در ماوراء النهر بعد از آنکه پدر را بکشت پادشاه شد و بلطف طبع و رقت ذهن موصوف بوده و خدمت اهل اللّه کردی و در مجلس ایشان بادب نشستی و با وجود این حالت بغایت تندخوی بود و سیاست بافراط داشت در ضبط ممالک و قمع اعدا سعی نمود که هر سال لشکر اوزبک که تا پنج فرسخی میآمدند و غارت میکردند در زمان او بصد فرسخی ولایت ماوراء النهر از بیم سطوت و صولت او نیامدند میرزا عبد اللطیف بعد از قتل پدر خود سال نبرد و پیوسته از اشعار نظامی این بیت میخواند:
پدرکش پادشاهی را نشاید وگر باید بجز ششمه نباید نوکران میرزا عبد اللطیف و میرزا عبد العزیز در قصد او متفق شدند و منتظر فرصت میبودند تا وقتیکه میرزا عبد اللطیف از باغ چنار بشهر میآمد بابا حسیننامی از آن جماعت در شب بیست و ششم ربیع الاول سنه اربع و خمسین و سبعمائه تیری بر او انداخت و تیر بر مقتل میرزا عبد اللطیف آمد دست بر یال اسب فریاد برآورد که آوخ دگدی یعنی تیر رسید معدودی چند که با او بودند متفرق شدند و آن جماعت که قصد او کرده بودند رسیدند و سر او را از بدن جدا کردند و بشهر آورده از پیش طاق مدرسه میرزا الع بیک بیاویختند و در تاریخ گفتهاند:
بابا حسین چه کشت شب جمعهاش به تیر تاریخ فوت اوست که بابا حسین کشت
میرزا عبد اللّه بن ابراهیم سلطان بن میرزا شاهرخ
بعد از قتل میرزا عبد اللطیف در ماوراء النهر بپادشاهی رسید سلطان ابو سعید بن سلطان محمد میرزا امیران شاه بن امیر تیمور بر او بیرون آمد و با او جنگ کرد و منهزم شد چون از سلطنت میرزا عبد اللّه یک سال بگذشت دیگرباره سلطان ابو سعید باتفاق ابو الخیر- خان که از جمله پادشاهان الوس جوحنجان بوفور جاه و حشمت ممتاز بود بحرب او آمد در شهر جمادی الاول سنه خمس و خمسین و ثمانمائة با میرزا عبد اللّه در چهار فرسخی سمرقند جنگ کرده و میرزا عبد اللّه کشته شد و میرزا سلطان ابو سعید بسلطنت رسید ولادت او در بیست و هفتم رجب سنه ست و ثلاثین و ثمانمائة بوده در شهر هرات میرزا شاه محمود بن میرزا بابر بن میرزا بایسنغر بن میرزا شاهرخ
بعد از آن که پدرش در مشهد وفات یافت او بجای پدر نشست و در آنوقت سن او نه سال و چهار ماه بود پسر عمش میرزا ابراهیم بن میرزا علاء الدوله در هرات با او یاغی شد و در حدود رباط با میرزا شاه محمود جنگ کرده ظفر یافت میرزا شاه محمود باسترآباد گریخت و دیگر در سلطنت تمکن نیافت و در سنه ثلث و ستین و ثمانمائة بعالم بقا انتقال کرد ولادت او در شب شانزدهم محرم سنه اثنی و خمسین و ثمانمائة بوده در ولایت مازندران میرزا ابراهیم بن میرزا علاء الدولة بن میرزا بایسنغر بن میرزا شاهرخ بعد از آنکه بر میرزا محمود غالب شد از عقب او متوجه استرآباد گشت اتفاقاً به میرزا جهانشاه دوچار شد و جنگ درپیوست در یک لحظه لشکر ترکمان سپاه میرزا ابراهیم را زیر و زبر کردند و قریب بپانصد کس از امیرزادههای جغتای در این جنگ کشته شدند و این واقعه در روز شنبه بیست و هفتم محرم سنهٔ اثنی و ستین و ثمانمائة در یک فرسخی استرآباد روی نمود و میرزا ابراهیم و میرزا شاه محمود که باسترآباد گریخته بودند از صولت و صدمت این واقعه هریک بطرفی افتادند و دیگر سلسلهٔ دولت ایشان منتظم نشد میرزا ابراهیم بعد از این حرکت مذبوحی میکرد تا در سادس شوال سنهٔ ثلاث و ثلاثین و ثمانمائة وفات یافت نعش او را بهرات بردند در مدرسه گوهرشاد بیگم دفن کردند و در ولادت او گفتهاند: تاریخ شود شب سیم از شعبان
میرزا سلطان ابو سعید ابن میرزا سلطان محمد بن میرزا شاهرخ بن امیر تیمور
بعد از میرزا عبد اللّه در ماوراء النهر بر تخت سلطنت نشست پادشاه عاقل عادل صاحب رأی بود با مشایخ و گوشهنشینان ارادت تمام داشت و علما و طلبه علوم را دوست میداشت و آداب سلطنت در خدمت میرزا الغ کسب کرده بود میان او و میرزا بابر منازعات دست داد میرزا بابر لشکر بدر سمرقند آورد و سلطان ابو سعید را در حصار گرفت و در آخر صلح بخراسان مراجعت نمود سلطان ابو سعید در ماوراء النهر و ترکستان استقلال تمام یافت و بعد از میرزا بابر در خراسان هرجومرج شد و میرزا ابراهیم و میرزا شاه محمود با هم درافتاده بودند میرزا سلطان ابو سعید بعزم تسخیر خراسان بلغار از آب آمویه گذشته بیست و ششم شعبان سنه احدی و ستین و ثمانمائة بهرات آمد و گوهرشاد بیگم را بقتل آورد و بسبب اخبار موحش که از ماوراء النهر بدو رسید خراسان را انداخته در نهم ماه شوال سنه مذکوره از هرات بیرون رفت و ببلخ مراجعت نمود و بعد ازین میرزا جهانشاه بقصد تسخیر خراسان بحدود استرآباد آمد و میرزا ابراهیم غالب آمده سپاه جغتای را شکستند او و میرزا جهانشاه بعظمت تمام در منتصف شعبان سنه اثنی و ستین و ثمانمائة در هرات نزول نمود و قریب شش ماه در آن حدود توقف کرد سپاه انبوه از هر طرف بمیرزا سلطان ابو سعید جمع گشتند و میرزا بابر با لشکر بسیار و سپاه بیشمار آهنگ جنگ میرزا جهانشاه کرده بمرغاب آمد و مردم در میان افتاده بصلح رأی دادند بدین نوع که میرزا جهانشاه خراسان را بر میرزا سلطان ابو سعید مسلم دارد و بعراق مراجعت نماید طرفین بصلح راضی شدند میرزا جهانشاه در اوایل صفر سنه ثلث و ستین و ثمانمائة از مزرعه یحییآباد کوچ کرده و از حدود هرات گذشته بعراق معاودت کرد لشکرش بهرجا دررسیدند نشانه آبادانی نگذاشتند و میرزا ابو سعید در منتصف ماه مذکور در هرات نزول فرمود بعد از این در اواسط جمادی الاول سنهٔ مذکوره میرزا سنجر بن میرزا احمد بن میرزا بایقر ابن میرزا عمر شیخ بن امیر تیمور باتفاق میرزا علاء الدوله و پسرش میرزا ابراهیم در حدود سرخس با سلطان ابو سعید جنگ سخت کردند و میرزا سنجر در این جنگ کشته شد و میرزا علاء الدوله و پسرش گریخته بیرون رفتند و یکی از ظرفا در آنوقت گفته:
علاء الدوله میرزا گریزد ز جنگ اگر در سپاهش فریدون بود پسر گر گریزد مکن عیب او از آن پرهنر بیهنر چون بود و در سنهٔ اربع و ستین و ثمانمائة باسترآباد رفت و میرزا سلطان حسین بایقرا که در آنجا استقلال یافته بود از او فرار نموده بطرف اواق گریخت و بدخشان و حصار شادمان و غزنه و کابل و سیستان نیز در تصرف آورد و چون در سنهٔ اثنی و سبعین و ثمانمائة میرزا جهانشاه در دیار بکر بدفع حسن بیک بن علی بیک بن قرا عثمان حاکم آن دیار رفت آنجا در دوازدهم ربیع الثانی مذکوره بقتل آمد و لشکر او پریشان شدند از عراق و فارس و کرمان و آذربایجان بطلب سلطان ابو سعید فرستادند و آن سال قشلاق در مرو گرفته بود چون این خبر بدو رسید امراء و ارکان دولت و داروغگان از پیش با سبب مام (!)
