بدین منوال جنگکنان میزدند و میخوردند، تا آنکه خودشان را به پناه ماشینها رساندند. در اینجا سربازانی، که در برجها بودند، به مصریها باران تیر بباریدند و در همین حال سپاه ذخیره از کمانداران و زوبیناندازان جلوگیری کرده، آنها را مجبور کرد، که با شمشیر و زوبین و تیر جنگ کنند. در نتیجه، کشتاری مهیب درگرفت، چیزی در فضا شنیده نمیشد، جز چکاچاک سلاح، نیزه و زوبین و نیز غوغا و همهمهٔ سربازانی، که یکدیگر را صدا میکردند، به یکدیگر دل میدادند و پیروزی را از خدا میخواستند. در این وقت کوروش در رسید، درحالیکه دشمن را از پیش میراند و، چون دید، که پارسیها عقب نشستهاند، ملول شد و برای جلوگیری از پیش آمدن دشمن بهترین وسیله را در این دید، که پشت سر او را بگیرد. با این مقصود به سپاهیان خود امر کرد، از پی او بشتابند و شتابان بطرف دنبال سپاه دشمن حرکت کرده، پیش از آنکه او را ببینند، پشت سر آن را گرفت و عدّهای زیاد از سربازان دشمن بکشت. مصریها چون کوروش را دیدند، فریاد برآوردند، که دشمن از عقب حمله میکند و، درحالیکه زخمهای زیاد برداشته بودند، برگشتند و جدال بین پیاده و سوار شروع شد. یکی از مصریها، که سرنگون گشته زیر پاهای اسب کوروش افتاده بود، شمشیر خود را به شکم اسب فروبرد و آن حیوان بلند شده کوروش را به زمین زد. در این موقع دیده شد، که چقدر مهمّ است رئیس را زیردستانش دوست بدارند: همه فریاد برآورده به کمک او شتافتند، فشار میدادند و فشار میدیدند، میزدند و میخوردند، تا بالاخره یکی از مستحفظین کوروش از اسب به زیر جسته او را سوار کرد.
همینکه کوروش بر اسب نشست، دریافت، که مصریها از هر طرف شکست خوردهاند و هیستاسپ و کریسانتاس با سواره نظام پارسی در اطراف او هستند. بر اثر این وضع امر کرد، که دیگر فشاری بیشتر به سپاهیان سنگین اسلحهٔ مصری ندهند و فقط از دور با تیر و زوبین آنها را آزار کنند. خود او بطرف ماشینها رانده به بالای برجی رفت، تا بداند از سپاه دشمن آیا قسمتی هست، که هنوز مقاومت میکند. از آنجا دید، که جلگه پر است از سپاهیان پیاده و سوار و عرابههای غالب و مغلوب، بعضی فرار، برخی تعقیب میکنند و بجز مصریها هیچ قسمت پافشاری ندارد.
اینها چون تنها ماندهاند، دایرهای تشکیل کرده اسلحهٔ خود را حاضر میکنند و در پناه سپرهای خود میباشند. اینها کار نمیکنند، ولی خیلی در تعب و رنجاند. کوروش از شجاعت آنها در حیرت شد و بحال چنین مردان دلیر، که کشته میشدند، رقت آورده، حملهکنندگان را عقب کشید و بجدال خاتمه داد.
بعد او رسولی به میان مصریها فرستاده چنین پیغام داد: «آیا ترجیح میدهید، که همگی برای ترسوهائی، که شما را رها کرده رفتهاند، کشته شوید، یا جان خودتان را نجات دهید، بیاینکه شرافت شما لکهدار شود؟» مصریها جواب دادند:
«آیا ممکن است، که نجات یابیم و در همان حال سربازان دلیر بشمار رویم؟» کوروش - «بلی، زیرا ما میبینیم، که فقط شما پا فشردهاید و هنوز جنگ میکنید» - «چگونه خود را نجات دهیم، بیاینکه بیشرافتی دامنگیر ما شود؟» - «شما میتوانید نجات یابید، بیاینکه خیانت به متحدین خود کرده باشید: اسلحه را بدهید و دوستان کسانی باشید، که زندگانی شما را بر مرگتان ترجیح میدهند» - «اگر دوستان تو باشیم، از ما چه خواهی خواست؟» - «بشما نیکی خواهم کرد و از شما هم همان را خواهم خواست» - «این نیکی چیست؟» - «مادامیکه جنگ دوام دارد، بشما دو برابر پولی، که میگرفتید حقوق خواهم داد، بعد که صلح برقرار شد، به کسانی از شما، که بخواهند نزد من بمانند، زمین، شهر، زن و خدمه میدهم». مصریها این پیشنهادات را شنیده خواهش کردند، که کسی آنها را به جنگ با کزروس مجبور نکند و گفتند: «این یگانه متحدی است، که ما از او شکوه نداریم، ولی باقی شرایط را قبول میکنیم». از اینجا است، که امروز هم هنوز مصریها، بواسطهٔ علاقهمندی، که سابقاً به کوروش داشتند، نسبت بشاه پارس باوفایند. کوروش به آنها شهرهائی در صفحات علیا داد، که هنوز به شهرهای مصری معروفاند. علاوه بر آن، لاریس و سیللن، را، که در نزدیکی سیمه، و به مسافت کمی از دریا است به آنها بخشید و این محلها امروز هم در تصرف اعقاب مصریهای مذکور است.
پس از عقد معاهده، کوروش در تیم برارا اردو زد. مصریها در این جنگ از قشون دشمن یگانه قسمتی بودند، که لایق ستایش شدند، از قوای پارسی سواره نظام به از دیگران بود، بنابراین سواره نظام پارسی امروز هم دارای تجهیزاتی است، که کوروش مقرر داشته و عرابههای داسدار بقدری با بهرهمندی کار میکند، که شاهان پارس استعمال آن را حفظ کردهاند. شترها را برای ترسانیدن اسبها بکار میبرند: شترسواران نه میتوانستند به سواران حمله کنند و نه مورد حمله آنان واقع میشدند، زیرا اسبها نمیخواستند به شترها نزدیک شوند. با وجود اینکه شترها در این جنگ مفید بودند، حتی یک سرباز خوب نمیخواهد شتری را برای سواری نگاه دارد، یا برای جنگ تربیت کند.
تسخیر سارد
(کتاب ۷، فصل ۲) کرزوس پس از شکست قشونش بطرف سارد فرار کرد و مردمانی، که در سپاه او بودند، از تاریکی شب استفاده کرده هرکدام بطرف ولایت خود رفتند. اما کوروش، پس از اینکه فرصتی به سپاهیان خود برای صرف غذا و خواب داد، بطرف سارد حرکت کرد و، چون به دیوار و سنگرهای این پایتخت رسید، امر کرد ماشینها و نردبانهائی تهیه کنند، تا دیوار قلعه را بکوبد و داخل شهر شود. در این انتظار، که اسباب و ادوات قلعهگیری حاضر شود، کوروش امر کرد شب دیگر را سپاهش در جائی بگذراند، که استحکامات قلعه قویتر بنظر میآمد. چون یک نفر پارسی، که غلام یکی از مستحفظین ارک بود، راهی را، که از قلعه بطرف رود سرازیر میشد، خوب میدانست، راهنما گشت و کلدانیها و پارسیها بهوسیله این پارسی داخل قلعه شده آن را گرفتند. (بالاتر گفته شد، که مقصود کزنفون از کلدانیها خالدها است. اینها از بومیان ارمنستان قبل از رفتن ارامنه بدانجا بودند. م.). وقتی که این خبر در میان لیدیها منتشر شد، دیوارهای شهر را رها و از شهر فرار کردند. در طلیعهٔ صبح کوروش وارد شهر شده امر کرد هر سپاهی در صف خود بماند. کرزوس، که بقصر خود پناه برده بود، کوروش را فریادزنان نزد خود طلبید، ولی کوروش قراولانی برای حفاظت کرزوس گماشته خود بطرف ارک، که در تصرّف سپاهش بود، رفت.
پس از اینکه بدانجا رسید، دید، که پارسیها قلعه را خوب حفظ میکنند، ولی کلدانیها اسلحه را انداخته باین طرف و آن طرف از پی غارت میدوند. او در حال سرکردگان آنها را طلبیده امر کرد از لشکرش خارج شوند و چنین گفت: «من هرگز بر خود هموار نخواهم کرد کسانی، که اطاعت نظامی ندارند، بیش از دیگران سهم ببرند.
بدانید، که، چون شما در این سفر از دنبال من آمدهاید، مصمم بودم، شما را از همه کلدانیها غنیتر کنم، ولی تعجب هم مکنید، اگر ببیند، که در حین بیرون رفتن از لشکر من، مورد حمله کسانی، که از شما قویترند، واقع شدهاید». کلدانیها، چون این بشنیدند، سخت ترسیده از کوروش با تضرّع خواستند، که از تقصیر آنها بگذرد، باین شرط، که هرچه به یغما بردهاند، پس بدهند. کوروش گفت: «من باین غنائم احتیاج ندارم، ولی، اگر میخواهید شما را عفو کنم، تمام این غنائم را به کسانی، که در قلعه به قراولی ماندهاند، بدهید، زیرا اگر سربازان ببینند، که پاداش آنهائی که در سر خدمت ماندهاند، بیش از دیگران است، روش کارها خوب خواهد بود». کلدانیها چنین کردند و سربازان مطیع دارای انواع چیزهای گرانبها شدند.
صحبت کوروش با کرزوس
(کتاب ۷، فصل ۲) بعد کوروش امر کرد، کرزوس را بیاورند و همینکه او کوروش را دید گفت: «درود بر تو ای آقای من، اقبال این عنوان را برای تو ذخیره کرده و مرا مجبور داشته آن را در مورد تو استعمال کنم». کوروش گفت: «درود بر تو نیز ای کرزوس، زیرا من و تو هر دو بشریم، آیا میل داری بمن پندی دهی؟». کرزوس - «کاش میتوانستم، چیزی که مفید باشد، بگویم، زیرا در این صورت خدمتی هم به خودم کرده بودم». کوروش - «پس ای کرزوس بشنو، من میبینم، که سربازانم پس از مجاهدات و مخاطرات زیاد صاحب شهری شدهاند، که بعد از بابل غنیترین شهر آسیا است و حقّ دارند، که از این زحمات نتیجه بگیرند. اگر چنین نباشد، شک دارم از اینکه بتوانم آنها را مدتی در اطاعت خود نگاه دارم. امّا نمیخواهم شهر را برای غارت به آنها واگذارم، زیرا شهر خراب خواهد شد و بدترین اشخاص بهترین غنیمت را خواهند ربود».
کرزوس - «پس اجازه بده، بلیدیها بگویم: من از کوروش خواستار شدم، که شهر را به تاراج ندهد، زنان و کودکان را از مردان جدا نکند و تو راضی شدی با این شرط، که خود لیدیها هرچه اشیاء و اسباب گرانبها دارند، نزد تو آرند. من یقین دارم، که همینکه ساردیها این بشنوند، زن و مرد هرچه اشیاء گرانبها دارند، شتابان به تو تسلیم خواهند کرد. بدین ترتیب، سال دیگر تو این شهر را پر از همان اشیاء گرانبها خواهی یافت، ولی اگر این شهر را غارت کنی، صنایع، که منبع این ثروتها است، معدوم خواهد شد. این کار را بکن اگر، پس از اینکه اشیاء را آوردند، تو خواستی حکم خود را تغییر داده شهر را به غارت بدهی، باز میتوانی، ولی اوّل شخصی را از کسان خودت بفرست، خزاینی را، که من به امنای خود سپردهام، تحویل بگیرد».
کوروش کرزوس را ستود و چنان کرد، که پند داده بود. بعد به او گفت: «حالا بمن بگو، که جواب غیبگوی دلف به کجا انجامید، زیرا شنیدهام، که همواره تو ستایش خاصّی برای آپلن داشتهای و بیصلاح بینی او کاری نمیکنی» کرزوس جواب داد:
«من آرزومندم، که چنین باشد، ولی عقیدهٔ او را وقتی پرسیدم، که بیعنایتیاش را نسبت به خود جلب کرده بودم، زیرا قبل از اینکه صلاحاندیشی او را پرسیده باشم، خواستم امتحان کنم، که راست میگوید یا نه و، چنانکه مردم اشخاصی را، که میخواهند آنها را بیازمایند، دوست ندارند، خدایان هم بیعنایتاند نسبت به کسانی، که اعتماد به آنها ندارند. پس از اینکه غلط خود را دریافتم، چون از دلف دور بودم، شخصی بدانجا فرستاده از خدا پرسیدم «آیا اولاد خواهم داشت؟» او جواب نداد. من مقداری زیاد سیم و زرنثار و هزاران حیوان برای او قربانی کردم. بعد چون موقع را مساعد دیدم، پرسیدم: «چه کنم که دارای اولاد شوم؟» او جواب داد، که اولاد خواهم داشت و صحیح گفت، زیرا من پدر شدم، ولی چه فایده، یکی از پسرانم گنگ است و دیگری، که دلیر بود، در عنفوان جوانی درگذشت. چون بار این دو مصیبت بر دوشهای من سنگین میآمد، باز کس فرستاده پرسیدم: «چه کنم، تا در باقی عمر سعادتمند باشم؟» او جواب داد: «کرزوس، خودت را بشناس، تا در زندگانی خوشبخت باشی». این گفته مرا غرق شادی کرد و پنداشتم، که خداوند در ازای چنین چیز سهلی مرا خوشبخت میدارد، زیرا گمان میکردم، که ممکن است انسان دیگری را بشناسد یا نشناسد، ولی کسی نیست، که خودش را نشناسد. از این وقت من با آرامش زیستم و فقط بواسطه مرگ پسرم از اقبال ناراضی بودم، ولی از روزی که من با پادشاه آسور بر ضدّ شما همدست شدم، خود را در معرض همه نوع مخاطرات دیدم. با وجود این من از جنگ برگشتم، بیاینکه زیانی بمن رسیده باشد.
از این جهت من از خدایان شکوه ندارم، زیرا، همینکه دیدم، که نمیتوانم پا فشارم، بواسطه حمایت خدایان با کسان خود بیاندک آسیبی از میدان جنگ بیرون شدم (مقصود کزنفون جنگ اوّل کرزوس با کوروش است). حالا بار دیگر فریب ثروتهای خود را خورده بحرف اشخاصی گوش دادم، که میخواستند، من رئیس آنها شوم، یا بسخنان کسانی، که هدایائی بمن میدادند و یا بستایش چاپلوسهائی، که بمن همواره میگفتند، به هرکس، که من فرمان دهم، اطاعت خواهد کرد و من بزرگترین موجود فانی هستم.
از این حرفها من بر خود بالیده فرماندهی را پذیرفتم، زیرا، چون خود را نمیشناختم، یقین داشتم، که من فوق دیگرانم و میتوانم با تو، که خون خدایان در عروقت جاری است، با تو، که از نسل شاهانی، با تو، که از کودکی با پرهیزکاری و تقوا خو گرفتهای، ستیزه کنم، و حال آنکه اوّل کسی، که از نیاکان من بود و سلطنت داشت، آزادی را با تخت سلطنت در یک وقت بدست آورد (اشاره به قضیه ژیک و کاندولا، که از قول هرودوت در ذیل صفحه ۱۹۵ ذکر شده) بنابراین حقّ است، که چون خود را نشناختم، مستوجب این عقوبت باشم، ولی ای کوروش بدان، که حالا خود را شناختهام. در اینجا سؤالی دارم: گمان میکنی، که عقیدهٔ غیبگوی آپلن صحیح بود وقتی که گفت، خودت را بشناس؟ این سؤال را از تو میکنم، زیرا بنظرم چنین میآید، که تو فوراً میتوانی بآن جواب بدهی و در اختیار تو است، که آن را تصدیق کنی».
کوروش - «من میخواهم با خودت در این باب مشورت کنم، زیرا خودم، وقتی که سعادت ایّام گذشتهات را در نظر میگیرم، بحال کنونی تو رقّت میآورم. من زن و دخترانت را به تو رد میکنم، زیرا شنیدهام، که تو زن و چند دختر داری. دوستان، خدمه و میزت را، چنانکه قبل از این داشتی، به تو پس میدهم، فقط کاری را، که اجازه نمیدهم بکنی، جنگ و جدال است». کرزوس -: «در این صورت دیگر لازم نیست در پی یافتن جواب سؤالم راجع به سعادتمندی من باشی. من به تو میگویم که، اگر تو چنان کنی، که گوئی، آن زندگانی، که مردم بهترین نعمتش میدانند و واقعاً هم چنین است، زندگانی من خواهد بود». کوروش - «چه کس چنین زندگانی دارد؟» کرزوس - «زنم، زیرا در مکنت، ثروت، خوشیها و لذایذ من او همیشه شریک بود، بیاینکه غصهٔ تحصیل این چیزها را داشته باشد، یا بکار جنگ و جدال دخالت کند و، چون تو میخواهی مرا به احوالی درآری، که زن من در آن احوال میزیست و من او را از هر چیز در عالم عزیزتر میدارم، گمان میکنم، که من باید از نو حقشناسی خود را نسبت به آپلّن بنمایم». کوروش از آرامش روح کرزوس در حیرت شد و از آن ببعد او را در تمام مسافرتها با خود داشت، تا چیزهائی مفید از او بیاموزد، یا از این جهت که او را در تحت نظر داشته باشد.
مراسم دفن آبراداتاس
(کتاب ۷، فصل ۳) پس از این صحبت، کوروش و کرزوس برای استراحت بمنازل خود رفتند و روز دیگر کوروش دوستان خود و سرکردگان را خواسته دستور تحویل گرفتن خزانهٔ کرزوس را داد و امر کرد قسمتی را، که متعلق به مغها است، به آنها بدهند و باقی را در صندوقهائی گذارده از عقب قشون حمل کنند، تا هر زمان، که بخواهد پاداشهائی به سپاهیان خود بدهد، خزانه در دسترس او باشد. بعد کوروش از ندیدن آبراداتاس اظهار حیرت کرد و یکی از خدمهٔ او گفت: «آقا، آبراداتاس در جنگ مصریها کشته شد و سپاه او بجز چند نفر رفقایش فرار کردند، چنانکه گویند، زنش جسد او را یافته و بر عرابهٔ او گذارده به کنار رود پاکتول برده. در آنجا خواجهها و خدمهٔ او در زیر یکی از تپههای همجوار مشغول کندن قبر شدهاند. زنش روی خاک نشسته، سر آبراداتاس را روی زانو گرفته و بهترین لباس شوهرش را بجسد او پوشانیده».
کوروش، چون این بشنید، دستش را بران خود زده روی اسب جست و با هزار سوار بمحل مزبور شتافت. پیش از حرکت به گاداتاس و گبریاس امر کرد، که بهترین لباس و زینتها را بیاورند، تا جسد دوست خود را با آن بپوشد و عدهٔ زیادی اسب، گاو و حشم دیگر آماده سازند تا برای او قربان کنند. چون کوروش به پانتهآ رسید و دید، که او روی خاک نشسته و جسد شوهرش در جلو او است، اشک زیاد از چشمانش سرازیر شد و با درد و اندوه چنین گفت: «افسوس، ای دوست خوب و باوفا، ما را گذاشتی و درگذشتی» این بگفت و دست مرده را گرفت، ولی این دست در دست کوروش بماند، زیرا یک نفر مصری آن را با تبر از بدن جدا کرده بود.
این منظره بر تاثّر کوروش افزود و پانتهآ فریادهای دردناک برآورده دست را از کوروش گرفت و بوسید و بساعد آبراداتاس چسبانده گفت «آخ کوروش، تأسف تو چه فایده برایت دارد، من سبب کشته شدن او شدم و شاید تو هم شده باشی. دیوانه بودم، که او را همواره تشجیع میکردم، لایق دوستی تو باشد. او هیچگاه در فکر خود نبود، بلکه میخواست همواره به تو خدمت کند. او مرد و بر او ملامتی نیست، ولی من، که به او این پندها را میدادم، هنوز زندهام و پهلوی او نشستهام». وقتی که پانتهآ این سخنان را میگفت، کوروش ساکت بود و همواره اشک میریخت. بالاخره خاموشی را قطع کرده چنین گفت: «بلی، او با بزرگترین نام درگذشت، او فاتح از دنیا رفت. چیزی را، که من به تو میدهم و برای جسد او است بپذیر». در این وقت گاداتاس و گبریاس وارد شده مقداری زیاد زینتهای گرانبها آوردند، بعد کوروش سخن خود را دنبال کرده گفت: «افتخارات دیگری برای او ذخیره شده، برای او مقبرهای خواهند ساخت، که درخور مقام تو و او باشد و قربانیهائی خواهند کرد، که شایان یک نفر دلیر است. امّا درباره خودت، باید بدانی، که بیکس نخواهی بود، من بعقل و سایر صفات حمیدهٔ تو با احترام مینگرم، من کسی را میگمارم، که بهرجا خواهی بروی، راهنمای تو باشد. همینقدر بگو، که کجا میخواهی بروی». پانتهآ - «کوروش، بیهوده به خود رنج مده، من از تو پنهان نخواهم داشت، که کجا میل دارم بروم».
خودکشی پانتهآ
بعد کوروش رفت، و بیاندازه متأسف بود از حال زنی، که چنین شوهری را از دست داده و از وضع شوهری، که چنین زن را دیگر نخواهد دید. پس از رفتن او پانتهآ خواجههایش را، باین بهانه، که میخواهد تنها برای شوهر خود سوگواری کند، دور کرد، فقط دایهاش را نگاهداشت و به او گفت، پس از اینکه من مردم، جسد من و شوهرم را با یک قالی بپوش. دایهاش هرچند کوشید، که او را از خودکشی بازدارد، موفق نشد و، چون دید، که حرفهایش نتیجه ندارد، جز آنکه خانمش را برآشفتهتر میکند، نشست و بگریه و زاری پرداخت.
پانتهآ در حال خنجری را، که از دیرگاه با خود داشت، کشیده ضربتی به خود زد و سرش را بر سینه شوهرش گذارده جان تسلیم کرد. دایه فریادهای دردناک برآورد و بعد جسد زن و شوهر را، چنانکه پانتهآ گفته بود، پوشید. بزودی خبر این اقدام پانتهآ به کوروش رسید و او با حال اضطراب بتاخت آمد، تا مگر بتواند علاجی بیندیشد. خواجههای پانتهآ، چون از قضیه آگاه شدند، هر سه خنجرها را کشیده در همانجا، که بودند، انتحار کردند. پس از این منظره دهشتناک، کوروش با دلی دردناک و پر از حسّ تقدیس برای پانتهآ بمنزل برگشت. بعد با مراقبت او مراسم دفن باشکوهی برای زن و شوهر بعمل آمد و مقبرهٔ وسیعی برای آنها ساختند. گویند این مقبره، که برای زن و شوهر و خواجهها بنا شده است، امروز هم برپا است و بر ستونی اسم زوج و زوجه بزبان سریانی نوشته شده و نیز بر سه ستون کوتاهتری هنوز هم این کتیبه را میخوانند: «حاملین عصای سلطنت».
رفع اغتشاش کاریّه
در این احوال کاریها، که بدو دسته تقسیم شده باهم در جنگ بودند، از هر دو طرف رسولانی نزد کوروش فرستاده کمک او را درخواست کردند. کوروش در این وقت در سارد مشغول تهیهٔ ماشینهای دیوارکوب بود، تا، قلعههائی را، که تسلیم نمیشدند، تسخیر کند. در این اوان یک نفر پارسی، که آدوسیوس نام داشت و مردی بود باحزم، در جنگ هنرمند و بعلاوه میتوانست طرف را با بیان متقاعد کند، در ملازمت کوروش میزیست.
