و ابو مسلم عبد اللّه علی را با اسیران بکوفه فرستاده خود بجانب خراسان شتافت و چون عبد اللّه بکوفه رسید با ابو جعفر پیغام نمود که تمامت خزاین بنو مروان و آنچه من جمع کرده بودم ابو مسلم از میان برده است و ابو جعفر مضطرب شده عطیة بن حمزه را از عقب ابو مسلم فرستاده پیغام داد که چون ولایت شام را گرفتی نگاه بایست داشت چه امروز کسی جز تو صلاحیت آن ندارد که بجای عم خود بنشانم و عهدنامه نوشته سوگند یاد کرد که با تو بهیچ وجه بدی نکنم و عطیة بن حمزه بهمدان با ابو مسلم رسیده پیغام بگذارد و ابو مسلم در همدان رحل اقامت انداخته دو کس از خواص خود بکوفه فرستاد تا به ابو جعفر سوگند دادند که قصد ابو مسلم نکند و ابو مسلم خاطر جمع نموده نزد او رفت اما بعد از سه روز ابو جعفر نقض عهد نموده بقتل او فرمان داد و ابو جعفر در سنه صد و سی و شش حاکم شده مدت دولتش بقولی بیست و دو سال بود و کمتر از این گفتهاند و در راه مکه در سنه ثمان و خمس و مأه در منزل بئر میمون بمرض هیضه وفات یافت مادرش کنیزکی بربریه نام او هیجده سال از سفاح بزرگتر بود در شب وفات او ستارهٔ از آسمان فرود افتاده روشنائی تا روز بماند در یکی از تواریخ معتبر بنظر رسیده که نوبتی ابو جعفر منصور سلیمان داین را که از امرای معتبر بود بامارت موصل فرستاد و هزار سوار عجمی همراه او کرده گفت یا سلیمان هزار سوار از شیاطین همراه تو کردم تا در تنظیم امور معاون تو باشند چون سلیمان بموصل رسید عجمیان دست تعدی باموال موصلیان دراز کرده رعایا شکایت نزد ابو جعفر بردند ابو جعفر بسلیمان نوشت که «کفرت النعمة یا سلیمان» سلیمان در جواب نوشت:
«و ما کفر سلیمان و لکن الشیاطین کفروا» ابو جعفر را از جواب او خوش آمد و هزار مرد عرب نزد او فرستاده و عجمیان را طلب نمود
ذکر حکومت مهدی بن منصور
چون ابو جعفر تخت خلافت را بپرداخت اقبال رایت دولت مهدی برافراخت و چون اطراف ممالک را مضبوط ساخت به نیت حج اسلام و طواف روضهٔ خیر الانام در حرکت آمده امر کرد تا هیچکس در راه طعام نپزد دوازده هزار پیاده را زاد و راحله داد و پانصد شتر برف و یخ بار کرد و در راه به تشنگان بادیه آب یخ میدادند و چون بمکه رسید ارباب حرم عرض کردند که خانهٔ کعبه را کثرت جامهها گران شده نزدیکست که ارکانش بیفتد چه از عهد رسول اللّه تا این غایت جامه در خانه پوشانیدهاند و حکام بنو امیه را رسم چنان بود که چون حج گذاردندی جامهٔ قیمتی در خانه پوشیدندی و مهدی فرمان داد که جامها فروگرفته بر فقرا قسمت کردند و دو دست جامهٔ زربفت بخانه پوشانیدند و دیوار و بام خانه را بزعفران بیندودند و چون بمدینه رسید خرد و بزرک آن بلدهٔ طیبه را عطا داد و در وقت مراجعت ببغداد نویسندگان خراجاتی که در آن سفر واقع شده بود در قلم آوردند هزار هزار درم و دویست هزار مثقال طلا برآمد و در زمان دولت او خلایق مرفه و آسوده بودند و مهدی بساط عدل و داد بگسترد و ابواب ظلم و جور مسدود ساخت احوال مقنع تناسخی در عهد او مردی که بمقنع مشهور بود در خراسان و ماوراء النهر خروج کرده مذهب تناسخ در میان آورده و این مقنع مردکی قبیح الوجه واحد العین بود تا مردم بر قباحت صورتش اطلاع نیابند چهرهٔ از طلای احمر ساخته در روی خود میبست و مهدی از خروج او آگاه گشته حاکم خراسان مسلم بن معاد را بدفع او امر کرد و مسلم قصد مقنع کرده آن ملعون بشهر کش گریخته و بیکی از قلاع ماوراء النهر که او را قلعهٔ منیع گویند متحصن گشت و در علم شعبده مهارتی تمام داشت چنانکه هر سال از فصل خریف تا آخر تابستان هر شب از چاهی که در ولایت نخشب واقع بود صورتی مبدور و منور بیرون آورد که سه فرسنک در سه فرسنک پرتو میانداخت و حکیم سوزنی گوید:
سود اوفتاده خیره سریرا که از خری هر سال ماهتاب برآرد ز چاهکش
دعوی کند خدائی و مر هیچ خلق را نتوان که دست گیرد از جوع و ز عطش
و جمعی کثیر از اهل نخشب که ایشان را سفیدجامگان گویند متابعت او کرده مسلم ابن معاد لشکر بدر حصار او برده مقنع چون دانست که قلعه مسخر خواهد شد اهل قلعه را جز کنیزکی که در کنجی گریخته بود زهر داده اجساد مردگان را بسوخت و خود در خم تیزاب درآمده گداخته شده کنیزک در قلعه را گشوده اهل اسلام چون در قلعه کسی را ندیدند از صورت حال پرسیدند کنیزک آنچه دیده بود بیان کرد و چون بر سر خم رفتند جز موی سر آن گمراه هیچ اثری از وی ندیدند و مدتی سفیدجامگان میگفتند که مقنع با اصحاب بآسمان رفته عنقریب خواهد آمد و اکنون نسل آن طایفه در ماوراء النهر هستند و کشاورزی میکنند و کسی را بر حقیقت مذهب خود اطلاع نمیدهند نام مهدی محمد بود و چون پانزده سال و یک ماه حکومت کرد، در سنهٔ تسع و ستین و مأه در قریهٔ اسفیدان وفات یافت و همآنجا مدفون گشت و کنیزکان او گلیم پوشیده مادام الحیاة گلیمپوش بودند و این بیت ورد زبان داشتند:
آخر بدوام خاک پوشیدندت چون خاک همه جهان بسر میکردند و محمد بن منصور دو پسر داشت هادی و هارون بنام هر دو بیعت از مردم گرفته مقرر کردند که اول هادی که برادر بزرگتر بود خلیفه باشد
