اگر لازم بود با متحدین شور بکنیم، او بمن راهنمائی میکرد، که به عقیدهٔ او چه باید گفته شود.
اگر بو میبرد، که من میخواهم مطلبی را به آنها اطلاع دهم و بر من گران است، که از خودم حرف بزنم، او همان چیز را به آنها پیشنهاد میکرد، مثل اینکه فکر خودش باشد. پس از آنچه گفتم، کی میتواند بگوید، که او بهتر از خودم بمن خدمت نکرده و نیز باید بگویم، که او همواره قانع است به آنچه دارد، پیوسته برای منافع من کار میکند و بالاخره اگر سعادتی برای من روی دهد، او بیش از من به خود میبالد و بیش از من مشعوف است». هیستاسپ جواب داد: «به خدا قسم، که من مشعوفم از اینکه چنین سؤالی از تو کردم» - «چرا؟» - «برای اینکه من جهد خواهم کرد، که مانند او باشم. فقط یک چیز برای من مشکل است. از چه علامتی تو خواهی دانست، که از خیر تو من مشعوفم، آیا لازم است دست بزنم، یا بخندم و یا کار دیگر کنم؟» ارتهباذ در این موقع گفت: «باید رقص پارسی کرد» و خندهٔ حضار درگرفت. بعد چون شام بطول انجامید، کوروش به گبریاس گفت: «آیا اکنون تو حاضرتری دخترت را به یکی از اشخاصی، که در اینجا نشستهاند، بدهی، یا وقتی که تو تازه نزد ما آمده بودی؟» گبریاس گفت: «آیا من هم باید حقیقت را بگویم؟» - «البته سؤال را برای جواب دروغ نمیکنند» - «پس بدان، که من امروز حاضرترم» - «آیا میتوانی بگوئی، که چرا حاضرتری؟» - «البته» - «پس بگو» - «آن روز مردانی دیدم، که تحمل خستگیها و مخاطرات را میکردند و امروز میبینم، که همین مردان با فروتنی سعادت را تحمل میکنند و بدان، ای کوروش، مشکل است کسی را یافت، که تحمل خوشبختی را به از بدبختی بکند، زیرا عادتاً سعادت شخص را گستاخ میکند و بدبختی او را محجوب میسازد». کوروش گفت:
«هیستاسپ، آیا شنیدی، که گبریاس چه گفت؟» - «بلی، شنیدم، به خدا قسم، که اگر گبریاس غالباً از این حرفها بزند، من بیشتر خواهان دختر او خواهم شد، تا اینکه گلدانهایش را بچشم من بکشد». در این موقع گبریاس گفت: «من از این نوع اصول و اندرزها بسیار نوشتهام و، اگر تو دختر مرا ازدواج کنی، از نوشتههای خود تو را محروم نخواهم کرد، امّا راجع به جامها، چون میبینم، که تو طالب آنها نیستی، فکر میکنم، که آیا بهتر نیست این جامها را به کریسانتاس بدهم، تا چنانکه جای تو را دارد، جامها را هم دارا باشد». در این وقت کوروش گفت: «ای هیستاسپ و ای کسانی که اینجا نشستهاید، هر زمان خواستید زن بگیرید، بمن رجوع کنید و خواهید دید، که چقدر از من راضی خواهید بود». گبریاس - «اگر کسی بخواهد دخترش را شوهر بدهد، بکی رجوع کند؟» کوروش - «باز بمن، زیرا من در این کار هنرمندی خاصی دارم». کریسانتاس پرسید «چه هنرمندی؟» کوروش - «من میدانم، که چطور زن و شوهر را باهم جور کنم» - «تو را به خدا، بمن بگو، چه زنی برای من از همه مناسبتر است؟» کوروش - «اولا زنی، که قامتش پست باشد، زیرا قامت تو هم پست است و، اگر زنی بلندقامت بگیری، وقتی که میخواهی او را ببوسی، باید مانند سگبچه بجهی» - «پیشبینی تو صحیح است، بخصوص که من خوب نمیجهم». کوروش سخن خود را دنبال کرده گفت:
«بعد ضرورت دارد، که دماغ زن تو پهن باشد» - «چرا؟» - «از این جهت، که دماغ تو مانند دماغ عقاب است و دماغ پهن با دماغ منقاری خوب بهم میآیند» - «از این قرار پس باید نیز بگوئی، که چون من شام خوبی خوردهام، زنم باید ناشتا باشد» - «صحیح است، شکمی، که پر است، منقاری است و شکم ناشتا پهن» - «آیا میتوانی بگوئی، که بیک پادشاه سرد چه زنی میزیبد؟». کوروش از شنیدن این سؤال خندید و همه خندیدند. در این وقت هیستاسپ به کوروش گفت: «در سلطنت تو یک چیز است، که مرا واله کرده» - «چه چیز است؟» - «با وجود اینکه سردی، دیگران را میخندانی». کوروش جواب داد «اینکه گفتی و نیز این نکته که بزنی، که میخواهی پسند آئی، بتوانند بگویند، تو یک جوان لطیفهگو هستی، شاید برایت گران تمام شود». چنین بود مزاح و شوخیهائی، که میکردند و میخندیدند.
هدایای کوروش
بعد کوروش به تیگران چند پارچه جواهر داده گفت آن را، به زنش داده بگوید، در ازای آن است که دلیرانه از دنبال شوهرش به جنگ روانه شد. یک گلدان طلا به ارتهباذ مادی و یک اسب با چند چیز گرانبها برئیس گرگانیها داد. به گبریاس گفت: «من شوهری به دختر تو خواهم داد». هیستاسپ داخل صحبت شده گفت: «این منم، که شوهر دختر او خواهم شد، تا مالک نوشتههای گبریاس گردم». کوروش - «آیا تو مالی داری، که مقابلی با مال دختر او بکند؟» - «آری و حتی بیشتر هم دارم» - «این مال کجا است؟» - «در همانجا، که تو نشستهای، زیرا تو دوست منی». گبریاس فوراً گفت: «این گنج مرا کافی است» و دستش را بطرف کوروش دراز کرده افزود: «کوروش من راضیام، بده» کوروش دست هیستاسپ را گرفته در دست گبریاس گذارد و او این دست را گرفت. بعد کوروش هدایائی گرانبها به هیستاسپ داد، تا برای نامزدش بفرستد و کریسانتاس را بطرف خود کشیده بوسید. ارتهباذ گفت:
«کوروش، جامی را، که بمن بخشیدی و چیزی که به کریسانتاس دادی، از یک طلا نیستند» - «به تو هم چنین چیزی خواهم داد» - «کی؟» - «پس از سی سال» - «بس منتظر خواهم بود و، چون خیال ندارم، زودتر بمیرم، به فکر ادای قرضت باش». با این صحبتها شام بآخر رسید و کوروش میهمانها را تا دم در مشایعت کرد.
مرخّص کردن متّحدین
(کتاب ۸، فصل ۴) روز دیگر کوروش تمام متحدینی را، که بطیب خاطر طرفدار شده بودند، مرخص کرد. به کسانی که خواستند نزد او بمانند، اراضی و خانههائی داد، که اعقاب آنها هنوز در تصرّف دارند، بیشتر این کسان مادی و گرگانی بودند. اشخاصی که خواستند بروند، هدایائی دریافت کردند و کسی از صاحبمنصبان و سربازان ناراضی نبود. بعد کوروش خزانههائی را، که از سارد آورده بود، به قشون خود تقسیم کرد. این تقسیم از رؤساء قسمتهای ده هزار نفری و صاحبمنصبانی شروع گردید، که بشخص او وابسته بودند و سهم هرکس بتناسب خدماتی که کرده بود، معین شد. تعیین اسهام سایرین بنظر رؤساء قسمتهای ده هزار نفری موکول بود و آنها هم بنا بقاعدهٔ الا هم فالاهم، یعنی نظر به خدماتی که کرده بودند، سهم هر صاحبمنصب را معین میکردند، تا میرسید به رؤساء دستههای شش نفری و تقسیم بین سربازان منوط بنظر اینها بود. کلیة تقسیم چنان شد، که همه موافق عدالت پاداش یافتند. چون هرکس بسهم خود رسید، راجع به کوروش گفتند: «یقینا او ثروت زیاد دارد، که بما چنین بخششهائی میکند». بعضی گفتند: «چه میتواند داشته باشد او کسی نیست، که خزانهها تشکیل کند. او خرج کردن را بر داشتن ترجیح میدهد». کوروش چون این حرفها را شنید، دوستان و اشخاصی را، که حضورشان را لازم میدانست، جمع کرده چنین گفت: «دوستان من، اشخاصی هستند، که میخواهند خودشان را دولتمندتر از آنچه هستند، نشان دهند و تصوّر میکنند، که آنها را سخی خواهند دانست، ولی نتیجهٔ معکوس میگیرند. کسی، که خود را دارا نشان میدهد و به دوستانش به نسبت دارائیاش کمک نمیکند، خسیس بقلم میرود.
بعضی سعی دارند، که دارائی خود را پنهان کنند. به عقیدهٔ من چنین کس هم با دوستان خود بد رفتار میکند، زیرا، چون کسی نمیداند، چه دارد، غالباً پیش میآید، که دوستی محتاج کمک وی میباشد، ولی، چون ظاهر را میبیند، جرئت نمیکند اظهار کند. به عقیدهٔ من شخص باید بگذارد ثروتش را ببینند، تا بتواند برای نامش از آن استفاده کند. بنابراین میخواهم، که شما دارائی مرا ببینید و حساب آنچه را، که نمیتوانید ببینید، بشما بدهم». پس از آن کوروش مقداری زیاد اشیاء گرانبها نشان داد و نیز اشیائی را، که نمیشد دید، نمود و کیفیات این اشیاء را بیان کرده در پایان گفت: «دوستان، باور کنید، که تمامی این اشیاء از آن شما و من است، این گنجها را نه از آن جهت جمع کردهام، که تلف یا تبذیر کنم، بلکه با این مقصود، که بتوانم در ازای کارهای خوب پاداش دهم، یا زیر بازوی کسانی را، که محتاجاند بگیرم». چنین بود بیان کوروش.
پس از آن، موافق نوشتههای کزنفون، کوروش از بابل حرکت کرده به ماد و بعد به پارس رفت، چنانکه بیاید.
چگونگی نوشتههای کزنفون
در باب روایت کزنفون، بقدری که راجع بتسخیر بابل بود، بالاتر گفته شد، که مخالف مدارک بابلی است، زیرا قضیهٔ برگردانیدن فرات و داخل شدن به بابل بعنف، موافق نوشتههای هرودوت است و آن نیز با اسناد بابلی مخالفت دارد. راجع به نوشتههای دیگر کزنفون، در باب کارهای کوروش در موقع بودن او در بابل، باید گفت، که نمیتوان تمامی چیزهائی را که نوشته، وقایع تاریخی دانست، ولی در باب ترتیباتی، که میگوید هنوز هم، یعنی در زمان اردشیر دوّم هخامنشی، برقرار است، باید عقیده داشت، که صحیح است، زیرا از مشاهدات خود او است. در باب توصیفی، که از کوروش و احوال او کرده، کلیات گفتههای او باید صحیح باشد، زیرا بعض گفتههای او بطور اجمال در نوشتههای هرودوت هم مشاهده میشود، مثلاً مورّخ مزبور هم، چنانکه پائینتر بیاید، گفته: پارسیها کوروش را پدر میخواندند. مورّخین اسکندر هم از قول پادشاه مقدونی چیزهائی نوشتهاند که، رویهمرفته گفتههای کزنفون را بطور کلی تأیید میکند. چون هرکدام از گفتهها در جای خود خواهد آمد، عجالتاً میگذریم.
بابل و بابلیها از نظر هرودوت
قبل از ختم این مبحث، که راجع بتسخیر بابل بدست کوروش بزرگ است، مقتضی است توصیفی، که هرودوت از این شهر و اخلاق مردم آن کرده، شمهای ذکر کنیم، چه مورّخ مذکور تقریباً یکصد سال بعد از وقایعی، که ذکر شد، بقول خودش، این شهر را دیده و در آن زمان مملکت بابل یکی از ایالات ایران بود. مورّخ مذکور، پس از شرح تسخیر بابل بدست کوروش، چنین گوید (کتاب اوّل، بند ۱۹۲-۲۰۰): «اما اینکه ثروت بابل بچه اندازه بود، من میتوانم با مثلهای ذیل این مطلب را بنمایانم.
