کوروش جواب داد: «آنچه را، که گفتهای خواهم کرد، بخاطر دارم، که روزی بمن چنین پند دادی: وسیلهٔ مطمئن برای رسیدن بمقاصد این است، که انسان فقط در مواقع بدبختی و فلاکت به یاد خدا نیفتد، بلکه در مواقع سعادت هم او را تقدیس کند. چنین است نیز تکلیف انسان نسبت به دوستان خود. من خدا را دوست خود میدانم». کبوجیه -: «چنین است فرزند، اشخاصی که میدانند، چه وسائلی خدا در اختیار ما گذارده، بهتر از اشخاص جاهل فایده میبرند، زیرا آنها کار میکنند و بیکار نمینشینند». کوروش -: «بلی من بخاطر دارم، که تو میگفتی، وقتی که ما کاهلیم، نباید از خدا چیزی بخواهیم. اگر تیراندازی و اسبسواری را نمیدانیم، یا در مقابل دشمن پافشاری نداریم، نباید از خدا فتح بخواهیم. هرگاه کشتی را نمیتوانیم اداره کنیم، نشاید متوقّع نجات آن باشیم و نیز، اگر تخم نکارند، نباید منتظر حاصل خوب باشند. توقع داشتن از خدا در این موارد نسبت به او ظلم است و چشمداشت انسان از او در این گونه مواقع غیر مشروع». کبوجیه -:
«چنین است، ولی یک نکته را نیز در نظر گیر: انسان باید سعی کند، ما یحتاج خود را بقدر کفایت و وفور دارا باشد و این هم از حکومت خوب حاصل میشود».
کوروش -: «بلی، بخاطر دارم، که چه چیزها در این باب بمن گفتی. حکومتهای مردمان دیگر، حتی حکومت متحدین ما، تصوّر میکنند، که فرمانفرمائی آنها برای زیاد کردن ثروت و خوردن و خوابیدن بسیار است، و حال آنکه من پندارم، که تفاوت بین مدیر و مردم در این نیست. ادارهکننده باید مآلبین باشد و بیشتر کار کند». کبوجیه -: «چنین است، مجادله با چیزها گاهی بمراتب سختتر از جنگ با اشخاص است، مثلاً تو، که حالا با این قشون حرکت میکنی، آیا لوازم آن را داری؟ اگر نداری سرداری تو هیچ و پوچ است».
کوروش - «کیاکسار وعده کرده، تمام لوازم را بدهد». - «پس تو به ثروت او امیدواری؟» - «نه، من اطلاعی در این باب ندارم». - «پس تو به چیزی که نمیدانی امیدواری، تو حالا هزار گونه خرج خواهی داشت، زیرا هزار چیز برای تو لازم خواهد شد.
آیا کیاکسار بعهد خود وفا خواهد کرد؟ و، اگر نکرد، چه خواهی کرد؟ بیوسائل پیشرفت محال است». - «پدر، اگر وسیلهای دارم بگو». - «تو میگوئی، اگر وسیلهای هست، بگویم؟ وسیله، اگر در دست کسی، که لشکری در اختیار خود دارد، نباشد، بس در دست کی است؟ تو از اینجا با پیاده نظامی میروی، که بهترین پیاده نظام عالم است، سواره نظام ماد، که خیلی قوی است، متحد تو خواهد بود. در این صورت، کدام مردم حولوحوش نخواهد خواست، به تو کمک کند، از این جهة، که تو را از خود راضی نگاه دارد یا از ضرر تو مصون بماند؟ بس لازم است با کیاکسار مشورت کنی، که همه چیز لازم را تدارک کند و وسائل مطمئن داشته باشی. این نکته را مخصوصا در نظر گیر. باید پیش از آنکه احتیاج را حس کنی، رفع آن را در اختیار خود بینی. بفکر قحطی باید در موقع فراوانی بود، زیرا هر قدر تو بینیازتر بنمائی، بیشتر به تو خواهند داد و حرف تو وقتی مؤثرتر است که بتوانی بآن عمل کنی». بعد پدر کوروش صحبت از فنون جنگی داشت و چنین گفت: «سپاهآرائی و سوق الجیش بکار نمیآید، اگر لوازم قشون مهیا نباشد». پس از آن از اطاعت سپاهیان، خدعههای جنگی، حفظ الصحة قشون حرف زد و یکایک نکات را به کوروش تذکر داد. در باب حفظ الصحة کوروش گفت، که اطبائی در قشون دارد. کبوجیه جواب داد: «بسیار خوب، ولی اطبا به رفوگرها شبیهاند، که لباس پاره را اصلاح میکنند. آیا بهتر نیست، که اصلاً نگذاری سرباز ناخوش شود، برای این مقصود باید اردو را در جاهای سالم زد. جاهای سالم را در خود محل بهتر میدانند و از رنگ و روی اهل محل معلوم است، که کجا سالم است و کجا مضر.
دیگر اینکه برای سالم بودن باید ورزش کرد». کوروش - « خودم چنین میکنم». کبوجیه - «باید در فکر دیگران هم بود، قشون را نباید بیکار گذاشت. لشکری، که یک لحظه بدیگری زیان یا به خود سود نمیرساند، به وظیفه خود عمل نمیکند. یک نفر را سیر کردن کاری است آسان، خانهای را سیر نگاهداشتن مشکلتر است و از همه سختتر راضی نگاهداشتن لشکر است. باید او را سیر و سالم نگاهداشت و بکار انداخت». کوروش - «برای دلگرمی سربازان باید آنها را امیدوار کرد». کبوجیه - «این وسیلهٔ خوبی است، ولی ملتفت باش، که نویدهای دروغ ندهی، زیرا، چون سرباز فریب خورد، وقتی هم، که وعده تو صحیح باشد، باور نخواهد کرد، چنانکه سگ شکار را، اگر صاحبش به شکار دروغی ترغیب کند، بعدها از اطاعت سرمیپیچد و نیز توبیخ و ملامت موقع و حدّی دارد و، اگر افراط کنی حرفت دیگر مؤثر نخواهد بود». کوروش - «چنین است و من گمان میکنم، که بهترین وسیله برای نظم و اطاعت سربازان این است، که خدمت را پاداش دهم و ناخدمتی را کیفر». کبوجیه - «بلی، ولی راهی هست، که ما را زودتر بمقصود میرساند: وقتی که مردم میبینند، که دیگری به از آنها در نفع آنان اقدام میکند، با میل مطیع میشوند.
مگر نمیبینی، که مریض در جستجوی طبیب است و در موقع طوفان دریا ملاّحان بهتر اطاعت میکنند، ولی اگر بعکس باشد، زبان خوش و انعام نتیجه نمیدهد، زیرا کی است، که انعام بگیرد، تا بضرر خود اقدام کند». کوروش - «مقصود تو این است، که ما باید چنان رفتار کنیم، که ما را ماهرتر از خودشان بدانند؟». کبوجیه - «بلی» - «برای رسیدن باین مقصود چه باید کرد؟» - «کوتاهترین راه این است، که هرکس میخواهد، خود را ماهرتر نشان بدهد، باید یاد بگیرد و الاّ فریب دادن مردم یا تمجیدات بیاساس عمری دارد بسیار کوتاه و بعلاوه تو در انظار موهون خواهی بود. در تمامی این کارها یک چیز از همه عمدهتر است: باید چنان کرد، که سپاهت تو را دوست بدارد، در این راه ترتیب همان است، که ما نسبت به دوستان خود اعمال میکنیم، وقتی که میخواهیم در دل آنها جا داشته باشیم، و بهترین وسیلهٔ این کار هم نیکی است درباره آنها. راست است، که انسان نمیتواند، هر زمان که بخواهد به کسی نیکی کند، ولی کمک کردن باشخاص، شرکت در شادی و غصهٔ آنها و راهنمائی در مواقعی، که آنها پیشبین نیستند، دلالت بر مهر ما نسبت بدیگران میکند». بعد کبوجیه نصایحی راجع به جنگ به پسر خود داده ضمناً گفت، که شجاعت غیر از تهور است و شجاعت گاهی اقتضا میکند، که ما قوّهٔ خود را سالم نگاهداریم.
کوروش در این وقت پرسید: «پدر، برای اینکه شخص بر دشمن فایق آید، چه چیزها لازم است؟». پدرش جواب داد: «این سؤال نه ساده است و نه آسان. برای نیل باین مقصود باید شخص کمین کند، قوای خود را پنهان دارد، مزوّر باشد، فریب دهد، بدزدد، غارت کند و در هر چیز بر دشمن مزیّت یابد». کوروش - «پدر، با این صفات چه انسان خوبی خواهم بود». - «بلی فرزند، با این صفات بهترین شخص خواهی شد». - «اگر چنین است، پس چرا در کودکی بما یاد میدادید، بکلی طور دیگر باشیم». - «صحیح است، حالا هم میگویم، باید چنین بود، ولی با کی؟ با دوستان و هموطنان.
اما برای زیان رسانیدن به دشمنان باید هزار راه کج آموخت. اگر چنین نبود، چرا تیر و زوبیناندازی یاد میگرفتی، چرا گراز را به دام میانداختی، چرا گوزن را با تور یا کمند میگرفتی، چرا با شیر و پلنگ و خرس در مبارزه شده سعی میکردی، که بر آنان غلبه یابی، آیا این چیزها از راه حیله و فریب و برای بهرهمندی نیست؟».
کوروش - «اینها همه وسائلی است بر ضدّ حیوانات، ولی من بخاطر دارم، که روزی شخصی را فریب دادم و سخت تنبیه شدم». کبوجیه گفت: «راست است، ما بشما هیچگاه یاد ندادیم، انسان را نشانه کنید، میگفتیم بیاموزید، که خوب به نشانه زنید، تا در موقع جنگ این هنر خود را بکار برید». کوروش - «اگر لازم است، که ما رفتار خوب و هم بد را فراگیریم، چرا در کودکی بما هردو را نمیآموزند؟» کبوجیه - « در ایام پدران ما، آموزگاری بود، که هر دو را میآموخت، مثلاً میآموخت، که باید راست گفت و نگفت، فریب داد و نداد، تهمت زد و نزد. بعد میگفت خوبی برای دوستان و بدی برای دشمنان است. در نتیجه این وضع، چون کارهای بد در میان کودکان بالا گرفت، حکمی صادر شد، که آن را تغییر داد و قرار شد، معلم چیزهای خوب را بیاموزد و در نتیجهٔ این تغییر، اخلاق هموطنان بهتر شد. اما در این سن، که تو هستی، نگرانی نیست، که پس از آن تعلیمات دوباره وحشی شوی. این است که میگویم: با دشمن بچهسان باید بود. این مسئله مانند عشق است، با طفلی از عشق حرف نمیزنند، تا مبادا بواسطه شهوت و نادانی راه افراط پیش گیرد، ولی چون موقع در رسید، بیمی نیست، که جوان معنی عشق را بداند». کوروش - «پدر، من میبینم، که از حیلههای جنگی بیاطلاعم، اگر چیزهائی در این باب میدانی بمن بگو». - «سعی کن، که با قشون مرتب بر لشکر بینظم، با سپاهیان مسلح بر سپاهیان بیاسلحه بتازی و نیز با افراد بیدار بر افراد خوابآلود حمله کنی، سعی کن، وقتی که خودشان را پنهان میکنند، تو آنها را ببینی و اگر در موقع بدی هستند، تو موقع خوب بگیری.
باید بدانی، که تو از چه حیث ضعیفی و از کجای دشمن میتوان ضربت وارد کرده فاتح شد». - «برای داشتن مزایا نسبت به دشمن همین چیزها لازم است یا باز چیزی هست؟» - «البته چیزهای دیگر هم هست. باید دشمن را فریب داد و ناگهان بر او تاخت، یا برای مختل کردن قوای او، تظاهر کنی، که میگریزی و او را به جاهائی کشی، که برایش بد است. نباید بهمین چیزها، که آموختهای، قناعت ورزی، خودت باید حیلههائی اختراع کنی، چنانکه موسیقیدان اکتفا نمیکند به نواختن چیزهائی، که یاد گرفته و هر روز خودش نواهائی اختراع میکند. چنانکه در موسیقی الحان تازه را قدر میدانند، در جنگ هم خدعههای جدید اهمیت دارد، زیرا دشمن بهتر فریب میخورد». بعد کبوجیه مثالهائی از زندگانی کوروش در ایام جوانی او آورده گفت: «کارهائی، که تو برای گرفتن جانوران و پرندگان میکردی، اگر همان کارها را برای غلبه یافتن بر انسان کنی، گمان نمیکنم، کسی از دست تو خلاصی یابد، ولی وقتی که در دشت دائماً با دشمنی ستیزه میکنی، که خوب مسلح است، این را بدان: در این موقع مزایائی بکار میآید، که از دیرگاه تدارک شده، یعنی سربازان ورزیده، که روحشان قوی است و در کارهای رزمی خوب پرورش یافتهاند. باید یک لحظه از یاد اشخاصی، که به تو اطاعت میکنند، غافل نباشی. شب باید فکر کنی، که روز چه خواهند کرد و روز نقشهٔ شب را بکشی.
باید بدانی، چگونه لشکر را برای جنگ بصف وامیدارند، چطور آن را روز یا شب حرکت میدهند، در تنگها و معابر باریک چه باید کرد و در راههای هموار و کوهستان چه، بچه ترتیب باید اردو زد و روز و شب دیدهبان و قراول گماشت، بچهسان حمله برد، عقب نشست، بشهر دشمن نزدیک گشت؟ آیا باید تا نزدیکی بارهها راند یا از آن دور شد؟ بچه نحو از رود یا جنگلی گذشت و خود را از سواره نظام دشمن و تیراندازان یا فلاخنداران محفوظ داشت؟ وقتی که دشمن در موقع حرکت سپاهت حمله میکند، چطور ستونها را مبدل بصفوف جنگی کنی، اگر دشمن از عقب یا از پهلو حمله میکند، چگونه جلو او را بگیری، اسرار آن را فاش و رازهای خود را، تا توانی، خوب پنهان کنی؟ چیزهائی، که میگویم، همه را شنیدهای و درسی نبوده، که تو از آن استفاده نکرده باشی، حالا با تو است، که هریک از وسائل را بموقع بکار بری. فرزند - یک چیز را از من داشته باش، وقتی که میبینی، نتیجهٔ قربانی مساعد نیست، خود و لشکرت را بیهوده بخطر مینداز.
مردم غالباً نقشه را موافق حدسیات خودشان میکشند و چیزی را، که در خیر آنان است نمیدانند (کزنفون در موارد زیاد از نظر یونانیها صحبت کرده، از جمله همین مورد است: در ایران قدیم عادت نداشتند، قبل از جنگ از روی رودههای حیوان قربانی تفأل کرده عقیده خدا را راجع بفتح یا شکست بپرسند، این مطلب را هرودوت فقط راجع بیک مورد، که جنگ پلاته است، نوشته و آنهم، اگر صحیح باشد، از این جهت بوده، که در قشون ایران عدهٔ زیادی از سپاهیان اجیر یونانی به ایرانیها کمک میکردند. م.) تو این نکته را همهروزه تجربه خواهی کرد، چه بسا کسانی، که از سیاسیون بشمار میرفتند و، با وجود این، با مردمی ستیزه کردند، که بالاخره همان مردم باعث فنای آنها شدند. بعضی وطن خود و اشخاص را سعادتمند کردند، ولی در ازای این خدمت رنجها بردند. برخی خواستند، اشخاصی را به بندگی وادارند، و حال آنکه میتوانستند آنها را دوستان صمیمی کنند و بالاخره از دست همین اشخاص مجازات یافتند. عدّهای، که از دارائی خود راضی نبودند، خواستند همه چیزها را مالک شوند و بالاخره آنچه را هم، که داشتند، از دست دادند. بالاخره چه بسیار بودند، کسانی که چون بطلا، یعنی به غایت آرزوی خود، رسیدند، فنای خود را در آن یافتند. خلاصه انسان محتاط، وقتی که نمیداند چه کند، بهترین وسیله را برای تصمیم کردن قرعه میداند و در مقابل اتفاق تسلیم میشود، ولی خدایان، که جاویدان هستند، از گذشته و حال و آینده آگاهند و، اگر نسبت به کسی مساعد باشند، مینمایند، چه باید بکند و چه نکند. اگر آنها نخواهند، جواب مشورت همه را بدهند، هیچ جای تعجب نیست.
آنها الزام ندارند با چیزهائی خودشان را مشغول کنند، که نسبت بآن بیمیلاند».
کوروش در ماد
سپس کزنفون چنین حکایت کند (کتاب دوّم، فصل ۱-۴):
پدر و پسر در این زمینهها صحبت کردند، تا به سرحدّ ماد رسیدند.
کبوجیه و کوروش، پس از دعاخوانی برای سعات پارس، وارد خاک ماد شدند و برای ماد هم دعا کردند. بعد کوروش از پدرش مفارقت جسته بدیدن کیاکسار شتافت و کبوجیه به پارس برگشت. وقتی که کوروش نزد کیاکسار آمد، باهم روبوسی کردند.
کیاکسار عدّه سپاهیان پارسی را پرسید و کوروش همتیمها را ستود. بعد پادشاه ماد عدّهٔ دشمن را چنین بیان کرد: کرزوس پادشاه لیدی ده هزار سوار و قدری بیش از چهل هزار پیاده سبک اسلحه و تیرانداز دارد، آرتاماس والی فریگیه هشت هزار سوار و تقریباً چهل هزار پیادهٔ سبک اسلحه و نیزهدار، آریبه پادشاه کاپادوکیه شش هزار سوار و لااقل سی هزار تیرانداز و پیادهٔ سبک اسلحه، ماراگدوس عرب بر ده هزار سوار، صد عرّابه و بیک عدّهٔ نامعلومی از فلاخنداران فرمان میدهد. امّا راجع به یونانیهای آسیا معلوم نیست، که آنان هم از دنبال اینان خواهند آمد یا نه، ولی آنهائی، که در آن قسمت فریگیه، که در نزدیکی هلّسپونتواقع است، سکنی دارند. در جلگهٔ (کایستر) باید به قشون (گابه)، که مرکب از شش هزار سوار و ۲۰ هزار پیاده سبک اسلحه است، ملحق شوند. گویند، که اهالی کاریّه و کیلیکیه و پافلاگونیه نمیخواهند به دعوت دشمنان ما جواب بدهند، اما پادشاه بابل، که صاحب قسمتهای دیگر آسور است، لااقل ۲۰ هزار سوار خواهد داشت، عدهٔ عرابههای او کمتر از ۲۰۰ نیست و پیادههای زیاد هم دارد. قوّه او چنین است، وقتی که در خاک ما تاختوتاز میکند.
کوروش گفت: «چنانکه میگوئی، دشمن شصت هزار سوار و بیش از دویست هزار پیاده دارد. اکنون بگو، که قوّهٔ تو چیست». کیاکسار جواب داد: «من ده هزار سوار دارم و مملکت ما میتواند شصت هزار پیاده بدهد. ارامنه هم به عدّهٔ چهار هزار سوار و ۲۰ هزار پیاده خواهند آمد» - «در این صورت قوّه تو از حیث سواره نظام دو ثلث و از حیث پیاده نصف کمتر از قوّهٔ دشمن است» - «چنین است، اگر صلاح میدانی، کس به پارس فرستاده بگوئیم، که باز کمک بفرستند» - «هر قدر بفرستند باز برتری با دشمن است» - «پس چه باید کرد؟» - «باید برای پارسیهائی، که میآیند (آنهائی، که در راهاند) اسلحهای ترتیب داد، مانند اسلحهٔ همتیمها، یعنی جوشنی، که سینه را بپوشد و سپری برای دست چپ و قمه یا شمشیری برای دست راست. با این اسلحه بجای اینکه از دور جنگ کنیم و تلفات ما بیشتر باشد، حمله و جنگ تنبهتن میکنیم و، همینکه دشمن تاب ضربتهای ما را نیاورده فرار کرد، سواره نظام تو مفید خواهد بود، که نگذارد دشمن از نو جانی بگیرد.
