجم) داریوش و (دریاوش). مورّخین رومی مانند کنتکورث و کرنلیوس نپوسداریوش، در زبان پهلوی - داریو. مورّخین قرون اسلامی این اسم را چنین نوشتهاند: طبری در فهرست پادشاهان آسور - داریوش، ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، صفحهٔ ۱۸۹ - داریوش و در صفحهٔ ۱۱۱ - دار الماهی الاوّل (یعنی المادی الاوّل. م.) و هوداریوس، ابو الفرج بن عبری در مختصر الدّول - داریوش بن بشتسب. مسعودی در مروج الذهب و حمزهٔ اصفهانی در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء و ثعالبی در غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم، مانند سایر نویسندگان قرون اسلامی، که از مدارک شرقی استفاده کردهاند - داراب یا دارای اکبر، ولی این اسامی مربوط به این داریوش نیست: داریوش اوّل در داستانها فراموش شده و بعض کارهای او را به داریوش دوّم یا دیگران نسبت دادهاند.
داریوش پسر ویشتاسب بود. شجره نسب او در صفحهٔ (۲۳۱) ذکر شده.
ویشتاسب، چنانکه هرودوت گوید، در زمان کوروش و پس از او والی پارس بود، ولی در زمان داریوش والی باختر و پارت گردید.
اوضاع ایران
از تاریخ معلوم است، که کمتر شاهی در بدو جلوس خود بتخت بقدر داریوش با مشکلات عدیده و طاقتفرسا مواجه شده.
توضیح آنکه غیبت طولانی کبوجیه از ایران، که چهار سال طول کشید، اخباری، که در غیاب او منتشر میشد، بتخت نشستن بردیای دروغی و کارهائی، که او در مدت هفت ماه برای جلب مردمان ایالات کرد، (مانند معفوّ داشتن مردم از مالیات و عوارض و خدمت نظامی) از نفوذ مرکز در ممالکی، که تازه جزو ایران شده بودند، کاسته حسّ استقلالطلبی و تجزیه را تحریک کرد و هرکدام از ممالک تابعه درصدد برآمد، که از ایران جدا شده بحال سابق خود برگردد. بعد، که معلوم شد، گئومات مغ بتقلب در مدّت هفت ماه تخت را اشغال کرده بود، کسان دیگر هم باین صرافت افتادند و هریک از آنها خود را یکی از دودمان شاهان سابق خوانده دعوی سلطنت کرد. نوشتههای مورّخین یونانی راجع به اغتشاشات و یاغیگریهای بدو سلطنت داریوش مختصر است، به استثنای شورش بابل، که آنهم؛ چنانکه بیاید، در بعض کیفیات با تاریخ موافقت ندارد. اما نوشتههای داریوش اطلاعات بیشتری میدهد و، هرچند این شاه هم بکیفیات نپرداخته، ولی اغتشاشات مزبوره را یکایک شمرده، اسم اشخاص و محلها را برده، ماههای جنگ را معین و کلّیّة بیش از مورّخین یونانی وقایع را روشن کرده. از این جهت بدواً بذکر وقایع، چنانکه داریوش در بیستون نویسانده، میپردازیم. توصیف بیستون و حجاریها و کتیبههای آن در باب دوّم این کتاب، در فصلی که راجع بآثار نامی ایران قدیم است، بیاید.
عجالة همینقدر گوئیم، که بیستون محلی است، تقریباً در شش فرسنگی کرمانشاه، در سر راهی که به همدان میرود. در اینجا کوهی است به بلندی ۴۰۰ پا از سطح زمین و داریوش بر تخته سنگهای این کوه در بلندی ۱۰۰ پا دو کتیبه نویسانده.
یکی معروف به کتیبهٔ بزرگ است و دیگری به کتیبهٔ کوچک.
مندرجات کتیبهٔ بزرگ بیستون
قسمتی، که راجع به شورشهای داخلی بعد از واقعهٔ بردیای دروغی است، از بند ۱۶ ستون اوّل کتیبه شروع میشود. ترجمهٔ کتیبه بپارسی کنونی از کتاب ویسباخ، موسوم به کتیبههای پارسی قدیم و نیز از کتابی است، که موزهٔ بریطانیائی بنام «کتیبهٔ داریوش بزرگ در بیستون»، بطبع رسانیده. از کتاب تلمن موسوم به «فرهنگ و متنهای پارسی قدیم» نیز استفاده شده است. اسلوب انشاء از نویسندهٔ کتیبه است. فقط نقطه و ممیز، که برای روشن بودن مطلب استعمال شده، از مؤلف است.
ستون اوّل
بند شانزدهم «داریوش شاه میگوید: پس از اینکه من گئومات مغ را کشتم، آترین نامی پسر (اوپدرم)، در خوزستان بر من یاغی شد و به مردم چنین گفت:
من پادشاه خوزستانم. پس از آن اهالی خوزستان از من برگشته بطرف آترین رفتند و او در خوزستان شاه شد. بعد یک مرد بابلی، ندیتبیر (این اسم را بعضی نیدینتوبل خواندهاند) پسر آئینیری، در بابل بر من خروج کرد و گفت، من بخت النصر پسر نبونیدم، تمام اهل بابل بطرف او رفته از من برگشتند. او سلطنت بابل را تصرّف کرد».
بند هفدهم «داریوش شاه میگوید: من لشکری به شوش فرستادم و آترینای مغلوب را نزد من آوردند، او را کشتم».
بند هیجدهم «داریوش شاه میگوید: پس از آن من بطرف بابل رفتم، بقصد ندیتبیر، که خود را بختالنصر مینامید. قشون او در دجله بود، آن طرف دجله را نگاه میداشت و کشتیهائی داشت. من لشکر خود را دو قسمت کرده قسمتی را بر شترها و قسمتی را بر اسبها سوار کردم. اهورمزد مرا کمک کرد. به ارادهٔ اهورمزد از دجله گذشتم و با لشکر ندیتبیر جنگ کرده آن را شکست دادم. ۲۶ ماه (آثریادی) بود، که این جنگ روی داد».
بند نوزدهم«داریوش شاه میگوید: پس از آن من بطرف بابل رفتم. هنوز بدانجا نرسیده بودم، که در محلی موسوم به زازانه، در ساحل فرات، ندیتبیر، که خود را بختالنصر مینامید، با قشون خود به جنگ آمد. جنگ کردیم و اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد. به ارادهٔ اهورمزد لشکری را، که فرماندهٔ آن ندیتبیر بود، شکست فاحشی دادم. دشمن خود را در آب انداخت و آب آن را برد.
روز دوّم ماه انامک بود، که این جنگ روی داد».
ستون دوّم
بند اوّل «داریوش شاه میگوید: از آنجا ندیتبیر با کمی سوار، که نسبت به او باوفا بود، ببابل رفت. فوراً بابل را محاصره کرده به ارادهٔ اهورمزد آن را تسخیر کردم و این ندیتبیر را گرفتم. پس از آن او را در بابل کشتم».
بند دوّم «داریوش شاه میگوید: زمانی که من در بابل بودم، این ایالات از من برگشتند: پارس، خوزستان، ماد، آسور، مصر، پارت (خراسان)، مروثتگوش، سکائیه».
بند سوّم «داریوش شاه میگوید: در پارس مردی بود مرتیه نام، پسر چینچیخریاز اهل محلی موسوم به کوگنکا. این مرد بر من یاغی شد و به اهالی خوزستان گفت، من ایمانیس پادشاه خوزستانم».
بند چهارم«داریوش شاه میگوید: من مجبور شدم بطرف خوزستان بروم. پس از آن مردم خوزستان بواسطهٔ ترس از من این مرتیه را، که شاه آنها بود، گرفته خودشان کشتند.
(۸) حجّاریهای برجسته و کتیبهٔ بیستون (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۱۶) بند پنجم «داریوش شاه میگوید: فرورتیش نام مادی یاغی شد و به مردم گفت من خشثریتم، از دودمان هووخشتر. تمام مادیها از من برگشته بطرف فرورتیش، رفتند او شاه ماد شد».
بند ششم «داریوش شاه میگوید: لشکر پارسی و مادی، که با من بود، کم عدّه بود (با من بود یعنی در ماد نسبت بمن وفادار مانده بود. م.) بدین سبب از اینجا قشونی فرستادم. ویدرنه نامی هست پارسی، که تابع من است. او را فرمانده آنها (یعنی پارسیها و مادیها) کرده، گفتم بروید و درهم شکنید آن قشون مادی را، که خود را از من نمیداند. ویدرنه فوراً با سپاهیان من حرکت کرد. وقتی که به ماد رسید، در محلی موسوم به مروش (تلمن نوشته مارو) با مادیها جنگید. کسی که در ماد شاه بود به آنها کمک نکرد. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد. به ارادهٔ اهورمزد قشونی، که در تحت فرماندهی ویدرنه بود، بر قشونی، که از من برگشته بود، غلبه کرد. روز ششم ماه انامک بود، که این جنگ واقع شد. پس از آن این سپاهیان من در کمپد، که ناحیهای از ماد است، ماندند، تا من به ماد وارد شوم (معلوم میشود، که غلبه قطعی نبوده و داریوش گفته منتظر ورود او باشند. م.)».
بند هفتم «داریوش شاه میگوید: دادرشیش نامی بود ارمنی تابع من. او را به ارمنستان روانه کرده چنین گفتم، بر مردمی که از من برگشتهاند غلبه کنید.
فوراً دادرشیش حرکت کرد، و وقتی که وارد ارمنستان شد، ارامنهای، که از من برگشته بودند، جمع شدند، تا با دادرشیش جنگ کنند. در دیهی موسوم به... در ارمنستان جدالی واقع شد. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد.
به ارادهٔ اهورمزد قشون من بر قشونی، که از من برگشته بود، غالب آمد. روز ششم ثورواهر این جدال روی داد».
بند هشتم «داریوش شاه میگوید: اهالی، که از من برگشته بودند، در دفعه دوّم جمع شدند، که با دادرشیش جنگ کنند. در قلعهای تیگر نام در ارمنستان جدالی واقع شد. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد، به ارادهٔ اهورمزد، قشون من بر قشونی، که از من برگشته بود، فایق آمد. در ۱۸ ثورواهر این جنگ واقع شد».
بند نهم «داریوش شاه میگوید: اهالی که از من برگشته بودند، در دفعه سوّم جمع شدند، که با دادرشیش جنگ کنند. در محلی از ارمنستان قلعهای هست (اوهیا) نام، در آنجا جنگی کردند. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد.
به ارادهٔ اهورمزد قشون من بر قشونی، که از من برگشته بود، شکست سختی داد.
روز نهم چایگرسیس این جدال روی داد. پس از آن دادرشیش ماند، تا من به ماد وارد شوم (باز فتح قطعی نبوده و داریوش امر کرده منتظر ورود او باشند. م.)».
بند دهم «داریوش شاه میگوید: پس از آن ومیس نام پارسی را، که تبعه من است، به ارمنستان فرستادم، چنین گفتم قشونی را، که از من برگشتهاند و خودشان را از من نمیدانند، درهم شکن. ومیس در حال حرکت کرد. وقتی که به ارمنستان وارد شد، شورشیان جمع شده خواستند با او جنگ کنند. در محلی ایزیتوش نام از مملکت آسور جدالی واقع شد. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد. بفضل اهورمزد سپاه من سپاهی را، که از من برگشته بود، شکست داد. روز پانزدهم انامک این جدال واقع شد».
بند یازدهم «داریوش شاه میگوید: باز شورشیان جمع شده خواستند با ومیس جنگ کنند. در محلی ائوتیار نام، در مملکت ارمنستان، جدالی واقع شد. اهورمزد کمک خود را بمن اعطاء کرد. به ارادهٔ اهورمزد لشکر من قشونی را، که از من بر گشته بود، شکست داد. روز.... ماه ثورواهر بود، که این جدال واقع شد.
بعد ومیس در ارمنستان ماند، تا به ماد وارد شوم».
بند دوازدهم
«داریوش شاه میگوید: پس از آن من حرکت کرده از بابل بطرف ماد رفتم. چون وارد ماد شدم، در محلی از ماد موسوم به کوندورش، فرورتیش، که خود را شاه ماد میخواند، با قشونی بقصد من آمد و جدالی کردیم. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد. به ارادهٔ اهورمزد قشون فرورتیش را شکستی فاحش دادم.
روز ۲۶ ادوکانیش این جدال روی داد».
بند سیزدهم «داریوش شاه میگوید: پس از آن فرورتیش با سواران کمی، که نسبت به او باوفا بودند، بطرف ری، که در ماد است رفت، در حال من سپاهی بقصد او فرستادم.
فرورتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند. گوشها و بینی و زبان او را بریدم چشمهای او را درآوردم. بعد او را به همدان برده مصلوب کردم و سران همدستهای او را در همدان در قلعه بدار کشیدم».
بند چهاردهم «داریوش شاه میگوید: مردی چیترتخم نام ساگارتی بمن یاغی شد و به مردم گفت، من شاه ساگارت و از دودمان هووخشتر هستم. فوراً من لشکری از پارسیها و مادیها بقصد او فرستادم. مردی تخمسپاد نام را که مطیع من است، رئیس قشون کرده گفتم، بروید و این قشون را، که از من برگشتهاند و خود را سپاهیان من نمیدانند، درهم شکنید. پس از آن تخمسپاد با قشونی حرکت کرد و با چیترتخمه جنگید. اهورمزد یاری خود را بمن اعطاء کرد. به ارادهٔ اهورمزد قشون من بر قشونی، که از من برگشته بود، فایق آمد و چیترتخمه را گرفته نزد من آورد. من گوشها و بینی او را بریدم و چشمان او را درآوردم. او را به درب من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند. بعد بامر من او را در آربل مصلوب کردند».
بند پانزدهم «داریوش شاه میگوید: این است آنچه من در ماد کردم».
بند شانزدهم «داریوش شاه میگوید: پارت (خراسان) و گرگان بر من شوریده بطرف فرورتیش رفتند. ویشتاسپ، پدر من، در پارت بود (مردم شوریدند) و ویشتاسپ با قشونی در محلی موسوم به ویشپااوزات در پارت با او جنگید. اهورمزد مرا یاری کرد. به ارادهٔ او ویشتاسپ شورشیان را شکست داد. پس از آن مملکت مطیع من شد. روز ۲۲ ماه ویخن این جنگ رویداد».