ذکر حکومت هادی بن مهدی
در زمان فوت مهدی هادی در جرجان بود هرون الرشید بنام برادر بیعت از مردم گرفته قاصدی فرستاد تا بوی اعلام دهد و قاصد از برق و باد سرعت وام کرده روی بجرجان آورد و بعد از آگاهی هادی بایلغار تمام ببغداد آمده بر سریر حکومت بنشست و در زمان او چند نفر از سادات عالیدرجات بطلب ملک برخاستند از آن جمله حسین بن علی بن الحسین علیه السّلام در مدینه خروج کرده جمعی از سادات او را متابعت کرده و او عامل مدینه را اخراج کرده بیت المال را غارت نمود و هادی عیسی بن موسی را بحرب او فرستاد و بین الجانبین حربی صعب روی نموده اصحاب حسین متفرق گشتند و او اسیر شده بقتل آمد و عیسی سر او را ببغداد فرستاد و ادریس بن عبد اللّه بن حسین بن امام حسن علیه السّلام باندکی بفکر خلافت افتاده بر آن ولایت استیلا یافت و اکنون نسل او در آن ولایت هستند هرثمة بن اعین روایت کرد که من از مخصوصان هادی بودم و چون او بغایت سفاک و بیباک بود من همیشه ترسان و هراسان بودم و هادی میخواست که برادر خود هارون را از ولایت عهد خلع نماید و پسر خود جعفر را ولیعهد گرداند و یحیی ابن خالد برمکی هارون را از خلع خویش منع میکرده هادی یحیی را بزندان فرستاده روزی در گرمگاه مرا طلبید
و گفت مدتیست که خاطر من از این سگ ملحد یحیی ابن خالد آزرده است چه او نمیگذارد که هرون خود را خلع کند اکنون باید که همین لحظه بقتل او پردازی که من امشب بنفس خود مهم هارون را کفایت خواهم نمود من گفتم یا امیر المؤمنین هارون برادر اعیانی تست اگر بیجرمی بقتل او اقدام نمائی خلایق از تو متفرق گردند از سخن من نایرهٔ خشم او اشتعال یافته گفت ترا باین فضولی چکار آنچه فرمایم بتقدیم رسان و الا سر ترا تخته بند پایت گردانم من انگشت بر دیده نهادم هادی برخاست و گفت در همین موضع اقامت نمای اما ای هرثمه باید که با فوجی از سپاه بزندان روی و یحیی را با مجموع آل علی که در زندانست بقتل آری و بکوفه شتابی و اولاد و اتباع بنی عباس را از آنجا بیرون کرده آتش در آن بلده زنی آنگاه بحرم در آمده من همانجا نشستهام و چون پاسی از شب گذشت خادمی آمده گفت امیر المؤمنین ترا میخواهد من کلمهٔ شهادت بر زبان آورده روان شدم چو میترسیدم که شاید مرا بجهة آن نصیحت که وی را کردهام بکشد و میرفتم تا بموضعی که آواز عورات بسمع من رسید توقف نموده بآواز بلند گفتم تا امیر المؤمنین بنفس شریف خود نطلبد از اینجا پیشتر نیایم ناگاه آواز زنی شنیدم که گفت ویلک یا هرثمه منم خیزران مادر هادی و هارون بیا بنگر ما را چه حال پیش آمده و تو و کافه برایا از ظلم او نجات یافتید آنگاه گفت چون هادی بحرم درآمد من مقنعه از سر گرفته زاری کردم تا از سر خون برادر درگذرد و قبول نکرد و گفت از پیش من دور شو و الا بهلاک خویش متیقن باش و من در دعا ایستادم و از درگاه الهی دفع این بلا استدعا نمودم مقارن آن حال قطرهٔ چند در گلوی او جسته بسرفید سرفیدنی عظیم و عجیب و همان لحظه تسلیم شد من بدرون رفتم و جامهٔ خواب از روی او برداشتم با هزار سالگان برابر شده بود و هم در آن شب نزد یحیی رفته او را از زندان بیرون آورده و از مجاری احوال خبردار گردانیدم و باتفاق بخدمت هرون رفتیم و تمامت حال از روی عیش و طرب بیان کردیم و تمامت اهل بغداد را در آن شب به بیعت او درآوردیم و هادی در سنه سبعین و مأه وفات یافت و مدت ملکش یک سال و یک ماه بود و مدت عمرش بقولی بیست و پنج سال
ذکر حکومت هرون الرشید
در شبی که هادی وفات یافت با هرون بیعت کردند و همان شب مأمون متولد شده پس در یک شب خلیفهٔ وفات یافت و دیگری بجایش نشست و خلیفهٔ متولد شد و آن شب را لیله هاشمیه گویند و این قضیه از نوادر اتفاقاتست آوردهاند که انگشتری یاقوت از پرویز بن هرمز بن نوشیروان که در فتح مداین بدست اعراب افتاده بود نزد مهدی آوردند خلیفه آن را بصد هزار درم خریده بهارون بخشید و هادی در زمان حکومت خویش کس نزد هارون فرستاده آن انگشتری طلب داشت و هرون در غضب رفته گفت من روی زمین را باو ارزانی میدارم و او انگشتری را که نزد ارباب همت معلوم نیست چه قدر داشته باشد بمن نمیتواند دید فی الفور انگشتری را بیرون کرده در رودخانه انداخت و چون نوبت حکومت بوی رسید همان روز سوار شده غواصان را بکنار دجلهٔ بغداد برده نشان داد که در فلان موضع انگشتری را انداختهام و غواصان بدجله فرورفته بعد از ساعتی آن انگشتری را بیرون آوردند و هارون بعد از اخذ بیعت از مردم وزارت خود بیحیی بن برمکی داد و امارت خراسان را بعباس بن جعفر بن محمد بن اشعث بن قیس تفویض نموده علویان را امان داده غنایم بجهة بنو هاشم بیرون کرد و آن را در میان آن جماعت قسمت نموده هر مردیی را هزار درم و هر زنی را پانصد درم رسید و ابنای مهاجر و انصار را بانعامات وافر مخصوص ساخت مورخان فصاحت شعار در مصنفات خود مرقوم کلک عنبر بار کردهاند که چون هادی بجهة پسر خود جعفر بیعت از اعیان و امرا میگرفت عبد اللّه بن مالک خزاعی که از اکابر امرای نامدار بود عقد بیعت جعفر را مؤکد بحج پای پیاده و پای برهنه گردانید