کیاکسار این رأی را پسندید و کوروش، بیاینکه از پارس باز کمک بخواهد، اسلحهٔ مهمی مانند اسلحهٔ همتیمها برای سربازان سفارش داد. بعد کوروش با همتیمها مذاکره کرد، که آنها با سربازان در باب اسلحه حرف بزنند. آنها گفتند که، چون حرف تو مؤثّرتر میباشد، بهتر است خودت با آنها صحبت کنی. پس از آن کوروش سربازان را جمع کرده، تشویق کرد، که اسلحهای برگیرند، مانند اسلحهٔ همتیمها و به آنها گفت، اگر چنین کنید، با ما (یعنی کوروش و هم تیمها) مساوی خواهید بود، و حال آنکه حالا شما سپاهیان اجیر و بردهاید. تمام سربازان پس از این نطق کوروش حاضر شدند، که اسم خودشان را در جزو هم تیمها بنویسانند و بعد اسلحه برگرفتند. چون از دشمن اثری نبود، و حال آنکه خبر داده بودند، که پیش میآید، کوروش سربازان خود را به ورزشهای گوناگون مشغول داشت و به آنها آموخت، که با جوشن و سپر و شمشیر مستقیماً به دشمن حمله کنند و تیر و زوبین را از دست آنها گرفته گفت، اگر میخواهید برای متحدین خود مفید باشید، باید جنگ تنبهتن بکنید. آنها این امر کوروش را اطاعت کردند، زیرا میدانستند که، چون آذوقهٔ خود را از متحدین دریافت میدارند، باید برای آنها مفید باشند. کیاکسار هم بنا بر توصیهٔ کوروش لوازم راحتی سربازان را مهیا ساخت. بعد کوروش برای تشویق صاحبمنصبان وعده کرد، که در صورت بهرهمندی رتبهٔ هریک را بالا ببرد.
برای اینکه سربازان باهم مأنوس شوند، چادرهائی ترتیب داد، که هریک گنجایش صد نفر را داشت و قرار گذارد، که همه باهم غذا بخورند، زیرا حیواناتی هم که با هم غذا میخورند، بعد با تأسف از هم جدا میشوند، بالاخره کوروش برای خود خیمهٔ بزرگی تدارک کرد، زود زود فرماندهان گروهانها و لخ ها و رؤسای دستههای پنج و ده نفری را به ناهار دعوت میکرد و گاهی سربازها را هم بسر سفرهٔ خود میطلبید. او ترتیبی داده بود، که همه باهم کار کنند، تا علقهشان نسبت به یکدیگر محکمتر شود. در موقع چنین شامها کوروش با صاحبمنصبان صحبت میکرد، آنها را بر آن میداشت صحبت کنند و همیشه سعی میکرد، که از این صحبتها نتیجهٔ خوب بگیرد. در سر یکی از چنین شامها کریسانتاس نامی گفت این ترتیب، که در صورت بهرهمندی امتیازات و غنائم بین جنگیها بالسویه تقسیم میشود، عدالت نیست، باید بهر کس بقدر کوششی، که کرده داد. کوروش از این حرف خوشنود شد، زیرا تصوّر میکرد، که اگر این قاعده اتخاذ شود، وسایل تشویق بیشتر خواهد بود. بنابراین گذاشت در باب این مسئله صحبت کنند و معلوم گشت، که تقریباً همه طرفدار این قاعده هستند و حتی اشخاص کاهل و مسامحهکار هم نمیتوانند با این قاعده مخالفت ورزند، روز دیگر کوروش سربازان را جمع کرده به آنها گفت، دشمن نزدیک است اگر، ما فاتح شویم، خود دشمن و مال او از آن ما است و اگر شکست خوریم، هرچه هستیم و داریم مال دشمن است، پس باید همه همت کنیم و احدی کاهلی نکند، زیرا اگر کسی بگوید، دیگران جنگ میکنند، چه لازم است من خود را زحمت دهم، حقیقتاً رفقای خود را بخطر انداخته و زحمات همه را بباد داده.
حالا بگوئید، آیا برای اینکه هرکس کوشش کند، بهتر نیست، که در تقسیم پاداش و نتائج فتح به لیاقت معتقد باشیم.
کریسانتاس، که هم تیم بود، برخاسته پیشنهاد کوروش را تأیید کرد، بعد از او فرولاس که یک نفر پارسی از طبقهٔ عوام و دوست کوروش بود و صفات جسمانی و روحانیاش او را با اشراف مساوی میداشت، نیز نطقی کرد و بر له پیشنهاد رأی داد، پس از آن همه رأی دادند و این قاعده پذیرفته شد.
بعض فرماندهان گروهانها برای سربازان خود بازیهائی ترتیب میدادند، که در آن واحد ورزش بود و هم نظم و ترتیب را در میان سپاهیان استوار میکرد. هر دفعه که کوروش در این بازیها حاضر میشد، از ورزیدگی قشون خود غرق شعف میگشت و بعد تمام گروهان را به سر سفرهٔ خود دعوت میکرد.
این تشویق باعث شد، که چنین بازیها در تمام گروهانها متداول گشت.
آمدن سفرای هند نزد کیاکسار
(کتاب دوّم، فصل ۴) روزی، که کوروش بسان قشون مشغول بود، رسولی نزد او آمده اطلاع داد، که، چون سفرائی از طرف هندیها نزد پادشاه ماد آمدهاند، او کوروش را میطلبد و تقاضا میکند، که بیدرنگ نزد وی رود. رسول را مأمور کرده بودند لباس فاخری به کوروش بدهد، که او با این لباس بقصر پادشاه درآید کوروش دستهای از قشون خود برداشته، نزد کیاکسار رفت و، چون پادشاه ماد او را در لباس ساده دید، ایراد کرد، که چرا لباس ارغوانی او را نپوشیده و این رفتار باعث سرافکندگی او در پیش سفرای هند خواهد شد. کوروش جواب داد: «اگر لباس ارغوانی پوشیده طوق و یاره استعمال میکردم، ولی دیر فرمان تو را بجای میآوردم، آیا بهتر از آن بود، که همین امروز با قشونی، که حاضر است اوامر تو را فوراً انجام داده آمدهام». کیاکسار را این جواب خوش آمد و امر کرد در حال سفرای هند را داخل کنند. سفرا گفتند، که از طرف پادشاه هند آمدهاند، تا بپرسند، که چرا ماد میخواهد با آسور بجنگد و بعد همین سؤال را از پادشاه آسور نیز خواهند کرد و هندیها بر ضد طرفی خواهند بود، که متعدّی است. کیاکسار جواب داد: «ما نسبت به آسوریها تعدّی نکردهایم. حالا لازم است بروید نزد پادشاه آسور و ببینید چه میگوید». کوروش در این وقت رو به کیاکسار کرده پرسید: «آیا اجازه میدهی، که من هم چند کلمه بگویم» و پس از تحصیل رخصت به سفرا گفت: «اگر کیاکسار اجازه داد، شما به پادشاه هندیها خواهید گفت، که ما تعدّی نکردهایم و اگر آسوریها میگویند، که تعدّی کردهایم، ما حاضریم پادشاه هند را حکم قرار دهیم، تا رسیدگی کرده حکم عادلانه بدهد».
صحبت کوروش با کیاکسار
(کتاب ۲، فصل ۴) پس از اینکه سفرای هند رفتند، کوروش به کیاکسار گفت «اگرچه پول زیاد از پارس نیاورده بودم، با وجود این هرچه آورده بودم خرج کردهام. ممکن است، تو خیال کنی، من چه خرجی دارم، زیرا مخارج شام و ناهار سربازان را تو میدهی، ولی بدانکه برای تشویق سپاهیان مخارج دیگر نیز هست اگر شخص به کمک کسی محتاج است، باید پاداش خوب بدهد و متحدینی تدارک کند، که در روزهای خوب حسود و در روزهای بد خائن نباشند. این را نیز میدانم، که تو هم پول زیاد نداری و در این وقت، که مخارج قشون بر عهدهٔ تو است، نمیخواهم بار تو را سنگینتر کنم.
پس بهتر است. که پولی پیدا کنیم و، چون تو یافتی، به من هم بدهی چندی قبل تو میگفتی، که پادشاه ارمنستان، از وقتی که شنیده دشمنانت به تو حمله میکنند، اعتنائی به تو ندارد: نه قشون میفرستد و نه باج خود را میپردازد». کیاکسار جواب داد:
«بلی چنین است، ولی نمیدانم، که مقتضی است همین حالا به او پرداخته به جایش بنشانم یا عجالة اقدامی نکنم، تا یک دشمن هم بر عدّهٔ دشمنانمان نیفزاید». کوروش -:
«آیا قلاع او در جاهای محکم است؟» کیاکسار -: «نه، ولی ممکن است فرار کرده به جاهای محکم رود و در این حال باید او را محاصره کرد، چنانکه چنین امری در زمان پدرم رویداد». کوروش -: «اگر چنین است، من با سواره نظامی، که لازم باشد میروم و او را مجبور میکنم، که برای تو قشون بفرستد و باج هم بدهد، امیدوارم چنان کنم، که او دوست تو گردد». کیاکسار - گمان میکنم، که او برای اطاعت نسبت به تو حاضرتر باشد، زیرا شنیدهام، که اولاد او با تو در یک مکتب درس خواندهاند.
اگر پادشاه ارامنه مطیع شود، گمان میکنم که کارها بر وفق مرام ما خواهد بود.
عزیمت کوروش به ارمنستان
پس از آن کوروش با کیاکسار مشورت کرده قرار داد، برای اینکه بتواند ناگهان بر پادشاه ارمنستان بتازد، باسم شکار با معدودی سوار بطرف ارمنستان برود و بعد کیاکسار قشونی برای او بفرستد. کوروش برای این مسافرت قربانی کرده براه افتاد و پس از اینکه به ارمنستان نزدیک شد، شکاری بزرگ ترتیب داد و همراهان او گوزن و گراز و گورخر زیاد بدست آوردند. پس از شکار کوروش بحدود ارمنستان رسید و روز دیگر به کوههائی، که مقصد بود درآمد. در این احوال شنید، که لشکر کیاکسار به او نزدیک شده، این بود که کس فرستاد به فرمانده سپاه بگوید، که در دو فرسخی اردو زند و پس از صرف غذا نزد کوروش بیاید. پس از ناهار کوروش صاحبمنصبان را جمع کرده بانها گفت، که پادشاه ارمنستان باجگزار کیاکسار بود، ولی اکنون به او اعتنا نمیکند: نه باج میدهد و نه قشون میفرستد. لازم است ما او را شکار کنیم و با این مقصود باید حرکت ما چنین باشد: بعد کریسانتاس را مخاطب قرار داده دستور داد، که شبانه چه بکند. او چنان کرد، که کوروش گفت و، پس از اینکه دستهٔ او استراحت کردند، بطرف کوهها روانه شد. خود کوروش در طلیعه صبح رسولی نزد پادشاه ارمنستان فرستاد، که این پیغام را برساند: کوروش به تو میگوید «چنان کن، که زود باج و سپاه بمن برسانی» و برسول گفت، اگر پادشاه ارمنستان از تو پرسید، که کوروش کجا است، بگو در سرحدّ ارمنستان است. هرگاه سؤال کرد، که آیا من خودم آمدهام، حقیقت را بگو. بالاخره، اگر پرسید که عدهٔ همراهان من چقدرند، بگو کس بفرستد و تحقیق کند.
پس از آن کوروش تدارکات لازم را دیده حرکت کرد و به سپاهیان خود سپرد، در سر راه باعث خرابی آبادیها نشوند و کسیرا غارت نکنند، تا ارامنه با اعتماد به قشون او نزدیک شده آذوقه بفروشند.
وقتی که پیغام کوروش به پادشاه ارمنستان رسید، متوحّش شد، زیرا واقعاً باج خود را نپرداخته و قشون نفرستاده بود. وحشت او نیز از این حیث بود، که پایتخت خود را محکم میکرد، بنابراین او بهر طرف مأمور فرستاده درصدد جمعآوری لشکر شد و بیدرنگ ساباریس پسر جوان، زن، عروس و دختران خود را، با اثاثیه و جواهراتی، که داشت، بدرون کوهستانها فرستاد و مستحفظین زیاد برای حفاظت آنها برگماشت.
انقیاد ارمنستان
(کتاب ۳، فصل ۱) بعد پادشاه ارمنستان کس فرستاد، تا بفهمد که کوروش چه میکند و بزودی خبر آوردند، که کوروش شخصاً میآید. بر اثر این خبر او فرار کرده به کوهستان رفت و ارامنه، چون این خبر بشنیدند، بفکر نجات دادن اموال خود افتادند. کوروش به آنها اعلام کرد که، اگر بمانند، کسی با آنها کاری ندارد، ولی هرگاه فرار کرده دستگیر شوند، با آنها چنان رفتار خواهد شد، که با دشمن میکنند. پس از انتشار این خبر عدّه زیادی از ارامنه ماندند و فقط بعضی با پادشاه ارمنستان فرار کردند. در این احوال مستحفظینی، که همراه خانوادهٔ پادشاه حرکت میکردند، در کوهستان بواسطهٔ قشون کوروش محاصره شدند و پسر جوان، زنان، دختران پادشاه با اموال او بدست سپاهیان کوروش افتادند. پادشاه چاره را در این دید، که بیک بلندی پناه برد و کوروش، که مواظب حرکات او بود، وی را محاصره کرد. بعد کوروش کس فرستاد به کریسانتاس بگوید: پاسبانان کوه را بگذار، زود نزد من آی و رسولی نزد ارمنی فرستاده پیغام داد: «چرا بالای بلندی نشسته حاضر شدهای با گرسنگی و تشنگی مجادله کنی، آیا بهتر نیست، که پائین آئی تا جنگ کنیم». پادشاه ارمنستان جواب داد: «من نه با گرسنگی و تشنگی میخواهم ستیزه کنم و نه با تو». کوروش دوباره پیغام داد: «پس برای چه بالای بلندی نشستهای؟» - «از این جهت که نمیدانم، چه کنم» - «تردید مکن و فرودآی، تا خود را تبرئه کنی» - «کی قاضی این محاکمه خواهد بود؟» - «آنکس، که خدا او را حاکم تو قرار داده». پس از آن ارمنی از تپه به زیر آمد و کوروش در میان سپاه خود او را پذیرفت.
در این وقت پسر بزرگتر پادشاه ارمنستان، که رفیق شکار کوروش بود، در رسید و راست بطرف کوروش رفت. بعد چون دید پدر، مادر، خواهر و زن خود او اسیر شدهاند گریه کرد. کوروش به او گفت، بسیار بموقع آمدهای، که در محاکمهٔ پدرت حاضر باشی، بعد رؤسای پارسی، مادی و بزرگان ارمنی را جمع کرد، به زنها، که در عرابهها بودند، اجازه داد سخنان او را گوش کنند و چنین گفت: ارمنی - «من به تو نصیحت میکنم، که چیزی بجز راستی نگوئی، زیرا دروغ بزرگترین مانع عفو است و دیگر اینکه زنان تو و ارامنه، که در اینجا هستند حقیقت را میدانند و، اگر دروغ گوئی، خواهند گفت، که خودت خود را محکوم کردهای. پادشاه ارمنستان جواب داد: «بپرس هرآنچه بخواهی، من حقیقت را خواهم گفت». کوروش پرسید: «آیا تو با استیاگ، که جدّ من بود، جنگ نکردی؟» - «بلی» - «آیا پس از اینکه مغلوب شدی، قول ندادی، که باج بدهی، بهر جنگی، که او برود با او باشی و استحکاماتی بنا نکنی؟» - «بلی صحیح است» - «بس چرا باج و قشون نفرستادی و قلعه بنا کردی؟» - «میخواستم آزاد باشم، زیرا دیدم، که آزادی چیزی است زیبا و باید آن را بدست آورده باولاد خود نیز بمیراث بگذارم» - «البته آزادی چیزی است زیبا، ولی، اگر خادمی علانیه نسبت به آقایش خیانت کند، تو او را پاداش میدهی یا مجازات میکنی؟» - «مجازات میکنم، چنین میگویم زیرا میخواهی راست بگویم» - «اگر این شخص غنی باشد، مالش را میگیری یا نه؟» - «میگیرم» - «اگر شخصی با دشمن تو سازشی داشته باشد، با او چه میکنی؟» - «او را میکشم، حقیقت را میگویم، زیرا اگر پس از گفتن حقیقت بمیرم، به از آن است، که مرا دروغگو بدانند».
در این وقت پسر او تاج را از سر برداشته دور انداخت، جامه بر تن درید و زنان نیز خودشان را زده شیون و زاری کردند. کوروش امر کرد، ساکت باشند و بعد به پادشاه ارمنستان گفت: «تو خودت مبنای حکم را معین کردی، حالا بگو چه باید بکنم؟» ارمنی در تردید فرورفت و نمیدانست، چه بگوید. در این وقت پسرش تیگران به کوروش گفت: «چون پدرم در تردید است، بمن اجازه ده، تا آنچه به عقیدهٔ من بهتر است، پیشنهاد کنم». کوروش بخاطر آورد که، تیگران، زمانی، که با او شکار میکرد، یک نفر سوفسطائی همراه خود داشت و او را زیاد میستود. بنابراین کوروش خواست بداند، که او چه عقیده دارد و گفت:
«آنچه به نظرت میرسد بگو». تیگران گفت: «بنظر من حکم مسئله چنین است، اگر تو نقشههای او را خوب میدانی، از او تقلید کن و الاّ مکن». کوروش جواب داد: «معلوم است، که اگر او را محکوم کردم، خیالات و نقشههای مقصری را تقلید نخواهم کرد» - «این صحیح است، ولی باید فکر کنی، که بنفع یا ضرر خودت میخواهی او را سیاست کنی» - «البته، اگر بضرر خود او را سیاست کنم، خودم را سیاست کردهام» - «با وجود این باید در نظر بگیری، که اگر تو کسانی را، که از آن تو هستند، بکشی، و حال آنکه موقع اقتضا میکند، آنها را محفوظ داری، بر ضرر خودت اقدام کردهای» - «چطور میتوان بشخصی، که خیانت کرده اعتماد داشت؟» - «اگر عاقل شود، میتوان به او اعتماد کرد، بیعقل صفات دیگر چه فایده دارد، شجاعت، ثروت و سایر چیزها بیهوده است، با بودن عقل هر دوست مفید است و هر خادمی خوب» - «تو میخواهی بگوئی، که پدرت عاقل شده، البته به عقیدهٔ تو عقل، مانند درد تأثّر و تألّم روح است، نه یک علم اکتسابی، با وجود این دیوانه چطور میتواند عاقل شود؟». تیگران با امثال و تشبیهاتی بیان کرد، که انسان بواسطهٔ تجربههائی غالباً سر عقل میآید و گفت:
«چون پدرم دید، تو خود را با چه چابکی به سرحد ارمنستان رسانیدی و قشون و استحکامات او در مقابل سرعت حرکت و نیز تدابیر تو بیهوده ماند، البته پس از این گرد خیالات واهی نخواهد گشت و دیگر، چون انسان برتری دیگری را واقعاً حس کرد، غالباً خود را حاضر میکند، که بیاجبار از او تمکین کند». بعد او گفت «از کشتن پدر من برای شما زحمت اداره کردن ارمنستان بیشتر خواهد شد، ولی اگر او را عفو کنی، زن و اولاد او را به او برگردانی، او را با رشتههای محکم حقشناسی به خود بستهای و فوایدی بیشمار از اطاعت و حقشناسی او به تو خواهد رسید».