ستون سوّم
بند اوّل «داریوش شاه میگوید: پس از آن سپاه پارسی را از ری نزد ویشتاسپ فرستادم.
وقتی که این سپاه به ویشتاسپ رسید، عازم جنگ دشمن شد. در محلی موسوم به پتیگربن در پارت، ویشتاسپ با شورشیان جنگید. اهورمزد مرا یاری کرد و بفضل اهورمزد ویشتاسپ شورشیان را شکستی سخت داد. روز اوّل گرمپد این جنگ واقع شد».
بند دوّم «داریوش شاه میگوید: پس از آن ایالت پارت مطیع من گردید، این است آنچه من در پارت کردم».
بند سوّم «داریوش شاه میگوید: مملکتی است، که نامش مرو است آنهم بمن شورید.
مردی را، که نامش فراد بود، از اهل مرو، سردار قشون کردند. فوراً دادرشیش نامی را، که پارسی و مطیع من و والی باختر بود، بقصد او فرستاده چنین گفتم، این مردم را، که مرا شاه خود نمیدانند، شکست بده. دادرشیش با قشونی فوراً عازم شده با مرویها جنگید. اهورمزد مرا یاری کرد و بفضل اهورمزد لشکر من قشونی را، که از من برگشته بود، شکست سختی داد. روز بیست و سوّم آثریادیه این جدال واقع شد».
بند چهارم «داریوش شاه میگوید: پس از آن ایالت مرو مطیع من گردید این است آنچه من در باختر کردم».
بند پنجم «داریوش شاه میگوید: مردی بود نامش وهییزدات از اهل محلی، که موسوم به تاروا و در ناحیه یوتییا است. این مرد در دفعهٔ دوّم بر من در پارس یاغی شد و به مردم گفت، من بردی پسر کوروشم. بعد، آن قسمت مردم، که در قصر بودند، از بیعت من سرتافته بطرف وهییزدات رفتند. او شاه پارس شد».
بند ششم «داریوش شاه میگوید: پس از آن من لشکری از پارسیها و مادیهائی، که با من بودند... ارتهوردیه نام پارسی را، که تابع من بود، سردار کردم. سپس ارته - وردیه بحکم من با لشکری بطرف پارس رفت و وقتی، که به پارس رسید، وهییزدات، که خود را بردی مینامید، با لشکری بقصد ارتهوردیه حرکت کرد. در محلی موسوم به رخا جنگی رویداد. اهورمزد مرا یاری کرد و بفضل اهورمزد لشکر من بر قشون وهییزدات غالب آمد. روز ۱۲ ماه ثورواهر این جنگ واقع شد».
بند هفتم «داریوش شاه میگوید: این وهییزدات با سپاه کمی از آنجا (یعنی از رخا) به پیشییااووادا رفت و در آنجا لشکری جمع کرده قصد ارتهوردیه را کرد کوهی هست نامش پرگ، آنجا جنگی شد. اهورمزد مرا یاری کرد و بفضل اهورمزد لشکر من سپاه وهییزدات را شکست فاحشی داد. روز ششم ماه گرمپد این جنگ واقع شد و سپاهیان من این وهییزدات را با سردستههای همراهان او دستگیر کردند».
بند هشتم «داریوش شاه میگوید: پس از آن این وهییزدات و اشخاصی، که سردستهٔ همراهان او بودند در محلی موسوم به هووادایَکَی در پارس بامر من مصلوب شدند».
بند نهم «داریوش شاه میگوید: این است آنچه من در پارس کردم».
}}بند دهم}} «داریوش شاه میگوید: این وهییزدات، که خود را بردیَ مینامید، لشکری هم به هّرّخُواتیش (رُخّج) بقصد ویوان، نام پارسی تابع من، که والی رخّج است، فرستاده و شخصی را به سرداری این سپاه معین کرده گفته بود، برو ویوان و سپاهی را، که مطیع داریوش است و در رخّج اقامت دارد، شکست بده. پس این سپاه بقصد ویوان و جنگ با او روانه شد. قلعهای هست کاپیش در آنجا جنگ روی داد. بفضل اهورمزد قشون من سپاه شورشیان را درهم شکست. روز ۱۳ ماه انامک این جنگ واقع شد».
بند یازدهم «داریوش شاه میگوید: در دفعهٔ دوّم شورشیان جمع شده بقصد ویوان بیرون شدند، که جنگ کنند. ناحیهای هست موسوم به گندوم در رخّج، در آنجا جنگی واقع شد. اهورمزد مرا یاری کرد. بفضل اهورمزد لشکر من به قشون یاغی شکستی فاحش داد. روز هفتم ماه ویخن این جدال وقوع یافت».
بند دوازدهم
«داریوش شاه میگوید: پس از آن این مرد، که سردار سپاهی بود، که وهییزدات بقصد ویوان فرستاده بود، با سواران کمی، که با او بودند، بیرون رفته بقلعه ارشادا نام واقع در رخّج درآمد. ویوان فوراً او را تعقیب کرده او و سران همراهانش را گرفته کشت».
بند سیزدهم
«داریوش شاه میگوید: پس از آن رخّج ایالت من گردید. این است آنچه من در رخّج کردم».
بند چهاردهم
«داریوش شاه میگوید: زمانی که من در پارس و ماد بودم، در دفعهٔ دوّم بابل از من برگشت. مردی ارخ نام ارمنی، پسر هلدیت در بابل بر من یاغی شد. محلی هست نامش دوباله در آنجا یاغی شد و گفت، من بختالنصر پسر نبونیدم. بعد بابلیها بر من شوریده بطرف او رفتند. او بابل را گرفت و شاه بابل شد».
بند پانزدهم
«داریوش شاه میگوید: فوراً من لشکری ببابل فرستادم. ویندفرن نام مادی را، که مطیع من بود، سردار کرده گفتم بروید، این قشون را، که در بابل است و خود را از من نمیداند، درهم شکنید. ویندفرن فوراً با قشونی عازم بابل شد. اهورمزد مرا یاری کرد. بفضل اهورمزد ویندفرن بابل را گرفت و آن را به اطاعت درآورد. ماه مرگزن روز ۲۲ بود، که ارخ، که خود را بختالنصر مینامید، دستگیر شد و مردانی، که با او همدست بودند، گرفتار و بسته شدند (یعنی آنها را در زنجیر کردند. م.). بعد من چنین فرمودم، که ارخ و همدستهای عمدهٔ او را باید در بابل مصلوب کنند».
ستون چهارم
بند اوّل «داریوش شاه میگوید: این است آنچه من در بابل کردم».
بند دوّم
«داریوش شاه میگوید: این است آنچه من کردم. هرچه کردم به هرگونه بفضل اهورمزد بود. از زمانی که شاه شدم، نوزده جنگ کردم. بفضل اهورمزد لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم....». (اینجا داریوش اسامی این نه نفر را با عنوانی، که به خود بسته بودند، ذکر میکند. چون بالاتر ذکر شده، احتیاجی به تکرار نیست. م.).
بند سوّم
«داریوش شاه میگوید: این نه نفر را در میان این جدالها دستگیر کردم».
بند چهارم
«داریوش شاه میگوید: ممالکی که شوریدند، دروغ آنها را شوراند، زیرا آنها به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورمزد این اشخاص را بدست من داد و با آنها، چنانکه میخواستم، رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود، با تمام قوا از دروغ بپرهیز. اگر فکر کنی، چه کنم تا مملکت من سالم بماند، دروغگو را نابود کن».
این است مضمون کتیبه بیستون راجع به اغتشاشات داخلی ایران. باقی مطالب آن در جای خود بیاید. از حیث انشاء، کتیبه روشن و بلیغ است. یگانه ایرادی، که میکنند، مکرّرات کتیبه است، ولی گمان میرود، که مکرّرات را (۹) حجّاری بیستون (از راوْلینْسُن، مجلهٔ آسیائی پادشاهی، جلد ۲- گراور ۱) داریوش از این جهت جایز یا لازم دانسته، که اگر جاهائی از کتیبه در قرون بعد محو شود، جاهای دیگر آن بتفهیم مطالب کمک کند، زیرا، چنانکه در جای خود بیاید، داریوش مقید بوده، این کتیبه را بخوانند، مطالب آن را بدیگران بگویند و آثار بیستون را محفوظ بدارند. اکنون باید دید، که یونانیها چه نوشتهاند.
هرودوت
مورّخ مذکور گوید (کتاب سوّم، بند ۱۵۰-۱۶۰):
هنگامی، که پارسیها قصد جزیره سامس را از راه دریا کردند، اهالی بابل، که قبلاً تدارکات کافی دیده بودند، شوریدند. در واقع امر آنها در مدّت سلطنت مغ و یاغیگری هفت نفر (مقصود هفت نفر همقسم است. م.) و کشمکشهای داخلی خود را برای شورش حاضر میکردند. معلوم است، که تدارکات در نهان میشد. وقتی که شورش علنی گشت، بابلیها چنین کردند: هرکدام از بابلیها، غیر از مادر، یکی از زنهای خود را، که دوست میداشت، انتخاب کرده باقی زنها را در یکجا گرد آورده خفه کرد. یک زن در هر خانه برای تهیه کردن غذا باقی ماند و سایر زنها را کشتند، تا آذوقه کم نیاید. همینکه این خبر به داریوش رسید، قشون خود را جمع کرده قصد بابل را کرد و به محاصرهٔ آن پرداخت. بابلیها را این محاصره نگران نکرد. آنها لب دندانههای حصار جمع شده داریوش و قشون او را استهزاء میکردند. یکی از بابلیها روزی چنین گفت: «چرا شما پارسیها بیهوده وقت خود را در اینجا صرف میکنید؟ شما وقتی بابل را تسخیر خواهید کرد، که قاطری بزاید».
او چنین گفت، چه یقین داشت، که قاطر هرگز نزاید. پس از گذشتن یک سال و هفت ماه داریوش و تمام قشون او از عدم بهرهمندی مغموم بودند، و حال آنکه وسائل و خدعهها بکار رفته بود. از جمله نیرنگها نیرنگ کوروش بود (مقصود هرودوت داخل شدن قشون ایران از مجرای فرات است، که بالاتر در صفحهٔ ۳۹۳ از قول او ذکر شد)، ولی چون بابلیها بیدار بودند، این نیرنگ هم نگرفت. در ماه بیستم محاصره معجزهای روی داد. مادهقاطر زوپیر، که پسر مگابیز - یکی از هفت نفر همدستان داریوش - بود کرّهای زائید. وقتی که خبر این واقعه را به او دادند، زوپیر باور نکرد و بعد، که مادهقاطر را دید، ببندگان خود سپرد، این واقعه را پنهان دارند. بعد فکر کرد و به خاطرش آمد، که یک نفر بابلی در ابتدای محاصره گفته بود، وقتی پارسیها بابل را خواهند گرفت، که مادهقاطری بزاید. بنابراین یقین کرد، که بزودی بابل تسخیر خواهد شد. پس از آن او نزد داریوش رفته پرسید، که آیا گرفتن بابل خیلی لازم است؟ چون جواب شنید، که لازم است، در فکر شد، که چگونه آن را بگیرد و چنان باشد، که این کار را فقط از او بدانند، چه در نزد پارسیها این نوع کارها پاداشی بزرگ دارد. بعد یگانه وسیله را در این دید، که خود را ناقص کرده نزد دشمن برود و با این قصد دماغ و گوشهای خود را برید و بشکل بدی زلفهای خود را چیده و تن خود را با ضربتهای شلاق کبود کرده، بدین حال نزد داریوش رفت. برای داریوش بسیار ناگوار بود، که یکی از بزرگان پارس را بدین وضع مشاهده کند و از بالای تخت فریاد زد: «کی تو را ناقص کرده و برای چه؟» زوپیر جواب داد: «آیا کسی جز تو میتواند با من چنین کاری کند؟
خودم این کار کردهام و جهت آن استهزائی است، که بابلیها از پارسیها میکنند». داریوش گفت: «تو چه آدم پستی، زیباترین نام را با کرداری ننگآور لکهدار میکنی و میگوئی، جهت آن محصوریناند. آیا تصوّر میکنی، که دشمن از ناقص شدن تو زودتر تسلیم خواهد شد؟ آیا دیوانه شدهای و جهت این کار تو همین دیوانگی است؟» زوپیر جواب داد: «اگر من نقشهٔ خود را قبلاً به تو میگفتم، تو از اجرای آن مانع میشدی. این است که از پیش خود این کار کردم. اگر معطلی از طرف تو نباشد، ما بابل را تسخیر خواهیم کرد. من به ارگ بابل میروم و میگویم، که بحکم تو مرا بدین حال انداختهاند و میخواهم انتقام از تو بکشم. وقتی که آنها باور کردند، من رئیس قشون میشوم، تو هم از طرف خود روز دهم، پس از اینکه به ارگ داخل شدم، هزار نفر، که به تلف شدن آنها بیقید هستی، دم دروازهای، که معروف به دروازه سمیرامیس است، بگمار و هفت روز پس از آن دو هزار نفر دم دروازهٔ نینوا و پس از بیست روز چهار هزار نفر دم دروازهٔ کلده. تمام این سپاهیان نباید اسلحهای جز خنجر داشته باشند. بیست روز پس از آن به سپاهیان خود حکم یورش عمومی بده و برای من سپاهیان پارسی را دم دروازهٔ بل و کیسسی جا ده. من گمان میکنم، که پس از فتوحاتی که خواهم کرد، بابلیها چنان اعتماد بمن بیابند، که کلید دروازه را هم بمن بدهند. کارهای بعد در دست من و پارسیها خواهد بود». پس از آن زوپیر مانند یک نفر فراری بطرف دروازه رفت و چنان وانمود، که با ترسولرز میرود. وقتی که دیدهبانها او را از برجها دیدند، پائین آمده نیمی از دروازه را باز کرده پرسیدند، کیستی و برای چه آمدهای؟
زوپیر خود را نامید و گفت به بابلیها پناه آورده. پس از این اظهار، او را بمجمع بابلیها بردند و در مجمع چنین اظهار کرد: «من به داریوش گفتم، محاصره بابل را ترک کن، چه گرفتن بابل محال است و او در ازای این نصیحت مرا بدین روز انداخت. حالا من بدینجا آمدهام، تا بزرگترین خدمت را بشما کرده بزرگترین ضرر را به داریوش برسانم. ناقص کردن من برای او بیمجازات نخواهد بود. من بر تمام نقشههای او واقفم». بابلیها، چون یکی از رجال مهم پارس را بدین حال دیدند، سخنان او را باور کرده و قشونی به او دادند و او، چنانکه با داریوش مواضعه کرده بود، روز دهم آنها را بیرون برد و هزار نفر اوّلی را احاطه و معدوم کرد. پس از آن چون بابلیها دیدند، که کردار او با گفتارش موافقت دارد، آنچه میگفت، میپذیرفتند.
