حکومت یوسف شاه
بجای برادر نشسته خرابی سیل را بقدر امکان تلافی کرده با روی شهر ساخت اما بغایت بد معاش بود دخل او بخرج وفا نمینمود و شرف الدین مظفر و مبارز الدین محمد ملازم او بودند و اتابک بنابر افلاس در ارسال اخراج نهادن مینمود و از دیوان ایلخان بود نام مغولی بداروغگی آنجا مقرر شده و اتابک تاب حکومت او نیاورده بر قتل او اقدام نموده یاغی شد سلطان غازان بسرداری محمد ابداجی و چریک اصفهان با سی هزار مرد بر سر راه یزد فرستاد یوسف شاه تاب مقاومت نیاورده بسیستان گریخت و ابو مظفر در اثنای راه او زن و بچه بود را برداشته فرار نمود و ایشان را برداشته باردو رسانید تربیت یافت و یزد بتصرف دیوان اعلی درآمد
حکومت دقاق
در ولایت قبچاق مردی بود از امرای معتبر آن دیار موسوم بدقاق که ترکان او را تیمور تالیغ میگفتند یعنی سخت و بعد از فوت دقاق پسرش سلجوقی قایممقام گشته در اندک وقتی او را ترقی بسیار دست داده بعد از دقاق ملک خزر میخواست که طایفهٔ از اتراک را بیجرمی ظاهرا غارت سازد و دقاق مانع بود بنابر آن میان او و ملک خزر بنزاع رسید امراء آن دیار جانب دقاق را فروگرفتند در بعضی تواریخ مسطور است که بعد از فوت پدر نوبتی سلجوقی بمجلس پادشاه رفت بر خاتون بزرک او تقدم گرفت خاتون به ایلک گفت اکنون این پسر جرأتها میکند چون استقلال یابد پیداست که چه خواهد کرد و ملک قاصد ایذای سلجوقی شده وی از این قضیه آگاه شد و با خیل و حشم از دیار قبچاق بیرون آمده متوجه ماوراء النهر شد چون بحوالی جند رسید فضای سینهٔ او از نور ایمان روشنی پذیرفته ایمان آورد و در زمستان حوالی بخارا و تابستان سمرقند را مسکن و مقر ساخته روزگار بسر میبرد در آن اثنا طایفهٔ از کفار که در هر سال از اهل جند خراج میگرفتند بتحصیل و طلب آن فرستادند و سلجوقی از صورت واقعه خبر یافته بزبان آورد که من راضی نیستم که سلطان باشم و اهل اسلام باجگذار کفار باشند لاجرم مردم خود را جمع نموده اهل آن دیار با او اتفاق کردند و کفار را شکستی فاحش دادند از این سبب علم دولت سلجوقی سر باوج عیوق رسانیده سلجوقی چون مقدم قوم خود شد بس باشی اشتهار داشت مدت عمرش صد و هفت سال بود بعد از وفات در جند مدفون گشت و او را چهار پسر بود اسرائیل و میکائیل و موسی و یونس اسرائیل را که جد سلاطین دوم است سلطان محمود غزنوی گرفته محبوس ساخت تفصیل این مجمل آنکه چون سلطان محمود از شوکت
و کثرت آل سلجوق خبر یافت ایلچی نزد ایشان فرستاده استدعای مقدم یکی از اولاد سلجوقی نمود اسرائیل از میان برادران متوجه غزنین شده چون بملاقات سلطان فایز شد، محمود او را تعظیم موفور نموده با خودش بر تخت نشانده در اثنای محاورت گفت اگر وقتی ما را مددی احتیاج افتد چه مقداد سوار از خیل شما باعانت تواند آمد اسرائیل سه چوبهٔ تیر و کمانی داشت یک تیر را پیش سلطان نهاده گفت اگر این تیر را بخیل ما فرستی صد هزار سوار بمدد تو آیند سلطان تعجب نموده پرسید که اگر زیاده باید اسرائیل تیر دیگر باو داده گفت اگر این تیر را به بلخیان ارسال داری صد هزار سوار دیگر بخدمت آیند سلطان گفت اگر زیاده باید اسرائیل ثالث تیر تسلیم نموده گفت اگر این نیز بماورء النهر رسد صد هزار سوار دیگر بیایند سلطان گفت اگر لشکر کافی نباشد اسرائیل کمان را تسلیم نموده گفت اگر این کمان را بمیان ایل روانسازی دویست هزار مرد باعانت بازآیند و متوجه تو شوند سلطان از کثرت سلجوقی اندیشهمند شده بگرفتن اسرائیل فرمان داد و او در قلعهٔ کالنجر بحوالی ملتان محبوس بود