معلوم است، که پارس در حدود نیمهٔ قرن هفتم ق. م دستنشاندهٔ مادیها شده، زیرا هرودوت صریحاً گوید، که فرورتیش پارس را مطیع کرد. کرسی پارس یا پایتخت امراء آن، چنانکه هرودوت نوشته، (پاسارگاد) بود. اگرچه حفریات مرتّبی در اینجا نشده، با وجود این از بعض علایم و آثار، که در جای خود ذکر خواهد شد، معلوم میشود، که این محل خیلی قدیم است.
فصل دوم - سلطنت کوروش بزرگ
اول - کوروش تا فتح همدان
نام او
اسم این شاه را چنین نوشتهاند: در کتیبههای او و سایر شاهان هخامنشی بپارسی قدیم - (کورو) یا کوروش (کورائوش در صیغهٔ مضاف الیه)، در نسخه عیلامی کتیبهها - کوراش، ببابلی (در لوحههای نبونید) - کورش، در توریة - کورش و کورش، به یونانی - کورس. بعد این اسم به روم رفته سیروس شده و اکنون در اروپا، با جزئی اختلافی، سیروس یا سایروس، و یا چیزی نزدیک بآن گویند. مورّخین قرون اسلامی این اسم را چنین نوشتهاند: ابو الفرج بن عبری در مختصر الدّول - کورش، ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه بنا بر مدارک غربی - نیز چنین، مسعودی در مروج الذهب - کورس، طبری (ابو جعفر محمد بن جریر) در تاریخ الرسل و الملوک کیرش، ابن اثیر در تاریخ کامل - نیز چنین، حمزه اصفهانی در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء کوروش، ولی نباید تصوّر کرد، که مقصود همهٔ مورّخین مزبور (از قرون اسلامی) همین شاه بوده: بجز ابو الفرج بن عبری و ابو ریحان، که از مدارک غربی استفاده کردهاند، سایرین بنا بر متابعت از مدارک شرقی یا داستانها اسامی اشخاص دیگر را که موسوم بهمین اسم بودهاند، ذکر کردهاند. سترابون نوشته، که اسم این شاه در ابتدا (آگراداتس) بود (کتاب ۱۵ فصل ۳ بند ۶)، بعد او اسم خود را تغییر داده نام رود (کور) را، که در نزدیکی تخت جمشید (پرسپولیس) جاری است، اتخاذ کرد. این گفتهٔ سترابون صحیح بنظر نمیآید، زیرا دو نفر از اجداد کوروش، چنانکه بالاتر ذکر شد، همین اسم را داشتند و دیگر ظن قوی این است، که نام رود مزبور از اسم کوروش (کور) باشد، نه بعکس.
کودکی و جوانی
راجع باین موضوع از منابع جدیده چیزی مستفاد نمیشود.
بنابراین باید بمنابع قدیمه اکتفا کرده ببینیم مورّخین عهد قدیم چه میگویند. در میان این مورّخین هرودوت، کزنفون و کتزیاس در درجهٔ اوّل واقعند، زیرا سایر مورّخین غالباً از هرودوت پیروی کرده از دو مورّخ دیگر هم چیزهائی گرفته به نوشتههای خود افزودهاند. هرودوت گوید (کتاب اوّل بند ۹۵)، که درباره کوروش در زمان او چهار روایت وجود داشته و آنچه را، که او نوشته از قول پارسیهائی است، که نمیخواستند بیش از اندازه کارهای کوروش را جلوه دهند.
شاید جهت اختلاف بزرگ، که بین نوشتههای سه مورّخ مذکور مشاهده میشود، همین بوده، که هرکدام روایتی را پیروی کردهاند. به هرحال مقتضی است، که مضامین نوشتههای هر سه مورّخ مذکور را ذکر کنیم و بعد، اگر تفاوتهائی نسبت باین روایات در نوشتههای مورخین دیگر مشاهده میشود، نوشتههای آنها را هم در نظر گیریم.
نوشتههای هرودوت
صباوت و شباب
مورّخ مذکور گوید (کتاب اوّل بند ۱۰۷-۱۳۲): آستیاگس شبی در خواب دید، که از دختر او موسوم به ماندان، چندان آب رفت، که همدان و تمام آسیا غرق شد. شاه از مغها تعبیر این خواب را خواست و آنها بقدری شاه را از آتیه ترسانیدند، که او جرئت نکرد دختر خود را به یکی از بزرگان ماد بدهد، زیرا میترسید، که دامادش مدعی خطرناکی برای تاجوتخت او گردد. بالاخره دختر خود را به کامبیز (کبوجیه)، که از خانواده نجیب پارس و مطیع بود، داد، چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حدّ وسط پستتر و بیضررتر میدانست، بخصوص که کبوجیه شخصی بود ملایم و آرام. پس از آن در سال اوّل این زواج، شاه ماد در خواب دید، از شکم دخترش تاکی روئید، که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشید. تعبیری، که مغها از این خواب کردند، بمراتب بیش از خواب اوّلی بر وحشت او افزود. بر اثر آن شاه دختر خود را، که حامل بود، مجبور کرد بدیدن او آید و، همینکه ماندان بهمدان وارد شد، آستیاگ او را بسان محبوسی نگاهداشت. بعد از چندی ماندان پسری آورد و شاه ماد او را به یکی از خویشاوندان خود، هارپاک نام، داده امر به کشتنش کرد و از وحشتی، که آسایش او را سلب کرده بود، قدری بیاسود. هارپاک با طفل به خانه آمد و با زن خود راز را در میان نهاد. زن پرسید، حالا چه خواهی کرد؟ وزیر گفت، من چنین جنایتی نکنم: اولاً این طفل با من قرابت دارد، ثانیاً شاه اولاد زیاد ندارد و ممکن است دختر او جانشینش گردد. در این صورت موقع من نزد ملکهای، که پسرش را کشتهام، چه خواهد بود؟ پس بهتر است، اجرای این امر را به کسان خود شاه واگذارم.
پس از آن یکی از چوپانهای شاهی را، که میترادات (مهرداد) نام داشت، طلبید و طفل را به او داده گفت: امر اکید شاه است، که این طفل را به کوهی، در میان جنگل، بیفکنی تا طعمهٔ وحوش گردد. چوپان زنی داشت (سپاکو) نام، که تازه زائیده بود. همینکه چوپان طفل را به خانه آورد و زنش او را دید، بپای شوهر افتاده تضرّع کرد، که طفل را نکشد. چوپان گفت، اگر از کشتن آن دست بازدارم، به بدترین عقوبتی گرفتار شوم. زن بعد از قدری تأمل گفت، من تازه زائیدهام و طفل من مرده بدنیا آمده. ما میتوانیم او را به کوه افکنیم، بعد جسد او را به مفتشین هارپاک نشان دهیم و این طفل قشنگ را به پسری خودمان برداشته تربیت کنیم. باین نحو کار خیر کردهایم و هم تو از خطر جستهای. چوپان را رأی زنش پسند آمد و چنان کرد که او گفته بود. بعد نزد هارپاک رفته گفت، امر شاه را اجرا کردم، کس بفرست، جسد طفل را معاینه کند. هارپاک از اسلحهدارهای خود چند تن برای تفتیش فرستاد و بعد امر کرد جسد پسر چوپان را در مقبرهٔ شاهی باسمی دیگر دفن کردند. چون طفل بسنّ ده سالگی رسید، همبازی امرازادگان شد. پس از آن روزی چنین اتفاق افتاد، که همسالگان او در موقع بازی متفق شدند شاهی انتخاب کنند و کوروش را، که «پسر چوپان» میگفتند، شاه کردند. او رفقای خود را به دستههائی تقسیم کرد، عدّهای را اسلحهدار خواند، چند تن برای ساختن قصری معین کرد، یکی را چشم شاه نامید و دیگری را مفتش خواند. بعد در حین بازی یکی از رفقای کوروش، که پسر آرتمبارس مادی بود، نخواست حکم او را اجرا کند و کوروش امر کرد پسر را گرفته سخت تنبیه کردند.
بعد او، همینکه خلاصی یافت، بشهر رفته شکایت پسر چوپان را به پدر خود برد و او پسر را برداشته نزد آستیاگ رفت و پشت او را بشاه نشان داده گفت: «شاها - نگاه کن که بندهٔ تو «پسر چوپان» چگونه با پسر من رفتار کرده.» شاه چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرده گفت: «تو چگونه جرئت کردی با پسر کسی، که بعد از من شخص اوّل است، چنین معامله کنی؟» کوروش جواب داد «در این امر حق با من است، زیرا مرا به شاهی انتخاب کردند و همه اوامر مرا اجرا کردند جز او، که اعتنائی بحرف من نداشت، این بود که تنبیهش کردم، حالا، اگر مستحق مجازات میباشم، اختیار با تو است» وقتی که پسر چوپان این سخنان را میگفت، آستیاگ از شباهت او با خودش و از جلادت و جودت او متحیر بود. بعد مدّتی را، که از واقعهٔ افکندن طفل به کوه تا آن روز گذشته بود، بخاطر آورده، سن پسر چوپان را در نظر گرفته در اندیشه شد. پس از آن برای اینکه آرتمبارس را دور کرده تحقیقاتی از چوپان کند به او گفت: «آرتمبارس - من چنان کنم، که نه تو از من شکوه داشته باشی، نه پسرت» بعد او را مرخص کرده فرمود چوپان را به اندرون بردند و در آنجا از او پرسید: «این طفل از کجاست و کی او را به تو داده؟» چوپان جواب داد: «این طفل پسر من است و مادرش هم زنده است.» آستیاگ گفت، پس مایلی، که زیر شکنجه حقیقت را بگوئی و امر کرد، او را برده زجر کنند. در این حال چوپان حقیقت را گفته عفو شاه را با تضرّع و زاری درخواست کرد. پس از آن شاه هارپاک را احضار کرده پرسید: «طفل دخترم را، که به تو سپرده بودم، چگونه کشتی؟» هارپاک، چون چوپان را دید، چنین جواب داد:
«پس از آنکه طفل را به خانه بردم، خواستم طوری رفتار کنم، که امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل پسر دخترت نباشم. این بود، که او را به چوپان تو سپرده گفتم امر شاه است، این طفل را به کوهی بیفکنی و الاّ سخت مجازات خواهی شد و بعد مفتش فرستاده اجرای امر تو را تفتیش کردم». آستیاگ باطناً نسبت به هارپاک غضبناک شد، ولی صلاح ندید خشم خود را برو آرد و آنچه را، که از چوپان شنیده بود بیان کرده گفت: «وجدان من از کاری که کرده بودم، ناراحت بود و همواره میبایست توبیخ و شماتت دختر خود را گوش کنم، حالا که طفل زنده مانده، باید خدا را شکر کرد و ضیافتی داد. پسرت را بفرست، که همبازی نوهٔ من باشد و خودت هم به ضیافت من بیا.» هارپاک به خاک افتاده تشکر کرد، بعد به خانه برگشته با شعف زیاد شرح قضیه را بزن خود گفت و طفل سیزدهسالهاش را، که یگانه پسر او بود، نزد شاه فرستاد. شاه امر کرد، سر پسر را بریده از گوشت او غذائی تهیه کردند و آن را در میهمانی بهارپاک خوراند. بعد از او پرسید، غذا را چگونه یافتی؟ وزیر گفت خیلی خوب. سپس زنبیلی را به او نشان داده گفت، هرچه خواهی از آن بردار. وزیر، همینکه زنبیل را گشود، سر و دست و پای پسر خود را در آن دید فهمید، که گوشت چه کس را خورده، ولی بروی خود نیاورد و، چون شاه پرسید، آیا میدانی گوشت چه شکاری را خوردهای، جواب داد: آنچه شاه کند خوب است. بعد باقیماندهٔ گوشت پسر و سر و جوارح او را برداشته به خانه برد. شاید، چنانکه من پندارم، (یعنی هرودوت) برای اینکه دفن کند.
پس از این کارها آستیاگ مغها را خواسته گفت، پسر دختر من زنده است و شرح قضیه چنین. حالا عقیدهٔ شما چیست و چه باید کرد؟ مغها گفتند: «خوابی، که دیده بودی، واقع شده، زیرا او را به شاهی انتخاب کردهاند و دیگر خطری از او برای تو نیست.» آستیاگ گفت عقیدهٔ من هم چنین است، با وجود این درست فکر کنید و آنچه صلاح است بگوئید. مغها گفتند: «شاها - برای خود ما این خواب اهمیت دارد و منافع ما اقتضا میکند، که در حفظ سلطنت تو، که از ما هستی، بکوشیم، چه اگر کوروش بتخت نشیند، پارسیها بر ما مسلط خواهند شد. پس بدانکه، اکر خطری بود، میگفتیم، چون خواب واقع شده جای نگرانی نیست، ولی بهتر است، که او را با مادرش به پارس بفرستی.» آستیاگ از این جواب غرق شادی شد و کوروش را خواسته گفت: «فرزند - برای یک خواب پوچ میخواستم تو را آزار کنم، ولی اقبالت تو را نجات داد. اکنون برو به پارس، پدر و مادر خود را بیاب، ولی پدر و مادری سوای چوپان و زنش. کوروش روانهٔ پارس گردید و بدیدن کامبیز (کبوجیه) و مادر خود شتافته آنچه را، که راجع به سرگذشت خود از همراهانش در راه شنیده بود، برای آنها بیان کرد. معلوم است، که شعف پدر و مادر را حدّی نبود.
بعد هرودوت گوید، که چون کوروش در نزد پدر و مادرش همواره از زن چوپان، پرستاریها و مهربانیاش تعریف کرده او را میستود و اسم او را، که (سپاکو) بود میبرد، از این قضیه پدر و مادر او استفاده کرده خواستند نجات یافتن او را در میان مردم بسان واقعهای خارق عادت جلوه دهند و با این مقصود منتشر کردند، که کوروش را سگ مادهشیر داده و بزرگ کرده، زیرا (سپاکو) در زبان مادی بمعنی سگ ماده است و همین انتشارات باعث افسانهایست، که دربارهٔ کوروش گفته میشود. بعد هرودوت حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب اول بند ۱۲۳-۱۳۰): کوروش در دربار پدر خود کبوجیه (که پادشاه پارس و دستنشاندهٔ ماد بود) بزرگ شد. در ابتداء او در خیال شورانیدن پارس بر ماد یا تأسیس سلطنت بزرگی نبود، ولی هارپاک، که همواره درصدد بود انتقام پسر خود را از شاه بکشد و خبر جودت و جلادت کوروش را میشنید، در نهان با او مکاتبه کرده هدایائی برای او میفرستاد و دائماً او را بر ضدّ شاه ماد تحریک میکرد. بعد باین هم اکتفا نکرده بر نفع کوروش از بزرگان ماد کنکاشی ترتیب داد، چه بزرگان ماد از نخوت و شدّت عمل شاهشان ناراضی بودند. بالاخره وقتی که هارپاک دید، در ماد زمینه برای کوروش تهیه شده، عازم گشت کوروش را بخروج دعوت کند و با این مقصود نامهای به او نوشته در شکم خرگوشی پنهان کرد، بعد خرگوش را به یکی از خدمهٔ امین خود داده و به او لباس شکار پوشانیده بطرف پارس فرستاد.
گذشتن از سرحدّ ماد و دخول بحدود پارس مشگل بود، چه شاه ماد، با وجود اینکه مغها گفته بودند تعبیر خوابهای او واقع شده، افکاری مشوّش داشت و نمیگذاشت بین ممالک ماد و پارس آزادانه مراوده شود. رسول بواسطهٔ لباس شکارچی و خرگوشی، که بدست گرفته بود، مستحفظین حدود را فریب داده بطرف پارس گذشت و پیغام هارپاک را، راجع به اینکه خود کوروش در خفا شکم خرگوش را بگشاید، به او رسانید. پس از آن کوروش دانست، که باید بر شاه قیام کند و در دربار ماد علاوه بر هارپاک کسانی هستند، که به او کمک خواهند کرد. مضمون نامه این بود: «ای پسر کامبیز، خدا تو را حفظ میکند و الاّ تو اینقدر بلند نمیشدی. از آستیاگ قاتل خود انتقام بکش. او مرگ تو را میخواست و اگر تو زندهای، از خدا و بعد از او از من است. گمان میکنم، که از قضیه مطلعی و نیز از اینکه با تو چه نوع رفتار کردند و چگونه من مجازات شدم، از این جهت، که نخواستم تو را بکشم و تو را به چوپانی سپردم. اگر بمن اعتماد کنی، شاه تمام ممالکی خواهی بود، که آستیاگ بر آن حکمرانی میکند. پارسیها را بقیام وادار و به جنگ مادیها بیاور. اگر آستیاگ مرا سردار قشون کند، کار به دلخواه تو انجام خواهد یافت و هرگاه دیگری را از مادیها باین کار بگمارد، تفاوت نخواهد کرد، چه نجبای ماد از همه زودتر از او بر خواهند گشت و با تو او را از تخت به زیر خواهند کشید. چون در اینجا تمام تهیهها دیده شده اقدام کن. زود، هرچه زودتر».
قیام کوروش بر شاه ماد
کوروش مصمم شد پارس را بر ماد بشوراند و برای اجرای این فکر نامهای خطاب به خود از طرف پادشاه ماد ساخت، بدین مضمون، که شاه مزبور تمام پارس را به او میسپارد و تمام مردمان پارس باید از او اطاعت کنند. پس از آن بزرگان پارس را جمع کرده نامه را برای آنان بخواند و در حال بتمام رؤساء طوایف امر کرد، که مردان خود را به داس مسلح کرده نزد او آرند. وقتی که آنها آمدند، امر کرد بیست استاد (۳۷۰۰ ذرع) زمین را از علف هرزه و خار و خسک پاک کنند. آنها چنین کردند. روز دیگر آنها را بسوری دعوت کرد و تمام حشم پدر خود را سر بریده نهار خوبی به آنها داد. پس از اینکه آنها خوب خورده استراحت کردند، کوروش آنها را نزد خود بخواند و گفت: کدام روز را خوشتر دارید، امروز یا دیروز را؟ آنها گفتند شکی نیست، که امروز را، چه دیروز از رنج بسیار بکلی خسته بودیم و امروز غذای لذیذ خورده استراحت کردیم. کوروش گفت، دیروز شما حاکی از رقیت و بندگی شما است نسبت به ماد و امروز شما شبیه آتیهتان، اگر بحرف من رفته و بر ماد شوریده خود را آزاد کنید، چه شما از مادیها از حیث صفات جنگی کمتر نیستید. چون مردم پارس مدتها بود که از تسلط مادیها ناراضی بودند، سخن کوروش بسیار مؤثّر افتاد، قیام پارس بر ماد شروع شد و کوروش سردار پارسیان گردید. پس خبر بشاه ماد رسید و او کوروش را به نزد خود خواند. کوروش جواب داد، که جدّش زودتر از آنچه تصوّر میکند، او را خواهد دید. آستیاگ در تهیهٔ جنگ شد و سپهسالاری لشکر خود را بهمان هارپاگ، که باطناً خصومتی شدید نسبت به او میورزید و کنکاشی بر علیه او ترتیب داده بود، سپرد.
دو لشکر بهم رسیدند و بر اثر کنکاشی، که شده بود قسمتی از لشکر ماد بطرف کوروش رفت و قسمت اعظم، چون نخواست جنگ کند، شکست خورده فرار کرد. وقتی که این خبر بشاه رسید در خشم و غضب بیپایان فرورفته گفت کوروش از این واقعه جان بدر نبرد و مغهائی را، که گفته بودند تعبیر خوابهای او واقع شده، گرفت و بکشت. پس از آن با لشکری مرکب از مادیهای پیر و برنا بطرف پارس شتافت. در این جنگ هم شاه شکست خورده اسیر گردید و مادیهائی، که نسبت بشاه باوفا بودند، کشته شدند. هارپاگ از فرط شادی نتوانست خودداری کند و بشاه دشنام داده گفت «روزی، که تو مرا به میهمانی طلبیدی و گوشت پسرم را بمن خوراندی روز بدی بود، ولی پیش چنین روزی، که تو از مقام شاه بزرگ بحال بندگی تنزل کردهای هیچ است». آستیاگ نگاهی به او کرده گفت معلوم میشود، که تو در این کار دست داشتهای. هارپاگ جواب داد، بلی و شرح قضیه را برای او بیان کرد و، چون بیان او بآخر رسید، آستیاگ بدو گفت «هارپاگ - تو بسیار احمقی و هم بیوجدان. احمقی، زیرا تمام کارها را تو کردهای، ولی برای دیگری و اینقدر عرضه نداشتی، که تخت و تاج را خودت تصاحب کنی، بیوجدانی زیرا برای کینهجوئی راضی شدهای، قوم خود را دستنشاندهٔ پارسیها کنی. اگر لازم بود کسی دیگر بجای من باشد، میخواستی همین کار را، که کردی برای یک نفر مادی بکنی». در خاتمه هرودوت گوید چنین بود عاقبت کار آستیاگ، که ۳۵ سال سلطنت کرد و بواسطهٔ شقاوتهایش مادیها از او برگشتند، ولی بعد نادم شدند. کوروش به استیاگ آسیبی نرسانید و او را نزد خود نگاهداشت».