بدین مملکت فرستاده و پسر سلطان احمد را در ماوراء النهر گذاشتند با لشکرها در اواخر حوت موافق شعبان سنهٔ مذکوره بوقتی که قمر در عقرب بود از قشلاق بیرون آمده متوجه عراق و آذربایجان شد قبل از وصول او امراء که از پیش رفته بودند تسخیر عراق کرده بودند سلطان ابو سعید از عراق عبور نموده چون بمیانه رسید حسینعلی پسر میرزا جهانشاه بخدمت او پیوست و از جانب حسن بیک مکرر ایلچیان باردو میآمدند و التماس صلح میکردند و سلطان ابو سعید از راه اردبیل بقراباغ رفت و حسن بیک چون از صلح ناامید شد سلطان ابو سعید مخالفت نموده و راهها مسدود ساخت تا در اردوی سلطان ابو سعید ابو سعید قحط بدید آمد چنانچه دوازده روز اسبهای پادشاهی جو نخورند و اردوی او پریشان شد بعد از آن حسن بیک با امرای سلطان ابو سعید در حدود اردوی با او جنگ کردند و مظفر شد سلطان ابو سعید خواست که معاودت نماید حسن بیک با پسر اندر رسیدند و او را در وقتیکه از اردو بیرون رفته بود بگرفتند نزد حسن بیک آوردند حسن بیک او را بعد از سه روز بدست یادگار محمد که نبیرهٔ گوهرشاد بیگم بود داد تا بقصاص بکشت و این صورت در سنه ثلث و سبعین و ثمانمائة روی نمود در تاریخ این واقعه گفتهاند:
قضا چه لشکر سلطان ابو سعید شکست ز کس مدان که ز سیر ستاره و ماهست بشیروان چه بنه برد ماند بر لب آب به منزلی که نه آنجا مقام و نه راهست گذشته بود ز ماه رحب ده و شش روز قدر نوشت که دستش ز ملک کوتاهست لطیفهایست عجائب که لشکر او را ازو حسن زد و تاریخ در. . . .
علامه علام مولانا جلال الدین دوانی در تاریخ او گفته:
سلطان ابو سعید که در فر خسروی چشم سپهر پیر چه او نوجوان ندید الحق چگونه کشته نگشتی که گشته بود تاریخ سال مقتل سلطان ابو سعید مدت سلطنت او هیجده سال
میرزا سلطان احمد بن سلطان ابو سعید
بعد از پدر قریب بیست و هفت سال در ماوراء النهر پادشاه بود و در غره ذیقعده سنهٔ سبع و ثمانمائة وفات یافت برادرش میرزا سلطان ابو سعید بود بجای او پادشاه شد و بعد از دو ماه در محرم سنهٔ تسعمائه درگذشت بعد از آن پسرش میرزا بایسنغر از میرزا سلطان منهزم شده بقندهار نزد امیر خسرو شاه که از برگزیدگان پدرش میرزا سلطان محمود بود رفت و آن کافر نعمت غدار در محرم سنهٔ خمس و تسمعائه آن شاهزاده را بغر شهادت رسانیده در آن اثنا شبیک خان اوزبک قصد تسخیر ماوراء النهر کرد و آنجا را بگرفت و بعد از آن سمرقند را مسخر نمود والدهٔ میرزا سلطان علی را بنکاح خود نوید داد و میرزا سلطان علی بتحریک و ترغیب مادرش بخدمت شبیک خان رسید شبیک خان او را با مادرش بکشت و سمرقند بگرفت و خواجه یحیی پسر خواجه عبد اللّه که نصب سلاطین بمشورت ایشان میبود بقتل آورده بعد از مدتی اهل سمرقند را حصار داده و میرزا بابر بگریخت و سمرقند مسخر شد و بعضی اکابر بقتل آمدند و ماوراء النهر شبیک خان را صاف شد و امیر خسرو شاه نیز بدست لشکر اوزبک بقتل رسید میرزا بابر بن عمر شیخ بن سلطان ابو سعید در شهور سنهٔ سبع و تسعمائه بعد از آنکه شبیک خان در سنه عشر و تسمعائه در خراسان و در محاربه با لشکر عالیحضرت پادشاه جهان سلطان شاه اسماعیل بهادر خان بقتل آمد بمدد لشکر قزلباش بپادشاهی ماوراء النهر رسید عبید خان اوزبک بماوراء النهر آمد و سلطنت از دست میرزا بابر بعد از محاربات بیرون برد و بعد از این از نسل امیر تیمور تا غایت که سنهٔ اربع و الف، کسی دیگر در ماوراء النهر سلطنت نکرد و حالا پادشاهی ماوراء النهر در دست خاقان اوزبکست که احوال ایشان عنقریب مذکور خواهد شد میرزا بابر بعد از این بسلطنت غزنه و حدود هند قناعت کرد و قریب سی و چهار سال در پادشاهی بماند در سنهٔ سبع و ثلثین و تسعمائه وفات یافت و وفات پدرش میرزا عمر شیخ بن میرزا سلطان ابو سعید در شعبان سنهٔ تسع و تسعین و ثمانمائة بوده
همیون میرزا و کامران میرزا
پسران بابر بن عمر شیخ بعد از پدر بر جای او پادشاه شدند و معظم ممالک هند بتصرف همیون میرزا درآمد و پادشاه عظیم الشأن شد و حالا مدت پنجاه و شش سال است که پادشاه قندهار و غزنه و کابل و بسیاری از مملکت هند در دست ایشانست و قبل از این از شیر خان اوغانی شکستی عظیم بدیشان رسیده و اکثر ممالک هند از دست ایشان بیرون رفته بود
میرزا یادگار بن میرزا سلطان محمد
بن میرزا بایسنغر بن میرزا شاهرخ بعد از میرزا سلطان ابو سعید بتقویت امیرکبیر ابو نصر حسن بیک بسلطنت خراسان نامزد شد و بعضی از امرای جغتای و لشکر که بعد از سلطان ابو سعید سرگردان شده بودند بدو پیوستند و حسن بیک بسیاری از لشکر آق قوینلو همراه کرده او را بخراسان فرستاد و او در استرآباد نزول کرد قبل از وصول او بخراسان میرزا سلطان حسین بایقرا در سلطنت خراسان تمکن یافته بود چون خبر نزول یادگار محمد در هرات بدو رسید لشکرها جمع کرده بحدود استرآباد آمده در نواحی بندشقان در میان ایشان در هشتم ربیع الثانی سنهٔ اربع و سبعین و ثمانمائة جنگ شد و یادگار محمد منهزم شد حسن بک دیگر بار او را بلشکر مدد کرد و باز بخراسان فرستاد بعضی از امرای سلطان حسین میرزا رویگردان شده ببارگاه محمد ملحق شدند و سلطان محمد حسین میرزا هرات را گذاشته بجانب میمند و فاریاب رفت یادگار محمد بعظمت هرچه تمامتر در محرم سنهٔ خمس و سبعین و ثمانمائة در هرات نزول نمود و بعیش و عشرت مشغول شد و از کید دشمن قوی غافل ماند میرزا سلطان حسین از موضع بابا الهی از حدود مرغاب با هزار مرد ایلغار نموده بر سر او شبیخون آورد و در نصف شب چهارشنبهٔ بیست و هفتم صفر سنه مذکوره او را در باغ زاغان گرفت و بکشت و نسل میرزا شاهرخ بقتل او منقطع گشت و خراسان بر میرزا سلطان حسین قرار گرفت مولانا کمال الدین عبد الواسع در تاریخ واقعه یادگار محمد گفته:
شد شهر صفر شهید و هم شهر صفر از سال شهادتش دهد باز خبر
میرزا سلطان حسین بن میرزا منصور بن میرزا بایقرا بن عمر شیخ بن امیر تیمور
پادشاه صاحبدولت و اقبال است از سلطنت و عمر دراز بهرهمند بود که در اعانت علماء و تقویت فضلا جد تمام مینمود طلبه علوم و مدرسه از ابتدای سلطنت تا انتهای عهد او از وظایف تمتعها یافتند و جهة ایشان در شهر هرات مدرسهٔ ساخته و عمارتی پرداخته که نظیر آن در ایران و توران نیست و در زمان او ده هزار ملا و طالب علم در شهر هرات جمع آمده بودند و معاش ایشان از انعام امرا و پادشاه میگذشت و خراسان بنوعی آبادان شده بود که هرگز مثل آن نبود در شهر هرات باغ جهانآرا که آن را باغ مراد نیز گویند از محدثات او است و در آنجا خانهای پرگار و قصرهای زرنگار کرده و شعرای نامدار در توصیف و تعریف آن عمارت اشعار زیبا و قصاید غرا بنظم آوردهاند چون عمارت دوست بود امرای او همه میل عمارت کردند و هریک سراهای خوب و منزلهای مرغوب ساختند و امیر علی شیر که مقدم امراء و مطاع پادشاه بود آنقدر مساجد و مدارس و رباط و خوانق و بقاع الخیر در بلاد و صحاری و براری خراسان باتمام رسانیده که زبان قلم از شرح و بیان او عاجز است و بسیاری از علما و فضلا و شعرا تصانیف از نظم و نثر بنام او کردهاند و از فواید احسان او محظوظ و بهرهمند گشته ولادت امیر علیشیر در سنهٔ اربع و اربعین و ثمانمائة بوده وفاتش در صبح یکشنبه یازدهم جمادی الاول سنهٔ ست و تسعمائه، در تاریخ وفات او گفتهاند:
آن میر بلند قدر عالی رتبت چون کرد از این جهان بجنت رحلت از سال وفات و جای او پرسیدم دادند جواب من که «جنتجنت» و چون بزرگی و حشمت او دلالت بر علو همت و شأن و سمومکان سلطان حسین میرزا داشت بنابر آن احوال او در خلال احوال میرزا سلطان حسین در محرم سنهٔ اثنی و اربعین و ثمانمائة بوده در شهر هرات و چون هشت ساله شد پدرش میرزا منصور در شهور سنه تسع و اربعین و ثمانمائة وفات یافت و نسب او از جانب مادر نیز بامیر تیمور میرسد مادر او فیروزه بیگم دختر سلطان حسین باسم جد مادری موسوم گشته وفات فیروزه بیگم در چهاردهم محرم الحرام سنه سبع و سبعین و ثمانمائة بود سلطان حسین میرزا در ابتدای جوانی در ماوراء النهر خدمت میرزا سلطان ابو سعید مینمود و بعضی دیگر از زنان در ملازمت میرزا بابر بن میرزا بایسنغر در خراسان بسر برده و ده تومان کبکی جهة علوفه او تعیین فرموده بودند تا در سنه احد و سبعین و ثمانمائة که میرزا بابر وفات یافت و خراسان بهم برآمد و میرزا شاه محمود پسر میرزا بابر و میرزا ابراهیم پسر میرزا علاء الدوله باهم درافتادند و از جانب ماوراء النهر سلطان ابو سعید میرزا در این سال قصد خراسان کرده ببلخ آمد و از بلخ بهرات آمد و باز معاودت ببلخ کرد و از جانب عراق میرزا جهانشاه در اواخر سنه مذکوره طمع در خراسان کرده بحدود استرآباد آمد میرزا ابراهیم و میرزا شاه محمود از او منهزم شده متفرق گشتند و از هر طرف فتنه برخاست چنانکه مکرراً مذکور شده و او در مرو آغاز سرکشی کرده با حسن بیک سعدلو که میرزا جهانشاه او را حکومت استرآباد داده بود در اوایل ذی الحجه سنه اثنی و ستین و ثمانمائة در موضع سلطان درین جنک کرد
و او را بکشت و استرآباد بگرفت و چون همهٔ خراسان بر میرزا ابو سعید قرار گرفت میرزا سلطان حسین در مدت ده سال همیشه با او یاغی بود و هروقت که فرصت مییافت میان الکای او در میآمد و هرگاه لشکر انبوه بدفع او میفرستاد ببیابانها میرفت و قزاق شده بود چون خبر وفات میرزا سلطان ابو سعید در حدود ابیورد بدو رسید بعضی از امرا از طریق نیشابور و مشهد بهرات فرستاد و خود بمرو رفت و از آنجا بهرات آمد و در روز جمعه عاشر رمضان سنه ثلث و سبعین و ثمانمائة بر تخت سلطنت نشست در ابتدای سلطنتش یادگار محمد بیک بتقویت حسن بیک با او در سلطنت منازعت کرد و به قتل رسید چنانچه گذشت و میرزا سلطان حسین در سلطنت مستقل گشت بعد از این هرکس در کار خراسان با او مخالفت کرد مغلو بگشت و در اواخر عهد پادشاهان اوزبک سلطنت ماوراء النهر از تصرف میرزا ابو سعید بیرون بردند و طمع در خراسان داشتند میرزا سلطان حسین در سنه احدی عشر و تسعمائه در موضع بابا الهی که از توابع باد جنست در حوالی پل تابان که بر آب مرغاب بستهاند وفات یافت بعد از چهار روز نعش او را بهرات آوردند و در گنبدی که جهة مقبره خود ساخته بود دفن کردند سی و هشت سال و چهار ماه تمام در خراسان پادشاهی کرده بود و هفتاد سال عمر داشت و در اواخر سلطنت معلول شد و قدرت برفتار و سواری نداشت همیشه چهار کس او را بر تخت روان براه میبردند کودک طبع بود ببازی قوچ و کبوتر و خروس میل تمام داشت و بهرجا که میرفت قفسها پر از کبوتر همراه بود و در شهر هرات او را در تخت روان بمعرکه مردم بتفرج میبردند از پسران او چهارده کس را نام یافتهایم بدین موجب بدیع الزمان میرزا مظفر حسین و احوال این هر دو مذکور خواهد شد کبیک میرزا ابو المحسن میرزا محمد معصوم میرزا فرخ حسین میرزا فریدون اینها اکثر در زمان پدر و بعضی بعد از پدر وفات یافتند
بدیع الزمان میرزا و مظفر حسین میرزا
پسران سلطان میرزا بعد از پدر بشهر هرات آمدند و بشرکت بسلطنت نشستند و چون یک سال از دولت ایشان بگذشت شاهی بیک پادشاه اوزبک از ماوراء النهر بخراسان آمد و با ایشان جنگ کرد و ایشان را در محرم سنه ثلث عشر و تسعمائه منهزم ساخت بدیع الزمان میرزا فرار نموده یک شب در حوالی شهر هرات بود و از آنجا بطرف قندهار افتاد و بجانب ترشیز معاودت کرد و در آنجا با امرای اوزبک جنک کرده و شکست یافته بعراق آمد و بشرف پای- بوس نواب کامیاب حضرت اعلاء پادشاه جهان وارث ملک سلیمان ابو المظفر سلطان شاه اسماعیل بهادر خان انار اللّه برهانه مشرف گشت و بموجب حکم همیون او را در شنب غازان تبریز منزل دادند و هر روز یکهزار دینار جهة خرج او تعیین کردند مدت هفت سال در تبریز بود و در سنه عشرین و تسعمائه که سلیم شاه روم به تبریز آمد او را همراه خود برد و او آنجا وفات یافت و مظفر حسین میرزا باسترآباد گریخت و در آنجا سنهٔ ثلث عشر و تسعمائه بعالم آخرت رحلت نمود
میرزا عمر بن میرزا امیران شاه بن امیر تیمور
هرچند بیان احوال او و برادرش بر بیان احوال احفاد امیر تیمور مقدم بود اما بر ارتباط سلطنت قراقوینلو باحوال او و برادرش میرزا ابو بکر تأخیر آن بسیاق تاریخ اولی و انسب مینمود القصه که نوبت آخر که امیر تیمور بایران آمد در سنه اثنی و ثمانمائة میرزا عمر را در ماوراء النهر حکومت داد و او مدت سه سال بحکومت آن دیار مشغول بود چون امیر تیمور از سفر شام و روم بآذربایجان تا سرحد روم و شام بدو تفویض فرمود و حکام فارس و عراق تابع او ساخت که بجار و یساق او حاضر شوند و حکومت عراق عرب را ببرادرش میرزا ابو بکر ارزانی داشت و میرزا امیران شاه را با او ببغداد فرستاد بعد از این بدو سال و نیم چون خبر فوت امیر تیمور در تبریز بمیرزا عمر رسید سلطنت آن دیار باسم خود کرد و میرزا ابا بکر را از عراق عرب نزد خود حاضر فرمود چون میرزا ابا بکر در اردوی میرزا عمر نزول کرد او را بگرفت و در قلعهٔ سلطانیه بند کرد و بعد از چند روز کس تعیین کرد و بسلطانیه فرستاد تا او را آنجا بقتل آوردند چون آن شخص بدان خانه که میرزا ابا بکر در آنجا محبوس بود درآمد میرزا ابا بکر پیشدستی کرده آن شخص را با دو کس بقتل رسانید و از بند بیرون رفته قلعه و شهر را فروگرفت این صورت در محرم سنهٔ ثمان و ثمانمائة واقع شد در این وقت میرزا میران شاه بخراسان رفته در کالپوش بود و میرزا ابا بکر از سلطانیه بخراسان نزد پدر رفت و میرزا عمر بسلطانیه آمده بعد از میرزا ابا بکر پدر را برداشته روی بعراق نهاده و چون بشهر بازآمدند لشکر فوجفوج بدو ملحق میشدند و میرزا عمر در آذربایجان بود
و میرزا ابا بکر بسلطانیه رفت جمعی که آنجا بودند قلعه را تسلیم کردند لشکر بسیار بر او جمع شدند آهنگ جنک میرزا عمر کرد و متوجه آذربایجان شد و اکثر امرای میرزا عمر از او رویگردان شده نزد میرزا ابا بکر آمدند و میرزا عمر را قوت مقابله نماند بطرف عراق و فارس نزد میرزا میر محمد و میرزا رستم پسران میرزا عمر شیخ بن امیر تیمور که از جانب میرزا شاهرخ حکومت آن ممالک تعلق بدیشان داشت رفت و از ایشان استمداد نموده و میرزا ابا بکر در آخر سنه مذکور به تبریز رفت و بر تخت نشست پس از این عمر باتفاق اولاد میرزا عمر شیخ و لشکرهای عراق و فارس بقصد میرزا ابا بکر بحدود دره جزین آمدند و میرزا ابا بکر نیز با لشکرهای آذربایجان برابر رفت و در موضع جزیره با یکدیگر جنک سخت کردند چنانکه چهار هزار پیاده و سواره در این جنگ کشته شدند و میرزا ابا بکر غالب آمد میرزا عمر منهزم شده بطرف خراسان رفت میرزا شاهرخ او را اعزاز و احترام نموده استرآباد و مازندران را بدو شفقت فرمود و چون در آنجا قوت گرفت با میرزا شاهرخ یاغی شد و در روز دوشنبه تاسع ذیقعده سنه تسع و ثمانمائة در حدود جام با او جنک کرد و شکست یافت و بطرف مرغاب گریخته میخواست بسمرقند نزد برادر خود سلطان خلیل رود زخم تیری داشت داروغگان آن حدود او را گرفته نزد میرزا شاهرخ فرستادند میرزا طبیب و جراح تعیین کرده حکم فرمود که او را بهرات برند و علاج کنند چون میرزا عمر را بنفوظ رباط آوردند وفات یافت و در بیست و پنجم ذیقعده سنه مذکوره در پهلوی فخر رازی دفن کردند
میرزا ابا بکر بن میرزا امیران شاه بن امیر تیمور
بعد از هزیمت برادرش میرزا در آذربایجان بر تخت سلطنت نشست مرد متهور شجاع بود در میان اولاد و احفاد امیر تیمور بشمشیر او کس نبود قرا یوسف بن قرا محمد ترکمان که در آن ایام از مصر گریخته بکنار آب فرات که یورت اصلی ایشان بود میرزا ابا بکر دو بار با او جنگ کرد و هر دو بار مغلوب گشت و در نوبت دویم پدرش میرزا میران شاه در جنگ بدست غلامی کشته گشت و این صورت در بیست و چهارم ذیقعده سنهٔ عشر و ثمانمائة روی نمود بعد از این آذربایجان از تصرف میرزا ابا بکر بیرون رفت و قرا یوسف بر آن مستولی شد و میرزا ابا بکر باز رفت حاکم کرمان سلطان ویس پسر امیر ابدکو با او مخالفت کرد و بسیستان افتاد و از سیستان باز بکرمان معاودت نمود و با سلطان ویس جنگ کرد و کشته شد و این واقعه در اواخر رجب تا اوایل شعبان سنهٔ احدی عشر و ثمانمائة دست داد.