تا وفات یافت و پسرش قتلتمش که باستخلاص پدر رفته بود چون خبر فوت او شنید از راه بیابان سرخکلاهان باقوام خود پیوسته ایشان را بر انتقام تحریص نموده و سلجوقیه بعد از وفات سلطان محمود از جیحون عبور نموده ایلچی نزد سلطان مسعود فرستاده التماس بودنی کرده مسعود جواب داد که صلاح بحال سلاجقه آنست که در مملکت من نباشند و این خبر بایشان رسیده خاطر بر مخالفت مسعود و انتقام اسرائیل قرار داده دست بقتل و نهب رعایا برآوردند و سلطان مسعود خبر مخالفت ایشان شنیده مهم ایشان را سهل انگاشته متوجه غزای هند شد و هرچند بعضی از امراء گفتند که دفع ترکان سلجوقی اهم و اولی است قبول ننموده و بعد از آنکه مسعود از هند مراجعت نمود ایشان نه چنان قوی شده بودند که دفع ایشان در حیز مکنت کسی آید چند مرتبه پسران میکائیل طغرل بیک و جعفر بیک که مقدم قوم بودند با حاکم خراسان که امیر الامراء مسعود بود محاربه نموده او را منهزم ساختند و مسعود را نیز شکستند و سلطنت خراسان نیز بر ایشان مقرر گشت
[سلجوقیان]
محمد بن میکائیل سلجوقی الملقب بطغرل بیک و المکنی بابو طالب
بر خراسان استیلا یافت و در روز آدینهٔ غرهٔ رمضان سنهٔ ۴۳۳ در نیشابور خطبه بنام او خواندند قضا را در همان روز شیخ الرئیس ابو علی سینا در همدان متوفی شده بود و بعد از تسخیر خراسان طغرل بیک در اندک فرصتی تمامت دیار عراق عجم و عراق عرب و فارس و اهواز و آذربایجان را مسخر ساخت بنابر آنکه بساسیری غلام بهاء الدولهٔ دیلمی به منتصر اسماعیلی علوی پیوسته لشکری از وی گرفته به تسخیر بغداد آمده بود القایم بامر اللّه عباسی و امیر- الامراء و ملک رحیم دیلمی قوت بر رفع او نداشتند قایم قاصدی بطغرل بیک فرستاده او را ببغداد طلبیده طغرل بیک ببغداد رفت میان تراکمه و اهل بغداد نزاعی روی نموده در آن خصومت اکثر بغداد بغارت رفت و ملک رحیم دیلمی بدست طغرل بیک گرفتار شده طغرل بیک دفع بساسیری نموده دختر خلیفه را خواسته بری آمد تا زفاف کند در هشتم رمضان سنه ۴۴۲ رعافی مفرط بر او مستولی شده وفات یافت و از او فرزندی نماند طالعش برج اسد بود و آفتاب در اسد مدت پادشاهی او ده سال بود و چون سلاجقه ایران را متصرف شدند و ممالک قسمت نمودند خراسان نصیب برادر کوچک جعفر بیک آمد و او بلخ را دار الملک خود ساخت و آل سبکتکین را مغلوب گردانیده و در سنه ۴۱۵ وفات یافت اسمش داود و کنیتش ابو سلیمان بود و از او سه پسر ماند سلیمان و البارسلان و قادر و طغرل بیک والدهٔ سلیمان را خواسته او را ولیعهد ساخت و بعد از وفات طغرل وزیرش عبد الملک کندری سلیمان را پادشاه ساخته چون دید که ایل و الوس از او راضی نیستند خطبه بنام او نخواند
البارسلان ابو شجاع محمد جعفر بیک
بعد از عم بر تخت نشسته از آب جیحون تا دجله فرات را در تحت ضبط درآورده در سنه ۴۶۳ با قیصر روم از قابوس در بلاد خزر و آذربایجان مصاف کرده او را بگرفت و خراج بر قیصر بنهاد و در سنه ۴۵۸ حسب الصلاح وزیر بیمانند نظام الملک درالنک رادکان پسر خود ملکشاه را بولیعهدی بنشاند و قدمی چند در رکابش رفت و بر کستوان اسبش را بر دوش بگرفت آخر هوای تسخیر ماوراء النهر نموده در کنار آب قلعهٔ رم آن عزم را فتح نمود و یوسف کوتوال خوارزمی را که حاکم قلعه بود بنظر سلطان رسانیدند و چون او دست از جان شسته بود کاردی از موزه کشید بر سلطان زد و او در ششم ربیع الاول در سنه ۴۵۴ بدان زخم درگذشت و در مرو نزد پدر مدفون گشت مدت پادشاهی او دوازده سال بود
جلال الدین ابو الفتح ملک شاه بن البارسلان