و چون دست قضا سجل عمر هادی را هم در آن زودی طی کرد منشور مملکت را هارون بتوقیع «تؤتی الملک من تشاء» موشح گردانید هارون در همان شب فرمود تا جعفر خود را خلع کرده حج پیاده بر ذمهٔ عبد اللّه بن مالک مانده فرمود تا فراشان از بغداد تا مکه فرشها میگستردند و او پای برهنه بر آن مینهاد و میرفت و بدین هیأت تمامت بادیه را قطع کرده مناسک حج بجای آورد و هرون این معنی را از او پسنده شرف احماد ارزانی داشت و هرچند برمکیان در باب انهدام عرض و خون و مال عبد اللّه سعی نمودند هرون سخن ایشان را حمل بر غرض کرده عبد اللّه را بحکومت ارمنیه فرستاد و در آن ایام که عبد اللّه حاکم ارمنیه بود یکی از اعیان بواسطهٔ بیسامانی و عدم الطاف اهل دیوان از زبان یحیی بن خالد مکتوبی مزور بعبد اللّه در قلم آورد مضمون آنکه فلان را نزد تو فرستادم باید که در رعایت جانب او خود را معاف و معذور نداری و بنابر آنکه از کدورت خاطر یحیی و عبد اللّه خبر نداشت بارمنیه رفته آن مکتوب را بعبد اللّه رسانید عبد اللّه چون نقار خاطر یحیی را با خود میدانست گمان برد که آن مرد تزویری کرده آن کتابت بتزویر و دروغ آورده است لاجرم با او گفت که من این کتابت را بدار الخلافه میفرستم اگر تو راستگو باشی نصف حکومت خود را بتو دهم و الا ترا بعقوبتی عظیم معاقب گردانم اکنون راست بگوی آن مرد گفت ای امیر دروغ بر اموات توان بست الحمد للّه که یحیی در سلک احیا انتظام دارد عبد اللّه آن مکتوب را نزد یحیی فرستاد و یحیی در مجلسی که مشحون بامرا بود بر زبان آورد که اگر شخصی از دیوان امیر المؤمنین مکتوبی بدروغ
و حیله بیکی از امرا نویسد سزای او چه باشد بعضی گفتند دست بریدن و برخی بر زبان آوردند که گردن زدن یحیی بن خالد مکتوب عبد اللّه را باعیان و اشراف نموده گفت بیچاره که از بغداد بارمنیه رفته مکتوب ما را سبب حصول مقاصد خود شناسد مروت اقتضای آن میکند که در جواب نویسم که او را رعایت نمایند آنگاه دوات و قلم برداشته بعبد اللّه بن مالک نوشت که چون در این ولایت غبار نقار آن جناب را رفع نمودهایم فتح ابواب کرده آن شخص را که ما سفارش کردهایم آنچه در باب او بجای آورند منت بر اینجانب خواهد بود و چون مکتوب یحیی بعبد اللّه رسید آن مرد را طلبید گفت نصف حکومت خود را بتو دادم وی جواب داد که حکومت امیر را میزیبد مرا رعایتی فرماید عبد اللّه هزار مثقال طلا با دوازده دست جامهٔ زیبا و پنج استر و پنج اسب و پنج غلام و پنج کنیز باو داد و در سال صد و هفتاد و شش هرون حج گذارده امین و مأمون را همراه برده فرمود تا نوبت دیگر با مأمون بیعت کرده بعد از آن مملکت خود را میان پسران قسمت کرده ایشان را سوگند داد که با یکدیگر مخالفت نکنند و بر این جمله اکابر جهان را گواه گرفت و قسمت مملکت را چنان کرد که از گریوه اسدآباد همدان تا نهایت مغرب از امین باشد و همچنین از گریوه مذکور تا نهایت مشرق از مأمون باشد و در سال صد و هشتاد و سه هرون با مامون مرو را تختگاه خود سازد و امین در بغداد باشد و هریک از برادران که پیشتر وفات یابند ملک او از برادر دیگر باشد آوردهاند که یکی از الطاف الهی که بهارون واقع شده بود آنست که او را وزیری مانند یحیی بن خالد برمکی روزی کرد و یحیی در علم و فضیلت و فراست و کیاست و صباحت و سخاوت عدیل
و نظیر نداشت و او را چهار پسر بود جعفر و فضل و محمد و موسی جعفر و فضل بنیابت پدر مهم وزارت را رونق میدادند و محمد و موسی از امرای ولایت بودند و از زمان ایام خلافت الی یومنا هذا هیچ وزیری بشأن و عظمت و استقلال و حشمت و مروت و سخاوت آل برمک نبوده و هیچکس وزیری بمکنت آل برمک نشان نداده و با وجود آن چون مدت وزارت ایشان بتطویل انجامید هرون را از ایشان ملالت روی نموده و اول وهنی که بحال ایشان راه یافت آن بود که نوبتی جبرئیل بن بختیشوع طبیب که ترسا بود در خلوتی نزد هرون رفته و هرون از او حال مزاج خویش استفسار مینمود که یحیی درآمد و یحیی هرگاه که بخدمت خلیفه میرفت رخصت نمیطلبید و چون آن روز بدستور معهود درآمد بجای خود بنشست هرون از جبرئیل پرسید که کسی بیرخصت شما در خانهای شما درمیآید گفت نه هرون بر زبان آورد که باید منازل ما از خانهای شما کمتر نباشد یحیی از جای برخاسته گفت حال دولت امیر المؤمنین بزینت خلود مزین باد چون بارها بنده را باین عنایت که هرگاه خواهی بیرخصت بمجلس خلافت درآی مخصوص فرمودهاید این جرأت از من صادر شده اکنون توبه کردم که دیگر مثل این حرکت نکنم هارون خاموش گردیده از غایت حیا سر در پیش انداخت و دیگر یحیی بیرخصت او بمجلس نرفت
ز خندیدن شه نگردی دلیر نه خنده است دندان نمودن ز شیر