بعد او منتظر روز بیستم شد و دو هزار نفر دوّم را شکست داد. بابلیها غرق شادی شدند. سپس زوپیر در روز معهود بابلیها را بیرون برده چهار هزار نفر سوّم را شکست داد. پس از آن او شخص اوّل بابل و سپهسالار کلّ لشکر بابل گردید و ارگ را به او سپردند. در این احوال روز معهود دیگر در رسید و داریوش فرمان یورش عمومی داد. زوپیر دروازهٔ (بل) و (کیسسی) را بروی پارسیها گشوده پارسیها را به ارگ هدایت کرد. بعض بابلیها پس از این واقعه فرار کرده به معبد (بل) پناه بردند و برخی از قضیه اطّلاع نداشتند، ولی بزودی معلوم شد، که به آنها خیانت کردهاند و بابل در دفعهٔ دوّم بتصرّف پارسیها درآمده. پس از تسخیر بابل داریوش امر کرد، دیوارهای آن را خراب کردند و دروازهها را برداشتند.
کوروش چنین کاری در بابل نکرد. بعد سه هزار نفر را از نجبای بابلی، که سر دستهٔ شورش بودند بدار آویخت و بسائر بابلیها اجازه داد، که در شهر بمانند.
برای اینکه بابلیها بیزن نمانند و از عدّهٔ نفوس نکاهد، از راه مآلاندیشی داریوش چنین کرد: چون زنهای خودشان را بابلیها برای کم نیامدن آذوقه خفه کرده بودند، داریوش فرمود، که هرکدام از قبایل مجاور عدّهٔ معینی زن به بابل بفرستد.
عدّهٔ همه زنها به پنجاه هزار نفر میرسید. بابلیهای کنونی از این زناناند.
بعد داریوش اعلان کرد، که از پارسیها، به استثنای کوروش، کسی از حیث خدمت بر زوپیر برتری ندارد، چه هیچیک از پارسیها را یارای آن نبود، که خود را با کوروش مساوی بداند. بعد، چنانکه گویند، داریوش مکرّر میگفت، من ناقص شدن زوپیر را بر تسخیر بیست شهر، مانند بابل ترجیح میدادم. او پاداشی بزرگ به زوپیر داد: هر سال به او هدایائی میداد، که در پارس بزرگترین افتخار محسوب میشود. بعلاوه زوپیر را مادامالعمر والی بابل کرد و مقرّر داشت، که مالیات بابل متعلق به خود او باشد. بعد چیزهای دیگر نیز به او بخشید. این زوپیر پسری داشت مگابیز نام، که در مصر با مصریها و یونانیها میجنگید (در سلطنت اردشیر اوّل. م.) و او پسری داشت زوپیر نام، که از ایران فرار کرده پناه به آتنیها برد.
کشفیّات نوین
این بود مضمون نوشتههای هرودوت راجع به شورش بابل، که موافقت با واقع امر ندارد. توضیح آنکه نوشتههای مورّخ مذکور میرساند، که محاصرهٔ بابل تقریباً ۲۲ ماه طول کشیده، و حال آنکه اخیراً لوحههائی در بابل یافتهاند، که این مدّت را تکذیب میکند. بالاتر گفته شد، که بانک معتبری در بابل بود بنام «اجیبی و پسران». از قراردادهائی، که در این زمان بانک مزبور ترتیب داده، از شهودی، که قراردادها را امضا کردهاند و نیز از تاریخی، که در اسناد مزبوره قید شده، معلوم گردیده، که سلطنت بختالنصر سوّم یعنی شخصی، که بر داریوش یاغی شده، خیلی کوتاه بود. برای فهم مطلب باید بخاطر آورد، که بابلیها برحسب عادت ابتدای سلطنت هر پادشاه بابل را مبدأ تاریخ قرار میدادند و در قراردادهائی که از بانک مزبور بدست آمده نوشته شده: «روز دهم، ماه هفتم، سال ابتدای سلطنت بخت النصر» - «روز ۲۱، ماه نهم، سال ابتدای سلطنت بخت النصر». این دو سند به امضای ایتتیمردوک بالاتو پسر اجیبی رسیده.
از بیستم ماه یازدهم در قراردادها نوشته شده «سال ابتدای سلطنت داریوش» بنابراین سلطنت نیدینتوبل (یاندی تبیر) یاغی، که خود را بختالنصر مینامید، سه ماه و ده روز طول کشیده. ولی اخیراً یک هیئت آلمانی لوحهای از بابل بدست آورده، که تاریخ آن «روز ششم ماه دهم سال ابتدای سلطنت داریوش» است و از اینجا معلوم میشود، که مدّت سلطنت نیدینتوبل از سه ماه هم کمتر بوده. اما مدّت محاصره بابل معلومست، که از این هم کمتر میباشد، زیرا مدّتی لازم بود، تا داریوش بقصد بابل حرکت کرده از دجله بگذرد و جنگی در زازانه روی دهد و پس از آن داریوش به محاصرهٔ بابل بپردازد. در اینجا سؤالی پیش میآید، که مدّت محاصره واقعاً چقدر بوده؟ چون داریوش تاریخ جنگ زازانه را معلوم کرده (روز دوّم ماه انامک) و چون در نسخهٔ بابلی کتیبهٔ بیستون، این روز بتقویم بابلی هم معیّن گردیده، محققین از مقایسهٔ تاریخ مزبور با تاریخ قرارداد بانک اجیبی و پسران، که تاریخ آن روز ششم ماه دهم سلطنت داریوش است، باین نتیجه میرسند، که محاصرهٔ بابل فقط چهار روز دوام داشته. ممکن است گفته شود، از کجا که قراردادهای بانک «اجیبی و پسران» از زمان بختالنصر پسر نبوپالاسسار یعنی بختالنصر بزرگ نباشد؟ جواب این است: شهودی، که این قراردادها را امضاء کردهاند، همان اشخاصی هستند، که قراردادهای بانک مزبور را در زمان کبوجیه، بردیای دروغی و داریوش امضاء کردهاند.
و از ذکر اسم بخت النصر، در زمانی که بین سلطنت کبوجیه و داریوش است، روشن میباشد، که این بختالنصر همان نیدینتوبل - است، که یاغی شد و خود را چنین خواند، نه بختالنصر دوم، که مدّتها قبل از کوروش بزرگ در بابل سلطنت کرد. چون معلوم شد، که محاصرهٔ بابل فقط چهار روز دوام داشته، گفتههای دیگر هرودوت، راجع به زوپیر، مبنای خود را فاقد میشود. فیالواقع، در صورتی که بابل پس از چهار روز محاصره بتصرّف آمده باشد، دیگر خدعه یا نیرنگی لزوم نداشته. بعضی گمان میکنند، که این حکایت هرودوت از گفتههای نوهٔ زوپیر است، که نیز زوپیر نام داشت و از ایران مهاجرت کرده در آتن توطن یافته بود. اگر چنین باشد، باید گفت، که زوپیر نوهٔ زوپیر خواسته است خانواده خود را بدین نحو تجلیل کند. بعضی مانند لمان تصوّر کردهاند، که روایت هرودوت راجع بزمان خشیارشا است، چه در آن زمان هم بابل شورید و خشیارشا آن را تسخیر و سخت مجازات کرد، ولی در آن زمانهم محاصرهٔ بابل ممکن نبوده اینقدرها بطول انجامد، بخصوص اگر موافق گفتهٔ هرودوت دیوارها و برج و باروی شهر بحکم داریوش خراب شده باشد. خلاصه آنکه از هر نظر که بنگریم، این گفتهٔ هرودوت، درست درنمیآید. روایت هرودوت، که داریوش دیوارهای بابل را خراب کرد نیز درست درنمیآید، زیرا در زمان اسکندر، چنانکه بعض مورّخین ذکر کردهاند و در جای خود بیاید، این شهر دارای دیوارهای محکم بود.
اگر روایت هرودوت را صحیح بدانیم، پس باید معتقد بود، که بعدها شاهان هخامنشی اجازه دادهاند دیوارهای شهر مزبور را بسازند و این فرضی است بعید، اگر سیاست اقتضاء کرد، که دیوارها خراب شود، در ثانی بچه ملاحظه اجازهٔ بنای آن را دادند. کلّیة در این روایت هرودوت داستانگوئی بر تاریخنویسی غلبه کرده. به هرحال از کتیبهٔ بیستون و اسنادی، که از بابل بدست آوردهاند و مقایسهٔ تاریخ پارسی با بابلی معلوم است، که محاصرهٔ بابل بیش از سه چهار روز طول نکشیده.
زمان شورشها
امّا اینکه شورشهای داخلی ایران در چه زمانی روی داده، نظر به تاریخهائی، که داریوش ذکر کرده و نظر به نسخهٔ بابلی کتیبهٔ بیستون، معلوم است، که تقویم پارسی در زمان هخامنشیها با تقویم بابلی موافق و فقط اسامی ماهها پارسی بود. بنابراین دو عالم معروف کینگ و تمپسون باین عقیدهاند، که وقایع مذکوره در کتیبهٔ بیستون از ۲۹ سپتامبر ۵۲۲ تا دهم مارس ۵۲۰ ق. م، یا بحساب ماههای کنونی، از ۹ مهر ۵۲۲ تا ۱۹ اسفند ۵۲۰ ق. م روی داده. این حساب هم نوشته هرودوت را تکذیب میکند، زیرا، زمان فرونشاندن شورشها دو سال و چهار ماه و یازده روز بوده و، اگر داریوش در زیر دیوارهای بابل ۲۱ ماه گذراند، چگونه توانست سایر شورشها را، که سیزده فقره بود، در مدّت چند ماه دیگر بخواباند. این هم از کتیبه معلوم است، که تا وقتی که داریوش بابل را تسخیر نکرد و قشون ایران از کار بابل فراغت نیافته در ایران بکار نیفتاد، سرداران شاه بهرهمندی قطعی نداشتند. محققین فتح ثانوی بابل را بدست پارسیها، نظر به گفتههای هرودوت، در سال ۵۱۹ ق. م میدانستند، ولی اکنون، بنا بر حساب مذکور، باید در اواخر ۵۲۲ یا در اوایل ۵۲۱ ق. م دانست.
کارهای دیگر داریوش
این شاه از سکاها و از جنگی با آنها ذکری در کتیبهٔ بیستون کرده، ولی این قسمت کتیبه خیلی آسیب یافته و درست خوانده نمیشود. بعضی تصوّر میکنند، که این قسمت راجع به لشکرکشی داریوش به مملکت سکاهای اروپائی است و برخی مربوط به سکاهای آسیای وسطی میدانند (در جای خود باین مطلب بازخواهیمگشت). در بند هشتم ستون چهارم داریوش گوید «کارهای دیگر نیز کردهام که در اینجا ننوشتهام» این کارها باید اقداماتی باشد، که برای جلوگیری از اغتشاشات آسیای صغیر و مصر و غیره کرده. چون ذکری از این کارها در کتیبه مزبوره نشده باید به نوشتههای مورّخین یونانی رجوع کنیم.
جلوگیری از شورش در آسیای صغیر
هرودوت گوید (کتاب سوّم، بند ۱۲۰-۱۲۸): «کوروش اریتس نامی را والی سارد کرده بود. این والی خواست مرتکب جنایتی شده پولیکرات. جبّار جزیرهٔ سامس را، هلاک و این جزیره را جزو پارس کند.
میگوئیم «مرتکب جنایتی» زیرا جبّار مذکور اقدامی بر ضدّ او نکرده و چیزی که به او برخورده باشد، نگفته و حتی با او روبرو هم نشده بود. جهت عداوت او چنانکه غالباً میگویند، این بود: روزی والی مزبور و میتروباتس والی داسکیلیون دم درب بزرگ قصر نشسته صحبت میکردند. صحبت آنها به مشاجره و دعوا کشید و میتروباتس به اریتس گفت: «تو خود را مرد دانی، و حال آنکه نتوانستهای جزیرهٔ سامس را برای شاه تسخیر کنی، با اینکه اینقدر به ایالت تو نزدیک است و تسخیر آن باین اندازه آسان، که یکی از بومیها حکومت را با پانزده نفر سپاهی سنگین اسلحه بدست گرفته». این سخن بوالی گران آمد و از این زمان بر خود مخمّر کرد انتقام این سخن را بکشد، ولی نه از گوینده آن، بلکه از پولیکرات، که جبار سامس بود. به عقیدهٔ برخی، که در اقلیتاند، اریتس رسولی به سامس برای کاری فرستاد و پولیکرات با بیاعتنائی او را پذیرفت، چه، وقتی که رسول بر او وارد شد، پولیکرات برنخاست و جوابی به او نداد.
پولیکرات یکی از نخستین یونانیهائی بود، که فکر تسلط یافتن بر دریاها و حکومت کردن بر ینیانها را در دماغ خود میپخت و چون اریتس از تمام نقشههای او اطّلاع داشت، رسولی با این پیغام نزد او فرستاد: اریتس به پولیکرات چنین گوید: «من میدانم، که تو نقشههای مهم داری، ولی وسائل تو با آن نقشهها موافقت ندارد. اگر تو، چنان کنی که من گویم، نام خود را بلند کرده مرا هم نجات خواهی داد. کبوجیه قصد جان مرا دارد. خزائن مرا از اینجا ببر، بعد قسمتی را برای خود نگاه دار و قسمت دیگر را برای من بگذار. به این وسیله تو میتوانی صاحب اختیار تمام یونان گردی. اگر باور نداری، که من خزائنی دارم، اشخاصی مطمئن روانه کن، تا آن را نشان دهم». پولیکرات از این پیغام مشعوف شد، چه بسیار مایل بود، گنجی بدست آرد. بعد دبیر خود را فرستاد، تا خزائن را معاینه کند. چون اریتس میدانست، که مفتش خواهد آمد، هشت جعبه را پر از سنگ کرد و سنگها را با مسکوکات طلا پوشید. مآندریوس دبیر پولیکرات آمده جعبهها را دید و نتیجه را به پولیکرات اطّلاع داد.