کوروش رو به پادشاه ارمنستان کرده گفت: «اگر به حرفهای پسرت گوش بدهم، چقدر قشون و چه مبلغ پول برای جنگی، که با آسوریها در پیش داریم، خواهی داد؟» او جواب داد: «ارمنستان میتواند هشت هزار سوار و چهل هزار پیاده بدهد و ثروت من با آنچه از پدرم بمن رسیده بسه هزار تالان نقره بالغ است (تقریبا سه میلیون و ششصد هزار تومان) کوروش قبول کرد، که پادشاه ارمنستان از جهة جنگی، که با کلدانیها دارد نصف این قشون را نگاه دارد و نصف دیگر را به کمک کیاکسار بفرستد (باید در نظر داشت، که مقصود کزنفون از کلدانیها مردم خالد است، که از بومیهای ارمنستان قبل از رفتن ارامنه بدانجا بودند) راجع به پول هم گفت: «باج را، که پنجاه تالان بود به صد تالان میرسانم و صد تالان دیگر من از تو قرض میخواهم، اگر عنایت خدا با من بود، در ازای این همراهی تلافی خواهم کرد یا عین پول را رد میکنم» پادشاه گفت: «این چه حرفی است، که میزنی، آنچه را هم، که تو بمن میدهی مال خودت است». بعد کوروش پرسید «در ازای اینکه زنت را پس میدهم، چه میدهی؟» پادشاه ارمنستان جواب داد «هرچه دارم» - «برای اولادت چه میدهی؟» - «باز هرچه دادم» - «در این صورت تو دو مقابل دارائیات را بمن مقروضی». بعد کوروش رو به تیگران کرده پرسید «تو در ازای رد کردن زنت چه میدهی؟» چون تیگران تازه عروسی کرده و عاشق زنش بود جواب داد «من خود را میفروشم، تا زنم برده نشود» کوروش گفت: «برگیر زنت را، من او را اسیر نمیدانم، زیرا تو هیچگاه طرف ما را رها نکردهای». بعد رو به پادشاه ارمنستان کرده گفت:
«تو هم زن و اولادت را برگیر، من در ازای آنها پول نمیخواهم، آنها بوسیلهٔ تو خواهند دانست، که آزادیشان هیچگاه سلب نشده است، حالا برویم شام بخوریم و بعد بهرجا، که خواهید بروید». بعد از شام کوروش به تیگران گفت:
«شخصی که، آنقدر مورد احترام تو بود، کجا است؟» (مقصود کزنفون سوفسطائی مذکور است). او جواب داد: «پدرم این شخص را کشت، زیرا تصور میکرد، که او اخلاق مرا فاسد میکند، ولی این شخص بقدری قلب خوب داشت، که در حال نزع مرا خواست و گفت: «تیگران هرچند پدرت مرا میکشد، ولی تو در خشم مشو، این کار او از نادانی است، نه از بددلی و هرچه مردم از نادانی میکنند عمدی نیست بلکه سهو است» کوروش از شنیدن این خبر متأسف شد و پادشاه ارمنستان رو به کوروش کرده چنین گفت: «کسانی که دیگری را با زن خود دیده او را میکشند، چه میگویند؟ میگویند این مرد محبت زن ما را از ما میربود، منهم باین مرد حسد بردم، زیرا او محبت پسرم را از من میگرفت» کوروش جواب داد: «خدایان را به شهادت میطلبم، که گناه تو از ضعف بشر است» و بعد رو به تیگران کرده گفت «تو هم پدرت را عفو کن».
بعد پادشاه ارمنستان با خانوادهاش سوار گردونه شده به منزلش برگشت. همه غرق شادی بودند و تمامی صحبت آنها راجع به کوروش بود: یکی عقل او را میستود، دیگری مردانگیاش را، بعضی از رفتار ملایم او تمجید میکردند و برخی از صباحت منظرش.
در این وقت تیگران از زنش پرسید: «آیا کوروش پسند تو شد؟» او جواب داد: «من به او هیچ نگاه نکردم» - «بس به کی نگاه میکردی؟» - «به کسی، که میگفت خودش را میفروشد تا من آزاد بمانم».
روز دیگر پادشاه ارمنستان امر کرد قشون او در مدت سه روز مهیای حرکت باشند، هدایائی برای کوروش فرستاد و دو برابر وجهی را، که خواسته بود، ضمیمه کرد، ولی کوروش همان قدر، که لازم داشت برداشت و باقی وجه را پس فرستاد. بعد کوروش پرسید: «کی قشون ارمنستان را فرمان خواهد داد» پادشاه جواب داد: «از من و پسرم هرکه را که بخواهی» تیگران گفت: «من از تو جدا نخواهم شد، و لو اینکه نیزهدار تو باشم». کوروش او را انتخاب کرد و سپاه پس از پذیرائیهای شایان به استراحت پرداخت.
جنگ کوروش با کلدانیها
بعد کزنفون گوید (کتاب ۳، فصل ۲) کوروش با تیگران قسمتهای ارمنستان را، که از جنگهای متواتر با کلدانیها، از حیّز انتفاع افتاده بود، تماشا کرد و مصمم شد قلعهای در اینجاها بسازد، تا کلدانیها نتوانند به اینجاها برای غارت بیایند. با این مقصود قشون پارس و ماد را احضار کرده نقشهٔ خود را به آنها گفت و بعد با آنها و سپاه ارامنه به یک بلندی، که دیدهبانان کلدانی آن را اشغال کرده بودند، حمله کرد. در ابتداء ارامنه از حملهٔ کلدانیها عقب نشستند، ولی بعد، که کلدانیها به قشون کوروش برخوردند، شکست خورده فرار کردند و بلندی بدست کوروش افتاد. او فوراً از پادشاه ارمنستان عدهٔ زیادی بناء و نجار و صنعتگر دیگر خواسته، امر کرد قلعهای در این مکان بسازند. پادشاه فوراً آمد و گفت این کار، که تو میکنی حیرتانگیز است، زیرا کلدانیها همواره با ما در جنگ بودند و اموال ما را غارت میکردند، قرضی که تو بمن داشتی کاملاً ادا شد و حتی ما هیچوقت از عهدهٔ شکر این اقدام برنخواهیمآمد. در این وقت چند نفر اسیر کلدانی آوردند. کوروش امر کرد زنجیر آنها را بردارند و مجروحین را مداوا کنند. بعد رو به اسرا کرده گفت:
«ما نمیخواهیم با شما جنگ کنیم، شما، که همواره این مملکت را غارت میکنید، حالا ببینید در چه احوالی هستید. اجازه میدهم، که برگردید و شور کنید، اگر تصمیم به جنگ کردید، با اسلحه بیائید و اگر خواستید از در اصلاح درآئید، بیاسلحه، اگر دوستان ما شدید، البته من مصالح شما را هم در نظر خواهم گرفت».
کلدانیها برگشته گفتند، که خواهان صلحاند. کوروش پرسید «آیا مقصودتان از صلح غیر از امنیت چیز دیگری نیز هست؟» آنها جواب دادند، که ما فقیریم، زیرا زمین برای زراعت نداریم. کوروش گفت: «اگر پادشاه ارمنستان بشما اجازه بدهد، قسمتی را از اراضی آباد کنید، مالیات میدهید؟» گفتند «البته» - بعد او گفت: «اگر ارامنه در چراگاههای شما حشم بچرانند و بشما مالیات بدهند، قبول میکنید؟» گفتند «بیشک». پس از آن کوروش همان سؤالات را از پادشاه ارمنستان کرد، او هم جواب مساعد داد و گفت: «عایدی من بیتردید زیاد خواهد شد» در نتیجه، عهدی ارامنه با کلدانیها بستند، که تا حال پاینده است و هر دو مردم باهم به فلاحت میپردازند و خصومت با یکدیگر ندارند. در باب کوه، کوروش در ابتداء میخواست، که سپاه کوچکی مرکب از دو مردم مزبور آن را اشغال کند، تا هیچیک از طرفین بطرف دیگر زحمت نرساند، ولی چون کلدانیها از ارامنه و ارامنه از کلدانیها نگران بودند، کوروش گفت این کوه را ما اشغال میکنیم، تا مطمئن باشید، که بیطرفانه با هر دو طرف رفتار خواهیم کرد. پس از آن ارامنه و کلدانیها با سرور و شعف متحدا بساختن قلعهای، که کوروش در نظر گرفته بود، مشغول شدند.
بعد کوروش ارامنه و کلدانیها را بشام دعوت کرد و در سر سفره یکی از کلدانیها گفت، عهدی، که بسته شد موافق منافع اکثریت است، ولی بعضی کلدانیها راضی نخواهند بود، زیرا عادت کردهاند، که از جنگ و غارت تعیش کنند، اینها گاهی به خدمت پادشاه هندیها، که در طلا میغلطد، در میآیند و بعض اوقات اجیر آستیاگ میشوند. کوروش گفت «چرا به خدمت ما درنمیآیند، اگر چنین کنند، من حقوق کافی میدهم» همه گفتند «این فکر فکر خوبی است و آنها را هم راضی خواهد کرد». بعد چون کوروش اسم پادشاه هندیها را شنید، به خاطرش آمد، که آنها سفیری نزد کیاکسار فرستاده بودند و رو به ارامنه و کلدانیها کرده گفت: «من در این وقت پول زیاد لازم دارم و نمیخواهم از دوستان خود بگیرم، بنابراین میخواهم سفیری نزد پادشاه هند فرستاده از او پول بخواهم و بگویم که، اگر خدا کارهای ما را روبهراه کند، روزی بیاید، که او از دادن این پول خوشوقت باشد و اگر نداد، که امتنانی از او نخواهیم داشت. شما دو کار باید بکنید، اولاً راهنمایانی بدهید، که رسولان مرا نزد پادشاه هند برند و دیگر آنچه در صلاح خودتان میدانید بگوئید و منتشر کنید». ارامنه و کلدانیها این تکلیف را پذیرفتند. مقصود کوروش این بود، که رسولان ارامنه و کلدانیان اخباری، که بر له او بود منتشر کنند.
مراجعت به ماد
(کتاب ۳، فصل ۳) پس از آن کوروش از ارمنستان حرکت کرد. تمام ارامنه شهر را رها کرده به مشایعت او رفتند، زن پادشاه با اولادش نیز بسر راه کوروش آمد و پولی را، که کوروش پس داده بود دوباره آورد. کوروش آن را نپذیرفت و گفت: «این ثروت را برای خودتان نگاه دارید، ولی زیر خاک نکنید، انسان را زیر خاک میکنند، آنهم وقتی، که درگذشت. پسرتان را غرق همین طلاها کرده برای جنگ حرکت دهید». بعد کوروش به ماد درآمده، پول و قشونی را، که به کیاکسار وعده کرده بود نزد وی فرستاد و خودش با تیگران به شکار رفت. پس از آن صاحبمنصبان لشکر خود را طلبیده به هریک هدیهای داد و گفت خوشنودم از اینکه حالا پول دارم و میتوانم موافق لیاقت هرکدام از شما پاداشی دهم. این وضع از اثر کار و سرعت و مقاومت حاصل شده، پس باید همیشه سربازان رشید بوده بدانند، که بهترین نعمت و لذّت زندگانی از اطاعت و بردباری است و در مواقعی نیز از رنج و مواجه شدن با خطر.
جنگ اوّل کوروش و مادیها با کرزوس و متّحدین او
چون کوروش دید، که سپاهش به سختیهای زمان جنگ عادت کرده و شور جنگ دارد، صلاح را در این دید، که نگذارد سربازانش سست شوند. با این مقصود صاحب منصبان را جمع کرده گفت سربازان را به جنگ تشویق کنید و صبح در دربار کیاکسار حاضر شوید. بعد خودش نزد کیاکسار رفته گفت: «بنظر من چنین میآید، که تو از جهت تحمل مخارج قشون خسته شدهای، ولی نمیخواهی به ما بگوئی، که از مملکتت خارج شویم، بنابراین من عوض تو حرف میزنم.
نشستن ما در اینجا و انتظار ورود دشمن را داشتن محسناتی ندارد، اوّلا ما در اینجا به مملکت تو زیان میرسانیم، و حال آنکه، اگر این ضرر را در خاک دشمن به او برسانیم، اولی است، دیگر اینکه حملهٔ ما به خاک دشمن دل سربازان ما را قوی و دشمن را بیمناک میکند، این هم مزیّتی است، که نمیتوان آن را بحساب نیاورد، زیرا جنگ را طرفی میبرد، که دلش قویتر است، نه جسمش. پس باید جنگ را به خاک دشمن برد». کیاکسار جواب داد: «اینکه گفتی، من از نگاهداری شما خسته شدهام، ابداً چنین چیزی نیست. سوء ظنی در این باب نداشته باش، امّا در باب داخل شدن به خاک دشمن خودم هم باین عقیدهام». پس از آن به سربازان امر شد برای حرکت حاضر باشند و کوروش قربانیها کرد، تا بداند خدایان مساعدند یا نه و، همینکه علائم را مساعد دید، فرمان حرکت داد. پیاده نظام از سرحدّ گذشته اردو زد و سواره نظام به تاختوتاز در خاک دشمن مشغول شده با غنائم زیاد برگشت. در این هنگام خبر رسید، که دشمن بفاصلهٔ ده روز راه است و کوروش به کیاکسار گفت، که باید زودتر خود را به دشمن رسانیده حمله کرد، تا خصم ببیند، که ما نمیترسیم.
پس از آن لشکر ماد و پارس با سرعت راه میپیمودند و شب آتش روشن نمیکردند یا، اگر میکردند، آتش فقط در جلو اردو بود، که اگر دشمن ناگهان حمله کند، دیده شود، بیاینکه او مادیها و پارسیها را ببیند. وقتی که دو سپاه به یکدیگر نزدیک شدند، آسوریها دور اردوی خود خندقهائی کندند. کزنفون گوید: «بربرها (غیر یونانیها) عادت دارند دور اردوی خودشان خندق بکنند، زیرا، چون شبها سواره نظام پراکنده است، اگر دشمن ناگهان حمله کند، سوارها نمیتوانند فوراً حاضر جنگ شوند، امّا با بودن خندقها مختارند جنگ بکنند یا نکنند».
وقتی که طرفین به مسافت یک فرسخ از یکدیگر رسیدند، پادشاه آسور، کرزوس و سایر سرداران به قشون خود استراحت دادند و از سنگرها بیرون نیامدند. بعد کیاکسار صاحب منصبان را جمع کرده به آنها گفت: «خوب است، ما بهمین وضع، که صفوف خودمان را آراستهایم، حمله به سنگرهای دشمن بریم، تا دشمن بداند، که ما خواهان جنگیم و، اگر هم سنگرها را نگرفتیم، دشمن از حملات ما باز مرعوب خواهد شد». کوروش این رأی را نپسندید و گفت: «اگر موفق نشویم و برگردیم، بعکس بر جرئت و جلادت آنها خواهد افزود و دیگر اینکه عدّهٔ قلیل ما را خواهند دید و جریتر خواهند شد، ما باید وقتی حمله کنیم، که دشمن از سنگرهای خود بیرون آمده باشد».
روز دیگر کوروش تاج گلی بر سر نهاد، بهمتیمها هم فرمود، که چنین کنند و بعد از اجرای مراسم قربانی آنها را به ادای تکلیف ترغیب و تشویق کرد. پادشاه آسور نیز قشون خود را به شجاعت و دلاوری ترغیب و تشجیع کرده گفت: «اگر فاتح شوید، اموال و ثروت دشمن از آن شما است، چنانکه در سابق بود، و الا هرچه دارید از دست خواهید داد. نجات هم در مردانگی است، زیرا مغلوب هیچگاه نجات نمییابد و، اگر مال را دوست دارید، باز باید دلیر باشید، چه مال مغلوب مال فاتح است».
در این وقت کیاکسار کس نزد کوروش فرستاده گفت «چون عدّهٔ سپاهیان دشمن، که از سنگر خارج شدهاند کم است، ما باید موقع را مغتنم دانسته حمله کنیم» کوروش جواب داد: «اگر ما نصف بیشتر دشمن را مضمحل نکنیم، خواهند گفت، با عدهٔ قلیل جنگیدند، دوباره جنگ خواهند کرد و شاید وضعشان را هم بهتر کنند، بنابراین باید تأمّل کرد». قدری که گذشت، باز کیاکسار کس فرستاد، که حالا موقع حمله است. کوروش، اگرچه حمله را زود میدانست، بنا بر اصرار کیاکسار با لشکر خود حرکت کرد. آسوریها به پارسیها باران تیر و سنگ فلاخن بباریدند، ولی قشون کوروش، که به جنگ تن به تن عادت کرده بود، قدمها را تند کرده خود را به دشمن رسانید و جنگ درگرفت. آسوریها پس از قدری جنگ رو به هزیمت گذارده، خواستند از خندق بدرون استحکامات خود برگردند، ولی پارسیها آنها را تعقیب کردند و کشتاری مهیب در لب خندقها درگرفت. سواره نظام ماد نیز سواره نظام دشمن را دنبال کرد. بر اثر فشار پارسیها و مادیها فغان از زنان آسوری برآمد: آنها مردان را تشجیع میکردند، که جنگ کنند و راضی نشوند، که زنانشان بدست دشمن افتند. در این هنگام دو پادشاه (پادشاه آسور و کرزوس) بهترین سپاه خودشان را، که در مدخل اردو بود، وارد جنگ کرده در کنار خندق سخت جنگیدند. کوروش، چون دید عدّهٔ سپاهیان دشمن خیلی بیشتر است، نگران شد، که مبادا سپاهیان او در آن طرف خندق محاصره شوند. این بود، که از عبور از خندق صرفنظر کرد و فرمان داد، که پارسیها عقب نشسته بتدریج خودشان را از منطقهٔ تیررس دشمن بیرون برند.
کوروش مدتی در جلو دشمن ایستاد و بعد جائی را انتخاب کرده اردو زد. امّا دشمن، که مرعوب شده بود، احوال بدی داشت، چنانکه عدّهای زیاد از سپاهیان شبانه فرار کردند و بعد ارکانحرب هم فرار کرد. پس از آن متحدین، چون وضع را چنین دیدند، اردوگاه را تخلیه کرده رفتند و غنائم زیاد از حشم، آذوقه و چیزهای دیگر جا گذاردند. کوروش پس از تشکر از سپاهیان خود و تشویق و تحریص آنها به شجاعت گفت: «دشمن فرار کرد و چقدر حیف است، که آنها را تعقیب نمیکنیم، زیرا، اگر در جنگ نتوانستند از عهدهٔ ما برآیند، در حال فرار چه خواهند کرد؟» کسی گفت: «چرا تعقیب نمیکنیم؟». کوروش جواب داد «برای تعقیب سواره نظام لازم است». آنکس - «سواره نظام را از کیاکسار بگیر».
پس از آن همه نزد پادشاه ماد رفتند، تا او را برای تعقیب دشمن حاضر کنند.
کیاکسار، از این جهت، که تعقیب دشمن فکر خود او نبود و نیز چون میخواست به ضیافت و عشرت بپردازد، رأی کوروش را نپسندید و گفت: «دشمن عدّه ما را ندید و تصوّر کرد، که ما سپاه زیاد داریم، حالا در دشت باز، اگر از کمی عدّهٔ ما و فزونی خودش آگاه شود و به ما از جبهه، پهلوها و عقب حمله کند، چه خواهیم کرد؟ دیگر اینکه مادیها مشغول عیش و سرورند و آنها را نباید بخطر جدید انداخت».
کوروش جواب داد «چون ما از راه دور بنا بخواهش تو آمدهایم، تو هم باید خواهش ما را اجابت کنی. همینقدر به مادیها بگو، که هرکس میل دارد، با ما برای تعقیب دشمن حرکت کند و این را هم بدانکه، ما با تمامی سپاه دشمن سروکار نخواهیم داشت: قسمت بزرگ آن مدتی است، که دور شده، ما میخواهیم بر بعض دستهجات عقبمانده بتازیم». کیاکسار قبول کرد، که به مادیها بگویند، هرکه مایل است، میتواند برای تعقیب دشمن حرکت کند (کتاب ۴، فصل ۱).
آمدن گرگانیها نزد کوروش
بعد کزنفون گوید (کتاب ۴، فصل ۲): در این وقت از گرگانیها رسولانی نزد کوروش آمدند. این مردم در حدود آسور سکنی دارند و سوارهای خوبی هستند (معلوم نیست گرگانیها چگونه میتوانستند در حدود آسور سکنی داشته باشند. اشتباهات جغرافیائی در نوشتههای کزنفون منحصر باین مورد نیست، بعضی تصوّر کردهاند، که مقصود کزنفون مردمی بوده، که در سمت جنوبی بابل میزیستند، اگر هم چنین باشد باز معلوم نیست، بچه مناسبت مورّخ مذکور اینها را گرگانیان یا (هیرکانیان) نامیده. م.). آسوریها از گرگانیها استفاده کرده آنها را به کارهای پرزحمت میداشتند، چنانکه لاسدمونیها از مردم سکیریت استفاده میکنند. رسولان به کوروش گفتند، که جهت کینهورزی آنها نسبت به آسوریها چیست و حاضرند، که بر ضد آنها قیام کرده متحدین و راه نمایان کوروش گردند. کوروش پرسید: «آیا میتوان به دشمن رسید، قبل از آنکه او خود را بقلاع رسانیده باشد، زیرا آنها طوری از پیش ما فرار کردند، که گوئی خواب میبینیم». آنها جواب دادند:
«بواسطه عرابهها حرکت دشمن کند است و دیگر، چون دیشب نخوابیدهاند، امروز کم راه رفته اردو زدهاند. بنابراین روز دیگر صبح زود به آنها میرسیم».