گفتار در ذکر پادشاهان ترکمان قراقوینلو و آق قوینلو-ذکر پادشاهان قراقوینلو
سلاطین ایشان بارانی بقبادرند مدت سلطنتشان شصت و سه سال اول ایشان
قرا یوسف بن ترکمان محمد بن تورمیش بن بهرام
خواجه ترکمانست و قرا محمد از امرای سلطان احمد ایلکانی بود و دخترش در حباله سلطان احمد بوده و سرداری الوس قراقوینلو بدو تعلق داشته و جد او بهرام خواجه که بعد از وفات سلطان ویس بر موصل و سنجار و ارحیس حکومت یافته بود و در سنه اثنی و ثمانین و سبعمائه وفات یافته و قرایوسف در زمان امیر تیمور همیشه با او یاغیگری میکرد و در وقتی که امیر تیمور بر عراق عرب مستولی شد و سلطان ایلکانی را از آنجا بیرون کرد چون امیر تیمور از روم بآذربایجان آمد عراق عرب به پسرزادهٔ خود ابا بکر داد و او را بدفع قرایوسف ببغداد فرستاد و حکم فرمود که فرزندزادهٔ دیگرش میرزا رستم بن عمر شیخ نیز از حدود همدان بمدد میرزا ابا بکر بعراق عرب رود ایشان در زیر حله بقرا یوسف رسیدند و با او جنگ کردند و برادرش یارعلی را بکشتند و قرایوسف از ایشان منهزم شد و بمصر گریخت پادشاه مصر او را با سلطان احمد ایلکانی بموجب امیر تیمور بگرفت و بند کرد و قرایوسف را در آنجا پسری متولد شد بیرلود آقنام کرد و سلطان احمد او را بفرزندی قبول نمود بعد از آن چون خبر وفات امیر تیمور رسید قرایوسف را از بند بیرون آوردند و ترتیب کردند هزار سوار ترکمان که با او بمصر رفته بودند بر او جمع شدند و او در آنجا از مصریان گریخته تا کنار آب فرات صد و هشتاد جنگ با مستحفظان طریق و امرای سرحدها کرد و در همه معارک غالب آمد و در آن راهها اردو و نوکرانش هرچه دیدند غارت کردند و چون بدیار بکر رسید خویشان و بنی اعمام بدو پیوستند و او قلعه اوینک در تصرف آورد و در غرهٔ جمادی الاول سنهٔ تسع و ثمانمائة در حوالی نخجوان با میرزا ابا بکر مصاف داد و او را بکشت و به تبریز آمد
و در بیست و چهارم ذیقعده سنه عشر و ثمانمائة میرزا ابا بکر را بار دیگر در حدود تبریز با قرایوسف جنگ افتاد و قرایوسف استیلای تمام یافت و پسر خود بیرلود آق را بحکم آنکه سلطان احمد او را پسر خود خوانده بود بسلطنت نصب کرد و تمام آذربایجان در ضبط آورد بعد از آن متوجه دیار بکر شد و قرا عثمان با بندری که حاکم بود منهزم ساخت و در سنه ثلث عشر و ثمانمائة با سلطان ایلکانی در تبریز جنگ کرد و او را بگرفت و در بیستم ربیع لاخر بکشت و عراق عرب نیز در تصرف گرفت و به پسر خود شاه محمد داد و یکبار دیگر بر سر قرا عثمان رفت و قلعه مرغنی آمدنی محاصره کرد و قرا یوسف بازگشت و در سنه خمس عشر و ثمانمائة با امیر شیخ ابراهیم شروانی و کشیندیل ملک گرجستان مصاف داد و شیخ ابراهیم با برادرش بگرفت و کشیندیل را با جمیع اقوام و امراء بکشت و شیخ ابراهیم را به تبریز آورد و خونبها بستد و آزاد کرد و بشیروان بامر پادشاهی فرستاد و شیخ ابراهیم بعد از این پنج سال دیگر در پادشاهی شروان بماند و در سنه ثمان و ستین و ثمانمائة بجوار رحمت حقتعالی پیوست و پسرش امیر خلیل بجای او پادشاه شد مدت چهل و هشت سال در شروان بماند و در سنه ثمان و ستین و ثمانمائة (تسع مأه ظ) وفات یافت قرا یوسف در سنه ست عشر و ثمانمائة متوجه عراق شد و بجهة عارضه از همدان بازگشت و سلطانیه و قزوین و طارم و ساوه نیز بگرفت و در سنه اثنی و عشرین و ثمانمائة بحلب و غثاب رفت و در سنه ثلث و عشرین و ثمانمائة میرزا شاهرخ از خراسان متوجه او شد و قرا یوسف نیز استقبال نمود و در اوجان روز پنجشنبه هفتم ذیقعده سنه مذکوره بمرگ طبیعی بمرد و هیچکس بتجهیز و تکفین او نپرداخت
و فرزندان او هیچکدام در آن حال حاضر نبودند و لشکر او متفرق گشتند و خزانهاش غارت کردند و هیچکس را فرصت نشد که او را دفن کند و او را در همان خرگاه که بمرده بود بر بالای کت بگذاشتند آحاد الناس و تراکمه خرگاه را غارت کردند و بطمع حلقه طلا که در گوش داشت گوشش بریدند و او را از روی کت برهنه بر روی زمین انداختند و دو شبانهروز بدین حال افتاده بود بعد از آن اختاجیان او را بطرف ازجین بردند و در مدفن آبا و اجداد دفن کردند مدت سلطنت او چهارده سال و کسری قرایوسف شش پسر داشت پیر بوداق خان قرایوسف او را بسلطنت نصب کرده بود در زمان حیات پدر درگذشت و بعد از قرا- یوسف امیر ابو سعید سلطنت باسم خود کرد میر اسکندر و میرزا جهانشاه احوال ایشان مذکور خواهد شد امیر شاه محمد مدت بیست سال باستقلال حاکم عراق عرب بود تا در سنهٔ ست و ثلثین و ثمانمائة برادرش امیر اسبان بغداد را از دست او بدر برده شاه محمد گریخته از بغداد بیرون رفت و بموصل رسید موصل و اردبیل را مسخر کرد بعد از آن بطرف بغداد عزم کرد و یعقوبیه را غارت کرد و بدر تنگ آمد و قصد سنجان داشت در حدود سنجان بدست امیر حاجی همدانی بقتل آمد و روز سهشنبه هجدهم ذی الحجه سنه سبع و ثلثین و ثمانمائة امیر اسبان بعد از خروج شاه محمد دوازده سال در بغداد بود در روز سهشنبه ثانی و عشرین ذیقعده سنهٔ ثمان و اربعین و ثمانمائة بمرگ خود وفات یافت و آن قرآن نحسین در سرطان بود امیر ابو سعید بر دست برادرش امیر اسکندر بقتل رسید
امیر اسکندر بن قرایوسف
بغایت مشهور و شجاع بود اما دولتش متزلزل بود و بعد از پدر لشکر قراقوینلو بر او جمع شدند و او را در روز دوشنبهٔ بیست و هفتم رجب سنهٔ اربع و عشرین و ثمانمائة در حدود آنسکر و بموضعی که آن را بخشی خوانند با میرزا شاهرخ مصاف داد در روز آتش قتال و جدال میان ایشان اشتعال داشت در شب سپاه طرفین پاس میداشتند و در روز بر کوشش میرفتند و در روز سوم میرزا اسکندر منهزم شد و بحدود فرات گریخت چون میرزا شاهرخ بعد از فتح بخراسان مراجعت فرمود امیر اسکندر به تبریز آمد و بر تخت نشست و بر آذربایجان مستولی شد و در سنهٔ ثمان و عشرین و ثمانمائة عز الدین شیر ملک کردستان را در اردبیل بکشت و در همین سال امیر شمس الدین ملک اخلاد را بقتل آورد و در سنهٔ ثلثین و ثمانمائة سلطان احمد کرد را بقتل آورد و در سنهٔ احدی و ثلثین و ثمانمائة بشروان رفت و در شماخی خرابی بسیار کرد و در سنهٔ اثنی و ثلاثین و ثمانمائة سلطانیه را از تصرف مردم بیرون کرد میرزا شاهرخ نوبت دویم بقصد قلع و قمع بآذربایجان آمد و در روز شنبه هفدهم ذی الحجه سنه مذکوره در ظاهر سلماس با امیر اسکندر و میرزا جهانشاه جنک کرد و بین العسکرین در روز قتال و جدال بود و امیر اسکندر درین نبرد دستبردی نمود که مثل آن در آئینه خیال متصور نخواهد بود و در آخر چون طاقتش نماند بجانب روم فرار کرد چون میرزا شاهرخ بخراسان رفت در سنه اربع و ثلثین باز امیر اسکندر آذربایجان را در ضبط آورد و یکی از مردم خراسان گفته:
سکندر لشکر ما را زد و جست شه ما مملکت بگرفت و بگذشت امیر اسکندر برادر امیر سعید را که از جانب میرزا شاهرخ بایالت آذربایجان منصوب شده بود بقتل آورد و در سنهٔ سبع و ثلثین و ثمانمائة میرزا شاهرخ باز بجهة دفع او از خراسان متوجه شد و چون بری رسید میرزا جهانشاه برادر میرزا اسکندر در منتصف ذی الحجه سنهٔ مذکوره بخدمت میرزا شاهرخ رسید و بعنایت و اعزاز مفتخر گشت و همچنین امیرزاده شاه علی ولد میرزا شاه محمد پسر قرا یوسف و امیر بایزید اینلو که از عظمیی امرای ترکمان بود بمیرزا شاهرخ ملحق شدند و میرزا شاهرخ بجانب آذربایجان نهضت فرمود امیر اسکندر در این نوبت قوت مقابله نداشت فرار کرد و آذربایجان بگذاشت و در وقت گریز قراعثمان بابندری را که سر راه بر او گرفته بود بکشت و بروم رفت میرزا شاهرخ بآذربایجان آمد و سلطنت مملکت تا حدود روم و شام بمیرزا جهانشاه تفویض فرمود و نشان همیون بهر آل تمغا ارزانی داشت چون میرزا شاهرخ در اوایل سنهٔ اربعین و ثمانمائة بخراسان معاودت فرمود امیر اسکندر از روم مراجعت کرده در صوفیان تبریز با میرزا جهانشاه جنگ کرد و شکست یافته بقلعه النجق گریخت و محصور شد و در آنجا شب بیست و پنجم شوال سنهٔ احدی و اربعین و ثمانمائة بر دست پسر خود شاه قباد که با یکی از مملوکان پدر لیلینام میلی تمام داشت بقتل آمد مدت سلطنت او شانزده سال بود
میرزا جهانشاه بن قرایوسف
در شهور سنهٔ تسع و ثلثین و ثمانمائة بحکم میرزا شاهرخ حکومت آذربایجان بدو تعلق گرفت و روز به روز دولت و حکومتش تزاید پذیرفت برادرش امیر اسکندر با او جنگ کرد و بقلعهٔ النجق گریخته بر دست پسرش کشته شد چنانچه گذشت میرزا جهانشاه پسرش را بقصاص پدر کشت و مملکت او را صاحب شد و در سنهٔ اربع و اربعین و ثمانمائة بغزای گرجستان رفت و فتح کرد و بعد از فوت سلطان محمد بن میرزا بایسنغر در سنه ست و خمسین و ثمانمائة بر عراق مستولی شد و مردم اصفهان را در سنه مذکور بقتل آورد و مجموع قلاع و حصون بلاد عراق را خراب کرد و فارس و کرمان نیز در تصرف گرفت و بعد از فوت پدر امیر اسبان بماتی عراق عرب نیز بدست آورد در اواخر سنه احدی و ستین و ثمانمائة بعزم تسخیر خراسان از راه عقبه صندقشکن متوجه جرجان شد و در روز سهشنبه بیست و پنجم محرم الحرام سنهٔ اثنی و ستین و ثمانمائة با میرزا ابراهیم پسر میرزا علاء الدوله در یک فرسخی استرآباد جنک کرد و مظفر شد و باستقلال تمام بخراسان درآمد و پانزدهم شعبان سنهٔ مذکوره در شهر هرات نزول نمود و قریب شش ماه باستقلال در آن حدود توقف کرد در آنجا میرزا علاء الدوله که در روز عید اضحی سنهٔ مذکوره بخدمتش رسید احترام یافت بعد از این سلطان ابو سعید از بلخ متوجه او شد و خبر بمیرزا جهانشاه رسید که پسرش حسینعلی که در قلاع آذربایجان محبوس بود بیرون آمده تبریز را گرفته یاغی شد بنابراین میرزا جهانشاه با سلطان ابو سعید صلح کرده خراسان بر او مسلم داشت و در اوایل سنه ثلث و ستین و ثمانمائة بعراق مراجعت نمود لشکرش در راه بهرجا که رسیدند خراب ساختند
و جهانشاه چون بمملکت خود آمد حسینعلی را گرفته محبوس ساخت و پسر دیگرش پیر بوداق که ملک فارس بدو داده او پسندیده معاش نمیکرد میرزا جهانشاه در سنه تسع و ستین و ثمانمائة متوجه بغداد شد پیر بود اقرا محاصره کرده مدت یک سال بر در بغداد نشست مردم در میانه سخن از صلح گفتند پیر بوداق در بغداد بگشود برادرش محمدی میرزا بمشورت میرزا جهانشاه در صباح یکشنبهٔ دویم ذیقعده سنهٔ سبعین و ثمانمائة بر سر او رفت و او ایمن نشسته و بصلح مستظهر گشته او را بکشت و میرزا جهانشاه به تبریز آمد شوکت و عظمت او بمرتبهٔ رسیده بود بنوعی که پدران او را عشر عشیر آن در خیال نمیآمد و تمام مملکت عراق عرب و عجم و کرمان و سواحل دریای عمان و آذربایجان تا سرحد روم و شام در زیر نگین او بود و بعد از این دولت او روی در انحطاط نهاد در سنه اثنی و سبعین و ثمانمائة بقصد دفع حسن بیک که حاکم دیار بکر بود بآنجا رفت و کاری از پیش نبرد و زمستان دررسید خواست که عود نماید در کوچ دادن احتیاط مرعی نداشت اردو و لشکر در اول از پیش روان میکرد و خود تا آخر روز به بستر استراحت میخفت و از آن پس در عقب لشکر میرفت حسن بیک فرصت غنیمت شمرده در وقتیکه لشکر وارد و از پیش رفته بود و میرزا جهانشاه خفته با سه هزار مرد مکمل بر سر او فرود آمد و میرزا جهانشاه در وقت گریز کشته شد و پسرانش محمدی میرزا و ابو یوسف میرزا را میل کشیدند و این واقعه در دوازدهم ربیع الثانی سنه مذکوره واقع شده هفتاد سال عمر داشت جسد او به تبریز نقل نمود و در مظفریه مدفون ساختند و میرزا جهانشاه مرد نااعتماد بدخوی بود و سرداران را باندک بهانه میکشت و شرع را خوار میداشت و بر فسق و فجور اقدام مینمود
حسن بیک بن میرزا جهانشاه
که در قلعهٔ باکونه محبوس بود بیرون آمد و تجر را بگرفت و قلاع و خزائن بدست آورد و موازی یکصد و پنجاه هزار تومان بخشکرد و قریب دویست هزار کس بر او جمع شد و چون قریب بیست و پنج سال در قلعه محبوس بود دماغ او خلل یافت تدبیری نداشت کردی چند بیوجود را تربیت کرده و جوبی نام نهاد و امرای بزرگ پدر را قلیل گردانید در این اثنا حسن بیک متوجه آذربایجان شد حسینعلی بعراقعرب رفت و جمعی کثیر از انوس او احشام بر او جمع شدند در جهان با سپاه مظفر که مقدم ایشان اغرلو محمد بن حسن بیک بود مصاف کرد و گرفتار شد در ماه شوال سنهٔ ثلث و سبعین و ثمانمائة خود را بکشت و دولت قراقوینلو بآخر رسید
آق قوینلو
ایشان را بابندریه نیز گویند نه تن بودند مدت سلطنت ایشان چهل و دو سال اول ایشان