و اسباب تغییر مزاج هرون با برامکه بسیار است اما سبب اعظم که جزء اخیر و علة تامه آن قضیه بود آنست که رشید جعفر بن یحیی را دوست داشتی و خواهری داشت عباسه نام که بصحبت او نیز مفتون بود و چون در مجلس طرب نشستی عباسه خواهر را حاضر کردی و جعفر را نیز طلب نمودی و جعفر از دخول در آن مجلس بسبب عباسه امتناع نمود تا نوبتی رشید با جعفر گفت میدانم که سبب تخلف تو از مجلس بزم حرمت عباسه است او را در نکاح تو آرم مشروط بآنکه میان شما جز مشاهده و مکالمه امری دیگر روی ننماید و این معنی را بجهة آن ارتکاب مینمایم که تو محرم او باشی و بیدهشت بحرم ما توانی آمد و بدین شرط عقد عباسه و جعفر منعقد شده جعفر بیدهشتی بمجلس رفتی و با عباسه مکالمه نمودی
و لیکن بیک چیز رنجور بود که انگشت از انگشتری دور بود
و چون جعفر جوانی نیکومنظر و شیرینگفتار بود عباسه دل از دست داده طالب وصال شد و بجعفر پیغام فرستاد:
دل چو نار و رخ چو آبی کردهام از غم امرود و شفتالود تو
و چون این پیغام بجعفر رسید در جواب گفت بنده را چه حد آنکه این تمنا بخاطر گذراند و جامهٔ وصال آن دلدار را در کارگاه خیال امثال ما فقیران نبافتهاند و ذره بیمقدار را بجرم خورشید نیافتهاند اگرچه مانع شرعی از میان ما ارتفاع یافته و دست نکاح پردهٔ امتناع برداشته لیکن از سیاست سلطنت ترسانم و از سطوت خلافت هراسان
بر آن لب تشنه باید زار بگریست که بر لب آب و باید تشنهاش زیست و چون از هر دو جانب رغبت در ازدیاد نهاد؛
خوف سپر انداخت و از جانبین حیا و شرم مرتفع شده و هم در دار الخلافه فرصتی یافته خلوت کردند و مدتی مدید کس را بر حال ایشان اطلاع نبود و هرگاه که فرصت یافتندی صورت اجتماع چهره گشودی تا عباسه را از جعفر دو پسر آمد و از بیم آنکه مبادا آن راز آشکارا گردد عباسه فرزندان خود را بخادمه داده بمکه فرستاده عاقبت این سخن بهرون رسید بیان این مقال آنکه چون دولت آل برمک سپری حواست شد میان عیان عباسه و یکی از کنیزکان هرون مقالتی رفت آن کنیزک این معنی بهارون عرضه داشت و ذکر پسران بازراند هارون برنجید و در سنه ثمان و ثمانین و مأه بمکه رفته بعد از تحقیق در وقت مراجعت بمنزل رفته خادمی را فرمود که جعفر را بکشت بعد از قتل جعفر هر دو پسر را طلبیده بقول طبری بکشت و بروایت مقدسی هر دو را در چاه انداخت و یحیی بن خالد را در بغداد گرفته اول بفرمود تا هر دو پسران او را گردن زدند و مثالها باطراف ممالک نوشت که مجموع منتسبان و متعلقان برامکه را گرفته اموال و ضیاع و عقار ایشان را در حیز تصرف درآوردند و یحیی بن خالد را بر سر جسر بیاویختند و از آل برمک بجز محمد بن خالد برادر یحیی دیگر زنده نماند و او مردی بود که بامور ملک اشتغال ننمودی بنابراین رشید او را نیاورد و در تاریخی بنظر بندهٔ احقر رسیده که نوبتی هرون الرشید با موسی بن جعفر گفت که فدک را حدود کن تا بتو گذارم چون بر من روشنست که در اخذ آن بر اهلبیت ظلم کردهاند و حضرت رسالت پناه صلی اللّه علیه
و اله در حال حیات خود آن قریه را بفاطمه بخشیده است امام فرمود اگر من فدک را محدود کنم ترا دل نخواهد داد که آن را بمن گذاری هرون سوگند خورد که در این باب مضایقه نکنم امام فرمود که حد اول آن عدنست رنگ روی هرون از این متغیر گشت امام فرمود که حد دیگرش سمرقند است رنگ و روی هرون زرد گشت و از غایت اضطراب بر زبان آورد که حد ثالث کدامست امام فرمود که حد سوم آن افریقیه مغربست لون هرون از زردی بسرخی مایل گشت و از حد چهارم پرسید امام فرمود حد چهارم آن ارمنیه است رنگ روی هرون از سرخی بسیاهی مبدل شد و در غضب رفته سر در پیش انداخت آنگاه سر برآورده گفت ای موسی تو حدود ممالک را نام بردی یعنی ملک بنو فاطمه است و بنو عباس بظلم و غصب تصرف نمودهاند امام جواب داد که من اول بتو گفتم که رضای تو بتسلیم حقوق اهلبیت مقرون نخواهد بود و نشنیدی هرون کینهٔ آن حضرت را در دل گرفت و کمر قتل او بر میان بست و یحیی بن خالد برمکی و جعفر بن یحیی بجانب آن حضرت برخاستند و هرون بسبب این حال برمکیان را برانداخت و امام را زهر داد از روضة الصفا چنان مستفاد میشود که جعفر حمایت آن حضرت میکرد و چون یحیی دید که هارون بجهت آن بر ایشان غضب خواهد نمود؛
قبول کرد که آن حضرت را زهر دهد و آن عمل بظهور رسانید شخصی از اهل سیاقت روایت کرد که دفتر اخراجات هرون الرشید بنظر من درآمد در ورقی نوشته دیدم که در فلان تاریخ چندین زر و سیم و عطر و فرش بفرمان امیر المؤمنین تسلیم جعفر بن یحیی برمکی نموده شد و چون آنها را میزان کردم صد هزار مثقال طلا برآمد و در ورقی دیگر نوشته دیدم که بهای نفت و بوریا که جعفر برمکی را بآن سوختند چهار مثقال و یک دانگ و نیم نقره بود