کوروش از گرگانیها اطمینان خواست، آنها وعده کردند گروی بدهند. بعد او به گرگانیها دست داد و آنها را مانند مردم دوست پذیرفت، بیاینکه تفاوتی بین آنها و مادیها و پارسیها گذارد، چنانکه امروز هم گرگانیها مانند مادیها و پارسیها بمشاغل مهم معین میشوند. پس از آنکه لوازم سفر مهیا شد، کوروش به گرگانیها گفت: «در رأس سپاه حرکت کنید و، چون میگوئید، که سوارهای گرگانی در عقب قشون دشمن حرکت میکنند، همینکه رسیدیم، آنها را بما نشان دهید، تا آزاری به آنها نرسانیم». گرگانیها گفتند: «پس چرا منتظر ورود گرویها نشدی؟» کوروش جواب داد: «شجاعت ما وثیقه است، اگر شما راست میگوئید پاداش خواهید دید و اگر خیانت کردید، که بفضل خداوند سرنوشت شما بدست ما خواهد بود». گرگانیها مشعوف شده براه افتادند، بیاینکه بیمی از لیدیها یا آسوریها داشته باشند. تمامی حواسشان باین امر مصروف بود، که کوروش تصوّر نکند حضور آنها با غیبتشان تقریباً یکی است. شب در رسید و همه دیدند، که نور درخشانی از آسمان نازل شد، کوروش و اردوی او را روشن کرد. پس از چندی قشون کوروش بقدری پیش رفت، که اردوی گرگانیها را دید و گرگانیهای کوروش کس نزد آنها فرستاده گفتند، که سپاهیان مزبور دست راست خودشان را بلند کرده هرچه زودتر به قشون کوروش ملحق شوند. کوروش هم پیغام داد، که هرطور شما با ما رفتار کنید، ما هم با شما چنان رفتار خواهیم کرد. گرگانیها چون این پیغام بشنیدند، سوار شده بطرف کوروش آمدند، درحالیکه دست راستشان بلند بود. در قشون کوروش نیز مادیها و پارسیها دست راستشان را بلند کردند.
گرگانیها گفتند، که قسمت عمدهٔ قشون در یک فرسخی است و پس از آن کوروش مصمم شد، که مهلت به دشمن نداده ناگهان بر او بتازد. با این مقصود گرگانیها را به صفوف اوّل گماشت، تا دشمن مدتی در اشتباه افتاده تصوّر کند، که گرگانیهای خود او حرکت میکنند.
بعد به سپاهیان خود گفت: «باید حرکت ما سریع باشد و از دشمن تا بتوانیم زیاد بکشیم، ولی غارت نکنیم، زیرا یغما فاتح را خراب میکند. اگر فاتح شدیم، زنان و ثروت و تمام مملکت از آن ما خواهد بود». پس از آن قشون کوروش حرکت کرد و، چون به دشمنان نزدیک شد، آنها فهمیدند، که وضع از چه قرار است و دوچار وحشت و اضطراب گردیدند: عدهٔ زیادی فرار کردند، پادشاه کاپادوکیه و اعراب کشته شدند و تلفات زیاد به آسوریها و اعراب وارد آمد. بعد کوروش امر کرد دور اردو را گرفته نگذارند کسی خارج شود و اعلام کرد، که اگر کسی اسلحهٔ خود را بسته تسلیم کند، در امان است و الاّ معدوم خواهد شد. دشمنان اطاعت کردند و بعد مأموری تمام این اسلحه را آتش زد. پس از آن کوروش دید، که سپاه او آذوقه ندارد، این بود، که ناظرین و مباشرین اردوی دشمن را خواسته اول به کسانی اجازه داد بنشینند، که آذوقهٔ دو ماه را داشتند، بعد به اشخاصی، که آذوقهٔ یک ماه را تهیه کرده بودند. پس از آن به آنها گفت: «اگر میخواهید با شما خوب رفتار کنم، باید دو مقابل آذوقهای را، که برای دشمنان ما تدارک میکردید، حاضر کنید و باید همه چیز لازم بحدّ وفور باشد». بعد کوروش صاحبمنصبان را خواسته گفت:
«الآن ما میتوانیم بسر میزها نشسته غذا و مشروب زیاد صرف کنیم، ولی چون متحدین ما در تعقیب دشمناند، انصاف چنین اقتضا میکند، که منتظر باشیم، تا آنها برگردند و بیآنها دست به غذا نزنیم. دیگر این نکته را در نظر داشته باشید:
«در میان ما دشمنانی، که تسلیم شدهاند زیادند و، اگر ما زیاد بخوریم یا بیاشامیم و در غفلت افتیم، ممکن است، که اینها فرار کنند و ما اینها را لازم داریم. بس باید بقدری غذا بخورید و بیاشامید، که مانع از بیداری نباشد و عقل را زایل نکند».
راجع بتقسیم ثروت و غنائم نیز گفت: «باید تأمّل کنیم، تا رفقای ما برگردند و آنها هم سهم خود را ببرند. راست است، که با این ترتیب سهم ما کمتر خواهد شد، ولی نفع آن بیشتر است، چه بر اثر آن متحدین ما قلبا دوستان ما خواهند بود». هیستاسپ، یکی از سپاهیان پارس، گفتههای کوروش را تأیید کرد و دیگران نیز کف دست زنان آن را پذیرفتند.
کوروش سوارهنظام تشکیل میکند (کتاب ۴، فصل ۳) بعض مادیها عرابههائی را، که پر از ادوات و لوازم جنگ بود از دشمن گرفته به اردو آوردند و بعض دیگر گردونههائی را، که پر از زنان وجیهه بود تصرّف کردند. کزنفون گوید: رسم آسیائیهای امروز هم اینست، که، چون به جنگ میروند، آنچه برای آنها گرانبها است، با خود بمیدان جنگ میبرند و میگویند، که چنین میکنند تا بهتر بجنگند. شاید چنین باشد و شاید زنان را برای عیش و عشرت با خود به جنگ میبرند. کوروش، چون دید سواران مادی و گرگانی دشمن را تعقیب میکنند و غنائمی برمیگیرند، و حال آنکه پارسیها بیکار ایستادهاند، متأسف شد، از اینکه پارسیها سواره نظام ندارند و صاحبمنصبان را جمع کرده گفت: «ما قادریم، که دشمن را در گیرودار جنگ شکست بدهیم، ولی پس از آن نمیتوانیم او را تعقیب کرده غنائمی برگیریم. این عیب را باید رفع کرد، تا چون امروز ما محتاج دیگران نباشیم». کریسانتاس پیشنهاد کوروش را تأیید کرد و مزایای سوار را یکبهیک شمرده گفت، من هیپپوسانتور خواهم شد. پس از آن همه حاضر شدند سواری را یاد گرفته هیپپوسانتور گردند. کوروش گفت باید قانونی ایجاد کرد باین مضمون: «کسانی، که از من اسب میگیرند، باید همیشه سواره حرکت کنند، و لو اینکه مسافت کم باشد» این عادت پارسیها، که پیاده راه نروند، مگر وقتی که مجبور باشند، از همین زمان است.
آزاد کردن اسراء (کتاب ۴، فصل ۴) بعد کوروش اسرای آسوری را خواسته به آنها گفت که، اگر اطاعت کنند و اسلحهٔ خود را بدهند، کسی با آنها کاری نخواهد داشت، هرکس در خانه خود مانده به کارهای خود میپردازد، ولی هرگاه برخلاف این حکم رفتار کنند، باید منتظر خصومت باشند، ضمناً کوروش آنها را مأمور کرد، که این مطلب را بدیگران هم برسانند. پس از آن کوروش ترتیباتی برای غذای سپاهیان مادی و پارسی داد. گوشت و شراب را به مادیها تقسیم کردند، زیرا کوروش گفته بود، که پارسیها گوشت و شراب زیاد دارند، ولی مقصودش این بود، که این مأکول و مشروب را لازم ندارند، بواسطه گرسنگی نان جای گوشت را میگیرد و آب جای شراب را. بعد از غذا کوروش حکم کرد، که پارسیها دور اردو کشیک بکشند، تا نه کسی داخل اردو شود و نه از آن بیرون رود. یک عدّه از اسرا شبانه فرار کردند و بعضی گرفتار شدند.
خشم کیاکسار
(کتاب ۴، فصل ۴) کیاکسار با ملتزمین خود از مادیها مشغول عیشونوش بود و تصوّر میکرد، مادیهائی، که برای تعقیب دشمن رفته بودند، برگشتهاند، ولی صبح، چون در دربار کسی حاضر نشد، فهمید، که هنوز برنگشتهاند و نسبت به آنها و کوروش خشمناک شد، که چرا او را تنها گذاردهاند. چون کیاکسار تندخو و شدید العمل بود، یک نفر مادی را مأمور کرد نزد کوروش رفته بگوید: «کیاکسار چنین رفتاری را از طرف تو هیچ انتظار نداشت» و بعد، اگر کوروش نخواست برگردد، به مادیها بگوید، که برحسب حکم پادشاه باید برگردند. مأمور با صد نفر سوار حرکت کرده راه را گم کرد، بعد به چند نفر آسوری فراری، که دوست بودند، برخورد و شبانه به اردوی کوروش رسید. چون شب نمیگذاشتند کسی وارد اردو گردد، مادیها تا صبح بیرون ماندند و روز دیگر مأمور مزبور پیغام کیاکسار را به کوروش و مادیها رسانید. مادیها نمیدانستند چه کنند، کوروش را رها کرده برگردند، یا بمانند و دوچار غضب کیاکسار گردند. کوروش گفت: «چون کیاکسار نمیداند، که ما فاتحیم، از بابت خود و ما بیمناک است، ولی، همینکه نتیجهٔ جنگ را دانست، خاموش و مسرور خواهد شد، ما او را تنها نگذاشتهایم، زیرا برای او جنگ میکنیم». بعد کوروش برئیس گرگانیها فرمود، رسول مادی را در خیمهٔ خوبی پذیرفته چنان کند، که او دیگر نخواهد نزد کیاکسار برگردد و شخصی را احضار کرده مأمور کرد به پارس رفته قشون امدادی بیاورد و ضمناً نامهٔ کوروش را به کیاکسار برساند.
مضمون نامه همان بود، که کوروش به رسول کیاکسار گفته بود، ولی ضمناً در نامه شکوه میکرد از اینکه کیاکسار مادیها را احضار میکند، و حال آنکه برای امنیت او کوروش میجنگد و او را تنها نگذاردهاند، زیرا هر قدر دشمن را دورتر برانند، خطر او برای کیاکسار کمتر است. سپس کوروش مادیها و گرگانیها را احضار کرده گفت:
«باید غنائم را تقسیم کرد و از پول زیاد، که بدست آمده حقوق سپاهیان را داد، بهطوریکه به سوار دو برابر پیاده برسد» و نیز گفت: «اسبها را چون مادیها و گرگانیها لازم ندارند، به پارسیها بدهید و برای کیاکسار هم از غنائم قسمتی جدا کنید». مادیها تعجب کردند از اینکه کوروش تقسیم را به مادیها رجوع میکند و خود پارسیها را در این کار دخالت نمیدهد. راجع بسهم کیاکسار خندیده گفتند، زنان را باید سهم او قرار داد. کوروش جواب داد «چیزهای دیگر نیز، اگر توانستید، علاوه کنید. بعد آنچه از احتیاجات شما زیاد ماند، به پارسیها داده شود، زیرا آنها به زندگانی ملایم و به تجملات عادت نکردهاند، برسول کیاکسار و به کسان او هم قسمتی بدهید». مادیها و گرگانیها رفتند غنائم را تقسیم کنند و کوروش صاحبمنصبان پارس را خواسته گفت: «اسبها را با زین و برگ و سایر لوازم تصرف کرده سوارهنظامی تشکیل دهید». بعد او جارچی فرستاد تا جار بزند، که اگر آسوریها، سوریها و اعراب بندگانی از مادیها، پارسیها، باختریها، کاریها، کیلیکیها، یونانیها ربودهاند و بندگان مزبور در اردو هستند، نزد او بیایند. دیری نگذشت که عدّهای زیاد از آنها حاضر شدند و کوروش آنها را آزاد کرد، بشرط اینکه اسلحه برگرفته در جزو سپاهیان داخل شوند.
گبریاس و کوروش
(کتاب ۴، فصل ۶) یک پیرمرد آسوری، که گبریاس نام داشت، با عدّهای از سوار بطرف کوروش آمد. مستحفظین اردو مانع شدند و بعد معلوم شد، مقصود او ملاقات کوروش است. او را تنها نزد وی آوردند و گبریاس، همینکه کوروش را دید، گفت: «آقا، من از حیث نژاد آسوریام، قصر محکمی دارم و بر ولایتی بزرگ حکومت میکنم، من قریب ۲۳۰۰ سوار دارم، زمانی که پادشاه آسور زنده بود، این سوارها را به کمک او میبردم، زیرا چون خوبیها از او دیده بودم، او را دوست میداشتم، ولی حالا، که او در این جنگ کشته شده و پسرش بجای او بر تخت نشسته، چون او دشمن من است، نمیخواهم به او خدمت کنم و به تو پناه آورده تابع و بنده تو میشوم، تا بوسیلهٔ تو انتقام از دشمن خود بکشم». بعد گبریاس جهت کینهورزی خود را نسبت به پسر پادشاه مقتول چنین بیان کرد: «پادشاه متوفی میخواست دختر خود را به پسر جوان و رشید من بدهد. پسر پادشاه روزی او را با خود به شکارگاه برد و در حین شکار دو دفعه زوبینش بخطا رفت، ولی پسر من در هر دو دفعه گراز و شیری را، که حمله میکردند، از پا درآورد. بر اثر این شجاعت پسر پادشاه بقدری نسبت به پسر من خشمگین شد، که زوبین یکی از همراهانش را گرفته به سینه پسر من فروبرد و او را کشت، پادشاه متوفی از این قضیه خیلی متألّم گشت و بمن دلداری و تسلی داد. اگر او زنده بود، من نزد تو نمیآمدم، ولی حالا، که پسر او پادشاه است، من جز کشیدن انتقام پسرم آرزوئی ندارم و، اگر این کار کردم، جوانی را از سر خواهم گرفت». کوروش - «گبریاس، اگر تو آنچه میگوئی از ته دل است، من حاضرم قاتل پسر تو را مجازات کنم.
حالا بگو، که اگر قصر و ولایت تو را به تو رد کنم، در ازای آن چه خواهی کرد؟» گبریاس -: «هر زمان که تو بخواهی قصر من منزل تو خواهد بود.
دختری دارم، که بحد بلوغ رسیده و میخواستم به پسر پادشاه متوفی بدهم، ولی بعد، که این قضیه روی داد، دخترم از من با تضرع خواهش کرد، او را بقاتل برادرش ندهم، این دختر را باختیار تو میگذارم. علاوه بر این تمام سپاهیان خود را به خدمت تو میگمارم و خودم هم در تمام جنگها با تو خواهم بود». کوروش پس از آن دست خود را بطرف او دراز کرده گفت: «با این شرایط، صمیمانه به تو دست میدهم» بعد گبریاس از نزد کوروش رفت و راهنمائی در اردو گذارد، تا کوروش را به قصر او هدایت کند. در خلال این احوال مادیها غنائم را تقسیم کردند و برای کوروش خیمهٔ باشکوهی با تمام لوازم معیشت و یک زن شوشی، که زیباترین زن آسیا بشمار میرفت، با دو زن سازنده گذاردند. گرگانیها هم با سهام خودشان رسیدند و خیمههائی، که زیاد آمده بود، به پارسیها داده شد. پول را هم تقسیم کردند و از غنائم سهمی را، که مغها حصهٔ خدا دانستند، بتصرف آنها دادند.
پانتهآ
(کتاب ۵، فصل ۱) زنی را، که مادیها با خیمه ممتاز برای کوروش گذارده بودند، پانتهآ مینامیدند. این زن شوشی، که از حیث زیبائی مثل و مانند نداشت، زوجهٔ آبراداتس بود و پادشاه آسور شوهر او را به سفارت نزد پادشاه باختر فرستاده بود، تا عهدی با او منعقد کند. کوروش، چون دید، شوهر زن غایب است، زن را به آراسپ نام مادی، که از زمان کودکی دوست وی بود، سپرد، تا شوهرش برگردد، زیرا تردید نداشت، که او از کوروش درخواست خواهد کرد زن او را رد کند. آراسپ قبول کرد، که زن را ضبط کند، ولی به کوروش گفت، لازم است او را ببینی، تا بدانی، که وجاهت این زن بچه اندازه حیرتانگیز است (در ضمن توصیفی، که آراسپ از این زن میکند معلوم میشود، که مادیها در موقع ورود به خیمهٔ (پانتهآ) نمیدانستند، او خانم است، زیرا (پانتهآ) در حضور مردان روبندی داشته، ولی بعد، که شنیده در تقسیم نصیب کوروش شده و از شوهرش باید مفارقت یابد روبند خود را ربوده، به سینه خود زده بنای شیون و زاری را گذارده و از این وقت دانستهاند، که او خانم است و زنان دیگر، که در اطراف او هستند، کسان اویند و نیز از این هنگام مادیها از زیبائی او غرق حیرت شدهاند. م). کوروش در جواب گفت: «من نمیخواهم این زن را ببینم، زیرا میترسم، که فریفتهٔ زیبائی او گشته، زن را به شوهرش پس ندهم.
بمناسبت این مطلب بین آراسپ و کوروش مباحثه شروع شد: آراسپ عقیده داشت، که عشق چیزی است اختیاری، اگر کسی نخواهد بزنی عشق ورزد، نخواهد ورزید و امثالی ذکر کرد، مانند موارد دختر و خواهر و امثال آنان، که هر قدر زیبا باشند، پدر و برادر و سایر اقربای نزدیک عشق به آنها نمیورزند، زیرا نمیخواهند چنین کنند. کوروش بعکس معتقد بود، که عشق اختیاری نیست. بالحاصل آراسپ در مقابل رأی کوروش تسلیم شده بعهده گرفت زن را حفظ کند، تا شوهرش برگردد و کوروش به او گفت: «خواهی دید، که از رد کردن زن به شوهرش ما چه نتیجهای بزرگ خواهیم گرفت».
بعد کوروش خواست بداند، که مادیها، گرگانیها و تیگران، پسر پادشاه ارمنستان، قلبا مایلند با او مانده در کارهای او شرکت کنند یا نه و با این مقصود با آنها صحبت داشت. در نتیجهٔ مذاکره تمامی آنها اظهار کردند، که با کمال میل حاضرند با او به هرجا که بخواهد، بروند و به اوطان خودشان وقتی برگردند، که خود او آنها را برگرداند.
کوروش در قصر گبریاس
(کتاب ۵، فصل ۲) روز دیگر صبح زود کوروش بقصد قصر گبریاس حرکت کرد. دو هزار سوار پارسی و دو هزار پیاده در جلو میرفتند و باقی قشون از عقب حرکت میکردند.
روز بعد او به قصر گبریاس رسید. کزنفون در اینجا از خندقها و استحکامات این قصر یا قلعه توصیفی بلیغ میکند و گوید، که آذوقه و حشم قلعه بقدری بود، که اهل خبره به کوروش گفتند، این قلعه صدسال میتواند در مقابل دشمن محاصر پا فشارد و این عقیده باعث نگرانی کوروش شد. پس از اینکه گبریاس اهل قلعه را خارج کرد، به کوروش گفت: «هر اقدام احتیاطی، که خواهی بکن و داخل قلعه شو. کوروش با قشونش وارد شد و گبریاس جامها، تنگها، گلدانهای زرّین، جواهرات گوناگون، مقداری زیاد در یک و اشیاء گرانبها به کوروش عرضه داشت (کزنفون اشتباه کرده در این زمان سکهٔ دریک وجود نداشت، زیرا این سکه را داریوش اوّل زد. م.) بعد دختر خود را، که از حیث قد و قامت و زیبائی توجه همه را جلب میکرد و بواسطهٔ مرگ برادر عزادار بود، نزد کوروش آورد و گفت: «این دختر با تمام این مالومنال از آن تو است. یگانه خواهشی که از تو داریم، این است، که انتقام پسرم را از قاتل بکشی». کوروش جواب داد: «چندی قبل به تو گفتم، که، اگر تو صمیمی باشی، حاضرم انتقام پسرت را بکشم و، چون اکنون میبینم، آنچه که گفتهای راست است، به تو قول میدهم، که بفضل خدایان چنان کنم. تمامی این ثروت را میپذیرم و بعد آن را باین طفل (یعنی باین دختر) و به شوهر او میدهم. چون از اینجا بروم، به یکی از هدایای تو اکتفا کنم و تمام خزاین و نفایس بابل و حتی خزاین عالم با این هدیه مقابلی نکند». گبریاس با حیرت پرسید، که این هدیه کدام است، زیرا تصوّر میکرد، که مقصود کوروش دختر او است، ولی کوروش بزودی او را از اشتباه بیرون آورد، توضیح آنکه چنین گفت:
«بیشک در عالم اشخاصی زیاد هستند، که نمیخواهند تعدی کنند، دروغ بگویند و عهد خود را بشکنند، ولی چون پیش نمیآید، که کسی باین نوع کسان ثروتی زیاد بسپارد، یا اختیارات مطلق بدهد، یا قلعهای را به آنها تسلیم کند و یا دخترانی را که دوستداشتنی هستند در اختیار آنها بگذارد، از این جهان میروند، پیش از آنکه مردم از روی حقیقت بدانند، اینها چه کسانی بودهاند.