پادشاهی عالم و عادل بود از یمن تا سرحد ختن در حیز ضبط درآورد و تاریخ جلالی را وضع نمود و امور ملکی را برأی درایت خواجه نظام الملک باز گذاشت و این دو بیت در جواب و سؤال گفتهاند:
جملهٔ ماءات در یک بیت منظوم آمده بشنو ای صاحب نظام الملک مولانا حسن شرط و تفسیر و تعجب ماء نفی است و خبر جحد و انکار و صله تفخیم و استفهام من در سنه ۴۷۷ وفات یافت و مدت پادشاهی او بیست و سه سال بود
ابو الفوارس ابن کیارق بن ملکشاه
ولیعهد پدر بود بوصایت قایممقام شد و با برادران محمود و محمد محاربات کرد و محمود در ایام او وفات یافت و حسن بن علی الصباح الحمیری در زمان او خرج کرد و عبد الملک بن عطاش را باصفهان فرستاد تا آن ولایت را بگرفت سلطان برکیارق در سنه ۴۸۲ وفات یافت و مدت پادشاهی او دوازده سال بود
ابو شجاع غیاث الدین محمد بن ملکشاه
بعد از برادر پادشاه شد قصد بغداد کرد ایاز و صدقه که غلامان پدرش بودند با او مصاف کردند صدقه بقتل آمد و ایاز اسیر شد چون مراجعت نمود بحصار شاه دررفت عبد الملک عطاش او را از در فرود آورده بخواری هلاک کرد مدت پادشاهی او سیزده سال بود
معز الدین ابو الحارث سنجر بن ملکشاه
در ایام برادران حاکم ملک خراسان بود و بعد از آن سلطان مغیث الدین ابو القاسم محمود ابن محمد بر وی خروج کرد و منهزم شد بعد از آن بخدمت آمد و عذر خواسته سلطان نیابت خود را در عراق بوی داد ابو القاسم بعد از چهار سال نماند و در زمان او غزان از جیحون گذشتند و مدبر الملک عجمی که وزیر سلطان بود سلطان را بر آن داشت تا بر ایشان تاخت آورده سلطان اسیر شده غزان ملک خراسان و کرمان را گرفتند جمعی از ممالیک سلطان که با غزان برآمیخته بودند سلطان را بگریزانیدند و بقلعهٔ ترمد بردند و بآنجا در ربیع الاول سنه ۵۲۲ وفات یافت مدت پادشاهی او چهل سال بود و در حالت نزع این ابیات گفته است:
بزخم تیغ جهانگیر و گرز قلعهگشای جهان مسخر من شد چه من مسخر رای بسی حصار گرفتم بیک نمودن دست بسی سپاه شکستم بیک فشردن پای چو مرگ تاختن آورد هیچ سود نداشت بقا بقای خدایست و ملک ملک خدای
ابو طالب رکن الدین طغرل بن محمد بن ملکشاه
قایممقام عم شد و غیاث- الدین ابو الفتح مسعود بن محمد بعد از برادر هفده سال سلطنت عراق کرد به نیابت عم و در ایام اوغور بر سلطان خروج کرده میان او و برادرش محاربات رفت و موالی و نواب ایشان دم استقلال زدند مثل اتابک ایلدگز در آذربایجان و اتابک پهلوان در عراق و سغلریان بفارس
مغیث الدین ابو الفتح ملکشاه بن محمود بن محمد
پسران خود محمود و مسعود با اتابک بوازنه و تاج الدین وزیر بفارس فرستاد و خود ببغداد رفت بوازنه ایشان را باصفهان برد و محمد را بر تخت نشاندند سلطان آهنگ ایشان کرد و بوازنه را بکشت چون عمش نماند ملکشاه قایممقام شد و التفات بامیران نکرد امرا متفق شدند و در ضیافت او را گرفته محبوس ساختند و مدت پادشاهی او چهار ماه بود و در ایام او چند فوج تراکمه از نواحی قبچاق بیامدند یعقوب بن الارسلان الاقشری با قومی خوزستان را اختیار کرد اتابک مظفر الدین سنقور بن مودود سلغری بفارس آمد و در شهور سنهٔ ثلاث و اربعین و خمسمائة بر ملکشاه خروج کرد و فارس را بگرفت و در سنهٔ احدی و سبعین و خمسمائة وفات یافت بعد از او اتابک زنگی بن مودود چهارده سال پادشاه بود و آخر در سنه ۵۷۱ وفات یافت
غیاث الدین ابو شجاع مسعود بن محمود