روایت کتزیاس
مورّخ مذکور گوید: کوروش پسر چوپانی بود از ایل (مردها)، که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کوروش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال میورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیگاس، آخرین پادشاه ماد، هیچگونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر بمقام سلطنت رسید. دوست او (ابارس) هم از حیث تقلب و نامردی معروف بود. در ابتداء آستیگاس نسبت به کوروش فاتح شد و حتی به پارس درآمده او را تعقیب کرد، ولی کوروش بواسطه دخالت زنان نجات یافت و پس از آن پادشاه ماد با پدر کوروش به مسالمت رفتار کرده آزاری بوی نرسانید. بعد کوروش باز بر ضد آستیگاس قیام کرده فائق آمد. در این حال پادشاه ماد فرار کرده بهمدان پناه برد و دخترش آمیتیس و دامادش (سپیتاماس)او را پنهان کردند. کوروش در حال در رسید و گفت دختر و داماد آستیگاس را با اطفال آنان و دو نفر درباری، موسوم به سپیتاسس و مگابرن، شکنجه کنند، تا بروز دهند، که آستیگاس کجا است. پادشاه ماد، چون نمیخواست اولاد او را زجر کنند، خودش نزد کوروش رفت و (ابارس) او را زنجیر کرده بمحبس انداخت، ولی کوروش بزودی پشیمان شده او را رها کرد و نسبت به او احترامات پدر را بجا آورد. دربارهٔ آمیتیس نیز همان احترامات را مرعی داشت. اما (سپیتاماس) را از جهت اینکه گفته بود، نمیداند آستیگاس کجا است و این حرف دروغ بود، امر کرد کشتند و آمیتیس را ازدواج کرد. بعد کتزیاس راجع برفتار کوروش با (آستیگاس) شرحی گوید، که افسانهآمیز و مضمون آن چنین است: بعد از تسخیر همدان، کوروش آستیگاس را به بارکانیا (باید وهرکان یا گرگان حالیه باشد) فرستاد، تا در آنجا ساکن باشد.
پس از چندی دختر او آمیتیس، که زن کوروش بود، خواست پدر خود را به بیند و کوروش خواجهای را (پتیسکاس) نام، که معتمد او بود، فرستاد تا شاه سابق ماد را به دربار بیاورد. ابارس، که از نزدیکان کوروش بود، به خواجهٔ مذکور گفت، در موقع مسافرت آستیگاس را بکش و او چنین کرد. توضیح آنکه او را در کویری انداخت و آمد. پس از چندی آمیتیس خوابی دید، و از آن استنباط کرد، که پدرش را کشتهاند و از کوروش مجازات خواجه را خواست. او خواجه را به آمیتیس تسلیم کرد و بحکم ملکه پوست او را کنده و چشمهایش را بیرون آورده، پس از زجرهای زیاد، مصلوبش کردند. بعد ابارس به خودکشی اقدام کرد، توضیح آنکه از ترس کینهورزی ملکه ده روز غذا نخورد و بمرد. پس از آن در جستجوی نعش شاه سابق ماد شدند و آن را در کویری یافتند. چیزی که باعث حیرت شد این بود: شیری نعش شاهرا از درندگان دیگر حفظ کرده بود و، وقتی که فرستادگان بسر نعش رسیدند، شیر کناره کرده ناپدید گشت. نعش شاهرا با احترامات زیاد دفن گردند.
این است روایت کتزیاس. پس از ذکر روایت کزنفون مقایسه روایات سهگانه بیاید. عجالةً همینقدر گوئیم، که روایت کتزیاس خیلی از حقیقت دور است.
روایت کزنفون
تذکّر
این نویسنده تألیفی در شرح احوال کوروش بزرگ کرده که معروف است به (سیروپدی) یا تربیت کوروش. اگرچه اکثر محققین این تألیف را نتیجهٔ تخیلات او میدانند و گویند، که نویسندهٔ مزبور خواسته در این کتاب پندهای اخلاقی به یونانیها بدهد و با این مقصود برای کمال مطلوب خود شخص کوروش را انتخاب کرده، تا در ضمن توصیف زندگانی او، عقاید خود را راجع به تربیت جوانان، پرهیزکاری و سایر صفات حسنه، که باید در آنان باشد، و نیز راجع به فنّ اداره کردن مردمان بیان کند، با وجود این نمیتوان نوشتههای این نویسنده را کنار گذاشت، زیرا، اگر گفتههای او در بعض موارد حاکی از نظر یونانیها و طرز افکار و معتقدات آنها است، در کلیات همان است، که دیگران نیز درباره کوروش نوشتهاند و دیگر هرودوت، چنانکه گذشت، گوید در باب کوروش چهار روایت هست و من روایتی را اتخاذ کردهام، که در آن پارسیها او را زیاد نستودهاند. بنابراین، از کجا که نوشتههای کزنفون یکی از روایات چهارگانه مذکور نباشد؟ از تمامی این نکات گذشته، اگر هم تألیف کزنفون را واقعاً یک رومان تاریخی بدانیم، باز سیروپدی با تربیت کوروش از حیث کلیات منظرهٔ پارس و ماد را، قبل از بزرگ شدن کوروش، مینماید و از گفتههای کزنفون میتوان استنباطهائی کرد. این هم معلوم است، که تاریخ ایران قدیم هنوز چندان روشن نیست، که از این نوع استنباطها مستغنی باشیم.
نویسندهٔ مذکور گوید (کتاب اوّل - فصل اوّل): «روزی فکر میکردم، که عدّهای زیاد از حکومتهای ملی معدوم شدند از این جهت، که اشخاصی میخواستند حکومت دیگری برقرار کنند. بعد حکومتهای سلطنتی و حکومتهای عدّه قلیلبدست احزاب ملی تباه گشتند. بالاخره اشخاصی، که میخواستند حکومت جابرانه برقرار کنند، در یک طرفة العین برافتادند، و حال آنکه دیگران را از این جهت، که چندی در رأس حکومت ماندند، محتاط و نیک بخت میدانند. باز فکر میکنم، خانههای خصوصی، که بعض آنها از چندین مستخدم ترکیب یافته و برخی از عدّهٔ کمتری از اشخاص، آقایانی هستند، که نمیتوانند این عدهٔ کوچک را هم مطیع کنند. نیز فکر میکنم، که گاودارها بگاوها فرمان میدهند، مهتران اسبها را اداره میکنند و شبانان مدیر حیواناتی هستند، که در تحت نظارت آنها واقعند. بنابراین در بادی امر چنین بنظر میآید، که اطاعت گلههای حیوانات از شبانان بیش از اطاعت مردمان است از اشخاصی، که آنها را اداره میکنند، زیرا گله به جائی میرود، که شبان میخواهد، در جاهائی میچرد، که آن را رها میکنند، از چیزهائی، که حیوانات را از آن دور میدارند، دوری میجوید و این حیوانات مانع نیستند، که شبانان از محصول آنها چنانکه خواهند، استفاده کنند. واقعاً ما هیچ نشنیدهایم، که گله بر شبان یاغی شود از ازاینجهت، که نخواهد اطاعت کند یا نگذارد، او از فوائد گله برخوردار گردد. بالاتر از آن این نکته است، که اطاعت گله بخارجی مشکلتر از اطاعت آن بشخصی است، که از آن بهره برمیدارد. مردم بعکس ترجیح میدهند، بر ضدّ اشخاصی باشند، که آنها را اداره میکنند.
این تفکرات ما را باین نتیجه میرساند، که برای انسان راندن حیوانات آسانتر از اداره کردن مردم است، ولی، چون مشاهده میکنیم، که کوروش پارسی عدهٔ بیشماری از مردمان را در اطاعت خود داشت و بر عدهای زیاد از شهرها و ملل حکمرانی میکرد، مجبور شدیم عقیدهٔ خود را تغییر داده بگوئیم، که اگر به این کار با تردستی مبادرت کنند، اداره کردن مردم محال و بل مشکل هم نیست. واقعاً میدانیم، که مردمان مختلف شتابان مطیع او گشتند، و حال آنکه از او به مسافتهائی دور بودند، که میبایست آن را در مدت زیادی از روزها و ماهها بپیمایند. بعضی او را هیچگاه ندیده بودند و برخی میدانستند، که هیچگاه او را نخواهند دید، با وجود این میخواستند تبعهٔ او گردند. بنابراین، او بر پادشاهان دیگر بمراتب برتری یافت، چه بر آنهائی که سلطنت را بمیراث یافتند و چه بر کسانی که بقوت خود به پادشاهی رسیدند. فیالواقع، با وجود اینکه سکاها خیلی کثیرالعدّهاند، پادشاه آنها نمیتواند آقای ملل دیگر گردد و راضی است، که به حکومت بر ملت خود اکتفا کند. پادشاه تراکیّه میخواهد رئیس تراکیها باشد و پادشاه ایلّیریه، آقای ایلیریها (به نقشهٔ شبه جزیرهٔ بالخان در این تألیف رجوع شود). چنیناند نیز سایر ملل. از اینجا است، که گویند در اروپا آن همه دول مستقله وجود دارند، ولی کوروش، چون دید، که هریک از ملل آسیا هم جداگانه استقلال دارد، با سپاهی کوچک از پارسیها براه افتاد و اوّل رئیس مادیها و گرگانیها گشت، اینها با میل مطیع او شدند.
بعد او سوریها، آسوریها، اعراب، اهالی کاپادوکیه، فریگیهای دو مملکت (یعنی فریگیهٔ علیا و سفلی)، لیدیها، کاریها، فینیقیها، بابلیها را مطیع کرد (به نقشهٔ دولت هخامنشی در این تألیف رجوع شود). او قوانین خود را به باختریها، هندیها، کیلیکیها قبولاند و نیز با سکاها، پافلاگونیها، ماریاندیها و با عدهای بیشمار از مردمان، که ذکر نام آنها هم مشکل است، چنین کرد (به نقشهٔ آسیای صغیر رجوع کنید). بالاخره او بر یونانیهای آسیا حکمران شد و از دریا سرازیر شده قبرس و مصر را بتصرف آورد. (کزنفون در اینجا اشتباه کرده، زیرا مصر را کبوجیه تسخیر کرد).
این مردمان بزبان او حرف نمیزدند و زبان یکدیگر را هم نمیفهمیدند، با وجود این رعب کوروش در دلها چنان بود، که کسی جرئت نمیکرد بر ضد او قیام کند. یکی از جهات آن اوضاع این بود: او توانست دلهای مردمان را طوری رو به خود کند، که همه میخواستند، جز اراده او چیزی بر آنها حکومت نکند، آنقدر مردمان در تحت حکومت خود جمع کرد، که اگر کسی میخواست ممالک این مردمان را بپیماید و این کار را از مقر سلطنت شروع کرده بمشرق، مغرب، شمال و جنوب برود، کاری بود بس دشوار. چون ما عقیده داریم، که این شخص بزرگ لایق ستایش است، راجع بتولد، فطرت و تربیت او، که باعث مقام ارجمند وی در فن اداره کردن گشت، تحقیقات کردیم. آنچه از این راه بدست آوردهایم و آنچه را، که گمان میرود، راجع به او کشف کردهایم، امتحان خواهیم کرد، در اینجا حکایت کنیم».
بعد کزنفون بشرح زندگانی کوروش پرداخته کودکی، جوانی و کارهای او را توصیف کرده است. مضامین نوشتههای او را به بخشهائی تقسیم و هریک را بمناسبت جا و موقع آن نقل میکنیم.
تولّد کوروش تربیت پارسیها
در این باب مضامین نوشتههای کزنفون در سیروپدی چنین است (کتاب اوّل فصل ۲): پدر کوروش، گویند، کامبیز پادشاه پارس بود. این کامبیز از نژاد (پرسهاید) ها است و نام اینها از (پرسه). مادر کوروش را همه (ماندان) دختر آستیاگ پادشاه ماد میدانند. کوروش، موافق حکایات و آوازهائی، که هنوز در نزد پارسیها محفوظ است، خیلی شکیل و خوش خلق و بقدری طالب معرفت و نام بود، که همهگونه زحمات و مشقات را تحمل میکرد، تا شایان تمجید باشد. او موافق آئین پارسی تربیت شد و این آئین موافق صلاح عمومی بود، و حال آنکه در اغلب ممالک بآن اهمیت نمیدهند. اکثر دول اجازه میدهند، که هرکس هرطور خواهد، اولاد خود را تربیت کند و بزرگتران، چنانکه بخواهند رفتار کنند، با این شرایط، که از دزدی، غارت، داخل شدن بعنف در منزل دیگری، ضرب، زنا و عدم اطاعت به کارگزاران دولت اجتناب ورزند، و الاّ مجازات میشوند، ولی قوانین پارسی ساعی است، که شخص را از ابتداء از عمل بد یا شرمآور بازدارد و برای رسیدن بمقصود این ترتیب مقرر است: در نزد آنها جائی است موسوم به (الوترا)قصر شاهی و سایر ابنیه دولتی اینجا است. برای تجار با قال و قیل و امتعه آنها جاهای دیگر معین شده، تا قال و مقال آنها مخل ترتیبی، که زیبنده تربیت است نشود. جائی، که در حوالی این ابنیه واقع است، به چهار قسمت تقسیم شده: یکی برای کودکان است، دیگری برای نوجوانان، سوّمی برای مردان، چهارمی برای کسانی که دیگر نمیتوانند اسلحه برگیرند. موافق قانون باید هریک از این قسمتها در محله خود حاضر شود:
کودکان و مردان در طلیعهٔ صبح، پیرمردان در روزهای معین، وقتی که بتوانند، ولی جوانان هر شب در اطراف ابنیه با اسلحه میخوابند. استثناء فقط برای کسانی است، که زن دارند و به آنها قبلاً امر نشده، که حاضر شوند. با وجود این غیبت زیاد نکوهیده است. عدّه رؤساء این شعب دوازده است، زیرا در پارس دوازده طایفه وجود دارد. برای تربیت کودکان از میان پیرمردان کسانی را انتخاب میکنند، که بتوانند اخلاق آنها را نیکوتر کنند، برای نوجوانان از میان مردان کسانی را، که نیز بتوانند این وظیفه را انجام دهند و برای مردان اشخاصی را، که بتوانند آنها را برای اطاعت از احکام و دستورات حکومت آمادهتر کنند. بالاخره رؤساء پیرمردان هم از میان خود آنها انتخاب شدهاند و اینها نظارت دارند، که زیردستان وظایف خودشان را بجا آرند.
چیزهائی، که برای هر سنّ مقرر است شایان توصیف میباشد، تا معلوم باشد، چه وسائلی در پارس برای پرورش هموطنان ممتاز بکار میبرند: کودکان به دبستان میروند، تا خواندن را فراگیرند. سرپرست آنها بیشتر روز را به اجرای عدالت مشغول است، زیرا بین کودکان هم اتّهام به دزدی، جبر، فریفتن، دشنام دادن و سایر تقصیرات روی میدهد و، اگر ثابت شود، که کسی مرتکب این نوع تقصیرات شده، مجازات مییابد و نیز مجازات میشوند، کسانی که تهمت زدهاند. یک تقصیر هم، که سرچشمهٔ تمام کینههای مردم نسبت به یکدیگر است، برسیدگی محول میشود، این تقصیر حقناشناسی است. وقتی که میبینند، کودکی میتوانست حقشناس باشد و این وظیفه را بجا نیاورده، او را سخت تنبیه میکنند، زیرا عقیده دارند، که حقّ ناشناس به خدایان، والدین، وطن و دوستان خود اعتنا ندارد و نیز گمان میکنند، که حقناشناسی رفیق بیحیائی است. واقعاً هم چنین است، زیرا این صفت رهنمای مطمئنی است بطرف هر چیزی، که شرمآور باشد.
آنها به کودکان نیز میآموزند، که به میانهروی خو کنند و چیزی، که آنها را در این راه تشویق میکند، این است، که همهروزه میبینند، خود بزرگتران هم میانهرو هستند. آنها به کودکان میآموزند، که مطیع رؤساء باشند و این تربیت، مؤثر است، زیرا کودکان میبینند، که بزرگتران هم فرمانبردارند. آنها تعلیم میکنند، که در خوردن و آشامیدن باید منظّم بود. چیزی که آنها را به قناعت عادت میدهد، این است، که میبینند بزرگتران فقط با اجازهٔ مربّیان خود غذا میخورند. کودکان در نزد مادرانشان غذا نمیخورند، وقت غذا را مربّی معین میکند و صرف غذا با اجازه او بعمل میآید. غذای عمده آنها نان و بولاغاوتی است، که از خانه میآورند و فنجانی دارند، که با آن از رودخانه آب میآشامند. به آنها میآموزند، که چگونه تیر و زوبین اندازند. این است تربیت کودکان از زمان تولّد تا سنّ ۱۶ یا ۱۷ سالگی. پس از آن آنها در طبقهٔ نوجوانان داخل میشوند. طرز تربیت نوجوانان چنین است: در مدّت ده سال، از زمانی که از کودکی بیرون آمدهاند، آنها در اطراف ابنیه دولتی برای حفظ امنیت و برای عمل کردن به میانهروی میخوابند. در این سنّ جوانان به نظارت مخصوصی احتیاج دارند. روزها آنها خودشان را باختیار مربّی میگذارند و او در موارد مقتضی آنان را به کارهای عامالمنفعه میگمارد یا، اگر لازم باشد، آنها در اطراف ابنیه دولتی میمانند. وقتی که شاه برای شکار بیرون میآید و این کار در هر ماه چند دفعه روی میدهد، نصف این پاسبانان را با خود به شکار میبرد. اشخاصی که همراه او میروند، باید این اسلحه را دارا باشند:
یک کمان، یک ترکش، شمشیری در غلاف یا یک تبر، سپری، که از ترکهٔ بید بافته، دو زوبین برای اینکه یکی را انداخته و دیگری را، اگر لازم است، بدست داشته باشند. اگر پارسیها شکار را ورزش عمومی میدانند و اگر شاه در رأس شکارچیان، چنانکه بجنگی رود، حرکت میکند، از این جهت است، که او شکار را آموزگاه حقیقی جنگ میپندارد. واقعاً هم چنین است: شکار میآموزد، که صبح برخیزند، در سرما و گرما بردبار باشند، راه بروند، بدوند، بحیوان از هر طرف، که بیاید، تیر اندازند و زوبین افکنند. غالبا، وقتی که انسان یک حیوان قوی در جلو خود میبیند، روحش تیزتر میشود، زیرا در این وقت لازم است، که شکارچی ضربتی بحیوان وارد آرد یا خود را از حملهٔ او ایمن بدارد. بنابراین، مشکل است در شکار چیزی یافت، که در جنگ نباشد. وقتی که نوجوانان برای شکار بیرون میروند، برای یک وقت غذا آذوقه با خود برمیدارند و آن تفاوتی با غذای کودکان ندارد، مگر از این حیث، که فراوانتر است. تا شکار دوام دارد، آنها غذا نمیخورند، ولی اگر حیوانی، که تعقیب میشود، آنها را بتوقّف مجبور کند یا از جهت دیگر بخواهند شکار را امتداد دهند، چیزی که با خود دارند خورده، بعد باز تا هنگام شام به شکار میپردازند و دو روز را یک روز حساب میکنند، زیرا غذای یک روز را خوردهاند. با این ترتیب میخواهند فراگیرند، که هنگام جنگ هم، اگر لازم شد، چنین کنند. غذای دیگر این نوجوانان، جز آنکه ذکر شد، فقط گوشت شکار است یا بولاغاوتی.
اگر کسی پندارد، که آنها نان خالی یا آب ساده را با اشتها صرف نمیکنند، باید بخاطر آرد، که شخص گرسنه با چه لذّت قشر نان سیاه را میخورد و با چه مسرّت جرعهای از آب پاک میآشامد.
طوایف جوانان شهرنشین به ورزشهائی، که در کودکی و نوجوانی آموختهاند، یعنی به تیر و زوبیناندازی مداومت داده در این کارها باهم رقابت میکنند. گاهی این نوع ورزشها را به مسابقه میگذارند و جایزه میدهند. طوایفی، که در میان آنها عدّه جوانان دانا، شجاع و مطیع زیادتر است، مورد تمجید هموطنان خود میگردند و این تمجیدات، نه فقط باعث افتخار آموزگاران کنونی آنها است، بلکه باعث نام است برای آنهائی هم، که این جوانان را از کودکی تربیت کردهاند. جوانان مذکور را کارگذاران دولت برای پاسبانی، کشف اسرار، تعقیب دزدان و سایر خدماتی، که با قوّت و سرعت انجام میشود، بکار میبرند. چنین است طرز زندگانی نوجوانان و، پس از آنکه ده سال بدین منوال گذراندند، در طبقهٔ مردان داخل میشوند. از وقتی که آنها از این حال بیرون شدند، در مدت ۲۵ سال بترتیبی، که ذکر خواهیم کرد، زندگانی میکنند: اوّلا آنها خودشان را برای مشاغلی، که صاحبان آن باید از حیث عقل رشید باشند و سنّ نیروی آنان را زایل نکرده باشد، باختیار کارگذاران دولت میگذارند. اگر اتّفاقا لازم آید، که به جنگ بروند، چنین کسان تیر و زوبین ندارند، اسلحهٔ آنها برای جنگ تن به تن است و با این مقصود، چنانکه پارسیها را مینمایند، جوشنی بر تن دارند، سپری بدست چپ و شمشیر یا ساطوری بدست راست. بجز آموزگاران کودکان، تمام کارگذاران دولت از این طبقه بیرون میآیند. وقتی که مردان ۲۵ سال در این طبقه گذراندند و از سنّ ۵۰ قدری بالاتر رفتند، داخل طبقهٔ پیرمردان میشوند و فیالواقع پیرمردند.