کوروش او را با قشونی به کاریه فرستاد و کیلیکیها و اهالی قبرس داوطلبانه خواستند جزو این سپاه گردند. از این جهت کوروش هیچگاه ولاتی برای این مردمان معین نکرد، به آنها اجازه داد، در تحت ارادهٔ رؤسائی از خودشان بوده باج دهند و در موقع احتیاج برای خدمت حاضر شوند. آدوسیوس وارد کاریه شد و فرستادگان هر دو طرف به او تکلیف کردند، که داخل شهر شود، با این شرط که طرف مقابل را بیازارد. آدوسیوس به هریک از طرفین گفت: «حق با شما است و من هم با شما هستم» ولی باید طرف دیگر از اتحاد ما آگاه نشود. هردو طرف گروی دادند و کاریها قسم خوردند، که برای خیر کوروش و پارسیها قشون او را بشهر راه دهند. آدوسیوس هم از طرف خود سوگند یاد کرد، که نیت بدی ندارد و مقصودش خدمت است به کسانی، که او را خواهند پذیرفت. پس از آن شبی را برای اجرای نقشهٔ خود معین کرد و بهر دو طرف اطلاع داد. در یک شب طرفین او را با سپاهش به قلاع خود وارد کردند و او در آنجا محکم نشست. روز دیگر نمایندگان هر دو طرف را خواست و آنها، چون یکدیگر را دیدند، در غیض فرورفتند، چه یقین کردند، که آدوسیوس هردو طرف را فریب داده. آدوسیوس خطاب به آنها کرده چنین گفت: «شهریها، من بشما وعده کردم، داخل شهر شما شوم، بیاینکه نیت بد داشته باشم و خدمت به کسانی کنم، که مرا خواهند پذیرفت. اگر میخواستم بیک طرف کمک کنم، گمان میکنم، که بضرر شما خاتمه مییافت، و شهر خراب میشد، ولی اگر بین شما امنیت و آرامش را برقرار کنم و شما با فراغت خیال مشغول کشت و زرع شوید، آیا در خیر شما نیست؟
از این شب آشتی کرده باهم متحد باشید، زمینهایتان را شخم بزنید هر آنکه از خانوادههای خودتان اسیر کردهاید، به یکدیگر رد کنید. هرگاه کسی بخواهد برخلاف این ترتیب رفتار کند، کوروش و ما دشمنان او خواهیم بود».
پس از آن دروازههای قلاع باز شد. کوچهها را مردمی، که بملاقات یکدیگر میرفتند، پر کردند و زارعین به شخم زدن پرداختند. بعد مردم به گرفتن اعیاد مشغول شدند و آرامش کامل برقرار شد. در این احوال فرستادهای از کوروش در رسید و از آدوسیوس پرسید، که قشون امدادی لازم دارد یا نه. او جواب داد: «سپاه خود را هم لازم ندارم» و واقعاً سپاه را از شهر بیرون برده فقط ساخلوی در آن گذاشت. کاریها از او خواستند، که نرود و، چون او نمیپذیرفت، به کوروش رجوع کرده خواستار شدند، که او را والی کاریّه کند. (کتاب ۷، فصل ۴).
مطیع شدن فریگیّه
(همانجا). کوروش هیستاسپ (ویشتاسپ) را فرستاد، تا فریگیّه را، که همجوار هلسپونت بود مطیع کند (مقصود کزنفون فریگیهٔ سفلی است) و، پس از اینکه آدوسیوس با قشونش در رسید، او را به کمک هیستاسپ فرستاد، تا زودتر تسخیر فریگیه فیصله یابد. یونانیهائی، که در کنار دریا سکنی داشتند، بزور هدایا این امتیاز را حاصل کردند، که قشون خارجی داخل ولایت آنها نشود، ولی باج بدهند و هر زمان کوروش اهالی را برای جنگ طلبید حاضر شوند. پادشاه فریگیه حاضر نشد تمکین کند و تصمیم خود را اعلان کرده به تدارکات جنگ پرداخت، ولی بعد، که یارانش او را تنها گذاردند، خود را در آغوش هیستاسپ انداخته بیشرط تسلیم شد. پس از آن سردار پارسی ساخلوی در فریگیه گذارده با سپاه خود وعدهٔ زیادی از سوار و پیادهٔ سبک اسلحهٔ فریگی بیرون رفت، زیرا کوروش چنین دستور داده بود:
«بعد از ملحق شدن قشون آدوسیوس به سپاه هیستاسپ، از اهالی فریگیه آنهائی را، که مطیع میشوند، با اسلحه نزد من آرند و کسانی را، که تمکین نمیکنند، خلع اسلحه کرده با فلاخن عقب قشون حرکت دهند».
پس از آن کوروش ساخلوی نیرومند از پیاده نظام در سارد گذاشته با کرزوس و با عرّابههای زیاد، که پر از اشیاء گرانبها بود، حرکت کرد. کرزوس قبل از حرکت فهرستی از اشیاء هر گردونه نوشته به کوروش داد و گفت: «بوسیلهٔ این فهرست تو خواهی دانست، کی اشیاء تو را حفظ کرده». کوروش جواب داد:
«کاری، که کردهای خوب است، ولی چون قسمتی از این مال از آن کسانی است، که بدست خود آنها سپرده شده، اگر چیزی بدزدند از مال خودشان دزدیدهاند». با وجود این فهرست را به دوستان خود و برؤساء عمده داد، تا تحقیق کرده بدانند از از مستحفظین کی درست است و کی نادرست. کوروش لیدیهائی را، که اسلحهٔ خوب، اسبها و عرّابههای قشنگ دوست میداشتند، با خود همراه برد و به آنها اسلحه داد، ولی کسانی را، که میدید، پژمرده راه میروند، تنبیه میکرد. توضیح آنکه اسلحهشان را گرفته در آتش میسوخت و بعد فلاخن به آنها میداد. او عقیده داشت، که این اسلحه شایان بردههاست، ولی نه از این جهت که فلاخنداران، وقتی که با سایر قسمتهای قشون مخلوطاند، مفید نباشند، بلکه از این حیث، که آنها بیسپاهیان دیگر هرگز نمیتوانند از عهدهٔ یکمشت سربازانی، که برای جنگ تنبهتن مسلح شدهاند، برآیند (این نکته قابل توجه است، زیرا سپاه ایران بعدها عادت کرد به اینکه از دور جنگیده از جنگ تنبهتن احتراز ورزد و نتوانست در مقابل یونانیها بهرهمند باشد. م.). وقتی که کوروش از سارد بطرف بابل حرکت میکرد، فریگیهٔ بزرگ (مقصود کزنفون فریگیهٔ علیا است) و کاپادوکیه و اعراب را مطیع کرده با اسلحهٔ این مردمان مختلف چهل هزار سوار پارسی بیاراست و اسبهای زیاد از مغلوبین گرفته بمتحدین خود داد. بالاخره وقتی که به بابل رسید، سواره نظام کثیر العدّه داشت و نیز جمعیتی بیشمار، که از تیراندازان و فلاخنداران و غیره ترکیب شده بود.
چگونگی نوشتههای کزنفون
چنین است مضامین قسمتی از کتاب کزنفون، که مربوط به این زمان از تاریخ ایران میباشد. از مقایسهٔ روایت او با روایت هرودوت معلوم است، که خطوط رئیسهٔ نوشتههای او همان نوشتههای هرودوت است: پیشدستی در حمله به ایران از طرف کرزوس میشود، دو دفعه کوروش با پادشاه لیدیّه میجنگد، بعد از عقبنشینی کرزوس، کوروش به لیدیّه حمله میکند و برای اینکه از پشت سر خود ایمن باشد با دولت بابل عهدی میبندد، یعنی آن را از تشویش بیرون میآورد. تسخیر سارد هم تقریباً در زمینهٔ روایت هرودوت است، سؤال کرزوس از غیبگوی معبد دلف، رفتار کوروش با پادشاه لیدی، ملاطفت نسبت به او، غارت نکردن سارد و غیره و غیره نیز تقریباً در همان زمینه است، منتها در روایت کزنفون اشارهای هم به نیت کوروش در سوزانیدن کرزوس نشده است. مطیع شدن ولایات آسیای صغیر، یا دولتهای کوچک آن، هم تقریباً در زمینهٔ نوشتههای هرودوت است این کلیات چندان تفاوتی با روایت هرودوت ندارد، ولی در کیفیات تفاوتهای زیاد بین دو مورّخ یونانی است، در اینجا سؤالی پیش میاید: آیا این کیفیات اصلاً نبوده یا هرودوت آن را بسکوت گذرانیده. به عقیدهٔ مؤلف این کیفیات را بدو قسمت باید تقسیم کرد:
قسمتی چیزهائی است، که کزنفون از مشاهدات خود در موقع بودن در جنگ کونّاکسا و عقبنشینی ده هزار نفر یونانی دیده یا شنیده و در اینجا ذکر کرده، مثلاً توصیفی که از بیرق خانوادهٔ سلطنت و از عرابههای داسدار میکند و اختراع این عرابه را به کوروش نسبت میدهد، یا از احوال شاه ماد و مادیها، عادت کردن آنها به زندگانی ملایم و تنآسانیشان صحبت میدارد و در هر موقع آنها را با پارسیها، که به زندگانی ساده و بیآلایش عادت کردهاند، مقایسه میکند و نیز از ترتیباتی سخن رانده میگوید: «امروز هم (یعنی در زمان اردشیر دوّم هخامنشی) این ترتیبات برقرار است. این گونه اطلاعاتی، که میدهد باید صحیح باشد، زیرا، چنانکه بیاید، دیگران هم تقریباً در همین زمینه سخن راندهاند، اما چیزهائی هم در نوشتههای کزنفون دیده میشود، که نتیجه تخیلات خود او است، مانند زن شوشی آبراداتاس، که پانتهآ نام دارد و این اسم یونانی است، اسامی بعض رجال کوروش، که تقریباً اسم فرات یا کردوخ (کردستان) و یا اسامی اشخاصی است، که در زمان خشیارشا و اردشیر دوّم بودهاند، اسم گبریاس، که موافق کتیبهٔ بیستون داریوش و گفتهٔ هرودوت، پارسی بود، نه آسوری (داریوش او را گئوبروو نامیده و گبریاس یونانیشدهٔ این اسم است) و نیز جزئیات صحبتهای مجالس و غیره. رویهمرفته نمیتوان تمامی کیفیاتی را، که کزنفون شرح داده، وقایع تاریخی دانست، ولی تردیدی نیست، که تمامی این چیزها را هم نمیتوان رومان خواند. به هرحال توصیفات و نقاشیهای کزنفون بطور کلی احوال کوروش و منظرهٔ ایران آنروزی و دول همجوار را خوب مینماید.
اگر هم مبالغه کرده باشد، باز کلیات در زمینهٔ تاریخ است. آنچه از نوشتههای کزنفون راجع به این زمان بود ذکر شد. باقی قسمتهای روایت او را میگذاریم برای زمانی، که از وقایع آن صحبت خواهد شد، عجالة باید به وقایع پس از تسخیر لیدیّه برگشت و دید، که کوروش چه کرد.
هفتم - کارهای کوروش پس از مراجعت از سارد
توجّه کوروش بامور شرقی
چنانکه ذکر شد، کوروش بعد از فتح سارد تسخیر قسمتهای دیگر آسیای صغیر و کلیهٔ مستعمرات یونانی را به سردارهای خود محوّل کرده به ایران برگشت اگرچه مورّخین یونانی از کارهای کوروش بین ۵۴۶ و ۵۳۹ ق. م ذکری نکرده و همینقدر نوشتهاند، که این پادشاه بامور شرقی پرداخت، ولی از جریان وقایع میتوانیم استنباط کنیم، که چرا کوروش منتظر خاتمهٔ کارها در آسیای صغیر نشده با عجله به ایران مراجعت کرد. برای فهم مطلب باید در نظر داشت، که حملهٔ پادشاه لیدی به ایران برای کوروش بیموقع بود، چه، پس از انقراض دولت ماد هنوز اوضاع ثابتی در ایران مستقر نشده بود و او میبایست به ایران برگردد. بنابراین، پس از فتح سارد، کارهای آسیای صغیر را نیمه تمام به سردارهای خود سپرده به ایران برگشت، تا کارهای خود را در ایران تمام کند. امّا اینکه مورّخین یونانی از کارهای کوروش در مشرق ایران ذکری نکردهاند، این خاموشی اختصاص باین مورد ندارد. کلیهٔ مورّخین یونانی و رومی علاقهمندی بامور مشرق ایران نشان ندادهاند. جهت آن بیاطّلاعی از این حدود دور بوده یا چیز دیگر، معلوم نیست، به هرحال نتیجهای، که مشاهده میشود، سکوت آنها است. اگرچه هرودوت باختصار اشاره به جنگهای کوروش در مشرق ایران میکند و عین عبارات او این است (کتاب اوّل، بند ۱۷۷) «باری آسیای سفلی را هارپاگ خالی از سکنه کرد و آسیای علیا را خود کوروش، زیرا مردمی را پس از دیگری بانقیاد درآورد و بقومی ابقاء نکرد.
راجع باکثر این مردمان چیزی نخواهیم گفت، فقط از شهرهائی صحبت خواهیم کرد، که بیش از سایرین برای او باعث اشکالات شدند و بیشتر قابل توجّهاند» بعد هرودوت جنگ کوروش را با بابل شرح میدهد. امّا اینکه مورّخ مذکور گوید: «آسیا را کوروش خالی از سکنه کرد» این عبارت هرودوت از جاهائی است، که قلم او تابع حسیات شده، زیرا، اگر مقصودش کشتار در شهرهای مسخر بوده، که قضیه معکوس است، زیرا در شهرهائی، که کوروش تسخیر میکرد، کشتاری نمیشد، چنانکه شرح تسخیر سارد و بابل، از خود گفتههای هرودوت، دلیل این معنی است، و هرگاه منظور مورّخ مذکور خونریزی جنگ است، متاسفانه چنین جنگها چه قبل و چه بعد از کوروش بوده و خواهد بود، با وجود این در تسخیر بابل، موافق اسناد صحیحه که بیاید، تلفات خیلی کم بود. باری بگذریم. بعد هرودوت گوید: «پس از آنکه کوروش قارّهٔ آسیا را به اطاعت درآورد به آسور حمله کرد (مقصود بابل است. م.)» در اینجا لازم است توضیح شود، که مقصود از قارّهٔ آسیا صفحات غربی آن تا سند و سیحون است زیرا دنیای آنروز نمیدانست، که در ماوراء سیحون چه مردمانی مسکن دارند و بطور کلی تصوّر گردید، که مردمان سکائی اینجاها را اشغال کردهاند.
به هرحال، چون در کتیبههای تختجمشید و نقش رستم داریوش اسامی ایالاتی ذکر میشود، که از قرار معلوم، نه در زمان کبوجیه جزو ایران گردیدهاند و نه در زمان داریوش، پس باید گفت، که این ایالات در همان اوان، که کوروش بطرف مشرق فلات ایران لشکر کشیده، تابع شدهاند. بنابراین اسامی ایالاتی که در زمان کوروش جزو دولت او شدهاند، این است: پارت (خراسان)، زرنگ (سیستان)، هرات، خوارزم، باختر، سغد، گندار، ثهتگوش، ارخواتیش (رخّج قرون بعد، یا قندهار کنونی).
در اینجا لازم است نیز تذکر دهیم، که راجع به لشکرکشی کوروش بممالک شرقی تردیدی نیست، ولی تردید در زمان این جهانگیریها است، زیرا بعض محققین تصوّر میکنند، که این لشکرکشیها بعد از فتح سارد و قبل از حملهٔ کوروش ببابل، یعنی بین ۵۴۶ و ۵۳۹ ق. م روی داده و برخی عقیده دارند، که کوروش پس از تسخیر بابل به تسخیر ممالک شرقی پرداخته، ولی ظنّ قوی این است، که عقیدهٔ اوّلی صحیحتر است، زیرا شخصی مانند کوروش، که حزمش با عزمش مساوی بود، تا از پشتسر خود مطمئن نمیشد، قصد بابل را نمیکرد. اگر گفته شود که، در مورد دولت لیدی چنین نکرد، باید در نظر داشت، که حمله از طرف پادشاه لیدی شد و کوروش مجبور بود باستقبال دشمن بشتابد که، تا متحدین او نرسیدهاند، کار او را بسازد، ولی بابل در خیال حمله به ایران نبود. خود مراجعت کوروش بعد از فتح سارد به ایران میرساند، که شاه مزبور کارهای ایران را نیمه تمام گذاشته به آسیای صغیر رفته بود و، همینکه از سقوط سارد مطمئن شد، برای اتمام کارها به ایران برگشت.
به هرحال تردیدی نیست، که کوروش ممالک شرقی را به اطاعت درآورده تا سیحون پیش رفت و شهری در کنار آن بنا کرد، که بعدها موسوم به «دورترین شهر کوروش گردید». این شهر در زمان اسکندر وجود داشت و بدست سپاهیان او خراب شد. یونانیها آن را کورپلیس نامیدهاند، که بمعنی شهر کوروش است. محققین محل آن را با اوراتپهٔ حالیه تطبیق میکنند، اما اینکه در چه تاریخ او این شهر را بنا کرده، محققاً معلوم نیست.
ارمنستان
راجع بتسخیر ارمنستان در این زمان مورّخینی مانند هرودوت و آنهائی، که غالباً نوشتههای او را پیروی کردهاند، چیزی ننوشتهاند. جهت را باید از اینجا دانست، که ارمنستان جزو دولت ماد بود و، چون دولت ماد جزو دولت کوروش گردیده، دیگر لازم ندیدهاند ذکری از ارمنستان کنند، چنانکه هرودوت راجع به فینیقیه و سایر مستملکات بابل، که جزو دولت کوروش گردید، نیز ذکری نکرده. از نویسندگان قدیم کزنفون از قشونکشی کوروش به ارمنستان صحبت کرده و آنهم، چنانکه گذشت، راجع بزمان تسلط مادیها است.
چون از ارمنستان مکرّر در این کتاب ذکری خواهد شد، باید شرح ذیل را در نظر داشت: ارمنستان همان مملکتی است، که سابقاً در مدت قرونی به مملکت آرارات (اورارتو کتیبههای آسوری) معروف بود. این دولت قوی، یعنی آرارات، در مدت قرونی استقلال خود را در مقابل آسوریها و مردمان آریانی، مانند کیمریها، سکاها و غیره حفظ کرد، تا آنکه در اوایل قرن ششم ق. م بدست ارامنه منقرض شد. توضیح آنکه مردم مزبور، در زمانی، که محققاً معلوم نیست و در هر حال باید پیش از قرن هشتم یا نهم ق. م باشد، از تراکیه به آسیای صغیر گذشته در فریگیه برقرار شدند و بعد از آنجا به کاپادوکیه، مرکز مملکت هیتها گذشتند و مدتها در آن مملکت سکنی گزیده با مردم هیت مخلوط شدند، چنانکه آثار هیتی در زبان و سایر چیزهای آنها، بقول بعض محققین، باقی مانده و حتی اینکه خود را هایک مینامند، به عقیدهٔ بعضی، از توقف طولانی آنها در مملکت هیتها بوده. بعد مقارن اوایل قرن ششم ارامنه از کاپادوکیه به مملکت آرارات حمله کردند و بر اثر این فشار، مردم وان یا خالدها مجبور شدند به آرماویر مهاجرت کنند. پادشاهان وان بر اثر حملاتی، که به آنها از سکاها و سایرین میشد به کمک آسور توسل جستند، تا مملکت خود را حفظ کنند، ولی موفق نشدند، چه ارامنه این دولت قدیم را منقرض کردند و از آن ببعد این مملکت معروف به ارمنستان گردید. آخرین پادشاهان وان اریمنا و رؤسای سوّم بودند. پادشاه آخری از این حیث معروف است، که سپرهائی از مفرغ بمعبد ملی هدیه کرد و این سپرها اکنون بدست آمده. گمان میکنند، که سلطنت او در اوایل قرن ششم ق. م بوده.
از اخبار استنباط میشود، که پس از سقوط آسور و تقسیم ترکهٔ آن بین ماد و بابل، دولت آرارات یا مملکت ارمنستان نتوانست در مقابل ماد قوی بایستد و در زمان هووخشتر، قبل یا بعد از جنگ او با لیدیّه، جزو مستملکات ماد گردید و بعد، که ممالک ماد جزو دولت کوروش شد، این قسمت هم از مستملکات دولت پارس گشت، ولی در این زمان موسوم به ارمنستان بود، چنانکه داریوش اوّل در کتیبهٔ بیستون، نقش رستم و غیره، یعنی در فهرست ممالک تابعهٔ ایران، آن را ارمینا مینامد.
هشتم - تسخیر بابل و انقراض دولت کلدانی
اوضاع بابل
در مدخل (صفحهٔ ۱۱۹ و ما بعد) و کتاب اوّل (صفحهٔ ۱۹۱) شمهای از دولت بابل گفته شد. در این زمان چیزی که موجب نگرانی بابلیها شده بود، همانا بیمی بود که کلدانیها، پس از انقراض آسور، از قوی شدن آریانهای ایرانی داشتند. در دورهٔ مادیها بواسطهٔ وصلتی، که بین دربار بابل و ماد شد، احتمال خطر شمالی تا اندازهای ضعیف گردید، ولی بکلی مرتفع نشد، چه ساختن سدّی بین دجله و فرات جهتی دیگر نداشت. ارتفاع این دیوار صد پا، قطر آن بیست و طول آن هفتاد و پنج میل بود (میل رومی را معادل پنجهزار پا یا دو هزار قدم میدانند) علاوه بر این سدّ، در جوار رودهای مذکور خندقهای عمیقی کنده بودند، تا سواره نظام دشمن در موقع جنگ به اشکالاتی بر بخورد و حرکت آن کند گردد. هرودوت گوید این، که استحکامات و خندقها را نیتوکریس مادر نبونید، پادشاه بابل، از ترس حملات احتمالی کوروش ساخت، ولی حالا محقق است، که مورخ مذکور اشتباه کرده و سدّهای مزبور در زمان بختالنصر دوّم پسر نبوپالاسسار از بیم قویشدن مادیها ساخته شده بود. غیر از این استحکامات و پیشبینیهای دیگر سه دولت بزرگ آن زمان، یعنی لیدیّه، بابل و مصر، چنانکه گذشت، اتحادی بر علیه کوروش منعقد کردند و دولت لیدی علاوه بر این اتحاد امیدواری زیاد به یونانیها داشت. اینها اگرچه در این زمان هنوز معروف عالم قدیم نشده بودند، ولی صفات جنگی آنها در آسیای غربی شهرتی یافته بود. با وجود این تهیهها و با وجود وسائل مادّی بیحدّ، یعنی خزانهٔ معمور، ثروت، صنایع، و غیره که در اختیار دول سهگانهٔ مذکور بود، دولت لیدی معدوم گردید، و، چنانکه بیاید دو دولت دیگر هم مضمحل شدند. جهت معلوم است:
تاریخ یک درس را همیشه تکرار کرده و، تا زمانی که بشر هست، تکرار خواهد کرد. ثروت، خزانه معمور، وسایل بیحدّ و حصر رزمی، استحکامات برومند و متین، خندقها، اسلحه، آلات و ادوات جنگی و غیره خوب است، ولی در دست مردمی، که احوال روحی آنها خوب باشد، و الاّ دیر یا زود دشمنی، که احوال روحیش تفوّق دارد تمام این موانع و مشکلات را از پیش برداشته بمقصود خود، که غلبه است نایل خواهد شد.