تمام ممالکی، که در تحت تسلط شاه بزرگ است (مقصود شاه پارس است. م.)، از حیث نگاهداری دربار و قشون او به قسمتهائی تقسیم شده و علاوه بر آن مالیاتهائی هم دریافت میشود. از دوازده ماه سال، مخارج چهار ماه را تنها بابل میدهد و هشت ماه دیگر را تمام آسیا. بنابراین مملکت آسور (هرودوت مملکت بابل را آسور مینامد. م.) از حیث ثروت معادل یک ثلث تمام آسیا است. ادارهٔ این مملکت، که به گفتههای پارسیها (ساتراپنشین) است، از حیث عایدات بر سایر ایالات پارس برتری دارد، چنانکه تریتان تایخمس پسر ارتهباذ، والی این ایالت، روزی یک ارتبه نقره عایدی داشت. این والی سوای اسبهای قشون، دارای هشتصد اسب و شانزده هزار مادیان بود و هرکدام از اسبها را به بیست مادیان میکشیدند. سگهای هندی این والی بقدری بود، که چهار قریه جلگه در عوض مالیات مکلف بودند خوراک این سگها را برسانند، چنان بود عایدات والی بابل». تردیدی نیست، که هرودوت در باب عایدی والی بابل مبالغه کرده (ارقام او غالباً اغراقآمیز است) زیرا یک ارتبه نقره بوزن امروز پانصد و پنجاه هزار گرام یا تقریباً صد و ده هزار مثقال نقره میشود و اگر قیمت نقره را به نرخی، که قبل از تنزل اخیر داشت، حساب کنیم (و حال آنکه در آن زمان، چنانکه در باب دوّم این کتاب، در مبحث مسکوکات، بباید، بیشتر بوده) باز تقریباً بیازده هزار تومان بالغ است. بنابراین عایدات سالیانه والی میبایست متجاوز از چهار میلیون تومان باشد.
خود هرودوت در جای دیگر تألیفش (کتاب ۳، بند ۹۲) گوید، که مالیات بابل و سایر قسمتهای آسور، یعنی مملکت بابل، هزار تالان یا به پول امروزی تقریباً یک میلیون و دویست هزار تومان بود، بس والی برای مخارج خود تقریباً سه برابر و نیم مالیات از ایالت خود وجه دریافت میداشته و چنین چیزی معقول نیست، زیرا اگر بابل میتوانست چنین وجه گزافی را بپردازد، لااقل نصف آن را بر اصل مالیات اضافه میکردند. بعد مورّخ مذکور گوید: «زمینهای آسور (مقصود بابل است) با باران کمتر آب یاری میشود، چه آب باران فقط بقدری است، که ریشهٔ حاصلتر شود و نموّ و رسیدن حاصل بسته به آب رود است، ولی این رود، مانند نیل طغیان نمیکند. آب را بهوسیله تلمبهها و با دست به زراعت میرسانند.
در بابل مانند مصر جویهای زیاد کندهاند. بزرگترین آنها، که کشتیرو است، از فرات تا دجله امتداد مییابد. نینوا در ساحل این رود است. این مملکت از تمام ممالکی، که ما میشناسیم، از حیث غله حاصلخیزتر و از جهات دیگر در عسرت زیاد است. میوه، مثلاً انجیر و انگور و زیتون، کم دارد، ولی در عوض ثمر دمترا در اینجا بقدری زیاد است، که زمین تخمی دویست، سیصد تخم میدهد و پهنای برگهای گندم و جو به چهار انگشت میرسد. از اینکه ارزن و کنجد به بزرگی درختی میشود، ذکری نخواهیم کرد، اگرچه میدانم، که چنین است، زیرا اشخاصی، که در بابل نبودهاند، گمان خواهند کرد، مبالغه کردهام. بابلیها روغن زیتون استعمال نمیکنند و بجای آن از کنجد روغن میگیرند. درخت خرما در تمام جلگهها زیاد است و بابلیها از خرما نان، شراب و عسل درست میکنند.
درخت خرما را مانند درخت انجیر بار میآورند، یعنی میوهٔ درختی را، که یونانیها نروک گویند، به درختهائی، که میوه میدهد میبندند. چنین میکنند، تا زنبور داخل میوه گردیده کمکی برای رسیدن آن گردد و میوه از درخت نیفتد، چه در میوههای درخت نروک هم، مانند درخت انجیر وحشی، زنبورهائی لانه کردهاند».
بعد هرودوت شرحی از لباس و اخلاق بابلیها ذکر کرده چنین گوید: «امّا از عادات بابلی آنچه عاقلانه بنظر میآید این است: در بابل معمول بود، که سالی یکمرتبه در هر دهی دخترانی را، که بحدّ بلوغ رسیده بودند، در یکجا جمع میکردند و جمعی از مردان دور آنها میایستادند. بعد جارچی دختری را پس از دیگری صدا کرده میفروخت. این کار از زیباترین دختر شروع میشد و، همینکه او را به قیمت گزافی میفروخت، دیگری را، که از حیث زیبائی بعد از اوّلی میآمد، میطلبید.
بدین ترتیب بابلیهای غنی، که بحدّ بلوغ رسیده بودند، دختران زیبا را میخریدند و بابلیهای ساده یعنی عوام، که در جستجوی دختران زیبا نبودند، حاضر میشدند به قیمت کم دختران بدگل را بردارند. چون فروش این دختران تمام میشد، جارچی زشتترین دختر یا دختر ناقصالخلقهای را طلبیده به آواز بلند میگفت، کی میخواهد، به نازلترین پاداش این دختر را بزنی اختیار کند؟ و آن دختر را به کسی میداد، که به گرفتن نازلترین وجه راضی میشد. پولی، که برای شوهر دادن این نوع دختران بسیار زشت و ناقصالخلقه لازم میشد، بحساب دختران زیبا میگذاشتند و بالنتیجه دختران زیبا دختران زشت و ناقصالخلقه را شوهر میدادند. پدر نمیتوانست بمیل خود دختر خود را شوهر دهد و نیز ممنوع بود، که کسی دختری را بیضمانت ضامنها به خانهٔ خود برد. ضامنها میبایست در نزد دختر ضمانت کنند، که مشتری دختر را ازدواج خواهد کرد. اگر زن و شوهر باهم سازگار نبودند، زن میبایست پولی را، که شوهر داده بود، رد کند. این عادت خوبی بود و حالا متروک شده.
بابلیها، برای اینکه دختران خود را مجبور نکنند بشهر اجنبی بروند، بعدها ترتیب دیگری پیش گرفتند. توضیح آنکه از مردم عوام آنهائی که از جهت جنگ دوچار فقر و پریشانی شدهاند، با تن دختران خود کسب میکنند. بابلیها عادات حکیمانهٔ دیگری نیز دارند: مرضائی را، که دستشان به طبیب نمیرسد، بمیدان میبرند و رهگذر نزد مریض آمده با او صحبت میکند. ممکن است، که یکی از رهگذرها مبتلا بهمین مرض بوده یا کسی را مبتلا باین مرض دیده باشد. در این صورت چنین کس دوائی را، که استعمال کرده یا دیده است، که استعمال کرده و چاق شدهاند بمریض میگوید. برحسب عادت ممنوع است، که کسی مریض را دیده بگذرد و از او احوالپرسی نکند. مردهها را در مس دفن میکنند و سرودهای بابلیها در این موارد شبیه سرودهای مصری است. مرد و زن پس از اینکه باهم ارتباط یافتند، باید کندر بسوزانند و هر دو، همینکه صبح در رسید، شستوشو کنند.
قبل از این کار دست به ظرفی نمیزنند. عادت اعراب هم چنین است. بابلیها عادتی دارند، که بسیار زشت است: هر زن بومی باید یکدفعه در مدّت عمر خود با شخص خارجی در معبد آفرودیت ارتباط یابد. بعض زنان بابلی، که دولتمندند، چون نمیخواهند با زنان بیچیز مخلوط شوند، بمعبد مزبور رفته در گردونههائی جا میگیرند و ملتزمین زیاد پشت سر آنها میایستند. مرد سکهای روی زانوی زن انداخته میگوید «تو را بنام میلتتا (آفرودیت) دعوت میکنم». سکهای را، که خارجی میدهد، هر قدر کم باشد، باید زن قبول کند، زیرا برای خدا داده میشود و پس از اینکه زنی از معبد خارج شد، دیگر به هیچ قیمتی با مردی ارتباط نمییابد و زنان وجیهه زود از معبد خارج میشوند، و حال آنکه زنان زشت گاهی مجبور میشوند، سه چهار سال در معبد بمانند، تا یک شخص خارجی بطرف آنها بیاید».
نهم - مطیع شدن فینیقیه و فلسطین
فینیقیّه
پس از تسخیر بابل، مملکت کلده با شهرهای قدیم سومر و اکد و کلیهٔ مستملکات دولت سابق بابل جزو ایران گردید. از جمله چنانکه میدانیم فینیقیه بود. در مدخل ذکری از فینیقیها شده (صفحهٔ ۲۷) ولی بواسطه اهمیتی که فینیقیها در عالم قدیم داشتند و بملاحظهٔ مزایائی، که برای ایران هخامنشی از داشتن چنین ملتی در اطاعت خود حاصل شد، مقتضی است کلمهای چند بر آنچه گفته شده بیفزائیم.
فینیقیها ملتی بودند سامینژاد، که تقریباً در دو هزار و پانصد سال ق. م از عربستان سر برآورده بعدها بین دریای مغرب و جبل لبنان سکنی گزیدند. خود فینیقیها میگفتهاند، که موطن اصلی آنها سواحل خلیجپارس بوده. فینیقیه معرب اسمی است، که یونانیها باین مملکت دادهاند و بمعنی «آلههٔ آفتاب سرخ است» که از مشرق ظاهر شده، امّا فینیقیها خودشان را کنعانیان مینامیدند. مذهب اینها بر شرک و بتپرستی بود و چیزهای زیاد از بابل اخذ کرده بودند. در میان آلههٔ آنها در درجهٔ اوّل بعل، یا خدای آسمان بود، که او را (ملکارت)، یعنی پادشاه خدایان میخواندند. از آلههٔ زن، بیش از سایرین، (آستارت) را میپرستیدند، که همان (ایستار) بابلی است. این ربة النوع را ملکهٔ آسمان و نیز خدای توالد و تناسل میدانستند. از سایر خدایان، (ال)، رب النوع سامیها، معروف بود که، در صیغهٔ مؤنث (الات) میگفتند. از حیث تمدّن فینیقیها، چون بین دو ملت متمدن عهد قدیم، یعنی مصریها و بابلیها واقع بودند، چیزهای زیاد از آنها اقتباس کردند، ولی بیشتر به بابلیها شباهت داشتند. از شهرهای زیادی که در ساحل دریای مغرب بنا کرده بودند، چند شهر معروف آفاق بود: صیدا، صور، ارواد و جبل. شهر آخری را یونانیها بیبلس مینامیدند. فینیقیها بواسطه نفاق داخلی موفق نشدند جمع شده دولت واحدی تشکیل دهند و هر شهر امیر یا پادشاهی داشت، ولی در دریانوردی شهرتی به سزا یافتند. صیدا از قرن ۱۶ تا ۱۳ ق. م واسطهٔ تجارت غرب و شرق بود و صور پس از آن دارای همین مقام گردید. مستعمرات و تجارتخانههای فینیقی در تمام عالم قدیم پراکنده بود.
این مردم از طرف غرب تا جزایر بریطانیای کبیر و از طرف مشرق تا بوغاز مالاکا، در نزدیکی هندوچین، تجارت میکردند و موافق آثاری، که کشف شده، در افریقای جنوبی نیز مستعمراتی داشتهاند. این مملکت مکرّر تابع مصریها گردید، بعد در قرن هشتم ق. م، در تحت تسلط آسوریها و در اوایل قرن ششم بتصرّف بابلیها درآمد. پس از آن در زمان کوروش جزو ممالک ایران گردید، و لیکن فینیقیها به تابعیت خارجه اهمیت زیاد نمیدادند، چه دریاها و مستعمرات در تحت اقتدار آنها باقی میماندند. رقیب بزرگ آنها یونانیها بودند، که در دریانوردی مهارت تامّی یافتند. اختراع رنگ ارغوانی، یا کشف حیوانی، که این رنگ از او گرفته میشد، و اختراع شیشه از فینیقیها است. اختراع الف باء را هم به آنها نسبت میدادند، ولی اکنون عقیدهٔ اکثر محققین این است، که آنها الفباء را از عبریها اقتباس و در ممالک غربی منتشر کردند. کلیة، چنانکه در مدخل گفته شد، تمدّن مشرق قدیم بتوسط فینیقیها در ممالک اروپا انتشار مییافت. از تابع شدن فینیقیه به ایران دو مزیّت بزرگ برای دولت هخامنش حاصل شد، اوّلا تمام سفاین فینیقی باختیار دولت مزبوره درآمد و بغتة دولت ایران اوّل دولت بحری گردید. راست است، که قبل از تسخیر بابل هم دولت هخامنشی، بواسطه تابع کردن یونانیهای آسیای صغیر، دارای بحریه بود، ولی عدّهٔ سفاین آنها با عدهٔ سفاین فینیقی مقابلی نمیکرد و دیگر این نکته را باید در نظر داشت، که یونانیهای آسیای صغیر باطناً با ایران نبودند، و حال آنکه فینیقیها تا آخر دورهٔ هخامنشی نسبت به ایران باوفا ماندند.