پیرمردان بخارج از وطنشان به جنگ نمیروند، بل در محلهای خود مانده به کارهای عمومی و خصوصی میرسند. آنها حکم اعدام میدهند و رؤساء را انتخاب میکنند. اگر نوجوانان یا مردان از وظایف خود تخلف ورزند، فیلارک یا هرکس، که بخواهد، آنها را متهم میکند. پیرمردان پس از شنیدن اتّهامات و رسیدگی، مقصر را از رتبهاش میاندازند و چنین کس در تمام مدت عمر باین حال باقی میماند. بالاخره برای اینکه طرز حکومت پارس را بفهمانم، من قدری دورتر میروم و این چند کلمه، پس از آنچه گفته شد، مقصود مرا روشن خواهد ساخت. گویند عدهٔ پارسیها بیش از ۱۲۰ هزار نفر نیست و هیچکدام را از وظایف و افتخارات محروم نکردهاند. هرکس اجازه دارد، که کودکان خود را به پرورشگاه عدالت بفرستد، ولی کسانی اطفال خود را بدانجا میفرستند، که میتوانند آنها را به کاری نگمارند و آنهائی، که نمیتوانند چنین کنند، نمیفرستند. فقط کودکانی، که در این مکتبها تربیت یافتهاند، میتوانند در طبقهٔ جوانان داخل شوند و نیز آنهائی که مدّت قانونی را در طبقه جوانان بسربردهاند، میتوانند در سلک مردان داخل شده رتبههای دولتی بیایند. بنابراین، کسانی که در طبقه کودکان و جوانان نبودهاند، نمیتوانند در سلک مردان درآیند. بالاخره اشخاصی، که در مدّت مقرر جزو مردان بودهاند و شکایتی از آنان نشده، در ردیف پیرمردان قرار میگیرند. بنابراین طبقه پیرمردان ترکیب یافته از کسانی، که از تمام درجات نیکوئی گذشتهاند. چنین است تشکیلات حکومتی، که به عقیده پارسیها اخلاق آنها را اصلاح میکند.
امروز هم در میان آنها علامات قناعت، میانهروی و اینکه مایلاند غذا را با ورزش تحلیل برند، دیده میشود. امروز هم نزد پارسیها آب دهن افکندن، بینی پاک کردن و کنار رفتن برای چنین کارهائی شرمآور است. خودداری از چنین کارها ممکن نمیبود، اگر در موقع خوردن قانع نبودند یا با ورزش رطوبتهای بدن را، با این مقصود، که جریان دیگر نیابد، بیرون نمیکردند. این است آنچه راجع به پارسیها کلیة میبایست بگوئیم.
اکنون از کوروش، که موضوع این حکایت است و از کارهای او از آغاز کودکیاش صحبت کنیم
کودکی کوروش
کزنفون راجع باین قسمت چنین گوید (کتاب اوّل، فصل ۳): کوروش تا سن دوازده سالگی باین ترتیب پرورش یافت و از کودکان دیگر از حیث فراگرفتن چیزهائی، که لازم بود و چابکی و جرئت انواع ورزشها گوی سبقت ربود، در این زمان آستیاگ دختر خود و بچهٔ او را احضار کرد. او میخواست این طفل را ببیند، زیرا صباحت منظر و خوبی او را شنیده بود. ماندان با طفلش نزد پدر رفت، همینکه وارد شد و کوروش دانست، که آستیاگ جدّ او است، مانند طفلی، که کسی را دوست بدارد، به آغوش جدّش رفت و او را بوسید، چنانکه انسان کسی را، که با او مدّتها انس گرفته، میبوسد. بعد وقتی که کوروش دید جدّش خود را آراسته، چشمانش را سرمه کشیده، صورت را زینت داده، موهای عاریه دارد و نیز تمام تجملات دربار ماد، یعنی قباهای ارغوانی، رداها، طوقها، یارهها را مشاهده کرد، خیره در تمامی این چیزها نگریست، زیرا پارسیهای امروز هم، وقتی که از مملکتشان بیرون نمیروند، لباس سادهتر دارند و به ظرافت و ناز و نعمت خیلی کمتر علاقهمندند. بعد کوروش رو بمادر خود کرده گفت: «مادر، جدّ من خیلی قشنگ است» مادرش از او پرسید: «از پدر تو و جدّت، کدام یک قشنگتر است». کوروش جواب داد: «مادر، پدرم از تمام پارسیها صبیحتر است، ولی از تمام مادیها، که من در عرض راه و در دربار دیدم، جدّم از همه قشنگتر است». آستیاگ طفل را بوسید و پس از آن لباس فاخر به کوروش پوشانده او را با طوق و یاره آراست. هرجا سواره میرفت، او را با خود میبرد و، چنانکه عادت خود او بود، در موقع سواری او را بر اسبی، که دهنهٔ زرّین داشت، مینشاند.
کوروش مانند اطفال دیگر لباس، زینتها و تجملات را دوست داشت و از اسبسواری لذت میبرد، زیرا در پارس، از این جهت، که مملکت کوهستانی است و تربیت اسب کاری است مشکل، این حیوان نادر است.
شبی آستیاگ با دختر خود و کوروش شام خورد و، چون میخواست، که کوروش غذاهای لذیذ خورده، از اینکه از وطنش دور افتاده کمتر متأثر باشد، امر کرد غذاها و خورشهای گوناگون آرند. گویند، که کوروش در این موقع گفت: «جدّ من، در موقع صرف غذا زحمت تو زیاد است، زیرا باید بتمام این غذاها دست برسانی، تا از هریک بچشی» آستیاگ جواب داد: «مگر این غذاها بنظر تو بهتر از غذاهای پارس نیست؟» گویند، که کوروش در جواب گفت: «خیر، در مملکت ما برای سیر شدن راهی است راستتر و سادهتر، ما راست بطرف نان و گوشت میرویم، شما هم بطرف همان مقصود میروید، ولی پس از اینکه از بالا به پائین هزار دفعه راه را کج کردید، بالاخره پس از زحمات زیاد به جائی میرسید، که ما مدتی است بدانجا رسیدهایم». آستیاگ - «فرزند، از این کجیها ما در زحمت نیستیم، این غذاها را بچش و به بین چقدر لذیذ است». کوروش -: «من میبینم، که تو خودت هم این غذاها را دوست نداری» - «از کجا این عقیده برای تو حاصل شده؟ -» زیرا میبینم، وقتی که تو بنان دست میزنی، بعد دستت را با دستمال پاک نمیکنی، ولی همینکه دستت را باین غذاها میرسانی، فوراً دستت را پاک میکنی» - «پسرم، اگرچه عقیدهات چنین است، با وجود این از این غذاها بخور، تا جوانی شده به پارس برگردی». پس از این حرف آستیاگ گوشت زیادی از حیوانات خانگی پیش کوروش گذارد و او گفت: «جدّ من، آیا تمام این گوشتها را بمن دادی، تا بهر نحو، که میخواهم، آن را صرف کنم»؟
- «بلی، قسم به ژوپیتر که چنین است» (ژوپیتر در نزد یونانیها خدای بزرگ بود و نویسندگان یونانی غالباً بجای خدا یا آلهه ملل دیگر ارباب انواع خود را ذکر میکنند). بعد کوروش گوشتها را بخدمه تقسیم کرده به یکی گفت: «این در ازای فن سواری است، که بمن یاد میدهی»، بدیگری - «این برای زوبینی است، که بمن دادی و عجالة بیش از این ندارم»، به سومی - «برای خدمتی است، که به جدّم میکنی»، به چهارمی - «تو خوب به مادرم خدمت میکنی». آستیاگ در این وقت گفت: «پس چرا به (ساکاس) چیزی ندادی، و حال آنکه او شربتدار من است» او شخصی بود صبیح، که اشخاص را بحضور شاه میبرد و کسانی را، که نمیبایست داخل شوند، دور میکرد. کوروش، مانند طفلی که از هیچچیز نترسد، گفت: «چرا تو او را اینقدر محترم میداری؟» آستیاگ خندیده جواب داد: «مگر نمیبینی، که او با چه مهارت و چقدر ظریف شراب میریزد، شربتداران شاه ساقیان ماهرند، آنها شراب را پاکیزه میریزند و جام را با سه انگشت برداشته به راحتی بدست آشامنده میدهند». کوروش: «به ساکاس بفرما، که جامی بمن بدهد، تا منهم شراب برای تو بریزم و، اگر توانستم، دل تو را بربایم». آستیاگ امر کرد، جامی به او بدهند و او اوّل جام را شسته، بعد پر از شراب کرده، طوری دلپسند آن را به آستیاگ داد، که جدّ و مادرش نتوانستند از خنده خودداری کنند. کوروش هم خندید و در حال جدّ خود را گرفته بوسید. بعد گفت: «ای ساکاس، تو تباه گشتی، من جای تو را گرفتم، من از تو بهتر شراب خواهم ریخت، ولی برخلاف تو من شراب نخواهم خورد».
جهت این حرف کوروش از اینجا بود، که شربتداران، وقتی که شراب میریختند، با آلتی قدری از آن بدست چپ ریخته میآشامیدند، تا جرئت نکنند، زهر در شراب ریزند، آستیاگ بطور مزاح گفت: «خوب حالا، که تو اینقدر ماهرانه از ساکاس تقلید کردی، چرا خودت شراب نخوردی» کوروش جواب داد: «ترسیدم، که زهر در جام باشد، روزی که تو بمناسبت عید تولّدت به دوستانت ضیافت دادی، من بخاطر دارم، که ساکاس شراب میریخت». آستیاگ گفت «از کجا تو دانستی، که زهر در جام است؟» - «از اینجا که شما تماماً اختیار جسم و عقل را از دست داده بودید: اولاً مرتکب چیزهائی میشدید، که باطفالهم اجازه نمیدهید بکنند، همه باهم فریاد میکردید، ملتفت نبودید، که به یکدیگر چه میگفتید، آوازهای مضحک میخواندید و، بیآنکه آواز دیگری را بشنوید، قسم میخوردید، که آوازش دلربا است. هرکدام از شما به نیروی خود میبالید، ولی، وقتی که لازم شد برخاسته رقص کنید، نه فقط نمیتوانستید برقصید، بلکه نمیتوانستید بایستید. خودت و دیگران فراموش کرده بودید، که تو شاهی. در این وقت من دانستم، که برابری در حرف زدن چیست، زیرا لحظهای شما خاموش نبودید» آستیاگ گفت: «بچهام، مگر وقتی که پدرت میآشامد، مست نمیشود؟» کوروش جواب داد «نه» - «چه میکند، که مست نمیشود؟» - «او رفع تشنگی میکند، ولی حال بد به او دست نمیدهد، گمان میکنم، ازاینجهت باشد، که شخصی مانند ساکاس ندارد، تا برای او شراب بریزد» در این وقت مادرش به او گفت «بچهام، چرا تو اینقدر بر ضد ساکاس هستی؟» کوروش جواب داد «ازاینجهت، که من او را دوست ندارم.
غالباً او نمیگذارد، من نزد جدّم بیایم» بعد رو به جدّش کرده گفت «من از تو خواهش میکنم، که برای سه روز اجازه دهی، او در تحت فرمان من باشد». آستیاگ - «اگر چنین کنم، چه خواهی کرد؟» کوروش - «من دم در میایستم و هر زمان، که او خواست به سرای شاهی برای صرف ناهار بیاید، میگویم نمیشود، زیرا شاه با بعض اشخاص مشغول کارها است، بعد، که او خواست بیاید شام بخورد، میگویم شاه در حمام است، پس از آن، اگر برای صرف غذا عجله کرد، میگویم شاه در میان زنان است، کلیة او را اذیت میکنم، چنانکه او مرا اذیت میکند، وقتی که میخواهم نزد تو آیم». چنین بود صحبتهای کوروش، که باعث تفریح جدّ و مادرش میگشت. اگر روزی کوروش میدید، که جدّ یا برادر مادرش میخواهد کاری انجام یابد، فوراً اقدام میکرد، زیرا دوست میداشت، که بانها خدمت کند. بعد زمانی در رسید، که ماندان میبایست نزد شوهر خود برگردد. آستیاگ به او گفت، «کوروش را بگذار نزد من بماند». او جواب داد «من حاضرم موافق میل تو رفتار کنم، ولی مشکل است، که طفل را برخلاف میلش اینجا بگذارم». پس از آن آستیاگ به کوروش چنین گفت:
«بچهام، اگر تو نزد من بمانی، اوّلاً ساکاس هیچگاه مانع نخواهد شد، که تو نزد من آئی، هر وقت بیائی و هرچه زود زود بیائی، باعث خوشوقتی من خواهد بود، ثانیاً اسبهای من و اسبهای دیگر در اختیار تو خواهند بود و، هر زمان که به پارس رفتنی شدی، اسبهائی را که پسند تواند به تو میدهم، در موقع خوردن غذا، چون تو میخواهی قانع باشی، راهی را، که میخواهی، اختیار کن، حیواناتی، که در باغاند، از آن تو خواهند بود و من حیوانات دیگر هم جمع میکنم، که پس از آموختن سواری، با تیر و زوبین آنها را شکار کنی، بالاخره چند نفر همسال به تو میدهم، که با تو بازی کنند، اگر چیز دیگر هم خواسته باشی میدهم». بعد ماندان از پسرش پرسید، که آیا مایل است بماند. او جواب داد بلی، بعد مادرش جهت را پرسید و او گفت: «من در پارس در میان همسالهای خود از حیث زوبیناندازی از همه قویترم، ولی در سواری خیلی ضعیفم و بدانکه، از این بابت متأسفم. اگر اینجا بمانم، این نتیجه حاصل خواهد شد، که چون به پارس روم، در ورزشهای پیاده از همه قویتر خواهم بود و، وقتی که به ماد بیایم، بهترین سوار بشمار خواهم آمد و میتوانم به جدّم کمک کنم» مادرش - «بچهام، عدالت را در اینجا چگونه فرا خواهی گرفت و حال آنکه معلمین تو در پارساند؟» کوروش - «من خوب میدانم که عدالت چیست» - «از کجا میدانی، که چنین است؟» - «از اینجا، که استادم، چون میدید، من عدالت را خوب میدانم، مرا مأمور میکرد، دیگران را محاکمه کنم و یک روز از این جهت، که خوب محاکمه نکردم، مرا تنبیه کرد. شرح قضیه چنین است:
طفلی، که لباس کوتاه داشت، لباس طفل دیگر را، که بلند بود، از تن او کنده لباس خود را به او پوشانید و لباس او را خود پوشید. من پس از محاکمه گفتم، بهتر است، هرکس لباسی داشته باشد، که درخور خودش است. معلم مرا زد و گفت، اگر محاکمه در این مسئله میشد، که چه چیز شایسته است، قضاوت تو صحیح بود، ولی در این محاکمه میبایست قطع کنی، که لباس از آن کیست، بعد افزود، که هرچه موافق قوانین است، عدالت است و بعکس، هرچه برخلاف آن است، جبر است و قوانین ما تکلیف این مسئله را، چنانکه گفتم، معین کرده. مادر، حالا من میدانم، که عدالت چیست و اگر چیزی هم ندانم، جدّم بمن میآموزد.» ماندان گفت: «راست است، ولی هرآنچه بنظر جدّت عدالت است، در پارس عدالت نیست، مثلاً او در ماد آقای مطلق است، ولی در پارس برابری عدالت است. پدرت شخص اوّل است، ولی آنچه را، که دولت اجازه میدهد میکند، و چیزی را، که او میدهد، به پدرت میرسد. قانون اندازه را معین کرده، نه هوا و هوس پس، برای اینکه زیر شلاّق هلاک نشوی، اگر از جدت یاد گرفتی، که جبار باشی، پس از اینکه برگشتی، احتراز کن از اینکه بخواهی بیش از دیگران داشته باشی». کوروش جواب داد: «مادر، کسی نمیتواند مانند پدرت بیاموزد، که بهتر است انسان کمتر دارا باشد. مگر نمیدانی، که او بتمام مادیها یاد داده بکم قناعت کنند. مطمئن باش، که پدرت از من یا دیگری کسی را مرخص نخواهد کرد، مگر وقتی که آنکس آموخته باشد، که بیش از حدّ لزوم نباید داشت».
کوروش در دربار ماد
کزنفون حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب اوّل، فصل ۴): مادر کوروش رفت و پسرش در دربار ماد تربیت یافت. او چنان رفتار کرد، که در مدّت کمی همسالهایش دوستان نزدیک او شدند، بعد بزودی او مورد محبت پدران آنها گشت و چنان علاقهمندی خود را به پسران آنها نشان داد، که اگر میخواستند عنایتی را از پادشاه درخواست کنند، اولاد خود را بر آن میداشتند، که کوروش را واسطه قرار دهند. آستیاگ هم خواهشهای او را اجابت میکرد، زیرا سعی داشت، که او را خوشنود نگاه دارد. در موقع مرض آستیاگ، کوروش هیچگاه از جدّش جدا نشد و همه دیدند، که او چقدر نگران بود، که مبادا جدّش بمیرد. اگر شب آستیاگ چیزی میخواست، کوروش از همه زودتر میل او را انجام میداد. بدین ترتیب او کاملاً دل جدّش را با خود کرد. کوروش از جهت اینکه مجبور بود، هرچه میکند به پادشاه بگوید، حرفهای دیگران را در موقع رسیدگی و محاکمه گوش کند و نیز چون مایل بود، جهت هر چیز را بداند و، وقتی که چیزی از او میپرسند، فوراً جواب بدهد، از حیث نطق و محاوره قوی گردید. معلوم است، که چون دوره کودکیاش بسر نیامده بود، سادگی کودکان را داشت و، چون این حال او اطرافیان را خوش میآمد، حرف زدن او را بر خاموشی ترجیح میدادند، ولی بمرور، که سنّ او بالا میرفت، دارای وقار و طمأنینه میگشت و در ورزشها ماهر میشد، چنانکه بقدری شکار حیوانات میکرد، که بزودی باغ جدّش خالی از شکار شد و آستیاگ نمیدانست، چگونه جاهای خالی را پر کند. روزی او به جدّش گفت:
«چرا به خودت اینقدر زحمت میدهی، بگذار من بصحرا به شکار روم و تصوّر کنم، که هرچه شکار میکنم، دستپرورده خودم است» با وجود اصرار او، آستیاگ اجازه نمیداد بیرون رود، زیرا هنوز برای این کار آماده نبود. بالاخره، چون آستیاگ دید نوهاش میل مفرط به شکار در خارج باغ دارد، اجازه داد با دائیاش به شکار برود و مستحفظینی برگماشت، تا او را در مقابل حیوانات سبع دفاع کنند. پس از آن کوروش از آنها پرسید، که کدام حیوان خطرناک است و کدام بیضرر. آنها جواب دادند، که خرس، شیر، گراز و پلنگ نفوسی زیاد تلف کردهاند، ولی گوزن، آهو، میش، گورخر ضرری نمیرسانند و نیز گفتند، که از راههای بد بقدر حیوانات موذی باید برحذر بود: چه بسا کسانی، که با اسب به درههائی پرت شدهاند. در این وقت؛ که کوروش به سخنان همراهانش گوش میداد، گوزنی پیدا شد و کوروش اسب خود را بطرف او راند. اسب هنگام دو، ناخن بند کرده زانو رفت و کوروش سرنگون گشته، معلق زنان به زمین افتاد، ولی فوراً برخاسته بر اسب نشست و در حال پیکانی انداخته گوزن را به پهلو خواباند. شادی او را حدّی نبود. در این حال مستحفظین او فرا رسیده بنای ملامت را گذاردند و گفتند، که اگر باز چنین کند، از او شکایت خواهند کرد. این سخنان او را خوش نیامد و بعد نعره حیوانی را شنید و، چون دید، که گراز است، در حال روی اسب جسته او را هم از پا درآورد. خالش او را توبیخ کرد، ولی کوروش، پس از اینکه سخنان او را بشنید، گفت میخواهم این دو شکار را به جدّم تقدیم کنم.