استفاده از وسایل فرع اشخاص است و نتیجه گرفتن از اسلحه فرع دستی، که آن را استعمال میکند. مصادیق این حقیقت در تاریخ ما و در تاریخ سایر ملل بسیار است و، چون مواردی، که راجع به تاریخ ما است، هریک در جای خود بیاید، در اینجا به اطالهٔ کلام قائل نشده بذکر وقایع میپردازیم. برای فهم وقایع این زمان باید بدواً با اوضاع بابل آشنا شویم. بابل شهری بود، که در آن زمان نظیر نداشت، بخصوص که پس از سقوط نینوا و سارد بر وسعت و ثروت آن افزوده بود. موقع آن در میان جلگههائی، که از حیث حاصلخیزی کمتر نظیر دارد، وضع جغرافیائی آن در کنار رود فرات و در سر راههائی، که سه قارّهٔ آسیا و اروپا و افریقا را بهم اتصال میداد، نزدیکی این شهر به دریای مغرب، دریای احمر و خلیجپارس، ارتباط آن بواسطهٔ این خلیج با دریای عمان و هند، مقام بسیار ممتازی برای بابل ذخیره کرده بود: از اطراف و اکناف عالم مالالتجاره، امتعه و اشیاء نفیسه، مانند سیل، بطرف این شهر جاری بود و مردمان گوناگون از نژادها، ملل و مردمان مختلف در این شهر جمع میشدند، تا استفاده از این ثروت کنند. گذشته از این محسنات، بابل یک چیز هم داشت، که کمتر در اراضی حاصلخیز دیگر دیده میشود، بابل بیمی از خشکسالی و قحطی نداشت، چه رود فرات و دجله آبهای فراوان به جلگههای آن میرساند و بابلیها، برای اینکه خود را از قید تحوّلات جوّی آزاد کرده باشند، ترعهها و جویهای زیاد ساخته، از آبهای رودخانههای فرعی، که بفرات و دجله میریزد و نیز از رودهائی، که از کوههای کردستان جاری است، استفادههای بیحدّ و حصر کرده محصولات مملکت را ترقّی داده بودند.
این ترعهها و جویها را با دو مقصود میساختند. در موقع صلح زمینهای وسیع بابل را آب یاری میکرد، در وقت جنگ برای سواره نظام دشمن تقریباً در هر قدم عایق و مانعی بود. چون ممالکی، که محصول فلاحتیشان زیاد است، قهراً تجارتشان ترقی میکند، بابل هم مرکز تجارت عالم آن روزی شده بود. فینیقیها، مصریها، حبشیها، کرسیها، اهالی ساردین و اسپانیا، اعراب، هندیها و سایر ملل از اطراف عالم به اینجا آمده، امتعهٔ خود را فروخته و امتعهای، که لازم داشتند، در اینجا خریده باکناف عالم حمل میکردند. این مردمان با قیافهها، لباسها، اخلاق و عادات گوناگون در میان مردم بابل در کوچههای آن میدویدند، در بازارهای بابل جمع میشدند، به زبانها و لهجههای مختلف حرف میزدند و همهٔ آنها یک مقصود داشتند: متاع خود را گرانتر بفروشند و ما یحتاج خود را ارزانتر بخرند. مقام بلند بابل منحصراً از رونق زراعت و تجارتش نبود، بابل دارای چیزهای دیگری هم بود، که در آسیای آن روز به او اختصاص داشت. این چیزها علوم و فنون و صنایع بود. هنگامی، که در بازارهای بابل جمعیتها برای خریدوفروش ازدحام میکردند، وقتی که کشتیها و کاروانها ثروت تمام عالم را ببابل و بنادر آن، یا از بابل باکناف عالم میبردند، در مدارس آن نجوم، طب، طبیعیات، فلسفه، ماوراءالطبیعه و غیره موضوع دروس و مباحثات بود. علماء یونانی، مانند طالس و فیثاغورس، از بابلیها چیزهای زیاد آموختند، یهودیها برای تشیید مبانی قومیت و برای تائید گفتههای آموزگاران خود، استفادههای زیاد از علوم بابل کردند.
بنابراین جای تعجب نیست، وقتی که میبینیم، پیروان مذاهب مختلف و عقاید فلسفی گوناگون در بابل جمع شده، در کوچه و بازار و میدانهای این شهر هریک برای گروهی نطق، هرکدام عقیدهٔ خود را تبلیغ یا برای جمعی موعظه میکنند. امّا در میان این جدّ و جهد، این عظمت و قدرت، این علوم و صنایع یک چیز حکمفرما است. این یک چیز ورشکستگی عقیدتی و اخلاقی است: خرافات بابلی ماوراءالطبیعه آنها را لکهدار کرده و بل ماهیت آن را تغییر داده، ساحری و جادوگری بر عقاید آنها پردهٔ ظلمت کشیده، شرک و بتپرستی نفرتانگیز با خدایانی که، مانند انسان حوائج مادّی دارند و کینهتوز و کینهجویند، مقام الوهیت را پست کرده، اخلاق بابلی فحشاء را مقدّس دانسته و به درجهٔ حق الهی ارتقا داده، سبعیت و زورگوئی، میل مفرط بعیش و عشرت و هرگونه تعیشاتی، که بتوان تصوّر کرد، در تمام طبقات حکمفرما است. این بود اوضاع مادّی و معنوی بابل در این زمان. حالا باید دید، که وسائل دفاعی این شهر بزرگ و نامی عالم آن روز در موقعی، که شاه پارسیها، یعنی قائد قومی تازهنفس، که به زندگانی ساده و بیآلایش عادت کرده بود، عزم تسخیر آن را کرد، چه بود. هرودوت اوضاع این شهر را چنین توصیف کرده (کتاب اوّل، بند ۱۷۸-۱۸۸): دیواری، که ۳۰۰ پا ارتفاع آن و ۷۵ پا قطر آن است (یعنی کوهی)، این شهر را از هر طرف احاطه دارد و مربّعی تشکیل کرده، که هریک از اضلاع آن به مسافت ۱۲۰ استاد یا چهار فرسخ امتداد یافته. خندقی، که خاک آن را برای ساختن دیوار بکار بردهاند، این دیوار را از بیرون احاطه دارد.
از خاک مذکور آجرهائی ساختهاند، که اندازهٔ آنها یک پا و نیم در یک پا و نیم و قطر آنها سه بند انگشت است. بیشتر آجرها دارای مهری میباشد، که طلسم است و باید این طلسمها دیوار کوه پیکر بابل را الی الابد حفظ کند. دیوار مذکور صد دروازه دارد و درهای آن از مفرغ ساخته شده. دروازهها با کاشیهای الوان از سفید و سیاه، زرد و آبی و غیره تزیین گشته و دارای طلسمهائی از خطوط میخی است. پس از این دیوار در درون شهر باز دیواری است، که قدری از دیوار بیرونی ضعیفتر است. بعد از عبور از دیوار درونی به نفس شهر وارد میشوند.
اینجا کوچههای عریض بهم رسیده و زاویههای قائم تشکیل کرده. در وسط شهر رود فرات جاری است. مجرای رود را از دو طرف با آجر ساختهاند. در انتهای هر کوچهای، که بساحل ختم میشود، دروازهای بنا شده، تا در موقع لزوم بسته شود و بابل بدو قلعهٔ محکم مبدّل گردد، زیرا سواحل رود، مانند استحکاماتی این دو قسمت شهر، یا دو قلعه را حفظ میکند. پلی این دو قسمت بابل را بهم اتّصال میدهد. در یکی از دو قسمت مذکور قصر سلطنتی با ابنیه و عمارات حیرتآور و باغهای معلق واقع است، در قسمت دیگر معبد بل ربّ النوع بزرگ بابلیها. معبد بنائی است مربّع، که اندازهٔ هریک از اضلاع آن دو استاد (تقریبا ۳۶۰ ذرع) است. در وسط معبد برجی ساختهاند، که عرض و طول آن یک استاد است. روی این برج برج دیگری است و روی آن یکی باز برجی تا هشت مرتبه. پلهکان این برجها از خارج است و بطور مارپیچ دور برجها میگردد. شخصی، که ببرجها صعود میکند، در وسط این بلندی به جائی میرسد، که برای استراحت ساخته شده است و دارای صفهها است.
در برج آخری محرابی واقع است و در آن یک تخت خواب مزیّن و یک میز زرّین گذاردهاند. در اینجا بتهائی نیست و شب، کسی نمیتواند در این محراب داخل شود، جز یک زن بابلی، که خدای بزرگ از میان زنان این شهر انتخاب کرده. هرودوت گوید (کتاب ۱، بند ۱۸۲) «اگرچه من باور نمیکنم، ولی کاهنان بابلی گویند، که الهه شب را با این زن بسر میبرد. مصریها هم همین عقیده را نسبت به زوستب دارند، در لیکیّه نیز اگر زن غیبگوئی باشد، شب را در معبد بسر میبرد». معبد دیگری نیز در یکی از برجهای پائین واقع و دارای هیکل خدای بزرگ است، که از زر ساختهاند. در پیش او یک تخت، یک میز و یک کرسی گذاردهاند و تمامی این اشیاء، که از طلا ساخته شده، ۸۰۰ تالان وزن دارد. غیر از این اشیاء در این معبد مجسمهایست از خدای بزرگ، که از طلا ساختهاند و دوازده آرش طول آن است.
در بابل چنانکه، بالاتر گفته شد، بعد از فوت بختالنصر (۵۶۱ ق. م) در مدت شش سال سه نفر سلطنت کردند. در حدود ۵۵۵ ق. م روحانیون بابل شخصی نبونید نام را، که پسر کاهنهٔ (سین) اوّل ربّ النوع بابلیها در حرّان بود، به تخت نشاندند. او کسی نبود:، که بتواند بابل را در چنین موقع مهم از حریفی پرزور، مانند کوروش، نگاه دارد. نبونید میل مفرطی بآثار عتیقه داشت و کارش این بود، که استوانههای معابد قدیمه را بوسیلهٔ حفریات بیرون آورده، بداند فلان معبد را کی و در چه زمان ساخته. بعد معابد را تعمیر و مخارج آن را بر اهالی بابل تحمیل کند. با این حال او نمیتوانست بامور مملکتی بپردازد و از این جهت زمام امور بدست پسرش بالتزر، یا چنانکه بعضی نوشتهاند، بالشّزر بود (در توریة اسم او را بلتشصّر نوشتهاند). مقارن این زمان نبونید کاری کرد، که قسمت بزرگ کهنهٔ بابل از او روگردان شد، توضیح آنکه مجسمههای ارباب انواع اور، ارخ و اریدو را ببابل آورده پیروان ربّ النوع بزرگ بابل، بل مردوک، را از خود رنجاند و این قضیه بر دو تیرگی اهل بابل و نفاقی، که بین آنها بود افزود. اسرای بنی اسرائیل، که از زمان بختالنصر در بابل میزیستند، موافق پیشگوئیهای پیغمبران خود همواره منتظر سقوط بابل و انقراض این دولت بودند و به خود نویدها داده میگفتند: دیگر چیزی نمانده، که این دولت ظالم سرنگون گردد. مردمانی، که از جاهای دیگر به اسارت به اینجا آمده بودند و عدّهٔ آنها به هزاران میرسید، با بنی اسرائیل در این آرزوها شریک بوده در انتظار واقعهٔ مذکور روز میشمردند.
این بود اوضاع بابل و از شرح مذکور به خوبی معلوم است، که تمام اسباب انقراض موجود بود:
۱- بزرگی، آبادی و ثروت شهر، که نظر همسایهٔ قوی را به خود جلب میکرد و بفاتح نوید میداد، که ذخایر آن جبران هرگونه فداکاری و خسارت را خواهد کرد. ۲- ورشکستگی اخلاقی و نفاق درونی. ۳- دشمنان داخلی، یعنی اسرای ملل ناراضی. ۴- پادشاهی مانند نبونید.
تسخیر بابل
معلوم است، که شاهی مانند کوروش نمیتوانست در همسایگی خود دولت مستقلی را مانند بابل تحمل کند و اگر زودتر حمله باین شهر نکرد از این جهت بود، که موقع را مناسب نمیدید. اگرچه از اسناد بابلی صریحاً استنباط میشود، که در سال دهم سلطنت نبونید، یعنی یک سال بعد از تسخیر لیدیّه بدست کوروش، بر اثر حملهای به اکّد، حاکمی از طرف او در ارخ حکومت کرده و محققین تصوّر میکنند، که این نخستین امتحان کوروش راجع بتسخیر مملکت بابل و کلده بوده. با وجود این واضح است، که تا دولت بابل به پاایستاده بود، چنین دستاندازیهای جزئی ممکن نبود دوامی داشته باشد.
اوضاع چنین بود، تا بالاخره واقعهای، که در دنیای آن روز پیشبینی میشد، در ۵۳۹ ق. م وقوع یافت و کوروش در بهار این سال پس از اتمام تدارکات خود قصد بابل را کرده از رود دجله گذشت.
راجع بتسخیر بابل نوشتههای متعدد در دست است، بعضی از منابع یونانی و توریة، برخی از حفریاتی، که در بابل بعمل آمده. قبل از اینکه بذکر روایات بپردازیم، لازم است این مطلب را تذکر دهیم: اگرچه بین منابعی، که شرحش پائینتر بیاید، اختلافاتی دیده میشود، و لیکن در یک چیز اختلاف نیست و آن این است، که این شهر نامی، با وجود آن همه وسایل مادّی، خطوط متعدد دفاعی، استحکامات متین و محکم، مساعد بودن زمین و اراضی همجوار بابل برای معطل کردن دشمن، خیلی زود سقوط یافته. شکی نیست که، مردمان تازهنفس آریانی دیر یا زود این رشتههای دفاعی را پاره کرده ببابل میرسیدند، ولی نه باین زودی، که از تاریخ دیده میشود و بعد، وقتی هم که به بابل میرسیدند، چون انبارهای این شهر پر از آذوقه بود و اراضی وسیع در درون شهر کشت و زرع میشد، بابل میتوانست مدتها قشون محاصر را معطل کند، تا مددی به او برسد. جهت این سقوط سریع را نمیتوان از چیز دیگر جز نفاق درونی بابل و احوال روحی خود بابلیها دانست و این نکته هم نتیجهٔ منطقی اوضاعی است، که بالاتر ذکر شده و پائینتر روشنتر خواهد بود.
مدارک بابلی
موافق مدارکی، که از حفریّات بابل بدست آمده و استنباطهائی، که از آن میتوان، کرد شرح تسخیر بابل چنین بوده: کوروش دید، اگر از جائی از سرحدّ ایران و بابل، که در بیرون سدّ بختالنصر یا سدّ مادی واقع است، داخل خاک بابل گردد، لابد باید مدّتها در زیر آن سدّ معطل شود و کوششها لازم است، تا از آن سدّ گذشته وارد محوّطهای گردد، که بین دیوار مزبور و بابل واقع است.
این بود، که تصمیم کرد یکسره به خود محوّطه درآید و، چون دجله مانع بود، امر کرد آب دجله و نیز دیاله را، که بدجله میریزد، برگردانند. این کار در موقعی شد، که آب این دو رود بالنسبه کمتر بود. بعد همینکه لشکر ایران از دجله گذشته وارد محوّطهٔ مزبور شد، کوروش بطرف شمال حرکت کرده به لشکر بابل، که در نزدیکی شهر اپیس بود حمله برد و ارتباط آن را با بابل برید.
محققین گویند این قضیه بواسطهٔ بیکفایتی سردار بابلی یا از جهت خیانت او روی داد، چه سردار مزبور در این احوال نمیبایست در آن محل بماند. پس از آن، کوروش به آسانی این لشکر را شکست داد. از طرف دیگر سردار کوروش گئوبروو (گبریاس یونانیها) به محلهای جنوبی حمله برده، نبونید را، که با لشکر خود در سیپپار بود، از آنجا براند و بیمانع وارد بابل شد پس از آن سپاهیان ایرانی وارد شهر شدند و پادشاه بابل تسلیم گردید، قشون ایران در بابل چنان رفتار کرد، که یکی از مورّخین جدید گوید برای قشونهای اروپائی سرمشق است:
معابد مأمون ماند، کسی به غارت مبادرت نکرد و احدی کشته نشد. پس از آنکه کوروش به بابل درآمد، برای حفظ نظم و ترتیب، فوراً گئوبروو را با اختیارات زیاد والی کرد و بعد از یک هفته بلتشر بدست گئوبروو کشته شد. جهت این بود، که او در بابل قدیم جنگ را با ایرانیها ادامه داد و در حین جنگ به خاک افتاد.
کوروش بعد از تسخیر بابل دربارهٔ اهالی ملاطفت کرد و، چنانکه بابلیها نوشتهاند، «بشهر آرامش داد»، نسبت به نبونید نیز مهربانی کرد. در موقع بودن کوروش در بابل دو اعلامیه صادر شده، که از حفریّات این شهر بدست آمده، یکی از طرف کهنه و روحانیون بابل است و دیگری از طرف خود کوروش. مضمون هر دو را ذکر میکنیم، زیرا از اسناد تاریخی مهم است و به خوبی میرساند، که جهت سقوط شهر بآن زودی چه بوده. در بیانیهٔ کاهنان چند سطر اوّلی خراب شده، ولی باز معلوم است، که مبنی بر مذمّت و بدگوئی از نبونید و شمردن تقصیرات او بوده، بعد گفته شده: «نبونید پادشاهی بود ضعیف النفس، در ارخ و سایر شهرها احکام بد داد، همهروزه خیالهای بد کرد و قربانیهای روزانه را موقوف داشت...
در پرستش مردوک، شاه خدایان، باهمال و مسامحه قائل شد، هرچه میکرد بضرر شهرش بود، آنقدر بر اهالی تحمیل کرد، که آنها را رو به فنا برد. پادشاه خدایان از آه و نالهٔ اهالی سخت در غضب شد و از ایالت آنها خارج گردید. خدایان دیگر از این جهت، که آنها را به بابل مردوک آورده بودند، خشمناک از منازلشان بیرون رفتند. مردم استغاثه کرده گفتند، نظری کن. او به منازلی، که خرابههائی شده و به اهالی سومر و اکد، که مانند مردههائی هستند، نظر کرده بر آنها رحم آورد.
او بتمام ممالک نظر انداخت و در جستجوی پادشاهی عادل شد، که بقلب او نزدیک باشد، تا دست او را بگیرد. در این وقت کوروش پادشاه انشان را اسم برد و برای سلطنت عالم طلبید. گوتیها و اوّمانماندها را زیر پاهای او افکند.... (با گوتیها در تاریخ عیلام آشنا شدیم امّا راجع به اوّمانماند باید بخاطر آورد، که موافق بعض لوحهها، مادیها را بابلیها چنین مینامیدند. م.). مردوک، آقای بزرگ، مدافع و حامی تمام امّتش، با مسرّت به او (یعنی به کوروش. م.) نگریست، به کارهای او و قلب عدالتخواه او برکات خود را نازل کرد و به او فرمود بطرف شهرش (یعنی شهر مردوک. م.) عزیمت کند. مانند رفیق و دوستی رهبر او گردید. لشکر او، که مانند آب رود بشمار درنمیآید، با او (یعنی با کوروش. م.) مسلح حرکت میکرد. بیجنگ و جدال او را داخل بابل کرد و شهر خود را از تعدّی خلاصی بخشید. شاه نبونید را، که نسبت به مردوک بیاحترامی کرده بود، بدست او (کوروش) سپرد. تمام اهالی بابل، تمام سومر و اکّد و بزرگان و ولات او را (یعنی کوروش را) تعظیم کردند و پاهای او را بوسیدند، همگی از پادشاهی او خوشنود شدند و شادی و شعف از صورتشان هویدا بود. همه در تقدیس و تسبیح آقائی بودند (مقصود مردوک است. م.)، که مردهها را زنده کرد و مردم را از فنا و فلاکت نجات داد».
پس از این اعلامیه، بیانیهٔ کوروش را ذکر میکنیم و مضمونش این است: «منم کوروش، شاه عالم، شاه بزرگ، شاه قویشوکت، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار مملکت، پسر کبوجیه شاه بزرگ - شاه شهر انشان، نوهٔ کوروش شاه بزرگ - شاه شهر انشان، از اعقاب چیشپش شاه بزرگ - شاه شهر انشان، شاخهٔ سلطنت ابدی، که سلسلهاش مورد محبت بل و نبو است و حکمرانیش بقلب آنها نزدیک. وقتی که من بیجنگ و جدال وارد تینتیر شدم، با مسرت و شادمانی مردم در قصر پادشاهان بر سریر سلطنت نشستم. مردوک، آقای بزرگ، قلوب نجیب اهالی بابل را بطرف من متوجه کرد، زیرا من همهروزه در فکر پرستش او بودم. لشکر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد، من نگذاشتم دشمنی به سومر و اکد قدم بگذارد. اوضاع داخلی بابل و امکنهٔ مقدّسهٔ آن قلب مرا تکان داد و اهالی بابل به اجرای مرام خود موفق شده از قید اشخاص بیدین رستند. من از خرابی خانههای آنها مانع شدم، من نگذاشتم اهالی از هستی ساقط شوند. مردوک، آقای بزرگ، از کارهای من مشعوف شد و، وقتی که، از ته قلب و با مسرت، الوهیت بلندمرتبهٔ او را تجلیل میکردیم، بمن، که کوروش هستم، و او را تعظیم میکنم، به پسرم کبوجیه و تمام لشکر من از راه عنایت برکات خود را نازل کرد. پادشاهانی، که در تمام ممالک عالم در قصور خود نشستهاند، از دریای بالا تا دریای پائین.... و پادشاهان غرب، که در خیمهها زندگانی میکنند، تماماً باج سنگین خود را آوردند و در بابل پاهای مرا بوسیدند. از....
تا آسور و شوش، آگاده، اشنوناک، زامبان، متورنو، دری، با ولایت گوتیها و شهرهائی، که در آن طرف دجله واقع و از ایام قدیم بنا شده، خدایانی را، که در اینجاها زندگانی میکردند، به جاهای مزبور برگرداندم، تا در همانجاها الی الابد مقیم باشند. اهالی این محلها را جمع کردم، منازل آنها را از نو ساختم و خدایان سومر و اکد را، که نبونید به بابل آورده و باعث خشم آقای خدایان شده بود، بامر مردوک، آقای بزرگ، بیآسیب به قصرهای آنها موسوم به «شادی دل» برگردانیدم. از خدایانی که به شهرهای خودشان بواسطهٔ من برگشتهاند، خواستارم، که همهروزه در پیشگاه بل و نبو طول عمر مرا بخواهند و، نظر عنایت بمن دارند و به مردوک آقای من بگویند: کوروش شاه، که تو را تعظیم میکند و پسر او کبوجیه...» از اینجا ده سطر بیانیه خراب شده و از بعض کلمات، که باقیمانده، همینقدر معلوم است، که راجع به بنای معبدی است و این سند را هم در خرابههای آن معبد یافتهاند. مضامین این اعلامیهها خیلی جالب توجه است، زیرا معلوم میدارد، که نبونید هیکل خدای سومر و اکد را به بابل آورده و مردم این صفحات از او سخت رنجیده بودند، چه موافق معتقدات اهالی سومر و اکد، وقتی که خدای شهری را از شهرش بیرون میبردند، مانند آن بود، که او را به اسارت برده باشند. روحانیون بابل هم، که کاهنان مردوک بودند، از او متنفر شده بودند، زیرا از نفوذ آنها کاسته بود. بعد، این روحانیون کوروش را به تسخیر بابل تشویق کردهاند و شاه پارس بواسطهٔ نفاق درونی به آسانی بر بابل دست یافته.