فقط در زمان اردشیر سوّم، چنانکه بیاید، صیدا شورید و این شورش را هم از سوءرفتار حاکم ایرانی دستهاند. ثانیاً ایران آن زمان با داشتن فینیقیه بطور غیر مستقیم دارای نفوذی در مستعمرات و مستملکات فینیقیه در دریای مغرب گردید. از جمله قرطاجنه است، که در ابتداء مستعمرهٔ فینیقی بود و بعد دولت تجارتی بزرگی شد. مدارکی میرساند، که این دولت بواسطهٔ ارتباط با فینیقیه یا مملکت مادری و از جهت همجواری با مستملکات ایران در افریقا، تمکین از اوامر دربار هخامنشی داشته (شرح این مطلب در فصل ۱ باب ۲ کتاب بیاید) اگر بخواهیم بیش از این از فینیقیه صحبت کنیم، از موضوع دور خواهیم افتاد و برای نمایاندن درجهٔ عمران، آبادی و ثروت صور در این زمان، بدرج بعض گفتههای حزقیال اکتفا میکنیم.
و آن چنین است (کتاب حزقیال، باب ۲۷) «و کلام خدا بر من نازل شده گفت، امّا تو ای پسر انسان، برای صور مرثیه بخوان و به صور بگو، ای که نزد مدخل دریا ساکنی و برای جزیرههای بسیار تاجر طوایف میباشی، خداوند یهوه چنین میگوید: ای صور، گفتهای، که من کمال زیبائی هستم، حدود و در وسط دریا است و بنّایانت زیبائی تو را کامل کردهاند، همهٔ تختههایت را از صنوبر ساختهاند، سرو آزاد لبنان را گرفتهاند، تا دکلها برای تو سازند.
پاروهایت را از بلوطهای باشان ساختند و نشیمنهایت را از شمشاد جزایر کتیم، که بعاج منبّت شده بود، ترتیب دادند. کتان مطرّز مصری بادبان تو بود... اهل سیدون (مقصود صیدا است) و ارواد پاروزنان تو بودند و حکمای تو ای صور، که در تو بودند، ناخدایان تو بودند.... تمام کشتیهای دریا و ملاحان آنها در تو بودند، تا برای تو تجارت کنند..... فارس، لود و فوط در افواجت مردان جنگی تو بودند... نقره، آهن، روی و سرب بعوض بضاعت تو میدادند. بنی ددان سوداگران تو و جزایر بسیار بازارگانان دست تو بودند، شاخهای عاج و آبنوس را با تو معاوضه میکردند. آرام به فراوانی صنایع تو سوداگران تو بودند. بهرمان، ارغوان، پارچههای قلابدوزی، کتان نازک، مرجان و لعل بعوض بضاعت تو میدادند. یهودا و اسرائیل سوداگران تو بودند. حلوا، عسل، روغن و بلسان بعوض متاع تو میدادند. اهالی دمشق به فراوانی صنایع تو و کثرت هر قسم اموال با شراب حلبون و پشم سفید با تو سودا میکردند.... عرب و همهٔ سروران قیدار بازارگانان دست تو بودند. بهترین همهٔ ادویه و هرگونه سنگهای گرانبها و طلا بعوض بضاعت تو میدادند... حرّان، کنّه، عدن و تجار سبأ، اشّور و کلده سوداگران تو بودند. کشتیهای ترشیش قافلههای متاع تو بودند .... پس در وسط دریا توانگر و بسیار معزّز گردیدی. پاروزنانت تو را به آبهای عظیم بردند و باد شرقی تو را در میان دریا شکست... بعد حزقیال گوید (کتاب حزقیال، باب ۲۸) «و کلام خدا بر من نازل شده گفت، ای پسر انسان برئیس صور بگو، خداوند یهوه چنین میفرماید:
چونکه دلت مغرور شده است و میگوئی، که من خدا هستم و بر کرسی خدایان در وسط دریا نشستهام و هرچند انسان هستی، نه خدا، لیکن دل خود را مانند دل خدایان ساختهای. اینک تو از دانیال حکیمتر هستی و هیچ سرّی از تو مخفی نیست، به حکمت و فطانت خویش توانگری برای خود اندوختهای، طلا و نقره در خزاین خود جمع کردهای. به فراوانی حکمت و تجارت خویش دولت خود را افزودهای. پس بسبب توانگریت دلت مغرور گردیده.
بنابراین، خداوند یهوه چنین میفرماید، چونکه دل خود را مثل دل خدایان گردانیدهای، پس اینک غریبان و ستمکیشان امّتها را بر تو خواهم آورد، که شمشیرهای خود را بر ضدّ زیبائی حکمت تو کشیده جمال تو را ملوّث سازند....
ای پسر انسان، برای پادشاه صور مرثیه بخوان و ویرا بگو: خداوند یهوه میفرماید، تو خاتم کمال و مملوّ حکمت و کمال جمال هستی، در عدن در باغ خدا بودی و هرگونه سنگ گرانبها از عقیق سرخ، یاقوت زرد، عقیق سفید، زبرجد، جزغ، یاقوت کبود، بهرمان و زمرّد پوشش تو بود. صنعت دفّها و نایهایت در تو از طلا بود، که در روز خلقت تو آنها مهیا شده بود...... از روزی که آفریده شدی، تا روزی که بیانصافی در تو پدید آمد، برفتار خود کامل بودی، امّا از کثرت سوداگریت شکم تو را از ظلم پر ساختند.
پس خطا ورزیدی و من تو را از کوه خدا بیرون انداختم....». چنین بود عمران و ثروت فینیقیه، که شهرت آن در توریة منعکس شده و بما رسیده. در خاتمه لازم است گفته شود، که کوروش نسبت به فینیقیه هم سیاست ملایمی اتخاذ کرد: شهر صیدا، که در زمان بختالنصر دوّم آسیب زیاد یافته پست شده بود و دیگر امیر یا پادشاهی نداشت، در این زمان از نو بلند شده دارای پادشاهی از خود شد، که دربار ایران معین میکرد. صور، که در زمان بختالنصر آسیبی نیافته بود، بحال خود باقی ماند و کوروش، با این مقصود، که شهرهای فینیقیه با یکدیگر متحد نشوند، برای هرکدام امیری از خود فینیقیها معین کرد.
فلسطین
این مملکت قدیم هم در همین اوان تابع ایران گردید. مضامین توریة راجع به کوروش بالاتر ذکر شد و در جاهای دیگر این کتاب نیز، راجع به او و سایر شاهان هخامنشی، بمناسبت مطلب آنچه مقتضی باشد، گفته خواهد شد.
دهم - امور شمال شرقی ایران، فوت کوروش
مورّخین یونانی راجع به کارهای کوروش پس از تسخیر بابل اطّلاعات کافی نمیدهند. با وجود این مضامین نوشتههای آنها را با اینکه ناقص است، ذکر میکنیم:
روایت هرودوت
مورّخ مزبور گوید (کتاب ۱، بند ۲۱۰-۲۱۲): «پس از اینکه این ملت (یعنی بابلیها) در تحت حکومت کوروش درآمد، شاه خواست ماساژتها را مطیع کند. مردم مزبور پرجمعیت و سلحشوراند، مساکن آنها در طرف شرقی ماوراء آراکس در مقابل ایسّدنها است و بعضی این مردم را سکائی میدانند. گویند، که آراکس از رود ایستر (دانوب کنونی) بزرگتر است. برخی آن را کوچکتر میدانند. در آراکس، چنانکه گویند، جزایری است زیاد. قوت اهالی آن از ریشهٔ درختان است و در زمستان از میوهٔ بعض آنها، توضیح آنکه در تابستان این میوهها را جمع کرده آذوقهٔ زمستان تهیه میکنند.
گویند، که اهالی درختان دیگری نیز یافتهاند، که میوهٔ آنها را جمع کرده در آتش میاندازند و از بوی آن مست میشوند، چنانکه یونانیها از شراب مست میگردند.
هر قدر بیشتر از میوهٔ مذکور در آتش اندازند بیشتر این اثر را میبخشد. در حال مستی برقص کردن و خواندن میپردازند. رود آراکس از زمین ماتیانیان جاری است.
رود گیندس هم، که کوروش آب آن را به ۳۶۰ نهر انداخت و چهل مصب دارد، از همینجا جریان مییابد. از چهل مصب مزبور همه به استثنای یکی در باتلاقها گم میشوند.
در اینجا مردمانی هستند، که قوتشان ماهی خام و لباسشان از پوست شیر ماهی است.
یکی از شعب آراکس در جلگهها جاری است و به دریای کسپین (مقصود دریای خزر است) میریزد». راجع باین قسمت از نوشتههای هرودوت لازم است گفته شود: در ابتداء، از فحوای کلام مورّخ مذکور چنین برمیآید، که مقصودش از آراکس سیحون است، زیرا مساکن، ماساژتها سواحل دریای آرال و ماوراء سیحون بود، ولی از اینکه میگوید رود گیندس یعنی دیالهٔ کنونی با آراکس از یک زمین میگذرد، خواننده نظرش به رود ارس متوجّه میشود، زیرا دیاله، که بدجله میریزد، مناسبتی با سیحون ندارد. بنابراین باید گفت، که هرودوت، چون اطّلاعات جغرافیائی راجع باین صفحات نداشته، اشتباه کرده و مقصودش از آراکس همان سیحون است. محققین هم از آراکس سیحون فهمیدهاند و اسم این رود را به یونانی آراکس و راجع بقرون بعد یاکسارت نوشتهاند. این نظر با جاهای دیگر کتاب هرودوت هم موافقت میکند، زیرا چنانکه بیاید مساکن ایسّدنها را مورّخ مذکور تقریباً در ماوراء سیحون بین این رود و کوههای اورال نشان میدهد. بعد هرودوت راجع ببحر خزر گوید: «این دریای جدائی است، که با هیچکدام از دریاها اتصال نمییابد، چه دریائی، که یونانیها در آن کشتیرانی میکنند (یعنی بحر الجزائر. م.) و دریائی، که ماوراء ستونهای هرکول است (یعنی اوقیانوس اطلس، زیرا جبل طارق را یونانیهای قدیم «ستونهای هرقل» مینامیدند. م.) و نیز دریای اریتره فیالواقع یک دریا هستند، امّا دریای کسپین دریای دیگری است.
طول آن را کشتیهای پاروئی در مدّت پانزده روز میپیمایند و عریضترین جای آن را همان کشتیها در هشت روز. از طرف غرب، این دریا تا کوههای قفقاز، که بزرگتر و بلندترین کوهها است، امتداد مییابد. در کوههای قفقاز مردمان زیاد سکنی دارند و قوت آنها از درختهای جنگلی است. گویند بعض درختان برگهای عجیب دارد. این برگها را سائیده و با آب مخلوط کرده با آن بر لباسهای خود نقوشی میکشند. این نقشها زایل نمیشود، مگر آنکه خود پشم، که لباس را از آن بافتهاند، مندرس شده از میان برود. مردان این مردمان با زنانشان مانند حیوانات آشکارا نزدیکی میکنند. از طرف مشرق دریای کسپین جلگههائی بیحدّ واقع است و قسمت بزرگ این جلگهها مساکن مردمی است، که کوروش قصد آنها را کرد و به ماساژت معروفند (از این عبارت هرودوت هم معلوم است که مقصود او از آراکس سیحون است. م.). جهات قشونکشی کوروش متعدّد بود.
اولا او از حیث نژاد خود را وجودی برتر از بشر میدانست و دیگر، قصد هر ملتی را، که کرده بود، کسی نتوانسته بود، از عهدهٔ او برآید. ملکهٔ ماساژتها در آن زمان بیوهٔ پادشاه سابق آنها بود. این ملکه را (تمیریس) مینامیدند.
کوروش خواست او را ازدواج کند، ولی ملکه فهمید، که کوروش طالب خود او نیست، بلکه خواهان مملکت او است و جواب رد داد. پس از آن کوروش با قشون خود تا رود آراکس براند. بعد پلی روی رود مزبور ساخت و بر کشتیها برجهائی گذارد، که پر از مردان جنگی بود. وقتی که کوروش مشغول این کارها بود تمیریس سفیری نزد او فرستاد، که این پیغام را برساند: «شاه مادیها، رها کن کارهائی، که میکنی، چه تو نمیدانی نتیجهٔ این کارها چه خواهد بود. اکتفا کن بآن چه داری و بگذار ما هم در مملکت خود سلطنت کنیم، ولی، اگر نخواهی این نصایح مرا بپذیری و راحت نشینی یعنی خواهی، که دست و پنجه با ماساژتها نرم کنی، بفرما و بیهوده برای اتّصال دو ساحل رود رنج مبر. ما به مسافت سه روز راه از ساحل دور میشویم و تو میتوانی بطرف مملکت ما بگذری. اگر ترجیح دادی، که ما به مملکت تو عبور کنیم، همان کار کن، که ما تکلیف میکنیم» (یعنی به مسافت سه روز راه از ساحل دور شود). پس از رسیدن این پیغام کوروش مجلس مشورتی از بزرگان پارس بیاراست و پرسید، چه باید کرد. همه متفقا گفتند، که بهتر است ما دور شویم و ملکهٔ ماساژتها با لشکرش باین طرف بگذرد.