دائیاش جواب داد، که، اگر اجازه دهم چنین کنی، نه فقط شاه تو را سرزنش خواهد کرد، بلکه نسبت بمن هم تند خواهد شد، که چرا به تو اجازه دادم شکار کنی. کوروش جواب داد: «باکی نیست، اوّل من شکارها را تقدیم میکنم، بعد، اگر خواست مرا شلاّق بزند، مختار است. تو هم میتوانی مرا، چنانکه خواهی تنبیه کنی، ولی این اجازه را بده». کیاکسار (یعنی دائیاش) در این وقت گفت: «بکن هرچه خواهی، زیرا در این حال تو چنان مینمائی که شاه ما هستی» کوروش شکارها را نزد جدّش برد و او مشعوف شد، ولی گفت: «من راضی نیستم خودت را برای این شکارها بخطر اندازی و به آنها احتیاجی هم ندارم». کوروش - «اگر احتیاج نداری اجازه بده به رفقایم بدهم.» پس از تحصیل اجازه به رفقایش چنین گفت: «چقدر ما سادهلوح بودیم، که در پارک حیوانات را شکار میکردیم، آنهم حیوانات لاغر و ضعیفی، که در جای تنگی جمع کرده بودند، یکی ناقص بود، دیگری میلنگید، در کوهها و چمنها چه حیوانات قوی و فربه دیدم. لازم است شماها هم اجازه بگیرید و با من به شکار بیائید». آنها گفتند، پدران ما اجازه نخواهند داد، مگر اینکه آستیاگ حکم کند، که ما باید همراه تو باشیم. بعد مذاکره شد، کی اقدام کند. آنها گفتند معلوم است، که این کار از تو ساخته است. در ابتداء کوروش میترسید از جدّش تمنائی در این باب بکند، ولی پس از قدری تفکر بالاخره به خود قوّت قلب داده نزد آستیاگ رفت و چنین گفت: «اگر یکی از خدمهٔ تو فرار میکرد و تو او را بدست میآوردی، چه میکردی؟» جدش جواب داد «او را زنجیر کرده مجبور میکردم، کار کند» - «اگر خودش میآمد، چه میکردی؟»
- «او را شلاق میزدم، تا بار دیگر چنین رفتار نکند و بعد بکار سابقش میگماشتم» کوروش - «پس خودت را حاضر کن، که مرا شلاق بزنی، زیرا من میخواهم با دوستانم فرار کرده به شکار بروم» آستیاگ - «خوب شد، که مرا مطلع داشتی، من هرگز اجازه نمیدهم، که تو از جا حرکت کنی. هیچ میشود قبول کرد، که طفل دخترم را برای چند پارچه گوشت بخطر اندازم؟ کوروش امر جدّش را اطاعت کرد، ولی چون آستیاگ دید، که نوهاش محزون و خاموش است، او را با خود به شکار برد و قبلاً امر کرد شکارگاهی انتخاب کنند، که برای دویدن اسب بیخطر باشد، بعد امر کرد، کسی بجز نوهاش شکار نکند. کوروش، چون میخواست رفقایش نیز شکار کنند، خواهش کرد، اجازهٔ شکار بدیگران نیز داده شود و آستیاگ داد. کوروش و رفقایش شکار زیاد کردند و آن روز بقدری به همه خوش گذشت، که آستیاگ پس از آن غالباً کوروش و رفقایش را به شکار میبرد. چنین میگذراند کوروش بیشتر اوقات خود را و همه را از خود ممنون میداشت، بیاینکه به کسی آزاری برساند.
وقتی که او بسن ۱۵ یا ۱۶ سالگی رسید، پسر پادشاه آسور، که میخواست عروسی کند، درصدد برآمد، شکاری بزرگ ترتیب دهد. (باید در نظر داشت که بعض مورّخین یونانی بابل را آسور نوشتهاند و مقصود کزنفون هم از آسور بابل بوده، زیرا دولت آسور در این زمان وجود نداشت، این حدس پائینتر تأیید خواهد شد) و چون شنیده بود، که در جائی در حدود آسور و ماد، از این جهت که خارج از منطقهٔ جنگها بوده، شکار زیاد یافت میشود، عازم آن محل شد و قبلاً سوارها و پیادههائی فرستاد، تا حیوانات را از جاهای سخت به جاهائی که قابل کشت و عبور است برانند. بعد به قلعهای، که دارای ساخلو بود، درآمد، تا روز دیگر به شکار بپردازد. چون مستحفظین قلعه میبایست همان شب عوض شوند و مستحفظین دیگر جای آنها را گیرند، عدّهٔ مستحفظین قدیم و جدید و ملتزمین پسر پادشاه آسور زیاد بود و همین نکته باعث شد، که او خواست داخل خاک ماد شده غنائمی برگیرد، زیرا تصوّر میکرد، که حشم زیاد از ماد بدست آوردن بمراتب به از شکار است. با این مقصود صبح زود برخاسته ترتیبی برای گذشتن به خاک ماد داد و از سر حدّ تجاوز کرده به قلعهٔ ماد، که ساخلوی داشت، حمله برد. سرحدداران فوراً آستیاگ را آگاه کردند و او با قشونی، که حاضر داشت و با پسر خود (یعنی کیاکسار) بقصد دشمن حرکت کرد. کوروش، چون دید همه با آستیاگ حرکت کردند، او نیز سلاح خود را پوشیده از دنبال جدّش روانه شد. این کار کوروش باعث حیرت آستیاگ گشت و او را در نزد خود نگاه داشت. وقتی که لشکر آسور در جلو مادیها صف بسته ایستاده بودند، کوروش از آستیاگ پرسید: «آیا اینها، که بر اسبها نشسته و راحت ایستادهاند دشمناند؟»
جدّش گفت بلی. کوروش -: «چه مردم حقیری، که بر اسبهای فلاکتزده نشسته میخواهند اموال ما را غارت کنند. حکم کن بما، که باینها حمله بریم» (اسبهای ماد، چنانکه بالاتر گفته شد، از حیث خوبی معروف آفاق بودند، بخصوص اسبهای نیسایه. این است، که کزنفون از قول کوروش اسبهای آسوری یا بابلی را فلاکتزده میگوید) آستیاگ - «مگر نمیبینی، که عدّهشان زیاد است و؛ اگر ما حمله کنیم، پشت سر ما را میگیرند و ما هنوز قوی نیستیم» کوروش - «اگر تو حرکت نکنی و منتظر ورود سپاهیان جدید باشی، این مردم خواهند ترسید و حرکت نخواهند کرد. اما غارتگران، همینکه مورد حمله شدند، ترسیده، اموال غارتی را گذاشته فرار خواهند کرد». این رای کوروش شاه را پسند آمد و عقل و حزم او را ستود. بعد پسر خود را مأمور کرد، با دستهای حمله کند و کوروش هم با این دسته حرکت کرده بزودی در رأس دسته واقع شد. غارتگران چون حملهٔ مادیها را دیدند، فرار کردند و کوروش به کمک مادیها راه آنها را بریده عدهای را از پا درآورد و چند نفر را دستگیر کرد. در این حال آسوریها به کمک غارتگران شتافتند، ولی کوروش کیاکسار را صدا کرده حمله برد و باعث هزیمت سوارهای آسوری گردید. آستیاگ، چون دید، سواران مزبور فرار میکنند و دشمن در مضیقه است، خودش نیز حمله کرد و بهرهمندی با مادیها بود، تا زمانی، که به پیادهنظام آسور برخوردند. بعد، از بیم اینکه آسوریها در اینجا کمین کرده باشند، صلاح دیدند، که بایستند و آستیاگ برگشت.
او از پیشرفت مادیها و مخصوصا از کوروش خشنود بود، چه بهرهمندی مادیها را از رشادت او میدانست، ولی از تهوّرش نگرانی داشت، زیرا، با اینکه مادیها برگشته بودند، کوروش در دشت نبرد تنها مانده مردگان را تماشا میکرد. بالاخره او عدّهای سوار فرستاد، تا کوروش را بیاورند و آنها پس از اصرار زیاد موفق شدند، او را مراجعت دهند و، چون کوروش دید، جدّش از تهوّر و بیباکی او خشمناک است، خود را پشت سوارها پنهان کرد. پس از آن اسم کوروش ورد زبانها گشت، همه دلاوری و شجاعت او را میستودند. آستیاگ، که تا حال او را دوست میداشت، پس از آن نسبت به او احترام ورزید. کبوجیه پدر کوروش، چون شنید پسرش کارهای مردان میکند، غرق شعف گشت و خواست، که پسرش به پارس برگشته تربیت پارسی را تکمیل کند.
چون آستیاگ هم لازم میدید، که او برگردد، اسبهای قشنگ و هدایای دیگر به او داد و امیدوار گشت، که روزی کوروش برای دوستان او مفید و برای دشمنانش مهیب خواهد بود. پس از آن کوروش عازم پارس شد و همه از پیر و برنا و حتی خود آستیاگ او را مشایعت کرده از مفارقتش اشکها ریختند. گویند کوروش، چون از مادیها مفارقت میجست، چشمانش پر از اشک شد، غالب هدایای جدّش را به همسالهای خود بخشید و لباس مادی خود را به یکی از دوستانش داد، تا نشان داده باشد، که او را چقدر دوست دارد. پس از حرکت کوروش این اشخاص هدایای او را نزد آستیاگ فرستادند و او آن را برای کوروش پس فرستاد، ولی کوروش قبول نکرد و به او چنین نوشت: «جدّ من - اگر میخواهی، که من بار دیگر به ماد بیایم، بیاینکه خجل باشم، این هدایا را به اشخاصی که دادهام برگردان». پس از آن آستیاگ چنان کرد، که کوروش خواسته بود. (از حکایت کزنفون ضمناً دیده میشود، که در آن زمان هم اقربا در حین مفارقت از یکدیگر، یا وقتی که پس از مدّتی مفارقت بهم میرسیدند، یکدیگر را میبوسیدند. او گوید که این عادت پارسیها بود، ولی قدری پائینتر معلوم میشود، عادت مادیها نیز چنین بود که در این مواقع یکدیگر را ببوسند).
کوروش در پارس
بعد کزنفون گوید (کتاب اوّل، فصل ۵): پس از مراجعت به پارس، کوروش یک سال در طبقهٔ کودکان ماند، بعد در زمرهٔ نوجوانان داخل شد و از جهت ورزشها و بردباری از همکنان خود گذشت.
در ابتداء رفقای پارسی کوروش گمان میکردند، که او بواسطه توقّف طولانی در ماد سست شده و به زندگانی با تجمل عادت کرده، ولی بعد، که دیدند او قناعت و میانهروی را از دست نداده، همه با احترام به او نگریستند. پس از چندی آستیاگ پادشاه ماد درگذشت و کیاکسار پسر او، که دائی کوروش بود، زمام امور را بدست گرفت.
در این اوان پادشاه آسور، که بر سوریّه استیلا یافته، پادشاه اعراب را باجگزار و گرگان را مطیع کرده بود، با باختر میجنگید و میپنداشت، که، اگر ماد را ضعیف کند، بسهولت خواهد توانست از عهدهٔ مردمان اطراف این مملکت برآید. با این مقصود او رسولانی نزد ملل تابعه و نزد کرزوس پادشاه لیدیّه، پادشاه کاپادوکیه، مردمان دوفریکیه، کاریها، پافلاگونیها، هندیها، کیلیکیها (به نقشه آسیای صغیر رجوع شود) فرستاده به مادیها و پارسیها افترا زد و گفت: دو مردم بزرک و قوی با یکدیگر متحد و بواسطه زواج مانند دو روح در یک بدن شدهاند. اگر ما جلوگیری نکنیم، بزودی اینها بر ما غلبه کنند. بر اثر این حرف بعضی از روی عقیده و برخی بواسطه هدایا طرفدار آسور گشتند.
بعد کزنفون شرح تدارکات جنگ کیاکسار را با آسوریها و خواستن قشون از پارس به سرداری کوروش بیان میکند و چون مربوط بمباحث دیگر است، شرح این وقایع را بجای خود محول میکنیم. آنچه در این مبحث ذکر شد، راجع به کودکی و نوجوانی کوروش بود و معلوم است، که چقدر با روایت هرودوت و کتزیاس تفاوت دارد. بعد هم، چنانکه بیاید، کوروش با قشونی به ماد رفته برای کیاکسار جنگهای عدید میکند، یعنی ارمنستان را تسخیر کرده با مردم خالیب، آسوریها، بابل و کرزوس پادشاه لیدیه (متحد بابل) میجنگد. قشون ماد و پارس متحدا به سرداری او جنگ میکنند و در همه جا فاتحند. بالاخره پس از پنج سال، او به پارس برمیگردد، کیاکسار میخواهد دختر خود را به او بدهد و تمام مملکت ماد را جهیز دخترش بداند. کوروش پس از تحصیل رضایت والدین خود، دختر را ازدواج میکند و ماد با ممالک تابعهٔ آن، پس از فوت کیاکسار، از آن کوروش میشود.
نوشتههای دیودور سیسیلی
چنانکه در مدخل گفته شد، کتابهای دیودور از شمارهٔ ششم تا آخر دهم گم شده و فقط قطعاتی از این کتب موجود است. راجع باین قطعات هم همه همعقیده نیستند، که از خود دیودور باشد و در باب نسبت دادن هر قطعه بکتابی، که مفقود شده، نیز یقین ندارند، که این کار کیف ما یشاء نشده باشد. با وجود این مقتضی است مضامین بعض قطعات را، که راجع به کوروش است، در این کتاب ذکر کنیم:
قطعهای از کتاب نهم
دیودور گوید: کوروش پسر کبوجیه از ماندان دختر استیاگ پادشاه ماد، بود. او از حیث کفایت، حزم و سایر صفات نیکو سرآمد معاصرین خود شد. پدرش تربیتی شاهانه به او داد و افکار او را به چیزهای عالی متوجه کرد. بنابراین کسی تردید نداشت، که روزی کوروش کارهای بزرگ انجام خواهد داد. آستیاگ، چون شکست خورد و فرار کرد، از شدّت غضب صاحبمنصبان قشونش را معزول کرده اشخاص دیگر بجای آنها گماشت و بحکم او صاحبمنصبان معزول را با انواع زجرها کشتند، تا دیگران عبرت کرده دلیرانه بجنگند. آستیاگ سخت بود و گذشت نداشت، با وجود این از سختیهایش نتیجه نگرفت، زیرا شقاوتهای او سایرین را به شورش واداشت و سربازان جمع شده با نطقهای فتنهانگیز یکدیگر را به کشیدن انتقام صاحبمنصبان مقتول تحریک و تحریص کردند.
کوروش نه فقط در مقابل دشمن شجاعت فوقالعاده نشان میداد، بلکه نسبت به تبعهٔ خود هم رحیم و جوانمرد بود. از این جهت پارسیها او را پدر خواندند.
نوشتههای ژوستن
چنانکه در مدخل تذکر دادیم، نوشتههای ژوستن فهرستی است از کتب تروگ پومپه، که گم شده. بنابراین، آنچه در باب نوشتههای ژوستن گفته آید، شامل مورّخ مزبور نیز خواهد بود. این است مضامین نوشتههای مذکور (تاریخ عمومی، کتاب ۱، بند ۴).
اوّل- راجع به کودکی کوروش، آنچه ژوستن گوید، به استثنای این تفاوتها موافق نوشتههای هرودوت است. ۱- چوپان کوروش را در جنگلی گذارد.
یک سگ ماده او را شیر میداد و از حیوانات دیگر حفظ میکرد. بعد، که چوپان دید، حیوانی پرستار و پاسبان طفل است، حس ترحم بر وی غلبه کرد و بخواهش زنش پسر نوزاد خود را در جنگل گذارد و کوروش را به پسری پذیرفت. ۲ - لفظ (سپاکو) بپارسی بمعنی سگ ماده است (هرودوت گوید به مادی).
دوّم- در باب قیام کوروش بر شاه ماد نسبت به نوشتههای هرودوت این تفاوتها دیده میشود (کتاب ۱، بند ۶): ۱- پس از اینکه کاغذ هارپاک در پارس به کوروش رسید، او خوابی دید و به او گفتند، که بر شاه ماد قیام کند و شخصی را، که فردا پیش از هرکس دیگر خواهد دید، در کارهای خود شرکت دهد. بر اثر خواب، کوروش قبل از طلیعهٔ صبح برخاسته از شهر بیرون رفت و بشخصی (سبارس) نام، که غلام یک نفر مادی بود، برخورد، در نتیجهٔ سؤالات معلوم شد، که او در پارس تولّد یافته. بعد او را از قید آزاد کرده با خود به (پرسپولیس) آورد (در این زمان این شهر وجود نداشت).
۲- پس از یاغی شدن کوروش، آستیاگ هارپاک را به جنگ او فرستاد و او برای کشیدن انتقام از پادشاه ماد خیانت کرد. بعد خود پادشاه ماد به جنگ کوروش رفت و برای اینکه سپاهش دلیرانه بجنگد، در پشت سپاهیان، لشکری دیگر قرار داده به آنها گفت: اگر از دشمن فرار کنید، دشمنی دیگر در عقب خواهید داشت مادیها مردانه جنگیدند و نزدیک بود پارسیها شکست خورند، که مادران و زنانشان آنها را ملامت و به جنگ ترغیب کردند و، چون دیدند، که مردان در تردیدند، تنهای خودشان را هدف تیرهای دشمن قرار داده گفتند: «ای مردان، برگردید و سینهها و پهلوهای ما را سنگر خودتان قرار دهید» این حرف غیرت پارسیها را تحریک کرد و آنها برگشته با حملات سخت لشکر ماد را از جا کندند. پادشاه ماد اسیر شد، ولی کوروش با او مانند دشمنی مغلوب رفتار نکرد، بلکه مانند جدّ خود او را پذیرفت و احترام کرد. بعد، چون آستیاگ نخواست، که دیگر به ماد برگردد، والی ایالت پهناور گرگان شد. چنین بود خاتمهٔ دولت ماد، که ۳۵۰ سال دوام یافته بود (در اینجا ژوستن، یا بهتر گفته باشیم، تروگ پومپه از کتزیاس متابعت کرده).
لوحهٔ نبونید
چنانکه بالاتر گفته شد از منابع جدیده اطلاعی راجع بزمان کودکی و جوانی کوروش حاصل نمیشود، ولی در باب خروج او بر آخرین شاه ماد چندی قبل لوحهای از نبونید پادشاه بابل بدست آمد، که قدری کیفیات این واقعه را روشن کرد.
پادشاه مذکور قضیهٔ قیام کوروش را بر شاه ماد چنین نوشته: «او (یعنی شاه ماد) لشکر خود را جمع کرده بقصد کوروش پادشاه انشان بیرون رفت. لشکر ایخ توویکو بر او شورید و او را گرفته به کوروش تسلیم کرد. کوروش بطرف همدان یعنی پایتخت رفت و سیم و زر، امتعه و اموال همدان را تصاحب کرده غنائمی را، که بتصرّف آورده بود، با نشان برد».
تاریخ فتح همدان ۵۵۰ ق. م است و موافق نوشته نبونید، کوروش قبل از فتح همدان در مدّت هشت سال سلطنت انشان را داشته. نیکلائوس دمشقی نوشته، که کبوجیه پدر کوروش در جنگ او با پادشاه ماد زخم برداشت و درگذشت. جنگ کوروش با اژدهاک موافق گفتهٔ نبونید سه سال طول کشیده.
همدان پس از سقوط دولت ماد باز مقرّ شاهان هخامنشی بود، زیرا شاهان مذکور تابستان را در اینجا میگذرانیدند. قصر آن تا زمان اشکانیان برپا بود، بعد، چنانکه بیاید، بواسطه جنگهای اشکانیان با سلوکیها آسیب یافت و ازاینجهت، که مادیها قصور و عمارات را از خشت میساختند، در قرون بعد بکلی از میان رفت.
مقایسه نوشتههای مورخین عهد قدیم
از مقایسه نوشتههای مورّخین مزبور به اینجا میرسیم، که اساس این نوشتهها، با صرفنظر از تفاوتهای جزئی، از سه روایت است: روایت هرودوت، کتزیاس و کزنفون. بین این روایات اختلافات بزرگی است، زیرا از مقایسه روایات سهگانه این نتیجه حاصل میشود:
۱- هرودوت و کزنفون کوروش را نوه آستیاگ پادشاه ماد دانسته و هر دو مادر او را (ماندان) نامیدهاند، اما کتزیاس اصلاً به قرابت بین کوروش و (آستیگاس)، که همان آستیاگ است، قائل نیست و راجع به مرگ آخرین پادشاه ماد حکایت افسانهآمیزی ذکر میکند.