این نظری است، که از اعلامیهها حاصل میشود ولی اسنادی میرساند، که کوروش در مدّت هفت سال در خیال تسخیر بابل بوده و فقط در سال هفتم به جنگ قطعی مبادرت کرده، زیرا در سالنامههای رسمی بابلی در سال دهم سلطنت نبونید، یعنی یک سال بعد از تسخیر لیدیّه، اشاره به پیدا شدن عیلامیها در اکد و تعیین یک نفر والی در آنجا شده و تصوّر میکنند، که این والی از طرف کوروش معین شده بود.
سالنامههای بین سال ۱۲ و ۱۶ سلطنت نبونید بدست نیامده، ولی در سال ۱۷ چنین نوشتهاند: «در تموز کوروش در اپیس، در ساحل ترعهٔ زلزلات با قشون اکد جنگید و این مردم را شکست داد. هر قدر آنها جمع میشدند، باز شکست میخوردند. در چهاردهم، سیپپار بیجنگ تسخیر شد و نبونید فرار کرد.
در ۱۶ (تصوّر میکنند که ۱۶ تشرین بوده. م.) اوگبارو (یعنی گئوبروو) والی گوتیها با قشونش وارد بابل شد، نبونید از جهت کندیش در بابل اسیر گشت.
تا آخر ماه، سپرهای گوتیها دروازهٔ معبد اساهیل را محاصره کرده بود. نیزهای داخل این مکان مقدّس نشد، بیرقی را بهآنجا نبردند. در سوّم (مرهشوان) خود کوروش وارد بابل شد و بشهر مصونیت داد. کوروش احوال صلح را به تمامی شهر اعطا کرد. اوگبارو را والی قرار داد. از ماه کسلو تا آزر خدایانی را، که نبونید به بابل آورده بود، به شهرهایشان برگردانیدند. در شب یازدهم مرهشوان اوگبارو به جنگ رفت و پسر پادشاه را کشت. از ۲۷ آزر تا سوّم نیسان اکد عزادار بود».
این است مضمون اسناد بابلی که متأسفانه بعض جاهایش خراب شده. امّا اینکه کوروش در این مدّت چه میکرده درست معلوم نیست. بعضی گویند، که به کارهای مشرق ایران اشتغال داشت (پراشک). برخی عقیده دارند، که سدّ بختالنصر او را معطل کرده بود (وینکلر). به هرحال قبل از اینکه از اسناد بابلی گذشته به سایر مدارک این واقعهٔ مهم، یعنی انقراض دولت کلدانی و بابلی بپردازیم، مقتضی است کلمهای چند راجع به اعلامیهٔ کوروش بگوئیم: ۱- شاه مذکور خود را شاه بابل خوانده و اسمی از پارس و ماد نبرده، زیرا بابل با آن قدمت تاریخی و تمدّنی و وسعت ممالک تابعهاش، که در مدخل این تألیف و کتاب اوّل گفته شد، مقامی خیلی مهم و ارجمند در عالم قدیم داشت و دیگر اینکه کوروش خواسته حسیات ملی بابلیها را مجروح نکند، یعنی بگوید که بابل مانند ایالتی جزو دولت پارس و ماد نشده، بلکه کماکان دولت بزرگی است، منتها سلطنت آن به ارادهٔ مردوک به او انتقال یافته یعنی دولت پارس و ماد و بابل یک پادشاه دارند (اتّحاد شخصی). بعد کوروش مخصوصا اسم سومر و اکد را ذکر میکند و این نکته باز بواسطهٔ قدمت تاریخی این دو صفحه است.
پس از آن میگوید «شاه چهار مملکت». در اینجا بواسطهٔ گنگی اعلامیه نمیشود تأویل محققی کرد، ولی از قراین باید مقصود از چهار مملکت پارس با انشان، ماد، لیدیّه و بابل باشد. ۲ - کوروش پدر، جدّ و پدر جدّ خود را پادشاهان انشان میخواند - انشان همان انزان است و بالاتر (صفحهٔ ۲۳۰) گفته شد، که هخامنشیها آن را بتصرّف درآورده بودند. امّا اینکه چرا بجای پارس انشان گفته، جهت معلوم است: عیلام با آن سوابق تاریخی بر پارس، که تا زمان کوروش در گمنامی میزیست، مزیّت داشت و فاتح خواسته بگوید: من شاه همان مملکتی هستم، که مکرّر بر بابل دست یافت و با مقتدرترین دول زمان خود سرپنجه نرم کرد. یکی از جهات اینکه کوروش در ذکر شجرهٔ نسب خود در شخص چیشپش دوّم میایستد همین است، زیرا از او ببعد هخامنشیها بواسطهٔ داشتن انزان خودشان را شاه بزرگ میخواندهاند.
نلدکه گوید: کوروش از چیشپش دوّم بالاتر نرفته، زیرا در زمان او اسامی پادشاهان قبل از چیشپش را فراموش کرده بودند، این حدس بنظر صائب نمیآید، زیرا باورکردنی نیست، که هرودوت یکصد سال بعد از این اعلامیّه، اسامی اجداد کوروش را، از قول ایرانیهای مقیم خارجه یا از گفتههای بابلیها، بداند و کوروش اسامی آنها را فراموش کرده باشد، بخصوص که از کتیبههای اردشیر دوّم و سوّم دیده میشود، که آنها اسامی اجداد خودشان را تا هشت یا نه پشت ملل میشمارند. جهت همان است، که گفته شد: شاهان پارس، قبل از چیشپش دوّم، پادشاهان دستنشانده بودند و انزان را هم نداشتند، لذا کوروش نخواسته از آنها ذکری کند. داریوش اوّل هم، چنانکه پائینتر بیاید، از چیشپش دوّم بالاتر نرفته. عدم فراموشی مخصوصا از اینجا تأیید میشود، که در ایران قدیم، چنانکه بیاید، به قدمت و از سلسلهٔ طویل شاهانی بودن، اهمیت زیاد میدادند و شاهان اشکانی و ساسانی جدّ داشتند، که نسب خودشان را به هخامنشیها برسانند، یعنی قدمت خانوادهٔ خود را ثابت کنند. ۳- کوروش گوید: «من بیجنگ و جدال وارد بابل شدم و با شادمانی مردم بر سریر سلطنت نشستم» این عبارت صریحاً میرساند، که بابلیها به پیشقدمی روحانیون خود کوروش را دعوت و با مسرت پذیرفتهاند.
۴- بعد شاه پارس گوید: «از دریای بالا تا دریای پائین....» این عبارت گنگ است، ولی باید مقصود «از دریای مغرب تا خلیجپارس» باشد، زیرا در همین زمان، یا قبل از آن به عقیدهٔ بعضی، سوریّه، فلسطین و مردمان تابع بابل نیز مطیع گشتند. بعضی تصوّر کردهاند، که مقصود از عبارت مزبور قسمتهای غربی و شرقی دریای مغرب است، زیرا بواسطهٔ تابع شدن فینیقیه مستملکات آن نیز تابع شد و سابقاً این مستملکات از صفحات تابعهٔ بابل بشمار میرفت، چنانکه بختالنصر اوّل سیاحتی به دریای مغرب برای دیدن این مستملکات کرده بود. ممکن است این نظر صحیح باشد، زیرا موافق اخباری، که در جای خود بیاید (کتاب ۲، باب ۲، فصل ۱) مستملکات فینیقیها در دریای مغرب تمکین از شاهان هخامنشی داشتند، ولی بواسطه گنگی عبارت تأویل اوّلی طبیعیتر بنظر میآید. ۵- مقصود کوروش از پادشاهانی، که در خیمهها زندگانی میکنند، باید قبایل بادیهنشین عرب در حوالی سوریّه و کلده بوده باشد. ۶ - جاهائی را، که کوروش شمرده و میگوید، که خدایان این صفحات را به جاهای خودشان برگردانیده، بعضاً مفهوم است، ولی بعضی هم مانند زامبان و متورنو، معلوم نیست کجاها بوده. مقصود از آگاده همان اکد است. در خاتمه زاید نیست گفته شود، که این بیانیه اکنون معروف به استوانهٔ کوروش است، زیرا بر استوانهای نوشته شده، که دارای چهل سطر است و بعض سطور آن خراب شده. شکی نیست، که در انشاء این بیانیه کاهنان بلندمرتبهٔ مردوک شرکت داشتهاند، زیرا دیده میشود، که موافق آداب و مراسم مذهبی بابلیها تنظیم گشته.
از الواح و کتیبههای بابلی دیده میشود، که کوروش نه فقط آلههٔ بابل و غیره را محترم میداشته، بلکه معابد بابل را موسوم به اساهیل و اسیدا تزیین کرده. از منابع بابلی اطلاعات دیگر نیز بدست آمده: چند ماه پس از تسخیر بابل و چند روز باوّل سال بابلیها مانده، کوروش حکم کرده، که همه از جهت فوت بلتشر، پسر نبونید، عزادار شوند، بعد تاجگذاری پادشاه جدید بابل موافق مراسم مذهبی و دولتی بابل بعمل آید و کوروش پسر خود کبوجیه را پادشاه بابل کرده. تاریخ این واقعه چهارم نیسان (آوریل) است. سپس مشاهده میشود، که تاریخ اسناد معاملات بابلیها تاریخ سلطنت کوروش و کبوجیه است، ولی این ترتیب فقط هشت ماه دوام یافته، چه از کانون اوّل (دسامبر) در اسناد تنها اسم کوروش دیده میشود. جهت اینکه کوروش پسر خود کبوجیه را شاه بابل کرده باید از اینجا باشد، که میخواسته از بابل برای کارهای دیگر غیبت کند.
در سندی، که تاریخش از تشرین اوّل (اکتبر) و سال چهارم سلطنت کوروش در بابل است، کبوجیه را شاهزاده خوانده و پولی را که او در بانک (اجیبی) گذاشته بود مال او دانستهاند. این بانک از قرار اسنادی، که بدست آمده، خیلی معتبر بوده و در تاریخ ببانگ «اجیبی و پسران» معروف است. تاریخ تسخیر بابل را غالباً ۵۳۸ ق. م مینویسند، ولی نلدکه موافق حسابی، که کرده، عقیده دارد، که تسخیر پایتخت مزبور در سوّم (مرهشوان) ماه بابلی یا (نوامبر) ۵۳۹ ق. م روی داده. آنچه تا اینجا ذکر شد موافق اسناد رسمی است، که از حفریات بابل بدست آمده، اکنون باید دید که مورّخین یونانی در این باب چه نوشتهاند.
نوشتههای هرودوت
مورّخ مذکور پس از توصیف سدّ مادی و شهر بابل، چنانکه بالاتر گذشت، و تعریف زیاد از (نیتوکریس) ملکهٔ بابل چنین گوید (کتاب اوّل، بند ۱۸۸-۱۹۱): «کوروش درصدد جنگ با (لابینت) پسر این ملکه برآمد (معلوم است که لابینت مصحف نبونید است) شاه بزرگ در موقع جنگ از خانهاش آذوقه و حشم برمیگیرد و مقداری آب از رود (خواسپ)، که از نزدیکی شوش جاری است، برای او برمیدارند، چه شاه فقط آب این رود را میآشامد. آب این رود را میجوشانند، بعد پیتهای نقره را از آن پر کرده در عرابههای چهارچرخه میگذارند و بهر طرف شاه حرکت کند، در عقب او قاطرهائی این عرابهها را میکشند. وقتی که شاه به رود گیندس رسید و میخواست از آن عبور کند، یکی از اسبهای مقدس او خود را به آب انداخت، که به شناو از آن بگذرد، ولی آب اسب را برد. این قضیه باعث خشم شاه گردید و او قسم یاد کرد، از آب این رود چندان بکاهد، که زنی هم بتواند از آن بگذرد، بیاینکه زانو تر کند. با این مقصود بامر او ۳۶۰ نهر کنده آب رود را به این نهرها انداختند و در مجرای اصلی سطح آب زیاد پائین آمد. تمام تابستان آن سال صرف این کار شد و کوروش در بهار سال دیگر بطرف بابل حرکت کرده وارد جلگهها گردید. وقتی که کوروش بشهر نزدیک شد، بابلیها با او جنگ کرده شکست خوردند و به بابل پناه بردند.
چون بابلیها میدانستند، که کوروش آرام نمینشیند و بهر مردمی حمله میکند، آذوقهٔ وافر برای چند سال تهیه کرده بودند و به محاصرهٔ بابل اهمیتی نمیدادند. اما کوروش دوچار اشکال بزرگی شد، چه وقت میگذشت و کاری از پیش نمیرفت.
کسی به او یاد داد یا خود او باین صرافت افتاد، معلوم نیست، ولی همینقدر محقق است، که کوروش چنین کرد: قسمتی از قشون خود را در جائی گذارد، که فرات داخل شهر میشود و قسمت دیگر را در جائی، که رود از شهر بیرون میرود. بعد به قشون خود فرمان داد، که هر زمان بتوانند از رود مزبور عبور کنند، داخل شهر گردند. پس از آن کوروش با سپاهیانی، که نمیتوانستند جنک کنند، بطرف دریاچهای، که (نیتوکریس) ملکهٔ بابلی ساخته بود، رفت، کانالهائی کنده آب فرات را باین دریاچه، که اکنون باتلاقی بود، انداخت و سطح آب در فرات بقدری پائین آمد، که قشون کوروش توانست داخل شهر شود. اگر بابلیها از حملهٔ پارسیها قبلاً مطلع بودند، میگذاشتند آنها داخل شهر شوند و بعد تمامی آنها را میکشتند، زیرا برای اجرای این کار کافی بود، که دروازههای شهر را رو بسواحل فرات ببندند و قشون بابل در سواحل طویل این رود پارسیها را، مانند ماهیهائی، که به دام افتاده باشند، معدوم کند، ولی در این مورد بابلیها در غفلت افتادند، زیرا بواسطهٔ عیدی مشغول عیش و طرب بودند و، چون بابل بزرگ بود، اهالی وسط شهر اطلاع از احوال کنارهای شهر نداشتند. چنین بود تسخیر بابل در دفعهٔ اولی». راجع به نبونید هرودوت چیزی نمیگوید، ولی برس مورّخ کلدانی، چنانکه بیاید، نوشته بود، که کوروش او را سالما بکرمان تبعید کرد. از آنچه گفته شد معلوم است، که بنا بر نوشتهٔ هرودوت هم در شهر جنگی نشده، یعنی بابل بیخونریزی بتصرف پارسیها درآمده و غارتی هم روی نداده.
از مقایسهٔ روایت هرودوت با اسناد بابلی معلوم است، که چه تفاوتهای بیّن موجود و قضیهٔ برگردانیدن رود فرات از بیخ و بن دروغ است. قضیهٔ اسب مقدس و گذشتن از دجله، همان برگردانیدن آب دجله است، که در نوشتهٔ هرودوت باین صورت داستانی درآمده. مسئلهٔ عید بابلیها و غفلت آنان هم بکلی دروغ است، زیرا نمیتوان گفت، که اسناد و سالنامههای بابلی دروغ است و نوشتههای هرودوت، که تقریباً صدسال بعد از این وقایع تنظیم گشته صحیح. جهت این روایت هرودوت باید از اینجا باشد: بابلیها از راه دادن کوروش به بابل بعدها پشیمان شدهاند و، چون تقصیر از خودشان بوده، در ازمنهٔ بعد این افسانه را اختراع کردهاند و هرودوت هم از قول بابلیها آن را ضبط کرده، بخصوص که با حسیات مورّخ مزبور نسبت به پارس و پارسیها موافقت داشته. اگر هم برگردانیدن رود فرات حقیقت داشته، برای تسخیر بابل نبوده، چنانکه پولیبیوس گوید (کتاب ۴، بند ۳۰): «بعضی گویند که فرات را گبریاس (گئوبروو) والی برگردانید، تا مملکت بابل را آب آن غفلتاً فرونگیرد».
نوشتههای برس
مورّخ کلدانی شرح این واقعه را خیلی مختصر نوشته و مضمون روایت او چنین بوده: در سلطنت نبونید دیوارهای بابل را، که در ساحل فرات است، خوب ساخته بودند و از آجر و قیر بود. در سال ۱۷ سلطنت او کوروش شاه پارس، که سایر قسمتهای آسیا را تسخیر کرده بود، با قشون زیاد به مملکت بابل درآمد. نبونید، همینکه از واقعه آگاه شد، با قشونی باستقبال او رفت و جنگید، ولی، چون شکست خورد، با عدهٔ قلیلی فرار کرد و بشهر (برسیپ) پناهنده شد. کوروش بابل را گرفت و امر کرد دیوارهای بیرونی شهر را خراب کردند، زیرا گمان میکرد، که شهر به یاغیگری مایل است و گرفتن شهر مشکل. بعد او بطرف برسیپ راند و نبونید را محاصره کرد. چون او نتوانست در مقابل محاصرین پا فشارد، تسلیم شد. کوروش با او با رأفت رفتار کرده بکرمان تبعیدش کرد، تا در آنجا سکنی گزیند. نبونید در آنجا تا آخر عمرش بزیست و در همانجا درگذشت.
زاید نیست گفته شود، که جنگ کوروش با نبونید در برسیپ موافق سالنامههای بابلی نیست، زیرا موافق سالنامههای مزبور، بابل بیجنگ به گئوبروو، سردار کوروش و والی گوتیها، تسلیم شد.
نوشتههای توریة
در کتاب دانیال باب پنجم شرحی نوشته شده، که بتسخیر بابل راجع است:
«بلتشصّر پادشاه ضیافت عظیمی برای هزار نفر از اسرای خود برپاداشت و، وقتی که از کیف شراب سرخوش بود، فرمود ظروف طلا و نقره را، که جدّش نبوکدنصّر از اورشلیم ببابل آورده بود، بیاورند، تا پادشاه و همسرانش و زوجهها و متعههایش از آنها شراب بنوشند. امر شاه را اجراء کردند و همه شراب نوشیدند و خدایانی را، که از طلا، نقره، برنج، آهن، چوب و سنگ بود همه تسبیح خواندند. در همان ساعت انگشتهای دست انسانی بیرون آمد، در برابر شمعدان بر گج دیوار قصر پادشاه خطوطی نوشت و پادشاه کف دست را، که مینوشت، دید. آنگاه پادشاه متغیر شد، فکرهایش او را مضطرب ساخت و بندهای کمرش سست گشته لرزه بر زانوهایش افتاد. بعد پادشاه بصدای بلند صدا زد، که جادوگران، کلدانیان و منجمان را احضار کنند. پس پادشاه حکیمان بابل را خطاب کرده گفت: «هرکه این نوشته را بخواند و تفسیرش را برای من بیان کند، بلباس ارغوانی ملبس خواهد شد، طوق زرّین بر گردنش خواهم نهاد و حاکم سوّم در مملکت گردد».
آنگاه جمیع حکمای پادشاه داخل شدند، ولی نتوانستند نوشته را بخوانند یا تفسیرش را بیان کنند. پس بلتشصّر پادشاه مضطرب شد، اما ملکه بسبب سخنان پادشاه و امرایش به میهمانخانه درآمد و متکلم شده گفت: «ای پادشاه، تا به ابد زنده باشی، فکرهایت تو را مضطرب نسازد، شخصی در مملکت تو هست، که روح خدایان قدّوس دارد و در ایام پدرت روشنائی و حکمت، مانند حکمت خدایان، در او پیدا شد و پدرت نبوکدنصّر پادشاه او را رئیس مجوسیان، جادوگران، کلدانیان و منجمان ساخت، زیرا روح فاضل و معرفت و تعبیر خوابها، حلّ معماها و گشودن عقدهها در این دانیال، که پادشاه او را بلطشصّر مینامید جمع شده. پس در حال دانیال را بطلب تا تفسیر را بیان کند». آنگاه دانیال را بحضور پادشاه آوردند و او دانیال را خطاب کرده فرمود: «آیا تو همان دانیال، از اسیران یهود هستی، که پدرم پادشاه از یهودا آورد؟ دربارهٔ تو شنیدهام، که روح خدایان در تو است، روشنائی و فطانت و حکمت فاضل در تو پیدا شده. الآن حکیمان و منجمان را بحضور من آوردند، تا این نوشته را بخوانند و تفسیرش را بیان کنند، امّا نتوانستند. پس، اگر بتوانی الآن نوشته را بخوانی و تفسیرش را برای من بیان کنی، به ارغوان ملبس خواهی شد، طوق زرّین بر گردنت خواهم نهاد و در مملکت حاکم سوّم خواهی بود».
پس دانیال جواب داد و گفت: «عطایای تو از آن تو باشد و انعام خود را بدیگری ده، لکن نوشتهٔ را برای شاه خواهم خواند و تفسیر آن را بیان خواهم کرد. امّا تو ای پادشاه، خدای تعالی به پدرت نبوکدنصّر سلطنت و عظمت، جلال و حشمت عطا فرمود و، بسبب عظمتی، که به او داده شده بود، جمیع قومها و زبانها از او لرزان و ترسان بودند، هرکه را میخواست میکشت و هرکه را میخواست زنده میگذارد، آنکه را میخواست بلند میکرد و آنکه را میخواست پست میساخت، لکن، چون دلش مغرور و روحش سخت گردید، تکبر کرد، از سلطنت خویش به زیر آمد و حشمتش را از وی گرفتند...... و تو ای پسرش بلتشصّر، اگرچه این همه را دانستی، لکن دل خود را متواضع نکردی، بلکه خویشتن را بر ضدّ خداوند ساختی، ظروف را به حضورت آوردند و تو و امرایت، زوجهها و متعههایت از آنها شراب نوشیدند و خدایان نقره و طلا، برنج و آهن، چوب و سنگ را، که نمیبینند و نمیشنوند و هیچ نمیدانند، تسبیح خواندی، امّا آن خدائی را، که روانت در دست او است و تمامی راههایت از او، تمجید نکردی، پس این کف دست از جانب او فرستاده شد و این نوشته مکتوب گردید مضمون نوشته این است: (منا منا ثقیل و فرسین) و تفسیر کلام این: منا - خدا سلطنت تو را شمرده و آن را به انتها رسانیده. ثقیل - در میزان سنجیده شده و ناقص درآمده. فرس - سلطنت تو تقسیم گشته و به مادیها و پارسیان رسیده». آنگاه بلتشصّر فرمود، دانیال را با ارغوان ملبس ساختند، طوق زرّین بر گردنش نهادند و دربارهاش ندا کردند، که در مملکت حاکم سوّم میباشد.
در همان شب بلتشصّر، پادشاه کلدانیان کشته شد (یعنی کوروش شهر را گرفت و پادشاه بقتل رسید) مضامین توریة با اسناد بابلی مخالفت ندارد، زیرا، با صرفنظر از حکایت دانیال، بلتشصّر، پسر نبونید، زمام امور بابل را بدست داشت و در واقع امر پادشاه بود.