کرزوس، پادشاه سابق لیدیّه، که جزو ملتزمین کوروش بود، این رأی را نپسندید و فکر خود را چنین بیان کرد: «شاها، چون خدا مرا مطیع تو کرده، از ابتداء من به تو وعده دادهام، که هرگونه بلیه را از خانوادهٔ تو دور کنم. بدبختیهائی، که نصیب من شد، برای من درس عبرت است. اگر تو خود را جاویدان میدانی و در باب قشون خود نیز چنین عقیده داری، در این صورت بهتر است، که من چیزی نگویم، ولی اگر قائلی، به اینکه تو بشری و سپاهیان تو نیز بشرند، قبل از هر چیز بدان، که کارهای انسان مانند چرخ است و چرخ اجازه نمیدهد، که انسان الی الابد سعادتمند باشد. پس از این مقدمه راجع باین مسئله، که موضوع شور است، عقیدهٔ من برخلاف عقیدهٔ پارسیها است. اگر ما اجازه دهیم، که ماساژتها بطرف ما بگذرند، این خطر برای تو حاصل است: در صورت شکست، تمام مملکت را از دست خواهی داد، چه، اگر فاتح شدند، دیگر برنگردند و به سایر قسمتهای مملکت تو دست اندازند، اما در صورت فتح، تو چندان بر آنها برتری نخواهی داشت، که از رود عبور کرده دشمن را در همه جا تعقیب کنی، ولی خواهی خواست، که چنان کنی، زیرا بر خود هموار نخواهی کرد، که بگویند، کوروش پسر کبوجیه از زنی شکست خورده دست از مملکت او بازداشت. بنابراین من عقیده دارم، که از رود بگذریم و، بهقدری که ماساژتها عقب مینشینند، پیش رویم، بعد سعی کنیم، که آنها را شکست دهیم. بقدری که من میدانم، ماساژتها لذایذ زندگانی پارسیها را نچشیدهاند و از تعیشات آنها اطلاعی ندارند. بنابراین عقیده دارم، که بفرمائی حشم را سر ببرند و شرابهای خوب تهیه کنند.
پس از آن از سپاهیان آنهائی را، که بکار جنگ نیایند، در اردو گذاشته با قشون کاری بطرف ساحل رود برگردی. من تصوّر میکنم، که ماساژتها، همینکه به اردو رسیدند و آن همه مأکولات و مشروبات خوب یافتند، جنگ را فراموش کرده بخوردن و آشامیدن بپردازند و ما در این صورت میتوانیم کارهای بزرگ انجام دهیم». عقیدهٔ بزرگان پارس و کرزوس متضاد بود و کوروش رأی کرزوس را پسندیده به ملکهٔ ماساژتها پیغام داد، که او عقب بنشیند، چه کوروش میخواهد به مملکت او بگذرد. پس از آن کوروش کرزوس را به کبوجیه پسر خود، که در صورت کشته شدن کوروش میبایست جانشین شاه شود، سپرده تاکید کرد، که او را همیشه محترم بدارد. پس از این توصیه، کبوجیه و کرزوس را به پارس فرستاد و خود با لشکرش بآن طرف آراکس بگذشت. در ماوراء سیحون کوروش شب در خواب دید، که پسر ارشد هیستاسپ (مقصود ویشتاسب است) در دو شانهاش پرهائی دارد، که با یکی آسیا را پوشیده و با دیگری اروپا را. هیستاسپ پسر ارسام هخامنشی بود و پسر او را داریوش مینامیدند. داریوش، چون بسن بیست سالگی نرسیده بود و بکار جنگ نمیآمد، در پارس مانده بود. کوروش بیدار شد و پس از تفکر، چون خواب را با معنی دید، هیستاسپ را در خلوت طلبیده بدو گفت: هیستاسپ، پسر تو بر ضدّ من کنکاشی دارد، من ثابت میکنم، که این اطلاع من صحیح است.
خدا میخواهد مرا حفظ کند، این است، که مرا آگاه میدارد. من امشب در خواب دیدم، که پسر تو دو پر دارد، با یکی به آسیا و با دیگری به اروپا سایه افکنده. این خواب معنائی ندارد، جز اینکه پسر تو بر ضدّ من است. سعی کن، که پسرت را، پس از اینکه من از فتح این مملکت فارغ شده به خانه مراجعت کردم، به محاکمه جلب کنی. کوروش چنین گفت، زیرا پنداشت، که داریوش بر ضدّ او است، ولی مقصود خدا از خواب مزبور این بود، که کوروش در این مملکت خواهد مرد و سلطنت او نصیب داریوش خواهد گردید.
هیستاسپ در جواب کوروش چنین گفت: «شاها، زاده مباد آن پارسی، که بر ضدّ تو باشد و، اگر چنین شخصی زاده، بهتر است که بیدرنگ بمیرد. سوء قصد بر ضدّ کسی، که پارس را از اطاعت دیگران رهانیده و آقای تمام ملل کرده؟ اگر تعبیر خواب تو این است، که پسر جوان من میخواهد بر تو قیام کند، من او را باختیار تو میگذارم، تا آنچه خواهی با او بکنی».
چنین گفت هیستاسپ و بعد، از آراکس عبور کرده بطرف پارس رفت، تا پسر خود را برای ترضیهٔ خاطر کوروش توقیف کند. در این احوال کوروش از رود آراکس به مسافت هشت روز پیش رفت و موافق عقیدهٔ کرزوس رفتار کرده با قشون کارآمد خود بطرف آراکس عقب نشست و سپاهیان بیکاره را در محل بگذاشت. پس از آن ثلث قشون ماساژتها باردوی پارسیها حمله برده با سپاهیان جنگی جنگیدند و اینها مقاومت کرده کشته شدند. بعد همینکه ماساژتها مأکولات و مشروبات را دیدند، چنانکه عادت آنها بود، پس از فتح بسور پرداخته زیاد خوردند و آشامیدند.
در این حال خواب بر آنها مستولی شد و پارسیها، که عقب نشسته و مراقب احوال بودند، همینکه ماساژتها را در خواب دیدند، بر آنها تاختند و عدّهای را کشته اکثر ماساژتها را با رئیس آنها، که پسر ملکه بود و سپارگاپیسس نام داشت، اسیر کردند. وقتی که ملکه، از آنچه بسر لشکر او آمده بود، آگاه شد، رسولی نزد کوروش با این پیغام فرستاد: «ای کوروش، که از خونخواری سیر نمیشوی، بر خود مبال، که بواسطهٔ ثمر انگور مزوّرانه پسر مرا اسیر کردهای، مغرور مشو، که بدین وسیله بر او دست یافتهای، چه این کار در دشت نبرد و از راه مردانگی نبوده.
حالا پند مرا گوش کن، زیرا صلاح تو را میگویم، پسر مرا پس ده و از مملکت ما بیرون رو، بیاینکه مجازات بینی. اگر چنین نکنی، در ازای جسارتی؛ که نسبت بثلث قشون من کردهای، قسم میخورم به آفتاب، خداوند ماساژتها، که تو را از خونخواری سیر کنم، اگرچه تو سیر نمیشوی». کوروش باین پیغام ملکه وقعی ننهاد. پسر ملکه، وقتی که از مستی به خود آمد و بر آنچه واقع شده بود، آگاهی یافت، از کوروش تمنی کرد، که از غل و زنجیر او را رها کنند و همینکه آزاد شد، فوراً خود را کشت. چنین بود مرگ سپارگاپیسس. چون کوروش نصیحت تمیریس را نپذیرفته بود، او تمام قوای خود را جمع کرده به کوروش حمله کرد.
گمان میکنم، که این جدال سختترین نبردی بود، که تا آن زمان بین بربرها رویداده بود و، چنانکه شنیدهام، شرح این جنگ چنین بوده: در ابتداء طرفین از دور به یکدیگر تیر انداختند، بعد، وقتی که تیرهای طرفین تمام شد، از نزدیک با نیزه و شمشیر جنگ کردند. هر دو طرف مدّتی مدید پا فشردند و کسی رو بفرار نگذاشت، بالاخره ماساژتها فاتح شدند، چه قسمت بزرگ لشکر پارس در دشت نبرد معدوم و کوروش هم کشته شد. مدّت سلطنت او ۲۸ سال بود. تمیریس امر کرد، خیکی را پر از خون آدم کردند، بعد نعش کوروش را یافته سر او را در خیک انداخت و استهزاء کرده چنین گفت: «هرچند من تو را در جنگ شکست دادم، ولی تو از راه تزویر مصیبتی برای من تهیه کردی و پسر مرا از من گرفتی. چنانکه به تو گفته بودم، حالا تو را از خونخواری سیر میکنم». بعد هرودوت گوید (کتاب ۱، بند ۲۱۴) «راجع بفوت کوروش حکایات زیاد است، روایتی را که من ذکر کردم، به حقیقت نزدیکتر است» (معلوم میشود، که خود هرودوت هم از صحت این روایت مطمئن نبوده. م.).
روایت کتزیاس
کتزیاس شرح این جنگ را طور دیگر ذکر کرده، مورّخ مذکور گوید:
کوروش به جنگ مردمی موسوم به دربیک رفت. پادشاه این قوم آمرّایوسنام داشت. جنگ سختی در گرفت، سواره نظام حمله کرد و در بیکیها آن را به کمینگاهی کشیده با فیلهای خود احاطه کردند. در ابتداء سواره نظام پارسی بپراکند، ولی بعد جمع شد. کوروش از اسب به زیر افتاد و یکی از جنگیهای هندی زوبینی بطرف او انداخت، که بران او آمد. او را بلند کرده به اردو بردند (۵) پاسارگاد- (مشهد مرغاب)- مقبرهٔ کوروش بزرگ (دیولافوا، صنایع ایران قدیم، جلد ۱، گراور ۱۹) در این جنگ از طرفین ده هزار نفر کشته شدند. روز دیگر آمورگس، پادشاه سکائی، با ۲۰ هزار مرد جنگی وارد شده به کمک پارسیها شتافت. حملات سخت او دربیکها را از جا کنده هزیمت داد. آمرّایوس پادشاه دربیکها با دو پسرش کشته شدند. تلفات دربیکها سی هزار نفر بود. پس از آن تمام مردم دربیک مطیع گشتند.
کوروش وصایای خود را کرده تخت سلطنت را به پسر ارشد خود کامبیز (کبوجیه) و حکومت باختر، خوارزم، پارت و کرمان را به پسر کوچکتر، که نامش تانیوک - سارسس بود، داد و ولایات پسر کوچکتر را از تأدیه مالیات و عوارض معاف کرد. بعد حکومت گرگان را به برادر خود مگابرن و حکومت مردم در بیک را، که تازه مطیع کرده بود، به اسپیتاسس پسر اسپیتاماس اعطا کرد.
کوروش به پسران خود سپرد، که مطیع مادرشان باشند، (هرودوت گوید که کاساندان، مادرشان، قبل از فوت کوروش در گذشته بود. م.) و با آمرگس، که خدمتها به او کرده، دوستی محکم داشته باشند. بعد خواست، که در پیش او برادرها و خویشان دست برادری و اتحاد به یکدیگر بدهند، دعا کرد دربارهٔ آنهائی که در دوستی ثابتاند و نفرین فرستاد به آنهائی که از قول خود تخلف میکنند. پس از آن کوروش بفاصلهٔ سه روز درگذشت.
روایت برس
مورّخ کلدانی موافق نقل قولی، که از او میکنند، نوشته بود، که کوروش با قوم دها یا داه جنگ کرد و در میان کارزار کشته شد. دها قومی بود سکائی که در مجاورت گرگان سکنی داشت.
این است مضامین نوشتههای دو مورّخ یونانی و نقل قولی، که از مورّخ کلدانی کردهاند. تمامی این روایات منافات کلی با روایت کزنفون دارد و مقتضی است، که ببینیم، او راجع به کارهای کوروش پس از فتح بابل و فوت او چه میگوید.