۲ - از نوشتههای کتزیاس و هرودوت صریحاً استنباط میشود، که جنگی بین کوروش و پادشاه ماد روی داده و کوروش، پس از تسخیر همدان، دولت ماد را منقرض کرده. منتها کوروش، برحسب گفتهٔ هرودوت، خیلی بهتر از آنچه روایت کتزیاس میرساند، با پادشاه ماد رفتار کرده، اما کزنفون سبب بزرگ شدن پارس را بکلی طور دیگر بیان میکند: موافق گفتههای او کوروش بخواهش (کیاکسار) دائی خود به کمک او آمده، برای وی جنگ میکند، زمام امور را کیاکسار، از جهت تنبلی یا بدین سبب، که سردار خوبی نیست، به کوروش میسپارد و او برای پادشاه ماد جنگهائی کرده فاتح میشود. بعد دختر کیاکسار را میگیرد و ماد با ممالک تابعهٔ آن، مانند جهیز دختر، به کوروش میرسد. در اینجا سؤالی طرح میشود، که کدام یک از روایات سهگانه صحیحتر است. آنچه بنظر میآید این است:
عقیدهٔ کتزیاس، که اصلاً کوروش با آستیاگ قرابتی نداشته، صحیح نیست، زیرا هرودوت و سایر مورّخین او را نوه آستیاگ دانستهاند و نوشتههای هرودوت بیشتر مورد اعتماد است. این گفته کتزیاس را هم، که کوروش پسر چوپانی بود و به راهزنی اشتغال داشت نمیتوان باور کرد، بخصوص که نبونید او را پادشاه انشان معرّفی کرده و گوید، که در سال هشتم سلطنت خود همدان را تسخیر کرد. نبونید معاصر کوروش بود و حال آنکه کتزیاس تقریباً دویست سال بعد از او میزیست.
امّا راجع به اختلافی، که بین روایت هرودوت و کزنفون است، باید دو نکته را در نظر گرفت: اوّلا نبونید، معاصر واقعه، گوید، که کوروش در نتیجه شکست پادشاه ماد همدان را تسخیر کرد. ثانیاً در دو جای نوشتههای کزنفون در باب «عقبنشینی ده هزار نفر یونانی» نقیض گفتههای او را راجع به کوروش و تسلط مسالمتآمیز او بر ماد مییابیم. توضیح آنکه مورّخ مذکور راجع به عقبنشینی یونانیان پس از جنگ (کونّاکسا) چنین گوید (کتاب سوّم، فصل چهارم): «یونانیها بقیه روز را حرکت کرده، بیاینکه آزاری از طرف دشمن ببینند، بمحلی در کنار دجله رسیدند، موسوم به (لاریسا)، این محل سابقاً شهری بود بزرگ و مادیها مالک آن بودند..... زمانی که پارسیها دولت ماد را از پای درآوردند، این شهر را محاصره کردند، ولی نتوانستند آن را بگیرند. بعد چون هوا تاریک شد، مثل اینکه ابرهای مظلمی آفتاب را فروگیرد ، ساکنین شهر فاقد شجاعت گشتند و شهر بتصرّف پارسیها درآمد.....»
بعد کزنفون گوید «در شش فرسنگی این شهر خرابهٔ قصری بود و ما در یک روز بدانجا رسیدیم. این محل در نزدیکی شهر (میسپیلا)، که سابقاً در تصرّف مادیها بود، واقع است. پایهٔ دیوار آن از سنگ صیقلی ساخته شده... گویند، وقتی که پارسیها مملکت ماد را تسخیر کردند، (مدیا) زن پادشاه ماد به اینجا پناه برد. بعد پادشاه پارس نتوانست این قلعه را بگیرد، یعنی نه بزور توانست این شهر را تصرّف کند، نه با وقت، بالاخره زوس (خدای بزرگ به عقیده یونانیها) مردم را به وحشت انداخت و شهر مسخر شد».
دو شهر مزبور، که کزنفون خرابههای آن را توصیف کرده، چنانکه بالاتر گفته شد، دو پایتخت قدیم آسور، یعنی (نینوا) و (کالاه) بود، ولی در آن زمان، چون گذشتههای دولت آسور از خاطرها محو شده بود، کزنفون این دو محل را از متصرّفات ماد دانسته و برخلاف حقیقت هم نیست، زیرا پس از انقراض آسور بدست مادیها افتاده بود. این مطلب اهمیت ندارد. چیزی که جلب توجه میکند این است، که کزنفون دو دفعه در ضمن توصیف دو شهر مزبور گوید «وقتی که پارسیها دولت ماد را منقرض کردند یا مملکت ماد را گرفتند» و حال آنکه موافق (سیروپدی) کوروش بیجنگ بواسطه فتوحات خود و داشتن دختر آخرین پادشاه ماد پادشاه آن مملکت گردید.
کلیة باید این نکته را تذکر دهیم، که روایت کزنفون در باب بزرگ شدن کوروش، شباهتی با داستانهای ما راجع به کیخسرو دارد: کیخسرو داستانی، در زمان جد پدری خود کیکاوس، زمام امور را بدست گرفته جنگهای طولانی با تورانیان میکند و، پس از اینکه تورانیان را از ایران راند و دولت آنان را منقرض کرد، جدش او را بر تخت نشانده درمیگذرد. بنابراین در داستانهای ماد و زمامداری برای کیخسرو قائل شدهاند، یکی در ایّام سلطنت کیکاوس و دیگری پس از اینکه کیکاوس او را بتخت نشاند. ممکن است، که کزنفون داستان کیخسرو را در ایران شنیده، ضبط کرده و پس از مراجعت بیونان استیلای کوروش را بر ماد با تغییراتی موافق این داستان نوشته باشد، چه این نوع تسلط کوروش بر ماد بیخونریزی، با رضایت پادشاه ماد و مادیها، با ستایشی، که کزنفون برای کوروش داشته، بیشتر موافقت میکرده.
دوم - فتح سارد و تسخیر لیدیه
در آغاز این مبحث لازم است تذکر دهیم، که راجع به جنگهای کوروش با کرزوس و تسخیر لیدیّه باز تفاوتهائی راجع به کیفیات وقایع بین مورّخین عهد قدیم دیده میشود. بنابراین مضامین نوشتههای آنها را بترتیب تاریخی ذکر خواهیم کرد، ولی روایت کزنفون را مجبوریم، که در مبحثی جداگانه، پس از سایر روایات ذکر کنیم، زیرا جریان کیفیات موافق نوشتههای او طور دیگر است و باید مضامین نوشتههای او را مسلسل بیان کرد، تا ارتباط وقایع با یکدیگر برای خواننده روشن باشد.
نوشتههای هرودوت
تذکّر
موافق نوشتههای هرودوت کوروش پس از فتح همدان به جنگ پادشاه لیدیّه، که به ایران حمله کرده بود رفت، ولی کتزیاس گوید، که بامور مشرق ایران پرداخت. توضیح آنکه بطرف باختر راند، ولی جنگی روی نداد، زیرا همینکه باختریها دانستند، که کوروش داماد آستیگاس، آخرین پادشاه ماد است، تمکین کردند، امّا سکاها تمکین نکردند و جنگی روی داد، که بسیار سخت بود، طرفین پا فشردند و بالاخره سکاها شکست خوردند و سردارشان آمرگس نام اسیر شد. زن او (اسپارترا) حاضر نشد صلح کند، لشکری به عدّهٔ سیصد هزار مرد و دویست هزار نفر زن گرد آورده با کوروش جنگید و او را اسیر کرد. بعد، سردار هرکدام از طرفین اسیر طرف دیگر گردید و مذاکرات صلح پیش آمد. آمرگس از این ببعد دوست صمیمی کوروش شد. اعتماد کوروش در تمام مدت زندگانیش به دوستی و وفاداری او بدرجهای بود، که در بستر مرگ اولاد خود را احضار کرده به آنها توصیه و تأکید کرد، دوست صمیمی آمرگس باشند.
از آنها خواست، که در حضور او به یکدیگر دست دوستی دهند و لعنت کرد کسی را، که برخلاف آن رفتار کند. روایت کتزیاس، اگر در کیفیات صحیح نباشد، بطور کلی صحیح بنظر میآید، زیرا شخصی مانند کوروش، ممکن نبود، بعد از سقوط همدان، تا از امور ایران فراغت حاصل نکند یا سروصورتی بآن ندهد، به جنگ با لیدیّه اشتغال ورزد، مگر اینکه بگوئیم حملهٔ پادشاه لیدی بحدود ایران به کوروش مجال نداد، که بامور سایر قسمتهای ایران بپردازد، این نظر را نظایر آن در دورههای اشکانی و ساسانی تأیید میکند: اشکانیان با سلوکیها و ساسانیان با رومیها وقتی طرف شدند، که از پشت سر خود مطمئن گشتند. در این مورد هم طبیعی بود، که کوروش بعد از سقوط همدان به کارهای سایر قسمتهای ایران بپردازد. به هرحال مضامین نوشتههای هرودوت چنان است، که بیاید، ولی قبلاً لازم است، شمهای از احوال لیدیّه بیان کنیم.
احوال لیدیّه
چنانکه در کتاب اوّل گفته شد، بعد از آلیات پسر او کرزوس بتخت نشست و، چون سلطنت او منازعی نداشت، پیروی از پدر خود کرده درصدد توسعه مملکت برآمد و شهر (میلت) را، که مستعمرهٔ مهم یونانیها در آسیای صغیر بود، به لیدیّه افزود. بعد سایر مستملکات یونانی را در آسیای صغیر به اطاعت خود درآورد. لیدیها نخستین ملت غیر یونانی بودند، که بر این قسمت یونانی دست یافتند. پس از آن تمام ولایات آسیای صغیر را، که در طرف غربی رود هالیس بود، به استثنای لیکیه و کیلیکیه، مطیع کرد.
در این قسمت مردمانی، که کاملاً مطیع شدند، اینها بودند: فریگیها، میسیان، ماریاندیان، پافلاگونیها، کاریان، بیتینیان و غیره. این پادشاه بر وسعت و آرایش پایتخت خود افزوده آن را یکی از معروفترین شهرهای دنیای آنروز کرد. شهر مزبور بواسطهٔ موقع جغرافیائی خود بین بابل، آسور و یونان مرکز علوم شرقی و فلسفه گردید. هرودوت گوید، که حکمای یونان، هریک با مقصودی به سارد میرفتند (چنانکه در قرون بعد بشهر آتن، پایتخت دولت آتن، عزیمت میکردند). از مشاهیر یونان، که مقارن این زمان یا قبل از آن به سارد رفتهاند، اسم دو نفر ذکر شده، یکی سلن قانونگذار معروف آتن و دیگری بیاس حکیم یونانی. ثروت و جواهرات و اشیاء نفیسه کرزوس و خزانههای او چشم مشاهیر یونانی را خیره میکرد و از این حیث اسم او در مغرب زمین ضرب المثل گردید، چنانکه اکنون هم، در مواردی که ما اسم قارون را ذکر میکنیم، اروپائیان اسم کرزوس را میبرند.
راجع به سلن هرودوت حکایتی ذکر کرده، که چون با تاریخ ایران مربوط است و ضمناً عقاید یونانیهای آن زمان را میرساند، درج میکنیم. مورّخ مذکور گوید (کتاب اوّل، بند ۳۰-۴۶) در زمان سلطنت کرزوس (سلن) قانونگذار آتن، که در مصر و آسیای صغیر سیاحت میکرد، وارد سارد شد و پادشاه لیدیّه پذیرائی شایانی از او کرده خزائن، اشیاء نفیسه و ثروت خود را به او نشان داد.
پس از آن به او گفت: «از دانائی، عقل و سیاحتهای تو ما چیزهای زیاد شنیدهایم، تو از حبّ علم و کنجکاوی بممالک خارجه مسافرت کردهای. میخواستم از تو بپرسم، آیا شخصی را دیدهای، که خوشبختتر از همه باشد؟» کرزوس چنین سؤالی کرد، زیرا مطمئن بود، که سلن خواهد گفت، خوشبختترین کس توای، ولی سلن، بیاینکه قصد شاه را درک کرده باشد، جواب داد: «بلی، یکی از اهالی آتن را میشناختم، که (تلّ) نام داشت و سعادتمندتر از همه بود.» کرزوس با نهایت تعجب گفت چرا؟ سلن - «اوّلا این شخص اولاد اهل داشت و بقدری زیست، که اطفال اولاد خود را دید و آنها بزرگ شدند. ثانیاً دارائی او موافق ثروتهای این زمان کافی بود. ثالثاً زندگانی خود را به شرافتمندی بآخر رسانید، زیرا در جنگی، که آتن با همسایگان خود میکرد، کشته شد و رشادتش باعث فتح وطنش گردید. اهالی آتن در ازای این فداکاری با احترامات زیاد جسد او را در همانجا، که کشته شده بود، به خاک سپردند و مخارج دفن او را خزانه دولت پرداخت». چون سلن حکایت خود را به انتها رسانید، کرزوس از او پرسید: بعد از این شخص کی را خوشبختتر دیدهای و یقین داشت، که قانونگذار یونانی، لااقل در درجه دوّم، اسم او را ذکر خواهد کرد. سلن گفت: «دو برادر را، که از اهل آرگیو بودند. یکی را کلهابیس مینامیدند و دیگری را بیتن. اینها مادری داشتند، که پیر بود.
در یکی از اعیاد او خواست به معبد ربة النوع هرا برود، چون گاوها را بموقع نتوانستند حاضر کنند، این دو برادر مادر را در عرّابهای نشانده و خودشان را بآن بسته عرّابه را به مسافت ۴۵ استاد کشیدند. اهالی آرگیو این دو برادر را خیلی ستودند و به مادرشان از داشتن چنین اولاد تبریک گفتند. مادر، که از این رفتار پسرها بینهایت متأثر شده بود، از ربة النوع درخواست کرد، بهترین طالع انسان را نصیب آنها کند. پس از دعای مادر این دو برادر برای خدایان قربان کردند، ناهار عید خوردند و بعد در معبد بخواب رفته دیگر بیدار نشدند. خدا خواست بفهماند، که مرگ برای انسان به از زندگانی است. اهالی آرگیو مجسمه این دو جوان را ساخته بمعبد دلف تقدیم کردند، تا یادگاری از این دو جوان نامی در معبد مزبور بماند. کرزوس در این وقت به سلن گفت «آتنی عزیز، در حیرتم، که تو سعادت مرا به هیچ شمرده اشخاص عادی را بر من ترجیح میدهی» سلن جواب داد «من میدانم، که خدایان بخیلاند و انسان در زندگانی خود باید با چه ناملایماتی مواجه شود و چه مصائب و محنی را تحمل کند. حدّ سنّ انسان را من هفتاد سال میدانم و هر روز غیر از روز گذشته است. بنابراین انسان، یعنی وجودی، که دست خوش حوادث است. در این شکی نیست، که تو ثروت زیاد داری و بر مردمان زیاد حکومت میکنی، ولی فقط وقتی میتوانم تو را سعادتمند بدانم، که بشنوم عمر خود را به خوشبختی بسربردهای، زیرا شخص متمول بر شخصی، که فقط نان روزانه دارد، برتری ندارد، مگر اینکه به خوبی عمر خود را بسربرده باشد. بنابراین درباره متمول، تا نمرده است، نمیتوان گفت، که سعادتمند بوده.
جمع شدن تمام چیزها در یک شخص مجال است. چنانکه مملکتی نمیتواند از هر حیث از مملکت دیگر بینیاز باشد، کسی هم نیست، که دارای همه چیز بوده بدیگری احتیاج نداشته باشد. بس خوشبخت آن کسی است، که از همه بیشتر دارای نعم بوده و زندگانی خود را به خوبی بآخر رسانیده. در هر کار باید به آخرش نگریست، بسا کسانی بودند، که خدایان در ابتداء در سعادت را بروی آنان گشودند و در آخر آنها را به بدبختی افکندند».
کرزوس را سخنان سلن خوش نیامد و با نظر حقارت در او نگریسته مرخصش کرد، چه عقیده داشت، که احمق است کسی که اعتنائی به نعمتها در حال حاضر ندارد و پند میدهد، که در هر کار به فرجام آن بنگرند. سلن رفت و دیری نگذشت، که دو بدبختی بزرگ برای پادشاه رویداد، یکی کشته شدن پسری، که یگانه وارث تاجوتخت او بود (هرودوت این قضیه را مفصلا ذکر کرده، ولی چون مربوط بتاریخ ایران نیست میگذریم) و دیگر جنگی، که با کوروش شاه پارس برای او پیش آمد و تمام ثروت و مملکتش نصیب دیگری گشت. راجع باین حکایت باید گفت، حالا ثابت شده که سلن قانونگذار یونانی در زمان کرزوس در سارد نبوده و بنابراین حکایت مزبور اختراع خود هرودوت است، یا سلن چنین صحبتی با دیگری داشته و مورّخ مذکور آن را به کرزوس نسبت داده. جهت ذکر آن پائینتر روشن خواهد بود.
خبر سقوط همدان
چنان بود احوال لیدیّه، وقتی که سقوط همدان و دولت ماد رویداد و آواز آن در آسیای غربی پیچید. معلوم است، که کرزوس در اندیشه شد، چه اولاً او با خانوادهٔ سلطنتی ماد خویشی داشت و از دست یافتن یکدست نشانده، یا پادشاه درجه دوّم، بر دولت بزرگ ماد سخت مکدّر گردید.
ثانیا منازعات لیدیّه با دولت ماد به صلحی، که طولانی بنظر میآمد، منتهی گشته و روابط دوستانه بین دولتین برقرار شده بود، ولی با شاه جدید ایران چگونگی روابط آتیه معلوم نبود. با صرفنظر از این ملاحظات دولت ماد در مدت قرون عدیده به تمدن و اخلاق مردمان آسیای غربی از سامی و غیره آشنا شده، خود نیز در تحت تأثیرات تمدن مزبور درآمده بود، ولی پارسیها برای ملل همجوار غربی قومی بودند، که در گمنامی میزیستند و مردمان مزبور بواسطه دوری از پارسیها معرفتی باحوال و اخلاق آنها نداشته تصور میکردند، که آنها هم مردمی هستند، تقریباً مانند سکاها و، چون از سکاها صدمات زیاد دیده بودند، معلوم است، که از استیلای پارسیها هم بر ممالک ماد وحشت داشتند. این ملاحظات باعث تشویش خیال کرزوس گردید و بر اثر آن پادشاه مذکور تصمیم کرد، که نگذارد رقیب تازهنفس قوی گردد. در این تصمیم خزانه معمور، خوبی سواره نظام او و نیز امید به اجیر کردن سپاهیان یونانی دخالت کلی داشت، ولی لیدیها، بقول هرودوت (کتاب اوّل، بند ۷۱) از این پیشامد خوشنود نبودند. شخصی (ساندانیس) نام، که از حیث عقل و مآلبینی معروف بود، به پادشاه گفت: «من این تصمیم تو را نپسندم، چه تو با مردمی ستیزه میکنی، که لباسشان از پوست حیوانات، غذایشان از چیزهائی است، که زمینهای کمحاصل بانها میدهد و هیچگاه، بهقدری که خواهند، نخورند. این مردم در عمرشان هرگز مشروبی جز آب نیاشامیدهاند و انجیر و سایر مأکولات شیرین را ندانند چیست.
اگر بر آنها غالب شدی، چه نفعی از آنها برای تو متصور است و، اگر مغلوب گشتی، پس از آنکه به اینجا آمدند و این نعمتهای مملکت ما را چشیدند، آیا دیگر بیرون روند، یا ما توانیم آنها را از اینجا برانیم؟ خدای را شکر، که آنها خودشان بفکر آمدن به اینجا نیفتادهاند». این سخن تغییری در تصمیم کرزوس نداد، ولی برای قوّت قلب لازم دید، عقیده غیبگوهای آن زمان را راجع به نتیجه جنگ بداند، بدین ترتیب، که اوّل آنها را آزمایش کند و، اگر دید غیبگوئیهای آنها صحیح است، نتیجه جنگ را بپرسد. با این مقصود رسولانی به معابد دلف، فوسید، ددن و نیز بمعبد آممون واقع در لیبیا (مجاور مصر)، فرستاد و برسولان دستور داد، که نود و نه روز در راه باشند و روز صدم از غیبگوها بپرسند، که پادشاه لیدیّه امروز چه میکند. راجع بمعبد دلف باید در نظر داشت، که این معبد در نزد یونانیها بسیار محترم و مقدس بود.
اهالی یونان مخصوصا به غیبگوئی (پیتی) یا زنی، که در معبد مزبور از مغیبات خبر میداد، معتقد بودند و هر زمان در موقع باریک و مشکلی واقع شده تردید داشتند، که چه کنند، تکلیف را پرسیده موافق جواب رفتار میکردند، یا زمامداران و متنفذین یونان آن سؤال را، چنانکه میخواستند، تعبیر کرده طرفدار زیاد برای اجرای عقیده خود مییافتند (موارد زیادی از این سؤالات پائینتر ذکر شده).