امروز، که تو تمام این ثروت و اختیارات و دختر خود را، که بواسطهٔ زیبائیاش دلارام هرکس است، در اختیار من گذاردی، موقعی بدست من دادی، تا به مردم بنمایم، من کسی نیستم، که به میزبان خود خیانت کنم، یا عهد خود را بشکنم و یا نسبت به او بواسطهٔ حب پول متعدّی باشم. بدانکه، من قدر این هدیه را میدانم و، مادامیکه من عادل باشم و شایعه عدالتم باعث تمجید مردمان از من باشد، هرگز آن را فراموش نخواهم کرد و بلکه جدّ خواهم داشت، که نیکیهای زیاد به تو بکنم. اما در باب دخترت تصور مکن، که من کسی را، که لایق او باشد، پیدا نکنم. من دوستان زیاد دارم، که مردند و هریک لایق او. باین مسئله، که آیا شوهر دخترت بقدر او دارائی خواهد داشت، نمیتوانم جواب بدهم، ولی بدان، هر قدر مالومنال دخترت زیاد باشد، ابداً احترام تو را در نظر شوهرش زیادتر نخواهد کرد. اینها، که پهلوی من نشستهاند، کسانی هستند خواهان آنکه نشان دهند، که مانند من نسبت به دوستان باوفایند و از دشمن، تا نفس میکشد، نمیگذرند، مگر اینکه خواست خدا طور دیگر باشد، اینها جویای ناماند، نه مال تو، و لو اینکه ثروت آسوریها و سریانیها را بر آن بیفزایند». گبریاس گفت «کوروش، تو را به خدا، بگو، کیانند چنین کسان، تا من از تو خواهش کنم، یکی را از آنها به پسری بمن بدهی». کوروش جواب داد: «لازم نیست، من بگویم، تو با ما بیا، بزودی خودت چنین کسان را خواهی شناخت». کوروش این بگفت و برخاست، که از قلعه خارج شود و هرچند گبریاس اصرار کرد برای شام بماند نپذیرفت. بعد با همراهان خود به اردو برگشت و گبریاس را هم بشام دعوت کرد.
پس از شام کوروش بر بستری، که از برگهای درخت ساخته بودند، خوابید و به گبریاس گفت: «آیا تو بیش از ما تخت خواب داری؟» او جواب داد: «قسم به خداوند، من اکنون فهمیدم، که شما بیش از من قالی و تخت خواب دارید. خانهتان هم بزرگتر است، زیرا مسکن شما زمین و آسمان است و بسترهای شما سطح روی زمین. قالیهای شما از پشم میشها نیست، مرغزارهای کوهها و صحراها فرش شما است» گبریاس در سر شام از سادگی غذای پارسیها، قناعت آنها در خوردن و آشامیدن و صحبتها و شوخیهای دلپسندشان در حیرت شد، و چون برخاست، که بمنزل خود برگردد، گفت: «جای تعجب نیست، که با وجود اینکه ما اینهمه جامهای زرّین و ثروت داریم، مردانگی شما بیشتر است.
ما مال جمع میکنیم و شما اخلاق خودتان را تهذیب میکنید». کوروش گفت، فردا صبح زود با سواران خود بیا، تا از ولایت تو بگذریم و ببینیم دوست و دشمن کیست.
نقشهٔ جنگ
(کتاب ۵، فصل ۲) روز دیگر گبریاس با سواران خود آمد و راهنمای کوروش گردید. چون او همواره در این فکر بود، که بر قوهٔ خود بیفزاید و از قوای دشمن بکاهد، گبریاس و رئیس گرگانیها را احضار کرده به آنها گفت: «چون منافع ما یکی است و شما را شریک در نفع و ضرر خود میدانم، مصمم شدم، با شما شور کنم و یقین دارم، که صمیمانه جواب خواهید داد. آیا مردمانی هستند، که با آسوریها بد باشند و بتوان آنها را جلب کرد؟». رئیس گرگانیها گفت، دو مردماند، که با آسوریها دشمناند، زیرا آسوریها آنها را خیلی آزار کردهاند. یکی کادوسیان و دیکری سکاها (راجع به کادوسیان بالاتر گفته شده، که در گیلان سکنی داشتند). کوروش پرسید: «پس چرا آنها بما ملحق نمیشوند؟» - «جهت همان آسوریها هستند، که تو اکنون از مملکت آنها میگذری» کوروش، چون اسم آسوری را شنید، از گبریاس پرسید:
«آیا شنیدهای، که جوانی که اکنون در آسور سلطنت میکند، متفرعن باشد؟» گبریاس جواب داد: «بلی و شقاوت او نسبت بدیگران کمتر از سختی او با من نیست.
جوانی، که پدرش خیلی از من قویتر بود و از دوستان نزدیک او بشمار میرفت، روزی در موقع بزمی مورد تمجید یکی از زنان غیر عقدی او واقع شد، باین معنی که آن زن گفت «این جوان چقدر شکیل و صبیح است و خوشا بحال کسی، که زن او گردد» پادشاه از این حرف بقدری خشمناک گردید، که فرمود جوان را خواجه کردند». کوروش: «این جوان حالا کجا است؟» گبریاس: «پس از فوت پدرش ولایت خود را اداره میکند» - «آیا نمیشود بمسکن او رفت؟» - «چرا، ولی مشکل است، زیرا این محل در آن طرف بابل است، از این شهر دو برابر سپاه تو لشکر بیرون میآید و این را بدانکه،، اگر از آسوریها کمتر کسانی نزد تو میآیند و اسب میآورند، از این جهت است، که قوهٔ تو را کم میدانند. بنابراین، عقیدهٔ من چنین است، که در این حرکت با احتیاط باشیم» - «تو حقّ داری، که احتیاط را توصیه میکنی، ولی من عقیده دارم، که راست بطرف بابل بروم. اوّلا این شهر مرکز قوای دشمن است، ثانیاً فتح هیچگاه بسته به عدّه نبوده، بلکه شجاعت باعث بهرهمندی است. از آن گذشته، اگر دشمن مدتها ما را نبیند، خیال خواهد کرد، ما از ترس دشمن را تعقیب نمیکنیم و اثرات شکست بمرور برطرف شده از نو دل دشمن قوی خواهد گشت، و حال آنکه اکنون جمعی برای مردگان خود ماتم گرفتهاند و عدّهای از مجروحین خود پرستاری میکنند، اما اینکه گفتی عدهٔ ما کم است، بخاطر آر، که قبل از شکست دشمن عدهٔ آنها بیش از عدّه کنونیشان و قوای ما کمتر از قوای حالیهٔ ما بود.
این را هم بدانکه، اگر دشمن دلیر باشد، در مقابل عدّهٔ کثیرش هیچ قوهای مقاومت نتواند کرد، ولی، اگر کم دل باشد، هر قدر عدّهاش زیادتر گردد، ضعیفتر میشود، زیرا عدّهٔ زیاد در موقع ترس و اضطراب بیشتر دست و پای او را گرفته باعث بینظمی و اختلال میگردد. این است عقیدهٔ من پس ما را راست بطرف بابل ببر».
حمله به بابل
(کتاب ۵، فصل ۳) چهار روز بعد قشون کوروش به انتهای ولایت گبریاس رسید و کوروش لشکر خود را باحوال جنگ درآورد. قسمتی را از سواره نظام مأمور کرد به تاختوتاز و برگرفتن غنائم بپردازد و سپرد، که اشخاص مسلح را بکشند. پارسیها را هم با این سوارها فرستاد و بعضی از آنها از اسب افتاده برگشتند، ولی برخی با غنائم آمدند. پس از آنکه غنائم زیاد بدست آمد، کوروش به همتیمها گفت، عدالت اقتضا میکند، که از غنائم، مال خدا را موضوع کرده و آنچه برای سپاهیان لازم است برداشته باقی را به گبریاس بدهیم، زیرا او میزبان ما بود و سزاوار است، که اگر اشخاصی نسبت بما نیکی کردهاند، دربارهٔ آنان چندان نیکی کنیم، که آنها مغلوب ما گردند همه این پیشنهاد را پذیرفته بقیهٔ غنائم را به گبریاس دادند.
بعد کوروش قشون خود را بطرف بابل برد، ولی بابلیها برای جنگ بیرون نیامدند. بر اثر این احوال، کوروش گبریاس را فرستاد به پادشاه بابل این پیغام را برساند: «اگر میخواهی بجنگی، من حاضرم و اگر نمیخواهی مملکتت را حفظ کنی تسلیم شو». گبریاس تا جائی که بیخطر بود، پیشرفته پیغام را رسانید. بابلیها جواب دادند: «گبریاس، این است جوابی، که آقایت به تو میدهد: من از کشتن پسرت پشیمان نیستم، ندامت من از این است، که چرا تو را هم نکشتم. اگر میخواهید جنگ کنید، سی روز بعد بیائید، ما حالا فرصت نداریم، زیرا مشغول تدارکات هستیم.
گبریاس در جواب گفت: «ندامتت تا زندهای باقی و وجود من شکنجهٔ روحت باد».
تصرّف قلعهٔ آسوری
(کتاب ۵، فصل ۳) پس از آن گبریاس برگشته گزارشات را به کوروش اطلاع داد و او قشون خود را از بابل عقب برد.
بعد گبریاس را خواسته گفت: «باید تدبیری کنیم تا، قلعهای که آسوریها برای حفاظت بابل از باختریها و سکاها ساختهاند، بدست ما افتد.
جوانی، که تو میگفتی بواسطهٔ خشم پادشاه بابل خواجهاش کردهاند، آیا حاضر خواهد بود با ما همدست شود؟» گبریاس گفت «شک ندارم، که او برای کشیدن انتقام از پادشاه بابل برای این کار حاضر است» - «آیا تصوّر میکنی، که حاکم این قلعه او را بدرون قلعه راه بدهد؟» - «آری، مادامیکه، از او ظنین نشدهاند» بعد از شنیدن این جوابها کوروش نقشهٔ تصرّف این قلعهٔ محکم را چنین ریخت: گبریاس برود و این جوان را، که (گاداتاس) نام دارد در محل حکمرانیش ملاقات و او را بطرف کوروش جلب کند. بعد گاداتاس به بهانهٔ اینکه کوروش قلعه را محاصره کرده و او برای دفاع آن میکوشد، بقلعه درآمده برای ظاهرسازی با کوروش چند جدال مختصر کند و بعد قلعه را بتصرّف او بدهد. گبریاس این نقشه را پسندیده نزد گاداتاس رفت و او تکلیف کوروش را پذیرفته بقلعه درآمد و چون اسباب تسلیم کردن قلعه را مهیا کرد، باستقبال کوروش از شهر بیرون آمده در حضور او به خاک افتاد و چنین گفت: «ای کوروش، شاد باش» کوروش جواب داد: «من شادم، نه فقط از این حیث، که تو مرا به شادی دعوت میکنی، بلکه نیز از این جهت که این شادی در مقابل شما وظیفه است. من بسیار مهم میدانم، که این قلعه را بمتحدین خود واگذارم، اما تو ای گاداتاس، بدانکه، اگر آسوری تو را از داشتن اولاد محروم کرده، از داشتن دوستان محروم نکرده، چون تو نسبت بما مانند دوستی رفتار کردی، یقین بدار، که ما هم به کمک تو خواهیم آمد، چنانکه، اگر اولاد و احفادی داشتی، آنها به کمک تو میشتافتند».
پس از آن به پیشنهاد رئیس باختریها مجلسی از باختریها، کادوسیها، سکاها و گاداتاس تشکیل شده راجع بتصرّف قلعه مذاکره و قرار شد، تمام مردمانی، که باین قلعه علاقهمندند، در تصرّف و حفظ آن شریک باشند. این اقدام باعث شد، که مردمان مزبور با حرارتی بیشتر و بیش از سابق مردان جنگی برای کوروش تهیه کردند: کادوسیان تقریباً ۲۰ هزار سپاهی سبک اسلحه و ۴ هزار نفر سوار فرستادند، سکاها ده هزار کماندار پیاده و ده هزار سوار، باختریها دو هزار سوار و آنقدر پیاده، که میتوانستند، حرکت دادند (این قلعه که کزنفون موقعش را درست معین نمیکند، باید دیوار ماد باشد، که بالاتر ذکرش گذشته، زیرا از بیان او مستفاد میشود، که آن را آسوریها یعنی بابلیها برای حفاظت بابل از کادوسیان و سکاها و باختریها ساخته بودند و چنانکه معلوم است دیوار ماد هم برای حفاظت بابل از مردمان شمالی ساخته شده بود. م).
پس از آن گاداتاس نزد کوروش رفته گفت، من باید بولایت خود برگردم، زیرا پادشاه آسور، همینکه از همراهی من با تو آگاه شده، میخواهد برای تنبیه من به ولایتم قشون بکشد. کوروش پرسید: «تا ولایت تو چقدر راه است؟» او جواب داد: «سه روز راه» - «من کی میتوانم در آنجا باشم؟» - «چون قشون تو زیاد است، بعد از هفت روز» - «بسیار خوب، برو من هم از عقب تو میآیم» بعد کوروش سران سپاه و متحدین را خواسته به آنها گفت، که موقع گاداتاس چنین است و، چون او بواسطهٔ همراهی با ما مورد حملهٔ پادشاه آسور شده، بر ما فرض است، که به او کمک کنیم و اگر او را تنها گذاریم، علاوه بر اینکه برای ما وهن است، در آتیه کسی طرفدار ما نخواهد شد. همه گفتند، باید چنان کنیم، که تو گوئی و کوروش ترتیب حرکت را داد، توضیح آنکه تکلیف قسمتهای قشون را معین کرد و در باب آذوقه و انتظامات لشکری در موقع حرکت و سایر مسائل دستور کافی برؤساء و صاحب منصبان داد. چیزی که در این موقع باعث حیرت رؤساء گردید، این بود، که کوروش اسامی تمام رؤساء قسمتهای قشونی و صاحب منصبان را میدانست، آنها را باسم صدا میکرد و دستور میداد. جهت آن را کوروش چنین میگفت: «غریب است، که صنعتگر اسامی آلات صنعت خود و طبیب اسامی تمام اسباب طبابت را بداند، ولی سرداری اسامی اشخاصی را، که وسایل کار او هستند، نداند و دیگر، وقتی که سرداری زیردست خود را باسم صدا کرده حکمی میدهد، مأمور، چون میبیند، که سردار او را میشناسد، با شوقی بیشتر اجرای امر میکند و الا آن سردار مضحک شبیه است به آقائی، که به خدمهٔ خود میگوید «بروند آب بیارند» - «هیزم بشکنند».
بر اثر چنین امر همه به یکدیگر نگاه میکنند، بیاینکه کسی از جا بجنبد، بعد هم نه کسی شرمسار است و نه میترسد، زیرا در این خطا همه شریکند».
پس از آن قشون کوروش حرکت کرد و یک دسته در جلو قشون کوروش برای تفتیش و تحقیق روانه شد. رئیس آن مأمور بود آنچه میبیند و میفهمد، فوراً به کریسانتاس اطلاع دهد. کوروش جای معینی در این لشکر نداشت، زیرا او همواره از جائی به جائی میرفت و به همه چیز سرکشی میکرد.
نجات گاداتاس
(کتاب ۵، فصل ۲) یکی از صاحبمنصبان مهمّ گاداتاس چون دید، که پادشاه آسور نسبت به آقای او خشمناک است، با پادشاه داخل مذاکره شد، که کمینگاهی ترتیب داده گاداتاس را بگیرد، زیرا گمان میکرد، که در ازای این خدمت تمام ما یملک گاداتاس از آن او خواهد شد.
پادشاه آسور این پیشنهاد را قبول کرد و خود نیز با قشونی به کمک او رفت. گاداتاس، که از نزد کوروش برگشت، چون از این توطئه آگاه نبود، به دام افتاد، ولی همینکه به او حمله کردند، فرار کرد و اگرچه مجروح شد، ولی زخم مهلک نبود. در موقع فرار، جان او و همراهانش در خطر افتاد، زیرا اسبهای آنها از خستگی نزدیک بود درمانند، ولی در این احوال کوروش دررسید و چون آسوریها به قشون او برخوردند، فرار کردند، صاحبمنصب مزبور، که به گاداتاس زخم زده بود، کشته شد و سپاهیان زیاد از آسوریها نابود گشتند. پیاده نظام آسور پناه بدرون قلعهای برد، که سابقاً متعلق به گاداتاس بود و از تصرّف او خارج کرده بودند. خود پادشاه آسور به شهری پناهنده شد، که تعلق به آسور داشت. بعد کوروش به خاک گاداتاس درآمد و باحوال پرسی او شتافت. گاداتاس باستقبال آمد و، پس از شکرگزاری از ناجی خود، قربانیهای زیاد کرد و سپاه کوروش را به ضیافت طلبید.
خبط کادوسیان
رئیس کادوسیان، که در پس قراول قشون کوروش بود، چون مورد تعقیب واقع نشده بود، خواست کاری کند، که باعث خوشنودی کوروش گردد و، بیاینکه از او اجازه گرفته باشد، سپاه خود را برداشته بطرف بابل رفت. پادشاه بابل، که در شهری، چنانکه گذشت، پناهنده بود، همینکه دید عدهٔ کمی از دشمن در حوالی شهر پراکنده است، با سپاه خود بیرون آمد و به جنگ شروع کرد. در نتیجه رئیس کادوسیان کشته شد، بعضی دستگیر یا نابود شدند و جمعی فرار کردند. چون این خبر به کوروش رسید، با سپاه خود باستقبال فراریان شتافت، آنها را به اردو آورده امر کرد به معالجه زخمیها بپردازند و خود نیز تمام شب را به عیادت و پرستاری مجروحین مشغول شد. بعد، سران متحدین خود و کادوسیان را خواسته به آنها گفت: «این قضیه نباید موجب حیرت باشد، زیرا انسان خاطی است، ولی ما باید درس عبرت از این واقعه بیاموزیم و هیچگاه یک عدّهٔ قلیل، تا کاملاً ارتباط خود را با دستههای دیگر قشون مرتب و محکم نکرده، نباید حمله برد. گاهی لازم میشود، که یک عدّهٔ کم حمله کند، ولی باید این حمله جزو نقشهٔ تمام قشون باشد و کمکهائی، که مقتضی است در موقع خود بآن عده بشود».
بعد کوروش گفت، حالا بروید شام صرف کنید، فردا باید تلافی این عدم بهرهمندی کادوسیان را بکنیم و صبح زود کوروش بمحلی، که کادوسیان شکست خورده بودند، رفته کشتگان را دفن کرد و غنائم زیاد برگرفته برگشت.
رفتن کوروش بطرف ماد
(کتاب ۵، فصل ۴) پس از آن کوروش دید که، اگر از مملکت آسور دور شود، مردمانی، که با او متّحد شدهاند، مورد تعقیب پادشاه آسور واقع خواهند شد و، اگر هم بخواهد برای حفاظت آنها بماند، کارهائی، که در نظر دارد بتأخیر خواهد افتاد. این بود، که صلاح دید رسولی نزد پادشاه آسور فرستاده تکلیف کند، که عهدی بین طرفین با این شرایط منعقد گردد: هیچکدام از طرفین بزارعین طرف دیگر آزار نرساند و اموال آنها را غارت نکند. کوروش برسول گفت، که در این عهد فایده با پادشاه آسور است، زیرا عده زارعین او بیش از زارعین متحدین ما هستند و ما، چون قویتر هستیم، بیشتر میتوانیم ضرر برسانیم. بابلیها این پیشنهاد را در صلاح خود دانستند و پادشاهشان آن را پذیرفت.
بعد هنگام حرکت کوروش، گاداتاس اسبهای زیاد و هدایای دیگر برای او آورد.