روایت کزنفون
مراجعت کوروش به پارس
(کتاب ۸، فصل ۵) پس از چندی چون کوروش دید، که کارها در بابل روش خوبی دارد، بفکر افتاد، که از آنجا حرکت کند و در تهیهٔ مسافرت پارس شده امر کرد، که ملتزمینش از او پیروی کنند، بعد همینکه دید، که چیزهای لازم آماده است، حکم کرد گردونهها را ببندند. در اینجا لازم است از ترتیبی، که موافق آن قشون کثیرالعده او اردو میزد و حرکت میکرد و نیز از این نکته، که هرکس جای خود را میگرفت شمهای بگوئیم. معلوم است، که چون شاه پارس اردو میزند، تمام درباریان با او هستند و تابستان و زمستان زیر چادرها منزل میکنند. کوروش اولاً امر کرد، که مدخل خیمهٔ او رو به آفتاب طالع باشد و فاصله خیمهٔ خود را از چادر نیزهداران معین کرد، بعد چادر خبازان را از طرف دست راست و چادر آشپزها را از سمت دست چپ قرار داد و نیز امر کرد اسبها را از طرف راست و چهارپایان باری را از سمت چپ جا دهند. باقی جاها چنان معین شد، که هر لشکر بیزحمت جا و فضای خود را بشناسد. وقتی که اردو میخواهد حرکت کند، هرکس بار و بنهٔ خود را برمیدارد و بعضی آن را بحیوانات باری بار میکنند. مأمورین بنه همه دفعة به محلاتی، که سپرده به آنها است، رفته و همه در یک زمان بار میکنند. بنابراین زدن چادرها یا برچیدن آنها در یک زمان بعمل میآید. راجع به آذوقه نیز چنین است:
چون هرکدام از خدمه وظیفهٔ مخصوصی دارد، برای تمام غذاها زمانی بیش از زمان صرف یک غذا لازم نیست. نه فقط کوروش به خبازان و آشپزها جائی مناسب با کارشان میداد، بلکه، وقتی که محلهها را بین قشون تقسیم میکرد، نوع اسلحه را در نظر میگرفت و هر لشکر، چنان خوب جای خود را میدانست، که بیاشتباه در جای خود قرار مییافت. کوروش عقیده داشت، که یک خانهٔ خصوصی باید مرتب باشد تا، اگر چیزی بخواهند برگیرند، بدانند کجا است. با این حال پس بطریق اولی باید در موقع جنگ جای هر لشکر و دستهای معلوم باشد، زیرا مواقع اقدام بسته به دقایقی است و بهرهمندیهای بزرگ نتیجهٔ استفادهایست، که از دقایق میشود. هر دفعه که کوروش توقّف میکرد، خیمهٔ او را در وسط اردو میزدند، زیرا اینجا از همه جا بیشتر حفاظ داشت. دور خیمهٔ او چادرهای نزدیکترین دوستان او واقع بود. پس از اینها چادرهای سواره نظام و عرابهرانها دایرهوار زده میشد. اینها را در محلهای محفوظی جا میداد، زیرا در موقع حمله نمیتوانستند، فوراً اسلحه برگیرند و مدتی لازم بود، تا بحال مدافعه درآیند. محلهای سپاهیان سبک اسلحه از طرف راست و چپ خیمهٔ او و نیز خیمههای سواره نظام بود، کمانداران قسمتی در رأس و قسمت دیگر در دنبال سواران جا میگرفتند، سپاهیان سنگین اسلحه و آنهائی که سپرهای بزرگ داشتند، مانند دیواری اردو را احاطه داشتند، تا به سوارهنظام کمک کرده فرصت به او بدهند، که اسلحه برگیرد، سپاهیان سنگین و سبک اسلحه و نیز کمانداران در حال استراحت هم صفوف خود را از دست نمیدهند و از این ترتیب دو مزیت حاصل است:
اوّلا اگر دشمن بخواهد شبیخون بزند، سپاه سنگین اسلحه دشمن را عقب مینشاند، ثانیاً تیراندازان بوسیلهٔ تیر و زوبیناندازی خود سپاه سنگین اسلحه را از دشمنی که نزدیک میشود، دفاع میکنند. هریک از خیمههای فرماندهان، برای امتیاز، بیرقی مخصوص دارد و، چنانکه خدمهٔ باهوش خانههای شهرنشینهای زیاد و مخصوصا معروفین شهر را میشناسند، نوکرهای کوروش هم خیمهها و بیرقهای صاحب منصبان عمده را میشناختند و، اگر کوروش کسی را میخواست، خدمهاش مجبور نبودند در جستجوی چادر او باشند، بلکه از کوتاهترین راه به خیمهٔ او در میآمدند. چون هریک از ملل محلهٔ مخصوصی داشت، به آسانی ممکن بود، فهمید، که در کدام قسمت اطاعت جنگی هست و در کدام یک مقرّرات اجرا نمیشود. کوروش معتقد بود، که با این ترتیب اردویش، اگر دشمن شب یا روز ناگهان حمله کند، به کمینگاهی خواهد افتاد. کوروش عقیده داشت، که فن تعبیة الجیش (سپاهآرائی) در این نیست، که شخص صفوف سپاهیان را در یک جبههٔ طولانی یا کوتاه بیاراید، یا خط را مبدّل به ستون کند و یا ترتیب جدال را، نظر به اینکه دشمن از سمت راست یا چپ و یا عقب حمله میکند، تغییر دهد، بلکه در این است، که شخص بتواند، نظر باقتضای موقع، قشون خود را تقسیم کند و قسمتها را به جاهائی، که بیش از هر جای دیگر دارای مزایا است بگمارد و نیز بشتابد، که سرعت حرکت تحصیل کند. این چیزها به عقیدهٔ او هنرمندی یک مرد تعبیة الجیشی را نشان میداد و او هیچیک از این کارها را باهمال نمیگذراند. کوروش در موقع حرکت، نظر به حدسیاتی، ترتیبات گوناگون مقرّر میداشت، ولی در اردوگاه ترتیبی، را که ذکر کردم، کمتر تغییر میداد.
ورود کوروش به ماد
(کتاب ۸، فصل ۵) همینکه قشون وارد ماد گشت، کوروش بدیدن کیاکسار رفت و، پس از روبوسیهای ابتدای ورود، به کیاکسار گفت، که در بابل قصری برای او تدارک کرده، تا هرگاه به آسور رود، مکانی از خود داشته باشد. در همان وقت کوروش هدایای زیاد و گرانبها به کیاکسار داد و او این هدایا را پذیرفته بتوسط دخترش تاجی از زر و طوق و یاره و یک لباس مادی فاخر به کوروش بخشید، وقتی که دختر جوان تاج را بر سر کوروش میگذاشت، کیاکسار گفت: «کوروش این دختر من است، او را بنکاح تو درمیآورم، پدرت هم دختر پدر مرا گرفت و تو از این زواج بدنیا آمدی، دختر من همان طفلی است، که تو در کودکی همواره او را نوازش میکردی.
اگر در آن زمان کسی از او میپرسید، زن کی خواهد شد، او جواب میداد: «زن کوروش» چون من پسر حلالزاده ندارم، تمام ماد را جهیز دخترم قرار میدهم».
کوروش جواب داد: «کیاکسار، من ارزش قرابتی را، که با دخترت و جهیز او قرار میدهی، خوب میفهمم، ولی قبل از اینکه جواب بدهم، میخواهم رضایت پدر و مادرم را تحصیل کنم». چنین گفت کوروش و با وجود این هدایائی، که میدانست خوشآیند دختر و خود کیاکسار خواهد بود، به او داد و پس از آن عازم پارس گردید.
کوروش در پارس
(کتاب ۸، فصل ۵) کوروش چون به سرحدّ پارس رسید، قسمت بزرگ قشونش را در آنجا گذارده با دوستانش بشهر رفت و حشم زیاد برای تمام پارسیها، چه برای قربانی و چه برای ضیافت با خود برد. هدایائی نیز با خود برداشت، تا به پدر و مادر، دوستان، کارکنان دولت، پیرمردان و همتیمها بدهد. در این موقع کوروش بذل و بخششهائی نسبت به مردان و زنان پارس کرد، که اکنون هم شاهان پارس، چون به پارس میروند، میکنند. پس از آن کبوجیه پیرمردان پارسی و کارکنان دولت را، که اقتدار سلطنتی دارند، دعوت کرده چنین گفت: «ای پارسیها و ای کوروش، شما میدانید، که من تا چه اندازه بشما محبت میورزم، من شاه شما هستم و تو، ای کوروش، پسر منی. بنابراین حق است، آنچه را که در نفع شما میدانم، بگویم. وقتی که کوروش در رأس قشون شما حرکت کرد، با دادن سپاه و سپردن فرماندهی بوی او را بزرگ کردید. کوروش هم بفضل خدایان شما را در میان آن مردمان آسیا، که لایق احترامند، نامی کرد.
او مردان دلیر را به ثروت رساند، او غذا و مخارج سربازان را داد و، چون سواره نظامی برای پارسیها تشکیل کرد، باعث شد، که شما در جنگهای صحرائی برتری بیابید. اگر شما (یعنی پارسیها و کوروش) همان حسّیّات را بورزید، نیکیهای بزرگ به یکدیگر خواهید کرد، ولی اگر تو، ای کوروش، مغرور سعادتمندی خود شده بخواهی در نفع شخصی ریاست کنی و شما، ای پارسیها، بواسطهٔ حسد بخواهید به او ضرر برسانید، بدانید، که خودتان را از سعادت بزرگ محروم خواهید داشت.
برای احتراز از چنین بدبختی و برای اینکه خوشیهای دیگر برای خودتان تأمین کنید، همه باهم برای خدایان قربانی کنید و بعد در حضور آنان چنین قول دهید:
تو، ای کوروش، قول بده، که اگر کسی مسلّح داخل پارس شد و خواست قوانین آن را معدوم کند، تو از پارس دفاع خواهی کرد. شما هم، ای پارسیها، تعهد کنید، که، اگر کسی خواست حکومت را از کوروش انتزاع کند یا ملتی را، که به اطاعت درآورده، از دولت او جدا سازد، بمجرّد دعوت به کمک او خواهید شتافت. تا من زنده هستم، دولت پارس بدست من است، پس از مرگ من، البته کوروش جانشین من خواهد بود. اگر زنده بماند، وقتی که به پارس بیاید، او برای خدایان عوض شما قربانی خواهد کرد، چنانکه امروز من مراسم قربانی را بجا میآورم و، چون غایب باشد، صلاح شما به عقیدهٔ من در این است، که شخصی لایق انتخاب کنید، تا آنچه را که نسبت به خدایان فریضه است، بجا آرد».
سخن کبوجیه را کوروش و کارکنان دولت پسندیدند و خدایان را به شهادت طلبیده قرارداد را پذیرفتند. اکنون هم پارسیها و شاه این قرارداد را رعایت میکنند.
پس از آن کوروش از پارس حرکت کرد و، همینکه به ماد برگشت، با رضایت پدر و مادر دختر کیاکسار را گرفت. زیبائی این دختر را هنوز هم توصیف میکنند.
بعض نویسندگان عقیده داشتند، که کوروش خالهٔ خود را ازدواج کرد، ولی در این صورت بایستی این طفل پیرزنی باشد. پس از عروسی، کوروش به گردونه نشسته حرکت کرد.
فرستادن ولات به ایالات
(کتاب ۸، فصل ۶) چون کوروش به بابل برگشت، مقتضی دید، که به ایالات مسخره ولاتی بفرستد، ولی با این شرط، که کوتوالهای قلاع و رؤساء قسمتهای هزار نفری در تحت اوامر خود او باشند. او چنین کرد، تا اگر یک والی از ثروت و کثرت دستنشاندههای خود مغرور شده بخواهد مستقل شود، قشون ایالت را در مقابل خود بیند. پس از این تصمیم، او رؤساء عمده را جمع کرد، تا به آنها بگوید، که کی بکدام ایالت میرود و با چه شرایط. او بدین عقیده بود، که، اگر از اوّل شرایط را به آنها بگوید، با رغبت دستور او را خواهند پذیرفت، ولی، اگر پس از ورود بمحل این دستورها داده شود، گمان خواهند کرد، که بواسطه بیاعتمادی میخواهند آنها را محدود کنند. وقتی که همه حاضر شدند، کوروش چنین گفت: «دوستان، ما ساخلو و کوتوال در شهرهائی، که مطیع شدهاند، گذاشتهایم. در موقع حرکت به آنها دستور دادم، که به کاری جز حفظ خندقها دخالت نکنند، من نمیتوانم آنها را منفصل کنم، زیرا مطابق امر من رفتار کردهاند، ولی بنظر من لازم است ولاتی به ایالات بفرستم، تا اهالی را اداره کنند، مالیاتها را وصول کرده حقوق ساخلو را برسانند و باموری، که از وظایف آنها است، نظارت داشته باشند. اشخاصی، که در اینجا خانه دارند و من آنها را به ایالات میفرستم، لازم است در آنجاها هم دارای اراضی و خانه شوند، تا پس از ورود در منازل خود سکنی گزینند و مالیاتها را اینجا بفرستند». پس از آن کوروش برای یک عده از نزدیکان خود خانه و دستنشاندههائی در اغلب شهرهای مسخر معین کرد.
اکنون هم این املاک و علاقه، که در ممالک مختلف دولت پارس است، باعقاب این اشخاص تعلق دارد، اگرچه اعقاب آنها در دربار شاه باشند. بعد کوروش گفت: «لازم است ولات اشخاصی باشند، که بتوانند بهتر و زیباترین چیزهائی را، که در ایالت خود مییابند، به اینجا بفرستند، تا بیاینکه ما از خانهٔ خود خارج شویم، بتوانیم از مزایای هر ایالتی بهره برداریم.
بخصوص، که اگر خطری برای ولات رو دهد، ما باید از آنها دفاع کنیم». پس از این نطق، ایالات را به کسانی از دوستان خود داد، که شرایط مقرّره را قبول داشتند و طالب حکومت بودند و اشخاصی را انتخاب کرد، که از همه کافیتر میدانست:
به عربستان مگابیز را فرستاد، به کاپادوکیه ارتهباتاس را، فریگیّهٔ بزرگ را به ارتهکاماس داد، لیکیه و یونیّه را به کریسانتاس، کاریه را به آدوسیوس، چنانکه میل اهالی بود، فریگیّه را، که در نزدیکی هلسپونت است (فریگیهٔ سفلی) و نیز االید را به فرنوخوس، به کیلیکیه، قبرس و پافلاگونیّه کوروش ولات پارسی نفرستاد، زیرا اهالی آن در موقع محاصره بابل با میل از او متابعت کردند، ولی باجی برای آنها مقرّر داشت. آنچه کوروش در آن زمان کرد، اکنون هم باقی است: توضیح آنکه ساخلوهای قلاع در تحت اوامر خود شاهاند و رؤساء قسمتهای هزار نفری را خود شاه معین و اسامی آنها را در کتابی یادداشت میکند (مقصود کزنفون از رئیس قسمت هزار نفری همان کوتوال قلعه است از اینجا باید استنباط کرد، که ساخلو هر قلعه مرکب از هزار نفر بوده).