ترتیب غیبگوئی پیتی در معبد دلف چنین بود: وقتی در زمین این معبد شکافی مانند چاه پدید آمد، که از آن سابقاً صداهائی بلند میشد. چون یونانیها این شکاف و صداها را حادثهٔ خارق عادت میدانستند، سهپایهای بر در چاه نصب کرده دختری را بر سهپایه مینشاندند و او از ابخرهای، که از چاه متصاعد میشد، بحال اغما افتاده حرفهائی میزد و کاهنان معبد این گفتهها را نوشته به سئوالکنندگان میدادند. معلوم است، که، چون کهنه معبد از وقایع خوب مطلع بودند، سعی میکردند، جوابها موافق سؤالات یا لااقل ذو وجهین باشد، تا بتوان آن را موافق وقایع بعد تعبیر کرد. بعدها، چون یک نفر یونانی به عفت (پیتی) سوء قصد کرد، قرار دادند، که بجای دوشیزه پیرزنی روی سهپایه بنشیند. هرودوت گوید (کتاب اوّل، بند ۴۷): رسولان کرزوس موافق دستور او رفتار کرده در روز مقرّر سؤال کردند، که کرزوس چه میکند. پیتی بشعر هشتپائی چنین جواب داد: «من عدد ریگهای دریا و مقدار آب آن را میدانم، من فکر لال و کر را درمییابم، من صدای کسیرا، که حرف نمیزند میشنوم، بوی لاکپشتی به مشامم میرسد، که با گوشت بره بریان میکنند و در میان دو ظرف مفرغی از بالا و پائین واقع است».
بعد هرودوت گوید (همانجا بند ۴۸-۷۱) سؤال موافق جواب درآمد، زیرا کرزوس امر کرده بود در همان هنگام، که از آپلّن رب النوع یونانیها در معبد دلف این سؤال را میکنند، لاکپشتی را با گوشت برّه در ظرف مسی کباب کنند (این جواب یونانیها را غرق شعف و شادی کرد، چه معبد دلف برای آپلن خدای یونانی ساخته شده بود و یونانیها برای او پرستشی مخصوص داشتند. م.) کرزوس برای اینکه تقدس خود را ابراز کند، امر کرد سه هزار حیوان قربان کردند، تخت مطلاّ و مفضض، جامها و گلدانهای زرّین، البسهٔ ارغوانی فاخر، جواهرات قیمتی بمعبد مزبور نیاز کرد و هدایای زیاد، که از جمله گردنبند و کمربند زنش بود، با مجسمهٔ شیری، که از طلا ساخته بودند و ده تالان وزن داشت، بمعبد مزبور فرستاد (قیمت این هدایا، بهطوریکه نوشتهاند، به پول امروزی میلیونها تومان میشده. م.) اگرچه جواب غیبگوهای جاهای دیگر باین صراحت نبود، باز پادشاه لیدی برای معابد آنها هم هدایای زیاد فرستاد. پس از آن وقتی، که نوبت سؤال دوّم رسید، (پیتی) دلف جوابی داد، که گنگ و ذو وجهین بود. توضیح آنکه پیتی گفت:
«اگر پادشاه لیدیّه با کوروش جنگ کند، دولت بزرگی را منهدم خواهد کرد، پادشاه باید تشخیص دهد، که قویترین یونانی کدام است و با او متحد گردد». کرزوس از این جواب بسیار خوشنود شد، چه پنداشت، که مقصود از دولت بزرگ پارس است و باز هدایائی برای معبد دلف فرستاده در دفعهٔ سوّم سؤال کرد، که آیا سلطنت او دوام خواهد داشت؟. غیبگوی دلف جواب داد: «وقتی که قاطری پادشاه لیدیها گردد، تو، ای لیدی سست پا، برو بطرف هرموس سنگی، درنگ مکن و خجل مباش از اینکه ترسو قلم بروی». این جواب بر شادی کرزوس افزود، چه پیش خود گفت، که هرگز قاطری بر لیدیّه سلطنت نکند و با این حال سلطنت برای من و دودمانم باقی خواهد ماند. پس از آن کرزوس بنا بر جواب اوّلی درصدد جلب دول یونانی برآمد. اوضاع داخلی آتن بسبب (پیزیسترات) جبار چنان بود، که این دولت نمیتوانست کمکی کند. این بود، که کرزوس سفیری به اسپارت روانه کرده خواستار کمک گردید.
سابقا کرزوس مقدار زیادی طلا برای ساختن مجسمه آپلن به اسپارت داده و حالا متوقع بود، که اسپارت در این موقع تلافی کند. اسپارتیها سفیر را خوب پذیرفته هدایائی را، که پادشاه لیدی فرستاده بود، قبول کردند، ولی راجع به اتحاد با او بر ضدّ کوروش جواب مبهمی داده گفتند، در تهیه فرستادن لشکری خواهند شد و کاسهٔ بزرگی از مس برای پادشاه لیدی فرستادند، ولی این کاسه بمقصد نرسید، زیرا، چنانکه رسولان گفتند، اهالی جزیرهٔ (سامس) آن را دزدیدند. موافق منبع یونانی بعد از این زمان و به عقیدهٔ محققین جدید در همین اوان کرزوس به نبونید پادشاه بابل و آمازیس پادشاه مصر رجوع کرده اتحاد آنها را خواستار شد و از جریان وقایع چنین برمیآید، که هر دو وعده کردند، در سال بعد به او کمک کنند، چه هر دو از بزرگ شدن پارس در وحشت بودند. معلوم است، که پادشاه لیدیّه این اقدامات سیاسی را در نهان میکرد، ولی در این احوال شخصی، که با پول فراوان میبایست از طرف پادشاه لیدیّه بیونان رفته داوطلبانی اجیر کند، فرار کرده نزد کوروش رفت و او را از اقدامات کرزوس آگاه داشت. همینکه این خبر به کوروش رسید، تشخیص داد، که نباید به دشمن فرصت دهد و در تهیهٔ جنگ شد. محققین باین عقیدهاند، که تصمیم کوروش بر خارج شدن از ایران و پیمودن چندین صد میل در خاک دولت خارجه در این موقع، که تازه دولت ماد واژگون گردیده و هنوز اوضاع ایران شکل ثابتی نیافته بود، دلالت میکند بر اینکه او سرداری بوده بزرگ، زیرا وقایع بعد نشان داد، که پیشبینیهای او صائب بود.
تلاقی فریقین
کرزوس پس از اینکه تهیه جنگ را دید، علاوه بر سواره نظام نامی خود عدهای زیاد از مردان کاری، که برای جنگ اجیر این و آن میشدند، به خدمت خود طلبید. بعد بقصد ایران حرکت کرده و از رود هالیس، که سرحدّ دولتین لیدیّه و ماد بود، گذشته داخل کاپادوکیه گردید.
اهالی کاپادوکیه را، چنانکه هرودوت نوشته، یونانیهای آن زمان (سریانی) مینامیدند. مورّخ مذکور گوید (کتاب ۱، بند ۷۵) که عبور از رود هالیس برای قشون لیدی مشکل بود، چه در آن زمان پلهائی، که حالا روی این رود است وجود نداشت (از اینجا معلوم میشود، که پلها در زمان شاهان هخامنشی ساخته شده بوده. م.) در این موقع (طالس) یونانی، که از اهل میلت بود، کمکی بزرگ به پادشاه لیدی کرد، توضیح آنکه بدستور او مجرائی کنده قسمتی از آب رود را در آن داخل کردند و چون سطح آب رود پائین آمد، عبور ممکن شد. کرزوس، پس از عبور از رود، در کاپادوکیه غارتکنان پیش رفت تا به پتریوم، که در نزدیکی سینپ، یا تقریباً در ساحل دریای سیاه است، رسید و شهر را گرفته مردم آن را برده کرد. بعد تمامی این صفحه دست خوش چپاول و یغما گردید.
کوروش، که باستقبال کرزوس میشتافت، در (پتریوم) به او رسید و، قبل از اینکه جنگ کند، رسولانی نزد ینیانها فرستاده تکلیف کرد، که بر علیه پادشاه لیدی قیام کنند، ولی آنها این تکلیف را نپذیرفتند. بعد جنگ فریقین شروع شد، طرفین تلفات زیاد دادند و، چون شب در رسید، دست از جنگ کشیدند. هرچند هر دو طرف با ابرام میجنگیدند، با وجود این جنگ بینتیجه ماند. چون کرزوس فهمید، که قوای او کمتر از قوای کوروش است، صلاح خود را دید، که بطرف سارد عقب نشیند، زیرا تصوّر میکرد، که کوروش بواسطهٔ سختی زمستان و این نکته، که دولت بابل را در پشتسر دارد، جرئت نخواهد کرد به سارد حمله کند، چه در این صورت خطوط ارتباطیه قشون او با تکیهگاهش، که خاک ایران بود، خیلی دور میشد و نیز خیال میکرد، که پس از زمستان قوای متحدین خواهند رسید و او میتواند پنج ماه دیگر با قشونی بمراتب بیشتر جنگ را از نو شروع کند.
فتح سارد
پس از ورود به سارد کرزوس رسولانی به اسپارت، بابل و مصر فرستاده تمنی و تأکید کرد، که به کمک او بشتابند. بعد موعد جنگ را ماه پنجم قرار داده سپاهیان اجیر را از بیم آنکه بشهر سارد خسارت برسانند مرخص کرد. هرودوت گوید (کتاب ۱، بند ۷۸) در این موقع اطراف سارد پر از مار شد و اسبها چراگاه را ترک کرده بخوردن مارها پرداختند.
کرزوس این واقعه را معجزه تصوّر کرده خوشنود شد و رسولانی نزد معبرین تلمس برای دانستن تعبیر آن فرستاد، ولی آنها وقتی به سارد مراجعت کردند، که کرزوس اسیر شده بود. از طرف دیگر کوروش فوراً با بابل داخل مذاکره شده تکلیف صلح به نبونید کرد و این پادشاه آن را پذیرفت (غافل از اینکه در این موقع صلاح بابل در اتحاد با لیدیّه بود). پس از آن کوروش از عقب سر خود مطمئن شده بیدرنگ به لیدیّه درآمد و بطرف سارد روانه شد. وقتی که این خبر به کرزوس رسید غرق حیرت گردید، چه هیچ گمان نمیکرد، که با سختی زمستان رقیبش جنگ را ادامه داده بقلب مملکت او داخل شود. متحدین دور بودند و زودتر از بهار متصور نبود، کمکی از طرف آنها برسد. سپاهیان اجیر را هم کرزوس مرخص کرده بود. در این احوال پادشاه لیدی چاره نداشت، جز اینکه سواره نظام ممتاز خود را بیرون برده با کوروش جنگ کند، بنابراین در جلگههای طرف شرقی سارد معروف به (هرموس) صفوف لشکر خود را بیاراست. این دشت وسیع برای عملیات سواره نظام قوی و ممتاز لیدی بسیار مناسب بود و کوروش، چون میدانست، که سواره نظام ایران به خوبی سواره نظام لیدی نیست، به پیشنهاد هارپاگ مادی تدبیری کرد، که برای پارسیها بسیار مفید افتاد، توضیح آنکه امر کرد، شترهای بنه را پیش صف واداشتند. در نتیجه، اسبهای لیدی از هیکل و بوی آنها رم کرده اطاعت سواران خود را نکردند و لیدیهای رشید مجبور شدند، که پیاده جنگ کنند. در این حال لیدیها پا فشرده جنگی بسیار خونین کردند، ولی بالاخره برتری با ایرانیها گردید و پارسیها با حملات شدید لیدیها را از جای کندند.
پس از آن لیدیها پناه بقلاع سارد بردند و کوروش بیدرنک قصد تسخیر شهر را کرد. پارسیها در ابتداء خواستند شهر را با حمله تصرّف کنند، ولی موفق نشدند و به محاصره پرداختند، کرزوس باز رسولانی نزد متحدین خود فرستاده پیغام داد، که، چون سارد در محاصره است، منتظر انقضای پنج ماه نشده فوراً به کمک او بشتابند. از نوشتههای مورّخین یونانی، بجز کزنفون دیده نمیشود، که در این زمان در قشون کوروش آلات و اسباب قلعهگیری بوده باشد، بنابراین باید گفت، که پس از یأس کوروش از گرفتن قلعه به یورش، پارسیها به محاصرهٔ منظم پرداختهاند، تا اهالی از سختیهای محاصره و فقدان آذوقه تسلیم گردند. در این احوال حادثهای رویداد، که کار تسخیر سارد را آسان کرد، توضیح آنکه شهر از هر طرف دیوار محکمی داشت، مگر در یک نقطه، که به کوهی برمیخورد و بواسطه شیب بسیار تند، در این قسمت کوه لازم ندیده بودند استحکاماتی بنا کنند. چهارده روز، که از محاصرهٔ سارد گذشت، کوروش پاداش بزرگی وعده کرد به کسی، که پیش از همه وارد شهر گردد و بر اثر این پاداش سپاهیان کوروش در تجسس وسیلهای بودند، که راهی بشهر باز کنند. روزی یک نفر پارسی، که از طایفهٔ مردها بود و (هیرویاس) نام داشت، دید کلاه خود یک سرباز لیدی به پائین افتاد و او چست و چالاک از بالا به زیر آمده و کلاهخود خود را برداشته بجای خود برگشت. پارسی مزبور هموطنان خود را از این اکتشاف آگاه ساخت و پس از معاینهٔ محل، قسمتی از لشکریان کوروش با سپاهی مزبور از آن راه بالا رفته و داخل شهر شده دروازههای شهر را برای کوروش باز کردند.
پس از آنها، قسمتهای دیگر نیز وارد شهر گردیدند و سارد تسخیر شد. این روایت هرودوت است، ولی کتزیاس تسخیر سارد را طور دیگر نوشته. مورّخ مزبور گوید، که پارسیها، به پیشنهاد ابارس، سردارشان، سربازهای چوبی ساخته در مقابل دیوارهای شهر نصب کردند و این هیکلهای چوبی چندان باعث تشویش و وحشت سکنهٔ سارد گردید، که خودشان تسلیم شدند (افسانه بنظر میآید. م.)
هرودوت گوید پارسیها شهر سارد را غارت کردند و در این روز پسر کر و گنگ کرزوس سخن گفت. بعد، این حکایت را ذکر میکند (کتاب ۱ بند، ۸۵):
کرزوس پسری داشت کر و گنگ، هرچند در معالجهٔ او میکوشید، نتیجه نمیگرفت، تا اینکه مصمم شد از غیبگوهای معبد (دلف) راجع به پسرش سؤالی کند. آنها جواب دادند «هرچند میخواهی سخنان پسرت را بشنوی، ولی در این صدد مباش.
روزی، که مقدّر است، بیاید و او در آنروز حرف بزند». پسر کرزوس در همان حال بماند، تا روزی که شهر سارد تسخیر شد و سپاهیان کوروش به کرزوس برخورده بواسطه عدم شناسائی خواستند او را بکشند. کرزوس بواسطه غم و اندوه زیاد در جائی ایستاده حرکت نمیکرد و خود را نمیشناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارس بقصد کشتن او نزدیک گردید و پسر کر و گنگ کرزوس از اضطرابی، که بر او مستولی شده بود فریاد زد «ای مرد، کرزوس را مکش» و از این وقت به سخن گفتن آمد.
بقول هرودوت، پس از تسخیر سارد، کرزوس و ۱۴ نفر دیگر از نجبای لیدی را بامر کوروش توقیف و آتشی تهیه کردند تا آنها را بسوزانند. وقتی که هیزم را آتش زدند، پادشاه لیدی فریاد کرد «آخسلنسلن». کوروش توسط مترجمی معنی این کلمات را پرسید. کرزوس در ابتداء ساکت ماند و بعد بالاخره گفت: «ای کاش شخصی، که اسمش را بردم، با تمام پادشاهان صحبت میکرد» کوروش معنی این حرف را هم نفهمید و توضیح خواست. کرزوس پس از اصرار زیاد گفت: «زمانی که سلن در پایتخت من بود، خزانه و تجملات و اشیاء نفیسه خود را به او نشان داده در آخر از او پرسیدم، چه کسی را از همه سعادتمندتر میداند و یقین داشتم، که اسم مرا خواهد برد. او گفت، تا کسی نمرده، نمیتوان گفت سعادتمند بوده».
کوروش از این سخن متأثر شد و بیدرنگ حکم کرد، آتش را خاموش کنند، ولی آتش از هر طرف زبانه میکشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. با وجود این برای اجرای امر کوروش همه میکوشیدند، بیاینکه موفق شوند. در این احوال کرزوس گریست و ندا در داد «ای آپلن، تو را به بزرگواری خودت قسم میدهم، که اگر هدایای من پسند تو شده است، بیا و مرا نجات ده» پس از این استغاثه باران آمد و سیلهای آب از هر طرف جاری شده آتش را خاموش کرد. کوروش از خاموش شدن آتش بسیار شاد گشت و کرزوس را نواخته به او گفت: «ای کرزوس، کی این راه را پیش پای تو گذاشت، که داخل مملکت من گردی، و حال آنکه میتوانستی مرا یار خود کنی؟» کرزوس گفت: «طالع بد من و خوشبختی تو باعث این کار شد.
خدای یونانی مرا به جنگ تحریک کرد و الا انسان باید دیوانه باشد، که جنگ را بر صلح ترجیح دهد. در زمان صلح پسران پدران خود را دفن میکنند، ولی در موقع جنگ پدران فرزندان خود را به خاک میسپارند. چه باید کرد؟ شد آنچه خداها میخواستند». کتزیاس این واقعه را ذکر نکرده. مورّخ مذکور گوید: کرزوس بمعبد آپلن پناه برد و او را گرفته در زنجیر کردند، چند دفعه دستی از غیب بیرون آمد، زنجیرها را باز کرد و این قضیه، یعنی توجه آپلن نسبت به کرزوس باعث حیرت کوروش گردیده او را نواخت و بشهر بارن فرستاد، تا در آنجا زندگانی کند (بارن را بعضی وارنه یا صفحهٔ البرز تصور کردهاند. م.) روایت کزنفون راجع به جنگ کوروش با کرزوس و تسخیر سارد، چون خیلی مشروح است، جدا و پائینتر ذکر خواهد شد. راجع باین حکایت، که هرودوت ذکر کرده، لازم است گفته شود: عموم محققین آمدن سلن قانونگذار آتن را در زمان سلطنت کرزوس به سارد صحیح نمیدانند، چه برحسب تحقیقاتی، که کردهاند، مسافرت سلن به آسیای صغیر و مصر در زمانی بین ۵۹۳ و ۵۸۳ ق. م بوده، و حال آنکه کرزوس در ۵۶۰ ق. م، یعنی تقریباً ۲۳ سال بعد، بتخت نشسته. بعض محققین دورتر رفته قضیهٔ تصمیم کوروش را بسوزانیدن کرزوس هم برخلاف حقیقت میدانند و دلیلی، که اقامه میکنند، این است: اولاً سوزانیدن کسی در آتش برخلاف معتقدات مذهبی پارسیهای قدیم بود، چه آتش را مقدس و آلودن آن را ممنوع میدانستند. ثانیاً کوروش در کلیهٔ موارد نسبت به پادشاهان و ملل مغلوبه بارأفت بود، چنانکه پائینتر این نکته روشنتر خواهد شد.
اگرچه برخی از محققین مانند (نلدکه) تصور میکنند، که این قضیه باید صحیح باشد، زیرا بعض مورّخین دیگر قدیم هم آن را ذکر کردهاند، ولی این نکته دلیل نمیشود، زیرا در غالب موارد مورّخین قدیم از کتابهای یکدیگر استفاده کردهاند، بیاینکه اسمی از کتاب یا مصنف آن برده باشند و خود هرودوت هم از این رویه مستثنی نیست، چه از نوشتههای (هکاته)مورّخ یونانی، که قبل از او میزیسته، استفاده کرده، بیاینکه کتاب او را ذکر کرده باشد. این نکته را نه فقط برای این مورد بخصوص، بلکه برای هر مورد باید در نظر داشت، که صحیح بودن خبری بسته به عدّهٔ مورّخین یا نویسندگان قدیم، که آن را تصدیق کردهاند نیست، زیرا، چون نویسندگان قرون بعد مدارکی برای وقایع قرون قبل جز کتب متقدّمین نداشتهاند، از کتب آنها استفاده کردهاند، ولی به ملاحظاتی غالباً نخواستهاند مدارک را ذکر کنند، حتی در قرون بعد این سوء ظنّ برای محققین حاصل شده بود، که بعض مورّخین عهد قدیم، پس از اقتباس مطالبی از کتب متقدّمین، مدارک را نابود میکردند. بنابراین، استناد به اینکه بعضی از سایر مورّخین عهد قدیم هم این قضیه را ذکر کردهاند، دلیلی است ضعیف در مقابل دلیل قوی بعض مورّخین جدید که نظر خود را بر معتقدات مذهبی پارسیها و اخلاق ملایم کوروش مبتنی میدارند. این نوع محققین عقیده دارند، که اصل قضیه چنین بوده. کرزوس خواسته خود را در آتش بسوزد، تا غضب خدا را خاموش کند یا با شرافت مرده تسلیم دشمن نگشته باشد.