پس از آن بزودی پولیکرات عازم ملاقات اریتس شد، و حال آنکه فالگیرها او را از این مسافرت ممانعت کرده بودند و دخترش در خواب دیده بود، که پدرش در هوا آویخته، زوس (خدای بزرگ یونانیها)، او را شستوشو میکند و آفتاب تن او را روغن میمالد. بر اثر این خواب، دختر پولیکرات پدر را از این مسافرت منع کرد و او در ازای این نصیحت، دختر خود را تهدید کرده گفت، که اگر من سالم از این سفر برگشتم، تو مدّتها بیشوهر خواهی ماند. دختر از خداها استغاثه میکرد، که تهدید پدر واقع شود، چه بیشوهری را بر مرگ پدر ترجیح میداد. پولیکرات با دموکدس طبیب نامی زمان خود، وارد ماگنزی گردید، در آنجا با افتضاح کشته شد و نعش او را بدار آویختند. هرودوت گوید اریتس او را طوری کشت، که من نمیتوانم حتی آن را توصیف کنم. پس از آن، والی همراهان او را مرخص کرد و گفت شما باید ممنون باشید، که آزاد شدید، ولی خارجیها و بندگان او را نگاه داشته بندگان خود کرد. آویختن نعش پولیکرات تعبیر خواب دخترش بود: هر زمان که باران میبارید زوس او را شستوشو میکرد و آفتاب هم نعش او را روغن میمالید، زیرا از شدّت حرارت آفتاب از جسد او رطوبت میتراوید.
پس از آن طولی نکشید، که اریتس جزای کردار خود را دید. توضیح آنکه در زمان اغتشاشات ایران، اومیتروباتس را، که وقتی اریتس را سرزنش کرده بود، با پسرش کشت و این دو نفر از رجال مهم پارس بودند. بعد مرتکب جنایات دیگر گردید، مثلاً وقتی که چاپار داریوش از ایالت او برمیگشت، از کمینگاهی مورد حمله شد و چاپار را کشته جسد او و اسبش را پنهان کردند. وقتی که داریوش شاه شد، تصمیم کرد که اریتس را از جهت قتل میتروباتس و پسرش مجازات کند، ولی صلاح ندید، که آشکارا قشونی بر علیه او بفرستد، چه تازه بتخت نشسته بود و یاغیگریها دوام داشت و دیگر اینکه قوای اریتس زیاد بود: هزار نفر پارسی مستحفظین او بودند و حکومت قسمتهای دیگر آسیای صغیر، مانند فریگیه، لیدیّه و ینیانها هم با او بود. بنابراین داریوش چنین کرد. پارسیها را طلبیده گفت: «از شما کی میتواند مأموریتی را، که من خواهم داد، با حیله و زرنگی انجام دهد؟ در این مأموریت اعمال قوّه اقتضاء ندارد، حیله و تردستی لازم است.
کی میتواند اریتس را مرده یا زنده نزد من آرد؟ چنانکه میدانید، او کاری برای پارس نکرده، سهل است، که دو نفر از پارسیها را کشته، چاپار مرا اعدام کرده و با این اقدام جسارتی بروز داده، که قابل تحمل نیست. ما باید، زودتر از آنکه از طرف او جنایتهای دیگر متوجه پارس شود، نابودش کنیم». در جواب پیشنهاد داریوش، سی نفر از پارسیها حاضر شدند، که این خدمت را انجام دهند و، چون هرکدام حاضر شدند، مسئولیت کار را به تنهائی بعهده بگیرند، منازعه بین آنها درگرفت و داریوش قرعه کشید، قرعه بنام باگایا پسر آرتونت درآمد.
پس از آن باگایا چنین کرد: احکامی راجع به کارهای مختلف نوشته بمهر داریوش رسانید و عازم سارد شد. پس از ورود، نزد والی رفت و نامه را یک بیک درآورده بدبیر شاهی داد، که بخواند. هر والی یک دبیر شاهی دارد (مقصود هرودوت دبیری است، که از مرکز میفرستادند، چنانکه بیاید. م.). منظور باگایا این بود، که بداند، احکام مرکز چه اثری در مستحفظین میکند. وقتی که دید آنها مهر داریوش را تعظیم و تکریم کرده بمضامین احکام توجّهی مخصوص دارند، حکمی بدین مضمون درآورد: «پارسیها، داریوش شاه بشما امر میکند، که دیگر مستحفظ اریتس نباشید». بمحض شنیدن این حکم، مستحفظین نیزههای خودشان را فرودآوردند و، چون باگایا فهمید، چه اثری در حکم شاه است، حکمی دیگر بیرون آورده بدبیر شاهی داد. مضمون این حکم چنین بود: «پارسیها، داریوش شاه بشما میفرماید، اریتس را بکشید» بمجرّد شنیدن این حکم، پارسیها شمشیرهای خود را برهنه کرده اریتس را نابود کردند. چنین بود مکافات اریتس در ازای قتل پولیکراتسامس».
تحقیقات در باب اروپا
بعد مورّخ مذکور شرحی نوشته، که اگرچه موقع ذکر آن اینجا نیست، ولی، چون در حکایت او به قضیه اریتس پیوسته است، ناچار در اینجا ذکر میشود. هرودوت گوید (کتاب ۳، بند، ۱۲۹-۱۳۸): «دارائی اریتس را بحکم داریوش به شوش آوردند و طولی نکشید، که شاه در حین شکار افتاد و پایش در رفت. در ابتداء او رجوع به اطبای مصری کرد، چه بحذاقت آنها معتقد بود، ولی معالجهٔ آنها نتیجه نداد و درد بقدری شدّت یافت، که هفت شبانهروز داریوش آرامش نداشت.
روز هشتم شخصی، که حذاقت دموکدس را شنیده بود، از بودن او در شوش داریوش را آگاه داشت و او را در غل و زنجیر در میان بندگان اریتس یافته نزد داریوش آوردند. در ابتداء او به داریوش گفت، سررشتهای از طبابت ندارد، چه میترسید، که دیگر وطن خود یونان را نبیند، ولی بعد از تهدید گفت، که مختصر اطلاعاتی در این فن دارد، داریوش را معالجه کرد و در ازای آن داریوش دو جفت زنجیر طلا به او داد. دموکدس به داریوش گفت: آیا این عطای شاه بدبختی مرا دو برابر نخواهد کرد؟ داریوش را این حرف او خوش آمد و گفت او را به اندرون شاه برند. خواجهسرایان به زنان شاه گفتند، که این طبیب حیات شاه را نجات داده و زنها، همینکه از قضیه آگاه شدند، هرکدام از جعبهٔ خود یک جام پر از زر بیرون آورده به او دادند. این عطاها بقدری زیاد بود، که نوکری که از عقب طبیب مزبور میرفت و ستاترهای طلا را، که از لب جامها میریخت، برمیداشت اندوختهٔ خوبی برای خود ذخیره کرد. (مقصود از ستاتر سکه طلا است، که بیشتر معروف به دریک میباشد. راجع به دریک در باب دوّم به مسکوکات هخامنشی رجوع شود. م.). دموکدس پس از اینکه داریوش را معالجه کرد، دارای خانهٔ بزرگی در شوش شد، از سفرهٔ شاه غذا میخورد و اجازه داشت، بجز رفتن بیونان، هر کار که خواهد بکند. پس از چندی آتسسا دختر کوروش، که زن داریوش بود، سخت بیمار گردید، توضیح آنکه در پستان او دملی پیدا شد، که جراحت آن به سایر جاهای بدن سرایت میکرد. ملکه دموکدس را احضار کرد، تا مگر او را معالجه کند.
طبیب مزبور گفت، من تو را معالجه میکنم، ولی خواهم، قول دهی، که خواهش مرا انجام کنی و خواهش من چیزی نیست، که دور از ادب باشد. پس از آن دموکدس ملکه را معالجه کرد و بعد روزی او به القاء دموکدس به داریوش چنین گفت: «شاها، تو چنین قویشوکتی و با این حال بیکار نشستهای و برای پارسیها ممالک جدیدی بدست نمیآری. مالک الرّقاب جوان و مقتدری را مانند تو زیبنده است، که فتوحاتی کند، تا پارسیها بدانند، که حکمران آنها مردی است لایق.
این رفتار برای تو دو فائده دارد، اوّلا پارسیها حس خواهند کرد، که بر آنها مردی لایق حکومت میکند و دیگر، چون مشغول جنگ شوند، فرصتی برای کنکاش بر علیه تو نخواهند داشت. تا جوانی کارهای بزرگ کن، بعد که پیری بر تو مستولی شد، کاری از پیش نخواهد رفت». چنین گفت ملکه به القاء دیگری و شاه چنین جواب داد: «آنچه تو گفتی، فکر خود من است، من در نظر دارم، که پلی از یک قارّه به قارهٔ دیگر بسازم و به مملکت سکاها لشکر بکشم» در این وقت ملکه به داریوش گفت «به مملکت سکاها مرو، آنها همیشه از آن تو خواهند بود، به مملکت یونانیها برو، من خیلی خوش دارم، که خدمتکارانی از زنان یونانی داشته باشم، مثلاً از آتنیها، کرنتیها و غیره. بخصوص که تو کسی را داری، که میتواند راهنمائیهای خوب بکند و این همان طبیبی است، که پای تو را معالجه کرد». داریوش گفت، قبل از قشونکشی بیونان باید جاسوسانی فرستاد، که از اوضاع آنجا مرا مطلع دارند و ممکن است، که این طبیب هم با آنها برود. روز دیگر، او چنانکه گفته بود، کرد و پانزده نفر را از نجبای پارسیها با دموکدس فرستاد، تا تحقیقاتی راجع بسواحل یونان کنند، با این شرط که دموکدس برگردد. به خود دموکدس داریوش چنین گفت، هرچه از دارائی منقول داری، با خود بردار، تا به پدر و برادرانت هدایائی ببری. وقتی که مراجعت کردی، صد برابر آن را به تو خواهم داد و نیز وعده کرد، که یک کشتی حمل و نقل پر از همه نوع مال به دموکدس ببخشد، تا در دنبال او حرکت کند.
داریوش این سخن را صادقانه میگفت، ولی برای دموکدس سوء ظن حاصل شد، که داریوش میخواهد او را بیازماید و بنابراین از حمل دارائی خود ابا کرده، گفت دارائی خود را اینجا میگذارم، تا برگردم، ولی یک کشتی حمل و نقل را، که به برادرانم شاه هدیه میدهد، قبول میکنم.
پس از آن، این هیئت در ابتداء بشهر صیدا درآمد و در آنجا دو کشتی تریرمتدارک کرده با یک کشتی حمل و نقل، که پر از همه نوع مال بود، عازم یونان شد. در این مسافرت پارسیها در سواحل یونان حرکت میکردند و آنچه قابل ملاحظه بود، مینوشتند. بعد این هیئت بشهر تارانت (واقع در جنوب ایطالیا در کنار خلیجی به همان اسم) رفت. در اینجا مدیر یا کلانتر شهر، آریس توفیلد از محبتی، که نسبت به دموکدس داشت، امر کرد، سکّانها را از کشتیهای مادی (یعنی پارسی) برداشتند و پارسیها را مانند جاسوسان در محبس انداخت. آنها در محبس ماندند، تا دموکدس بوطن خود کرتن رسید. پس از آن آریستوفیلد پارسیها را رها و سکانهای کشتیها را به آنها رد کرد. پارسیها در جستجوی دموکدس بشهر کرتن رفتند و او را در میدانی یافته خواستند بگیرند. بعض اهالی از ترس پارسیها حاضر شدند، دموکدس را تسلیم کنند، برخی با چوب حمله به آنها بردند. در این احوال پارسیها خطاب به اهالی کرده گفتند: ای اهالی کرتن، درست فکر کنید، که چه میکنید. شما میخواهید خادم داریوش را از دست ما رهائی دهید، آیا داریوش چنین گناهی را تحمل خواهد کرد؟ اگر چنین کنید، قشونی برای تنبیه شما خواهد آمد و ما شهر شما را زودتر از شهرهای دیگر تسخیر و شما را اسیر خواهیم کرد. این سخن در اهالی اثر نکرد، چنانکه پارسیها کشتی حمل و نقل را از دست داده و از داخل شدن بیونان صرفنظر کرده بطرف آسیا رهسپار شدند. وقتی که پارسیها مراجعت میکردند، دموکدس از آنها خواهش کرد، بعرض داریوش برسانند، که او دختر میلن را ازدواج خواهد کرد.
اسم میلن مبارز را داریوش شنیده بود و این شخص مورد احترام او بود. در اینجا هرودوت گوید، من تصوّر میکنم، دموکدس این ازدواج را تسریع کرد، تا به داریوش نشان دهد، که او در وطن خود شخص مهمی است.
کشتیهای پارسی در مراجعت دوچار طوفان شده در (یاپیگیوس) بساحل افتاد و پارسیها اسیر شدند. شخصی گیلنام، از اهالی تارانت، آنها را نجات داده نزد داریوش آورد. شاه به او گفت، در ازای این خدمت هرچه خواهی بخواه. او گفت آن خواهم، که بشهر تارانت برگردم و، از ترس اینکه مبادا داریوش برای رسانیدن او باین شهر قوای بحری بفرستد و این اقدام باعث اذیّت هموطنان یونانی او بشود، گیل گفت برای بازگشت من به تارانت کافی است، که اهالی کنید با من همراهی کنند، چه مناسبات آنها با تارانتیها خوب است.
داریوش مأموری به کنید فرستاد، تا چنان کنند و آنها حاضر شدند امر شاه را بجا آرند، ولی اهالی تارانت راضی نشدند و، چون اهالی کنید نمیتوانستند تارانتی ها را با قوّه مجبور بپذیرفتن گیل کنند، این امر دیگر تعقیب نشد. اینها نخستین پارسیهائی بودند، که از آسیا بیونان برای دیدن آن رفتند.