کوروش به ولات توصیه کرد، که اعمال او را سرمشق قرار داده از او تقلید کنند: اوّلا از پارسیهائی، که ملتزم آنها هستند و، نیز از متحدین، سواره نظام و عرابهرانهائی ترتیب دهند، ثانیاً از اشخاصی، که در حدود ایالت ولات خانه و اراضی دارند، بخواهند، که هر روز در درب خانهٔ آنها حاضر شوند. این اشخاص باید معتدل باشند و خودشان را برای اجرای اوامر والی حاضر کنند. رابعا والی باید تربیت اطفال را در تحت نظر داشته باشد، چنانکه خود او (یعنی کوروش) دارد، خامساً والی مردانی را، که در درب خانهٔ او حاضر میشوند باید غالباً به شکار برد و آنان و نیز خود را به ورزشهای نظامی مشغول دارد. کوروش به آنها گفت: «هرکس از شما عدهٔ بیشتری عرابهران و بهترین سواره نظام را دارا باشد، برای من مانند دوستی است باوفا، از من پاداش خواهد یافت و عمادی محکم برای پارسیها و دولت من خواهد بود. در مجالس شما هم، مانند مجالس من، جاهای محترم باید به لایقترین اشخاص داده شود، میز شما مانند میز من باید دارای غذاهای وافر باشد، که اهل خانه و دوستانتان غذا بخورند و همهروزه اشخاصی، که کارهای خوب میکنند، مفتخر شوند (یعنی از سر میز شما غذا بخورند) باید پارک داشته باشید و حیوانات سبع در آنجا نگاه دارید (مقصود از پارک باغهای وسیعی است، که پر از شکار بود و آن را بپارسی قدیم پردیس میگفتند و فردوس هم از همین کلمه آمده).
هیچگاه قبل از ورزش غذا نخورید و به اسبهای خودتان، تا کار نکردهاند، خوراک ندهید. شرایط زندگانی انسان چنین است، که من تنها قادر نخواهم بود، تمامی دوستان و اموال آنها را حفظ کنم. اگر باید با مردانگی خود و رفقایم به کمک شما آیم، خودتان و کسانتان هم باید متحدین من باشید. میل دارم، که شما این نکته را بفهمید:
چیزهائی، که من از بندگانم میخواهم، از شما نمیخواهم و کاری را، که بشما میگویم، بکنید، خودم هم همان کار را میکنم. خلاصه، چنانکه بشما میگویم از من تقلید کنید، شما هم باید از مأمورین خود بخواهید، که از شما تقلید کنند.
دستورهائی، که کوروش داد، در زمان ما هم مرعی است: از این جهت است، که تمام ساخلوها و مستحفظین در تحت اوامر خود شاه میباشند، تابعین و زیردستان بدرب خانههای رؤساء حاضر میشوند، تمام خانههای بزرگ و کوچک بیک ترتیب اداره میشود، در همه جا جاهای محترم را به لایقترین اشخاص میدهند، همه جا در موقع حرکت قشون ترتیبی را، که ذکر کردم، رعایت میکنند و در هرجا، با وجود کثرت کارها، چند صاحب منصب کارها را انجام میدهد. کوروش، پس از اینکه به ولات آموخت، که چگونه باید رفتار کنند، قشونی به هریک داده آنها را مرخص کرد و به آنها گفت، که خودشان را برای یک سفر جنگی در سال بعد و برای سان سربازان، اسلحه، اسبها و عرّابهها آماده دارند. فراموش نکنیم، که گویند کوروش تأسیسی هم کرد، که اکنون هم دوام دارد: همهساله فرستادهای از طرف شاه با قشونی به ایالات مختلف مملکت میرود. اگر حکام احتیاجی بقوای لشکری داشته باشند، به آنها کمک میکند و، اگر تند و شدید العمل باشند، آنها را باعتدال وامیدارد. هرگاه در پرداختن باج یا نظارت به امنیت اهالی و یا زراعت مسامحه میکنند و یکی از وظایف خود را مهمل میگذارند، فرستاده اقدام میکند و، اگر نمیتواند کاری کند، مراتب را بشاه اطلاع میدهد و او تصمیم میگیرد، که با مقصر چه باید کرد. مفتشین عادتاً از میان اشخاصی انتخاب میشوند، که دربارهٔ آنها میگویند: «این پسر شاه است که پائین میآید»، «این برادر شاه است»، «این چشم شاه است». بعض اوقات، اگر شاه بخواهد مفتشین را احضار کند، آنها بمحل مأموریت نرسیده برمیگردند.
بعد کزنفون گوید یک چیز هم اختراع کوروش است و از تأسیس چاپارهای دولتی و چاپارخانهها سخن میراند، چون جای ذکر این مطلب در قسمت تشکیلات دورهٔ هخامنشی است، شرح آن را بجای خود محوّل میکنیم.
تسخیر سوریّه و فلسطین
بعد از یک سال کوروش قشون خود را در بابل جمع کرد. گویند که این قشون از یکصد و بیست هزار نفر سوار و دو هزار گردونهٔ مسلّح و ششصد هزار پیاده مرکب بود. پس از این تدارکات او یک سفر جنگی پیش گرفته تمام مللی را، که در حدود سوریه تا دریای اریتره سکنی داشتند، مطیع کرد و از آنجا بطرف مصر روانه شده آن را نیز به اطاعت درآورد (اینجا هم کزنفون اشتباه کرده، مصر در زمان کبوجیه تسخیر شد. م.).
بنابراین حدود دولت او در این زمان چنین بود: در مشرق، دریای اریتره (باید در نظر داشت، که قدمای مورّخین و نویسندگان یونانی دریای احمر و خلیج پارس و دریای عمان را دریای اریتره مینامند، پس مقصود کزنفون از اریترهٔ دوّم دریای عمان است. م.). در شمال، دریای سیاه - در مغرب، جزیرهٔ قبرس و در جنوب، حبشه، که حدود نهائی آن بواسطه حرارت و سرما و طغیان رودها یا خشکسالی قابل سکنی نیست. کوروش محل اقامت خود را در مرکز این ممالک قرار داد. او هفت ماه سال را در بابل، که هوایش گرم است، میگذراند، سه ماه بهار را در شوش و دو ماه تابستان را در همدان. بدین جهت گفتند، که زندگانی او در جاهای گرم و خنک بود. کوروش چنان مردم را به خود علاقهمند میکرد، که هر ملت بهترین محصول یا میوه و حیوانات و کارهای صنعتی مملکت خود را به او میداد. هر شهر نیز چنین میکرد و هرکس، که میتوانست یک تقدیمی به او بدهد، خود را غنی میدانست.
اما کوروش، پس از پذیرفتن اشیائی، که بحدّ وفور داشت، در عوض چیزهائی به هدیهدهندگان میداد، که میدانست بآن احتیاج دارند.
فوت کوروش
نویسندهٔ مزبور گوید (کتاب ۸، فصل ۷) چنین بود زندگانی کوروش و، چون پیر شد، در دفعهٔ هفتم از زمان تأسیس سلطنت خود سفری به پارس کرد. پدر و مادرش چندین سال قبل مرده بودند. پس از ورود مراسم قربانی را بجا آورده و برای خدایان موافق عادات پارسی رقصهائی را شروع (از نظر یونانی است) و بخششهای زیاد به مردم کرد. پس از آن بقصر خود رفته در آنجا خوابید و در خواب شخصی را دید، که شهامتش فوق شهامت بشر بود و این شخص به او گفت: «کوروش آماده شو، بزودی تو نزد خدایان خواهی رفت».
پس از آن کوروش بیدار گشت و فهمید، که زمان مرگش دررسیده. بنابراین حیواناتی برای قربانی انتخاب کرده موافق عادات مذهبی بسر کوهها رفت، تا آنها را برای زوس ملی (یعنی خدای بزرگ پارسیها) و آفتاب و سایر خدایان قربانی کند و بدرگاه آنان چنین دعا کرد: «ای خدای بزرگ، ای آفتاب و ای خدایان عمده، این قربانیها و این نیایش مرا، که پایان زندگانی نامی من است، بپذیرید.
سپاسگزارم از اینکه بواسطه رودههای قربانی، آیات آسمانی، فالها، صداها بمن نمودید، که چه باید بکنم و از چه چیزها احتراز جویم. مخصوصا حقشناسم از اینکه هیچگاه از یاری خودتان مرا محروم نکردید و در مواقع سعادت هیچوقت فراموش نکردم، که من بشرم. من از شما خواستارم، که اولاد و زن، دوستان و وطنم را سعادتمند بدارید و فرجامی بمن اعطا کنید، که لایق زندگانی من باشد». پس از آن کوروش بقصر برگشت، تا قدری استراحت کند. در ساعت مقرّر خدمه به او گفتند، که حمام حاضر است، جواب داد: «ترجیح میدهم، که باز قدری استراحت کنم» در ساعت معین خدمه به او گفتند: «نهار حاضر است» جواب داد: «اشتها ندارم، ولی تشنهام» بعد با لذت قدری آب آشامید. روز دیگر و روز بعد از آن، حال کوروش همان بود و در این حال او پسرهای خود را طلبید. چون اینها همراه او به پارس رفته بودند، همه حاضر شدند. در این وقت کوروش دوستان خود و کارگذاران عمدهٔ پارس را هم طلبید و، چون همه حضور یافتند، چنین گفت: «بچههای من و شما ای دوستان، آخر زندگانی من فرا رسیده، من این حال را از علاماتی به خوبی درک میکنم. چون من درگذشتم، شما باید مرا سعادتمند بدانید، بعد سخن بگوئید، و عمل کنید. در کودکی و جوانی و سن کمال از مزایای هریک از این عهود متمتع بودم. دوستانم بواسطه نیکیهای من خوشبخت و دشمنانم پست گشتند. پیش از من وطنم ایالت گمنامی از آسیا بود و اکنون، که میروم، ملکهٔ آسیا است. بخاطر ندارم، که یکی از ممالک مسخره را از دست داده باشم. تمام عمرم، چنانکه میخواستم، گذشت. با وجود این همیشه بیمناک بودم، که مبادا شکستی بینم یا خبر ادباری را بشنوم.
هیچگاه تکبر یا شادی خارج از اندازه به خود راه ندادهام. اکنون، که به پایان عمرم میرسم، خوشبختم، که شما را، ای فرزندان من، زنده میبینم و میروم و نیز وطن و دوستانم را سعادتمند میگذارم و میگذرم. پس حق است، که بعد از من، هر زمان که به یاد من افتید، یاد کسی را کنید، که سعادتمند بوده. باید از امروز من جانشین خود را معین کنم، تا در میان شما پس از من اختلافی نیفتد. ای فرزندان، من هر دو شما را بیک اندازه دوست دارم، با وجود این اداره کردن امور و حکومت را به کسی وامیگذارم، که، چون بزرگتر است، دارای تجارب بیشتری است. من در وطنم عادت کردهام ببینم، که نه فقط برادر کوچکتر به برادر بزرگتر گذشت میکند، بلکه در میان همشهریها هم کوچکتر بزرگتر را در راه رفتن، نشستن و حرف زدن بر خود مقدم میدارد. بشما، ای فرزندان، از کودکی آموختهام، که پیرمردان را احترام کنید، چنانکه کوچکترها هم باید شما را احترام کنند. ترتیبی اتخاذ کنید، که موافق قوانین و عادات قدیمه و اخلاق ما باشد. بنابراین تو، ای کبوجیه، دارای سلطنت باش. خدایان آن را به تو میدهند و پس از آنان من هم بقدری، که در حیّز توانائی من است. به تو، ای تانااوکسار، من ممالک ماد، ارمنستان و کادوسیان را میدهم. با این عطایا، با وجود اینکه عنوان شاهی و اقتدار از آن برادرت است، سعادت بیغلوغشی برای تو تأمین میکنم و تصوّر نمیکنم، که تو از سعادت بشری چیزی کم داشته باشی، زیرا آنچه که برای خوشبختی بشر لازم است، تو آن را دارا خواهی بود.
دوست داشتن چیزهائی، که اجرایش مشکل است، غصهٔ هزاران کار خوردن، فاقد یک لحظه فراغت بودن، شهوت رقابت کردن با کارهای من، دام گستردن و به دام افتادن، اینها طالع آن کسی است، که باید مملکت را اداره کند، نه طالع تو و بدان، که این چیزها در راه خوشبختی موانعی است بزرگ. اما تو، ای کبوجیه فراموش مکن، که حفظ سلطنت به داشتن عصای سلطنت نیست، بلکه مطمئنتر و حقیقیترین حافظین آن دوستان وفا دارند و این را هم بدان، که وفا ملازم انسان نیست زیرا، اگر آن جبلّی انسان بود، مانند سایر صفات جبلّی در تمام مردم مشاهده میشد، پس بر هرکس است، که خودش دوستان باوفا برای خود تدارک کند و تحصیل این نوع دوستان با زور میسر نشود، زیرا وفا ثمر نیکی است. اگر تو بخواهی، که یارانی برای سلطنت داشته باشی، اوّل، اشخاصی را انتخاب کن، که از خانوادهٔ خودت هستند: همشهریهای ما به ما از خارجیها نزدیکترند، کسانی، که با ما هم سفرهاند، از اشخاصی، که در خانهٔ دیگر سکنی دارند، بما نزدیکترند.