در حینی، که آتشی فراهم میکردند، باران آمده و، چون باران را علامت عفو خدا میدانستند، کرزوس از خیال خودکشی منصرف شده و بعد از آن پارسیها سارد را گشودهاند. یک دلیل دیگر، که عقیدهٔ این نوع محققین را تأیید میکند، این است: هرودوت در موارد زیاد (چنانکه بیاید) نظر مذهبی را دخالت داده و از این نظر قضایا را حل کرده، در این قضیه هم به خوبی دیده میشود، که هرودوت از ذکر آمدن باران در این حکایت استفاده کرده و خواسته عظمت و قدرت آپلّن خدای یونانی را جلوه دهد، چه مورّخ مذکور گوید، هوا بکلی صاف بود، ولی، بمحض اینکه کرزوس یاری آپلن را طلبید، بارانی تند ببارید و سیلها جاری شد (کتاب اوّل، بند ۸۷). سنهٔ تسخیر سارد را بعض محققین ۵۴۷ و برخی ۵۴۶ ق. م نوشتهاند. بیشتر تاریخ آخری را ذکر کردهاند. این جنگ اهمیت زیاد در تاریخ دارد. و اگر لیدیها فاتح میشدند، جریان تاریخ تغییر میکرد. برای کوروش نیز تسخیر سارد بسیار مهمّ بود، چه لیدیّه قویترین دولت آن زمان بشمار میرفت و تشکیلاتش بر تشکیلات سایر دول برتری داشت. از اینجا معلوم است، که تسخیر لیدیّه کلید سایر فتوحات کوروش در آسیای غربی بود و او بیاین بهرهمندی موفّق بتشکیل چنان دولت عظیمی نمیشد.
کوروش، کرزوس و لیدیّه
هرودوت در باب رفتار کوروش با کرزوس حکایاتی ذکر میکند، که چون مربوط بتاریخ ایران است و ضمناً طرز افکار، معتقدات و نیز اخلاق مردمان آن زمان را میرساند، درج میکنیم: (کتاب اوّل، بند ۸۷-۹۵) پس از آنکه کرزوس مورد ملاطفت کوروش شد، شاه پارس امر کرد، او را از زنجیر خارج کردند و پادشاه سابق لیدی را پهلوی خود نشانده بسیار بنواخت. کرزوس خاموش نشسته فکر میکرد و سکوت او باعث حیرت پارسیها و خود کوروش گردیده بود. بعد او ناگهان بطرفی برگشت و، چون دید، که پارسیها خانههای مردم را غارت میکنند، رو به کوروش کرده گفت:
«شاها آیا اجازه دارم بگویم، در چه باب فکر میکنم یا باید خاموش بنشینم؟» کوروش جواب داد: «هرچه خواهی بگو.» کرزوس پرسید، این جمعیت با این جدّ چه میکنند؟ کوروش - «شهر تو را غارت میکنند و خزانهٔ تو را میربایند». کرزوس - «نه شهر مرا غارت میکنند و نه خزائن مرا میربایند، من دارای چیزی نیستم، آنچه میکنند با مال و منال تو است» کوروش از این جواب متنبه شد و اطرافیان خود را دور کرده به کرزوس گفت: «عقیدهٔ تو در باب اوضاع حاضره چیست؟» کرزوس جواب داد: «چون خدایان مرا بندهٔ تو کردهاند، تکلیف خود میدانم، که اگر چیزی را بهتر از دیگران میفهمم بگویم. پارسیها برحسب طبیعتی، که دارند، اندازه نمیفهمند، اگر اکنون اجازه دهی، که شهر را غارت و وجوه زیاد اندوخته کنند، بعد بر تو قیام خواهند کرد. اگر بپسندی، آنچه گویم بکن. بهر دروازه چند نفر نیزهدار بگمار، تا غارتکنندگان را توقیف کرده باین بهانه، که باید عشر اموال غارتشده را برای خدا نیاز داد، خاستهها را بگیرند. باین ترتیب تو تعدّی نکردهای و هم غارتکنندگان با میل اموال را پس خواهند داد». کوروش گفت، پند تو متین است و چنان کرد. بعد به کرزوس گفت، از من چیزی بخواه و بدانکه، آنچه خواهی بدهم. کرزوس جواب داد: «آن خواهم، که اجازه دهی این زنجیر را من برای خدای یونانی، که میپرستیدم، بفرستم و از او بپرسم، که آیا رواست، خدا پرستندگان خود را چنین بفریبد» بعد کرزوس شرح سؤالاتی را، که از معبد دلف راجع به جنگ با کوروش کرده بود، بیان کرد و در آخر باز اجازه خواست، که خدا را توبیخ کند. کوروش خندیده گفت، اجازه داری، که آنچه خواهی بکنی.
سپس کرزوس زنجیر را با رسولانی بمعبد دلف فرستاد و دستور داد که آن را در آستانهٔ معبد گذارده بگویند: «آیا برای خدائی شرمآور نیست، که کرزوس را به جنگ با پارسیها ترغیب کرده بگوید دولت کوروش را منهدم خواهد کرد و بالاخره نتیجهٔ فتوحات کرزوس این باشد». رسولان مأمور بودند پس از گفتن این جملات به زنجیر اشاره کرده علاوه کنند: «آیا حقناشناسی صفت عموم خدایان نیست؟» وقتی که رسولان بمعبد دلف درآمده، چنانکه کرزوس گفته بود کردند، پیتی چنین گفت: «خود خداوند نمیتواند از آنچه برای او مقدّر است فرار کند، کرزوس کفارهٔ گناه پنجمین جدّ خود را، که نیزهدار هراکلیها بود داد. این نیزهدار مطیع زن غدارهای شده آقای خود را کشت و مملکتش را بیهیچگونه حق و حسابی تصاحب کرد. خدا نهایت میل را داشت، که این انتقام در زمان اولاد کرزوس کشیده شود، نه در زمان او، ولی او نتوانست آنچه را، که مقدّر بود، تغییر دهد. با وجود این او سه سال این واقعه را بتأخیر انداخت و باید کرزوس بداند، که سه سال پیش از این میبایست اسیر شده باشد. ثانیاً خدا او را از سوختن نجات داد.
با صرفنظر از این جهات، بالاخره آنچه شد همان بود، که غیبگو گفته بود و بنابراین توبیخ و ملامت کرزوس بیجا است: چه اولاً پیتی گفت، که اگر کرزوس جنگ کند، دولت بزرگی را منهدم خواهد کرد، اگر کرزوس با احتیاط بود، میبایست بپرسد، که مقصود از دولت بزرگ دولت او یا دولت کوروش است. چون کرزوس نفهمید و نخواست مطلب را روشن کند، تقصیر با خود او است. بعد کرزوس کلمهٔ (قاطر) را هم نفهمید. مقصود از قاطر کوروش بود، چه والدین او مساوی نبودند، مادرش دختر پادشاه ماد و پدرش دستنشاندهٔ این پادشاه و از حیث مقام پائینتر از زن خود بود». رسولان برگشته جوابهای پیتی را در سارد به کرزوس رسانیدند، در نتیجه بر او معلوم شد، که خدا تقصیری نداشته و مقصر خود او است. هرودوت، پس از این حکایت، باز از هدایا و نیازهای بسیار، که کرزوس به معابد آلهه داده بود، شرحی بیان کرده در پایان آن گوید، در لیدیّه چیزهای دیدنی بقدری، که در سایر ممالک هست وجود ندارد، مگر رود تمل، که خاک طلا دارد و مقبرهٔ آلیات. این مقبره را تجار، پیشهوران و فواحش لیدیّه ساختهاند.
روی مقبره پنج ستون هست، هر ستون کتیبهای دارد، که معین میکند چقدر از مخارج را کدام صنف داده و از حساب معلوم میشود، که صنف فواحش بیش از همه دادهاند. کلیة در لیدیّه فحشا خیلی متداول است. دختران لیدی عموماً به فحشا میپردازند و پس از اینکه جهیزی برای خود تهیه کردند، بمیل خود شوهر میکنند. عادات لیدیها شبیه عادات یونانیها است، مگر در یک چیز، که پدرهای لیدی با تن دختران خود تجارت میکنند. لیدیها، چنانکه معلوم است، اوّل مردمی بودند که مسکوکات طلا و نقره بکار بردند. بازیهائی، که در یونان و لیدیه معمول است، بقول لیدیها اختراع آنها است و جهت اختراع این بازیها، چنانکه گویند، چنین بود: قحطی بزرگی در لیدیّه پدید آمد و در ابتدا اهالی گرسنگی را تحمل کردند، ولی بعد، چون دیدند، که قحطی دوام دارد، بازیهای گوناگون، بغیر از شطرنج، اختراع کردند. تا یک روز خودشان را مشغول کرده در فکر خوردن نباشند و روز دیگر بخورند. بازی شطرنج را لیدیها به خودشان نسبت نمیدهند. قحطی چون ۱۸ سال دوام یافت، پادشاه لیدیّه مردم را بدو قسمت تقسیم کرد، به قرعه نصفی در لیدیّه بماند و نصف دیگر به تیرن رفته در آنجا موسوم به اهالی تیرن شد (تیرن، چنانکه معلوم است، در ایطالیا است).
نوشتههای دیودور سیسیلی
راجع به جنگهای کرزوس با کوروش نوشتههای دیودور موافق روایت هرودوت است، به استثنای این تفاوتها (قطعهای از کتاب نهم):
۱ - وقتی که کوروش با قشون خود به کاپادوکیه رسید، رسولی نزد کرزوس فرستاد، که جاسوسی کرده ضمناً این پیام را برساند: من حاضرم تو را بخشیده والی لیدیّه کنم، بشرط اینکه در دربار من حاضر شده خودت را یکی از بندگان من بدانی.
کرزوس جواب داد: باید کوروش و پارسیها بندگان من باشند، زیرا سابقاً آنها تبعهٔ مادیها بودند، و حال آنکه من هیچگاه تابع کسی نبودم.
۲ - کرزوس، باین عنوان که میخواهد عقیدهٔ غیبگوی دلف را راجع به جنگ بپرسد، شخصی اوریبات نام را به یونان روانه کرد و در باطن به او دستور داد، که سپاهیان اجیر برای او استخدام کند. این شخص فرار کرده نزد کوروش رفت و نقشهٔ کرزوس را افشا کرد. این خبر در تمام یونان منتشر شد و هنوز هم، اگر بخواهند کسیرا بیشرف خوانند، گویند اوریبات است. بدخواهان، و لو اینکه از دست کسی، که به او خیانت کردهاند، مجازات نبینند، رسوائیشان پس از مرگ هم در دنبال آنها است.
باقی وقایع موافق نوشتههای هرودوت است.
نوشتههای ژوستن (تروگ پومپه)
مورّخ مذکور گوید (کتاب ۱، بند ۷-۸):
کوروش از ابتدای سلطنت خود سبارس را والی پارس کرد و خواهر خود را به او داد. شهرهائی که باجگزار ماد بودند، بواسطهٔ عدم رضایت از تغییر اوضاع، بر کوروش شوریدند و جنگهای زیاد برای او پیش آمد. کوروش اکثر شورشها را فرونشاند و بقصد بابل حرکت کرد. در این وقت کرزوس پادشاه لیدیّه، که از حیث توانائی و ثروت معروف بود، به کمک بابل آمد و شکست خورد، پس از آن او ترسیده به مملکت خود برگشت. کوروش، که فاتح بود، امور بابل را تسویه کرده جنگ را به لیدیّه برد. کرزوس شکست خورده اسیر گردید، ولی کوروش جوانمردانه با او رفتار کرد، توضیح آنکه کوروش قسمتی از دارائی کرزوس را به خود او برگردانید و شهر بارن را هم به او بخشید. (راجع به بارن بالاتر گفته شد، که باید مصحف (وارنه) باشد و آن را با صفحهٔ البرز تطبیق میکنند) این عطوفت کوروش برای غالب و هم مغلوب مفید بود، زیرا تمام یونان، همینکه از جنگ کوروش با لیدیّه آگاه شد، قوایش را شتابان بدانجا فرستاد، مثل اینکه نایره جنگ خود او را هم تهدید میکرد.
یونانیها با کرزوس صمیمی بودند و، اگر کوروش نسبت به کرزوس رفتار بد نشان میداد، جنگی وحشتانگیز برای او با یونان پیش میآمد (چنانکه پائینتر بیاید، دخالت یونان در این جنگ صحیح نیست، ذکر نوشتههای هرودوت، راجع باین مطلب در مبحث دیگر، این نکته را روشن خواهد کرد. م.). نوشتههای دیگر ژوستن راجع به لیدیّه و کرزوس موافق روایت هرودوت است، ولی این نکته مخصوصا جالب توجه میباشد، که از قصد کوروش بسوزانیدن کرزوس کلمهای هم گفته نشده. از نوشتههای ژوستن به خوبی دیده میشود، که تروگ پومپه از کتب هرودوت، کتزیاس و کزنفون استفاده کرده. استفاده او از هرودوت و کتزیاس روشن است، اقتباسی که از کزنفون کرده پائینتر معلوم خواهد شد.
سند بابلی
در اسناد بابلی، که بدست آمده، در سال نهم سلطنت نبونید (۵۴۷ یا ۵۴۶ ق. م) وقایع این زمان را خیلی مختصر و چنین نوشتهاند. «در ماه نیسان (یعنی در بهار) کوروش شاه پارس با قشون خود در نزدیکی آربل از دجله عبور کرده در ماه ایار بطرف مملکت لودی رفت و پادشاه آن را کشت، ثروت او را ربود و ساخلوی در آنجا گذاشت» لودی همان لیدیّه است، در توریة مردم لیدی را لود نامیدهاند.
معلوم است، که وقایعنگاران بابلی اشتباه کردهاند، زیرا تمام مورّخین یونانی معتقدند، که کوروش پادشاه لیدیه را نکشت، بل، بعکس، او مورد نوازش شد. شاید اشتباه مذکور از اینجا ناشی شده، که عادت آسوریها و بابلیها در این موارد برگشتن پادشاه مغلوب بود و خلاف آن را امری محال تصوّر میکردند. نیز جالب توجّه است، که نبونید کوروش را در فتح همدان پادشاه آنشان خوانده، ولی در گشودن سارد، او را شاه پارس نوشته. از اینجا باید استنباط کرد، که در این زمان کوروش بیشتر معروف بشاه پارس بوده.
سوم - کوروش و مستعمرات یونانی
مستعمرات یونانی
پس از تسخیر سارد تمام لیدیّه با ولایاتی، که پادشاهان آن به مملکت مزبوره الحاق کرده بودند، به تصرف کوروش درآمد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را، چنانکه در جای خود بیاید، اقوام یونانی بر اثر فشاری، که مردم دریانی به اهالی یونان دادند، بنا کرده بودند، مهاجرین از سه قوم بودند: ینیانها، االیانها، دریانها.
اسم یونان بزبان پارسی از اسم قوم اوّلی آمده، زیرا اهمیت آنها در این مستعمرات بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین توصیف کرده (کتاب اوّل، بند ۱۴۱-۱۷۱): «ینیانهائی، که شهر پانیونیوم متعلق به آنها است، شهرهای خود را در جاهائی بنا کردهاند، که از حیث خوبی آبوهوا در هیچ جا نظیر ندارد، نه شهرهای بالا میتوانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پائین، نه صفحات شرقی و نه صفحات غربی. ینیانها به چهار زبان تکلم میکنند (مقصود لهجه است)، اوّل شهر ینیانی میلت است، که در مغرب واقع است. پس از آن مینویت و پریین.
این شهرها در کاریه واقعاند و اهالی آنها بیک زبان حرف میزنند. شهرهای ینیانی واقع در لیدیّه اینها است: افس، کلفن، لبدوس، تئوس، کلازمن، و فوسه.
اینها بیک زبان تکلم میکنند، ولی زبان آنها شبیه بزبان شهرهای مذکور در فوق نیست. از سه شهر دیگر ینیانی، دو شهر در جزیرهٔ سامس و خیوس واقع است و سومی اریتر است که در خشکی بنا شده، اهالی خیوس و اریتر بیک زبان تکلم میکنند و اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجهٔ اهالی ینیانی».
بعد هرودوت گوید «ینیانهای متحد زمانی از سایر ینیانها جدا شده بودند.
جهت جدائی از اینجا بود، که در آن زمان ملت یونانی کلیة ضعیف بنظر میآمد و ینیانها در میان اقوام یونانی از همه ضعیفتر بوده بجز آتن شهر مهمی نداشتند.
بنابراین، چه آتنیها و چه سایر ینیانها احتراز داشتند از اینکه خود را ینیانی نامند و تصوّر میکنم، که حالا هم غالب ینیانها این نام را شرمآور میدانند. دوازده شهر متحد ینیانی، بعکس، باسم خود افتخار میکردند. آنها معبدی برای خود ساختند، که پانیونیوم نامیدند، از ینیانهای دیگر کسی را بدانجا راه نمیدادند و کسی هم، جز اهالی ازمیر، طالب نبود، در اتحاد آنها داخل شود. پانیونیوم در دماغهٔ میکال واقع است و این معبد برای خدای دریاها، پوسیدون هلیکون، ساخته شده. در عیدی ینیانهای شهرهای متحد در اینجا جمع میشوند و این عید را پانیونیوممینامند، شهرهای ینیانی این است، که ذکر شد». از گفتههای هرودوت معلوم است که دریانها هم اتحادی از شش شهر دریانی داشتند، ولی بعدها هالیکارناس را، از جهت اینکه یکی از اهالی آن برخلاف عادت قدیم رفتار کرد، از اتحاد خارج کردند. االیانها هم اتحادی از دوازده شهر داشتند، ولی ازمیر را ینیانها از آنها انتزاع کردند و یازده شهر در اتحاد االیانی باقی ماند. زمینهای االیانی حاصلخیزتر از زمینهای ینیانی بود، ولی از حیث خوبی آبوهوا با شهرهای ینیانی برابری نمیکرد. این است توصیفی، که هرودوت از مستعمرات یونانی میکند و از آن به خوبی استنباط میشود، که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کرده بودند و بین تمام آنها اتفاق و اتحادی نبود، زیرا هریک اتحادهای کوچکی تشکیل کرده باهم رقابت و منازعه داشتند. بعد مورخ مذکور گوید (کتاب ۱، بند ۱۴۱):
ینیانها و االیانها سفیری نزد کوروش فرستاده تقاضا کردند، که کوروش با آنها مانند پادشاه لیدیّه رفتار کند، یعنی بامور داخلی آنها دخالت نکند و همان امتیازات را بشناسد. کوروش جواب مستقیمی به آنها نداده این مثل را آورد:
«نیزنی بدریا نزدیک شد و دید، ماهیهای قشنگ در آب شنا میکنند. پیش خود گفت، اگر من نی بزنم، یقیناً این ماهیها به خشکی درآیند، بعد نشست و چندان که نی زد، دید اثری از انتظار او نیست. پس توری برداشته بدریا افکند و عدهای زیاد از ماهیها به دام افتادند. وقتی که ماهیها در تور میجستند و میافتادند، نیزن در حال آنها نظاره کرده گفت، حالا بیهوده میرقصید، میبایست وقتی که من نی میزدم برقص آمده باشید. هرودوت این گفته را چنین تعبیر میکند:
کوروش خواست با این مثل به آنها بفهماند، که موقع را از دست دادهاند، چه، وقتی که، قبل از تسخیر سارد، به آنها تکلیف اتّحادی کرد، آنها رد کردند. (باید گفت، که تاسف یونانیهای آسیای صغیر از سقوط دولت لیدی بیجا بود، چه در موقعی هم، که کرزوس کمک از آنها طلبید، حاضر نشدند او را یاری کنند. م.) از مستعمرات یونانی فقط با اهالی میلت کوروش قرارداد کرزوس را تجدید و نمایندههای سایر مستعمرات را مرخص کرد، بیاینکه مسئول آنها را اجابت کرده باشد. نمایندههای مزبور به شهرهای موکّلین خودشان برگشته جواب کوروش را رسانیدند و از تمام شهرهای ینیانی آسیای صغیر نمایندگانی معین شدند، که در پانیونیوم، محل اجتماع اقوام ینیانی در آسیای صغیر، جمع شده در مقابل کوروش متحد شوند. نمایندگان شهرهای تجارتی کلفن، افس، فوسه، پریین، لبدس، تئوس، اریتر و غیره در اینجا بودند. شهر میلت، چون بمقصود خود رسیده بود، از شرکت در این اجتماع خودداری کرد. جزیرهٔ سامس و خیوس هم شرکت نکردند، با این تصوّر، که کوروش، چون بحریهٔ قوی ندارد (فینیقیه هنوز تابع کوروش نشده بود)، کاری با آنها نخواهد داشت، امّا سایر شهرها، با وجود اینکه باهم رقابت داشتند، در این اجتماع از جهت خطر عمومی متحد بودند. االیانها گفتند، هرچه ینیانها کنند، ما هم خواهیم کرد، دریانها، از جهت اینکه از شهر هالیکارناس، که دریانی بود، نمایندهای دعوت نکرده بودند، از شرکت در عملیات خودداری کردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این اجتماع شرکت کنند، ینیانها و االیانها قرار گذاشتند، سفیری به اسپارت فرستاده از آن دولت کمک طلبند.