بعد از پدر پادشاه شد و بغداد را محاصره کرد و در اثنای آن حال شنید که برادرش ملکشاه و اتابک ایلدگز که شوهر مادر ارسلان بن طغرل بود با ارسلان باهم همدان را محاصره کرده بدان سبب بازگردید تا دفع ایشان کند بهمدان آمد ایشان منهزم شدند و او عازم بلاد ایلدگز گشت و بعلة مرض سل وفات یافت در سنه ۵۵۴ و در حالت نزع فرمود تا امرا و لشکر برنشستند و تمامت اموال که در خزاین بود و بر وی عرض کردند از منظر بآنها نظر کرده بگریست و گفت اینهمه امرا و لشکریان و حشم و خدم و زر و جواهر و لئالی یک ذره رنج من کمتر نتوانند کرد و یک لحظه بر عمر من نمیتوانند افزود بدبخت کسانی که در جمع اسباب دنیوی سعی نمایند و جملهٔ آن اموال بحاضران بخشید و پسری طفل داشت گفت دانم که امرا مطیع او نشوند او را با قنقور احمد دیلمی که حاکم مراغه بود سپرد و مدت پادشاهی او سه سال و چهار ماه بود
مؤید الدین ابو الحارث سلیمان بن مسعود
بعد از غیاث الدین امرا مخالفت کردند بعضی به ملک شاه برادرش مایل شدند و بعضی به سلیمان شاه که عم ایشان بود و چون سلیمان شاه باصفهان رسید اتابک بکمهٔ فارس و شملهٔ ترکمان که والی خوزستان بود با وی بودند پسر قاضی شمس الدین خجندی اصفهان را بوی سپرد و لشکری را که در حدود همدان بود طلب داشت مطاوعت ننمودند سلیمان شاه بمحاربه ایشان رفت گرفتار شده در ربیع الاول سنه ۵۵۶ او را خفه کردند و مدت پادشاهی او شش ماه بود
ارسلان بن طغرل بیک
از پسران اتابک ایلدگز بود و او را در همدان بپادشاهی نشاندند تا پانزده سال و هفت ماه پادشاهی کرد در همدان وفات یافت و در آن مدت اتابک محمد بن ایلدگز حاکم کل بود و بعد از آن برادرش قزل ارسلان بر تخت نشست و بر دست فدائیان هلا کشد و پادشاهی سلجوقیان بدین دیار سپری داشت روم تا این زمان درست تصرف نبیرگان سلطان علاء الدوله قلیج ارسلان بن سلیمان بود و منقضی شد
ذکر خوارزمشاهیان
و ایشان هشت تناند مدت پادشاهی ایشان صد و هشتاد سال بود خوارزمشاه محمد بن میکاتکین
از موالی سلجوقیان بود چون سلطان کیارق حکومت خراسان بامیر جیش التوساق داد، در سنه تسعین و اربعمأه محمد بن پیلکاتکین را بخوارزم فرستاد و خوارزمشاه نام کرد و او بعدل و داد مشغول بود علما و صلحا را دوست داشتی روزگاری در کامرانی گذاشت و در سنه احدی و عشرین و خمسمائة وفات یافت و مدت پادشاهی او سی و یک سال بود
خوارزمشاه اتسز بن محمد
بعد از پدر پادشاه شد و بعضی از ممالک ترکستان و دشت قبچاق در تصرف آورد شصت و یک سال بزیست و در اثنای سلطنت دو کس را بطریق ملاحده فریفته بود و روح ایشان را خریده فرستاده بود تا سلطان سنجر را هلاک کنند ادیب صابر را خبر شد نشان آن دو شخص را نوشت و بمرو فرستاد تا ایشان را بکشند اتسز چون خبر یافت ادیب را بجیحون انداخت سلطان سنجر در سنه اثنین و اربعین و خمسمائة قصد خوارزم کرد و قصبهٔ هزار اسب را محاصره نمود و انوری در خدمت حضرت سلطان بود و این دو بیت بر تیری نوشت و بهزار اسب انداخت:
ای شاه همه ملک زمین حسب تراست وز دولت و اقبال جهان کسب تراست
امروز بیک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست
رشید وطواط در هزار اسب بود و جواب بر تیری نوشته بینداخت:
گر خصم تو ای شاه بود رستم گرد یک جو ز هزار اسب نتواند برد
چون هزار اسب گرفته شد و سلطان از وطواط در خشم بود فرمود تا او را به هفتپاره کنند از نزدیکان حضرت یکی گفت وطواط مرغکی ضعیف است طاقت هفتپاره ندارد اگر فرمان باشد او را بدو پاره کنند سلطان بخندید و بر حال او ببخشود آوردهاند که سلطان وفات یافت رشید وطواط بعد از او بسیار بزیست و در سنه احدی و خمسین و خمسمائة اتسز وفات یافت رشید وطواط پیشپیش جنازهٔ او میرفت و میگریست و بدست اشاره میکرد و میگفت:
شاها فلک از سیاستت میلرزید پیش تو بطوع بندگی میورزید
صاحبنظری کجاست تا درنگرد تا اینهمه مملکت بدین میارزید؟
البارسلان بن اتسز
بعد از پدر پادشاه شد و او را دو پسر بود علاء الدین تکش و سلطان شاه در نوزدهم شهر رجب سنه سبع و سبعین و خمسمائة وفات یافت مدت پادشاهی او پانزده سال و هفت ماه بود
سلطان شاه بن البارسلان
ولیعهد پدر بود قایممقام او شد و مدبر ملک او مادرش ملکه ترکمان بود و برادر بزرگ او علاء الدین تکش بود پدر گورخان قراختای بر وی خروج کرد سلطان شاه و مادرش بملک مؤید الدین والی خراسان پناهیدند و علاء الدین روز دوشنبه بیست و دویم ربیع الاخر سنه ثمان و ستین و خمسمائة در خوارزم بر تخت نشست سلطان شاه با ملک مؤید عزم خوارزم کرد ملک مؤید در مشهد مقدس بود علاء الدین بر ایشان زده مؤید را اسیر کرده بر در بارگاه بدو نیمه زد روز عرفه سنه تسعین و خمسمائة سلطان شاه و مادرش بدان مقام گریختند و لشکر تکش بر عقب ایشان رفت و آن دیار بگرفت و ملکهٔ ترکمان را بکشت و در خوارزم تمکین یافت بعد از آن یکی از رسولان گورخان را میان عداوت افتاد سلطان شاه به گور خان پناهید گورخان قراختای لشکری با او فرستاد تکش جیحون را بر ممر ایشان انداخت و بسیاری از ایشان را هلاک کرد و قراختای مراجعت نمود و برفت سلطان شاه در سرخس بر امرای غور دوانید و ملک دینار خود را در خندق انداخت و او را بریسمان در قلعه کشیدند و سلطان شاه بمرو رفت و ملک دینار در قلعه بماند ایلچی پیش طغان شاه مهتر غور فرستاد بعوض سرخس بسطام را التماس نمود امیر فیروز کویر را فرستاد تا ملک دینار سرخس را سپرده به بسطام رفت و سلطان شاه با سه هزار مرد قصد سرخس کرد و طغان شاه از نیشابور با ده هزار سوار متوجه شد در ماه ذی حجه سنهٔ خمسین و خمسمائة مصاف دادند سلطان شاه غالب آمده و بر سرخس و طوس مستولی گشت و طغان شاه بسلطان تکش و سلطان غور استمداد نمود و هیچ سود نبود شب دوازدهم محرم سنهٔ احدی و ثمانین و خمسمائة وفات یافت و پسرش سنجر شاه قایم مقام او شده سلطان تکش روز سهشنبه هیجدهم جمادی الاول سنهٔ خمس و ثمانین و خمسمائة در رادکان بر تخت نشست و آوازهٔ او در اطراف منتشر شده بخوارزم معاودت نمود بعد از آن میان برادران محاربات بسیار رفت آخر الامر سلطان تکش بقصد برادر بخراسان آمد چون حریف دررسید بزرگان خواستند که میان ایشان صلح افکنند اما میسر نشد در اثنای آن حال کوتوال قلعهٔ سرخس جعفرنام باستحضار سلطان تکش پیغام داد و سلطان بتعجیل بدان جانب رفته کوتوال قلعه خزاین و دفاین و ذخایر تسلیم وی کرد سلطان شاه از آن غصه بعد از دو روز در شب چهارشنبه سلخ رمضان سنه تسع و ثمانین و خمسمائة وفات یافت و مدت پادشاهی او بیست و دو سال و دو ماه بود
السلطان عماد الدین محمد بن تکش
السلطان عماد الدین محمد بن تکش
بعد از برادر باستقلال تمام پادشاه شد تمامت لشکر خراسان و مملکت بگرفت و دولت سلجوقیان در این دیار بانجام رسید و او را دو پسر بود ناصر الدین ملک شاه و قطب الدین محمد ایشان را والی خراسان گردانید و در سنه تسعین و خمسمائة قاصد عراق شد و پیش از آن قلع ابناج پسر جهان پهلوان اتابک محمد بن ایلدگز بسبب آنکه مادرش فلسته خاتون سلطان طغرل بن ارسلان شاه بن طغرل بن محمد بن ملکشاه سلجوقیر از هر میداد کنیزکی او را آگاه گردانید سلطان گفت تو بخور؛ بخورد و بمرد سلطان قلع ابناج را محبوس گردانید چون خلاص یافت در این وقت