با این حال آیا ممکن است، اشخاصی، که با ما از یک خونند، یک مادر آنها را شیر داده، در یک خانه پرورش یافتهاند، همان پدر و مادر آنها را عزیز داشتهاند و آنها همان اشخاص را پدر و مادر میخوانند، با رشتههای محکم با یکدیگر مربوط نباشند؟ این رشتههای محبت را، که آنقدر گواراست و خدایان بوسیلهٔ آن مهر و محبت برادری را محکم کردهاند، مگسلید، تا بواسطه این رشتهها در یک زندگانی مشترک بتوانید، تمام شرایط دیگر مودّت را بجا آرید: وسیلهٔ تأمین یگانگی دائمی در همین است. هرکه مراقب منافع برادر بود، برای خود کار کرد، زیرا برای کی جز برادر عظمت برادری باعث نام است؟ کی برادری را، که دارای اقتدار بزرگی است، بیش از برادر احترام خواهد کرد. بس تو، ای کبوجیه، باید زودتر از هرکس و صمیمانهتر از همه به او کمک کنی، زیرا کسی نمیتواند در اقبال و ادبار او بیش از خودت علاقهمند باشد. در این باب هم فکر کن: پس از نیکیهای تو، کی بیش از او نسبت به تو حقشناس خواهد بود؟ و، اگر تو او را کمک کنی، کی نسبت به تو از او متحدتر خواهد بود؟ آیا شرمآورتر از این چیزی هست، که ما برادر را دوست نداریم؟ ای کبوجیه، وقتی که تو شاه باشی، برادرت یگانه کسی خواهد بود، که جای دوّم را اشغال خواهد کرد، بیاینکه در کسی حسّ حسد تحریک کند. ای فرزندان، من شما را به خدا و وطن قسم میدهم، که، اگر میخواهید مرا از خود خوشنود کنید، باهم خوب باشید، زیرا تصوّر نمیکنم، که شما گمان کنید، چون من زندگانی بشر را به پایان رسانیدم، هیچ خواهم شد. تا حال شما روح مرا نمیدیدید، ولی از اعمال آن میدانستید، که او در من وجود دارد.
آیا ملتفت نشدهاید، که ارواح مقتولین، چه عذابی به قاتلین میدهند؟ این بیدینها را دوچار چه انتقامی میکنند؟ آیا گمان میکنید، که پرستش مردگان دوام مییافت، اگر مردم میدانستند، که ارواح آنها هیچ نوع اقتداری ندارند؟ فرزندان من، این را بدانید، که هیچگاه نتوانستهام خود را متقاعد کنم، که وجود روح بسته ببدن فانی است و، چون از آن بیرون رفت، فراموش خواهد شد، زیرا میبینم، که زنده بودن بدن فانی از اثر او است و نیز نتوانستهام به خود بقبولانم، که قوای عقلی روح با جدائی آن از بدن زائل میشود. بعکس عقیده دارم، که، چون روح از آلایش اختلاط پاک و منزّه شد، کاملاً جوهر عقل میگردد. وقتی که بدن انسان بحال انحلال افتاد میبینم، که هریک از قسمتهائی، که آن را ترکیب کرده، بعنصر خود برمیگردد و فقط روح است، که از نظر حاضرین و غائبین ناپدید است. شما میدانید، که هیچچیز به مرگ از خواب شبیهتر نیست. در این وقت است، که روح انسان از هر وقت دیگر به خدایان نزدیکتر میشود و در آن حال، آتیه را میبیند، زیرا بیشک در این وقت از هر وقت دیگر آزادتر است. پس اگر حقیقت چنان است، که من میپندارم و، اگر روح پس از فنای بدن باقی میماند، باحترام روح من، آنچه را که من بشما توصیه میکنم، بجا آرید. اگر امر طور دیگر است و بقای روح بسته به بقای بدن، پس لااقل از خدایانی، که جاویدانند، همه چیز را میبینند و بهر کار قادرند، بترسید. خدایان حافظ این نظم ثابت و تغییرناپذیر عالماند و جلال و عظمت آنها فوق هر بیانی است. از آنها بترسید و کار یا فکری مکنید، که برخلاف تقدّس و عدالت باشد.
پس از خدایان، از مردم و از نسلهای آتیه بترسید. چنانکه خدایان شما را در تاریکی پنهان نداشتند، اعمال شما هم پنهان نخواهد ماند. اگر اعمال شما پاک و موافق عدالت است، نفوذ و اقتدار شما قوّت خواهد یافت، ولی، اگر، در این خیال باشید، که به یکدیگر زیان برسانید، اعتماد مردم را کاملاً فاقد خواهید شد. واقعاً کی است، که با بهترین حسن نیت بتواند بشما اطمینان بدارد، در صورتی که ببیند، شما بیعدالتید نسبت به کسی، که او را بایستی دوست بدارید. دستورهای من کافی است برای اینکه شما باهم چنان زندگانی کنید، که وظیفه شما است. اگر کافی نباشد، بتاریخ گذشتهها رجوع کنید. تاریخ مکتبی است عالی. در آن خواهید دید پدرانی را، که پسرانشان آنها را دوست میداشتند، برادرانی را که به برادرانشان مهر و محبت میورزیدند و نیز خواهید دید کسانی را، که راههای دیگر اختیار کردند. در میان اینها و آنها کسانی را سرمشق خود قرار دهید، که راهشان را خوب رفتهاند. اگر چنین کنید، شما عاقلید. گمان میکنم، که آنچه در این باب گفتم کافی است. ای فرزندان، چون من مردم، جسد مرا در طلا یا نقره و یا چیز دیگر مگذارید، زود آن را به خاک بسپارید. واقعاً چه چیز به از آن است، که شخص با این خاکی، که بهترین چیزهای زیبا و خوب را بار میآورد و میپرورد، مخلوط شود؟ من چون همیشه دوست انسان بودهام، خود را سعادتمند خواهم دانست، که جزو این ولینعمت مردمان گردم. حس میکنم، که روحم بیرون میرود، من این حال را از علاماتی درک میکنم، که تمام موجودات را از انحلال آگاه میکند.
اگر کسی از شما میخواهد، دستش را بمن برساند و در چشمان من بنگرد، پیش بیاید، ولی وقتی که من زیر نقاب رفتم، خواستارم، که کسی، حتی شما، ای فرزندان من، بدن مرا نبیند، ولی پارسیها و متحدین را در دور قبر من جمع کنید، تا بمن تبریک گویند، از اینکه من از این ببعد در امنیت و آرامش و دور از اثرات بد خواهم بود، خواه در میان خدایان باشم و خواه بکلی معدوم شوم. به اشخاصی که در موقع دفن جنازه من حاضر خواهند شد، باید قبل از مرخص کردن آنها، هدایائی بدهید، زیرا عادت بر این است، که در موقع دفن شخص سعادتمند چنین کنند. بالاخره این آخرین حرف مرا فراموش مکنید. اگر میخواهید به دشمنانتان زیان برسانید، دربارهٔ دوستان نیکی کنید. خداحافظ فرزندان عزیزم، وداع مرا به مادرتان برسانید. خداحافظ دوستان من، از حاضرین و غائبین». کوروش پس از این کلمات دست تمام حاضرین را فشرد و نقابی بسر کشیده درگذشت.
این است مضامین نوشتههای کزنفون در باب فوت کوروش و از مقایسهٔ این روایت با روایات دیگر تفاوتهای کلی روشن است. روی هم رفته نوشتههای کزنفون در این باب به داستانهای باستانی راجع بفوت کیخسرو شباهتهائی دارد.
روایت سترابون
نویسنده و جغرافیادان مزبور گوید (کتاب ۱۱، فصل ۸، بند ۵): «بعضی گویند، که کوروش در جنگ سکاها شکست خورد و فرار کرد. بعد، او در محلی، که آذوقهٔ زیاد و شراب وافر جمع کرده بود، توقف کرده به قشون خود استراحت داد و سپس از آنجا حرکت کرده آذوقه و مأکولات و مشروبات را جا گذارد. سکاها در تعقیب کوروش، چون بدینجا رسیدند، به تعیش پرداخته مست شدند. پس از آن کوروش برگشته بر آنها تاخت و در نتیجه تمام افراد دشمن از دم شمشیر گذشتند.
کوروش این بهرهمندی را از خدا دانسته به شکرانهٔ آن، روزی را از سال برای گرفتن جشن این پیروزی به ربة النوع مملکت خود وقف کرد. این جشن را همهساله میگرفتند و آن را جشن سکائی مینامیدند. در این روز زن و مرد لباس سکائی پوشیده روز و شب را بشرب و بازیهائی با فسق و فجور میگذرانیدند». آخر روایت سترابون غریب بنظر میآید، اوّلا معلوم نیست، که این جشن بکدام ربة النوع اختصاص یافته بود، ثانیاً مخلوط شدن زن و مرد باهم و عیش با فسق و فجور موافق اخلاق پارسیهای قدیم نبود. تمام مورّخین عهد قدیم، که با اوضاع ایران آشنا بودند، متفقالکلمه گفتهاند، که پارسیها نسبت به زنانشان متعصب بودند. موارد این گفتهها پائینتر بیاید. بنابراین گرفتن جشنی مانند جشن باکوس که آن را در یونان و روم باکّانال مینامیدند، با اخلاق پارسیها مباینت داشت.
روایت دیودور
از مورّخ مذکور راجع بفوت کوروش چیزی مستفاد نمیشود، زیرا چنانکه بالاتر گفته شد، نوشتههای او از کتاب ششم تا دهم گم شده و فقط قطعاتی را به او نسبت میدهند. در قطعهای از کتاب دهم او چنین گوید: «کوروش پادشاه پارس پس از تسخیر بابل و ماد امیدوار بود، که آقای تمام روی زمین گردد، زیرا، پس از آنکه ملل بزرگ و قادر را مطیع کرد، پنداشت، که ملتی از عهدهٔ او دیگر برنیاید.
این حقیقی است که، چون اشخاص دارای قدرت فوقالعاده شدند، نمیتوانند، چنانکه بانسان میزیبد، اقبال را تحمل کنند». از فحوای کلام چنین برمیآید، که دیودور، پس از این مقدمه، از جنگهای کوروش با مردمان سکائی در آن طرف یا این طرف سیحون و کشته شدن او صحبت داشته بود.
روایت ژوستن (تروگ پومپه)
روایت این نویسنده در زمینهٔ نوشتههای هرودوت است و تفاوتهای کمی با آن دارد. او گوید (کتاب ۱، بند ۸): پسر ملکه در جنگ اوّل ماساژت ها با کوروش به خاک افتاد و لشکر بزرگ این قوم معدوم شد. با وجود این اشکی در چشمان ملکه نگردید، ولی آتش کینه در دلش شعله کشید. بعد دامی برای کوروش گسترده او را در گردنههای کوهستان گرفتار کرد و شاه پارس با تمام قشونش، که دویست هزار نفر بودند، معدوم شد، چنانکه یک نفر هم جان در نبرد تا خبر این واقعه را برساند.
مقایسه
از تمام روایات، غیر از روایت کزنفون، چنین استنباط میشود، که کوروش پس از تسخیر بابل در شمال و شرق ایران به سکاها پرداخته و حدود ایران را به سیحون رسانیده، ولی در باب جنگی، که در آن کشته شده یا زخم برداشته گفتههای مورّخین مذکور مختلف است، یعنی قومی را، که با کوروش طرف بوده، هرودوت - ماساژت مینامد، کتزیاس - دربیک و برس کلدانی - دها. از جغرافیای سترابون دیده میشود، که این مردمان هر سه سکائی بودهاند و مساکن آنها از گرگان تا دریای آرال و ماوراء دریای مزبور و رود سیحون است، بدین معنی، که، اگر شخصی از گرگان بطرف شمال حرکت میکرد، اوّل به مردم دها، بعد به دربیک و بالاخره در خوارزم، یا خیوهٔ کنونی، به ماساژت میرسید. جنگ در اینجاها سخت بوده، زیرا ایرانیها میبایست در دشتهای بیآب و علف بجنگند و این مردمان جنگی و سلحشور بودند. نتیجهٔ جنگها درست معلوم نیست: بقول هرودوت ایرانیها شکست خوردند، بقول کتزیاس کمکی از سکاها به آنها رسید (زیرا آمرگس را او سکائی میداند) و فتح کردند، بقول سترابون هم فاتح شدند.