از اسناد بابلی، با وجود اینکه گنگ است، چنین برمیآید، که بواسطه ضعف و سستی نبونید، پسر او را حکمران واقعی کرده بودند و، چنانکه بالاتر گفته شد، او در جنگی با سردار کوروش کشته شد.
بمناسبت ذکری، که از مضامین توریة راجع بتسخیر بابل شد، بعض جاهای دیگر آن را نیز ذکر کرده بعد به روایت کزنفون میپردازیم، زیرا اینجاها هم ارتباطی با تسخیر بابل دارد.
توجّه کوروش به ملّت یهود
اگرچه کوروش، چنانکه از اسناد بابلی و بیانیه او برمیآید، نسبت بتمام ملل رئوف بود، ولی از توریة دیده میشود، که او توّجه خاصی نسبت به یهودیها داشته. این نکته دقّت محققین را به خود جلب کرده، و هرکدام جهتی برای آن پنداشتهاند: بعضی گفتهاند، که چون این قوم در موقع تسخیر بابل خدماتی کردند، کوروش خواست قدردانی خود را نشان دهد. برخی عقیده دارند که، چون ملت یهود بحدود مصر نزدیک بود، کوروش از نظر سیاسی خواست ملت سپاسگزاری در قرب آن حدود داشته باشد. عدّهای دارای این عقیدهاند، که ملاطفت کوروش را از نزدیک بودن مذهب بنی اسرائیل بمذهب ایرانیهای قدیم باید دانست، چه مذهب هر دو در عالم قدیم بر سایر ادیان برتری داشت و یکی بدیگری از حیث پرستش خدای یگانه، که مجرّد و لامکان است، جاویدان بودن روح و اعتقاد برستاخیز بیشباهت نبود. ممکن است، که تمامی این نکات منظور کوروش بوده باشد، ولی از آنچه در بیانیهٔ بابلی او دیده میشود، کوروش دربارهٔ بنی اسرائیل همان کرده، که نسبت به اسرای ملل دیگر نیز مجری داشته، یعنی معتقدات مذهبی آنان را محترم شمرده، آنچه را، که از آنها ببابل آورده بودند، رد کرده و آسایش خیال آنها را فراهم ساخته. تفاوت فقط در این است، که حسّ سپاسگزاری و قدردانی غالب ملل مزبوره، به استثنای بابلیها، چون ضبط نشده بما نرسیده، ولی رضایت ملت یهود و شعف آن در توریة منعکس شده و تا زمان ما باقی است. امّا راجع به ملت یهود باید در نظر داشت: از زمانی که دولت آسور قوی گردیده در شامات و فلسطین دست یافت، مردم یهود در فشار واقع شدند.
کیفیات فشارهائی که به آنها وارد آمد، خارج از موضوع این کتاب است. همینقدر باید بخاطر آورد، که بختالنصر دوّم پادشاه بابل در ۵۸۶ ق. م بیت المقدس را گرفته معبد سلیمان را خراب کرد و مظالم زیاد دربارهٔ پادشاه یهود و خانوادهاش روا داشت. پس از آن هزاران نفر مرد و زن یهود را از وطنشان حرکت داده به بابل آورد و اسرای مزبور تا زمان تسخیر بابل بدست کوروش در بابل ماندند. اینها در بابل آنچه توانستند از علوم بابلی برای حفظ مذهب و معتقدات خود اخذ کردند.
کمال مطلوب اینها برگشتن بوطن خود و بنای دولت یهود جدید بود، ولی دولتی که، مانند دولت سابق آنها، دوچار فساد اخلاق نگردد و منقرض نشود. اینها اعتماد به پیغمبران خود داشتند، زیرا میدیدند، که پیشگوئیهای آنها صائب است. پیغمبران آنها چه گفته بودند؟ اشعیاء و ارمیا گفته بودند، از طرف خدا مأموریم بگوئیم، که دولت یهود منهدم خواهد شد. اشعیاء دورتر رفته گفته بود، که خدا این ملت را از سناخریب پادشاه آسور نجات داد، ولی بعد، که گناهان آن را دید، میخواهد یهود را عقوبت کند: یهودا بدست آسوریها خراب خواهد شد و بعد آسور هم از جهت کبر و نخوت پادشاهانش انقراض خواهد یافت. بهتر است بگذاریم خود پیغمبران حرف بزنند. اشعیاء گوید: (کتاب اشعیا، باب دهم) «وای بر اشّور، که عصای غضب من است و عصائی، که در دستشان است خشم من میباشد. او را بر امّت منافق میفرستم و نزد قوم مغضوب خود مأمور میدارم، تا غنیمتی بربایند و غارتی ببرند، ایشان را مثل گل کوچهها پایمال بسازند. امّا او (یعنی پادشاه آسور. م.) چنین گمان نمیکند و قضایا را بدین گونه نمیسنجد، بلکه مراد دلش این است، که امّتهای بسیار را هلاک و منقطع بسازد، زیرا میگوید، آیا سرداران من جمیعا پادشاه نیستند.... و واقع خواهد شد، بعد از آنکه خداوند تمامی کار خود را با کوه صیهون و اورشلیم به انجام رسانیده باشد، که من از ثمر دل مغرور پادشاه اشّور و از فخر چشمان متکبر وی انتقام خواهم کشید، زیرا میگوید، بقوّت دست خود و به حکمت خویش، چونکه فهیم هستم، این را کردهام..... آیا تبر بر کسی که با آن میشکند، فخر خواهد کرد، یا ارّه بر کسی که آن را میکشد خواهد بالید؟....
بنابراین خداوند یهوه صبابوت چنین میگوید: «ای قوم من، که در صیهون ساکنید از اشّور مترسید، اگرچه شما را به چوب بزند و عصای خود را، مثل مصریان، بر شما بلند کند، زیرا بعد از زمان بسیار کمی غضب من تمام خواهد شد و خشم من برای هلاکت ایشان (یعنی آسوریها. م.) خواهد بود....».
وقتی که یهودیها در بابل بودند، پیغمبران آنها پیشگوئیهای دیگر کرده مژده میدادند، که بزودی خداوند شخصی را برانگیزد، که ملت یهود را از اسارت بیرون آرد و دیری نگذرد، که عظمت ملت یهود بازگردد.
زمانی که دولت ماد برپابود اشعیا پیشگوئیهائی کرد، که مضمونش این است: «خداوند قشون خود را سان میبیند، این لشکر از مملکت دور میآید و آلت خشم خدا است. هرکه در راه این لشکر باشد، محو خواهد شد و هرکه دستگیر شود از دم شمشیر خواهد گذشت..... من مادیها را بر آنها برمیانگیزم، مادیهائی، که قدر نقره ندانند و طلا را دوست ندارند و بابل، عروس ممالک، مفخر کلدانیها، دیگر آباد نشود و الی الابد تهی از سکنه بماند. دیگر اعراب خیمههای خود را در آنجا نزنند و چوپانها در آنجا نزیند، شغالها در قصور خراب و خالی آن بگردند و مارها در عمارات آن بخزند، زیرا خداوند نظر عفو نسبت به یعقوب بدارد، باز بنی اسرائیل را برگزیند و او را در اراضیاش برقرار کند. اینها اسیر خواهند کرد کسانی را، که دیگران را اسیر کردند و دست خواهند یافت بر آنهائی، که جور و ستم روا داشتند» (باب ۱۳).
بعد از تسخیر لیدیّه بدست کوروش و تهدیدی که از طرف او نسبت به جزایر یونانی میشود، اشعیا از طرف خدا گوید (کتاب اشعیا، باب ۴۱): «تسلی دهید به مردم من، بقلب بیت المقدس بگوئید و مژده دهید، زیرا زمان مجازات بسرآمد و از گناهان آن درگذشتم. ای جزایر خاموش باشید و سخنان مرا بشنوید.
کی از مشرق برانگیخت کسی را، که همه او را (یعنی کوروش را) مرد خدا میدانند؟ کجا است، که او قدم ننهد؟ او (یعنی خدا) ملل را به اطاعت وی درآورد و شاهان را به پای او افکند، او شمشیرهای آنان را در مقابل او خاک و کمانهای آنان را کاه کرد، او آنها را تعقیب کند و راههائی بپیماید، که کسی نرفته است، کی باعث این کارها است؟ کی این کارها را انجام داد؟ من، از ابتداء تا انتها. جزایر دیدند و در وحشت شدند، کسی را، که از شمال برانگیختم آمد. از طلوع آفتاب او اسم مرا میستاید، او پادشاهان را لگدمال میکند، چنانکه خاک را برای ساختن آجر لگد میزنند و چنانکه کوزهگر گل کوزه را درهم میفشارد. این است بندهٔ من، که دست او را گرفتهام، برگزیدهٔ من، که روح من نسبت به او باعنایت است. من نفس خود را به او دادم و او راستی را برای مردمان آورد. او داد آنها را براستی بستاند. خسته نشود و نرود، تا آنکه عدالت را در روی زمین برقرار کند.....».
بعد اشعیاء گوید: «خداوند، که ولی تو است و تو را از رحم سرشته چنین میگوید: «من یهوه هستم و همه چیز را آفریدهام. دربارهٔ اورشلیم میگوید، معمور خواهد شد، دربارهٔ شهرهای یهودا، که بنا خواهند شد و دربارهٔ کوروش میگوید، که او شبان من است و تمام مسرّت مرا باتمام خواهد رسانید» (کتاب اشعیا باب ۴۴).
«خداوند بمسیح خویش، یعنی به کوروش میگوید: من دست راست او را گرفتم، تا بحضور وی امّتها را مغلوب سازم، کمرهای پادشاهان را بگشایم، تا درها را بروی وی باز کنم و دروازهها بروی وی دیگر بسته نشود. چنین میگوید (یعنی به کوروش) که من پیش روی تو خواهم خرامید، جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت، درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزائن مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی، که من یهوه خدای اسرائیل میباشم و تو را به اسمت خواندهام..... هنگامی که مرا نشناختی، به اسمت خواندم و ملقب ساختم. منم یهوه و دیگری نیست و غیر از من خدائی نی. من کمر تو را بستم، هنگامی که مرا نشناختی، تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند، که سوای من احدی نیست» (کتاب اشعیا، باب ۴۵).
ارمیا و ناحوم نیز سخنانی در این زمینه گفتهاند، که در کتابهای آنان مندرج است. کوروش پس از فتح بابل فرمانی داد، که مضمونش این است: «کوروش، پادشاه پارس، میفرماید: یهوه، خدای آسمانها، جمیع ممالک زمین را بمن داده و مرا امر فرموده است، که خانهای برای او در اورشلیم، که در یهود است، بنا کنم. پس کیست از شما از تمامی قوم او، که خدایش با وی باشد، او به اورشلیم، که در یهود است، برود و خانهٔ یهوه، که خدای اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا کند و هرکه باقی مانده باشد، در هر مکان از مکانهائی که در آنها غریب میباشد، اهل آن مکان او را به نقره و طلا، اموال و چهارپایان، علاوه بر هدایای تبرّعی، برای خانهٔ خدا، که در اورشلیم است، اعانت کنند» (کتاب عزرا، باب اوّل).
اسرای یهود در بابل پس از صدور این فرمان غرق شعف و شادی شدند، چه کوروش در فرمان خود تصدیق میکرد، که خدا به او امر کرده، خانهای برای او در بیت المقدس بسازد. یک جای دیگر فرمان کوروش نیز جالب توجه است: در بیانیهٔ بابلی هم کوروش (مردوک) خدای بزرگ بابلیها را ستایش میکند، ولی در این فرمان عبارتی استعمال کرده، که در بیانیهٔ بابلی نیست، و حال آنکه بیانیهٔ مزبور برای جذب قلوب بابلیها صادر شده بود. توضیح آنکه کوروش میگوید: «خانه یهوه، خدای بنی اسرائیل و خدای حقیقی» از اینجا باید استنباط کرد، که در آن زمان هم کوروش و پارسیها بین مذهب بنی اسرائیل و کلدانیان تفاوت میگذاشتهاند و بهمین جهت خدای اسرائیل را کوروش خدای حقیقی گفته. پس از فرمان مذکور فرمانی دیگر بدین مضمون صادر شد: معبدی را، که بخت النصر خراب کرده، تعمیر کنند و وجهی، که لازم است از خزانهٔ دولت داده شود، ظروف طلا و نقره را، که بختالنصر از بیت المقدس ببابل آورده است به ملت یهود برگردانند. بر اثر فرمانهای مذکور هزاران مرد و زن و آقا و برده از ملت یهود بطرف اورشلیم روانه شدند. در اینجا لازم است توضیح شود، که بیشتر اینها مردمان فقیر بودند، زیرا اغنیای آنها، که در بابل کسب و شغلی یافته بودند، نخواستند دست از کار خود کشیده به بیت المقدس برگردند، ولی موافق فرمان کمکهائی به آنهائی، که عازم شدند، کردند. بعد از ورود به بیت المقدس یهودیها بتجدید معابد پرداختند، و لیکن بزودی نفاقی شدید بین مردمی، که در فلسطین مانده و آنهائی، که ببابل آمده بودند، پدید آمد و، مخصوصا در سر ساختن معبد جدید، اختلاف بدرجهای رسید، که باعث نگرانی کوروش شد.
او در ابتدا بمطالب آنها رسیدگی میکرد، ولی عرضحالهای زیاد و متضاد، که همواره از طرفین میرسید، بالاخره او را مجبور کرد، فرمان را بعد از سه سال معلق بدارد، تا تقاضاهای طرفین برای او روشن شود. از قرار معلوم، بعد این مسئله در زمان او دیگر مطرح نشده، ولی در زمان اردشیر اوّل، داریوش دوّم و سایر شاهان هخامنشی باز احکامی صادر شد، که در جای خود بیاید. خلاصه آنکه این فرمان در زمان اردشیر دوّم کاملاً مجری گشت. راجع به ظروفی، که بامر کوروش به ملت یهود پس دادند، در کتاب عزرا باب اوّل چنین نوشته شده: «و کوروش پادشاه ظروف خانهٔ خداوند را، که نبوکدنصّر آنها را از اورشلیم آورده در خانهٔ خدایان گذاشته بود، بیرون آورد و کوروش پادشاه آنها را از دست میتردات (حالا مهرداد گویند) خزانهدار خود بیرون آورد، به ششبصّر رئیس یهودیان شمرد. عدهٔ آنها این است: سی طاس طلا، هزار طاس نقره، بیست و نه کارد، سی جام طلا، چهارصد جام نقره از قسم دوّم، هزار ظرف دیگر. تمامی ظروف طلا و نقره پنجهزار و چهارصد بود و ششبصّر همهٔ آنها را، با اسرائی که از بابل به اورشلیم میرفتند، برد».
ششبصّر حاکم فلسطین بود و او را یهودیها به اجازهٔ کوروش برای حکومت انتخاب کرده بودند. این شخص، نسبش با عقاب سلسله داود میرسید، او لقب پادشاهی نداشت و، چنانکه در توریة گفته شده، تابع والی ایران در ماوراءالنهر بود. باید مقصود از نهر، رود اردن باشد، که ببحر المیت میریزد و بنابراین والی ماوراءالنهر یعنی والی ایران در سوریّه.
نوشتههای کزنفون
محاصرهٔ بابل
(کتاب ۷، فصل ۵) کوروش چون ببابل رسید، قشون خود را در اطراف آن گذاشته خودش باتفاق دوستان و رؤساء عمده به معاینهٔ استحکامات شهر پرداخت. پس از آن، در حینی که میخواست سپاه خود را عقب بکشد، یک نفر فراری از شهر خود را به او رسانیده گفت، اهالی میخواهند در موقع عقبنشینی حمله به سپاه تو کنند، زیرا پیاده نظام تو بنظر بابلیها ضعیف آمده. از عقیدهٔ بابلیها نمیشد اظهار حیرت کرد، زیرا چون پیاده نظام را کوروش در اطراف شهر جا داده بود و شهر خیلی وسعت داشت، عمق سپاه (یعنی عدهٔ صفوف) کم بود. بر اثر این خبر، کوروش با همراهانش در وسط قشون جا گرفته امر کرد، سپاهیان سنگین اسلحه از طرف راست و چپ پس رفته در عقب قسمتی صف بندند، که بیحرکت خواهد ماند و این کار را چنان کنند، که هر دو قسمت در مرکز، یعنی در آنجا، که او قرار گرفته جمع شوند. از مزایای این حرکت قوّت قلبی بود، که برای همه در آن واحد حاصل میشد: اولاً برای کسانی، که در جائی ایستاده حرکت نمیکردند، از این جهت، که صفوف آنها مضاعف میشد، ثانیاً برای آنهائی که عقب مینشستند، از این حیث، که در مقابل دشمن واقع میشدند. چون قشونی، که مأمور بود از چپ و راست حرکت کند، بهم پیوست، حرارتی جدید در آن پیدا شد، زیرا صفهای اوّل تکیه بصفوف آخر داد و صفوف آخر صفهای اوّل را پوشید.
بدین نهج صفوف اوّل و آخر از بهترین سربازان ترکیب یافتند و سربازانی، که به خوبی آنها نبودند، در وسط ماندند. این ترتیب خواه برای جنگ و خواه برای اینکه ترسوها فرار نکنند، بهترین وضع بود. پس از آنکه سپاهیان جمع شدند، عقبنشینی آنها به قهقری (پسپسکی) شروع شد، تا از تیررس دشمن خارج گشتند. چون از این وضع بیرون رفتند، نیم دوری از طرف چپ زده صورت خود را متناوباً بطرف شهر برمیگردانیدند، و هر قدر از شهر دورتر میرفتند، این کار کمتر میکردند. بعد، که خود را خارج از مخاطره دیدند، حرکت را امتداد دادند، تا به چادرها رسیدند.
پس از آن کوروش سرداران را جمع کرده به آنها چنین گفت: «متحدین، ما دور شهر گردیدیم و من در سهم خود از ارتفاع دیوارها و سختی استحکامات فهمیدم، که گرفتن شهر با حمله محال است، ولی هر قدر عدهٔ سربازان دشمن بیشتر باشد، در صورتی که نخواهند بیرون آیند، زودتر ما میتوانیم شهر را دوچار گرسنگی کنیم. پس اگر کسی پیشنهاد بهتری ندارد، من تکلیف میکنم، که شهر را محاصره کنیم». کریسانتاس گفت: رودی که از وسط شهر میگذرد، از دو استاد (۳۷۰ ذرع تقریبا) عریضتر است. گبریاس -: عمق آن بقدری است، که اگر دو نفر روی یکدیگر بایستند، آب از سر آنها میگذرد. بنابراین رود مزبور برای بابل سنگری است به از دیوارها. کوروش جواب داد: «کریسانتاس، چیزی را که فوق قوّهٔ ما است، باید کنار گذاشت و، پس از گرفتن اندازه، خندقی بسیار عریض و عمیق بکنیم، برای این کار هر دسته را باید متناوباً بکار انداخت. بدین ترتیب عدّهای کمتر برای پاسبانی و قراولی لازم خواهد شد». پس از آن دور دیوارها خطوطی برای کندن خندقها کشیدند و در جائی، که این خطوط برود میرسید، فضائی برای ساختن برجها گذاشتند، بعد سربازان به کندن خندقی بزرگ مشغول شدند.
در این احوال کوروش بساختن قلاعی در کنار رود پرداخت و قلاع را بر ستونهائی، که از درخت خرما بود و یک پلطر (تقریبا سی ذرع) ارتفاع داشت، بنا کرد.
درختان خرما، که بلندتر هم باشد، در این مملکت یافت میشود. بوسیلهٔ ساختن این استحکامات کوروش توانست به بابلیها بفهماند، که مصمم شده بابل را در محاصره نگاه دارد و از ریختن خاک در خندقها، در موقعی که آب فرات را در آنها خواهند انداخت، جلوگیری کند. بعد او چند قلعه به فاصلههائی از یکدیگر بر خاکریزهای خندقها بساخت، تا بتواند عدّهٔ پاسبانان را زیاد کند. چنین بود کارهای کوروش، ولی محصورین، چون آذوقه بیش از بیست سال را داشتند، این تدارکات را استهزاء میکردند. وقتی که خبر آن به کوروش رسید، او قشون خود را به دوازده بخش تقسیم کرد، با این مقصود، که هریک از قسمتها یک ماه پاسبانی کند. چون بابلیها از این اقدام کوروش آگاه شدند، بیشتر خندیدند، زیرا گمان میکردند، که پاسبانی نصیب فریگیها، لیکیها، اعراب و کاپادوکیها خواهد شد و علاقهمندی این مردمان به بابلیها بیش از تمایل آنها به پارسیها است.
تسخیر بابل
(کتاب ۷، فصل ۵) خندقها حاضر شد و کوروش اطلاع یافت، که عید بابلیها نزدیک است و در این عید اهالی بابل تمام شب را بخوردن شراب و به عیشونوش مشغولند. در آن روز، همینکه آفتاب غروب کرد، بامر کوروش بهوسیله کارگرهای زیاد رود را با خندقها مربوط داشتند. در مدت شب آب رود در خندقها جاری شد و سطح آب در شهر بقدری پائین آمد، که رود قابل عبور گردید. چون رود برگشت، کوروش به فرماندهان قسمتهای هزار نفری و پیاده و سواره نظام فرمود به او ملحق شوند و هرکدام از فرماندهان سربازان خود را بدو صف دارد. بمتحدین دستور داد، که موافق ترتیب عادی در عقب اینها بیایند. پس از آن کوروش امر کرد، که پیاده و سوارها داخل مجرای خشک رود شوند، تا معلوم شود، که ته رود محکم است یا سست و، چون جواب رسید، که خطری نیست، کوروش فرماندهان پیاده و سواره نظام را جمع کرده به آنها چنین گفت: «دوستان من، رود راهی است، که ما را بشهر هدایت خواهد کرد، با قوّت قلب داخل مجری شویم و فراموش نکنیم، که دشمنان ما همان کسانی هستند، که وقتی که متحدین زیاد داشتند، بیدار کار خود، ناشتا و مسلح و حاضر جنگ بودند، مغلوب ما گشتند، ولی حالا، که میخواهیم به آنها حمله کنیم، مست و غرق خوابند. الآن آنها در حال اختلالند و، وقتی که ما را در شهر خود بینند، بواسطه ترس بر بینظمی آنها خواهد افزود. اگر کسی از شماها میترسد از این جهت، که میگویند باید از داخل شدن به شهری واهمه داشت و الا، ممکن است، که اهالی شهر از بالاخانهها حملهکنندگان را خرد کنند، تشویشی به خود راه ندهید:
اگر آنها به بام صعود کنند، ما خدای (هفایستس) را داریم (این رب النوع به عقیدهٔ یونانیها خدای آتش زیر زمین بود، اینجا هم کزنفون از نظر یونانیها حرف زده) چهارطاقیهای آنها از چیزهای سوختنی است، درها از چوب درخت خرما ساخته شده و با قیری، که قابل احتراق است، اندود کردهاند.
ما مشعلهای زیاد برای آتش زدن این قسمتها داریم. ما قطران و فتیله داریم و این چیزها بقدری زود آتش میگیرد، که دشمن باید خانهها را تخلیه کرده فرار کند، یا در آتش بسوزد. بروید و اسلحه برگیرید، به یاری خداوند من شما را رهبرم. ایگاداتاس و گبریاس، شما راه را بما نشان دهید. چون شما راه را میدانید، وقتی که ما وارد شدیم، ما را یک سر بقصر ببرید». گبریاس گفت: «جای حیرت نیست، اگر دروازههای قصر باز باشد، زیرا امشب همه مشغول عیشونوشاند، با وجود این مستحفظین دم دروازهها خواهند بود، زیرا همیشه قراولانی کشیک میکشند». کوروش - «این مطلب را نباید حقیر شمرد، ولی باید رفت و بر تمامی این مردم ناگهان تاخت».