با امراء عراق اتفاق افتاد تا سمنان استقبال کرد سلطان او را با لشکری از عراق در مقدم بازگردانید و سلطان طغرل در سه فرسنگی ری لشکرگاهی عظیم ساخته فرود آمد چون قلع ابناج نزدیک رسید سلطان طغرل بر اسب نشست و مصاف دادند سلطان طغرل در اثنای محاربه گرزی بر زانوی اسب خود زد اسب بیفتاد و قلع ابناج بدو رسیده او را هلاک کرد و جثهٔ او را پیش سلطان تکش آوردند سر او را ببغداد پیش ناصر خلیفه فرستاد او را روز پنج- شنبه بیست و پنجم ماه ربیع الاول سنهٔ تسعین و خمسمائة در بازاری بر دار کردند و یکی از ندمای طغرل را پیش وزیر نظام الملک مسعود بردند گفت اینهمه آوازهٔ طغرل بیک این بود که طاقت مقدمهٔ لشکر پادشاه اسلام نداشت آن ندیم در فور گفت:
ز بیژن فزون بود هومان بزور
هنر عیب گردد چه برگشت هور
سلطان تکش از ری متوجه همدان شد و اکثر عراق را مستخلص گردانیده در ربیع الآخر سنه ثلاث و تسعین و خمسمائة ملکشاه پسرش که ولیعهد بود نماند قطب- الدین محمد را ولیعهد گردانید و در سنه اربع و تسعین و خمسمائة او را بجنک غباء بکور خان ایغوز فرستاد و قطب الدین او را بالمراد دستگیر کرد و پیش پدر فرستاد و غباء بکور خان بجان امان یافت و بعد از آن سلطان اصفهان بستد و به پسر خود تاج- الدین علی شاه داد و از آنجا بمحاصره قلعه الموت رفت صدر الدین محمد در آن قلعه کشته شد وزیر نظام الملک مسعود بن علی را و سلطان قطب الدین بقهستان فرستاده قلعه ترشیز را چهار ماه محاصره کرد بعد از آن سلطان از خوارزم عزم ملاحده کرد بنزدیک شهرستان بمنزلگاه عرب رسیدند بمرض خناق در نوزدهم رمضان سنه ۵۵۹ وفات یافت مدت پادشاهی او هفت سال بود
السلطان قطب الدین محمد
تکش بحکم وصایت قایممقام پدر شده بذروهٔ اعلا رسید چنانکه بر ممالک سلاطین غور مستولی شد و تمامت بلاد ماوراء النهر را بگرفت و در شهور سنه ست و ستمائه دختر خود را بسلطان عثمان سمرقند که از نژاد افراسیاب بود داد و باتفاق او روی بگور خان آورد، چون بولایت طراز رسید تاینکو امیر لشکر گورخان آنجا بود مصاف دادند تاینکو اسیر گشت و لشکرش منهزم شد و سلطان مراجعت نمود چون بالمان خبر ضعف حال گورخان شنید بر سراغ تاخت و او را بگرفت و خزاین و اموال و لشکر او را که بمدت نود و پنج سال مرتب و مهیا گردانیده بود در تصرف آورده و گورخان بعد از آن بدو سال نماند و سلطان محمد در شهور سنهٔ اربع عشر و ستمائه قاصد بغداد شد پیش از آن میان او و ناصر خلیفه وحشتها افتاده بود و کینها در سینها نشسته سلطان بدان سبب از همه ممالک فتوی استده بود بتخصیص از مولانا فخر الدین رازی که آل عباس در تقلد خلافت بحق نیستند و استحقاق خلافت حسینی نسب راست و سید علاء الدین ترمدی را که از سادات بزرگ بود نامزد گردانید تا بخلافت نشاند چون بدامغان رسید شنید که اتابک سعد بن زنگی سلغری بقصد عراق بحدود ری آمده است سلطان با لشکر بر سبیل تعجیل راند چون بموضع خیل بزرک رسید با اتابک مصاف داده او را اسیر کرد و بجان امان داده ببغداد مراجعت فرمود چون بهمدان رسید اتابک او رنگ از آذربایجان بقصد همدان آمده بود منهزم گشت و سلطان در آخر خریف عزیمت ببغداد کرد و در گریوهٔ اسدآباد برف و دمه عظیم شد چنانکه اکثر لشکریان و چهارپایان اسیر و هلاک شدند و آن اول تکینی بود که به سلطان رسید مراجعت نموده بعد از آن چنگیز خان شنیده با لشکری عظیم متوجه او شد و با لشکر مغول محاربه کرده و از ایشان منهزم گشت و بعراق آمد و از آنجا بجزیرهٔ آبسکون رفت و در بحر خزر در سنهٔ ثمان عشر.