با این مقصود پیترموس نامی را از اهل فوسه، که نطاق بود، نزد اولیای دولت مذکور فرستادند. سفیر، برای اینکه توجه اسپارتیهای فقیر را به خود جلب کند، تا زودتر جمع شده جواب او را بدهند، لباس ارغوانی در بر کرد (رنگ ارغوانی در عهد قدیم خیلی اهمیت داشت و لباس ارغوانی گران بود). اسپارتیها، که بیبضاعت بودند و لباسهای ساده در بر میکردند، با حیرت بسفیر نگریستند. او بسیار حرف زد و تا توانست کوشید، که شنوندگان خود را تهییج کرده کمکی از اسپارتیها بگیرد، و لیکن آنها به هیچوجه مهیج نشدند و بالاخره با خونسردی جواب دادند، که کسی را خواهند فرستاد، در محل تحقیقاتی کند، تا بدانند چه حوادثی روی داده. حق هم داشتند، چنین جوابی بدهند، زیرا از چند ماه قبل اخباری میشنیدند و نمیدانستند، پارس چه مملکتی است و پارسی چگونه مخلوقی. پس از آن نمایندگانی معین کردند که، نزد کوروش برود.
با این مقصود یک کشتی اسپارتی پنجاهپاروئی عازم فوسه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت لاکرینس نامی را انتخاب کرده به سارد نزد کوروش فرستادند. او بشاه گفت:
«برحذر باشید از اینکه مستعمرات یونانی را آزار کنید، چه اسپارت چنین رفتاری را تحمل نخواهد کرد». کوروش، چون از اسپارت همان قدر اطلاع داشت، که اسپارتیها از پارس و پارسیها، با حیرت در سفیر نگریسته، بعد رو به یونانیهائی، که جزو ملتزمین او بودند، کرده گفت: «لاسدمونیها کیستند وعدهشان چیست، که بدینسان حرف میزنند؟». یونانیهای مذکور، این مردم را معرفی کردند. پس از آن کوروش روی بطرف نماینده کرده گفت: «از مردمی، که در شهرهایشان جائی مخصوص دارند و در آن محل جمع میشوند، تا با قید قسم یکدیگر را فریب دهند، من هیچگاه تشویش نداشتهام. اگر زنده ماندم، چنان کنم، که این مردم، بجای اینکه در امور ینیانها دخالت کنند، از کارهای خودشان حرف بزنند» (همانجا بند ۱۵۳). نمایندههای اسپارت پس از این جواب به مملکت خود برگشته بدو پادشاه اسپارت، آناک ساندریدس و آریستون، جواب کوروش را رسانیدند، آنها هم همان جواب را به مردم ابلاغ کردند و مسئلهٔ استمداد یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همینجا ختم شد.
هرودوت گوید، تهدید کوروش راجع بتمام یونانیها بود، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم در آنجا برای دادوستد جمع میشوند و بعکس، در پارس چنین میدانهائی وجود ندارد، ولی نتیجهای، که مورخ مذکور میگیرد، بنظر صحیح نمیآید. مقصود کوروش طرز حکومت آنان بوده، زیرا یونانیهائی، که از ملتزمین کوروش بودند، او را از طرز حکومت اسپارت آگاه کرده گفتهاند، که مردم در جائی میدان مانند جمع شده در امور صحبت میکنند و هریک از ناطقین میخواهد عقیدهٔ خود را به مردم تزریق کند. معلوم است، که کوروش را این طرز حکومت خوش نیامده و آن جواب را داده. خلاف این فرض طبیعی نیست، زیرا، وقتی که میخواهند، مردمی را معرفی کنند، طرز حکومت آن را کنار نمیگذارند تا از میدان دادوستد حرف بزنند. بنابراین از این جواب نمیتوان استنباط کرد، که میدان خریدوفروش در پارس وجود نداشته. بعکس، چون معاملات در آن زمان بیشتر با معاوضهٔ جنس به جنس میشد و دکان یا حجره برای این نوع معاملات تنگ بود، ظنّ قوی این است، که وجود داشته. به هرحال اگر هم نبوده، مقصود کوروش طرز حکومت اسپارتیها بوده، نه میدان دادوستد.
چهارم - مراجعت کوروش به ایران، وقایع لیدیه
چون در این زمان کوروش به کارهائی، که در مشرق داشت، بیش از کارهای غربی اهمیت میداد، شخصی را از اهل لیدیّه پاکتیاس نام به حکومت این مملکت معین کرده ترتیبات آن را به احوالی، که در زمان استقلال داشت، باقی گذاشت و بعد کرزوس را با خود برداشته عازم ایران شد (هرودوت، کتاب ۱ بند ۱۵۴). در تعیین یک نفر لیدی به حکومت این مملکت کوروش ترتیب ایران را مرعی داشت، چه در ایران معمول بود، وقتی که مملکتی را میگرفتند، از خانوادهٔ حکمرانان یا نجبای آن مملکت کسی را به حکومت آن معین میکردند، ولی دیری نگذشت، که کوروش فهمید، این ترتیب موافق اوضاع آسیای سفلی نیست، توضیح آنکه پاکتیاس، همینکه کوروش را دور دید، دعوی استقلال کرد و چون خزانهٔ کرزوس را کوروش به او سپرده بود، مردم سواحل را با خود همراه کرده سپاهی ترتیب داد.
بعد بسارد رفته (تابال) حاکم ایرانی را در ارک محاصره کرد. این خبر در راه به کوروش رسید و او، چنانکه هرودوت گوید (کتاب ۱، بند ۱۵۷-۱۶۲) به کرزوس گفت:
«عاقبت این امر چیست؟ چنین بنظر میآید، که مردم لیدی برای خودشان و من زحمت فراهم کنند. آیا بهتر نیست، که لیدیها را برده کنم؟ تا حال من با آنها چنان رفتار کردم، که شخصی پدری را بکشد و با اطفال او به ملاطفت رفتار کند، چه تو را، که بهتر از پدر برای آنها بودی، از سلطنت انداختم و با خود دارم، ولی شهر را به اهالی واگذاردهام. با وجود این رفتار در حیرتم، که چرا با من چنین کردند». کرزوس در جواب گفت: «شاها، در غضب مشو، لیدیها نه از بابت گذشتهها تقصیری دارند و نه از جهت حال. گذشتهها تقصیر من بود و من کفارهٔ آن را میدهم. حال تقصیر پاکتیاس است و باید مجازات شود. از تقصیر لیدیها بگذر و برای اینکه بعدها نشورند، چنین کن:
رسولی به سارد بفرست و بفرما، که لیدیها اسلحه برندارند، در زیر ردا قبائی بپوشند، کفشهای بلند در پا کنند و اطفال خود را به نواختن آلات موسیقی و به تجارت عادت دهند. بزودی خواهی دید، که مردان لیدی زنانی خواهند بود و خیال تو از شورش آنها راحت خواهد شد». کوروش رأی او را پسندید، مازارس نام مادی را انتخاب کرده بسارد فرستاد که پاکتیاس را گرفته نزد او آرد و خود عازم پارس گردید. مازارس مادی بسارد وارد شد و دید، که پاکتیاس با همراهان خود فرار کرده، به کوم مستعمرهٔ یونانی رفته. اوامر کوروش را انجام داد و از این زمان وضع زندگانی لیدیها تغییر کرد. بعد به اهالی کوم پیغام فرستاد، که پاکتیاس را تسلیم کنند. کومیها صلاح را در این دیدند که از غیبگوهای معبد بران خید، واقع در ناحیهٔ میلت، سؤال کنند، که تکلیفشان چیست. جواب آمد، که پاکتیاس را رد کنند. کومیها برای رد کردن او حاضر شدند، ولی شخصی آریستودیک نام مانع شده گفت، که رسولان دروغ گفتهاند. قرار دادند، که مجدداً رسولانی رفته رأی خدا را بپرسند. آریس تودیک، که نیز جزو رسولان بود، بعد از ورود بمحل غیبگو را مخاطب داشته چنین گفت: «آقا، پاکتیاس برای نجات خود از دست پارسیها، که میخواهند او را بکشند، بما پناه آورده و پارسیها رد کردن او را از کومیها میخواهند. هرچند ما از قوّت پارسیها میترسیم، با وجود این او را ردّ نخواهیم کرد، مگر اینکه تو روشن به ما بگوئی، چه کنیم». غیبگو بازگفت، پاکتیاس را به پارسیها ردّ کنید. پس از این جواب آریس تودیک در اطراف معبد گردش کرده گنجشگها و مرغان دیگر را، که در پناه معبد بودند، متفرق کرد.
در این حین صدائی از درون معبد بلند شد: «ای بیدین، چه میکنی، تو مرغهائی را، که بمن پناه آوردهاند، میرانی؟» آریس تودیک در جواب گفت: «آقا، تو مرغها را حفظ میکنی و در همین حال به کومیهای میگوئی پاکتیاس را ردّ کنند» جوابی آمد بدین مضمون: «من امر میکنم، پاکتیاس را ردّ کنید، تا شما از جهت بیدینی هلاک شوید و دیگر از این معبد راجع برد کردن پناهنده سؤالی نکنید». این جواب کافی بود، که کومیها برای دادن پاکتیاس به سردار کوروش حاضر نشوند، ولی، چون نمیخواستند با پارسیها طرف شوند، او را اغوا کردند، که به میتیلن فرار کند. اهالی این شهر حاضر شدند، پاکتیاس را در ازای وجهی بدهند، ولی، همینکه این خبر به کومیها رسید، کشتی فرستاده او را از جزیرهٔ لسبس به خیوس بردند. اهالی این جزیره طالب ناحیهای بودند موسوم به آتارنی، که در مقابل لسبس واقع بود، و به مازارس گفتند، اگر آن ناحیه را بما دهی، پاکتیاس را ردّ میکنیم، او چنین کرد و پاکتیاس را به سردار مزبور تسلیم کردند، پس از آن سردار مزبور پاکتیاس و اشخاصی را، که با او همراهی کرده بودند، سخت بمجازات رسانید.
پنجم - تسخیر باقی آسیای صغیر
مازارس بتسخیر مستعمرات یونانی پرداخت و اوّل محلی، که سقوط کرد، پریینبود. پس از آن دشت مهآندر و ولایات ماگنزی را این سردار بتصرّف آورد. در این احوال سردار مذکور مرد و هارپاگ بجای او مأمور شد.
هرودوت گوید (کتاب ۱ بند ۱۶۳-۱۷۷) این همان هارپاگ مادی است، که با کوروش در موقع قیام او بر ضدّ آستیاگ همراه بود، این سردار بشهر فوسه پرداخته آن را محاصره کرد، تا اهالی بواسطهٔ گرسنگی تسلیم شوند. اهالی این شهر نیز دریانوردان خوبی بودند و تا ایبری (اسپانیای کنونی) کشتیهای آنها دریانوردی میکرد. سابقاً پادشاهی تارتس نام آنها را دعوت کرده بود، به مملکت او رفته متوطن شوند و خود را از قید کرزوس خلاص کنند. آنها باین امر راضی نشده، ولی پولی از پادشاه مزبور گرفته برج و باروی شهر خود را محکم کرده بودند، هارپاگ با آنها از در مسالمت درآمده گفت «اگر تسلیم شوید، بهمین اکتفا خواهم کرد، که برای علامت تسلیم یک دندانهٔ برج را خراب کنید و یک خانه در شهر بمن واگذارید». با وجود این اهالی فوسه حاضر نشدند، آزادی خود را از دست دهند، ولی چنین وانمودند، که راضی هستند و فقط مهلتی برای مشورت میخواهند.
هارپاگ راضی شد، که مهلت بدهد. بعد خواستند، که سپاه پارسی از دیوارهای شهر عقب بنشیند. هارپاگ گفت، چنین کنم، اگرچه میدانم، که نیت خوبی ندارید و سپاه پارس عقب نشست. پس از آن اهالی فوسه، در مدّت مهلت، زنان و اطفال خود را با اموالی، که ممکن بود با خود ببرند، برداشته و به کشتیهای خود نشسته بطرف جزیرهٔ خیوس رفتند. وقتی که هارپاگ وارد فوسه شد، شهری یافت، که خالی از سکنه بود. اهالی خیوس مهاجرین را بد پذیرفتند و به آنها مسکن و مأوا ندادند. این بود، که اهالی فوسه تصمیم کردند به کرس رفته در آنجا متوطن شوند و خواستند، قبل از اقدام باین مهاجرت دور و دراز، انتقامی از ایرانیها بکشند.
با این مقصود به فوسه برگشته و عدهای از ساخلو پارسی را کشته روانهٔ مقصد شدند.
بر اثر این اقدام نیمی از اهالی فوسه، پس از آن، که وطن خود را دید، دیگر نخواست به مهاجرت تن در دهد، بنابراین عهد و پیمان خود را شکسته به اطاعت پارس درآمد و هارپاگ، با وجود اینکه عدهای از ساخلو ایرانی را کشته بودند، نسبت به آنان مهربانی کرده شهر را به آنها واگذارد. نصف دیگر به آلالیا که در کرس بود رفت و، چون به راهزنی در دریا پرداخت، دولت قرطاجنه با آنها طرف شده عدهای زیاد از آنها بکشت و باقی مانده از جائی به جائی رفتند، تا بمحل ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده در آنجا سکنی گزیدند. بعد از فوسیها، هارپاگ به تیانهایعنی اهالی تئوس پرداخت. اهالی آن به آبدر رفتند و شهر بتصرّف سردار مزبور درآمد. پس از آن ینیانها، با وجود پافشاری زیاد و جنگها، مطیع شدند و این باعث شد، که یونانیهای جزایر هم مطیع گشتند. االیانها و دریانها هم پس از آن سر اطاعت پیش آوردند و هارپاگ از آنها سپاهی گرفته بر ضدّ کاریان، کیلیکیها و پداسیان بکار برد. بدین نحو بمرور تمام محلهای آسیای صغیر، که در زمان لیدیها هم مستقل مانده بودند، سر تسلیم پیش آوردند. از جمله جزایر یونانی بود، که در آن زمان هم مطیع لیدیّه نگردیده بود. هرودوت گوید: اهالی فوسه و تئوس یگانه مردمی بودند، که به مهاجرت راضی شده آزادی خود را از دست ندادند.
دیودور سیسیلی راجع به هارپاگ حکایتی ذکر میکند (قطعهای از کتاب نهم)، که در روایت هرودوت نیست. مورّخ مذکور گوید: کوروش، چون هارپاگ را والی ولایات ساحلی کرد، یونانیهای آسیا سفرائی نزد او فرستادند، تا با کوروش عهدی منعقد دارند. هارپاگ گفت: «من با شما چنان کنم، که وقتی با من کردند و این مثل را آورد: روزی از پدری خواستم، که دخترش را بمن بدهد. او، چون مرا لایق دامادی خود نمیدانست، دختر را بشخصی، که تواناتر از من بود، وعده کرد، ولی پس از چندی، که دید من، مورد عنایت شاهم، خواست او را بمن بدهد و من به او گفتم، که دخترش را میپذیرم، ولی مانند زن غیر عقدی. اکنون شما، یونانیها هم، در چنین وضعی واقع شدهاید، زیرا، وقتی که کوروش اتحاد شما را طالب بود، پیشنهاد او را ردّ کردید و حالا، که اقبال با او شده، میخواهید دوستی او را تحصیل کنید. اگر میخواهید در تحت حمایت پارسیها باشید، باید مانند بندگان مطیع شوید». لاسدمونیها چون خبر یافتند، که یونانیهای آسیا در خطرند، سفرائی نزد کوروش فرستاده گفتند: «یونانیهای مزبور از نژاد ما هستند و ما حاضر نیستیم، که با آنها مانند بندگان رفتار کنی». شاه از این سخن تعجب کرده جواب داد. «مردانگی شما را وقتی خواهم سنجید، که یکی از بندگانم را بتسخیر یونان مأمور کنم».
ششم - نوشتههای کزنفون راجع بفتوحات کوروش
پس از آنکه نوشتههای هرودوت و غیره راجع بفتوحات کوروش در آسیای صغیر ذکر شد، مقتضی است مضامین نوشتههای کزنفون هم در باب کارهای این شاه، چنانکه نویسندهٔ مزبور در سیروپدی شرح داده، ذکر شود. او در جزئیاتی داخل شده، که دیگران ننوشتهاند و، اگر تمامی این کیفیات را نتوان وقایع تاریخی دانست، این هم معلوم است، که تمامی نوشتههای کزنفون را هم نمیتوان نتیجهٔ تخیّلات او دربارهٔ کوروش بشمار آورد، زیرا اولاً نوشتههای نویسندهٔ مزبور، راجع به وقایع مهمی مانند قشونکشی به لیدیّه، تسخیر سارد، محاصرهٔ بابل و تسخیر آن، اساساً با نوشتههای هرودوت مخالفت ندارد. ثانیاً کزنفون، راجع بترتیبات و تشکیلاتی که کوروش داده، در موارد زیاد گوید، که این ترتیبات را اکنون هم شاه یا شاهان حفظ کرده مجری میدارند، بنابراین، اگر در باب اسامی بعض اشخاص و مردمان و نیز راجع به کیفیّاتی، در صحت نوشتههای او تردید داشته باشیم، جای تردید نیست، که ترتیبات و تشکیلات را کزنفون، موافق آنچه، که در موقع بودن خود در مستملکات ایران، در آخر قرن پنجم ق. م، مشاهده کرده، نوشته و، اگر هم با ترتیبات زمان کوروش صدق نکند، لااقل بزمان اردشیر دوّم هخامنشی مربوط بوده بطور کلی اوضاع آن زمان را مینماید. گذشته از این ملاحظات، راجع ببعض وقایع، مثلاً تسخیر ارمنستان در زمان کوروش، هرودوت و کتزیاس هیچگونه اطلاعاتی نمیدهند.
بنابراین، از مورّخین یونانی، که بزمان کوروش بالنسبه نزدیک بودند، یگانه منبع اطلاعات ما نسبت به اینگونه وقایع همانا نوشتههای کزنفون است. به هرحال نوشتههای او را نمیتوان کنار گذارد و این است مضامین آن:
کیاکسار کوروش را به کمک میطلبد
مورّخ مذکور حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب ۱، فصل ۵): همینکه کیاکسار از اتحاد آسور، لیدیّه و غیره بر ضد ماد آگاه شد، بهقدری که میتوانست، به تدارکات جنگ پرداخت و کبوجیه (کامبیز) پادشاه پارس را، به کمک طلبید. در همین وقت به کوروش پیغام داد که، اگر، پارس قشونی بفرستد، او به سرداری بیاید. کوروش، که در این هنگام از مرحلهٔ شباب بیرون آمده در طبقهٔ مردان داخل شده بود، با مردان و پیرمردان مذاکره کرد. آنها پذیرفتند، که قشونی به ماد بفرستند و کوروش را سردار کردند. مقرر شد، دویست نفر هوموتیم انتخاب شود و هرکدام از آنها چهار نفر هوموتیم دیگر انتخاب کند، تا عدّه به هزار برسد. بعد، این هزار نفر ده هزار نفر کماندار و ده هزار پیادهٔ سبک اسلحه و ده هزار فلاخندار بگیرند.
(هوموتیم را کزنفون بمعنی هم رتبه استعمال کرده و شاید در پارسی قدیم همتیم بمعنی همجا بوده، حالا هم تیم بمعنی جا است چنانکه گوئیم تیمچه یعنی تیم کوچک. هوموتیمهای کزنفون سپاهیان زبده بودند، که اسلحهٔ دفاعی و تعرّضی خوب داشتند. م.).
کوروش هزار نفر هم تیم را در جائی جمع و نطقی برای تشویق آنان کرد. در این نطق مردانگی، بردباری، کار کردن و قانع بودن آنها را ستوده گفت: «شک ندارم، که شما دشمنان را عاجز خواهید کرد. ما چشمداشت باموال دیگران نداریم، ولی، وقتی که دشمن بما حمله میکند و دوستان از ما کمک میطلبند، چیزی صحیحتر از این نیست، که دشمنان را دفع و دوستان را کمک کنیم. این را هم میدانید، که نه فقط در کارهای بزرگ، بل در کارهای کوچک هم، من همیشه از خدا شروع میکنم. در این امر نیز از اینجا شروع کردهایم. بروید کسان خود را انتخاب کنید و براه افتید. من نزد پدرم میروم و، پس از اینکه اطلاعاتی صحیح راجع به دشمن یافتم و آنچه لازم است انجام دادم، حرکت خواهم کرد، تا بفضل خدا بهرهمندی با ما باشد».
صحبت کوروش با پدرش
(کتاب ۱، فصل ۶) کوروش به خانه برگشته هستیا، زوس و سایر خدایان را نیایش کرد و بعد بیرون رفت (هستیا در یونان همان بود، که در روم و ستا مینامیدند، یعنی ربة النوع آتش و اجاق خانواده، زوس، یا ژوپیتر رومیها، خدای بزرگ بود. مقصود کزنفون این است، که کوروش خدا و نیز اجاق خانواده را نیایش کرد. م.) بعد پدرش او را مشایعت کرده چنین گفت: «رعد و برقی، که حادث شد، فال نیک است، قربانیها هم این فال را تأیید میکنند. من تمام علائم را به تو آموختهام، تا همه چیز را بچشم خود ببینی، بگوش خود بشنوی و غیبگویان نتوانند تو را فریب دهند، یا، اگر چنین کسانی نباشند، خودت بتوانی ارادهٔ خدایان را بدانی».
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…