افسوس که در دفتر عمرم ایام آن را روزی نویسد این را روزی از محمد بن یزید الدمشقی مرویست که نوبتی فضل بن یحیی را پسری متولد شد شعرا در تهنیت مولود پسر او قصاید غرا انشاد کردند و هیچکدام موافق طبع فضل نیفتاد اما ایشان را بصلات کرامند اختصاص داد و مرا گفت تو نیز چند بیتی بگوی و من دو بیت گفتم فضل دوازده هزار مثقال طلا بمن داد و من از آن وجه ضیاع و عقار خریده صاحب ثروت گشتم و چون قضیهٔ زوال برامکه روی نمود روزی بحمام رفتم و حمامی را گفتم کسی نزد من فرست تا مرا خدمتی کند و او پسری صبیح الوجه را نزد من فرستاد و پیش از آنکه بدلک من اشتغال نماید حد کمال برمکیان بخاطر من گذشته آن ابیات که در شان ولد فضل گفته بودم خواندم آن جوان نعره زده از هوش برفت من بیرون رفته حمامی را گفتم که روا باشد که مصروعی بخدمت من میفرستی گفت و اللّه که مدتیست که این پسر به پیش منست هرگز اثر صرع و جنون در وی مشاهده نکردهام چون جوان افاقه یافت صورت حال از او پرسیدم جواب داد که قائل این بیت که خواندی کیست گفتم من گفتهام سؤال نمود که از برای که گفتهٔ گفتم از برای ولد فضل برمکی پرسید که آن ولد کجاست گفتم نمیدانیم گفت آن پسر منم چون ابیات را ز تو شنیدم روزگار پیشین بیادم آمد عالم در نظرم سیاه شد گفتم ای جوان بسبب انعام پدر تو مال بسیار مرا جمع شده و ارثی ندارم بیا تا در حضور شهود عدول آنها را در حق تو اصراف کنم آن جوان آب در چشم آورده گفت هرچند محتاج باشم اما آنچه پدرم بتو داده باشد نستانم
و هرچند مبالغه نمودم قبول نکرد یکی از اعیان گوید که روز عیدی بخانهٔ مادر رفتم که او را تهنیت کنم عورتی را دیدم نزدیک مادرم نشسته و جامهٔ کهنه پوشیده در اثنای محاوره مادر با من گفت که ایشان را میشناسی گفتم نه گفت عباسه است مادر یحیی برمکی لاجرم متوجه او شده گفتم ای مادر از عجایب روزگار سخنی بگوی با من گفت ای فرزند عیدی بر من گذشت که صد کنیز کمر زرین پیش من ایستاده بودند و من هنوز پسر خود را بعقوق منسوب میداشتم و اکنون عیدی بر من میگذرد که راضیم که دو پوست گوسفند داشته باشم که یکی را بستر و دیگری را الحاف کنم و آن نیز دست نمیدهد فرمود که تا پانصد مثقال نقره آورده باو دادند و نزدیک بود که از خوشحالی فجاء شود آوردهاند که هرون الرشید دو نوبت در ایام دولت خود بخراسان رفت نوبت اول بواسطهٔ آنکه برمکیان علی بن عیسی را که حاکم خراسان بود بعصیان منسوب ساختند و هرون بنفس خویش متوجه او شده علی باستقبال او شتافت و تحف و هدایای بیرون از حیز احصا با خود آورد هرون دانست که آن سخن بنابر غرض است بار دیگر حکومت خراسان را بعلی بن عیسی تفویض نموده مراجعت فرمود نوبت دیگر در آخر عمر خود متوجه خراسان شده بسبب آنکه گفتند علی بن عیسی در خراسان ظلم و تعدی آغاز نهاده اموال مردم بتغلب گرفته است و دیگر آنکه رافع بن لیث بن نصر سیار خروج کرده و ماوراء النهر را تسخیر نموده اهل خراسان بجهة ظلم علی بن عیسی برافع پیوستهاند و علی بن عیسی نیز تاب مقاومت رافع نیاورده صورت حال را برشید نوشته مدد خواسته بود هرون بنفس خود متوجه خراسان شده دانست که آنهمه بسبب برانداختن برمکیان پیدا شده است اما پشیمانی مفید نبود
و پیش از توجه هرثمة بن اعین را طلبیده بیست هزار سوار باو داده گفت بخراسان رو و نامه بعلی بن عیسی نویس مضمون اینکه خلیفه مرا بمدد تو فرستاده و با حشم خویش بگو که بمدد علی بن عیسی میروم تا با رافع حرب کنم و چون بخراسان رسی هرگاه که فرصت یابی او را گرفته بند کرده نزد من فرست و هرثمه بتعجیل متوجه خراسان شده نامهای مشتمل بر آنچه رشید گفته بود بعلی نوشت و چون هرثمه بولایت خراسان درآمد علی بن عیسی او را استقبال نموده هر دو همعنان میرفتند تا بسر پلی رسیدند علی عنان بازکشیده با هرثمه گفت تقدیم نمای که تو امیری و من مامور که بمدد و معاونت تو قیام نمایم ترا پیش باید رفت و علی بن عیسی ازین سخن قویدل شده چون بمرو رسیدند هرثمه بمنزل علی بن عیسی نزول نمود و چون علی بن عیسی را تنها یافت او را گرفته بند کرد و مثال عزل باو نمود و فی الفور بمسجد جامع رفته منشور امارت خود بر مردم خواند و تمامت اموال علی را ضبط کرده بدار الخلافه فرستاد و رشید در وقت توجه بخراسان رنجور بود پسر خود محمد امین را در بغداد گذاشته وصیت کرد که زینهار با برادر خود مامون مخالفت نکنی و طمع در ولایت او نکنی و من بخراسان میروم و مآل حال معلوم نیست آنگاه مأمون را در مقدمه با بیست هزار کس فرستاده و بنفس خویش آهستهآهسته مسافرت مینمود و چون بری رسید بیماری او اشتداد یافت و چون بطوس رسید وفات یافت و در آن اثنا هرثمه با رافع حربی کرده او را گریزانیده بود و مأمون در مقدمه با بیست هزار کس بمرو رسید خراسان و ماوراء النهر را ضبط نموده مدت خلافتش بیست و سه سال و زمان عمرش چهل و هفت سال وفات او در سنه ثلاث و تسعین و مأه اتفاق افتاد
ذکر حکومت محمد امین بن هارون