. وفات یافت پادشاهی او بیست و دو سال بود و او را دو پسر بود جلال الدین و غیاث الدین
السلطان جلال الدین
بعد از پدر با لشکر مغول محاربات بسیار کرد و بجانب هندوستان رفت و باز مراجعت نمود و شرح احوال او در تاریخ مغول میآید و سلطان غیاث الدین بعد از واقعه پدر بفارس آمد و از آنجا بکرمان و گویند اول سلاطین کرمانست و براق حاجب در قلعه گورشیر در سنه خمس و عشرین و ستمائه او را هلاک کرد و دولت خوارزمشاهیان بپایان رسید و اللّه الباقی
گفتار در بیان پادشاهان قهستان [ملاحده]
که ایشان را نیز ملاحده گویند هفت تناند و مدت پادشاهی ایشان صد و هفتاد و هفت سال بود
ذکر حسن صباح
و حال او و هو حسن بن علی بن محمد بن جعفر بن حسن بن الصباح الکبری پدرش از یمن بکوفه آمد و از کوفه بقم و از قم بری و آنجا متوطن شد و حسن در وجود آمد و از شیعه اسماعیل بن جعفر الصادق علیه السّلام مردی صالح و متورع و اعتقاد اهل تعلیم داشت و مظهر کار او در قلعه الموت بود و در سنه ۴۷۷ که لفظ الموت عبارت از آن تاریخست خروج کرد و اکثر بلاد قهستان را بگرفت و مصطفی لدین اللّه صاحب دعوت اسماعیلیان او را عهد نیابت و ولایت فرستاد و حسن داعیان باطراف روان کرد و گفت خداشناسی بعقل و نظر نیست بتعلیم امام است اگر خداشناسی بنظر و عقل کافی بود اهل هیچ مذهب را بر غیر خود اعتراض نرسیدی و همه مساوی بودندی و کلمهٔ چند موجز را خدیعت خود ساخت و آن را اکرام نام نهاده جهال و عوام پنداشتند که در تحت الفاظ مختصر معانی بسیار است و یکی از آن اینست که از معترضات مذهب خود سؤال میکرد که خداشناسی کافیست هرکس خرد دارد و معترض را بر وی انکار نمیرسد و اگر این معترض میگوید که خرد کافی نیست با نظر و عقل بهم پس معلمی باید اینست مذهب پس آنچه گفت خرد بس است باقی مطلوبش در این سؤال آسانست که تعلیم با خرد بهم واجبست و مذهب معترض آنست که تعلیم با خرد بهم واجب نیست و چون واجب نباشد که تعلیم واجب باشد و خرد را معنی بود بر نظر او و شاید که جایز نباسد و الا خداشناسی حاصل نشود و این دو قسمت دوم مشغول شده است و میگوید مذهب ایشان باطل کردم و نه چنین است چه مذهب جمهور عالم اینست که وجود خود بخود کافیست استعمال خرد بر وجه مخصوص شرط است و تعلیم و هدایت معتبر است پس معلوم شد که او را ابطال مذهب جمهور نرسد
و نیز موقوف گردانیدن تعلیم بر شخص معین محتاج دلیل باشد و دلیل او مجرد قول اوست که میگوید چون اثبات تعلیم کردم و غیر من قابل نیست بتعلیم پس تعیین بتعلیم بقول من باشد و این سخن ظاهر الفساد است و بمثابه آنست که کسی گوید که من میگویم که فلانکس امام است و برهان بر این سخن آنست که من میگویم اگرچه جوابش آنست که اجماع بنزدیک جمهور حقست و نیست قرآن و خبر نزدیک تو نه چنانست پس بناء مذهب تو بر قول تو باشد و ترا معین نباشد و او را بیرون این هیچ دیگر نیست بالجمله حسن در استخلاص نواحی که متصل بر دیار الموت است و اطراف مبالغه مینمود و هر موضعی که بتلبیس میسر میشد مسلم گردانید و آنچه بفریب او مشغول