امور افریقا
چنانکه بالاتر گفته شد، لیبیا، سیرن و برقه در زمان قشونکشی کبوجیه به مصر تابع ایران شدند. در این زمان، چنانکه هرودوت گوید (کتاب ۴، بند ۱۶۵)، اهالی سیرنآرکزیلاس پادشاه خود را از جهت سختیهای وی بیرون کردند و او به برقه رفته در آنجا کشته شد. مادر او فریتیما برای دادخواهی نزد والی ایران در مصر رفت و از او کمک خواست، تا انتقام از اهالی سیرن و برقه بکشد و برای پیشرفت مقاصد خود چنین نمود، که پسرش از جهت دوستی، که با پارسیها داشت، کشته شده. والی مصر در آن زمان آریاند بود، که بدین سمت از زمان کبوجیه ایالت مصر را داشت. والی مزبور را دل بحال فریتیما بسوخت، تمام قشون برّی و بحری ایران را در مصر باختیار او گذاشت و کس به برقه فرستاد، تا بداند کی آرکزیلاس را کشته.
اهالی برقه گفتند، که ما همگی او را کشتهایم و جهت آن آزارهائی است، که او بما کرده. پس از رسیدن این جواب قشون ایران حرکت کرد. هرودوت گوید (کتاب ۴، بند ۱۶۷) که والی مصر این قضیه را بهانه کرد و در باطن میخواست تمام لیبیا را تسخیر کند، چه قسمتی از لیبیا مطیع پارس بود و سائر قسمتها نمیخواستند تمکین کنند، ولی برای فهم مطلب باید بخاطر آورد، که هرودوت تمام افریقای معلوم آن روزی را بغیر از مصر و حبشه لیبیا مینامد. لشکری، که آریاند از مصر روانه کرده بود، به برقه درآمده شهر را محاصره کرد و مقصرین قتل آرکزیلاس را خواست، ولی، چون تمام اهالی تقصیر را بعهده گرفته بودند، تقاضای پارسیها را ردّ کردند و محاصره نه ماه طول کشید. محاصرین از بیرون شهر به ارگ نقب زدند و یورشهای سخت بشهر بردند، ولی مسگری نقبها را کشف کرد، توضیح آنکه دور دیوار شهر گشته سپر مسین خود را به زمین میگذارد و صدائی نمیشنید، ولی همینکه به جائی رسید، که نقب میزدند، مس صدا کرد و اهالی برقه مشغول نقبزدن از سمت مخالف شده به پارسیها رسیدند و آنها را کشتند. بعد یورشها را هم شجاعانه دفع کردند. محاصره بطول انجامید و از طرفین نفرات زیاد کشته شد، تا اینکه رئیس پیاده نظام آماسیس گفت قوّه بکار نمیآید، باید با حیله برقه را گرفت. شبانه بحکم او خندقی کندند، روی آن را پوشانیده خاک ریختند و خاک را با زمین مساوی کردند. روز دیگر در طلیعهٔ صبح اهالی برقه را برای مذاکره طلبید. آنها با شعف این دعوت را پذیرفتند، چه اشتیاق زیاد بصلح داشتند.
روی خندق معاهدهای بقید قسم منعقد شد، بدین مضمون، که اهالی برقه باج خود را بپردازند و ایرانیها کاری با آنها نداشته باشند.
ضمنا قرار شد، که تا زمین استوار است، این معاهده نقض نشود. پس از این معاهده اهالی برقه دروازهها را باز کرده بیرون آمدند و از پارسیها هرکس، که خواست، داخل شهر شد. در این احوال پارسیها پل خندق را خراب کرده بشهر حمله بردند. پل را خراب کردند تا بتوانند بگویند، که قول خود را نقض نکردهاند و زمین فرورفته. پارسیها از اهالی برقه کسانی را، که بیشتر مقصر بودند، گرفته به فریتیما مادر آرکزیلاس دادند و او آنها را به دار زد و پستانهای زنان آنان را برید. باقی اهالی برقه را، به استثنای آنهائی که از خانواده باتتا بوده تقصیری نداشتند، به پارسیها واگذارد. پارسیها اهالی برقه را اسیر و بطرف مصر حرکت کردند. وقتی که به کرسیسیرن رسیدند، اهالی شهر، موافق گفته غیبگوئی، آنها را بشهر راه دادند. پارسیها بنا بتحریک رئیس بحریه میخواستند شهر را تسخیر کنند، ولی رئیس پیاده نظام مانع شده گفت، ما را برای گرفتن یک شهر یونانی نفرستادهاند. بعد، که پارسیها از شهر خارج شده در تپهٔ زوس اردو زدند، از عدم تسخیر سیرن پشیمان شده خواستند برگردند، ولی اهالی سیرن آنها را دیگر راه ندادند. سپس، از طرف آریاند والی مصر قاصدی رسید، با این امر که به مصر مراجعت کنند. در این احوال پارسیها آذوقه از شهر سیرن گرفته به مصر برگشتند، ولی اهالی لیبیا بعض پارسیها را، که از قشون عقب مانده بودند، میکشتند (کتاب ۴، بند ۲۰۲-۲۰۴).
مورّخ مذکور گوید: قشون ایران تا اوسپرید پیش رفت و این دورترین نقطهای بود، که پارسیها در لیبیا تسخیر کردند. امّا بندگانی را، که از برقه آورده بودند، پس از ورود به مصر نزد داریوش فرستادند و او آنها را در دهی در باختر نشانید. این ده را برقه نامیدند و تا زمان من وجود داشت. چنین بود انتقامی، که فریتیما دختر (باتتا) از اهالی برقه کشید، ولی او هم زندگانی خود را خوب بآخر نرسانید، چه، وقتی که به مصر برگشت، بطور وحشتانگیزی مرد، توضیح آنکه تن او را حتی در حیاتش کرمها خورده بودند. چنین است انتقام خدایان، زیرا آنها افراط انسان را در انتقام کشیدن از دشمن دوست ندارند. (همانجا، بند ۲۰۵).
جلوگیری از اغتشاش مصر
چنانکه منابع یونانی گوید، پس از وقایع مذکوره، دربارهٔ آریاند والی ایران در مصر و هوس استقلالطلبی او اخباری به داریوش رسید. او را متّهم کردند، به اینکه در کارهای سیرن دخالت کرده، تا لیبیا را در تحت اقتدار درآورد و بعد در مصر استقلال خود را اعلان کند. داریوش به مصر رفت و والی را گرفته بکشت. جهت قتل او را مورّخین مختلف نوشتهاند. هرودوت گوید (کتاب ۴، بند ۱۶۶): آریاند سکهای از نقره زد، که مانند سکههای طلای داریوش کامل العیار بود، و، اگرچه ولات حقّ زدن سکهٔ نقره را داشتند، ولی کامل العیار بودن این سکهها داریوش را خوش نیامد، زیرا او میخواست کاری کرده باشد، که هیچیک از سلاطین قبل از او نکرده بودند. پولیین گوید، جهت قتل آریاند شکایات زیادی بود، که مصریها از تعدّیها و ظلم او داشتند و داریوش برای دلجوئی و استمالت از آنها اعدام او را لازم دید. این روایت بنظر صحیحتر میآید. به هرحال پس از ورود به منفیس، پایتخت مصر، داریوش سیاست خود را چنین تشخیص داد، که مصریها را از خود راضی کند، چه کارهای بیرویّه کبوجیه آنها را از ایران سخت ناراضی و بل متنفّر کرده بود. چون طبقهٔ کاهنان و روحانیّون مصر خیلی قوی بودند، داریوش آنها را جلب کرد. توضیح آنکه مقارن ورود داریوش به مصر، آپیس گاو مقدّس مصریها تلف شد و، وقتی که شاه وارد مصر گردید، دید تمام ملت مصر عزادار است.
این بود، که در عزاداری عمومی شرکت کرد و یکصد تالان (یکصد و بیست هزار تومان تقریباً به پول حالیه) وعده داد به کسی، که موافق آئین مذهبی مصریها گاوی بیابد، که آپیس جدید شود (علائم آن بالاتر موافق گفته هرودوت ذکر شده). بعد به معابد مصریها رفته نسبت به مجسمه ارباب انواع مصری احترامات زیاد بجا آورد و، چنانکه نوشتهاند، کاهن بزرگ سائیس را طلبیده او را به مرمّت معابد بگماشت. پس از آن در اآزیس (واحه) بزرگ، بناهائی برای آممن خدای بزرگ مصریها برپاکرد و بهه راههای تجارتی مصر پرداخته بعضی را مرمّت کرد و برخی را از نو بساخت. برای پیدا کردن وجوهی، که بمصارف این کارها برسد، معادن مصر را در حمّامات بکار انداختند. شایان توجّه است، که در این بنّائیها و تعمیرات و کارهای عامالمنفعه، که در درّهٔ نیل و آممن میشد، معماران ایرانی نیز کار کردهاند و نوشتهاند، اینها بقدری مصری شده بودند، که خدایان مصری را عبادت میکردند و کتیبههائی، که از آنها بدست آمده، بخطّ مصری است. از کارهای داریوش در مصر یکی هم معبد بینیش است، که در واحه الخرقة بنا شده بود. داریوش در این واحه ترتیب آبیاری ایران را بوسیلهٔ کاریزها به مصریها آموخت.
مصریها از این کارهای داریوش راضی شده او را یکی از فراعنهٔ بزرگ خود دانستند. هرودوت گوید (کتاب ۲، بند ۱۱۰)، که داریوش خواست مجسمه خود را در هفستوس در جلو مجسمهٔ سنگی سزوستریس بگذارد، ولی کاهنان مصری راضی نشده گفتند، سزوستریس، فرعون مصر، سکائیه را مطیع کرد و داریوش نتوانست این کار کند و، چون داریوش این بشنید، گفت صحیح است. راجع باین گفتهٔ هرودوت باید در نظر داشت، که موافق اطّلاعات تاریخی صحیح سزوستریس یا (رامزس دوّم) هیچگاه به سکائیه لشکر نکشید، این همان فرعون است، که از سلسلهٔ نوزدهم بود، از عهدهٔ هیتهای آسیای صغیر برنیامد و بعد، از در اتحاد و دوستی درآمده عهدی با آنها بست، که در مدخل ذکر آن گذشت (صفحهٔ ۵۱) و دیگر این گفتهٔ هرودوت با نسخهٔ مصری کتیبهٔ سوئز، که شرح آن پائینتر بیاید و یقیناً بدست کاهنان بلندمرتبهٔ مصر با القاب و عناوین فراعنه مصر انشاء شده، منافات دارد، بنابراین باید گفت، که کاهنان مصر از غرور ملی افسانهای گفتهاند و هرودوت آن را ضبط کرده، ولی این حکایت، با وجود اینکه اساس ندارد، باز میرساند، که داریوش تا چه اندازه نسبت به مصریها با رأفت بوده. محققین تاریخ این سفر داریوش را بمصر ۵۱۷ ق. م میدانند. دلیلی که این عقیده را تأیید میکند، قضیهٔ تلف شدن گاو مقدّس مصریها است، که در سال چهارم سلطنت داریوش روی داده. این تاریخ هم گفتههای مصریها را تکذیب میکند، زیرا قشونکشی داریوش به سکائیه اروپائی در ۵۱۴ ق. م بود. بنابراین، چگونه مصریها میتوانستند بگویند «سزوستریس سکائیه را تسخیر کرد و داریوش نتوانست این کار کند؟».
اسناد مصری
در باب کارهای داریوش در مصر اسنادی از مصر بدست آمده، که شرحش این است: اولاً سندی است از اوجاگررسنت یعنی از همان شخصی، که از مجسمه و کتیبهاش بالاتر بمناسبت کارهای کبوجیه در مصر ذکری شد. نویسندهٔ مزبور گوید: «اعلیحضرت پادشاه مصر علیا و سفلی (داریوش) امر کرد، که من به مصر بروم. در این موقع اعلیحضرت بسمت پادشاه بزرگ تمام ممالک خارجه و شاه بزرگ مصر در عیلام توقّف داشت. مأموریت من این بود، که بناهای پرآنخا را، پس از آنکه آن را خراب کرده بودند، بسازم. آسیائیها مرا از مملکتی به مملکتی بردند، تا به مصر رسانیدند، چنانکه امر آقای برّین بود. من موافق ارادهٔ اعلیحضرت رفتار کرده به آنها (یعنی بمؤسّسات) کتاب دادم و پسران اشخاصی را در آنها داخل کردم. در میان اینها پسران مردم فقیر نبودند. من آنها را به نظارت اشخاص مجرّب سپردم... برای هریک از کارهای آنها اعلیحضرت فرمود، که چیزهای خوب به آنها بدهم، تا به کارهای خودشان مشغول شوند. من برای آنها چیزهای مفید و آلات و ادوات، موافق کتابهای آنها آماده کردم، چنانکه سابقاً معمول بود. چنین بود اقدام اعلیحضرت، چه او فائدهٔ صنایع را میداند و نیز از این جهت، که هر مریض را شفا داده اسامی خداها، معابد و مراسم قربانی را برقرار کند و اعیاد آنها را الی الابد بگیرند». از این کتیبه معلوم است، که داریوش این شخص را مأمور کرده به مصر برود و مدرسهٔ طبّ مصر را که در سائیس در معبد نیت بوده و، شاید در زمان کبوجیه خراب کرده بودند، از نو دایر کند.