او اسبان را برای سواره نظام پارسی پذیرفت و سایر هدایای گرانبها را پس داد.
گاداتاس شکوهٔ زیاد از وضع خود کرده گریست و گفت من، که اولادی نخواهم داشت و نسل من قطع شده، بعد از رفتن تو هم پادشاه آسور درصدد افنای من خواهد بود، پس بهتر است، که این اموال بدست او نیفتد. کوروش پرسید: «در ابتدای امر، که میخواستی بطرف من بیائی، آیا در باب عواقب کار فکر نکردی؟» او جواب داد:
«کینهٔ من نسبت باین ظالم بقدری بود، که مرا از اندیشه و فکر بازداشت». کوروش - «خاطرت آسوده باشد، من ساخلوی در مسکن تو میگذارم، که مال تو را حفظ کند و خودت هم یک نفر را، که صلاح میدانی، با خود بردار و با من بیا». گاداتاس از این حرف غرق شادی گشته ساخلو کوروش را پذیرفت و مادر خود را برداشته با چند نفر از همراهانش جزو ملتزمین کوروش شد.
وقتی که کوروش از نزدیکی شهر بابل میگذشت، گبریاس و گاداتاس را خواسته به آنها گفت: «صلاح در این است که، ما بشهر زیاد نزدیک نشویم». گبریاس جواب داد «وقتی که قوهٔ تو کمتر بود، تا دیوار شهر نزدیک رفتی، حالا، که قوّهات بیشتر است، چرا میخواهی دورتر از شهر حرکت کنی؟» کوروش - «آن زمان سپاه ما صفوف خود را آراسته و حاضر جنگ بود، ولی اکنون در حال حرکت هستیم و، اگر از بابل سپاهی بیرون آمده ناگهان بر ما بتازد، تا ما خودمان را مهیای جدال کنیم، یا بخواهیم کمک بجای لازم برسانیم، مدتی وقت از دست میرود».
گبریاس - «این رأی تو متین است». بعد چنان کرد، که کوروش گفت. پس از آن سپاه کوروش بحدود ماد و سوریه رسید (مقصود از سوریه کاپادوکیه است، یونانی ها اهالی این ولایت را هم سریانی مینامیدند).
گلهگزاری کیاکسار با کوروش
(کتاب ۵، فصل ۵) وقتی که کوروش به سرحد ماد برگشت، رسولی نزد کیاکسار فرستاده او را دعوت کرد، که بیاید سان قشون بیند و ضمناً در باب کارهائی، که باید کرد، مشورت بشود. رسول چون پیغام کوروش را رسانید، کیاکسار گفت بهتر است، که قشون کوروش در سرحدّ بماند، زیرا میترسید، که بودن قشون در ماد باعث خرابی و و غارت گردد، بخصوص که چهل هزار نفر کماندار و سپاهی سبک اسلحه تازه از پارس وارد شده بود و، چون کیاکسار گفته بود، من این قشون را لازم ندارم، فرمانده آن میخواست این سپاه را هم نزد کوروش ببرد. روز دیگر کیاکسار با عده کمی از سواران ماد، که با او مانده بودند، بطرف سرحدّ رفت و، همینکه کوروش آمدن او را شنید، با سواران پارسی، مادی، ارمنی و باختری باستقبال او شتافت، ولی، پس از اینکه کیاکسار عدهٔ زیاد قشون کوروش و وضع خوب آنها را دید، از کمی عدهٔ خود در اندوه گردید و، وقتی که کوروش پیاده شد، تا موافق عادت او را ببوسد، او نیز پیاده گشت، ولی بجای اینکه بگذارد کوروش وی را ببوسد، رو بر گردانید و گریه کرد. کوروش در حال امر کرد ملتزمین او کنار رفتند و کیاکسار را بطرفی برده جهت را پرسید. او گفت «من شاهم و نیاگان من نیز شاه بودند، با وجود این میبینم، که قشون و عظمت تو بیشتر است و نه فقط تو از من برتری، بلکه بندگان من هم، که با تو باستقبال من آمدهاند، بر من برتری دارند».
کیاکسار چون این بگفت باز بگریست و کوروش هم نتوانست از گریه خودداری کند. بعد کوروش شرح وقایع گذشته را یکبهیک بخاطر کیاکسار آورده گفت:
«از کدام اقدام من مکدّر شدهای، از آمدن من به کمک تو، وقتی که دشمنانت بر ضد تو متّحد شده بودند، یا از فتحی، که کردهایم و غنائمی، که بدست آمده و یا از اینکه خواستم سواران مادی در قشون من باشند. کدام یک از این کارها به تو برخورده، که چنین خشمناکی؟» کیاکسار جواب داد: «هیچیک از این کارها باعث افسردگی من نیست، ولی رویهمرفته میبینم، که در جنب تو حقیر و پست شدهام. من ترجیح میدادم، مملکت تو را وسیع کنم، تا اینکه ببینم، که تو به وسعت مملکت من میافزائی. من میخواهم ببخشم، نه اینکه بمن ببخشند. چیزهائی، که تو بمن میدهی، بر نیازمندی من میافزاید. وضع من مانند وضع کسی است، که سگانی را تربیت میکند، تا خود او و کسانش را حفظ کنند و بعد سگان مزبور دیگری را بهتر از صاحبش میشناسند. اگر کسی پارسیهای تو را فرمان میداد و بطرف خود جلب میکرد، آیا تو او را دوست خود میدانستی؟». کوروش - «نه». کیاکسار - «یقین دارم، که او را بدترین دشمن خود میپنداشتی، تو با سپاه من مملکت مرا وسیعتر کردهای، ولی، چون من در این کارها شرکت نداشتهام، بزنی میمانم که بیکار نشسته نتیجه را میگیرد. و دیگر اینکه چه فایده از وسعت ماد، وقتی که من بیشرف بقلم بروم. اگر من پادشاه مادیها هستم، نه از این جهت است، که من بهتر از همه آنها باشم. سلطنت من از اینجا است، که آنها مرا در هر چیز بالاتر از خودشان میدانند».
کوروش - «دائی گرامی، تو را به خدا قسم میدهم، که، اگر کار گوارائی برای تو کردهام، خواهش مرا بپذیر، یعنی حالا مرا مقصر مدان، بعکس امتحان کن. اگر دیدی، که تمام کارهای من بنفع تو است، مرا دوست بدار، چنانکه من تو را دوست دارم و الاّ شکایت کن هر قدر که بخواهی» کیاکسار - «شاید همین کار کنم» بعد کوروش او را بوسید و، چون مادیها و پارسیها و دیگران آشتی کردن آنها را دیدند، از نگرانی بیرون آمده شاد شدند. بعد کیاکسار سوار شده در سر قشون جا گرفت و به اشارهٔ کوروش مادیها از عقب او روانه شدند. پارسیها از دنبال کوروش و سایر قسمتها از دنبال پارسیها براه افتادند.
کیاکسار را به خیمهای، که از غنائم جنگ برای او نگاهداشته بودند بردند، سازندگان و دو نفر زن، که از اسرا سهم او شده بودند، بامر کوروش در خیمه او بودند. بعد عدّهای از مادیها، بعضی بمیل خودشان و برخی به اشارهٔ کوروش، نزد کیاکسار رفته برای او خدمه و هدایائی بردند: یکی شربتداری صبیح، دیگری آشپزی خوب، سوّمی لباسی فاخر و قس علیهذا. پادشاه ماد از این رفتار مادیها تسلی یافت، چه دید، که کوروش دل آنها را از او برنگردانیده. چون هنگام صرف غذا رسید، کیاکسار کوروش را بسر سفرهٔ خود دعوت کرد، ولی کوروش نپذیرفت و گفت، که باید به سپاهیان سرکشی کرده ببیند لوازم استراحت آنها مهیا است یا نه و بعد علاوه کرد، که فردا صاحبمنصبان قشون در دربار او حاضر خواهند بود، زیرا لازم است شور کنند، که جنگ را باید ادامه داد یا قشون را مرخص کرد. پس از آن کیاکسار بصرف غذا مشغول شد و کوروش، پیش از آنکه به سپاهیان سرکشی کند، دوستان خود را جمع کرده به آنها چنین گفت: «ولایاتی را، که از دشمنان گرفتهایم در تصرف خود نگاه خواهیم داشت. از قوای دشمن همهروزه میکاهد و بر قوای ما میافزاید. اگر متحدین ما بخواهند با ما بمانند (یعنی به خانههای خودشان برنگردند)، کارهای بزرگ انجام خواهیم داد. در همراه کردن آنها با این مقصود، که ما را ترک نکنند، شما نباید کمتر از من کوشش کنید. چنانکه در جنگ هرکس بیشتر اسیر بگیرد، بر دیگری، که کمتر گرفته، برتری دارد، حالا هم، هریک از شما، که عدّهٔ بیشتری از متحدین را با خود همعقیده کند، لیاقت خود را بیشتر نموده است».
تقاضای عدم مرخّصی قشون
(کتاب ۶، فصل ۱) روز دیگر صاحبمنصبان در دربار کیاکسار حاضر شدند و در این انتظار، که او لباس پوشیده بیرون آید، دوستان کوروش از کادوسیان و گرگانیان و سکاها با هیستاسپ (ویشتاسپ) نزد کوروش رفته از او خواهش کردند، که بماند گاداتاس مخصوصا مصرّ بود، زیرا میترسید، که اگر کوروش به پارس برگردد، پادشاه آسور دمار از روزگار او خواهد کشید. بالاخره کیاکسار بیرون آمده بر تخت مادی نشست و گفت، که چون من در اینجا حاضر و از حیث سن از کوروش بزرگترم، شاید مناسبتر باشد، که قبل از همه من حرف بزنم، شما باید شور کنید، که باید جنگ را ادامه داد یا قشون را مرخص کرد. البته هرکس موافق عقیدهاش حرف خواهد زد. اوّل رئیس گرگانیها شروع کرده چنین گفت: «متحدین، من گمان میکنم، حرف زدن در موقعی، که خود احوال گویا است زیادی باشد، اگر ما متحد باشیم، نفع با ما و ضرر با دشمن است. هرگاه عکس این کار کنیم، روشن است، که نتیجه هم معکوس خواهد بود». رئیس کادوسیان برخاست و گفت: «چه لزومی دارد، در باب متفرق شدن صحبت کنم، وقتی که معلوم است، که ما با اسلحه هم نمیتوانیم از شما جدا شویم. یکدفعه جدا شدیم، دیدیم چه بسر ما آمد». ارتهباز، که خود را از اقربای کوروش میدانست، گفت: «ای کوروش، به عقیدهٔ من مسئله غیر از آن است، که آنها طرح کردهاند. جنگ وقتی بود، که ما در وطن خود برای حفظ اموال، قصور و چیزهای دیگر میجنگیدیم و همواره در اضطراب و وحشت بودیم، حالا ما قلاع دشمن را تصرف کرده به خرج او خوب میخوریم، خوب میآشامیم و عیش میکنیم. این جنگ نیست این ضیافت است. برای چه چنین انجمنی را ترک کرده متفرق شویم؟»
پس از آن گبریاس چنین سخن گفت: «متحدین، من از کوروش خیلی راضیم، هرچه وعده کرد، بجا آورد، ولی، اگر برود، پادشاه آسور نفس راحتی خواهد کشید و از نو کینهتوزی خود را نسبت بمن شروع و دوباره مرا، از جهت اینکه دوست شما شدهام، سیاست خواهد کرد».
پس از این نطقها کوروش چنین سخن راند: «شکی نیست، که اگر قشون را مرخص کنیم، ما ضعیف خواهیم شد و دشمن قوی. تصور مکنید، که دشمن، چون تلفات داده و اسلحه و اسبهای زیاد از او گرفتهایم، دیگر کاری نتواند کرد، اگر فرصت یابد، جای تمام این خسارات جانی و مالی را پر میکند و اگر ما بخواهیم در اینجا مانده در این حال، که هستیم، منتظر جنگ باشیم، من بشما میگویم، که ما از عهده برنمیآئیم، زیرا زمستان در پیش است و، اگر ما پناهگاهی برای خود یافتیم، اسبها و خدمه و دیگران چه خواهند کرد. آذوقه هم نخواهیم داشت، زیرا آنچه بوده، ما برگرفتهایم و آنچه را، که دشمن توانسته، بقلاع حمل کرده، بنابراین آیا ما خواهیم توانست در آن واحد با گرسنگی و سرما و دشمن بجنگیم؟ این است، که من خواستم در باب این مسئله مهم شور شود. به عقیده من، باید سعی کنیم، که تا ممکن است قلاع زیاد از دشمن بگیریم و خودمان هم قلاعی بسازیم. وقتی که قلاع بتصرف ما درآمد، مملکت هم با ما خواهد بود. اگر شما نگرانید از اینکه شما را ساخلو قلاعی، که دور از مملکت شما است، قرار دهند، چنین نگرانی مورد ندارد: ما در قلاعی، که به دشمن نزدیک است مانده مملکت را حفظ میکنیم و شما در جاهائی، که مجاور ممالک شما است، به زراعت مشغول خواهید شد، زیرا شکی نیست، که تا دشمن ما را از میان برندارد، بفکر قلع و قمع شما نخواهد بود و شما امنیت و آسایش خواهید داشت».
چون کوروش نطق خود را به پایان رسانید، تمام رؤساء برخاسته گفتند: «ما با این نقشه همراهیم، آن را اجرا کنید». کیاکسار نیز آن را تصویب کرد، گاداتاس و گبریاس برخاسته گفتند، که، اگر متحدین قبول کنند، آنها حاضرند، هریک قلعهای بسازند. کوروش چون دید همه با نقشه او همراهند، گفت:
«حالا، که چنین است، بس باید آلات قلعهکوبی و قلعهگیری تدارک و عمله برای ساختن قلاع جدید آماده کرد». کیاکسار - «من یک ماشین بزرگ میدهم». گاداتاس، گبریاس و تیگران نیز وعده کردند، دو ماشین بدهند. کوروش گفت «دوتای دیگر را خودم حاضر میکنم». پس از آن، چون کوروش میدانست، که این تدارکات بطول میانجامد، جای مناسبی از حیث حفظ الصحة برای اردوی خود یافت، امر کرد خندقهائی کندند و بواسطه اهالی محل تحقیقاتی راجع به فراهم کردن آذوقه و لوازم قشونی بعمل آورد. در این احوال فراریهائی از بابل آمده خبر دادند، که پادشاه آسور، چون خود را در امنیت نمیدید، عازم لیدیّه گردید و خزاین و نفایس خود را هم بهآنجا برد. کوروش فهمید، که پادشاه آسور میخواهد دشمنی جدید برای او تدارک کند و، چون احتمال جنگ را قوی میدید، بتکمیل قوای خود پرداخت. توضیح آنکه اسبهائی از اسرا و دوستان خود گرفته بر عدّه سواره نظام پارسی افزود و عرابههای زیاد بهر وسیله، که میتوانست، بدست آورد.
عرّابههای کوروش
کزنفون گوید (کتاب ۶، فصل ۱) طرز استعمال عرابهها تا آن زمان موافق معمول اهالی (ترووا) بود و این طرز اکنون هم در نزد اهالی (سیرن) متداول است. مادیها، سریانیها، اعراب و سایر مردمان آسیا نیز تا آن زمان باین طرز عرابهها را بکار میانداختند. کوروش دید، که قسمت زبدهٔ قشون را روی عرابهها مینشانند و آنها را برای زدوخوردهای بیاهمیت بکار برده، در مواقع عمده جدال، از وجودشان نتیجه نمیگیرند. از این نکته گذشته برای سیصد نفر سپاهی یکهزار و دویست اسب و سیصد نفر عرابهران لازم است. عرابهرانها هم باید از میان اشخاصی انتخاب شوند، که مخصوصا مورد اعتمادند و، حال آنکه از وجود آنها به دشمن آسیبی نمیرسد. این بود، که کوروش استعمال چنین عرابهها را موقوف کرد و عرابههائی ساخت، که برای جنگ مناسبتر بود: چرخهای این عرابهها قویتر است و بنابراین احتمال شکستن آنها کمتر، محور دراز است، زیرا هر قدر وسعت چیزی بیشتر باشد، احتمال واژگون شدنش کمتر است. نشیمن (جای عرابهران) از چوبی است ضخیم و بشکل برجی بلند میشود، ولی عرابهران را بالاتر از آرنج نمیپوشد، تا او در اداره کردن اسبها آزاد باشد. عرابهران به استثنای دو چشمش از سرتاپا مسلح است، در دو انتهای محور، دو داس آهنین بعرض دو آرش جا دادهاند، دو داس دیگر در زیر قرار گرفته و نوکتیز آنها، که بطرف زمین است، باید در وقت جنگ به سپاهیان برخورده تن آنها را سوراخ کند. این اختراع جدید کوروش حالا هم در ممالکی، که مطیع شاهان پارساند، استعمال میشود. علاوه بر این عرابهها، کوروش عدهٔ زیادی شتر داشت، که از دوستان خود گرفته، یا مانند غنیمت بدست آورده بود.
آراسپ به لیدیّه میرود
(کتاب ۶، فصل ۱) پس از آن کوروش باین فکر افتاد، که شخصی را به جاسوسی نزد دشمنان بفرستد، تا بداند، که آنها در چه خیالند و با این مقصود آراسپ را اختیار کرد.
دربارهٔ او باید گفت، پس از آنکه کوروش پانتهآ، یعنی زن زیبای شوشی را به او سپرد، که تا مراجعت شوهرش نزد او باشد، آراسپ عاشق این زن گردیده بالاخره نتوانست خودداری کند و بزن تکلیف کرد به او دست دهد. پانتهآ، چون شوهر خود را دوست میداشت، این تکلیف را رد کرد و، چندانکه آراسپ بر اصرار خود افزود، زن بیشتر پا فشرد، تا آنکه آراسپ او را به جبر تهدید کرد. پانتهآ، که تا این وقت نمیخواست به کوروش شکایت کند، تا مبادا باعث کدورت در میان دو دوست گردد، بالاخره مجبور شد کس فرستاده قضیه را به او اطلاع دهد. کوروش ارتهباذ را فرستاد، آراسپ را ملامت کند و ضمناً گفت، به او بگو، مگر نه تو بودی، که عقیده داشتی عاشق شدن اختیاری است، چه شد، که مغلوب شدی؟ آراسپ، چون دید، که کوروش از قضیه آگاه شده، سخت ترسید و از اینکه شرافت خود را موهون کرده بود پشیمان شد. بعد کوروش او را خواست و، چون دید، آراسپ غرق اندوه است، برای تسلی به او گفت: «شنیدهام، که خدایان نیز در مسئله عشق از لغزش مصون نیستند (عقیدهٔ یونانیها. م.) و دیگر اینکه من مسبب این وضع تو شدهام». آراسپ فریاد زد: «آخ کوروش، امروز تو به دیروزت میماند و بضعف انسان با اغماض مینگری، ولی از وقتی که مردم شنیدهاند، تو از رفتار من ناراضی هستی، همه بمن میخندند و مرا خوار میدارند». کوروش گفت «این وضع تو برای کاری، که در نظر دارم، خوب است. باید نزد دشمنان ما رفته چنان رفتار کنی، که همه تو را دشمن من دانسته به خود راه دهند، بعد سعی کنی، که همه نوع اطلاعات از احوال دشمن و قوا و نقشههای او تحصیل کرده بمن برسانی.