پس از آن همه حرکت کردند. هرکه را از دشمنان، که میدیدند، میکشتند، بعضی به خانههای خودشان فرار و برخی فریاد میکردند. سربازان گبریاس، مثل اینکه در جشنی با آنان باشند، به فریادهای آنان جواب میدادند و مستقیماً بطرف قصر میرفتند. قشونی، که در تحت امر گاداتاس و گبریاس بود، در قصر را بسته یافت. سپاهیانی که مأمور بودند، به قراولان حمله کنند، در موقعی، که آنها در حوالی آتشی مشغول بادهنوشی بودند، بر آنان تاختند. بر اثر این حمله فریادها بلند شد و قراولانی، که در درون قصر بودند، همهمه و غوغا را شنیدند. پادشاه امر کرد، ببینند چه خبر است و کسی در را باز کرد. گاداتاس و سپاهیانش به اشخاصی که بیرون آمده بودند و میخواستند برگردند و نیز به کسانی، که میخواستند بیرون روند، حمله کرده آنها را میکشتند، تا به پادشاه رسیدند، او ایستاده بود و قمهای در دست داشت، سربازان گاداتاس هجوم آورده او و همراهانش را کشتند. در این وقت بعضی دفاع و برخی فرار میکردند. کوروش بتمام کوچهها سواره نظام فرستاده امر کرد، اشخاصی را، که بیرون ماندهاند، بکشند و بهوسیله جارچیهائی، که زبان سریانی را میدانستند، جار زنند، که باید همه در خانههای خودشان بمانند و، اگر کسی بیرون آید، کشته خواهد شد. گاداتاس و گبریاس قبل از هر چیز، از اینکه از پادشاهی بیدین انتقام کشیدهاند، شکر خدا را بجا آوردند: بعد نزد کوروش رفته و دست و پای او را بوسیده از شدّت خوشحالی اشک ریختند. پس از اینکه روز در رسید، ساخلو بابل آگاه شد، که شهر تسخیر و پادشاه کشته شده. بر اثر این خبر قلاع را تسلیم کرد و کوروش در حال ساخلوی در آنجاها گذاشت.
بعد امر کرد، اقربای کشتگان اجساد آنها را دفن کنند و بابلیها اسلحهشان را بدهند و، اگر کسی در خانه خود اسلحه داشته باشد، خون آنکس و اقربایش هدر است. بابلیها اسلحه را آوردند و کوروش امر کرد، تمامی اسلحه را در قلاع جمع کنند، تا هر زمان لازم شود، حاضر باشد. بعد مغها را خواست و، چون شهر بقهر و غلبه تسخیر شده بود، امر کرد، نوبر غنائم و نیز از اراضی، آنچه که به خدایان وقف شده، برای آنها ذخیره شود. خانههای بزرگان و قصور را به اشخاصی داد، که بیش از همه برای تسخیر شهر مجاهدت کرده بودند و بهترین اسهام را به کسانی، که دلیرتر بودند. کسانی، که گمان میکردند، کمتر از سهمشان دریافت کردهاند، اجازه یافتند، که باقی سهمشان را مطالبه کنند، بالاخره او فرمود، بابلیها به زراعت پرداخته باج بدهند و به آقایان خود خدمت کنند. به پارسیها و نیز به کسانی که امتیازات آنها را داشتند و به متحدینی، که میخواستند نزد او بمانند، اجازه داد، که نسبت به اسرای خود آقا باشند.
این است مفاد نوشتههای کزنفون و از مقایسهٔ آن با روایات دیگر به خوبی دیده میشود، که او از هرودوت پیروی کرده، مگر در یکجا، که راجع بهکشته شدن پادشاه بابل است. در اینجا او خبر توریة را درج کرده، بیاینکه اسم پادشاه را برده باشد. چون بالاتر گفته شد، که روایت هرودوت مخالف مدارک بابلی است، همین نظر شامل روایت کزنفون نیز هست. بنابراین بسط مقال را زاید دانسته روایت کزنفون را راجع به کارهای کوروش پس از تسخیر بابل دنبال میکنیم.
شاه شدن کوروش
(کتاب ۷، فصل ۵) پس از این کارها کوروش خواست با او چنان رفتار کنند، که با پادشاهی میکنند و چون مایل بود، که این پیشنهاد از طرف دوستانش بشود، چنین کرد: روزی در طلیعهٔ صبح در جائی قرار گرفت، که با مقصود او موافقت داشت. از اینجا حرفهای اشخاصی را، که نزد او میآمدند، میشنید و پس از دادن جواب آنها را مرخص میکرد. همینکه، شایع شد، که کوروش بار میدهد، همه آمدند، که او را ببینند، ولی، چون نمیدانستند، در کجا بایستند، به یکدیگر تنه میزدند، باهم منازعه میکردند و بهر وسیله متشبث میشدند، تا خود را به او برسانند. بین عارضین جدالی روی داد و قراولان کسانی را راه میدادند، که میتوانستند راه دهند. در این هنگام دوستان کوروش از میان جمعیت گذشته به او رسیدند و او، پس از اینکه به آنها دست داد، گفت: «دوستان من صبر کنید، تا این جمعیت را راه اندازم، بعد یکدیگر را در موقع فراغت خواهیم دید».
دوستانش منتظر شدند، ولی بر جمعیت همواره افزود، تا آنکه شب در رسید و او مجال نیافت آنها را ملاقات کند و چنین گفت: «دوستان من، وقت گذشته، فردا صبح بیائید، میخواهم صحبتی با شما بدارم». روز دیگر کوروش آمده در همانجا قرار گرفت و دید، مردمی که میخواهند با او حرف بزنند، بیش از عده دیروزند، بنابراین کوروش قراولان را خواسته، امر کرد کسی را جز دوستانش و رؤساء و متحدین نزد او راه ندهند و، وقتی که این اشخاص حاضر شدند، به آنها چنین گفت: «دوستان و متحدین، ما نباید از خدایان شکوه داشته باشیم، زیرا آنچه را که خواستیم به ما اعطا کردند، ولی اگر نتیجه آن همه زحمات این است، که انسان نه اختیار خود را داشته باشد و نه بتواند دوستان خود را ملاقات کند، من با کمال میل از این سعادت میگذرم. شما دیروز دیدید، که از صبح تا شب مشغول رسیدگی بامور مردم بودم و امروز هم همان کسان و نیز دیگران آمده میخواهند، مرا خسته کنند. اگر چنین باشد، برای دیدن شما فرصت کمی خواهم داشت و برای خودم فراغتی باقی نخواهد ماند، بعلاوه این ملاحظات، یک نکته مضحک است: من شما را دوست دارم، و حال آنکه از میان این جمعیت یک نفر را هم نمیشناسم. با وجود این، اشخاصی در میان آنها هستند، که میگویند، چون زور آنها در شکافتن این جمعیت و نزدیک شدن بمن بیشتر است، باید من اوّل حرف آنها را گوش کنم.
پس شایان موقع این است، که اینها درخواست نامهٔ خودشان را اوّل بشما بدهند و از شما بخواهند، که آنها را نزد من آرید. ممکن است بگوئید، که چرا از اوّل این ترتیب را ندادم. جهت این است، که در موقع جنگ سردار نباید آخرین کسی باشد، که آگاه شود، فلان کار یا فلان اقدام را باید کرد و، اگر سرداری کمتر در میان زیردستان و سپاهیان خود پیدا شود، بسیاری از مواقع کار را فوت خواهد کرد. امروز، که این جنگ پرمشقت را به پایان رسانیدهایم، مغز من محتاج استراحت است. این است عقیده من، ولی چون من تردید دارم، که چه نوع کارهائی باید برای تأمین سعادت خودمان و مللی، که حفظ منافعشان بعهدهٔ ما است، بکنیم. میخواهم، که اگر عقیدهٔ بهتری دارید، بگوئید. ارتهباذ، که خود را از بنی اعمام کوروش میدانست، برخاست و گفت: «کوروش، صحبتی، که تو پیش آوردهای، خیلی بموقع است. وقتی که تو کودک بودی، آرزوی من این بود، که دوست تو باشم، ولی چون میدیدم، که تو مرا لازم نداری، تردید داشتم در اینکه به تو نزدیک شوم. بعد چنین اتفاق افتاد، که تو مرا نزد مادیها فرستادی، تا امر کیاکسار را ابلاغ کنم. من پیش خود خیال کردم، که، اگر خوب این مأموریت را انجام دهم، از نزدیکان تو خواهم شد و هر قدر، که بخواهم، با تو صحبت خواهم داشت.
بنابراین مأموریت خود را چنان انجام دادم، که سزاوار تمجید تو شدم. بعد گرگانیها طالب دوستی ما شدند. در آن زمان متحدین ما کم بودند و ما با آغوش باز آنها را پذیرفتیم. بعد اردوی دشمن را گرفتیم و معلوم است، که تو فرصت نداشتی بفکر من باشی، ایرادی هم از این بابت ندارم. پس از آن گبریاس دوست ما شد و من خوشوقت گشتم، بعد گاداتاس آمد و دیدار تو برای من مشکلتر گردید. چون سکاها و کادوسیان متحدین ما گشتند، البته میبایست، که تو توجّهی نسبت به آنها بداری، زیرا آنها هزار توقع از تو دارند. چون به جائی رسیدیم، که از آنجا حرکت کرده بودیم، من دیدم، که حواس تو متوجه اسب، عرابه، ماشین و چیزهای دیگر است. باز با خود گفتم، که چون این کار خاتمه یافت، چند لحظه تو را خواهم دید. پس از آن ناگاه خبر رسید، که همه بر ضدّ ما متحد شدهاند. اهمیت موقع را خوب درک کرده گفتم، وقتی که این کارها تسویه شد، دوستی کاملی بین ما خواهد بود، بالاخره فتحی بزرگ کردیم، سارد تسخیر و کرزوس تسلیم شد. بعد ما صاحب اختیار بابل گشتیم و همه مطیع شدند. با وجود این، اگر دیروز مجاهدت نکرده و بطرف چپ و راست فشار نداده بودم، هرگز به تو نمیرسیدم و، چون دست مرا گرفته امر کردی منتظر باشم، نتیجهٔ این امتیاز فقط چنین بود: همه دریافتند، که من تمام روز را پهلوی تو گذراندم، بیاینکه چیزی بخورم یا آبی بیاشامم. امّا حالا، اگر برای ما، که برایت خیلی کار کردهایم، ممکن شود، در ازای آن تو را آزادانه ببینم، من حرفی ندارم والا، موافق حکم تو، اعلام خواهم کرد، که همه بروند، بجز اشخاصی که از ابتداء دوستان تو بودهاند».
از خاتمهٔ نطق مفصل ارتهباذ کوروش و همه خندیدند. بعد کریسانتاس پارسی برخاست و گفت: «کوروش، سابقاً نمیتوانستی خود را به همه نشان ندهی، چه از آن جهت، که خودت گفتی و چه از این حیث، که نمیبایست بعضی را بر بعضی ترجیح دهی، زیرا منافع خود ما اقتضا میکرد، که به خدمت تو درآئیم و لازم بود، بهر وسیله دل جماعت را بدست آوری، تا صادقانه در خستگیها و مخاطرات ما شریک باشند، ولی امروز نه فقط مقام تو، بلکه این نکته، که تو میتوانی دوستانی زیاد بمناسبت موقع بیابی، اقتضا میکند،.
که تو مسکنی درخور خودت داشته باشی. واقعاً چه نتیجه از اینکه تو تنها و بیخانه باشی؟ و حال آنکه، از تمام دارائی انسان، خانه از هر چیز عزیزتر و مشروعتر است.
آیا تصوّر میکنی، ما میتوانیم بیشرمساری ببینیم، که تو در معرض ناملایمات هوائی، و حال آنکه ما در خانههای مسقّف مسکن داریم و معیشت ما به از زندگانی تو است؟» همینکه کریسانتاس این بگفت، همه دست زدند. بعد کوروش بقصر رفت و ثروت سارد را بدانجا بردند. کوروش در حین ورود گرازی را برای هستیا و گرازی دیگر برای شاه زوس و خدایان دیگر، که مغها معین کرده بودند، قربانی کرد (مقصود کزنفون از شاه زوس خدای بزرگ یونانیها و از هستیا خدای اجاق خانواده است، که رومیها وستا مینامیدند. م.) بعد کوروش بترتیب کارهای دیگر پرداخت و، چون میدید، که بر مردمانی بسیار حکومت دارد، در بزرگترین شهر عالم اقامت خواهد کرد و اهالی آن با او بهمان اندازه ضدّند، که مردمی نسبت به پادشاهی میتوانند مخالف باشند، قراولانی برای حفاظت خود معین کرد و، چون میدانست، که شخص در موقع غذا خوردن و خوابیدن بیش از هر موقع دیگر در معرض خطر است، او بفکر یافتن اشخاصی امین برای این مواقع مختلف افتاد و پیش خود گفت: نباید خود را بشخصی سپرد، که دیگری را بیش از کسی، که مأمور حفاظتش است، دوست دارد. کسانی، که اولاد و زن یا محبوبی دارند و با آنان دمسازند، بالطبع آنها را از سایرین عزیزتر میدارند، ولی خواجهها، چون این نوع محبت را به کسی نمیورزند، نسبت به اشخاصی، که آنها را بینیاز میکنند، از دست ظالم میرهانند و به افتخاراتی میرسانند، بیاختیار باوفایند. بعلاوه، چون عادتاً خواجهها را پست و حقیر میشمارند، آنها آقائی لازم دارند، که در تحت حمایت او باشند.
کسی نیست، که در هر موقع نخواهد خشونت بیک نفر خواجه نشان دهد، مگر اینکه بداند، دستی نیرومند او را دفاع میکند و دیگر آنکه، اگر خواجهای نسبت به آقای خود باوفا است، این آقا او را برای مقام مهمی غیر لایق نخواهد دانست. امّا اینکه غالباً گویند، خواجهها ترسواند، این مطلب بمن ثابت نشده. چون اسبهای تند و سرکش را اخته کردند، اینها دیگر نمیگزند و لگد نمیاندازند، ولی در موقع جنگ مانند اسبان دیگر بکارند. گاوهای نر را وقتی که اخته کردند، احوال وحشی آنها تغییر میکند، بیاینکه از زورشان بکاهد یا کمتر کار کنند. سگهای اخته نیز کمتر حاضرند صاحبان خود را رها کنند و برای پاسبانی و شکار مانند سگان دیگر مفیدند. انسان هم چنین است، وقتی که او شهوت را فاقد شد، آرامتر است، ولی نه از چابکی او در اجرای اوامر آقایش میکاهد، نه در اسبسواری و زوبیناندازی کوتاه میآید و حبّ نام و مقام هم در او کمتر نیست. اما وفاداری خواجهها از اینجا دیده میشود، که کسی بقدر آنها از مرگ یا بدبختی آقایانشان متألم نمیشود. اگر بگوئیم، که از قوّت جسمانی آنها پس از خواجه شدن میکاهد، باید در نظر داشت، که در جنگ، آهن ضعیفتر را با قویتر مساوی میکند. بر اثر این ملاحظات کوروش مستحفظین خود را از دربان گرفته تا مقامات بالاتر از خواجهها معین کرد و، چون ترسید، که بواسطه زیادی عدهٔ بدخواهان این عده کافی نباشد، فکر کرد، که از چه قبیل مردم میتواند باقیماندهٔ مستحفظین را انتخاب کند و این نکته به خاطرش آمد:
پارسیهائی، که در مملکت خودشان ماندهاند، فقیرند، و خواه از جهت عدم حاصلخیزی زمینها، خواه بواسطه کارهای دستی، با مشقت زندگانی میکنند و، اگر او این پارسیها را مستحفظین خود قرار دهد، آنها خودشان را خوشبخت خواهند دانست.
این بود، که ده هزار نفر از پارسیهای مزبور انتخاب کرد، تا شب و روز در اطراف قصر او کشیک بکشند و هنگام سوار شدن از ملتزمین او باشند. بعد چون دید در بابل قشونی برای حفظ نظم لازم است، ساخلوی نیرومند برای شهر مقرّر داشت.
حقوق این سپاه را میبایست بابلیها بدهند، تا وسائلی برای اضرار نداشته بیشتر آرام و مطیع باشند. سپاه پاسپانی و ساخلوی تا امروز هم باقی است. پس از آن فکر کرد، که، چون این سپاهیان از حیث عده کمتر از مردمان مغلوباند و در شجاعت زیاد بر آنها برتری ندارند، ممکن است، که برای حفظ ممالک مسخره و توسعهٔ حدود آن کافی نباشند. بنابراین لازم دید، که جنگیهای دلیر را نزد خود نگاه دارد و مهمتر از نگاهداشتن آنها این نکته بود، که مردان مزبور اخلاق سابق خود و پرهیزکاری را از دست ندهند و فاسد نشوند. چون کوروش نمیخواست نظر خود را آمرانه به زیردستان خود تحمیل کند، چنین صلاح دید، که با آنها صحبت دارد، تا از راه عقیده و بلکه ایمان مقصود او را درک کنند. با این نیت همتیمها را جمع کرده به آنها گفت: «دوستان و متحدین، باید خدایان را همواره شکر کنیم، زیرا چیزهائی، که به ما اعطا کردهاند، فوق شایستگی ما و آن چیزی است، که میپنداشتیم. ممالکی وسیع در تصرّف ما است و در خانههائی پر از اثاثیه و اشیاء گرانبها مسکن داریم.
تمامی این اموال از آن شما است، زیرا این قاعدهایست، که از اوّل بوده: چون شهری را گرفتند، آنچه از حشم و مال در آن شهر است از آن فاتح است. پس نباید اموال را خراب کرد و اگر سهمی هم بمغلوبین بدهید، این بخشایش گواه انسانیت شما خواهد بود. اما چیزی، که از امروز بر عهدهٔ ما است و باید بکنیم، این است:
اگر ما تنبلی و زندگانی ملایم این مردم را پیش گیریم، و خیال کنیم، که کار کردن چیزی است پست و باید اوقات را به بطالت گذراند، من از همین آن پیشگوئی میکنم، که تمامی این نعمتها را از دست خواهیم داد. چنانکه هنر انسان، وقتی که بکار نیفتاد، سست میشود، جسم او هم بر اثر بیکاری در انحطاط میافتد. پس باید همواره نظری به خود داشت و راضی نشد، که عطالت، بیکاری و سستی بر ما مستولی گردد کافی نیست، که پرهیزکار باشیم، باید همهروزه بپرهیزکاری عمل کنیم، تا در انحطاط نیفتیم. باید بر مردمانی، که غلبه کردهایم، از حیث تقوا هم برتری داشته باشیم.
از حیث احساس گرما و سرما، گرسنگی و تشنگی، خستگی و خواب ما مزیتی بر غلامان نداریم، ولی از حیث اخلاق ما باید از آنها برتر باشیم. فتح با جسارت میسر میشود، ولی حفظ نتیجهٔ فتح مقدور نیست، مگر با حزم و اعتدال و مراقبت دائم. فنون و اعمال جنگ را نباید آموخت به مردمی، که ما میخواهیم آنها را زارعین خود قرار دهیم. بهمان جهت، که ما اسلحه را از مردمان مغلوب گرفتیم، باید ما هیچگاه اسلحه را از خود دور نکنیم. شاید کسی بگوید: این همه زحمات و مرارتها برای چه بود، اگر حالا هم ما باید تحمل گرسنگی و تشنگی و خستگیها را کرده در فکر و غصه فرورویم، ولی باید دانست، که هر قدر بدست آوردن مالی مشکلتر است، نگاهداشتن آن برای ما عزیزتر میباشد. چنانکه اطعمهٔ خوب بیادویهٔ لذیذ نیست، خوشیهای زندگانی هم بیزحمت قدر و قیمت ندارد.
من عقیده دارم، که ما باید کوشش خود را دو برابر کنیم، تا مردمی نیک باشیم و از شریفتر و آرامترین لذایذ زندگانی برخوردار بوده آتیهٔ خود را از بدبختیهای بزرگ برهانیم و دیگر فکر کنید، که چرا ما باید بدتر از آنچه بودهایم بشویم؟ آیا از این جهت، که آقا شدهایم؟ یا سزاوار است، که غالب بدتر از مغلوب باشد، و یا از این سبب، که سعادتمندتر از سابق هستیم؟ آیا میتوان گفت، که خوشبختی باید انسان را بدخواه کند؟ ماها دارای بندگانیم، اگر آنها بد شوند آیا شایسته است، که دیگران را تنبیه کنیم؟. فراموش مکنید، که میخواهیم سپاهی را به حفاظت خود و اموالمان بگماریم. آیا باعث شرمساری ما نخواهد بود، که دیگران ما را حفاظت کنند و خودمان مراقب احوال خود نباشیم؟ این را بدانید، که بهترین پاسبان انسان خودش است: نیکوئی ما مستحفظ حقیقی ما است و کسی، که پرهیزکاری با او همقدم نباشد، در هیچ کار بهرهمند نیست. عقیدهٔ خود را خلاصه میکنم: باید پرهیزکار بود، باید به تقوا عمل کرد. چیزی، که میگویم، تازگی ندارد. چنانکه همتیمها در پارس در اطراف بناهای دولتی زندگانی میکنند، اینجا هم همان زندگانی را باید دارا باشیم، شما نگهبان من خواهید بود، تا بدانید، که من وظایف خود را انجام میدهم یا نه، من هم بیدار اعمال شما هستم و، اگر یافتم، که کسی کارهای خوب کرده، بآن کس پاداش میدهم. من خواهانم، که اولاد ما هم دارای این نوع تربیت باشند. وقتی که ما خواستیم سرمشقهای خوب باولاد خود بدهیم، خودمان هم بهتر خواهیم شد و اولاد ما، بر فرض اینکه بخواهند بدخواه باشند، چون چیزهای بد نمیبینند و نمیشنوند، بالطبع نیکوکار خواهند بود».
کریسانتاس پس از نطق کوروش برخاست و گفت (کتاب ۸، فصل ۱): «پادشاه خوب مانند پدر است. چنانکه پدران میخواهند اولادشان سعادتمند باشند، کوروش هم بما پندهائی داد، که، اگر بکار بریم باعث خوشبختی ما خواهد بود، ولی چون چیزی را، که میخواست بگوید، مبهم بیان کرد، من برای اشخاصی، که مقصود را نفهمیدند، قائم مقام او میشوم. این وضع را در نظر گیرید: یک شهر دشمن را آیا میتوان با قشونی، که فاقد اطاعت جنگی باشد، گرفت؟ از یک شهر دوست آیا میتوان با چنین سپاهی دفاع کرد؟ اردوی غیر مطیع آیا توانسته فتحی بکند؟ آیا مردانی، که هرکدام از آنها فقط بفکر خودش است، در جدالی غالب شدهاند؟ مردمی که خواستهاند، بشخصی بهتر از خودشان اطاعت نکنند، آیا در کاری بهرهمند بودهاند؟ چه شهری، چه خانهای خوب اداره شده؟ کدام کشتی بمقصد رسیده؟ اموالی، که در تصرّف ما است، بچه وسیله بدست آمده؟ آیا جز بوسیلهٔ اطاعت ما از سرداران ما بوده؟ روز و شب بحکم رئیسمان به جائی، که لازم بود، میرفتیم و در ترتیبات ما نقصانی نبود، اگر اطاعت برای تحصیل ثروت مهمترین شرط است، بدانید، که برای حفظ آنچه بدست آمده، اهمیت آن بیشتر است. سابقاً بعضی از شما فقط مأمور بودند و امری صادر نمیکردند، ولی حالا هرکدام فرمان میدهد، منتهی یکی بعدّهای بیشتر و دیگری بعدّهای کمتر.