اسناد دیگری نیز بدست آمده، که بودن این مدرسهٔ عالی طبّ را در سائیس ثابت میکند. از منابع یونانی هم معلوم است، که داریوش بعلم طبّ و ترقی آن اهمیت میداده و اطبای خوب را تشویق میکرده. ثانیاً کتیبهایست از داریوش در پنج نسخه، که در نزدیکی کانال سوئز یافتهاند. این کتیبه راجع به ترعه یا کانالی است، که بامر شاه مزبور برای اتصال رود نیل با دریای سرخ ساختهاند و بسه زبان آسیائی در یک طرف سنگ و زبان مصری در طرف دیگر آن کنده شده. سه زبان آسیائی پارسی قدیم، عیلامی و آسوری است. در کتیبهٔ مصری داریوش را مانند فرعون مصر نشان دادهاند، یعنی صورت او زیر قرص پردار آفتاب است و خدایان دو نیمه نیل، دو قسمت مصر (مصر علیا و سفلی) را در زیر اسم او بهم اتصال دادهاند و نیز در اینجا موافق مراسمی، که برای فراعنه مقرّر بوده، اسامی مللی، که تابع داریوش بودند، ذکر شده، توضیح آنکه خواستهاند بگویند، که تمام این مردمان تابع فرعون مصر (آنتریوشاند) و او بالاتر از فراعنهٔ سلسلهٔ هیجدهم است. در اینجا ممالکی ذکر شده، که اسامی آنها نه قبل از این زمان در خطوط مصری دیده شده و نه بعد از آن، ولی بعض اسامی حک گشته و باعث تأسف است، زیرا از تطبیق این اسامی با اسامی کتیبهٔ نقش رستم داریوش ممکن بود، تردیدی، که راجع ببعض ایالات ایران موجود است، رفع گردد. تفاوتی، که بین این صورتها و صورتهای مردمان تابع در زمان فراعنهٔ مصر دیده میشود، این است:
در زمان فراعنه مردم تابع را بشکل اسیری تصویر میکردند، که دستهایش مقید است و رشتهای این اسیر را بشکل بیضی دندانهدار، یعنی قلعه محکم، بسته است، ولی، چون در اینجا نمیتوانستند مردمان آریانی را باین شکل درآورند، تغییری در نشان دادن مردمان تابع حاصل شده، که چنین است: مردم تابع مانند اسیری نیست، که دستهای او را بسته باشند، بلکه بیقید زانو به زمین زده و در حال خشوع و خضوع در بالای شکل بیضی قرار گرفته. ترتیب مردمان تابع ازاینقرار است: مقام اوّل را به پارس دادهاند، بعد ماد میآید، پس از آن سائر ایالات ذکر شده و در آخر مملکت سکاها، با این تصریح، که مملکت سکاها آخر دنیا است.
نسخهٔ مصری کتیبه از نسخههائی، که بخطوط میخی نوشته شده (یعنی به پارسی، عیلامی و آسوری)، بکلی متمایز است و کاملاً موافق آداب و رسوم فراعنه انشاء گردیده. تصوّر میکنند، که منشی آن همان اوجاگررسنت مذکور بوده.
به هرحال معلوم است، که شخصی از معبد (سائیس) آن را انشاء کرده، ولی باعث تأسف است، که متن مزبور خراب شده و فقط این قسمت را میتوان خواند:
«انتریوش، که زادهٔ الهه نیت خانم سائیس است، انجام داد تمام چیزهائی را، که خدا شروع کرد.... آقای همه چیز، که قرص آفتاب را احاطه کرده، وقتی که در شکم مادر قرار داشت و هنوز به زمین نیامده بود، نیت او را پسر خود دانست...
امر کرد به او... دست خود را با کمان بطرف او برد، تا دشمنان او را برافکند، چنانکه از برای پسر خود (را) کرد.... او قویشوکت است، او دشمنان خود را در تمام ممالک نابود میکند. شاه مصر علیا و سفلی انتریوش، که الی الابد پاینده است، شاهنشاه بزرگ، پسر ویشتاسپ هخامنشی. او پسر او است (یعنی پسر نیت است).
قوی و جهانگیر است. تمام خارجیها با هدایای خود رو به او میآورند و برای او کار میکنند». از اینجا ببعد، کتیبه خراب شده و فقط کلماتی جسته گریخته خوانده میشود. از مضمون این کلمات همینقدر برمیآید، که داریوش حکمای مصر را طلبیده سؤالاتی از آنها میکند. اسم کوروش ذکر شده، ولی بیشکل بیضی (زیرا شاه مصر نبود). اسم مملکتی برده شده، که بزبان مصری (شبا) مینامیدند. باید سبا باشد، که در عربستان جنوبی بود. صحبت از سفائنی شده، که برای تحقیقات به دریاها میخواهند بفرستند. نسخه مصری این کتیبه مخصوصا از این حیث جالب توجّه است، که داریوش مزدهپرست با آن معتقداتی، که راجع بمجرّد بودن (اهورمزد) و یگانگی و سایر صفات آن داشته، در اینجا پسر نیت، مادر خدایان مصریها است، در ردیف برادر خود (را)، یعنی الهه آفتاب درخشنده، قرار گرفته و فرعون صحیح و حقیقی سائیس گردیده.
جهت آن معلوم است: چون داریوش از نظر مصریها فرعون مصر بود، تمام القاب و عناوین فراعنه را به او دادهاند و بعلاوه او خواسته موافق مراسم مصریها رفتار کرده قلوب آنان را جذب کند. نسخهای، که بخطوط میخی است، بطرز دیگر انشاء شده و مضمون آن چنین است:
بند اوّل
«داریوش شاه میگوید: خدای بزرگی است اهورمزد، که آن آسمان را آفریده، که این زمین را آفریده، که بشر را آفریده، که خوشی را به بشر داده، که داریوش را شاه کرده، داریوش را به سلطنت مملکتی رسانیده، که بزرگ است و اسبها و مردان خوب دارد».
بند دوّم «داریوش شاه میگوید: منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه ممالکی، که از تمام نژادها مسکون است، شاه این زمین بزرگ تا آن دورها، پسر ویشتاسپ، هخامنشی».
بند سوّم «داریوش شاه میگوید: من پارسیام، از پارس مصر را تسخیر کردم، امر کردم این کانال را بکنند، از پیرو (یعنی نیل)، که در مصر جاری است تا دریائی، که از پارس بدان روند. این کانال کنده شد، چنانکه امر کردم و کشتیها روانه شدند، چنانکه ارادهٔ من بود».
راجع باین کانال باید گفت، که در زمان نخائو فرعون مصر ۶۰۹ ق. م آن را کنده بودند، ولی پس از آن کانال مزبور پر شده و از میان رفته بود.
در این زمان بحکم داریوش آن را پاک و از نو دایر کردند. پس از آن، چون این کانال دریای مغرب را با دریای سرخ و دریای عمان اتصال میداد، راه تجارتی مستقیم بین ممالک غربی و هند گردید و از این ببعد از اهمیت تجارتی بابل تا اندازهای کاست.
در خاتمهٔ این مبحث لازم است گفته شود، که از اصلاحات داریوش در مصر ساخلوی نیرومند بود، که در مصر گذاشت. این ساخلو، چنانکه در زمان فسمتیخ معمول بود، به چهار اردو تقسیم میشد و در چهار جا اقامت داشت: اوّلی در منفیس پایتخت مصر، که مقرّ والی بود. دوّمی در دافنه پلوزیوم، یعنی در طرف شمال شرقی مصب نیل، برای حفاظت مصر از طرف عربستان و فلسطین. سوّمی در مارآ که مصب نیل را از طرف لیبیا حراست میکرد. چهارمی در جزیرهٔ الفانتین برای حفاظت مصر از طرف حبشه. هرودوت گوید (کتاب ۲، بند ۳۰)، که عدّهٔ این ساخلو به دویست و چهل هزار نفر میرسید و افراد آن مصری بودند.
این خبر میرساند، که حکومت ایران امنیت مصر را خوب حفظ میکرده. این بود کارهای داریوش در مصر، که ذکر شد. اکنون قبل از اینکه از این مبحث بگذریم، مقتضی است، کلمهای چند در باب افریقا یا، چنانکه هرودوت گوید، لیبیا از نظر مورّخ مزبور گفته شود، زیرا یک قسمت لیبیا، بمعنی افریقا، در این زمان، که از وقایع آن صحبت میشود، جزء ایران بود و برای ما مهم است، که اخلاق و عادات مردمان تابع ایران آنروزی را بدانیم.
لیبیا از نظر هرودوت
مورّخ مذکور گوید (کتاب ۴، بند ۱۶۸-۱۹۹): از تمامی اهالی لیبیا بمصر نزدیکتر (آدیرماخیدها) هستند. لباس اینها مانند لباس سایر اهالی لیبیا است، ولی اکثر مؤسساتشان مصری است. این قسمت لیبیا از مصر تا بندر پلین امتداد یافته در مغرب این مردم گیلیگامها مسکن دارند و ولایت آنها تا آفرودیسیاس ممتد است. از این ولایت بطرف غرب آسبیستها مسکن گزیدهاند، ولی ساحل دریا در تصرّف اهالی سیرن است. مؤسسات آنها غالباً سیرنی است. بعد بطرف غربی مردمی است موسوم به آوسخیسها. مساکن آنها بالای برقه و در محلی موسوم به اوسپرید بدریا سراشیب است. از این مردم بطرف غرب مردم ناسامن میباشند. اینها در تابستان حشم خود را در کنار دریا رها کرده بولایت آوگیل میروند.
در آنجا درخت خرما زیاد است، بعلاوه ملخ زیاد گرفته میخشکانند و بعد آرد کرده با شیر میخورند. ناسامنها زنان متعدّد دارند و آنها مانند زنان ماساژتها اشتراکیاند. عادت دیگر این مردم چنین است: وقتی که ناسامنی در دفعهٔ اوّل زن گرفت، زن باید با تمام میهمانان نزدیکی کند و هریک هدیهای به او بدهد.
قسم بنام بهترین اشخاص خود میخورند و هنگام یاد کردن قسم، دست خود را بر قبر او میگذارند. وقتی که میخواهند تفأل کنند بسر قبر نیاکان خود رفته بعد از دعاخوانی همانجا میخوابند و موافق خوابی، که دیدهاند، رفتار میکنند.
در حین بستن قراردادی هریک از متعاهدین خون دست متعاهد دیگر را میآشامد و، اگر چیز مایعی نباشد، که خون را در آن بریزند، بر خاک چکانیده خاک را میلیسند. در سرحدّ ناسامنها پسیلها سکنی داشتند، ولی، چنانکه اهالی لیبیا گویند، بادی وزید و آبانبارهای آنها را خشک کرد. اینها در غضب شده به جنگ باد رفتند و در صحرا به تندبادی گرفتار و در زیر ماسه مدفون شدند.
پس از آن ولایت آنها را ناسامنها اشغال کردند. بالاتر از ناسامنها گارامانتها سکنی دارند. اینها از آدمیزاد فرار میکنند و هیچگونه اسلحه ندارند.
پائینتر از ناسامنها بطرف غرب و در کنار دریا ماکها هستند. همجوار ماکها مردمی است موسوم به گیندانها. زنان آنها در قوزهٔ پا حلقههای چرمی دارند و جهت آن را چنین گویند، که هر زن، پس از نزدیکی با مرد، چنین حلقهای بپامیکند و هر قدر عدّه حلقهها بیشتر باشد، بهتر است. بعد هرودوت اسامی چند مردم دیگر را ذکر میکند، مانند لتفاگها، ماخلیها و غیره و میگوید، که این مردمان در سواحل دریا زندگانی میکنند و بالاتر از آنها، یعنی در درون قارّه، آن قسمت لیبیا است که وحوش زیاد دارد. بعد از آن یک منطقهٔ بلندی است، که از ریگ روان پوشیده و از شهر تب مصری تا ستونهای هرقل (جبل طارق کنونی) امتداد مییابد. در این منطقه به فاصله هر ده روز راه جاهائی است، که در آن محلها پارچههای نمک را جمع کرده تپهای ساختهاند، از قله تپه چشمهٔ آبشیرین و سرد فوران میکند، و در اطراف آن اهالی لیبیا زندگانی میکنند.
در مسافت ده روز راه از تب محلی است موسوم به آممن، که اولین تپهٔ نمکین است و در اینجا معبد بزرگترین خدای تب (یعنی خدای مصری) واقع است (این همان محلی است، که کبوجیه، بقول هرودوت پنجاه هزار نفر به آنجا فرستاد. م.) بعد هرودوت محل تپههای نمکزار را یکایک ذکر کرده چنین گوید، من میتوانم اسامی مردمانی، که در منطقهٔ ریگروان سکنی دارند، تا ستونهای هرقل ذکر کنم، ولی از ستونهای مزبور ببعد اسامی مردمان مجهولست. در این باب اهالی قرطاجنه چنین گویند: در لیبیا صفحات و مردمانی هستند، که ماوراء ستونهای هرقل سکنی دارند. (مقصود هرودوت «سنهگامبی» امروزیست) و اهالی قرطاجنه وقتی که باین صفحات برای تجارت میروند، مالالتجاره را در ساحل ردیف یکدیگر میچینند، بعد به کشتیهای خود برگشته دود میکنند. بومیها همینکه دود را دیدند، بساحل نزدیک شده پهلوی مالالتجاره طلا میگذارند و دور میشوند. پس از آن تجار قرطاجنه باز بساحل آمده حساب میکنند، که طلا بقدر قیمت مالالتجاره گذاردهاند یا نه. اگر کافی است، طلا را برداشته و به کشتیها نشسته از ساحل دور میشوند و هرگاه کافی نیست، به کشتیها برگشته منتظر میشوند و بومیها بر مقدار طلا میافزایند، تا سوداگران قرطاجنه را راضی کنند. موافق گفته اهالی قرطاجنه، طرفین هیچگاه یکدیگر را آزار نمیکنند، مثلاً سوداگران قرطاجنه طلا را تصرّف نمیکنند، تا معادل قیمت مالالتجاره نباشد و نیز بومیها وقتی مالالتجاره را برمیدارند، که آنها طلا را برداشته باشند. اینها هستند مردمان لیبیا، که ما میتوانیم ذکر کنیم.
اکثر این مردمان هیچگاه مطیع پادشاه مادیها نبودند (مقصود از مادیها پارسیها است) و حالا هم اعتنائی به آنها ندارند. راجع باین مملکت میتوانیم بگوئیم:
بقدری که معلوم است، فقط چهار ملّت آن را اشغال کرده. از این چهار ملت دو مردم بومیاند و دو دیگر خارجی. بومیها عبارتاند از لیبیائیها در شمال و حبشیها در جنوب، دو مردم دیگر، که از خارج آمدهاند، فینیقیها و یونانیها هستند. گمان میکنم که اراضی لیبیا، به استثنای (کینیپ)، بقدری بد است، که آن را نمیتوان طرف مقایسه با آسیا و اروپا قرار داد. بعد هرودوت از خوبی زمینهای (کینیپ) و (اوسپرید) تعریف کرده گوید، که در اوّلی یک تخم سیصد تخم و در دوّمی تخمی صد تخم میدهد. اراضی سیرن هم بقول هرودوت بد نیست و، بواسطهٔ اینکه در بلندی واقع شده و ارتفاع بیک میزان نیست، حاصل در سه موعد مختلف میرسد و حصاد هم یکی بعد از دیگری است. بنابراین، اهالی هشت ماه مشغول درو کردن و جمعآوری محصولاند.