امین بعد از پدر بر مسند خلافت نشست و اهل بغداد به تجدید بیعت او پرداختند و مأمون نیز در مرو و خراسان بیعت برادر را از مردم بستد و روزی چند میان برادران طریق اتفاق مسلوک بود عاقبت بنفاق انجامید تفصیل این آنکه چون هرون بطوس رسید امین میدانست که چون پدرش از آن مرض که دارد جان نخواهد برد بنابراین بکر بن معقور را بخراسان ارسال داشت و مکتوبات باو داده گفت اگر پدرم در حیات باشد فلان مکتوب را تسلیم وی بنمای و فلان رقعه را پنهان دار و مضمون مکتوبی که بکتمان آن امر کرده بود که امین بفضل بن ربیع وزیر پدرش نوشته بود که چون واقعه امیر رو نماید آنچه از خزانه و سلاح و غیرهما همراه باشد مصحوب خود گردانیده به بغداد رسان و بیعت من از سپاه بستان و حال آنکه هرون وصیت کرده بود که بعد از وفات من آنچه همراه داشته باشم حق مأمونست و امین را در آن نصیبی نیست و چون بکر بطوس رسید هرون هنوز در حیات بود مکتوبی که امین بپدر نوشته بود تسلیم کرد و با هرون گفته بودند که بکر مکاتیب دیگر دارد و هرون آن مکاتیب را طلبیده بکر انکار کرد رشید گفت که اگر مکاتیب دیگر داشته باشی ترا سیاست کنم گفت آری اما همان لحظه هرون براه عدم رفته فرصت تفتیش مکاتیب نیافت بکر نامها را بفضل داده و فضل خزاین و اسباب را برداشته متوجه بغداد شد و حال آنکه هرون وصیت کرده بود که آنچه همراه هست بمامون دهند و باید که امین تعرض باو نرساند و چون فضل بن ربیع ببغداد رسید امین وزارت خود را باو داده زمام مهام خود در قبضه اقتدار او نهاد و بنفس نفیس خویش بعیش و عشرت و طرب مشغول شد و مأمون چون خبر فوت پدر شنید
و مخالفت فضل بن ربیع را در باب وصیت پدر مشاهده نمود زمام مهام امر خطیر وزارت خود در قبضه درایت فضل بن سهل نهاد و فضل بن سهل در کفایت مهمات و فراست آیتی بود و در علم نجوم و حکمت مهارتی کامل داشت آوردهاند که چون خبر بردن اموال بمامون رسید بغایت تنگدل شده با فضل بن سهل بساط مشورت منبسط گردانید فضل گفت اول مرا آنقدر بر عهد و پیمان عراقیان اعتمادی نیست و مأمون را بر آن داشت تا بساط عدل و رافت ممهد ساخته مال یکساله را برعایا بخشید و حاجب را از در خانه منع کرد تا هرکه حاجتی داشته باشد بیکلفت دربان و حاجب نزد او تواند رفت و هر روز بمسجد رفته با علما و فضلا در مهمات و قطع معاملات مشورت مینمود و بنفس خود بانتظام دین و دولت میپرداخت و امین در بغداد بلهو و لعب و شرب خمر و عشرت مشغول شده قطعا پروای مملکت نداشت و فضل بن ربیع در مجاری احوال امین و مأمون نظر کرده دانست که عنقریب مأمون بواسطه بیپروائی امین بدرجه خلافت خواهد رسید لاجرم جریمهای که از او بمأمون صادر شده بود هراسان شده امین را تحریص نمود که صلاح در آنست که برادرت مأمون را خلع نمائی و این منصب را به پسر خود موسی دهی و امین مأمون را به بغداد طلبیده مأمون در آن باب با فضل مشورت نموده فضل جواب داد که از اوضاع افلاک و کواکب چنان معلوم میشود که عنقریب تو بر مسند خلافت نشینی و بر امین غالب آئی اکنون باید که سکون را بر حرکت ترجیح نهی و از مرو بیرون نروی و مأمون را از رفتن بنزد او امتناع نموده امین نام او را از خطبه و سکه بیفکند و شخصی را بمکه فرستاد تا آن صحیفه که هارون در باب اولاد نوشته بر در خانه کعبه آویخته بود برداشته پارهپاره کردند و مردم را تکلیف کرد تا با پسر او بیعت کنند بعضی بیعت نموده قبول کردند و او را «الناء بالحق» لقب دادند این قضیه همه بشومی فضل بن ربیع بود که هیچ پادشاه را وزیر بیتدبیر مباد که از رأی او منجر بر آن شد که میان برادران مخالفت روی نموده خزاین قدیم بر باد رفت و امین بقتل رسید.
وزیر نیک که از زور احتراز کند دلیل دولت و اقبال پادشه باشد
وگر وزیر هوا را مشیر خود سازد از آن هواش همه مملکت هبا باشد
و محمد امین علی بن را عیسی که پدرش حبس کرده بود اطلاق کرده دویست هزار درم باو انعام فرمود و پنجاه هزار سوار باو داده فرمود که بخراسان رود و مأمون را گرفته بند کرده ببغداد فرستد ارباب تواریخ گویند که هیچ لشکری بآراستگی سپاه علی بن عیسی از بغداد بیرون نیامده و چون خبر توجه آن لشکر بمأمون رسید بفضل بن سهل مشورت نموده گفت از اوضاع نجوم و سیر کواکب چنین معلوم میشود که این مهم را طاهر بن الحسین بن مصعب کفایت کند او را تربیت باید کرد و طاهر مردی شجاع و دلاور بود اما چندان اعتباری نداشت مأمون او را امارت داده بیست هزار مرد مصحوب او گردانیده و طاهر بری رفته چون علی بن عیسی آنجا رسید محاربهٔ روی نموده که دامن افلاک از عکس خون پردلان لالهستان شده و در حملهٔ اول امارت نصرت طاهر ظاهر شده علی بن عیسی بقتل رسید و طاهر فتحنامه نوشته با سر علی بن عیسی بمرو نزد مأمون فرستاد آوردهاند که چون مأمون طاهر را بحرب علی بن عیسی فرستاده خبر کثرت لشکر از عراق بسمع اهل خراسان رسیده با یکدیگر گفتند که معلوم نیست که طاهر با علی مقاومت تواند کرد و غالب ظن آنکه مغلوب خواهد گشت صواب آنست که مأمون را پیش از آنکه علی بن عیسی بمرو آید نزد امین فرستیم تا بعنایات او مخصوص گردیم و بدین عزیمت هجوم کرده طلب علوفه را بهانه ساختند و چون بواسطهٔ استعداد سپاه طاهر خزانه و بیت المال از نقود خالی مانده خواص مأمون لشکریان را خواستند که بوعده تسکین دهند سپاهیان قبول ننموده آغاز تشدد کردند و فضل فرمود تا در قصر بستند و خود بر بالای غرفه رفته پیش او بنشست از مأمون مرویست که چون بیادبی