تا بتوانی بیشتر در نزد دشمنان بمان، زیرا وقتی آمدن تو نزد ما به اعلی درجه مهم است، که دشمن بما خیلی نزدیک باشد. برای اینکه بتوانی اسراری از دشمن بدست آری، میتوانی نقشهٔ ما را به آنها اطلاع دهی، ولی مواظب باش، که هرچه میگوئی بطور کلی باشد، تا هرکدام از دشمنان پندارد، که مملکت او در ابتداء مورد حمله خواهد شد و بدفاع مملکت خود بشتابد. معلوم است، که با این حال همه حاضر نخواهند شد قواشان را در یکجا جمع کنند». آراسپ گفت:
«چنین کنم و در مقابل عنایتی، که بمن کرده از تقصیرم در گذشتهای، با جان و دل خدمت خواهم کرد». چون آراسپ بمقصد روانه شد و پانتهآ خبر حرکت او را شنید، کس نزد کوروش فرستاده پیغام داد: «اگر آراسپ بطرف دشمنان تو رفت، مغموم مشو. اجازه بده عقب شوهر خود فرستم. وقتی که او آمد، خواهی دید، که او برای تو صمیمیتر از آراسپ خواهد بود. شکی نیست، که او خواهد آمد، زیرا پدر پادشاه کنونی، یعنی پادشاه بابل، با او دوست بود، ولی این پادشاه خواست در میان من و او نفاق اندازد. بنابراین، چون شوهرم پادشاه کنونی را از حیث اخلاق فاسد میداند، بیتردید شخصی را مانند تو بر او رجحان خواهد داد». کوروش این پیشنهاد را پذیرفت و رسول زن بطرف شوهر او روانه شد. این مرد را آبراداتاس مینامیدند و او، همینکه رمز زن خود را شناخت، با دو هزار سوار بدیدن کوروش شتافت. چون به پیشقراول پارسی رسید، ورود خود را اطلاع داد و کوروش امر کرد، او را به خیمهٔ پانتهآ بردند. وجد و شعف زن و شوهر را حدّی نبود، بعد پانتهآ از اخلاق پاک کوروش، خودداری او و عطوفتی، که نسبت باین زن ابراز کرده بود، صحبت داشت. شوهرش به او گفت، به عقیده تو من اکنون چه باید بکنم، تا حقشناسی خود و تو را نسبت به او بجا آورده باشم؟ پانتهآ جواب داد: «سعی کن، نسبت به او همان حسیات را بپروری، که او نسبت به تو پرورد». پس از آن آبراداتاس نزد کوروش رفت و، همینکه او را دید، دستش را گرفته گفت: «در ازای نیکیهائی، که بمن و زنم کردهای، من به از این چیزی نمیتوانم بگویم، که خود را مانند دوست، چاکر و متّحدی باختیار تو میگذارم.
در هر کار که خواهی انجام دهی، من به کمک تو با تمام قوا خواهم شتافت». کوروش جواب داد «پذیرفتم، عجالة من تو را به خودت وامیگذارم، تا با زنت شام خوری، ولی از این ببعد تو باید غذا را در خیمهٔ من با دوستان خودت و من صرف کنی». پس از چندی آبراداتاس دریافت، که کوروش عرابههای داسدار و اسبهای زرهپوش را خیلی میپسندد. بر اثر آن صد عرابه داسدار بساخت، اسبهای این عرابهها را از سواره نظام خود انتخاب کرد و خودش بر عرابهای سوار شد، که دارای چهار مالبند و هشت اسب بود. وقتی که کوروش این عرابه را دید، در نظرش مجسم شد، که میتوان عدهٔ مالبندها را هشت کرد، هشت جفت گاو باین مالبندها بست و این قوه برای کشیدن برجی، که با چرخها دارای ۱۸ پا ارتفاع باشد، کافی است. کوروش پیشبینی کرد، که چنین برجها را، اگر در پس صف وادارد، برای افواج او کمکی بزرگ و برای دشمن باعث آسیب زیاد خواهد بود. بعد او در این برجها دالانهای تنگ و کنگرههائی بساخت و در هر برج بیست نفر جا داد، چون برجها حاضر شد، کوروش آنها را براه انداخت و معلوم گشت، که راه انداختن این ماشین با هشت جفت گاو سهلتر و راحتتر از حرکت دادن عرابه کوچکی است، که برای بنه بکار میرود، زیرا وزن عرابه کوچک معمولاً ۲۵ تالان است (اگر مقصود کزنفون تالان آتّیک بوده، هر تالان تقریباً نه من میشود) ولی برجهای کوروش، هرچند، که از چوبی ضخیم، مانند چوبی، که برای ساختن طآطرهای تراژدی (نمایش حزنانگیز) بکار میبرند، ساخته شده بود و با وجود اینکه، هریک ۲۰ مرد مسلح را در خود میگنجاند، باز برای هریک جفت گاو کمتر از ۱۵ تالان سنگینی داشت.
وقتی که کوروش از حرکت دادن برجها اطمینان یافت، مصمم شد چنین برجهائی در پس قشون خود جا دهد، زیرا یقین حاصل کرده بود، که در جنگ باید دارای مزایا بود و نجات و رفاه هم در همین است.
آمدن سفرای هند
(کتاب ۶، فصل ۲) در این احوال سفرای هند وارد شده پول آوردند و به کوروش از طرف پادشاه خودشان چنین گفتند: «کوروش، بسیار خوشوقتم، که تو مرا از حوائج خود آگاه کردی، میخواهم میزبان تو باشم و برای تو پول میفرستم. اگر باز به پول احتیاج داری، از من بخواه. سفرای من مأمورند آنچه را، که تو امر کنی انجام دهند». کوروش جواب داد: «من امر میکنم، که عدهای از رسولان در خیمه مانده پول را نگاه دارند و به خوشی اوقات خود را بگذرانند، سه نفر از میان شما به میان دشمنان ما روند، ظاهراً با این مقصود، که میخواهند عهدی بین آنها و پادشاه هند منعقد کنند، ولی باطناً با این نیت، که ببینند دشمن چه میگوید، چه میکند و پس از آن نتیجهٔ اطلاعات خودشان را به ما بگویند. اگر این اشخاص مأموریتشان را خوب انجام دهند، از این کار آنها بیش از پولی که آوردهاند، سپاسگزار خواهم بود، زیرا جاسوسان من، که بلباس بندگان درآمدهاند، نمیتوانند اخباری، جز آنچه همه میدانند، بدست آرند، ولی کسانی مانند شما میتوانند فکر و خیال دشمن را دریابند». سفرا این پیشنهاد را فوراً با میل پذیرفتند. کوروش آنها را مانند میهمانان واقعی نواخت و، پس از آنکه لوازم سفر آماده گشت، بمقصد روانه شده قبلاً گفتند: «همینکه از مقاصد دشمن آگاه شدیم، مراجعت خواهیم کرد».
کوروش همواره به تدارکات جنگ میپرداخت، به آنچه متحدین تهیه میکردند اکتفا نکرده، بین آنها رقابت در خوبی اسلحه و اسب و سوار و غیره ایجاد میکرد و بعد ورزشها و شکارها ترتیب داده به کسانی، که خوب از عهده برمیآمدند، جایزه میداد. باین ترتیب قشون او برای جنگ حاضر شد و او دارای ده هزار سوار و عدّهٔ زیادی عرابههای داسدار گردید. صد عرابه آبراداتاس حاضر کرد و صد عرابهٔ مادی را هم کیاکسار بشکل عرابههای کوروش درآورد. علاوه بر این بر هریک از شترها دو کماندار نشسته بود. وقتی که تدارکات کوروش را سپاه او میدید، بیشتر مردان باین عقیده بودند، که او فاتح خواهد شد.
در این احوال رسولان هندی برگشته این خبرها را آوردند: کرزوس پادشاه لیدیّه به سرداری قشون دشمن انتخاب شده. مقرر است، که تمام پادشاهان در یکجا جمع شوند و پول زیاد تهیه کنند، تا هر قدر، که ممکن است سپاهیان اجیر بیشتر بطلبند. اکنون دشمن سپاهیان تراکی را با شمشیرهای دراز در خدمت خود دارد، مصریها عدهشان بصد و بیست هزار میرسد و از راه دریا میآیند. سرباز مصری با سپر، نیزههای دراز و باریک و خنجر مسلح است. سپاهیان قبرس بزودی وارد خواهند شد.
سپاهیان کیلیکی، دو فریگیهٔ (بالا و پائین)، لیکااونیه، پافلاگونیه، کاپادوکیه، اعراب، فینیقیه و آسور با پادشاه بابل جزو قوای دشمن بشمار میآیند. ینیانها، االیانها و سایر یونانیهای آسیا مجبور شدند از کرزوس متابعت کنند و او سفرائی نزد لاسدمونیها فرستاده، تا با آنها عهد اتّحاد ببندد. محل اجتماع تمام قشونها کنار رود پاکتول است. از اینجا باید به سوریّهٔ سفلی، که در تحت اطاعت برادر پادشاه است، بروند و امر شده، هرکس که بخواهد آذوقه بفروشد، بدین محل حمل کند. کسانی، که اسیر میشدند، نیز همین چیزها را میگفتند.
حملهٔ کوروش
(کتاب ۶، فصل ۲) پس از اینکه این اخبار در اردو منتشر شد، سپاهیان نگران شدند و شادی سابق مبدّل بفکر و اندیشه گردید.
کوروش، چون دید سپاهیان او مرعوب شدهاند، رؤساء عمده را دعوت کرد و سپرد که، اگر سربازان نیز بخواهند حاضر شده سخن او را بشنوند، مانع نشوند. بعد کوروش چنین گفت: «متحدین، شما را طلبیدم، زیرا میبینم، که اخبار تجهیزات دشمن شما را مرعوب کرده. چیزی غریبتر از این نیست، که شما از تدارکات دشمن میترسید، و حال آنکه شما همین دشمن را، وقتی که عدهٔ ما کمتر بود، شکست دادید. اگر حال شما اکنون چنین باشد، بس چگونه خواهد بود، اگر بشما خبر برسد، که دشمن در قصد حمله است؟». بعد کوروش ترقی تجهیزات قشون خود را از حیث سواره نظام، اسلحه، عرابههای داسدار و برجها یک بیک شمرده گفت: «با داشتن تمام این وسائل شما را این خبر، که کرزوس به سرداری قشون انتخاب شده، در وحشت انداخته. مگر کرزوس نبود، که چون دید سریانیها شکست خوردند، بجای اینکه بمتحدین خود کمک کند، راه فرار پیش گرفت. همین خبر، که دشمن سپاهیان اجیر میگیرد، میرساند، که بقدر کفایت مردان کارآمد برای دفاع از خود ندارد، این است، که به خارجیها متوسّل میشود. آیا گمان میکنید، که خارجیها بهتر از اهالی مملکتی برای آن جنگ خواهند کرد؟ با وجود دلایلی که شمردم، اگر باز کسانی هستند، که میترسند، عقیده دارم، که آنها را نزد دشمنان بفرستند، زیرا بودن آنها با دشمنان ما مفیدتر از حضور آنان در میان ما است».
پس از اینکه کوروش نطق خود را به پایان رسانید، کریسانتاس برخاست و گفت: «کوروش، اگر بعضی از شنیدن اخبار دشمن مغموم شدهاند، نباید این حال آنها را حمل بر ترس کرد. اینها شبیهاند به کسانی، که میخواهند سر سفره نشسته غذا بخورند و در این وقت ناگاه حکمی به آنها میرسد، که فلان کار را انجام دهید. ما هم، چون در انتظار بدست آوردن ثروتهای زیاد میباشیم، افسرده میشویم از اینکه میبینیم، کارهائی در پیش داریم، تا بمقصود برسیم، ولی اکنون، که باید به سوریه، یعنی مملکتی، که از حیث گندم، حشم و درختان پربار خرما غنی است، اکتفا نکنیم و برای بدست آوردن لیدیّه، یا مملکتی که شراب و روغن زیاد دارد و بواسطه مجاورت با دریا از ثروتهای بیشمار آن متمتع است، نیز بجنگیم، ما دیگر مغموم نخواهیم بود و دلیرانه بطرف خزاین و نفایس لیدیّه خواهیم شتافت». همه این نطق را پسندیدند و کوروش گفت «ای سربازان، من عقیده دارم، که هم اکنون بقصد دشمن روانه شویم و زودتر به جائی رسیم، که دشمن آذوقه جمع کرده. هر قدر ما بیشتر بشتابیم، حمله ما برای دشمن بیشتر ناگهانی خواهد بود و او کمتر امنیت خواهد داشت». همه این رأی را پسندیده گفتند: «باید با سرعت بطرف دشمن روانه شد» پس از آن کوروش گفت: «چون ما از مملکتی خواهیم گذشت، که خودمان آذوقهٔ آن را برگرفتهایم و آنچه هم، که مانده بود، نصیب دشمنان ما گشته، لابد برای ۱۵ روز، که در آن مملکت خواهیم بود، باید آذوقه با خود داشته باشیم».
بعد او راجع به آذوقه و لوازم قشونی از گندم، آسیاب، هیزم و غیره دستورهائی داد و نیز توصیه کرد، که سپاهیان به آشامیدن آب بجای شراب عادت کنند، زیرا این مشروب در جاهای زیادی از راه، که در پیش دارند، بدست نخواهد آمد. پس از دادن دستورها، کوروش امر کرد همه مشغول جمعآوری باروبنه گردند و بعد از آن، همینکه شیپور حاضرباش را شنیدند، در جاهائی که معین شده بایستند، تا او، پس از اجرای مراسم قربانی، جاهای فرماندهان را معین کند.
حرکت
(کتاب ۶، فصل ۳) پس از اجرای مراسم قربانی کوروش با قشون خود حرکت کرد و روز اوّل کم راه رفت تا، اگر سپاهیان او چیزی را فراموش کرده جا گذاشته باشند، برگشته بردارند. کیاکسار با ثلث سواره نظام خود برای دفاع ماد در منزل اوّل بماند و کوروش با سرعت پیش رفت. ترتیب حرکت قشون چنین بود، که سواره نظام در جلو قشون حرکت میکرد، بعد از آن باروبنه و در آخر پیاده نظام میآمد. هر دستهای از گروهان بیرقی داشت، که بدست اسکوفوربود. ترتیب باروبنه را طوری داده بودند، که هر سپاهی میدید، اسباب او کجا است و اگر چیزی لازم داشت، میتوانست برگیرد.
مفتشین قشون، که پیشاپیش حرکت میکردند، دیدند، که در جلگه اشخاصی علیق و هیزم جمع میکنند و در جائی هم دود و گرد و غبار مشاهده میشود. از این علائم استنباط کردند، که دشمن نزدیک است. رئیس آنها این خبر را به کوروش رسانید و او امر کرد همانجا مانده، اگر چیزهای دیگر نیز مشاهده کردند، فوراً او را آگاه کنند. یک دسته سوار هم فرستاد، که اسرائی بگیرند، تا بهتر بتوان حقیقت امر را فهمید. بعد کوروش امر کرد قشون او بایستد و بصرف غذا و کارهای دیگر بپردازد، تا همینکه دشمن را دید حاضر و آماده باشد. در این احوال اسرائی آوردند و از بیانات آنها معلوم شد، که دشمن تقریباً در دو فرسنگی است و عدّه سپاهیان آن بقدری است، که قحطی در حول و حوش آنها روی داده.
دشمن هم میداند، که کوروش نزدیک است و از این خبر افسرده است. بعد بسؤال کوروش، که حالا دشمن چه میکند، اسراء جواب دادند «برای جدال حاضر میشود. فرمانده تمام قشون کرزوس است، زیردست او یک نفر یونانی است و یک نفر مادی. در باب این مادی گویند، که از قشون شما فرار کرده بهآنجا رفته». کوروش فریاد زد: «ای خدا، اگر این شخص بدست من بیفتد، میدانم با او چه کنم». (معلوم است، که این مادی همان آراسپ بوده، که کوروش به جاسوسی بطرف دشمن فرستاده بود. م.).
کوروش اسراء را مرخص کرد و بعد، از رئیس مفتشین خبر رسید، که دستهای از سواره نظام دشمن بطرف ما میآید و میخواهد جاهای ما را بگیرد. کوروش در حال به چند نفر از سواران، که همیشه با او بودند، امر کرد به کمک مفتشین شتافته و در آنجا کمین کرده بر سواران دشمن بتازند، بعد به هیستاسپ دستور داد، که با هزار سوار بطرف دشمن حرکت کند، ولی به جاهائی، که نمیشناسد، داخل نشود. سواران کوروش فوراً روانه شدند و دیری نگذشت، که به آراسپ و مستحفظین او برخوردند کوروش از آمدن او بسیار شاد شد و، همینکه او را دید، برخاسته باستقبال او شتافت و دست خود را بطرف وی دراز کرد. همه از این رفتار کوروش در حیرت فرورفتند، زیرا سرّ فرار کردن او را نمیدانستند. کوروش رو به حضار کرده جهة رفتن آراسپ را نزد دشمن بیان کرد و گفت «این فرار ظاهری بامر من بود، نه از ترس یا میل او به خیانت.
آراسپ خدمتی مهم، که با مخاطراتی بزرگ توأم بود، انجام داده». پس از این حرف همه برخاسته به او دست دادند و او را بوسیدند.
اطّلاعات آراسپ
(کتاب ۶، فصل ۳) بعد کوروش به آراسپ گفت «حالا آنچه را، که میدانی بگو و سعی کن، که حقیقت را بگوئی، زیرا، اگر قوای دشمن را بیشتر بدانیم و کمتر بیابیم، به از آن است، که عکس آن روی دهد». آراسپ گفت: «من آنچه توانستم، بکار بردم، که اطلاعات کاملتری بیایم، خودم در ترتیب صفآرائی قشون دشمن شرکت کردم و حتی میدانم، که چگونه میخواهند جنگ را شروع کنند». کوروش - «بس اوّل بگو، که عدهٔ نفرات دشمن چیست». آراسپ - «سواره نظام و پیاده نظام دشمن، به استثنای مصریها، سی صف بسته و تقریباً چهل استاد مسافت را اشغال کردهاند. اما گروهان مصری از ده هزار نفر ترکیب یافته و فرماندهان مصریها گروهان را طوری تشکیل کردهاند، که هریک دارای صد صف صدنفری است. گویند این ترتیب در مملکت آنها معمول است، ولی کرزوس با اکراه آن را پذیرفت، زیرا او میخواست جبههٔ قشونش کشیدهتر از جبهه قشون تو باشد، تا بتواند از پهلوهای قشون تو گذشته پشتسر تو را بگیرد». کوروش: - «چون میخواهد، ما را محاصره کند، برحذر باشد، که ما او را محاصره نکنیم. چیزی که برای ما مهم بود، بدانیم دانستیم. حالا باید صاحبمنصبان سعی کنند، که هر چیز بجای خود باشد، زیرا گاهی برای یک نقص جزئی از مرد، اسب و عرابه، نتیجه نمیتوان گرفت». پس از آن کوروش به میریارکها یا رؤسا قسمتهای ده هزار نفری و به صاحبمنصبان زیردست آنها دستور داده ضمناً گفت به لخاژها امر کنید، که لخ را بدو قسمت تقسیم کنند (قسمتی را، که دارای ۲۴ نفر یا کمتر بود، کزنفون لخ و رئیس آنها را لخاژ مینامد، این دو لفظ یونانی است. کلیة کزنفون اصطلاحات لشکری را، چنانکه در یونان معمول بوده، نوشته. م.)
در این وقت یکی از فرماندهان قسمتهای ده هزار نفری به کوروش گفت: «آیا تو گمان میکنی قشونی، که عدّه صفوفش اینقدر کم است، با لشکری، که صفوف آن باین اندازه زیاد است، میتواند مقابلی کند؟» کوروش جواب داد: «آیا تو گمان میکنی، که با این همه صفوف، اکثر سربازان پیاده نظام خواهند توانست به رفقای خودشان فایده و بطرف مقابل زیان رسانند؟ من از خدا میخواستم، که سپاه سنگین اسلحهٔ دشمن بجای صد صف دارای هزار صف باشد، زیرا در این صورت ما با عدّهٔ بسیار کمتری مواجه میشدیم، ولی عدّهٔ صفوف و عمق قسمتهای ما چنان است، که تمام افراد بکار افتاده به یکدیگر کمک خواهند کرد». بعد برای اینکه صاحبمنصبان درست از فکر او مسبوق شوند، کوروش نقشهٔ خود را بیان کرده گفت: چنانکه بنائی استوار نیست، مادامیکه پی و بام آن محکم نباشد، همچنان قشون بدرد نمیخورد، اگر صفوف مقدّم و مؤخر آن از سربازان خوب تشکیل نشده باشد. در این زمینه و زمینههای دیگر کوروش دستورهائی داد و تکلیف رؤساء و صاحبمنصبان را معین کرد. اسامی صاحبمنصبانی را، که کوروش دستور به آنها داده، کزنفون چنین نوشته: اوفراتاس داوخوس کاردوخاس،آرتااوز فرنوخوس آسیداتاس آرتاگرساس (بعض این اسامی از اسم رود یا کوهی است، مانند اولی که از فرات است و سوّمی از کوه کاردوخ یا کردها، برخی هم مانند ارتاگرساس یا ارتاگرس در نوشتههای مورخین دیگر مثل کتزیاس راجع بزمان اردشیر دوّم هخامنشی دیده میشود. م.)