امیرکبیر حسن بیک ابن عثمان بیک بن قتلغ بیک بن حاجی بیکست پادشاه دانا و قاهر و صاحب شوکت و رعیتپرور بود عدل و رأفت تمام و هیبت ما لا کلام داشت با غایت عمل او در استیفای مال و حقوق دیوانی و قانون و خود بغور قضایا و مهمات میرسید و حکم بر نهج راستی و عدالت میکرد و شرع شریف در زمان او رواج عظیم گرفت و قضاة اسلام اعتبار تمام داشتهاند با علما و فضلا مینشست و از تفسیر و حدیث و فقه سخن در مجلس عالی او میگذشت و سادات و مشایخ را تعظیم و تکریم مینمود و همه را سیورغال داد و مساجد و مدارس و رباطات ساخت و فتح بزرگ در اوایل سلطنت و دولت او را میسر شد و بر دو پادشاه نامدار عالیمقدار ظفر یافت اول فتح جهانشاه میرزا چنانچه در احوال او مذکور شد دویم فتح سلطان ابو سعید میرزا و شرح بعضی از احوال او سبق ذکر یافت و برخی در آن موضع ایراد مییابد پدران او در دیار بکر حاکم بودهاند و قلاع و محال سخت داشتهاند با دودمان امیر تیمور طریق موافقت مسلوک میداشت جد او قرا عثمان در سفر روم امیر تیمور در هراة بود بخلاف قرا یوسف و پسرش امیر اسکندر و میرزا جهانشاه از او فرار کرد و بخدمت سلطان ابو سعید رفت و احترام یافت حسن بیک به تبریز آمد و آذربایجان در ضبط آورد و در زمستان بقشلاق قراباغ رفت پس از این سلطان ابو سعید میرزا از عراق متوجه آذربایجان شد و چون به آن میانه رسید لشکر جغتای به تبریز تاختند و معامله و سودا کردند و هیچکس مانع ایشان نبود و حسن بیک مکرر ایلچی باردوی سلطان ابو سعید فرستاد و حقوق آباء و اجداد باز نمود و در عصیان قرایوسف و اولاد و احفاد او شرح داد
و صلح کرد بدین نوع که آذربایجان بدستوری که پادشاه مرحوم شاهرخ میرزا بمیرزا جهانشاه شفقت نموده بود بجزای آنکه دشمنان ایشان را برانداخته بدو گذارند سلطان ابو سعید قبول نکرد و بقراباغ رفت حسن بیک چون دید که سلطان ابو سعید در مقام غرور و نخوت و تجبر است از صلح ناامید گشته در مقام مخالفت برآمد و راهها مسدود ساخت و مردم شیروان نیز با حسن بیک موافقت کردند و قوت بازگرفتند و لشکر جغتای مضطرب شدند و قحط عظیم در اردوی ایشان پدید گشت سلطان ابو سعید ابو مزید ارغون را که امیر الامراء بود با سرداران لشکر بمقابل حسن بیک فرستاد و حسن- بیک بر ایشان غالب آمد و امیر مزید گرفتار شد و حسن بیک در حدود اردوی جغتای نزول فرمود سلطان ابو سعید متزلزل گشت و مادر خود را نزد حسن بیک فرستاد و التماس صلح کرد و حسن بیک چون میدانست که اردوی ایشان پریشان شده و کارش از دست رفته صلح قبول نفرمود سلطان ابو سعید بعزم فرار از اردوی خود بیرون رفت حسن بیک در اردوی جغتای نزول کرد پسرش زینل بیک بسلطان ابو سعید رسید و او را نزد حسن بیک آورده بعد از سه روز مقتول گشت و این واقعه در ماه رجب سنه ثلث و سبعین و ثمانمائة بوقوع انجامید چنانچه گذشت بعد از این حسن بیک با امرا و لشکر جغتای بطریق مروت عمل کرد و ایشان را در خدمت یادگار محمد بخراسان فرستاد چنانچه در احوال یادگار محمد مذکور شد حسن بیک در سنه اربع و ستین و ثمانمائة بعراق آمد و از عراق بشیراز رفت و ابو یوسف میرزا پسر میرزا جهانشاه در آنوقت در فارس بود بر دست لشکر حسن بیک شیراز را در اول به عمر بیک موصلو داد بعد از آن به پسر خود سلطان خلیل شفقت کرد
و او تا آخر عهد حسن بیک حاکم فارس بود و شهر اصفهان به پسر بزرگتر خود اغرلو محمد داده بود و او در آخر عهد با پدر مخالفت ظاهر کرد و بحدود روم رفت و بغداد به پسر دیگر مقصود بیک ارزانی داشت و بالجمله عراقین و فارس و کرمان و آذربایجان بتصرف حسن بیک درآمد و چون استقلال یافت در اواخر شهور سنه ست و سبعین و ثمانمائة قصد روم کرده در حدود آذربایجان مردم او با مقدمه لشکر روم غالب شدند و خاص- مراد رومی را بکشتند بعد از آن در روز دوشنبهٔ تاسع ربیع الاخر سنهٔ سبع و سبعین و ثمانمائة با سلطان محمد پادشاه روم جنگ کرد و شکست یافت و پسرش زینل بیک که والی مملکت قزوین بود در آن جنگ کشته شد حسن بیک به تبریز آمد و لشکر روم از عقب بیامدند و سلطان محمد بروم معاودت کرد بعد از قتل زینل بیک قزوین به برادرش یعقوب بیک تفویض فرمودند حسن بیک در اوایل شهور سنه احدی و ثمانین و ثمانمائة بگرجستان رفت و سادات و اهالی و مشایخ قلمرو را هرکس که سیورغال داشته همراه بود و بسیاری از گرجستان فتح کرده و برده بسیار گرفت و هریک از سادات و اهالی را از آن نصیبی داد و هم در سنه مذکوره به تبریز معاودت نمود و چون یازده سال و کسری در پادشاهی بسر برد در شب عید فطر سنهٔ اثنی و ثمانین و ثمانمائة در تبریز وفات یافت و در باغ نصریه که از منشآت اوست مدفون شد حسن بیک هفت پسر داشت اغرلو محمد در اوایل شهور سنه اثنی و ثمانین و ثمانمائة نماند سلطان خلیل و یعقوب میرزا و یوسف میرزا و احوال اینها مذکور خواهد شد مقصود بیک بعد از حسن بیک بفرمان سلطان مقتول گشت زینل بیک در جنک روم کشته شد
سلطان خلیل بن حسن بیک
بعد از پدر بسلطنت نشست دیار بکر به برادر خود یعقوب بیک داد و در عراق مراد بیک بن جهانگیر که عم کبیرش بود با او در صفر سنه ثلث و ثمانین و ثمانمائة یاغی شد و بسلطانیه آمد با منصور بیک پرناک که از امرای سلطان خلیل بود جنک کرد و غالب آمد سلطان خلیل از تبریز آهنک جنک او کرد و مراد بیک از او فرار نموده بقلعه فیروزکوه رفت حسین کیای جلاری که حاکم آن قلعه بود او را بقلعه برد و چون امرای سلطان خلیل بپای قلعه رسیدند مراد بیک را با چند امیر که همراه بودند بدیشان سپرد تا در روز دوشنبه چهاردهم ربیع الاول سنه مذکوره بکشتند و سرهای ایشان نزد سلطان خلیل در خرقان آوردند و در این اثنا خبر رسید که یعقوب بیک در دیار بکر یاغی شده و بآذربایجان آمده سلطان خلیل بعزم رزم او متوجه آذربایجان شد و در روز چهاردهم ربیع الاخر سنه مذکوره در رودخانه خوی با یعقوب جنک کرد و بعد از کوشش بسیار کشته شد مدت سلطنتش شش ماه و نیم
یعقوب بیک بن حسن بیک
بعد از قتل برادر پادشاهی باو قرار گرفت سیور- غالات و مناصبی که پدرش بمردم داده بود امضاء فرمود و بشعر و شاعران رغبت تمام داشت شعرا در دولت او رونق گرفتند و در اطراف و جوانب قصاید و مدایح باو گفتند و به تبریز فرستادند و در سنهٔ خمس و ثمانین و ثمانمائة باش بیک که امیر الامرای شام بود بطمع ملک بدیار بکر آمد و بر دست لشکر یعقوب بیک در ماه رمضان سنهٔ مذکوره بقتل رسید و در سنه ست و ثمانین و ثمانمائة پیر جمال الدین احمد در شام وفات یافت و در اواخر شهور سنهٔ مذکوره با بندر بیک که امیر الامرا بود با پادشاه یاغی شده یعقوب بیک در حدود ساوه با او جنک کرد و او را بکشت و در این سال سلطان محمد رومی پسر سلطان مراد در روم وفات یافت و چون ده سال از سلطنت او گذشت نواب رفیع جناب حضرت سلطان اعظم خاقان اعدل اکرم قهرمان الماء و الطین ظل اللّه فی الارضین الداعی الی الخیر فخر السلطنة و الولایة و الهدایة شاه ابو الغاری سلطان حیدر الحسینی الصفوی تغمده اللّه بغفرانه لشکر بشیروان کشیده فرخ بسار پادشاه آن دیار بود یعقوب استمداد نمود یعقوب را بسلاح و اثواب کمک کرد و سلطان پنجرا (!) با لشکر بسیار بمدد یسار فرخ فرستاد تا حدود بترسران با آن مظهر الطاف الهی جنک کردند و آن حضرت بعز شهادت فایز گشت پس از این یعقوب بیک شاهزادگان آن حضرت را که هریک ماه آسمان پادشاهی بودند در قلعهٔ اصطخر محبوس گردانید قصد خاندان نبوی و عداوت دودمان مرتضوی که خلاصهٔ اهل عالم و زبدهٔ بنی آدم شد بر هیچکس مبارک نیست لاجرم یعقوب بیک از عمر بهرهٔ نیافت و عنقریب نسلش برافتاد