چون همه مایلیم، که این عدّه اطاعت کند، بس همه باید اطاعت از مقامی کنیم، که بر ما ریاست دارد، اما یک تفاوت بین ما و بندگان هست. بندگان از عقب آقایانشان با اجبار میروند، ولی ما، اگر میخواهیم آزادانه رفتار کنیم، باید چیزی را، که در خور ستایش است بجا آریم. شما خواهید دید شهری، که تابع یک نفر نیست، اگر بخواهد تابع قوانین دشمن نشود، باید از رجال خود اطاعت کند. پس باید آنچه را، که او حکم میکند، مجری داریم و باید فهمید، که کوروش آنچه در خیر خود میکند، در خیر ما نیز میباشد. زیرا منافع ما مشترک است و دشمن ما هم نیز».
تأسیسات کوروش
(کتاب ۸، فصل ۱) پس از نطق کریسانتاس همه عقیدهٔ او را تأیید کرده مقرر داشتند، که همهروزه نجباء در دربار حاضر شده اوامر کوروش را مجری دارند و در آنجا بمانند تا زمانی، که او آنها را مرخص کند. حالا هم این ترتیب محفوظ است. کلیة مقصود کوروش از ترتیباتی که میداد این بود: حکومت خود و پارسیها را محکم کند. از این جهت شاهانی، که بعد از او آمدند، این ترتیبات را حفظ کردند. این تأسیسات مثل چیزهای دیگر بشر است. اگر شاهی خوب باشد، قوانین کاملاً اجرا میشود و الا در اجرای آن مسامحه میکنند. بعد کوروش اشخاصی را بمشاغل اداری گماشت، مثلاً تحصیلدار مالیاتها، متصدیان خرج، مفتشین کارهای عمومی، خزانهداران و ناظرین آذوقه عمومی. اسبها و سگان را به اشخاصی سپرد، که میتوانستند بهتر این حیوانات را برای خدمت حاضر کنند. راجع به اشخاصی، که معاونین کوروش بودند، این عقیده برای او حاصل شد، که نباید نظارت و تفتیش اعمال آنها را بدیگری واگذارد، بلکه باید این کار را خودش انجام دهد و، چون انجام این عهده فراغتی لازم داشت و کوروش میدید که، اگر بجزئیات یک رشته کار هم بخواهد مستقیماً برسد، این فراغت برای او باقی نخواهد ماند، ترتیب اداره کردن قشون را اتخاذ کرد: چنانکه در سپاه مراتبی هست و هر رئیس ما فوق به رؤساء ما دون دستور میدهد، تا بالاخره رئیس کل فقط به چند نفر فرمانده ده هزار نفری فرمان میدهد، همین ترتیب را در اداره کردن سایر امور مقرر داشت و دوستان خود را دعوت کرد، موافق آن رفتار کنند، تا فرصتی برای او و خود آنها حاصل شود. او اوقات فراغت را بتوجه و مراقبتی، که در احوال خود و اطرافیان خود داشت، صرف میکرد.
در نتیجهٔ این مراقبتها او موفق شد، که اشخاصی در دربار حاضر شوند و وظایف خودشان را نسبت به خدایان و مردم انجام دهند. مخصوصا او دیانت را تشویق میکرد، چنانکه شغل مغان را برقرار داشت و به عبادت و قربانی کردن اهمیت داد، زیرا یقین کرده بود، که اگر اشخاص متدیّن به او نزدیک شوند، کمتر از کسان بیدین میتوانند به او ضرر رسانند. بعد او جدّ میکرد، که مردم نسبت به یکدیگر عادل باشند و توجّهی مخصوص به دادرسی مبذول میداشت. برای او یقین حاصل شده بود، که رفتار خود او برای مردم سرمشقی است مؤثر، تا احترامشان نسبت به یکدیگر تنها مبنی بر ترس نباشد. او در ازای اطاعت پاداشهائی میداد، حیا و اعتدال را تشویق میکرد و باین عقیده بود، که مرد معتدل به از مرد باحیا است، زیرا مرد باحیا در انظار دیگران کارهای قبیح نمیکند، ولی شخصی، که معتدل است، در خلوت هم از این کارها احتراز دارد. بواسطه این صفات یک همآهنگی در دربار مشاهده میشد، زیردستان اطاعت میکردند و رؤساء از افراط خودداری داشتند، چنانکه هیچگاه غضب شدید یا خندههای خارج از اندازه دیده یا شنیده نمیشد و زندگانی عاقلانه و مرتب حکمفرما بود. برای اینکه مردم را برای جنگ تربیت کند، شکار را تشویق میکرد و اشخاص را با خود به شکار میبرد. او عقیده داشت، که شکار بهترین آموزگار جنگ است و مناسبترین مکتب اسبسواری، زیرا شخص را به چیزهائی، که در جنگ پیش میآید، از قبیل کار کردن، تحمل سرما و گرما، گرسنگی و تشنگی و سختیهای دیگر عادت میدهد.
چون کوروش عقیده داشت، که رئیس باید به از مرئوس باشد، خودش را هم در شکارگاهها بتحمل این سختیها عادت میداد و هر زمان، که توقف را لازم نمیدید، به شکار میرفت. او هیچگاه، تا خسته نمیشد و عرق نمیکرد، غذا نمیخورد و به اسبان علیق نمیداد، مگر اینکه قبلاً کار کرده باشند. او حاملین عصای سلطنتی را هم به شکار میطلبید و بواسطه این ورزشها اطرافیان او بر دیگران برتری داشتند. بعلاوه، اگر او میدید، اشخاصی درصدد نیکی کردن هستند، آنها را تشویق میکرد و از این جهت بین مردم همچشمی در کارهای خوب پیدا میشد. کوروش این قاعده را اعمال میکرد، که اگر پادشاهی میخواهد دیگران را نسبت به خود علاقهمند کند، نه فقط باید به از آنان باشد، بلکه باید، در مواردی، تدابیر عملی (بقول کزنفون مصنوعی) نیز بکار برد، مثلاً او لباس مادی را اقتباس کرد و نزدیکان خود را بر آن داشت، که این لباس را بپوشند. حسن این لباس آن است، که معایب بدن را میپوشد و اشخاص را بزرگتر و شکیلتر مینماید (جهت چنین توصیف کزنفون این است، که لباس مادی بلند بوده. م.) کفشهای مادی چنان ترتیب شده بود، که شخص میتوانست در آن چیزهائی بگذارد، تا بلندتر بنماید، بیاینکه کسی ملتفت آن شود. کوروش سرمه کشیدن و آرایش صورت را تصویب میکرد، تا چشمان و صورت اشخاص زیباتر از آنچه هست بنظر آید.
(آدلف گارنیه نویسندهٔ فرانسوی، گوید، که کوروش از این حیث پیشرو لوئی چهاردهم بود و کزنفون رئیس تشریفات او. م.). او توصیه میکرد، که در پیش کسی هیچگاه آب دهن نیندازند، بینی پاک نکنند و سر را برای دیدن چیزی برنگردانند، مثل اینکه از هیچچیز متأثر نشدهاند. تمامی این چیزها را برای رؤسا مناسب میدانست، تا از وقار و احترام آنها نکاهد. کسانی را، که قابل ریاست میدید، مجبور میکرد چنین لباس بپوشند، ورزش کنند و ظاهرشان محترم باشد، ولی آنهائی را، که میخواست در احوال بندگی بمانند، نه فقط ترغیب بقبول زندگانی پرزحمت آزادان نمیکرد، بلکه مانع بود، از اینکه اسلحه بردارند. اما راجع باین نوع مردم، یعنی آنهائی که از نجبا و آزادان نبودند توجهی داشت، که بموقع بخورند و بیاشامند و بمشاغل آزاد بپردازند. بنابراین، وقتی که او بوسیلهٔ سواران شکارها را جرگه میکرد، به آنها اجازه میداد، که آذوقه با خود بردارند، و حال آنکه این کار برای آزادان ممنوع بود.
هنگام مسافرت این کسان را به آبشخور میبرد، چنانکه مالهای عرابه را میبرند و، چون وقت غذا میرسید، توقف میکرد، تا اینها غذا بخورند و دوچار مرض جوع گاوی نشوند. باین جهات این مردم، مانند نجبا، کوروش را پدر میخواندند، و حال آنکه او مراقبت داشت، که بندگی آنها دائمی باشد. چنین بود کارهای کوروش برای محکم کردن حکومت پارسیها. اما خود او از مردمانی، که مطیع شده بودند، باکی نداشت زیرا، علاوه بر اینکه این مردمان را بیحمیت و ترسو و منافق با یکدیگر میدانست، هیچکدام از آنها شب یا روز نزد او نمیرفتند. با وجود این در میان آنها کسانی یافت میشدند، که ممتاز و مسلح بودند و اتحاد داشتند. او میدانست، که اینها رؤساء سوارها و پیادهها هستند و بعضی لیاقت فرماندهی دارند. اینها با قراولان کوروش ارتباط داشتند و غالباً نزد او میرفتند. از این ملاقاتها گزیری نبود، زیرا کوروش از خدمت آنان هم استفاده میکرد. بدین لحاظ، اینها از چند حیث خطرناک بنظر میآمدند: اگر کوروش آنها را خلع اسلحه میکرد، ممکن بود، این قضیه باعث تزلزل حکومتش گردد و هرگاه به خود راه نمیداد، مثل این میبود، که اعلان جنگ به آنها داده باشد. بنابراین فکر کوروش به اینجا رسید، که باید اینها را دوستان خود کند، چنانکه هریک از آنها او را بیشتر دوست بدارد تا کسان دیگر را.
چگونه کوروش اشخاص را جلب میکرد
(کتاب ۸، فصل ۲) کوروش پیوسته خوبی قلب خود را نشان میداد. چون او میدانست، که بشر اشخاصی را، که از او تنفر دارند، دوست ندارد، باین عقیده بود، که محال است، ما کسانی را، که بما محبت میورزند، دشمن داشته باشیم. لذا تا زمانی که کوروش ثروت نداشت، با رفع حوائج نزدیکان خود و شرکت در غم و شادی آنها برای خود دوست تهیه میکرد، ولی وقتی که اقبال به او اجازه داد بذل و بخشش کند، درک کرد، که موافق عادات ما، بهترین وسیله برای رسانیدن مسرّت و شادی به یکدیگر و جلب محبت، دعوت کردن بخوردن و آشامیدن است. با این نیت امر کرد، که در سر میزش ظروفی زیاد برای غذا خوردن عدّهای کثیر بگذارند و غذاها را بین دوستان خود تقسیم میکرد. بعض اوقات او از سر سفرهٔ خود برای قراولانی که وظیفهشناس یا خدمتگذار جدّی بودند، غذا میفرستاد، تا بفهماند که او میداند کی بهتر خدمت میکند. نسبت بخدمه، که مورد رضایت او بودند، نیز چنین میکرد و بعلاوه میگفت تمام گوشت را، که حصهٔ خدمه بود، بسر میز او آرند و از سر میز به آنها تقسیم شود، زیرا میپنداشت، که بدینوسیله علاقهمندی آنان به او بیشتر خواهد شد.
وقتی که او میخواست کسی را از دوستان خود مفتخر دارد، از سر میز خود طعامی برای او میفرستاد. امروز هم هنوز این آداب مجری است و، اگر شاه از سر میز خود برای کسی غذا بفرستد، آنکس بیشتر مورد احترام میشود، چه گمان میکنند، که خواهشهای او را شاه میپذیرد، ولی مطلوب بودن غذاهای شاهی فقط از این جهت نیست، بلکه نیز از این حیث است، که غذایهای مزبور لذیذتر و گواراتر است، زیرا بهتر تهیه شده. در شهرهای کوچک یک نفر به همهٔ کارها اشتغال میورزد، مثلاً همان کس تخت خواب، در، گاوآهن و میز درست میکند، حتی خانه میسازد و خوشبخت است، اگر بتواند معاش خود را از این پیشهها تأمین کند، اما چون یک نفر نمیتواند متصدّی همهٔ این کسبها گردد، معلوم است، که این کارها را خوب انجام نمیدهد، ولی در شهرهای بزرگ، چون همه باین چیزها احتیاج دارند، هرکس بیک صنعت یا کسب میپردازد و گاهی یک کسب بین دو نفر تقسیم میشود، مثلاً یکی فقط کفش مردانه میدوزد، دیگری کفش زنانه. یکی معاش خود را از دوختن کفش تأمین میکند، دیگری از بریدن چرم. یکی قبا را میبرد، دیگری قسمتهای قبا را باهم اتصال میدهد و معلوم است که، چون یک نفر فقط بیک کسب پرداخت، در آن کار ماهر میشود. فنّ طبخ هم چنین است، کسی که فقط یک نفر آدم برای تهیهٔ بستر، روفتن طالار، خمیر کردن آرد، پختن خورشهای گوناگون دارد، باید به آنچه خادمش میکند، قناعت ورزد، ولی، در جائی که هرکس کاری مخصوص دارد، مثلاً یکی گوشت را میپزد، دیگری آن را سرخ میکند، سوّمی ماهی را آبپز و چهارمی آن را کباب میکند، پنجمی نان میپزد، معلوم است، که هر کار خیلی خوب انجام میشود.
از این جهت بود، که غذاهای کوروش به از غذاهای دیگران تدارک میشد. اما راجع بوسائل دیگر، که کوروش برای جلب دوستان بکار میبرد، باید بگویم: اگر بیش از همه دارا بودن امتیازی است، بیش از همه بخشیدن امتیازی است بزرگتر. کوروش بذل و بخشش را شروع کرد و اکنون هم شاهان پارس این سیره را دارند. واقعاً آیا کسانی هستند، که از دوستان شاهان پارس غنیتر باشند؟ کی بملتزمین خود لباسهائی میدهد، یارهها، طوقها و اسبهائی با دهنهٔ زرّین میبخشد؟ باین هدایا فقط از دست شاه میتوان نایل شد. کی را مردم بواسطه بذل و بخشش بر برادر، پسر و اولاد ترجیح میدهند؟ کی بجز شاه پارس میتواند باین آسانی از یک ملت دشمن، که چند ماه راه از پارس دور افتاده، انتقام بکشد؟ کی را، بجز کوروش، مللی، که او دولتهایشان را منهدم کرد، پس از مرگش پدر خواندند؟ و حال آنکه این عنوان را بولی نعمت میدهند نه بغاصب. ما میدانیم اشخاصی را، که مردم چشم و گوش شاه میخوانند، او بوسیلهٔ امتیازات و افتخارات جلب میکند. عظمت این بخششها نسبت به کسانی، که خبر مهمی به او میدادند، دیگران را تشویق میکرد، چیزهائی را، که در نفع شاه است، ببینند و بشنوند. از این جهت است، که مردم تصوّر میکنند، شاه چند چشم و چند گوش دارد. اگر شاه فقط بیک نفر اجازه میداد بشنود، بد میبود. یک نفر نمیتواند خوب ببیند و بشنود و دیگر اینکه، اگر مردم بدانند، که فقط یک نفر چشم شاه است، نسبت به او بیاعتماد میشوند، ولی اکنون وضع چنین نیست، هرکس اطمینان بدهد، که چیزهای جالب توجه شنیده، شاه حرف او را گوش میکند. این است، که گویند شاه چندین گوش دارد.
بهمین جهت میترسند چیزی بگویند یا بکنند، که خوش آیند شاه نیست، مثل اینکه او حاضر است و میشنود. بنابراین مردم احتراز داشتند از اینکه از کوروش چیزی بگویند، که او را خوش نیاید، زیرا تصوّر میکردند، که همهٔ حاضرین چشم و گوش او هستند. از کجا این وضع ایجاد شد؟ از اینجا، که او برای کوچکترین خدمت پاداشهای بزرگ میداد.
گویند، که کوروش شرمسار میگشت، وقتی که میدید، خدمات دوستانش بیش از بذل و بخششهای او است و نیز حکایت کنند، که او عادت داشت بگوید:
«رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنانکه شبان نمیتواند از گلهاش بیش از آنچه به آنها خدمت میکند، بردارد، همچنان پادشاه از شهرها و مردم همان قدر میتواند استفاده کند، که آنها را خوشبخت میدارد». با این نوع حسیات جای حیرت نیست، که او میخواست در نیکی کردن سرآمد تمام مردم باشد. برای مثل درسی را، که کوروش به کرزوس آموخت، ذکر میکنیم. کرزوس روزی او را سرزنش کرده گفت: «با این سخاوت، که تو داری، چیزی نگذرد، که گدا شوی، و حال آنکه میتوانستی بقدری ثروت در قصر خود گردآوری، که هیچکس دارای چنان ثروت نباشد». کوروش جواب داد: «اگر از وقتی که شاه شدم، چنین میکردم، به عقیدهٔ تو اکنون چقدر طلا میداشتم؟». کرزوس مبلغ خطیری ذکر کرد و کوروش چنین گفت: «کرزوس، شخصی را، که مورد اعتماد تو است، با هیستاسپ نزد دوستانم بفرست. تو هم ای هیستاسپ، به دوستان من بگو، کوروش میگوید، که من برای کاری پول لازم دارم - واقعا هم لازم دارم - هرکس، هرچه بیشتر میتواند کمک کند، بدهد و آنچه میدهند نوشته و مهر کرده به فرستادهٔ کرزوس بسپارند». بعد کوروش کاغذهائی به دوستان خود راجع باین مطلب نوشته و مهر کرده به هیستاسپ داد و ضمنا نوشت، که این شخص یکی از دوستان او است. هیستاسپ روانه شد و چیزی نگذشت، که برگشت و پولهایی که داده بودند آورد و، چون کرزوس حساب کرد، دید، مقدار طلائی، که فرستادهاند، بیش از مبلغی است، که به عقیدهٔ او کوروش میتوانست جمع کند، اگر زیاد به دوستانش نمیداد. پس از آن کوروش گفت:
«اکنون تو دانستی، که من اینقدر هم، که تو گمان میکردی، فقیر نیستم؟ تو میخواهی، که من ثروت خود را جمع و حسد و بغض مردم را زیاد کنم و بعلاوه برای حفاظت آن مستحفظینی بگمارم. دوستان من مستحفظین مناند و خیلی بهتر از قراولان اجیر مال مرا حفظ میکنند. با وجود این لازم است، من یک چیز را اعتراف کنم. خدایان همه را به اندوختن مال حریص کردهاند، من هم بر دیگران از این حیث امتیازی ندارم و بمال حریصم، ولی تفاوتی، که بین من و آنها هست، این است: وقتی که دارائی آنها بیش از آن است، که لازم دارند، زیر خاک میکنند یا میگذارند زنگ میزند و یا برای شمردن، اندازه گرفتن، کشیدن، نقل و تماشا کردن آن در رنجاند، و حال آنکه با تمامی این پولها، که در صندوقهای آنها است، میخورند بقدری، که معدهٔ آنها جا میدهد، اگر غیر از این بود بایستی بترکند، میپوشند بقدری، که بتوانند حمل کنند و الا خفه میشدند. پس زیادی ثروت آنها برای آنان رنج و تعب است. من همیشه طالب ثروتهای تازه هستم، ولی همینکه ثروتی یافتم، پس از وضع آنچه، که برای خود لازم دارم، باقی را برای حوائج دوستان میدهم، بدین ترتیب من دوستانی ذخیره میکنم خیرخواه و بوسیلهٔ آنها چیزهائی مییابم، که نه میپوسد، نه زیادتی آن باعث رنج و تعب است. این چیزها باعث آسایش و نام باافتخار است، زیرا هر قدر نام شخص بلندتر گردد، بر عظمت و زیبائیاش میافزاید و هر قدر وزن این عظمت کمتر شود، حتی اشخاصی که دارای آناند، بیشتر سبکی آن را حسّ میکنند.
پس ای کرزوس، بدان، که من فوق سعادتها را در جمع کردن مال نمیدانم، زیرا در این صورت سعادتمندترین مردم مانند سربازان ساخلو خواهند شد، که باید ثروت شهری را حفظ کنند، ولی کسی که عادلانه ثروتهائی بدست آورد و توانست نجیبانه آن را بکار برد، به عقیدهٔ من از تمامی مردمان خوشبختتر است». چنین میگفت کوروش و آنچه را، که میگفت، آشکارا در انظار همه میکرد.
چون کوروش دید، مردم، وقتی که سالماند، بتحصیل چیزهای مفید و ذخیره کردن آن متوجهاند، ولی چون بیمارند در این کارها مسامحه میکنند، از هیچ وسیله خودداری نکرده بهترین اطباء را به کمک خود طلبید، تا از این نقص جلوگیری کند و هر دفعه که شنید مشروب یا دوا و یا آلاتی هست، که برای سلامتی انسان مفید است، آن را خواست و جمع کرد. اگر کسی از نزدیکان او ناخوش میشد، او خودش به معالجهٔ بیمار توجه داشت و دیگران را مأمور میکرد، که کمکهای لازم به او بکنند. چون مریض خوب میشد، کوروش اطباء را میستود، که با دواهای او بیمار را شفا دادهاند. چنین بود نیز رفتار او با دیگران، وقتی که میخواست نسبت به کسانی، که دوستیشان را طالب بود، از همه نزدیکتر باشد. او بازیهائی ترتیب میداد و جایزههائی برای برندگان معین میکرد. این بازیها، اگر باعث ستایش کوروش بود، از این جهت، که مردانگی را تشویق میکرد، باعث ایجاد رقابت و منازعه هم بین رجال میشد. بعلاوه او مقرّر داشت، که اگر کسی محاکمه با دیگری داشته باشد یا نزاعی بین دو نفر در ضمن بازی روی دهد، باید باهم قضاتی معین کنند، تا به محاکمهٔ آنان خاتمه دهد. معلوم است، که طرفین سعی داشتند از رجال اشخاصی را معین کنند، که از علاقهمندی آنها نسبت به خود مطمئن بودند و از حکم آنان این نتیجه روی میداد: محکوم علیه با کسی، که او را محکوم کرده بود دشمن میشد و محکوم له میپنداشت، که حق داشته و نباید مرهون کسی باشد.
بنابراین در میان دوستان درجه اوّل کوروش حسدی نسبت به یکدیگر پدید میآمد، که در جمهوریها دیده میشود و اینها نه فقط نمیخواستند به یکدیگر کمک کنند، بلکه پیوسته درصدد بودند، که جای یکدیگر را بگیرند چنین بود وسایلی، که کوروش بکار میبرد، تا رجال دربارش او را از همکنانشان بیشتر دوست بدارند.
حرکت کوروش از قصر خود
(کتاب ۸، فصل ۳) در این فصل کزنفون توصیف میکند، که چگونه کوروش از قصر خود در دفعه اوّل بیرون آمد.