نمیشدند بقتل و حرب میستدند و هرکجا سنگی میدید قلعه عظیم میساخت و الموت را بلدة الاقبال نام نهاد و در اربع و ثمانین و اربعمائه سلطان ملکشاه امیر ارسلان نامی را بفرستاد تا ایشان را منهزم گردانید و نظام الملک حسن ابن علی بن اسلجیق طوی که وزیر ملکشاه بود شب آدینهٔ دوازدهم ماه رمضان سنهٔ خمس و ثمانین و اربعمأه بحدود نهاوند در منزلی که آن را محنه خوانند فدائی بشکل صوفی در پیش محفه میرفت ناگاه او را زخم زده بقتل آورد اول کسی که فدائیان بکشتند او بود و حسن صباح در ایام سلطان سنجر در ماه ربیع الاخر سنهٔ ثمان و عشر و خمسمائة وفات یافت و مدت پادشاهی او سی و پنج سال بود کیا بزرک امید و حسن هر دو ورامینی بودند در ایام حسن لشکرکش بود او را بقلعهٔ فرستاد تا آن را بگرفت و حسن او را ولیعهد خود گردانید بیست سال در ایام حسن در آن قلعه ساکن بود بعد از حسن قایممقام شد و در جمادی الاول سنه ۵۲۲ وفات یافت مدت پادشاهی او چهارده سال بود
کیا محمد بن بزرگ امید
بحکم وصایت بعد از پدر پادشاه شد تشیع سنت او کرد بعد بر مذهب حسن صباح و پدر خویش در ربیع الاول سنه ۵۵۵ وفات یافت و مدت پادشاهی او سی و دو سال بود
الامیر ابو عبد الله الحسن
که بعلی ذکره السلام مشهور است و گویند از نسل مصطفی لدین اللّه است بعد از آن پادشاه شد و دعوت الحاد کرد در هفدهم ماه رمضان سنهٔ تسع و خمسین و خمسمائة مردم را جمع کردند و نماز عید گذارد و مکتوبی بیرون آورد و گفت امام مخفی محمد بن الحسن صاحب الزمان علیه السّلام بمن فرستاده و تکلیف از خلق برداشته و اکثر قهستان رودبار بوی گرویدند در سنه ۵۷۷ و گویند در ربیع الاول سنه ۶۰۷ وفات یافت و مدت پادشاهی او بیست و دو سال بود
جلال الدین حسین بن محمد
بعد از پدر پادشاه شد و او را حسن نومسلمان گفتندی از آن سبب که الحاد بگذاشت و از جاده مستقیم تجاوز نکرد و در غزای گرجی با سلطان جلال الدین رفیق بود و در ماه رمضان سنه ثمان عشر و ستمائه وفات یافت و مدت پادشاهی او نوزده سال بود
علاء الدین محمد بن حسن
ولیعهد پدر بود بحکم وصایت در نهسالگی قایممقام شد و اکثر اوقات منزوی بود و در ایام او هلاکو خان بن تولی خان بن چنگیز خان عزیمت ایران زمین کرد و گیتو قاسان را در مقدمه بقصد بلاد ملاحده فرستاد و اکثر بلاد را بگرفت و قتل و غارت بسیار کرد و شب چهارشنبهٔ سلخ شهر شوال و گویند ذیقعده سنه ۶۵۶ نامهٔ نوشت بفدائی داد تا پیش او برد چون بخواندن مشغول شد او را زخم زد و بکشت و خود شاه ظاهر گردانید و گفت جهة آنکه پدرم را کشته بود او را بکشتم و فرمود تا پسران او را در میدان بکشتند و هلاکو خان در هیجدهم سنه اربع و خمسین و ستمأه در صحبت خواجه نصیر الدین محمد طوسی دراینباب گفته است:
سال عرب چو ششصد و پنجاه و چهار شد یکشنبه ماه ذیقعده بود بامداد
خورشاه پادشاه سماعیلیان ز تخت برخاست پیش تخت هلاکو بایستاد
هلاکو او را پیش نیکو خان فرستاد و در راه وفات یافت و مدت پادشاهی او یک سال بود.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…