رستم بیک بن مقصود بیک بن حسن بیک
بعد از انهزام بایسنغر میرزا در اواخر رجب سنهٔ تسع و تسعین و ثمانمائة به تبریز آمد و بر تخت نشست پادشاه بخشندهٔ بود آن مقدار سیورغال که او بمردم داد از طبقهٔ آق قوینلو کسی نداد در اول سلطنت او بدیع الزمان میرزا پسر سلطان حسین میرزا هوس تسخیر عراق کرده در چهاردهم محرم سنه ثمان و تسعین و ثمانمائة در ورامین نزول کرد و بعد از چند روز از توجه امرای آق قوینلو توهم کرده عنان بجانب خراسان داد و چون یک سال از سلطنت رستم بیک بگذشت کوسه حاجی بابندر در شهور سنه مذکوره با او یاغی شد رستم بیک بعراق آمد و بعضی از امرا را بدفع کوسه حاجی نامزد فرمود ایشان کار او را در حدود قم کفایت کردند و سر او را نزد رستم بیک فرستادند و چون در آن اوقات از کارکیا میرزا علی پادشاه مخالفتها ظاهر شده بود و میر عبد الملک حسینی سیفی از سادات عظام قزوین که مقدم امرای گیلان بود بعضی از بابندریه را در قزوین و ری بقتل آورد و سلطانیه را غارت کرده بود آبیه سلطان را با لشکر قاجار بر سر گیلان فرستادند آبیه سلطان از حوالی قزوین گذشته در کوه لاره پشم در بادک منزل فرمود میر عبد الملک از او فرار کرد لشکر قاجار تمامی الکای رودبار که تعلق بپادشاه گیلان داشت غارت کردند و بسیاری از لشکر گیلان را در ماه رمضان سنهٔ مذکوره بقتل آوردند و از سرهای ایشان منارهها ساختند رستم بیک بجهة دفع فتنه بایسنغر میرزا که از شروان خروج کرده بآذربایجان معاودت فرمود نواب کامکار شاهزادهٔ عالیمقام ماه آسمان سلطنت و انتباه سلطان علی پادشاه بن سلطان حیدر را با برادران رفیعمکان از قلعهٔ اصطخر بیرون آورد و بیمن عنایت
و همت نواب سلطان علی پادشاه غازیان ظفر پناه در نوبت دویم در حدود گنجه و بردع بایسنغر میرزا در جنگ گرفتار شد مدت یک سال و نیم پادشاهی کرده و در آخر شوال سنهٔ مذکوره تا اوایل ذیقعده بقتل آمد و برادرش حسن بیک بن یعقوب بیک نیز در اردو بود مقتول گشت بعد از این رستم بیک از سلطان علی پادشاه صفویه نصرت دستگاه متوهم گشت و اندیشهٔ غدری داشت سلطان علی پادشاه از آن واقف شده با غازیان عظام بجانب اردبیل توجه فرمودند توهم رستم بیک زیاده شد آبیه سلطان را با حسن بیک علیخان که پسر خال رستم بیک بود با لشکر بسیار بقصد سلطان علی پادشاه باردبیل فرستاد ایشان در حوالی اردبیل با سلطان پادشاه و غازیان عظام در اواخر سنهٔ مذکوره جنگ کردند سلطان علی پادشاه بدرجه شهادت رسید و عنقریب آبیه سلطان و حسن بیک علیخان هریک در وقتی کشته شدند و بسزای عمل بد گرفتار گشتند درین فتنه نواب کامیاب اصلی پادشاه دین پناه ابو المظفر شاه اسماعیل بهادر خان بگیلان تشریف بردند و کارکیا میرزا علی ایشان را بقدم تعظیم و تبجیل استقبال فرمود و در خدمت و اعزاز نواب اعلی از روی صدق و اخلاص اجتهاد نمود رستم بیک مکرر ایلچی نزد کارکیا میرزا علی بطلب نواب نامدار پادشاه کشورگشا فرستاد و کارکیا میرزا علی بصوابدید میر عبد الملک حسینی در حفظ نواب کامیاب شاهی افزود و ایلچیان رستم بیک را جوابداده گسیل کردند بعد از آن چون رستم بیک پنج سال سلطنت کرده در سال ششم در شهور سنه اثنی و تسعمائه احمد بیک بن اغرلو محمد بن حسن بیک از روم خروج کرده و چون این خبر بعراق رسید حسن بیک علیخان و عبد الکریم لله که از خاصان رستم بیک بود در حدود سلطانیه بقتل آورد و در غرهٔ رمضان سنه مذکوره خطبه و سکه بنام احمد بیک که برادر زنش بود کرد و در آذربایجان دو نوبت میان رستم بیک و احمد بیک مقاتله و محاربه واقع شد در نوبت اول آبیه سلطان از رستم بیک روگردانشده و بطرف احمد بیک رفت و منهزم شد و از آب ارس عبور نموده بطرف گرجی رفت و احمد بیک بدین طرف آمده در تبریز نزول فرمود و در نوبت دویم در ماه ذیقعده سنهٔ مذکوره رستم بیک بدست افتاد و به قتل رسید قریب پنج سال و نیم پادشاهی کرده بود.
احمد بیک بن اغرلو محمد بن حسن بیک
بعد از قتل رستم بیک در سلطنت نشست پادشاهی رعیتپرور بود در اندک زمانی که او پادشاه بود ابواب اخراجات بنوعی مسدود شده بود که هیچ آفریدهٔ را یارای آن نبود که پر کاهی بغیر حق از رعیت تواند گرفت از ملاهی و مناهی و شرب خمر اجتناب مینمود و در ترویج شرع شریف و تقویت دین حنیف میکوشید و علما و فضلا را تعظیم و تکریم مینمود و در مجلس او گفتگوی علمی بسیار واقع میشد و خود بدان امیر سید خویشی داشت که او را نقطه حی اعلاء میگفتند و احمد بیک با او بطریق ارادت سلوک میکرد و از سخن او تجاوز نمیفرمود اما امساک بر طبیعت شیخ و پادشاه غالب بود در اجرای سیورغالات و ادرارات که اجداد و اعمام او و سلاطین ماضی بمردم انعام فرموده بودند مضایقه مینمودند و این صورت بر ایشان مبارک نبود لاجرم دولت بر او نپائیده و ایام سلطنت او زود بآخر رسید احمد بیک از غدر امرا ایمن نبود حسین بیک علی خان را که از جانب خواهر دامادش بود در ماه ذیحجه سنهٔ اثنی و تسعمأه با چند کس دیگر از امراء بقتل رسانیدند و در این اثنا آبیه سلطان را ایالت کرمان داد و او فرصت غنیمت دانسته رخصت یافت و خود را بعزم کرمان از تبریز بیرون انداخت و بفارس رفت و در آنجا باتفاق حاکم آن دیار قاسم بیک برناک یاغی شد پادشاه از این معنی آگاهی یافته و بعزم دفع ایشان در زمستان آهنک عراق کرد و ایشان نیز از شیراز با اندک مایهٔ سپاه قصد او کردند و در حدود خواجه حسن ماضی در روز چهارشنبه هیجدهم ربیع الثانی سنهٔ ثلث و تسعمائه فریقین بهمرسیدند لشکر پادشاه در جنک سستی کردند احمد بیک و شیخ و بسیاری از خاصان کشته شد بعد از قتل احمد بیک دولت آق قوینلو روی در انحطاط نهاد و اتفاق ایشان بنفاق تبدیل یافت در آنوقت از نسل حسن بیک سه کودک مانده هریک بطرفی افتاده بودند سلطان مراد پسر یعقوب بیک در شروان بود و الوند بیک پسر یوسف بیک در آذربایجان و برادرش محمدی میرزا در یزد امرای آق قوی و طبقهٔ بایندر به سه فرقه شدند و هر فرقه یکی را بپادشاهی برداشتند و پیوسته با یکدگر در محاربه و مقاتله بودند و در تخریب خاندان یکدیگر میکوشیدند و ممالک ویران میساختند تا دولت از طبقهٔ ایشان بیرون رفت و شرح هریک گفته شد.