و حرارت عساکر از حد اعتدال تجاوز نمود چند نوبت قصد آن کردم که از آن غرفه فرود آمده خود را بایشان نمایم که حیا مانع آن جماعت گشته ترک آن حرکات کنند اما فضل اشاره میکرد که بنشین و اللّه تو از این غرفه بیرون نیائی مگر اینکه خلیفهٔ روی زمین باشی و من تصور میکردم که فضل بجهة تسکین خاطر من سخنی میگوید و بغایت آشفتهخاطر و پریشان ضمیر بودم و لیکن فضل قطعا متأثر نگشت و تغییری در او ظاهر نمیشد و اسطرلاب در دست گرفته در آن نظر میکرد در این اثنا با غلامان که در خدمت او ایستاده بودند گفت احتیاط نمائید که سواری از راه میرسد ایشان ملاحظه کرده گفتند پیدا نیست بعد از لحظهٔ نوبت دیگر گفت نیکو بنگرید که شترسواری از راه عراق ظاهر شده که بتعجیل شتر میراند من برخاسته امعان نظر بجا آوردم سواد سواری بنظر من درآمد گفتم ای فضل سیاهیی میبینم اما نمیدانم که مرکوب او شتر است یا فرس چون نزدیک رسید معلوم شد که جمازه سوار است فضل گفت این سوار بشارتی میآورد و بمجرد رسیدن او خلیفه روی زمین خواهی شد و در این وقت سپاهیان تهیه آن میکردند که در دار الخلافه را بشکنند که ناگاه آمدن شتر سوار را معلوم کرده متوجه او شدند و همان لحظه آوازهٔ بشارت برآمده فوجفوج از عساکر بدر قصر آمده پیاده شدند و زمین بوسیدند و آن شتر سوار قاصد طاهر بود که سر علی بن عیسی با فتحنامه آورده بود همان لحظه خلایق بتجدید بیعت مأمون پرداختند و او را امیر المؤمنین گفتند و طاهر بعد از قتل علی بن عیسی متوجه بغداد شده مامون هرثمة بن اعین را با سی هزار بمدد او فرستاده هرثمه از راه آذربایجان و طاهر از طرف همدان در حرکت آمده بغداد را محاصره کردند و بعد از مدتی کاربر امین تنگ شده خزانهاش از نقود خالی مانده و مردم از او برگشتند لاجرم خواست که نیمشبی نزد هرثمه رفته خود را از خلافت خلع کند طاهر از این معنی آگاه شده سر راه بر او بگرفت و فی الحال بقتلش مبادرت نمود، مدت خلافتش چهار سال و هشت ماه مادرش زبیده بنت جعفر بن ابو جعفر دوانیقی بود و زبیده در مرثیه پسر قصیدهٔ گفته که مضمون بعضی از آن ابیات اینست:
ای حال جهان تمام ناخوش بیتو بعد از تو پریشان و مشوش بیتو
رفتی تو و من بیتو بماندم فریاد تو در خاکی و من در آتش بیتو
ذکر حکومت مامون الرشید
چون امر سلطنت بر مامون قرار گرفت فضل بن سهل با او گفت که خلیفه را ببغداد باید رفت که دار الخلافه آنجاست مامون جواب داد که مرا هوای خراسان خوشتر میآید و در مرو ساکن شده امارت عراق ببرادر فضل حسن بن سهل ارزانی داشت و امارت شام را بطاهر ذو الیمینین تفویض نموده و چون بعراق رسید در دیار عراق حوادث متنوع بوقوع انجامیده ابراهیم ابن امام موسی الکاظم علیه السّلام بطلب خلافت برخاست و این اخبار بمامون رسیده با فضل در دفع آن حادثه مشورت نمود فضل جواب داد که صلاح در آنست که یکی از اکابر اهلبیت را ولیعهد گردانی تا سادات عالی درجات به این معنا رضا داده دیگر فتنه نینگیزانند و قرعهٔ اختیار بنام امام ابو الحسن علی بن موسی الرضا علیه التحیة و الثنا افتاد مأمون خال خود رجاء بن ضحاک را بمدینه که مسکن آن حضرت بود فرستاد تا امام را بمرو آورد یا بواسطه یا بیواسطه با آن حضرت گفت میخواهم که دست از سرانجام مهام خلافت کوتاه کرده حق را بمستحق گذارم و التماس دارم که این مهم را از من قبول نمائی امام رضا علیه السّلام قبول نفرموده گفت اگر بالفعل از قبول این مهم امتناع میکنی از قبول ولایت عهد چارهٔ نیست آن حضرت نیز از آن سخن امتناع نموده و چون کار بتهدید رسید امام علیه السّلام سر رضا جنبانیده مأمون فرمود تا مجموع اولاد عباس از صغیر و کبیر بمرو حاضر شوند و سی هزار نفر از آن طایفه در شمار آمدند و همچنین مجموع علویان و معارف بنی هاشم را احضار نموده اول فرمود تا پسرش عباس بن مأمون با امام رضا علیه السّلام بیعت کرد آنگاه سایر علویان و عباسیان و امرا و اعیان مبایعت نمودند و الباس و اعلام اسود بود؛
برایات و البسهٔ سبز مبدل ساخت و مجموع متوطنان اقصی از این خبر اظهار مسرت کردند مگر جمعی از عباسیان و غلات شیعهٔ ایشان که در بغداد استیلا داشتند گفتند که مأمون از صلب رشید نیست چه نعمت را از خاندان خود بدودمان دیگر نقل میکند و بر مأمون لعنت کرده دست بیعت بعم او ابراهیم بن مهدی دادند و ابراهیم چند نوبت با حسن بن سهل محاربه نموده در جمیع معارک ظفر ابراهیم را بود و اخبار بمرو رسیده فضل از مأمون بجهة مصلحت برادر خود پنهان میداشت تا روزی امام رضا علیه السّلام را خلوتی روی نمود بتقریبی سخن بذکر عراق شد آن حضرت کماهی حالات آنجا را با مأمون بیان کرده مأمون گفت که فضل با من گفت که مردم ابراهیم را باستصواب حسن بن سهل بامارت نشاندهاند امام فرمود که فضل خیانت و با تو دروغ گفته و فضل چنان کرده بود که هیچکس از امرا و خواص را زهرهٔ آن نبود که بخلاف مزاج او با مأمون کلمهٔ بگویند چون مأمون این سخن از امام علیه السّلام شنید اعیان دولت را طلبیده از ایشان استفسار احوال نمود ایشان گفتند چنانست که فرزند رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله میفرماید و ما از خوف فضل هیچ نمیگفتیم و بعد از اطلاع بر احوال عراق روی توجه ببغداد نهاده چون بسرخس رسید فضل بن سهل را در حمام بکشتند و فضل از علم نجوم استخراج کرده بود که در فلانروز خون وی در میان آب و آتش ریخته گردد، با خود گفت که این دو ضد در موضعی که با هم علاقه داشته باشند حمام تواند بود پس بحمام رفته قصد فصد کرد تا خون او در میان آب و آتش ریخته گردد و خواست که تقدیر آسمانی بتدبیر انسانی مندفع گردد