این است گفتههای هرودوت راجع به لیبیا. از نوشتههای او معلوم است، که افریقای آن زمان را بسه قسمت تقسیم میکردهاند: لیبیا، مصر و حبشه و قسمت اعظم افریقا را لیبیا مینامیدند. در جاهای دیگر کتاب خود هرودوت گاهی کلمهٔ لیبیا را بمعنی قارّهٔ افریقا استعمال میکند، زیرا میگوید روی زمین عبارت از سه قارّه است: آسیا، اروپا، لیبیا. بنابراین جای تعجب نیست، که میگوید اکثر اهالی لیبیا مطیع پارسیها نیستند، چه مستملکات ایران در افریقا شامل بهترین قسمتهای معلوم آن، یعنی مصر علیا و سفلی، نوبی یا سودان کنونی، لیبیای مجاور مصر، سیرن و برقه بوده و بقول مورّخ مذکور پارسیها در برقه تا بن غازی امروزی پیش رفته بودند. در اینجا حدود ایران به مستملکات قرطاجنه میرسید.
مبحث دوم - تشکیلات داریوش
داریوش پس از اینکه شورشهای ایران را فرونشاند و به آسیای صغیر و مصر سکونت بخشید تشکیلاتی به ایران داد، که بوسیلهٔ آن ممالک تابعهٔ ایران با یکدیگر و با مرکز پیوستند و وحدتی در دولت پرعرضوطول هخامنشی ایجاد شد.
معلوم است، که اصلاحات هر زمان را باید با مقتضیات آن سنجید. برای فهم مسئله باید بخاطر آورد، که قبل از داریوش چه ترتیباتی در آسیا وجود داشت. خلاصهٔ این ترتیبات همان است، که پادشاه آسور، تیگلاتپالسر سوّم، در دنیای آنروزی داخل کرده بود و بقدر کافی در مدخل این تألیف ذکر شده، خلاصه آنکه هر وقت که آسوریها مملکت یا ولایتی را تسخیر میکردند، پس از کشتارهای زیاد و غارت و خراب کردن مملکت، برای سهولت نگاهداشتن آن هزاران نفر از اهالی کوچانیده و به آسور برده در پایتخت به کارهای شاقّه میگماشتند، یا آنها را بولایتی میفرستادند. در موارد دوّمی چون اینها از اهل ولایت یا بلد نبودند، حاکم آسوری استفادههای گوناگون از آنها میکرد. در واقع میتوان گفت، که اینها منبع دخل حاکم بودند، امّا مملکت مفتوح را، پس از چپاول و خرابی، به یکی از ممالک همجوار ملحق میکردند، بیاینکه تشکیلاتی به او داده باشند. رویهمرفته سیاست آسور برای حفظ ممالک و ولایات این بود، که مملکت مفتوح را ضعیف کند، تا مردم رمقی برای شورش نداشته باشند و خراج خود را مرتباً بپردازند. کوچانیدن اهالی و غارت و خرابی هم از این نظر بعمل میآمد، و لیکن، با وجود این سختیها، مقصود دولت آسور حاصل نمیشد، چه تاریخ آسور پر است از یاغیگری و شورشها در ممالک تابعه، چنانکه میبینیم، تقریباً در بهار هر سال پادشاه آسور به سمتی برای سرکوبی شورشیان روانه است. جهت آن حکامی بودند، که دولت آسور معین میکرد، بیآنکه اعمال آنها را تفتیش کند و این حکام خود سر و مطلق العنان آنچه میخواستند میکردند.
ترتیبات اداری آسور از زمان تیگلاتپالسر سوّم در دنیای آنروز شیوع یافته کم یا بیش سرمشق دیگران گردید. حال بدین منوال بود، تا اینکه آریانهای ایرانی روی کار آمدند و کوروش بزرگ، چنانکه از اعمال او پیداست، طرزی دیگر از حیث رفتار با ملل تابعه پیش گرفت. چون در این باب آنچه مقتضی بود، در جای خود گفته شده، تکرار زیادی است. همینقدر باید بخاطر آورد، که رفتار کوروش طرز نوینی بود، که در عالم آنروزی داخل شد، ولی جهانگیریهای او بوی مجال نداد، تشکیلاتی به ممالک تابعه بدهد، اگرچه کزنفون، چنانکه ذکر شد، بعض تشکیلات را از او دانسته. پس از او کبوجیه بتخت نشسته تمام مدّت کوتاه سلطنت خود را باز به جهانگیری صرف کرد و بعلاوه مرضی، که هرودوت به او نسبت میدهد، مانع از آن شد، که روش کوروش را پیروی کند. این بود، که داریوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی به این کار اساسی پرداخته شاهنشاهی ایران را به ایالاتی تقسیم کرد و برای هریک تشکیلاتی مقرّر داشت. منبع اطّلاعات ما راجع به این مسئله کتیبههای داریوش اوّل در بیستون و تختجمشید و نقش رستم و نیز نوشتههای هرودوت و سایر مورّخین یونانی است. مضامین هریک از این اسناد در فصل اوّل باب دوّم کتاب دوّم این تألیف بیاید، زیرا جایش در آن قسمت است، ولی، اگر خواننده بخواهد بیمعطلی با این موضوع آشنا شود، ممکن است از همینجا به جائی، که اشاره شده، رجوع کند.
مبحث سوم - لشکرکشی داریوش به اروپا
۱- رفتن داریوش به سکائیهٔ اروپائی (۵۱۴ ق. م)
سکاها چگونه مردمانی بودهاند
بدوا باید گفت، که مقصود از سکاها مردمانی است، که در ازمنهٔ تاریخی از درون آسیای وسطی، یعنی از ترکستان شرقی یا ترکستان چین، تا دریای آرال و خود ایران و از اینجاها با فاصلههائی تا رود دن و از این رود تا رود عظیم دانوب منتشر بودند. در قسمتهای این صفحات وسیع و دشتهای پهناور اسامی آنها مختلف بود. آنهائی را که از طرف آسیای وسطی با ایران سروکار داشتند، جغرافیون قدیم (ساک) یا (ساس) نامیدهاند و داریوش (سک) یا (سکا) مینامد. مردمانی، که در اروپای شرقی سکنی داشتند.
در کتب هرودوت موسوم به سکیث میباشند و سیت فرانسویشدهٔ این اسم است.
یونانیها این اسم را از این جهت باین مردمان داده بودند، که سکیث در زبان یونانی بمعنی پیاله است و افراد این مردم همیشه پیالهای با خود داشتند. این اسامی، که ذکر شد، از نوشتههای ملل مجاور سکاها است. محققاً معلوم نیست، که خود سکاها، بخصوص آنهائی که با ایران همجوار بودند، خودشان را چگونه مینامیدند.
ظنّ قوی میرود، که اسم این مردمان همان سک یا سکا یا چیزی نزدیک بآن بوده، زیرا، اگر غیر این میبود، ایرانیهای قدیم آنها را چنین نمینامیدند. امّا راجع به سکاهای اروپائی هرودوت گوید که آنها خودشان را سکلت میگفتند. سکاها را اکثراً از نژاد آریانی میدانند، ولی بعضی عقیده دارند، که در میان آنها مردمانی از نژاد اصفر نیز بودهاند. معلوم نیست، که این مردمان کی و از کجا باین جاها آمده بودند. راجع به سکاها اشخاصی مانند بقراط، ارسطو، سترابون و بطلمیوس اطّلاعاتی دادهاند، ولی اطّلاعاتی، که هرودوت داده، مبسوطتر و مربوط بقرن پنجم ق. م، یا بزمانی است، که با موضوع این مبحث بیشتر مناسبت دارد. به کمک نوشتههای هرودوت اطّلاعاتی میآید، که از حفریات بدست آمده. توضیح آنکه سکاها قبرها و مقبرههائی از خود گذاشتهاند و این قبرها، که غالباً در سنگ کنده شده و در جنوب روسیه کنونی واقع است، موسوم به کورگان است. از کاوشها در این قبور اشیائی بدست آمده، که تا اندازهای وضع زندگانی آنها را میرساند. چون اطّلاعاتی، که هرودوت میدهد مبسوطتر است، قبلاً مضامین نوشتههای او ذکر میشود.
سکائیّه از نظر هرودوت
مورّخ مذکور گوید (کتاب چهارم، بند ۱-۸۲): «پس از تسخیر بابل داریوش قصد سکاها را کرد. چون آسیا پرجمعیت بود و پول زیاد بآن وارد میشد، داریوش در این صدد برآمد، که سکاها را از جهت تاختوتازهائی، که در مملکت ماد کرده بودند، مجازات کند.
در آسیای وسطی، چنانکه من بالاتر گفتم، سکاها ۲۸ سال غلبه داشتند (مقصود هرودوت از آسیای وسطی ماد و صفحات همجوار آن است، یعنی آذربایجان، کردستان، ارمنستان و غیره، زیرا او قسمت غربی آسیای صغیر را آسیای سفلی میداند) در تعقیب کیمّریها سکاها داخل آسیا شده مادیها را درهم شکستند، چه اینها قبل از آمدن سکاها بر تمام آسیا حکومت داشتند. وقتی که سکاها پس از ۲۸ سال به مملکت خودشان برگشتند، دوچار اشکالی شدند، که کمتر از اشکال جنگ با مادیها نبود، زیرا مواجه با دشمنی گشتند، که عدّهاش زیاد بود. توضیح آنکه زنان سکائی از جهت غیبت طولانی شوهرانشان، با غلامانشان ارتباط یافته بودند. سکاها از جهت شیری، که در جزو مشروبات میخورند، غلامان خود را کور میکنند، چه معمول آنها چنین است، که گاوها را دوشیده شیر آنها را در ظروف چوبین میریزند و بعد آن را به غلامان کور خود میدهند، که بزنند، تا قسمت خوب آن بالا بیاید و آن را از شیر جدا کنند، زیرا این قسمت گرانتر از خود شیر است. با این مقصود هر اسیر را غلام و کور میکنند. باید در نظر داشت، که سکاها مردمان بدوی هستند، نه فلاحتی (یعنی حضری). باری از این بندگان جوانانی بوجود آمدند، که از نژاد خود اطّلاع یافته مصمم شدند، مانع از مراجعت سکاها از ماد گردند.
اوّلاً آنها خندق عریضی کندند، که طول آن از کوههای تورید تا دریاچهٔ ماتیدبود (این دریاچه را اکنون دریای آزوو گویند و کوههای تورید در قریم است) ثانیاً وقتی که سکاها میخواستند داخل شوند، غلامانشان آنها را عقب نشاندند.
جنگها بطول انجامید و سکاها به هیچوجه نتوانستند غلبه یابند، تا آنکه یکی از سکاها گفت: «این چه کاری است، که ما میکنیم؟ از جنگ عدّهٔ ما کم میشود و هر قدر هم از دشمن بکشیم، از عدّهٔ بندگان ما در آتیه کم خواهد شد. پیشنهاد میکنم نیزه و کمان را بیک سو افکنده هرکدام شلاقی برداشته بر آنها حمله کنیم.
ما دام، که بندگان اسلحه در دست ما بینند، خودشان را با ما مساوی خواهند دانست، ولی همینکه شلاقهای ما را دیدند، به خاطرشان خواهد آمد، که ما آقائیم و آنها بندگان و دیگر مقاومت نتوانند کرد». سکاها چنین کردند و جوانان روی به هزیمت نهادند. چنین بود حملهٔ سکاها به ماد و مراجعت آنها به اراضی خودشان و از این جهت بود تصمیم داریوش بر مجازات آنها.
خود سکاها عقیده دارند، که از تمام ملل جوانترند و در باب نژاد خود چنین گویند: «آدم اوّلی این مملکت، که در آن زمان خالی از سکنه بود، تارگیتای نام داشت. پدر تارگیتای را آنها زوس و مادر او را دختر رود بریستن (دنیپر کنونی) میدانند، ولی من این قول را باور ندارم. تارگیتای سه پسر داشت (۱۰) تخت جمشید، دورنمای قصر از بالا بخطّ مستقیم، زمانی که برپا بوده. (نقاشی شی پیه) و در زمان آنها از آسمان این اشیاء طلا به زمین افتاد: گاو آهن، قید، تبر و پیاله.
پسر اوّل کسی بود، که این اشیاء را دید و خواست بردارد، ولی همینکه نزدیک شد، طلا آتش گرفت. پسر دوّم نزدیک شد و باز طلا محترق گشت. چون پسر سوّم نزدیک شد زر خاموش گردید و او این اشیاء را به خانه برد. بر اثر این قضیه دو پسر دیگر سلطنت این مملکت را به پسر سوّم واگذاردند. از پسر سوّم، که نامش کلاکسائیس بود، سکاهای پادشاهی بوجود آمدند و آنها خودشان را پارالات نامند. اسم عموم سکاها باسم پادشاه آنها سکلت است و یونانیها آنها را سکیث نامند. چنین گویند سکاها راجع به نژاد خود و پندارند، که از زمان تارگیتای تا زمان لشکرکشی داریوش بیش از هزار سال نیست. اشیاء زرّین را پادشاهان آنها با مراقبت حفظ و همهساله برای این اشیاء قربانیهای زیاد میکنند. اگر کسی، که مستحفظ این اشیاء است، در روز عید زیر آسمان بخواب رود، به عقیدهٔ سکاها یک سال هم زنده نمیماند و از این جهة آن اندازه زمینی را، که او بتواند سواره در یک روز طی کند، بعنوان هدیه به او میدهند. چون مملکت سکاها بزرگ و وسیع بود، کلاکسائیس آن را بین سه پسر خود تقسیم کرد، ولی طلاها در بزرگترین قسمت سهگانه حفظ میشود. نیز گویند، که از صفحات شمالی یعنی قسمتهائی، که اهالی بالا دست در آن سکنی دارند، نه میتوان عبور کرد و نه چیزی دید، چه در آنجاها زمین و هوا پر است از پر و این پرها مانع از بینائی است (در جای دیگر کتاب خود هرودوت گوید، که مقصود از پر باید برف باشد). این است چیزی که سکاها دربارهٔ خود گویند، ولی یونانیهائی که در پنت سکنی گزیدهاند، عقیدهٔ دیگر دربارهٔ سکاها دارند».