الوند بیک بن یوسف بیک بن حسن بیک
چون آبیه سلطان احمد بیک را بقتل رسانید در آنوقت از پادشاه کسی در دست او نبود در عراق سکه و خطبه بنام سلطان مراد غایب کرد و ظفر انشا نهاد و احکام بنام او فرمود و چون بآذربایجان رفت قبل از رسیدن او بدانجا دایه قاسم که حاکم دیار بکر بود و سیدی غاری بیک بایندر الوند بیکرا بسلطنت نصب کرد با آبیه سلطان در مقام مخالفت بودند آبیه سلطان با ایشان جنگ کرده غالب شد و سلطان مراد را گرفته در قلعهٔ روئین دز محبوس ساخت و مادر او را در نکاح آورد و با الوند بیک و اتباع او صلح کرده الوند بیک را به تبریز آورده در اواخر شهور سنهٔ ثلث و تسعمائه بر تخت نشاند و عاقبت کار الوند بیک و مآل حال او در خلال احوال سلطان مراد خواهد آمد انشاء اللّه تعالی سلطان مراد بن یعقوب بیک
بعد از این واقعه بر فارس مستولی گشت و الوند بیک در آذربایجان بامر سلطنت خود رفت در این اثنا شخصی سلطان حسیننام با دعای آنکه پسر میرزا جهانشاه بن قرا یوسف است بر آذربایجان خروج کرد و لشکر بسیار بر او جمع شد الوند بیک در شهور سنهٔ ست و تسعمائه با او محاربه نمود و غالب آمد و سلطان حسین بدست افتاده بقتل رسید پس از این در شهور سنهٔ مذکوره الوند بیک و سلطان مراد آهنگ یکدیگر کردند و در حدود قزوین و ابهر در برابر یکدیگر نشستند و مردم در میانه سخن از صلح گفتند بدین نوع که عراق و فارس سلطان مراد را باشد و آذربایجان و دیار بکر الوند بیکرا از طرفین بدین راضی شده هریک بمملکت خود معاودت نمودند سلطان مراد در آخر جمادی الثانیه سنهٔ مذکوره بقزوین آمده و قریب یک هفته آنجا مقام کرد الوند به تبریز رفت بعد از این نهب و غارت و ظلم و ستم و مطالبات عنیف در اطراف عالم شیوع یافت و راهها مسدود گشت و در میان امرا مخالفت پدید آمد و قاسم بیک پرناک را که سالها حکومت شیراز بدو و پدرش متعلق بود در هفتم صفر سنهٔ سبع و تسعمائه بگرفتند و بقلعهٔ اصطخر فرستادند و بعد از آن بقلعه اصفهانش نقل کردند و در آنجا بقتل رسید و در یوم السبت سوم صفر سنه ثمان و تسعمائه ابو الفتح بیک بایندر که حاکم کرمان بود بشیراز آمد و یعقوب خان بیک که از جانب سلطان مراد حاکم فارس بود از او بگریخت و ابو الفتح بیک در فارس باستقلال حکومت یافت و بعد از شش ماه در یوم الاحد ثامن شعبان سنه مذکوره از شکارگاه از کوه بیفتاد و هلاک شد و بالجمله در زمان ایشان مملکت خراب شد و از شومی ظلم و ستم قحط و وبا پدید آمد
و خلق بسیار از گرسنگی بعلت طاعون هلاک شدند و رعیت پریشان و متفرق گشته و مردم جلای وطن کردند و احوال عالم دگرگون شد تا آنکه نسیم عنایت الهی از مهب مرحمت نامتناهی بر فصای عالم وزیدن گرفت و شعشعه انوار آفتاب جهانتاب نواب کامیاب اعلی شاه دین پناه ابو المظفر شاه اسماعیل بهادر خان از مطلع سلطنت و اقبال طلوع یافت و همای رایت نصرت آیت شاهی سایه مرحمت و عنایت بر مفارق اهل عالم انداخت و امرای ذوی الاقتدار و غازیان عالیمقدار در اوایل شهور سنه سبع و تسعمائه در حدود نخجوان با الوند بیک و طایفه آق قوینلو جنگ کردند و الوند بیک مغلوب شده فرار کرد و مملکت آذربایجان بتصرف غازیان ظفر نشان درآمد و اهالی آن دیار از جور و ستم ترکمان بیسامان خلاص شدند و از انوار معدلت نواب کامیاب شاهی مرفه الحال و مبتهج البال گشتند الوند مدتی سر- گردان میگشت تا آنکه ببغداد رفت و از بغداد بدیار بکر افتاد و در آنجا با قاسم بیک ولد جهانگیر برادرزادهٔ حسن بیک که مدتها والی آنجا بود و سلطنت بنام خود کرده بود و در حدود ماردین جنگ کرد و غالب شد و بسلطنت نشست و بعد از چند وقت در شهور سنه عشر و تسعمائه در آنجا وفات یافت اما رایات جلال شاهی بعون و عنایت الهی پس از اخراج الوند بیک از آذربایجان و تسخیر آن بعد از یک سال بجهة دفع سلطان مراد بجانب عراق حرکت کرد در روز دوشنبه بیست و چهارم ذی الحجه سنه ثمان و تسعمائه در حدود همدان با سلطان مراد محاربه نمود و نصرت یافت و سلطان مراد بطرف شیراز گریخت و از آنجا به بغداد نزد باربک بیک پرناک که مدتها حاکم آن دیار بود رفت و پنج سال و نیم در آنجا بسر برد و چون نواب کامیاب حضرت اعلی شاه اسماعیل در سنه اربع عشر و تسعمائه بجانب عراق توجه فرمودند سلطان مراد و باربک بیک عراق را گذاشته بطرف فرامان روم رفتند و سلطان مراد دیگر روی دولت ندید تا در سنه عشرین و تسعمائه بدیار بکر افتاد و در آنجا بدست غازیان ظفر اثر بقتل رسید و دولت طبقه آق قوینلو سپری شد
ذکر سلاطین اوزبکیه
که بعد از سنه تسعمائه بماوراء النهر و خراسان آمدهاند.
شاهی بیک خان بن بوداق خان ابو الخیر خان است
از نسل توشخان بن چنگیز خان و او در سنه اربع و تسعمائه سلطنت ماوراء النهر از تصرف اولاد امیر تیمور بیرون برد و خان نه سال در آن دیار حکم کرد و سلطان حسین میرزا که پادشاه خراسان بود وفات یافت و پسرانش با هم اتفاق نداشتند هریک در مملکتی حاکم بودند و اطاعت یکدیگر نمیکردند شاهی بیک در محرم سنهٔ ثلث عشر و تسعمائه بخراسان لشکر کشید و با بدیع الزمان میرزا و مظفر حسین میرزا جنگ کرد و نصرت یافت و میرزا بدیع الزمان که مقدم اولاد سلطان حسین میرزا بود بعراق گریخت دیگران بعضی بر دست اوزبک کشته شدند و بعضی وفات یافتند و شاهی بیک خان در سلطنت خراسان متمکن گشت چون سه سال و نیم از این تاریخ گذشت نواب کامیاب حضرت اعلی شاه اسماعیل بهادر خان لشکر بخراسان کشیدند و او را در روز جمعه سادس و عشرین شعبان سنه ست عشر و تسعمائه در حدود مرو بکشتند و بر تمام خراسان مستولی شدند کوچونجی خان که مشهور به کوجم خانست چون اسن بود و طریق ایشان اینست که هرکس از نژاد ایشان که اسن شد خان شود در ماوراء النهر بپادشاهی رسید و قریب بیست سال سلطنت کرد و در زمان او میر یار احمد ثانی که بنجم ثانی ملقب بود با بعضی از امرای نامدار در شهور سنه ثمان عشر و تسعمائه بعزم تسخیر ماوراء النهر از عراق بکنار جیحون رفت و چون از آب آمویه عبور کرد میرزا بابر که پادشاه حدود هند بود بدیشان ملحق شد باتفاق دربند آهنین عبور کرده در بلدهٔ قرشی نهب و غارت و قتلعام فرمودند بعد از آن در حوالی عجدوان با لشکر اوزبک و عبید سلطان که یکی از اعاظم آن طایفه بود در شب سهشنبه هفتم رمضان سنه مذکوره جنگ کردند
و شکست یافتند میر یار احمد که سردار لشکر بود با چند معتبر در این جنگ کشته شدند پس از این در شهور سنه اربع و ثلثین و تسعمائه بعزم عبید خان تحریک کرد و با کوچونجی باتمام خانان اوزبک بخراسان آمدند و در روزآباد جام در روز شنبه یازدهم محرم سنه خمس و ثلثین و تسعمائه با نواب کامیاب اعلیحضرت پادشاه زمان خاقان سلیمان مکان السلطان بن السلطان ابو المغازی شاه طهماسب بهادر خان خلد اللّه ملکه و سلطانه جنگ کردند و شکست یافتند و بماوراء النهر گریختند و در سال دیگر سنهٔ ست و ثلاثین و تسعمائه باز بمرو آمدند و هجوم کردند و بصلح بازگشتند چون بدان دیار رسیدند کوچونجی در سنهٔ مذکوره وفات یافت ابو سعید خان بن کوچونجی بعد از پدر بسلطنت نشست و قریب چهار سال حکم کرد و در سنهٔ تسع و ثلاثین و تسعمائه وفات یافت عبید خان بن محمود سلطان که برادرزادهٔ شاهی بیک خان بود بعد از ابو سعید خان در ماوراء النهر پادشاه شد و او بکرات و مرآت در زمان خود بخراسان آمد میان او و امرای حضرت اعلی محاربات رفت و بواسطهٔ فتنه اکثر بلاد خراسان و ولایات رو بخرابی نهاد و مردم بسیار تلف شدند و هروقت که نواب کامیاب اعلی بنفس نفیس خود متوجه دفع او میشد او بماوراء النهر میرفت تا در اوایل ذیقعده سنه ست و اربعین و تسعمائه در بخارا وفات یافت ابن کوچونجی خان بعد از عبید خان بسلطنت ماوراء النهر رسید و او نیز قریب شش ماه پادشاه بود و در سنه سبع و اربعین و تسعمائه درگذشت
عبد اللطیف خان
بعد از عبید خان بسلطنت رسید و او نیز پسر کوچونجی خانست.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…