به هرحال، با وجود اینکه مورّخین یونانی از کیفیات این جنگهای متمادی چیزی ننوشته و فقط مرحلهٔ آخری آن را باختصار ذکر کردهاند، باز چنین استنباط میشود، که بعد از تسخیر بابل کوروش در طرف شمال و شرق ایران مشغول جنگهای سخت و خونین بوده و بعض اقوام سکائی را مطیع کرده، زیرا داریوش در کتیبهٔ نقش رستم دو قوم سکائی را، یعنی (سکهومهورک) و (سکتیگرخودا)، از مردمان تابع ایران بشمار آورده (کتیبهٔ مذکوره، ، بند ۳) و آمرگس کتزیاس باید رئیس سکاهای هومهورک باشد، زیرا بعض مورّخین دیگر عهد قدیم و سترابون این سکاها را آمرگس نامیدهاند و این اسم یونانی شده هومه ورک است. امّا اینکه کوروش در جنگی با مردمان سکائی زخم برداشته یا کشته شده است و یا اینکه در پارس به مرگ طبیعی درگذشته، بتحقیق نمیتوان چیزی گفت، زیرا خود هرودوت هم میگوید، که روایات در این باب مختلف است و او چیزی را، که به حقیقت نزدیکتر میدانسته، نوشته است، ولی در این هم تردیدی نیست، که کزنفون روایتی را اتخاذ کرده، که با ستایش او نسبت به کوروش موافقت داشته.
فوت کوروش را موافق مدارکی، که در دست است در ۵۲۹ ق. م میدانند و بنابراین، مدّت سلطنت او از زمان تسخیر همدان تا این زمان ۲۲ سال بود، زیرا نبونید، پادشاه بابل، نوشته، که کوروش در سال ششم سلطنت او همدان را (۶) پاسارگاد- (مشهد مرغاب)- حجّاری برجسته. بلندی این حجّاری سخ مطر است. بعضی تصور میکردند که این حجّاری مسجمهٔ کوروش است، ولی حالا این عقیده قوّت یافته که خواستهاند ملکی را بنمایند.(دیولافوا، صنایع ایران قدیم، جلد ۱، گراور ۱۸) (۷) پاسارْگادْ- (مشهد مرغاب)- منظرهٔ خرابههای قصری (فلاندن و کست، ایران قدیم، گراور ۲۰۷)
گرفت و این سال موافق حسابی، که کردهاند، مطابق با ۵۵۰ ق. م بوده ولی هرودوت مدّت سلطنت او را ۲۸ و کتزیاس، دینن و تروگ پومپه سی سال نوشتهاند. جهت این است، که مورّخین مزبور سلطنت سابق او را قبل از تسخیر همدان بحساب آوردهاند.
پس موافق نوشتهٔ هرودوت، کوروش در سال ششم سلطنت خود بر پادشاه ماد غالب آمده و موافق گفتههای سه مورّخ دیگر، که ذکر شد، در سال هشتم نعش او را به پاسارگاد برده دفن کردند. مقبرهٔ او تا این زمان برپا است و شرح آن در باب دوّم این کتاب در قسمتی، که راجع بآثار هخامنشی است، بیاید.
ماساژتها
هرودوت، پس از ذکر وقایع جنگ کوروش با ماساژتها شمهای از وضع زندگانی و اخلاق آنها بیان میکند. چون از سکاهای همجوار ایران مکرّر ذکری خواهد شد، بیمناسبت نیست، که برای شناختن آنها گفتههای مورّخ مذکور را راجع به ماساژتها درج کنیم (کتاب اوّل، بند ۲۱۵-۲۱۶): «از حیث لباس و طرز زندگانی، ماساژتها شبیه سکاها هستند، سواره و پیاده جنگ میکنند، اسلحهٔ آنها تیر و کمان و نیزه است، معمولاً تبری نیز دارند، اشیاء آنها از طلا یا مس است. آنچه برای نیزه و تیر و تبر لازم است، از مس میسازند. کلاه، کمر و بندهای لباس از طلا است. زرهٔ اسبها را نیز از مس میسازند، ولی دهنهٔ اسب را از طلا. نقره و آهن را ابداً استعمال نمیکنند، چه این دو فلزّ را مملکت آنها فاقد است، ولی مس و طلای زیاد دارند. عادات آنها از این قرار است: هرچند هریک از آنها زن جداگانه دارد، ولی زنان آنها اشتراکیاند. یونانیها میگویند، که این عادت تمام سکاها است، ولی حقیقت این است، که این عادت اختصاص به ماساژتها دارد. اگر مردی از ماساژتها بخواهد زنی را ببیند، ترکش خود را به عرّابه او میآویزد. حدّ زندگانی در نزد آنها معین نیست، ولی اگر کسی خیلی پیر شود، تمام اقربایش جمع شده او را میکشند و در همان وقت چهارپایان مختلف را از حشم خود سر بریده و با گوشت مقتول پخته، همگی آن را میخورند. این نوع خاتمهٔ عمر را آنها فرجام سعیدی میدانند. اگر شخصی از مرض بمیرد، از خوردن گوشت او خودداری کرده میّت را دفن میکنند. در این موارد تأسف میخورند، که این شخص مرد و کشته نشد.
ماساژتها بذر نمیافشانند. غذای آنها از گوشت حشم و ماهی است، که فراوان از آراکس (سیحون) بدست میآورند. مشروب آنها شیر است. از خداها فقط آفتاب را میپرستند و برای او اسبها را قربان میکنند. جهت آن است، که میگویند برای سریعترین خدا قربانی سریعترین حیوان مناسب است». این است توصیف هرودوت از این قوم و معلوم است، که چقدر وحشی بودهاند.
خصال کوروش
کوروش، در میان اشخاص تاریخی عهد قدیم، یکی از رجال قلیلالعدّهایست، که نامشان باذهان ملل و مردمان عصر ما خیلی مأنوس است. حتی میتوان گفت، که از این حیث او یکی از سه مردی است، که بترتیب تاریخ اسمشان چنین ذکر میشود: کوروش، اسکندر و قیصر (ژول سزار). معروف بودن او در میان ملل حیّه چند جهت دارد: اوّلا باید گفت، که پیغمبران بنی اسرائیل او را بسیار ستودهاند و پیروان مذاهبی، که توریة را کتاب مقدّس میدانند، از کودکی اسم کوروش را شنیده و با آن مأنوس گردیده نسبت بنام این شاه احترام میورزند، ثانیاً کوروش را مورّخین عهد قدیم و جدید باتفاق آراء بانی دولتی میدانند، که از حیث وسعت سابقه نداشت و از سیحون تا دریای مغرب و احمر ممتدّ بود، ولی اگر قدری دقیق شویم، روشن است، که شئون کوروش از جهانگیریهای او نیست، زیرا قبل از او هم مصر، بابل و آسور پادشاهان عظیم الشأن و جهانگیران نامی داشتند و آسور، چنانکه گذشت، وقتی حکمران تمام آسیای غربی و مصر بود، اگرچه وسعت ممالک او به وسعت ایران این زمان نمیرسید. شئون کوروش از طرز سلوک و رفتاری است، که در مشرق قدیم برای اوّلین دفعه پدید آورد و سیاست ظالمانه و نابودکنندهٔ پادشاهان سابق و بالخصوص سلاطین آسور را بسیاست رأفت و مدارا تبدیل کرد.
برای نمونه کتیبهٔ آسور بانیپال را، که پس از تسخیر عیلام نویسانده، بخاطر میآوریم، و حال آنکه چنین کتیبهها بمضامین دیگر زیاد است: «خاک شهر شوشان و شهر ماداکتو و شهرهای دیگر را تماماً به آسور کشیدم و در مدّت یک ماه و یک روز کشور عیلام را به تمامی عرض آن جاروب کردم. من این مملکت را از عبور حشم و گوسفند و نیز از نغمات موسیقی بینصیب ساختم، به درندگان و مارها و جانوران کویر و غزال اجازه دادم، که آن را فروگیرند». در کتیبههای دیگر خود، پادشاهان آسور میبالند به اینکه هزاران زبان از مغلوبین کشیدند، فلان قدر تل از سرهای بریده بلند کردند و چنان فلان مملکت را زیر و زبر کردند، که صدای حیوانی هم در آنجا شنیده نمیشود. پادشاهان آسور اطفال اسرا را در آتش میسوزند، خود اسرا را بدست خود کور میکنند و این کار را عبادتی نسبت به خدایان خود میدانند. سالم ماندن پادشاه مغلوب، پس از اینکه اسیر شد، واقعهایست فوقالعاده، زیرا عادت چنین است، که باید خود او را با کسان و همراهانش کشت. رفتار پادشاهان بابل و مصر هم تقریباً با تفاوتهائی چنین بود. اگر این درندگی و مظالم را با رفتار کوروش، چنانکه از مدارک و اسناد صحیحه و نوشتههای مورّخین عهد قدیم استنباط میشود، مقایسه کنیم، تفاوتهای بیّن بین دو نوع سلوک مییابیم: پادشاهان و شاهزادگان مغلوب کشته نمیشوند، اینکه سهل است از خواصّ و ملتزمین کوروش و دوست او میگردند (مانند کرزوس و تیگران).
در شهرهای مسخّر کشتار نمیشود، مقدّسات ملل محفوظ و محترم میماند، کوروش در بیانیهها و فرامین خود از مقدّسات ملل با احترام و تعظیم و تکریم اسم میبرد، آنچه را که از ملل مغلوبه ربودهاند، پس میدهد و از جمله موافق توریة پنجهزار و چهارصد ظرف طلا و نقره به بنی اسرائیل رد میکند. معابد ملل مغلوبه را میسازد و میآراید (مانند معبد اساهیل و ازیدا در بابل و امر به بنای معبد بزرگی در بیت المقدس). پس از کشته شدن بلتشصّر، پسر پادشاه بابل، بحکم کوروش دربار پارس و تمام قشون ایران عزادار میشوند.
در لیدیّه کوروش یک والی از خود لیدیها معین میکند. شهر صیدا، که بدست بختالنصر پست و ذلیل گردیده بود، بدست کوروش بلند و دارای پادشاهی از خود میگردد. این گونه رفتار کوروش معلوم است، که ناشی از اخلاق او بوده، ولی خود این اخلاق تماماً از صفات شخصی یا فردی ناشی نیست، بلکه باید گفت، که عقاید مذهبی ایرانیان قدیم نفوذی در این نوع رفتار و کردار داشته، چنانکه در جای خود این نکته روشنتر خواهد بود. راست است، که دو نفر از شاهان هخامنشی، یعنی کبوجیه و اردشیر سوّم را، مورّخین قدیم خیلی بد توصیف کردهاند، ولی این هم مسلم است، که این دو نفر در اقلیت واقع شدهاند و اکثر شاهان هخامنشی چنانکه بیاید، بزرگمنش و با رأفت بودند. بالحاصل قضاوتی، که دربارهٔ کوروش نظر باسناد و مدارک و نوشتههای مورّخین عهد قدیم، میتوان کرد، این است:
او سرداری بود ماهر و سایسی بزرگ. او لیاقت خود را از حیث سرداری در جنگ با کرزوس نمود، زیرا موقع را تشخیص داده با سرعتی حیرتآور در بحبوحهٔ زمستان تا قلب لیدیّه تاخت و به دشمن مجال نداد، از نو قوّت گیرد. برگردانیدن دجله هم از کارهای فوقالعاده است، زیرا دلالت میکند بر اینکه نظم و ترتیب و اطاعت نظامی در قشون کوروش استوار بوده. او ارادهای داشت قوی و عزمی راسخ. حزمش کمتر از عزمش نبود، چه بعقل بیشتر متوسّل میشد تا به شمشیر. کیفیات تسخیر سارد و بابل شاهد این معنی است. سلوک کوروش با مردمان مغلوب دورهٔ نوینی در تاریخ مشرق قدیم گشود، که تا آمدن اسکندر به ایران امتداد یافته آن را از دورههای قبل تمییز داد. بعض مصنفین یونانی هم او را ستودهاند، مثلاً اشیل ادیب و شاعر معروف یونان در تراژدی (نمایش حزنانگیز) خود موسوم به «پارسیها» گوید:
«کوروش که یک فانی سعادتمند بود، به تبعهٔ خود آرامش بخشید... خدایان او را دوست میداشتند، زیرا دارای عقلی بود سرشار....». زاید است از تمجیدات کزنفون چیزی گفته شود، زیرا نوشتههای او مشروحاً ذکر شده. فقط این عبارت او را تکرار میکنیم: «او توانست دلهای مردمان و ملل را طوری رو به خود کند، که همه میخواستند جز ارادهٔ او چیزی بر آنها حکومت نکند». از جهانگیران عهد قدیم اسکندر برای کوروش، یعنی نام او، احترامی مخصوص داشت، چنانکه بیاید. مورّخین جدید بالاتفاق او را یک قائد تاریخی و شاهی بزرگ دانستهاند و هریک دربارهٔ او تقریباً در زمینههائی، که گذشت، به تمجیداتی قائل شدهاند.
فقط کنتگوبینو در تمجید این شاه غلوّ کرده، چنانکه گفته: «او هیچگاه نظیر خود را در این عالم نداشته.... این یک مسیح بود و مردی، که دربارهاش تقدیر مقرّر داشته بود: باید برتر از دیگران باشد». (تاریخ پارسیها، جلد ۱).
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…