ساعت از نیمهی شب گذشته بود. خیابانِ لالهزار، که در روز چنان شلوغ و پر سر و صدا است، حالا تنها چند رهگذرِ ولگرد و یکی دو کالسکهی خوابآلوده در آن دیده میشد. چراغهای نفتیِ خیابان نوری زرد و کمسو میپاشیدند و سایههای دراز روی سنگفرشِ خیس از باران میانداختند.
فریدون با کلاهِ شاپوی کج بر سر و باطنیِ کهنهاش بر دوش، از کافه بیرون آمد. حسابِ مشروب را با آخرین چندریالی که در جیب داشت پرداخته بود و حالا، با شکمی خالی و سری گرم، در پیادهرو راه میرفت. نمیدانست به کجا میرود. خانهای نداشت که به آن بازگردد، و رفیقی نداشت که در خانهاش پناه گیرد.
بیست و هفت ساله بود اما در چهرهاش غمی نشسته بود که آدمی را پنجاهساله جلوه میداد. سالها پیش از شهرستان به تهران آمده بود تا «مرد شود»، تا «به جایی برسد». پدرش، آن کشاورزِ سادهدل، آخرین داراییاش را فروخته بود و خرجِ تحصیلِ او در دارالفنون کرده بود. اما حالا چه شده بود؟ نه دیپلمی، نه شغلی، نه آیندهای.
به کنارِ یک سماورِ دورهگرد رسید. پیرمردی استکانی چای مینوشید و سرماخورده سرفه میکرد. فریدون استکانی خواست. سماورچی نگاهی به او انداخت و گفت: «پول داری آقا؟» فریدون دست در جیبش کرد. هیچ نبود. لبخندِ تلخی زد و گفت: «نه، ولی فردا میآورم.» سماورچی سری تکان داد: «همهی شما همینید. فردا، فردا...» اما استکانی به دستش داد.
فریدون چای را در حالی که در پاهایش تابی خفیف بود، نوشید. به یاد آن روزی افتاد که از قم به تهران آمده بود — هفت سالِ پیش — با چشمانی پر از امید، با کتابی زیر بغل و قرآنی در جیب. آن روز در ایستگاهِ راهآهن، مردِ کرایهنشینی به او نزدیک شده بود و گفته بود: «جوان، خانهای ارزان میخواهی؟» فریدون با خوشخیالی پذیرفته بود. و این، نخستین فریبِ تهران بود — اما نه آخرین.
استکان را پس داد. باید جایی برای خواب پیدا میکرد. باران دوباره شروع به ریختن کرده بود. سرما در استخوانهایش نفوذ میکرد. بهیاد قهوهخانهی «بلوار» افتاد، که گاه میتوانست در گوشهای از آن، روی نیمکتی چوبی، تا صبح بنشیند بیآنکه کسی بیرونش بیندازد. به سویِ آنجا روان شد.
در راه، از کنارِ کابارهای گذشت که هنوز چراغش روشن بود. از پنجره صدای موسیقیِ خارجی میآمد و سایههایی در حالِ رقص دیده میشد. در دلش گفت: «اینها چه کسانیاند که در این ساعتِ شب چنین میرقصند و میخندند؟ آیا غمی ندارند؟ آیا خانهای دارند که در آن کسی منتظرشان باشد؟»
پاسخی نداشت. تنها میدانست که میانِ آنها که در درون میخندیدند و او که در بیرون میلرزید، دیواری بلندتر از هر دیوارِ سنگیای فاصله انداخته است. دیواری از پول، از موقعیت، از تصادف. و او در کدام طرفِ این دیوار افتاده بود؟ این هم سؤالی بود که جوابش را نمیدانست.
به قهوهخانهی بلوار رسید. در را گشود. هوای گرم و دود و بویِ تنباکوی غلیظ به صورتش خورد. در گوشهای، چند کارگرِ ساختمانی نشسته بودند و قلیان میکشیدند. صاحبِ قهوهخانه، که او را میشناخت، نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت. فریدون به آرامی روی نیمکتی نشست، سرش را به دیوار تکیه داد، و چشمانش را بست. تفریحاتِ شب تمام شده بود.
— پایانِ این گزیده از رمانِ «تفریحات شب» نوشتهی محمد مسعود. این رمان در سال ۱۳۱۱ منتشر شد و نخستین رمانِ چهارگانهی اوست.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…