او دوستان خود را خواست و گفت: «میخواهم به معابد رفته مراسم قربانی را بجا آرم و این کار باید با طمطراق و تجملات فوقالعاده بشود. فردا صبح در دربار حاضر شوید و موافق ترتیبی، که (فرولاس) بشما خواهد گفت صف ببندید». بعد او لباسهای مادی از رنگهای مختلف، یعنی ارغوانی، سیاه، سرخ، و پررنگ به سرداران داد. یکی از حضار گفت «بس خودت کی مزیّن خواهی شد؟» او جواب داد: «زینتهای شما برای زینت من کافی است. اگر بتوانم درباره شما نیکی کنم، در هر لباس، که باشم مزیّن خواهم بود». فرولاس شخصی بود از طبقهٔ سواد مردم، که ترتیب و قشنگی را دوست میداشت و بعلاوه، کوروش بهوش او معتقد بود. او فرولاس را خواسته گفت، برای فردا ترتیبی بده، که منظرهٔ آن برای خیرخواهان من باشکوه و برای بدخواهانم مهیب باشد. پس از اینکه موافقت بین کوروش و او در باب تشریفات حاصل شد، کوروش قباهائی به او داد، که به رؤساء (دوریفور) ها بدهد (کزنفون همه جا اصطلاحات یونانی استعمال کرده، این لفظ بمعنی نیزهدار است. م.) و نظم و ترتیب حرکت را بعهدهٔ او واگذارد. بعد کزنفون تشریفات حرکت را چنین توصیف میکند: روز دیگر قبل از طلیعهٔ صبح همه برای حرکت حاضر شدند: از دو طرف راه، سربازان مانند پرچینی صف بسته بودند، چنانکه حالا هم، در موقع عبور شاه از جائی، همین کار کنند و بجز اشخاص مهم به کسی اجازه نمیدهند از صفوف گذشته بوسط راه آید. ماستیگوفورها (فراشها) مأمورند، کسی را، که باعث بینظمی میشود، بزنند.
چهار هزار نفر نیزهدار، نیمانیم، از دو سمت در مقابل درب قصر ایستادهاند و عمق این دسته چهار است (یعنی چهار صف بستهاند) تمام سواره نظام هم در اینجا جمع شده. سوارها پیاده شده جلو اسبهایشان را گرفتهاند و سربازان دستهایشان را در روپوش (شنل) پنهان کردهاند. این ترتیب امروز هم، وقتی که در حضور شاه ایستادهاند، رعایت میشود. پارسیها در طرف راست راه ایستادهاند و متحدین در طرف چپ. عرابهها هم نصف بنصف از دو سمت راه صف بسته. درب قصر باز شد. اوّل چهار گاو نر بیرون آوردند، اینها را باید برای زوس (مقصود خدای بزرگ است) و خدایان دیگر، چنانکه مغها معین کردهاند، قربان کنند. این قاعدهای است نزد پارسیها، که باید، در اموری که راجع به خدایان است، موافق عقیدهٔ، اشخاصی که در این کارها خبرهاند، رفتار کنند.
بعد از گاوهای نر اسبهائی را، که باید برای آفتاب قربان کنند، آوردند. سپس گردونهٔ سفید زوس، که مالبندی از طلا داشت و با گل آراسته بود، نمودار شد.
پس از آن گردونهٔ سفیدی، که به آفتاب اختصاص داشت و نیز با گلها آرایش یافته بود. بالاخره گردونهٔ سوّم، که اسبهای آن جلهای ارغوانی داشت، پدیدار گشت. از دنبال این گردونه اشخاصی حرکت میکردند، که بدست مجمرهای بزرگی پر از آتش داشتند. بعد خود کوروش بیرون آمد. او بر گردونهای قرار گرفته بود و بر سر تیاری داشت نوکتیز، (کزنفون مانند اغلب مورّخین یونانی کلاه شاه را تیار نامیده)بر تن قبائی نیمارغوانی و نیم سفید، که اختصاص بشاه دارد و یک نیم شلواریکه رنگی تند داشت و ردائی از ارغوان. تیار او را افسری احاطه دارد. اقربای شاه هم این زینت را، که امتیازی است، دارا بودند، چنانکه امروز هم اقربای شاه همین زینت را استعمال میکنند. دستهای او از آستینها بیرون آمده و پهلوی او گردونه رانی نشسته، که دارای قامتی است بلند، ولی پستتر از قامت کوروش.
واقعا قامت کوروش بلند بوده یا بوسیلهٔ مصنوعی باین نتیجه رسیده بود، معلوم نیست. همینکه مردم کوروش را دیدند، همه به خاک افتادند. بامر این کار شد، یا از حیرتی، که از این شکوه و عظمت کوروش و سیمای خوش او به مردم دست داده بود، معلوم نیست، ولی به هرحال تا آن روز یک نفر پارسی در پیش کوروش به خاک نیفتاده بود. همینکه گردونه از قصر خارج شد، چهار هزار نیزهدار نصفا نصف از دو طرف گردونه راه افتادند. از عقب آنها سیصد نفر برندهٔ عصای سلطنتی، با لباسهای فاخر و پیکانی بدست، سواره حرکت کردند پس از آنها دویست رأس اسب زرّین دهنه را، که تنشان با جلهای راهراه پوشیده بود، میکشیدند. اینها اختصاص به اصطبل کوروش داشتند و از دنبال اسبان چهار هزار نفر نیزهدار میآمد.
پس از آنها قدیمترین سواره نظام پارسی به عدّهٔ ده هزار نفر حرکت میکرد، جبهه و عمق این دسته صددرصد بود (یعنی صد صف بسته بودند و هر صف دارای صد نفر سوار بود. م.) و کریسانتاس باین قسمت فرمان میداد، پس از آن دستهٔ دیگر سواره نظام به عدّهٔ ده هزار نفر پارسی و به فرماندهی هیستاسپ، بعد دستهٔ سوّم بهمان عدّه به ریاست داتاماس و دستهٔ چهارم به ریاست گاداتاس، سپس سواران مادی، ارامنه، کادوسیان و سکاها میآمدند. از عقب سواره نظام، گردونهها چهار به چهار (یعنی هر صف عبارت از چهار گردونه بود) به ریاست ارتهباذ حرکت میکرد.
وقتی که کوروش باین ترتیب میرفت، جمعیتی زیاد از مردم، پشت پرچین سربازان، از دنبال دبدبه میآمدند و میخواستند عرایضی به کوروش بدهند. او بوسیلهٔ حاملین عصای سلطنت (آجودانها) که از هر طرف به عدّهٔ سه یا چهار نفر بودند، به آنها پیغام داد، که عرایض را به (هیپپارک) ها بدهند (هیپپارک فرماندهٔ دستهای از سواره نظام بود معلوم است، که این لفظ هم یونانی است. م.) و آنها مضامین عرایض را باطلاع او خواهند رسانید. همینکه مردم این بشنیدند، بطرف سواره نظام هجوم برده پرسیدند، که بکی باید عرایض را بدهند. در این وقت کوروش از دوستان خود آنهائی را، که میخواست اهمیت بدهد، یک بیک نزد خود طلبیده گفت: «اگر این مردم، که از عقب ما میآیند، عرایضی بشما دادند و دیدید، که مطالب آنها حقّ است، باطلاع من برسانید، تا باهم مطالعه کرده ترضیهٔ خاطر عارضین را حاصل کنیم و الاّ به عرایض ترتیب اثر ندهید». اشخاصی را، که کوروش برای این مطلب احضار کرد، با کمال عجله آمدند و شتاب آنها بر ابهت کوروش افزود. فقط (دائیفارن) بواسطه ناهنجاریش پنداشت، که اگر با کندی امر شاه را اطاعت کند، او را مردی مستقل خواهند دانست، ولی پیش از اینکه به گردونهٔ کوروش برسد، او یکی از حاملین عصای سلطنت را فرستاد، به (دائیفارن) بگوید، که او را لازم ندارد و پس از آن دیگر او را نطلبید. دیگری، که خبر احضار به او دیرتر رسیده، ولی زودتر از دائیفارن آمده بود، مورد عنایت کوروش گردید، باین معنی، که او اسبی بوی بخشید.
حاضرین اهمیت این هدیه را فهمیدند و او در نظر جمعی بیشتر محترم شد. چون کوروش به محوّطهای رسید، که وقف بر خدایان است، گاوهای نر را برای زوس و اسبان زیادی برای آفتاب قربان کرده جسد آنها را سوزانیدند و بعد برای زمین قربانیهائی، که مغها معین کرده بودند، و بالاخره برای پهلوانانی، که حماة سوریّه میباشند قربانیهای دیگر سر بریدند (یونانیهای قدیم اشخاصی را، که کارهای فوقالعاده از آنها سرزده بود، پس از مرگشان پهلوان میگفتند و بعض آنها را نیم خدا دانسته حامی شهر یا ولایتی میدانستند. اما معلوم نیست، که کلمهٔ سوریّه را از چه لحاظ کزنفون استعمال کرده. تصوّر میرود، که مقصود کزنفون سوریه کاپادوکیه باشد، زیرا بعض مورّخین دیگر یونانی هم، مانند هرودوت، اهالی کاپادوکیه را سریانی نوشتهاند و کاپادوکیه در این زمان جزو مستملکات کوروش بود، و حال آنکه راجع به سوریه کزنفون گوید، که کوروش بعد از این زمان بآن مملکت لشکر کشید. م.). چون محل مساعد بود، کوروش پنج استاد (۹۲۵ ذرع) آن را با علامتی نشان کرده به سوارانی، که نظر به ملّیّتشان به قسمتهائی تقسیم شده بودند، امر کرد اسبدوانی کنند. خود او با پارسیها اسب دوانیده پیش افتاد، واقعاً هم او در اسبدوانی ماهر بود. در میان مادیها ارتهباذ فاتح شد و کوروش به او اسبی بخشیده بود. از سواران سوریّه رئیس آنها پیش افتاد. از ارامنه تیگران و از گرگانیها پسر رئیسشان. از سکاها یک نفر سوار تقریباً بقدر نصف میدان اسبدوانی جلو بود.
حکایت کنند، که کوروش از این جوان پرسید: «آیا اسب خود را با سلطنتی عوض میکنی؟» او جواب داد «با سلطنتی عوض نمیکنم، ولی برای جلب صاحبدلی حاضرم این اسب را بدهم» کوروش گفت: «من به تو جائی را نشان میدهم، که اگر چشمان خود را بهم گذارده چیزی آنجا بیفکنی، یقیناً به چنین کس خواهد خورد» سکائی -: «نشان ده تا بدانجا کلوخی از خاک بیندازم» کوروش جائی را نشان داد، که غالب دوستانش در آن محل بودند، بعد سکائی چشمان خود را بهم گذارده کلوخ را انداخت و آن به فرولاس، که در آن وقت مشغول انجام مأموریّتی از طرف کوروش بود، خورد. با وجود این او برنگشت و همواره تاخت بطرفی، که برای انجام مأموریت، میبایست بدانجا برود. سکائی چشمان را باز کرد و پرسید، کلوخ بکی خورد. کوروش گفت «به هیچیک از اشخاصی، که اینجا هستند، نخورد». - «چنین چیزی ممکن نیست، بس بکی خورده، که حالا اینجا نیست» - «بلی، تو به کسی کلوخه را زدی، که در آن طرف گردونهها میتازد» - «چطور شد، که او برنگشت؟» - «باید دیوانه باشد». پس از آن سکائی بتاخت رفت، ببیند کلوخ بکی خورده، بزودی او به فرولاس رسید و دید زنخ او پر از خاک است و از دماغش خون میآید جوان سکائی: «آیا کلوخ به تو خورد؟» - «برای چه؟» سکائی صحبت خود را با کوروش بیان کرده گفت: «چنانکه میبینم، کلوخ من به صاحبدلی خورده». فرولاس جواب داد: «اگر تو مردی عاقل بودی، بایستی اسب خود را به کسی بدهی، که از من غنیتر باشد. حالا، که بمن دادهای، میپذیرم و از خدایان خواستارم چنان کنند، که تو از دادن این هدیه پشیمان نشوی. اکنون اسب مرا سوار شو و بجای خود برگرد، پس از لحظهای من نزد تو خواهم بود».
بدین ترتیب سکائی و فرولاس اسبهای خود را معاوضه کردند. اما در میان کادوسیان راتینس نامی در اسبدوانی پیش افتاد.
صحبت فرولاس با جوان سکائی
(کتاب ۸، فصل ۳) بعد کوروش امر به مسابقهٔ گردونهها کرده، به فاتحین گاوهائی برای قربانی و ضیافت بخشید و نیز به آنها جامهائی اعطا کرد. جامهائی، که سهم خود کوروش بود، به فرولاس اعطا شد تا در ازای ترتیب تشریفات قدردانی از او شده باشد. این تشریفات امروز هم، وقتی که شاهان بیرون میآیند، مجری است، با این تفاوت که در مواردی که شاهان قربانی نمیکنند، حیوانهای قربانی را با موکب شاهی حرکت نمیدهند. پس از خاتمهٔ بازیها همه برگشتند. کسانی که به آنها خانه اعطا شده بود، به خانههای خودشان و کسان دیگر به محلههای خود مراجعت کردند. فرولاس جوان سکائی را به خانهٔ خود دعوت کرد و در پایان ناهار جامهائی را، که کوروش به او داده بود، پر از شراب کرده بهسلامتی جوان نوشید و بعد تمامی جامها را به او بخشید. سکائی، چون عدهٔ قالیهای قشنگ، زیبائی اسباب خانه و غلامان زیاد میزبان را دید، به او گفت: «فرولاس، یقیناً تو در مملکت خود یکی از اغنیاء بودی» او جواب داد: «از کدام اغنیاء؟ من در مملکت خود از کسانی بودم، که معاش خودشان را با قوّت بازو تحصیل میکنند. در کودکی پدرم، که با زحمت معاشم را میرسانید، تربیتم کرد، چنانکه کودکان را تربیت میکنند. بعد، وقتی که بزرگ شدم، چون نمیتوانست معاشم را بدهد و من بیکار باشم، مرا به مزرعه برده به کارم داشت. پس از آن تا زمانی، که او زنده بود، من غذای او را دادم. در قطعه زمین کوچکی، که داشتم، بیل میزدم، تخم میافشاندم و این زمین نه فقط ناحقشناس نبود، بلکه دربارهام بسیار عادل بود.
تخمی را، که میافشاندم، با نفع کمی پس میداد، گاهی هم سخاوتی بروز میداد، زیرا دو برابر تخم را رد میکرد. چنین بود زندگانی من در ولایتم، امّا تمامی آنچه را، که اکنون میبینی، کوروش بمن داده». چون سخن فرولاس به اینجا رسید، جوان سکائی فریاد زد: «چقدر خوشبختی، که پیش از آنکه دولتمند شوی، فقیر بودهای. گمان میکنم، که چون فقر را دیدهای، اکنون قدر اقبال را بهتر میدانی». فرولاس - «ای جوان سکائی، تو تصوّر میکنی، که هر قدر بر دارائی من بیفزاید، زندگانی من سعادتمندتر است؟ بس تو نمیدانی، که لذّت خوردن، آشامیدن و خوابیدن من حالا کمتر از زمانی است، که من بیچیز بودم: چون بیشتر دارم باید بیشتر حفظ کنم، بیشتر بدهم، بیشتر در اندیشه باشم. اکنون انبوهی خدمتکار دارم، یکی نان میخواهد، دیگری آب، سوّمی لباس، چهارمی طبیب، یکی نیمی از میش مرا آورده میگوید باقیاش را گرگ خورده، یا میگوید، که گاوهای من بدره پرت شدهاند و یا یک مرض مسری در گلهام افتاده. تشویش من حالا بمراتب بیش از زمانی است، که بضاعتی نداشتم» جوان سکائی - «اینها راست است، ولی وقتی که باموال خود نگاه میکنی و میبینی، که وافر است و زیبا، لذّتی میبری، که من از آن محرومم». فرولاس - «ای سکائی، اگر بدانی، که لذّت تحصیل مال کمتر از غصه گم کردن آن است، تو خواهی فهمید، که من راست میگویم.
فکر کن و ببین: آیا در میان دولتمندان کسی هست، که از لذّت داشتن مال شب خوابش نبرد، ولی آیا کسی پیدا میشود، که مالش را از دست داده باشد و غصه از خوابش مانع نباشد؟» جوان سکائی: «کسی را هم نمییابی، که از لذّت داشتن خرم و بشاش نباشد» - «این راست است و اعتراف میکنم، که اگر لذّت داشتن مال بقدر لذّت تحصیل آن بود، بیشک غنی بیش از فقیر سعادتمند میبود، ولی شخصی، که زیاد دارد، باید زیاد هم خرج کند و کسی، که پول را دوست دارد، نمیخواهد خرج کند» - «من برخلاف چنین مردم هستم، به عقیدهٔ من لذّت داشتن مال در خرج کردن آن است» - «اگر چنین است، چرا تو خوشبخت نباشی و مرا هم سعادتمند نکنی، تمام مال مرا بردار، چنانکه میخواهی، خرج کن، ولی معاش مرا بده و تصوّر کن، که من مهمان توام» - «تو شوخی میکنی» «قسم میخورم، که جدّی حرف میزنم، حتی من میتوانم از کوروش اجازه بگیرم، که تو بدرب خانه نروی و در قشون هم حاضر نشوی، برای اینکه در خانهٔ خود مانده غنی باشی. من این کار را بیشتر برای خودم میکنم، اگر بعد از این هم لایق هدایائی از کوروش شدم، یا در جنگ غنیمتی بدست آوردم، آن را هم آورده به دارائی تو میافزایم. در ازای این کار فقط میخواهم، که تو مرا از اندیشه و غصه خلاصی بخشی، و اگر چنین کنی، خدمتی بزرگ بمن و کوروش کردهای». پس از این صحبت، دو رفیق عهدی باهم بستند: یکی خود را از داشتن آنقدر ثروت سعادتمند دانست و دیگری خوشبخت بود، از اینکه ناظری دارد، که باعث فراغت خیال او است و موافق سلیقهاش هم رفتار میکند. فرولاس ذاتاً رفیق خوبی بود.
او خدمت کردن را به دوستانش یا مفید بودن را برای دیگران از همه چیز بالاتر میدانست، او میگفت، که انسان از تمام موجودات ذیروح بهتر و برتر است، زیرا حقشناس است:
اگر کسی او را تمجید کند، او هم آنکس را تمجید میکند. اگر خدمتی بیند، در ازای آن خدمت میکند، دوستش بدارند، دوست میدارد، پدر و مادر را ستایش میکند و وظایف خود را، چه در زمان حیات و چه پس از مرگ، نسبت به آنها بجا میآورد. خلاصه آنکه جنبدهای نیست، که مانند انسان حساس و قدردان باشد.
بنابراین فرولاس مشعوف بود، از اینکه دیگر اندیشه و غصهای ندارد و میتواند تمامی اوقات فراغت خود را صرف خدمت دوستان کند. سکائی فرولاس را دوست میداشت، زیرا او همیشه مالی برای سکائی میآورد، فرولاس هم او را دوست میداشت، زیرا میدید، هرچه میآورد، او میپذیرد و با وجود اینکه بر دارائی فرولاس همواره میافزاید، مانع از فراغت رفیقش نیست. چنین بود زندگانی این دو رفیق.
ضیافت کوروش
(کتاب ۸، فصل ۴) پس از اتمام مراسم قربانی کوروش خواست جشنی برای فتوحات خود بگیرد و با این مقصود تمام دوستان خود را بضیافتی دعوت کرد. ارتهباذ مادی، تیگران ارمنی، رئیس سواران گرگانی و گبریاس جزو مدعوین بودند. گاداتاس رئیس حاملین عصای سلطنت بود و تمام ترتیبات و تنظیمات داخلی قصر را بعهده داشت. بنابراین هر زمان، که کوروش ضیافتی میداد، او سر میز نمینشست، زیرا به اداره کردن خدمه و امور میهمانی میپرداخت، ولی وقتی که کوروش میهمان نداشت، او را در سر میز خود مینشاند و از مصاحبت او خوشنود میگشت. گاداتاس به افتخارات زیاد از طرف کوروش نایل میشد و دیگران هم از این جهت او را زیاد محترم میداشتند. (از توصیفی که کزنفون میکند معلوم است، که ریاست حاملین عصای سلطنتی شغلی بوده مانند خوانسالار قرون بعد در دربارهای ایران یا مارشالهای دربارهای اروپا). وقتی که مدعوین آمدند، کوروش نگذاشت، که خودشان، هرجا که میخواهند، بنشینند، بلکه جاهای آنها را بدین ترتیب معین کرد: چون خطرناکتر این است، که قسمت چپ بدن را بیحفاظ بگذارند، از این طرف کوروش شخصی را نشاند، که مقام اوّل را در میان دوستانش حائز بود. دیگری را از طرف دست راست نشاند، بعد سوّمی را از طرف دست چپ و چهارمی را از طرف دست راست الخ. کوروش مفید میدانست، که علناً درجهٔ احترام خود را به اشخاصی بنماید. واقعاً هم باید چنین باشد، زیرا اگر اشخاص ببینند، که رجحان یا پاداشی در کار نیست، رقابت و همچشمی نسبت بهم برای حسن خدمت نخواهند ورزید.
کوروش به اشخاصی که در جای اوّل مینشستند هدایای گرانبها میداد، زیرا شرم داشت از اینکه او را بیهدیه مرخص کند، ولی باید در نظر داشت، که چنین جاها دائمی نبود، زیرا برحسب قانونی اعمال زیبا شخص را به بلندترین مقام میرساند و سستی و تکاهل او را از آن مقام فرودمیآورد . ترتیبی را، که کوروش مقرّر داشته، دیدهایم، که امروز هم مجری است.
چون در موقع صرف غذا کوروش غذاها را بطرف مدعوین میفرستاد و حتی بعض خوراکها را امر میکرد، برای غائبین نیز ببرند، گبریاس گفت: «کوروش، من تصوّر میکردم، که تو فقط در فن قشونکشی از همه برتری، حالا معلوم شد، که در انسانیت هم بر همه رجحان داری». کوروش جواب داد: «آری، چنین است، من به انسانیت از کارهای جنگی راغبترم، زیرا در اوّلی با کارهای خوب باید شاخص شد و در کارهای جنگی با بدی کردن و ضرر رسانیدن». پس از اینکه قدری شراب خوردند، هیستاسپ به کوروش گفت: «اگر سؤالی از تو کنم، آیا دلگیر خواهی شد؟» کوروش - «نه، بعکس، اگر نپرسی میرنجم» - «پس بمن بگو، آیا شده، که تو مرا بطلبی و من نیایم» - «حرفهای بد مزن» - «آیا با اهمال اوامر تو را اطاعت کردهام؟» - «حقیقت این است، که چنین نبوده» - «آیا اوامر تو را اجرا نکردهام؟» - «از این بابت شکایتی ندارم» - «در تمام کارهائی، که میکنم آیا موقعی بوده، که تو مرا ملامت کرده باشی، که چرا با مسرّت آن کار را انجام ندادهام» - «نه، هیچگاه چنین چیزی نبوده» - «بس چرا تو به کریسانتاس جائی را دادی، که محترمتر از جای من است؟» - «جهت آن را به تو میگویم» - «البته خواهی گفت» - «البته تو هم نخواهی رنجید، اگر حقیقت را بگویم» - «بعکس، خیلی مشعوف خواهم شد، زیرا خواهم دانست، که تو نسبت بمن بیعدالتی نکردهای». پس از آن کوروش گفت: «کریسانتاس هیچگاه منتظر نشد، که من او را احضار کنم و قبل از احضار آمد، تا کارها را انجام بدهیم، بعد او نه فقط اوامر مرا اجرا میکرد، بلکه کارهائی را، که گمان میکرد برای ما مفید است، انجام میداد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…