آبراداتاس پادشاه شوش از کوروش اجازه خواست، عرابههائی را اداره کند، که بقلب قشون دشمن حمله خواهند برد. کوروش او را از این نیت تبریک گفت، ولی لازم دید عقیدهٔ پارسیهائی را، که سایر عرابهها را اداره خواهند کرد، بپرسد و آنها مقتضی دیدند قرعه بیندازند. قرعه، چنانکه میل آبراداتاس بود، باسم او درآمد و او در مقابل قشون مصری جا گرفت. پس از آن همه رفته مشغول تدارکات شدند و بعد قراولان را به کشیک گماشته شام خوردند و خوابیدند.
وداع آبراداتاس با پانتهآ
(کتاب ۶، فصل ۴) روز دیگر صبح کوروش مراسم قربانی بجا آورد و سپاهیان او پس از صرف غذا قباها و جوشنهای زیبا در بر کرده کلاهخودهای قشنگ بر سر گذاردند، به اسبها غاشیه پوشانده کفل آنها را زرهپوش کردند، پهلوهای عرابهها هم زرهپوش بود.
تمام سپاه از آهن و مفرغ میدرخشید و پارچههای ارغوانی یک تروتازگی مخصوصی بآن میداد. عرابه آبراداتاس به چهار مال بند و هشت اسب بسته بود و تزیینات عالی داشت. او میخواست جوشن ملی خود را، که از کتان بافته بودند بپوشد، که ناگاه پانتهآ کلاهخودی از طلا، بازوبند و یارههائی از همان فلز، قبائی ارغوانی که از پائین چین میخورد و تا پاشنهٔ پا میرسید با یک پر کلاه لعلفام به او تقدیم کرد. آبراداتاس، چون این اشیاء را دید، در حیرت فرورفت و بعد بزن خود گفت: «عزیزم، تو زینتهای خود را فروخته این اشیاء را تدارک کردهای». او جواب داد «نه، به خدا، آنچه برای من گرانبهاتر از هر چیز میباشد، مانده و آن این است، که تو خود را بدیگران چنان بنمائی، که در نظر من هستی، این بهترین زینت من است». پانتهآ این بگفت، و اسلحه را بدست خود بر تن شوهرش پوشید و سعی کرد اشکهائی را، که مانند سیل بصورت او جاری بود، پنهان دارد. آبراداتاس، که پیش از آن هم لایق بود انظار همه را به خود جلب کند، همینکه مسلح شد بیش از پیش نجیب و صبیح نمود. بعد، او جلو عرابه را از دست میرآخور خود گرفت و میخواست سوار شود، که پانتهآ به حضار امر کرد کنار روند و به شوهر خود گفت: «آبراداتاس، اگر زنانی هستند، که شوهرشان را بیش از خودشان دوست دارند، من گمان میکنم، که یکی از آنها باشم.
سخن درازی برای استدلال زیادی است و چند کلمه در این باب به از نطق مفصل، حسّیّات من نسبت به تو هر قدر رقیق باشد، با وجود این، قسم بعشق من نسبت به تو، و عشقی، که تو بمن میپروری، من ترجیح میدهم که، تو را زیر خاک، مانند یک سرباز نامی ببینم، تا اینکه با یک مرد بیشرف زندگانی بینام را بسربرم. باین درجه یقین دارم، که تو و من برای جوانمردی ساخته شدهایم. کوروش به عقیده من حق دارد، که ما را حقشناس بیند: وقتی که من اسیر و از آن او شدم، نه فقط او نخواست مرا بردهٔ خود بداند، یا مرا با شرایط شرمآوری آزاد کند، بلکه مرا، برای تو حفظ کرد، مثل اینکه زن برادر او باشم. بعد چون آراسپ، که مستحفظ من بود فرار کرد، من به کوروش وعده دادم، که، اگر اجازه دهد، تو را بخواهم، تا بیائی و برای او متحدی باوفاتر و مفیدتر از آراسپ باشی». آبراداتاس از سخنان پانتهآ مشعوف شده دست خود را بسر او گذاشت و چشمانش را به آسمان بلند کرده چنین گفت: «خدایا، چنان کن، که من شوهری باشم لایق پانتهآ و دوستی در خور کوروش، که با ما مردانه رفتار کرده». پس از این استغاثه در عرابه را باز کرده سوار شد و، چون در گردونه جا گرفت و عرابهران در را بست، پانتهآ، که دیگر نمیتوانست شوهر خود را ببوسد، عرابه را چند بار بوسید. پس از آن دیری نگذشت، که عرابه دور شد و پانتهآ از عقب آن براه افتاد، بیاینکه او را ببیند. بالاخره آبراداتاس برگشته او را دید و گفت:
«پانتهآ، دل قوی دار، وداع کنیم و از یکدیگر جدا شویم». پس از آن خواجهسرایان و زنان پانتهآ را به عرابهاش برده در زیر چادر خواباندند. با وجود اینکه آبراداتاس و گردونه او منظرهٔ زیبا داشت، تماشای این منظره فقط وقتی سربازان را جلب کرد، که پانتهآ دور شده بود. چون نتیجه قربانی مساعد بود، کوروش صفوف قشون را بیاراست و بعد قراولهائی به فاصلههای معین از یکدیگر گماشته سرکردگان را طلبید و گفت: «نتیجه قربانی همان است، که قبل از فتح اوّل ما بود» بعد او مزایای قشون خود را از حیث مردانگی، شجاعت جنگیها، برتری اسلحه و ترتیب صفوف به خاطرها آورده گفت: «از زیادی قشون مصری نهراسید، زیرا سپرهای سربازان مزبور خیلی بزرگ و بضرر آنها است. ترتیب صفآرائی آنها (یعنی عمق صد صف) همچنان است، که عده کمی خواهند توانست جنگ کنند و، اگر گمان کنید، که با انبوه لشکر بر ما غلبه خواهند یافت، این تصوّری است بیجا، زیرا باید اوّل از عهده اسبان زرهپوش ما برآیند و اگر مقاومت کنند، چگونه میتوانند در آن واحد با سواران، اسبان و برجهای ما بجنگند.
اگر باز حاجتی دارید بگوئید، تا انجام دهم، زیرا ما همه چیز داریم. پس از آن کوروش سرداران را مرخص کرده سپرد بروند، آنچه شنیدهاند به سربازان بگویند و خودشان را لایق مقامی، که دارند نشان دهند.
حرکت کوروش
(کتاب ۷، فصل ۱) کوروش پس از دعاخوانی غذا خورد، بعد مراسم قربانی بجا آورده به اسب نشست و به قشون خود فرمان حرکت داد. اسلحهٔ تمام سپاهیان مانند اسلحهٔ کوروش بود، یعنی قبائی ارغوانیرنگ با زرهی بر تن و خودی با پر بسر داشتند. اسلحهٔ تعرّضی آنها عبارت بود از شمشیر و نیز زوبینی از چوب پستنک (غبیرا). اعضا و جوارح اسبان با سلاح دفاعی پوشیده بود. تفاوتی بین اسلحهٔ سپاهیان و خود کوروش نبود، جز از این حیث، که اسلحهٔ کوروش مانند آئینه میدرخشید، ولی اسلحهٔ سپاهیان مطلاّ بود.
وقتی که کوروش ایستاد، تا ببیند از کدام طرف باید حرکت کند، غرّش رعد طنین انداخت و کوروش فریاد زد: «ای زوس، که پادشاه خدایانی، ما از دنبال تو میآئیم» (برای فهم مطلب باید در نظر داشت، که کزنفون و سایر مورّخین یونانی غالباً در این موارد اسامی خدایان یونانی را ذکر میکنند و به عقیدهٔ یونانیها فرستادن رعد از خصائص زوس، خدای بزرگ آنها بود. م.). از طرف راست کریسانتاس فرمانده سواره نظام با سوارهها حرکت میکرد و از طرف چپ آرساماس فرمانده پیادهٔ نظام. کوروش به آنها توصیه کرد، که چشم به بیرق داشته با قدمهای مساوی حرکت کنند. بیرق کوروش عبارت بود از هیکل عقابی زرّین با بالهای گشاده، که به نیزهٔ بلندی نصب کرده بودند. امروز هم بیرق شاه پارسیها چنین است (کزنفون در دو جا بیرق شاهان هخامنشی را چنین توصیف کرده:
یکی در اینجا و دیگر در جنگ کونّاکسا که بیاید. م.). قبل از اینکه قشون دشمن نمودار شود، کوروش به سپاه خود سه روز استراحت داد و پس از طی بیست استاد (دو ثلث فرسخ) سپاه دشمن پدیدار شد. کرزوس، چون دید، که جبههٔ سپاه او از طرف جناح راست و چپ، از جبهه قشون کوروش خیلی بیشتر است، فرمان توقف داد، تا جبهه را بشکل قوسی درآرد و امر کرد، که دو منتهاالیه قشون را بشکل گامّا درآورند، تا بتوانند از هر طرف به قشون دشمن حمله کنند.
کوروش، چون این حرکت را مشاهده کرد، نه ایستاد و نه تغییری در ترتیب قشون خود داد، ولی چون دید، که دشمن با ترسیم قوس به جناحین خود بسط میدهد به کریسانتاس گفت: «آیا تو میبینی، که چه قوسی ترسیم میکنند؟» او جواب داد: «بلی میبینم و در حیرتم، زیرا این جناحین از سربازان سنگین اسلحهشان خیلی دور میافتند» - «چنین است، ولی از سربازان سنگین اسلحهٔ ما هم دور میفتند» - «چرا چنین میکنند؟» - «معلوم است، که میترستند، از اینکه جناحین وقتی بما نزدیک شوند، که سپاهیان سنگین اسلحه دور باشند و ما حمله بجناحین کنیم» - «چگونه این قسمتها، که بفاصلهٔ زیاد از یکدیگر دور افتادهاند، میتوانند به یکدیگر کمک کنند؟» - «چون جناحین بقدر کفایت پیش رفتند، به پهلوهای ما حمله خواهند کرد و بعد خواهند خواست، ما را از هر طرف احاطه کنند» - «بگمان تو این نقشه خوبست؟» - «بلی، نظر به آنچه میبینند، ولی، چون چیزهائی هست، که نمیبینند، اگر به ما از جبهه حمله میکردند، برای آنها بهتر از این نقشه بود». بعد کوروش رو به فرماندهان کرده گفت: «آرساماس، عجالة پیاده نظام را آهسته، یعنی چنانکه من میروم، پیش ببر و تو، ای کریسانتاس، سواره نظام را از پس او همچنان آهسته حرکت ده، اما من به جائی میروم، که حمله از آنجا مناسب باشد. وقتی که باین محل رسیدم و برای جنگ حاضر شدیم، من سرود جنگ را میسرایم و، همینکه حمله شروع شد، شما شتابان بطرف دشمن خواهید رفت و آبراداتاس با گردونهها به دشمن خواهد تاخت.
شما باید تا بتوانید تنگتر از عقب گردونهنشینها حرکت کنید، اما من هرچه زودتر خود را بشما خواهم رساند، تا، اگر خواست خدا باشد، فراریان را تعقیب کنیم».
پس از آن کوروش حرکت کرد و در حینی، که از جلو گردونهها و سپاهیان میگذشت، برای تشویق آنها کلمهای میگفت، مثلاً به یکی -: «ای سربازان چقدر خوش بختم، که روی شما را میبینم»، بدیگران - «ای جنگیها، بدانید، که امروز نه فقط فتح خواهید کرد، بلکه ثمرات فتح سابق را بدست آورده تمامی عمر را به خوشی خواهید گذرانید». به بعضی - «رفقا، از امروز دیگر ما حق نداریم از خداوند شکوه کنیم، او بما موقع و وسائل تمام نعمتها را داده، ولی لازم است، که ما دلیر باشیم». کوروش بدینسان سپاهیان را تشویق و تشجیع میکرد، تا اینکه به گردونهٔ آبراداتاس رسید و ایستاد. او جلو اسبان گردونه را به اسلحهدار خود داده، نزد کوروش شتافت و رؤساء پیاده نظام و گردونهها نیز همین کار کردند.
پس از آن کوروش به آبراداتاس چنین گفت: «آبراداتاس، خدا خواست چیزی را، که تو میخواستی، تو و کسان تو را لایق این مقام دید، که در صف اوّل حرکت کنید، بخاطر آر این نکته را، که پارسیها شما را میبینند، از عقب شما میآیند و، تحمل نخواهند کرد، که شما تنها خودتان را بخطر اندازید». آبراداتاس جواب داد: «کوروش، بهقدری که میتوانم پیشبینی کنم، از این طرف کارها خوب خواهد بود، ولی من از طرف پهلوهای قشون نگرانم. من گمان میکنم، که پهلوهای قشون دشمن بواسطه گردونهها و سپاه زیاد قوی است و خیلی بسط مییابد و ما در مقابل دشمن در این جاها چیزی جز گردونهها نداریم. اگر قرعه بنام من در نیامده بود، من شرم میداشتم از اینکه اینجا را اشغال کنم، زیرا باین درجه اطمینان دارم، که در اینجا من از خطر محفوظم». کوروش -: «اگر از طرف تو کارها خوب است، از طرف پهلوها هم نگران مباش. بفضل خداوند من به تو خواهم نمود، که در مقابل پهلوها دشمنی نیست، فقط اکیداً توصیه میکنم، که به دشمن حمله مکن، مگر اینکه ببینی سپاهی، که باعث نگرانی تو است، فرار میکند. وقتی که دیدی آنها فرار میکنند، در نظر آر که من نزدیک تو هستم و به دشمن بتاز، تو خواهی دید، که دشمن مأیوس است و سپاه تو پر از امیدواری» (در همینجا کزنفون گوید: کوروش، با اینکه تکبر نداشت، در این موقع این کلمات تکبرآمیز را بزبان آورد). بعد کوروش گفت «تا وقت هست تمام گردونهها را سرکشی و سپاهیان را تشویق و تشجیع کن». آبراداتاس به گردونهٔ خود نشسته امر کوروش را بجا آورد.
بعد کوروش تا جناح چپ رانده به هیستاسپ، که با نیمی از سواره نظام پارسی بود، دستور جنگ را داد و پس از آن حرکت کرده به گردونههائی، که پهلوهای قشون را حفظ میکردند رسیده گفت: «من آمدم و حاضرم بشما کمک کنم، همینکه شما دیدید، که ما به منتهی الیه قوای دشمن از طرف چپ و راست حمله کردیم، باید سعی کنید، که از میان صفوف دشمن بگذرید، زیرا اگر در آن طرف باشید، خطر شما بمراتب کمتر از این طرف است». سپس او بمحلی، که در عقب گردونهها بود درآمد، به فرنوخوس و ارتاگرساس امر کرد در جاهای خود با هزار پیاده و هزار سوار بمانند و چنین دستور داد: «هر زمان، که دیدید، من بجناح راست حمله میکنم، شما بجناح چپ حمله کنید، ولی باید حمله را از نوک جناح شروع کنید، زیرا اینجا ضعیفتر از جاهای دیگر است و نیز ترتیب فالانژ را از دست ندهید، تا از قوای شما چیزی نکاهد. دسته شترسواران را جلو دشمن بفرستید. اگر چنین کنید خواهید دید، که قبل از آنکه گیرودار جنگ شروع شود، شما از وضع دشمن خندههای زیاد خواهید کرد». کوروش این بگفت و بطرف جناح راست رفت.
جنگ کوروش با کرزوس
(کتاب ۷، فصل ) در این احوال کرزوس دریافت، که او در مرکز سپاه سنگین اسلحه قرار گرفته و این سپاه به دشمن نزدیکتر از جناحین قشون او است. این بود، که با علامتی بجناحین امر کرد دورتر نرفته بقدر یک ربع تغییر جهت دهند، بعد همینکه جناحین ایستادند، درحالیکه رویشان بطرف قشون کوروش بود، کرزوس باز فرمان داد، که پیش روند. بر اثر این فرمان سه فالانژ بقصد حمله به قشون کوروش به حرکت آمد، یکی از جبهه دو دیگر از پهلوهای راست و چپ. در این وقت وحشتی بزرگ در سپاه کوروش رویداد، چنانکه مربعی کوچک در مربع بزرگتری واقع شده باشد، سپاه کوروش از هر طرف، به استثنای پشت، با سواران، سپاهیان سنگین اسلحه و سبک اسلحه، کمانداران و عرابهها احاطه شده بود، ولی این سپاه بنا بفرمان کوروش از هر طرف با دشمن مواجه شده در کمال خاموشی منتظر بود، ببیند چه میشود. کوروش، همینکه دید موقع مناسب در رسیده، سرود جنگی را شروع کرد و تمام قشون جواب داد. توضیح آنکه از هر طرف فریاد جنگی انیالیوس برآمد (انیالیوس در نزد یونانیها لقب مارس رب النوع جنگ بود، اینجا هم کزنفون عادت یونانیها را ذکر کرده. م.) بعد کوروش در سردستهای از سواره نظام حرکت کرده، به پهلوی جناح راست دشمن حملهور شد و با نهایت سرعت داخل این قسمت گشت. سپس یک دسته از پیاده نظام، که از عقب او روان بود، بیاینکه ترتیب را بهم زند، بصفوف دشمن در جاهای مختلف هجوم آورده دارای تمام مزایای جدالی شد، که از حمله یک سپاه سنگین اسلحه به پهلوی قشون دشمن حاصل میشود.
ارتاگرساس، چون پنداشت، که کوروش جدال را شروع کرده، در حالی که شترسواران را موافق دستور کوروش در پیش داشت، با جناح چپ به حرکت آمد. ازاینجهت، که اسبها به مسافت زیاد هم نمیتوانند شتر را ببینند، اسبهای دشمن بیاختیار رو بفرار گذاشته و در حین فرار به یکدیگر تنه زده یکی دیگری را میانداخت. از پس شترها ارتاگرساس با قشون مرتب خود به دشمنی، که در حال اختلال بود، حمله کرد و عرابههای خود را از راست و چپ به پیش راند. از قشون دشمن آنهائی، که میخواستند از عرابهها فرار کنند، از شمشیرهای سپاهیان ریزریز شدند، کسانی که میخواستند از سپاهیان کوروش جان بدر برند، در زیر عرابهها درهم شکستند. آبراداتاس دیگر منتظر نشده فریاد زد: «دوستان من، از عقب من بیائید». پس از آن تمام عرابهها با حرارت حمله بردند و عرابههای دشمن فرار کردند. همینکه آبراداتاس این صف را شکافت، حمله به سپاه سنگین اسلحهٔ مصری برد و از پی او دوستانش شتافتند. به تجربه رسیده، که فالانژی قویتر از گروهان دوستان نیست. در این موقع هم این نکته به تجربه رسید:
دوستان و همسفرههای آبراداتاس شتابان با او حمله کردند و عرابهرانهای دشمن، چون دیدند، که یک گروهان مصری سخت پا فشرده، بطرف عرابههائی که فرار میکردند، عقب نشسته با آنها رو به هزیمت گذاردند. در این احوال همراهان آبراداتاس حملهکنان به جائی رسیدند، که مصریها تنگ بهم چسبیده بودند و شکافتن صف ممکن نبود. بر اثر این وضع اکثر سپاهیان مصری در همانجا، که ایستاده بودند، در زیر سم ستوران و نیز چرخها سرنگون گشتند یا خرد شدند: بهرجا، که داس عرابهها میرسید، آدم و سلاح را قطع میکرد. در میان این گیرودار عرابهٔ آبراداتاس به تودهای مرکب از خردهریز همه چیز برخورد و برگشت، بعد خود او و همراهانش را اسبها بطرفی بردند و در آنجا این جنگیان دلیر در زیر ضربتهای دشمنان جان سپردند.
پارسیها، که در عقب آنها بودند، از شکافی، که در صف مصریها حاصل شده بود، استفاده کرده هجوم بردند و عدّهای زیاد را از دم شمشیر گذراندند. بعد مصریهائی، که سالم مانده بودند (عدهٔ اینها زیاد بود)، با پارسیها درآویختند و جدالی مهیب با نیزه و شمشیر و زوبین درگرفت. مصریها از حیث عدّه و اسلحه مزیّت داشتند، نیزههایشان مانند نیزههای کنونی آنها محکم و دراز بود، سپرهای آنها برای پوشانیدن تن و دفع دشمن مناسبتر از زره و نیز سپرهای عادی است، که بشانه میبندند. بنابراین مصریها سپرهایشان را بهم فشرده سخت حمله کردند. در این وقت پارسیها، که سپرهایشان از ترکهٔ بید بافته بود، چون نتوانستند حملات را دفع کنند، پس رفتند. آنها عقب مینشستند، ولی پشت به دشمن نمیکردند.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…