هرودوت داستان افسانهآمیز یونانیها را بیان میکند و خلاصهٔ آن این است، که هراکل اسب خود را گم کرد و در جستجوی آن در مملکتی، که اکنون موسوم به سکائیه است، بموجودی برخورد، که نیمی دختر و نیمی مار بود. این دختر سه پسر آورد و یکی از آنها موسوم به سکیث شد. از این شخص پادشاهان سکائی بوجود آمدند و به یاد پیالهای، که هراکل به دختر داده بود سکاها در کمربند خود همیشه یک پیاله دارند. بعد هرودوت گوید (کتاب ۴، بند ۱۱-۱۲): «راجع به سکاها هست حکایت دیگری، که به عقیدهٔ من بیشتر مورد اعتماد است.
موافق این حکایت سکاها در ابتدا در آسیا مسکن داشتند، بعد ماساژتها آنها را بیرون کردند و سکاها از رود آراکس (یعنی سیحون) گذشته به اراضی کیمّریها رفتند. چون عدّهٔ سکاها زیاد بود، کیمّریها مشورت کردند، که چه کنند. مردم عقیده داشتند، که برای خاک خود را بخطر نیندازند، پادشاهان بعکس معتقد بودند، که باید پا فشرد. بین پادشاهانی، که ترجیح میدادند، جنگ کنند تا کشته شوند، ضدّیت افتاد و بدو دسته تقسیم گشته باهم جنگیدند و همه کشته شدند. بعد مردم جسد آنها را دفن و اراضی خودشان را رها کرده بیرون رفتند و سکاها مساکن آنها را گرفتند. هنوز هم در مملکت سکاها قلاع کیمّری ایستاده، معبر کیمّری و ایالت کیمّری وجود دارند و هنوز گویند بوسفور کیمّری. ظنّ قوی این است، که، چون کیمّریها از سکاها بطرف آسیا فرار کردند، بشبه جزیرهای رفتند، که حالا در آنجا سینوپ شهر یونانی واقع است و نیز روشن است، که سکاها در تعقیب کیمّریها راه را گم کرده وارد آسیا و مملکت ماد شدند، زیرا کیمّریها بطول دریا حرکت میکردند (بطول دریا یعنی از سواحل دریا) و سکاهائی، که از پی آنها میرفتند، طرف راست قفقاز را داشتند و بدین ترتیب داخل ماد شدند. این است روایت دیگر، که بین یونانیها و بربرها (یعنی خارجیها) خیلی شایع است».
شعب مردمان سکائی
هرودوت راجع به شعبههای مردمان سکائی چنین نوشته (همانجا، بند ۱۷): از شهر تجارتی بریستن که در وسط سکائیهٔ ساحلی واقع است (مقصود سواحل دریای سیاه است)، اگر دورتر رویم، اوّل به قوم کاللیپید یا سکاهای یونانی میرسیم، بالاتر از این قوم قوم دیگری است، که موسوم به آلازون میباشد. این دو قوم از حیث طرز زندگانی مانند سکاها هستند، ولی گندم میکارند و آن را میخورند. سیر، عدس و ارزن نیز جزو غذای آنها است. بالاتر از مردم آلازون سکاهای زارع مسکن دارند و اینها گندم را برای فروش میکارند. بالاتر از آنها مردمی هستند موسوم به نور، بالاتر از صفحهٔ آنها، بقدری که میدانیم، صفحات لمیزرع است.
این اقوام در کنار رودخانه گیپانیس، یعنی در طرف مغرب بریستن مسکن دارند. چون از رود مزبور عبور کنیم، به صفحهای میرسیم، که بدریا از همهٔ صفحات نزدیکتر و موسوم به گیلهیا است، بالاتر از این صفحه سکاهائی هستند، که کارشان فلاحت است. این مردم صفحهای را اشغال کردهاند، که حدود آن بطرف مشرق تا رود پانتیکاپ میرسد و بطرف شمال، اگر متابعت رود بریستن را بکنیم، یازده روز راه است، بالاتر از اینجا صفحات لمیزرع است. آن طرف این صفحات مردم آندروفاژ (آدمخوار) سکنی دارند و سکائی نیستند. بالاتر از آدمخوارها اراضی است، که سکنه ندارد. بطرف مشرق از رود پانتیکاپ سکاهای بدوی سکنی دارند، زیرا نه شیار میکنند، نه میکارند و تمام این صفحه، به استثنای گیلهیا، بیجنگل است. مملکت سکاهای بدوی از طرف مشرق تا رود گرّسامتداد دارد و ۱۴ روز راه وسعت آن است. وقتی که از رود مزبور بگذریم، به متصرّفات سلطنتی میرسیم. جمعیت این صفحات از جاهای دیگر بیشتر است و رشیدترین سکاها در اینجا سکنی دارند. این سکاها سکاهای دیگر را بندگان خود میدانند. حدود این صفحات چنین است: از طرف جنوب تا تورید. از سمت مشرق تا خندقی، که بندگانزادههای سکائی کندند و بازاری، که در کنار دریاچه ماتید (دریای آزوو) واقع است و موسوم به کرمن میباشد. متصرفات اینها در بعض جاها تا رود تانائیس (رود دن) میرسد. بالاتر از متصرّفات پادشاهی ملانخلنها، که از ملت سکائی نیستند، مسکن دارند و بالاتر از آنها دریاچهها و نیز صفحات لمیزرع است. در آن طرف تانائیس (یعنی بطرف مشرق) اقوام سکائی دیگر وجود ندارند.
ولایت اوّل در دست ساوروماتها است و مملکت آنها از گوشهٔ دریاچهٔ ماتید بطرف شمال بقدر پانزده روز راه امتداد مییابد.
تمام این صفحات عاری از درختهای وحشی و مثمر است. بالاتر از آنها مردمی هستند موسوم به بودینها و اراضی آنها تماماً از جنگلها پوشیده است. بالاتر از آنها، به مسافت هفت روز راه، بیابانهای لمیزرع است و بالاتر بطرف مشرق مردمی است موسوم به تیساگت. اینها پرجمعیتاند و گذران آنها از شکار است.
در همسایگی آنها مردمی سکنی دارند موسوم به ایریک، که باز با شکار گذران میکنند. تمام صفحات مذکوره تا متصرّفات سکاها جلگههائی است، که خاک سیاه به عمقی زیاد دارد و از اینجا ببعد، زمین سنگلاخ و ناهموار است. اگر قسمت بزرگ این زمینهای ناهموار را طی کنیم، به مردمانی میرسیم، که در دامنهٔ کوهها سکنی دارند. گویند، که این مردمان تماماً کل بدنیا میآیند، دماغشان پهن است و فکّین آنها بزرگ. بزبان مخصوصی حرف میزنند، مانند سکاها لباس میپوشند و گذرانشان از میوههای درخت است. صفحاتی، که تا مملکت این کلها امتداد دارد، معروف است، سکاها و بعض تجار یونانی تا این مملکت میروند.
آن سکائی، که میخواهد باین مملکت درآید، باید هفت مترجم برای هفت زبان با خود بردارد. بنابراین، تا مملکت کلها صفحات معلوم است، ولی از آن ببعد مجهول و کسی نمیتواند چیز محققی بگوید، زیرا کوههای بلند حائل است و کسی نمیتواند از آن عبور کند (مقصود هرودوت از کوهها باید کوههای اورال باشد. م.).
اگرچه من باور نمیکنم، ولی کلها میگویند، در این کوهها مردمی مسکن دارند، که پاهایشان مانند پایهای بز است. دورتر از این مردم مردمی هستند، که در سال شش ماه میخوابند. این گفته را من هیچ باور ندارم، ولی محقق است، که در مشرق کلها صفحاتی از مردم ایسّدن مسکون است. اما چه مردمی در شمال کلها و ایسّدنها سکنی دارند، هیچ معلوم نیست، مگر اینکه خود (۱۱) تخت جمشید، پیشانی قصر داریوش اوّل (بزرگ) (دیولافوا، صنایع ایران قدیم، جلد ۲، گراور ۲۲) آنها از این صفحات حرف میزنند (از نوشتههای هرودوت چنین بنظر میآید، که ایسّدنها در سیبریای شرقی یا شمال آسیای وسطی سکنی داشتهاند و این مؤید نظری است، که در صفحهٔ ۴۴۷ در باب لفظ آراکس ذکر شد، زیرا این گفتههای هرودوت صریحاً میرساند، که مقصود او از آراکس در واقعهٔ جنگ کوروش با ماساژتها رود سیحون است. م.) گویند ایسّدنها چنین عاداتی دارند: اگر پدر کسی بمیرد تمام اقربای متوفی حشم خود را به خانهٔ او میآورند، بعد حشم را سر بریده و گوشت آن را با گوشت میّت مخلوط کرده میخورند. سپس سر متوفی را عاری از مو کرده و از درون آن مغز را بیرون کشیده سر را بطلا میگیرند و چنین سری را ظرف مقدّس دانسته در موقع قربان کردن بکار میبرند. پسر برای پدر متوفی مانند یونانیها عیدی میگیرد، که به یادبود پدر است، زنان این مردم با مردانشان مساوی میباشند. ایسّدنها گویند، بالاتر از آنها مردمی هستند که، یک چشم دارند و در اینجا عنقاهائی طلا را حفظ میکنند.
گفتههای ایسّدنها از سکاها بما رسیده و سکاها این مردم را آریماسپ مینامند، زیرا بزبان سکائی آریما بمعنی یک و اسپو بمعنی چشم است. تمام این صفحات، که ذکر کردیم، خیلی سردسیر است و در سال هشت ماه سرمای سخت دوام دارد، چنانکه اگر آبی به زمین بریزند، خاک را گل نمیکند، مگر آتشی روشن کنند. دریا یخ میبندد. در بوسفور کیمّری نیز چنین است. بنابراین سکاهائی، که در این طرف خندق سکنی دارند، از روی یخ بآن طرف میگذرند.
در باب مردمان هیپربری سکاها و مردمان دیگر بیاطلاعند. گویند، که ایسّدنها اطلاعاتی در این باب دارند، ولی من گمان میکنم، که آنها هم ندارند، و الاّ راجع به آنها هم سکاها چیزهائی میگفتند، چنانکه راجع به مردم یک چشم میگویند. اسم هیپربری را، هسیود و نیز همر در حماسه اپیگونها میبرند، اگر این حماسه واقعاً متعلق به همر باشد... (کتاب ۴، بند ۳۲). بعد هرودوت وارد مطالبی میشود، که با موضوع یعنی قشونکشی داریوش به مملکت سکاها ملازم نیست، ولی مقتضی است توضیح دهیم، که مقصود هرودوت از هیپربری مردمانی است، که به عقیدهٔ یونانیهای قدیم در شمال اروپا یا قسمتهای غیر معلوم اروپا، مانند روسیه شمالی و سوئد و نروژ و امثال آنها، در آن زمان میزیستهاند.
مذهب
مورّخ مذکور راجع بمذهب سکاها چنین گوید (کتاب ۴، بند ۵۹): سکاها این ارباب انواع را میپرستند: ۱- تابیتتی (یکی از آلهه یونانی، که در یونان هستیا مینامیدند). ۲- پاپای، خدای آسمان.
۳ - آپی، خدای زمین و او را زن خدای آسمان میدانستند. ۴ - هیتسر، خدای آفتاب. ۵ - آرهیمپاسا، خدای وجاهت (آفرودیت یونانیها). ۶ - تاهیسماساد، خدای دریاها. سکاها عادت ندارند معبد یا هیکل آلهه را بسازند، به استثنای معبد و هیکل آرس (رب النوع جنگ). هراکل هم در نزد آنها مورد پرستش بود. سکاها برای این آلهه قربانی میکنند و حیوانات قربانی از میان حیوانات اهلی و اسبها انتخاب میشوند، ولی برای آرس قربانی انسان نیز جایز است، بدین ترتیب، که از هر صد نفر اسیر یکی را میکشند و خون او را روی شمشیری، که علامت این خدا است میریزند. قربان کردن خوک جائز نیست و کلیة خوک نگاه نمیدارند.
عادات
عادات جنگی آنها چنین است: «سکائی خون اوّل دشمنی را، که میکشد، میآشامد و سرهای مقتولین را برای پادشاه میبرد، زیرا قاعده بر این جاری شده، که تا سر دشمن را نیاورد، سهمی از غنائم بوی نمیدهند. پوست مقتولین را میکنند و بعد آن را مانند دستمال استعمال میکنند. بعضی از این پوستها لباس ترتیب میدهند. از سر دشمن، که خیلی مبغوض بوده، کاسهای درست میکنند، سکاهای متموّل این کاسهها را بطلا میگیرند و چون میهمانی بمنزل آنها آید، تمام این کاسهها را به او نشان داده گویند هریک از کاسهها جمجمهٔ کدام یک از اقربای آنها است، که جنگ کرده و مغلوب شده و هر قدر عدّهٔ چنین کاسهها زیادتر باشد، افتخارشان بیشتر است. همهساله رئیس هر محل کاسهای برای آشامیدن شراب تهیه میکند و با این کاسه فقط اشخاصی میتوانند شراب بیاشامند، که دشمنی را کشته باشند. اشخاصی، که هنوز این کار نکردهاند، در کنار مینشینند و این سرشکستگی بزرگی است. بعض سکاها، که دشمنان زیاد کشتهاند، از دو کاسه شراب میآشامند و باید از هر دو در آن واحد بیاشامند. سکاها به تفأل عقیده دارند و فالگیر در میان آنها زیاد است. وقتی که پادشاه سکاها مریض میشود، سه نفر از معروفترین فالگیرها را حاضر میکنند و آنها غالباً میگویند، که فلان شخص قسم دروغ به آلههٔ خانهٔ پادشاه یاد کرده، زیرا عادت سکاها بر این است، که در مواقع مهم به آلههٔ خانه پادشاهی قسم یاد میکنند. بر اثر این حرف آن شخص را گرفته به محاکمه میکشند و فالگیرها او را متهم میکنند.
اگر متهم انکار کرد، پادشاه از فالگیرها دو برابر عدّهٔ اوّلی دعوت میکند و هرگاه آنها هم متهم را مقصر دانستند سر او را بریده مالش را به فالگیرها میدهند، ولی اگر این فالگیرها متهم را بیتقصیر دانستند، فالگیرهای دیگر دعوت میشوند و، در صورتی که اکثریت این فالگیرها متهم را بیتقصیر دانستند، فالگیرهای اوّلی محکوم باعدام میگردند.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…