و همان لحظه که از فصد فراغت یافت پنج کس با تیغهای برهنه بحمام آمده و او را پارهپاره ساختند و این خبر بمأمون رسیده آغاز اضطراب نمود و ابو العباس دینوری را به پیدا ساختن قاتلان فضل مأمور ساخت و چون ابو العباس ایشان را پیدا کرده نزد مأمون برد از ایشان پرسید که چرا این حرکت کردید گفتند یا امیر المؤمنین از خدا بترس نه تو ما را زر و خلعت وعده فرموده بقتل وی امر کردی مأمون گفت دانستم که شما در جواب من باین بهانه تمسک خواهید جست و فرمود تا آن جماعت را گردن زدند و سرهای آن جماعت ببغداد نزد حسن بن سهل فرستاد و او را تعزیت رسانید و وزارت خود را باو تفویض کرد و دختر او توران دخت را خطبه نمود و چون قاصد بتوران رسید علت صرع و مالیخولیا بر حسن بن سهل عارض شده بود او را بند کرده بودند خزاین و لشکر را بابو حمید طوسی سپرده و چون این خبر بمأمون رسید فی الحال طبیب خود را نزد او فرستاد خادمی را بجهة محافظت طبیب تعیین کرد و ایشان را وصیت کرد که زینهار که بند از پای حسن برگیرید که اگر ما را بند بر پای حسن بایستی نهاد خزانه در آن کار مصروف نمیشد و چون مأمون با علی بن موسی الرضا بطوس رسید خاک بیمروتی در چشم انسانیت کشیده آن سرو بوستان نبوت
و ولایت را انگور زهرآلوده داد تا بجنت الاعلی خرامید آوردهاند که مأمون را گل خوردن عادت شده بود بسبب آن امراض مهلک بر وی طاری شده هرچند معالجات مینمودند مفید نمیافتاد چه مأمون ترک گل خوردن نمیتوانست نمود عاقبت جمعی از اقربای مأمون نزد علی بن موسی الرضا علیه السّلام آمده گفتند یا ابن رسول اللّه دست قدرت طبیبان از معالجهٔ پسر عمت کوتاه گشته اکنون وقت آنست که در باب وی عنایتی فرمائی که هلاک خواهد شد امام بر سر بالین مأمون رفته فرمود ای مأمون تو پادشاهی عاقل و دانائی و ملک مدبر صاحب رائی و ملوک را عزمهای درست میباشد که بر هرچه عزم جزم کنند چرخ گردون بر تبدیل آن قادر نباشد بر ناخوردن گل عزم جزم کن و همت بر آن گمار که دیگر گرد آن نگردی مأمون از سخن امام علیه السّلام متأثر شده بر ترک آن عزم جزم کرد و از آن بلیه خلاص یافت بالجمله چون مأمون ببغداد رسید فضل بن ربیع و ابراهیم بن مهدی بر زوایای اختفا خزیده اهل بغداد بمراسم استقبال استعجال نمودند و مامون به بغداد آمده ندا کرد که هرکه ابراهیم را نزد من آرد صد هزار مثقال طلا باو دهم و هرکه فضل را آرد صد هزار مثقال نقره بوی انعام کنم و شاهک بن سندی را مقرر گردانید تا ایشان را پیدا کند بعد از مدتی فضل بن ربیع را که در خانه سوداگری پنهان شده بود گرفته نزد مأمون برد و فضل تضرع بسیار نموده در باب فضیلت عفو و اغماض داستانها پرداخته مامون گفت از سر خون تو درگذشتم اما بیان نما که در ایام اختفا ترا چه صورتها روی نمود فضل گفت نوبتی از آن نهانخانه که بودم بیرون آمده بجهة پیدا کردن زاویهٔ دیگر رو براه آوردم
و هیأت خود را مشابه ساربانان ساخته جوالی بر دوش گرفتم تا کسی در بادیة المنظر مرا نشناسد و بیآنکه مقصدی داشته باشم در محلات میگشتم تا شاید آشنائی پیدا کنم و بخانه او درآیم در این اثنا سواری و پیادهٔ بمن رسیدند و پیاده مرا شناخته سوار را خبر کرد و سوار بجهة گرفتن من اسب برانگیخت من جوالی که در پشت داشتم حرکت داده اسب رمیده او را بر زمین زد و من بقوت هرچه تمامتر آغاز دویدن کردم ناگاه بر در خانهٔ رسیده پیرزنی در آن خانه نشسته دیدم گفتم ای مادر توانی که مرا یک لحظه در منزل خود جای دهی اشاره ببالاخانه کرده گفت باینجا درآی و من ببالاخانه درآمده هنوز ننشسته بودم که سوار بر در آن خانه رسیده از پیرزن پرسید که شخصی باین هیأت از پیش تو نگذشت زن گفت من کسی را ندیدم سوار دست بر دست زده گفت ای مادر امروز فضل بن ربیع را که خلیفه فرموده که بجهة ادراک او صد هزار مثقال نقره بدهد در این کوچها یافتم و اسب مرا بر زمین زده او از پیش من بگریخت در این اثنا چندان هول و ترس بر من استیلا یافت که بیاختیار بسرفیدم سوار شنیده گفت که در این بالاخانه کیست گفت برادرزادهٔ منست که قبل از این بمدتی بسفر دریا رفته بود و در حین بازگشتن قطاع الطریق او را غارت - کردهاند و اکنون آمده در این بالاخانه مقیمست سوار گفت او را نزد من آر تا او را بهبینم پیرهزن گفت او را دزدان عریان کردهاند
و شرم میدارد که برهنه در برابر مردم بیاید سوار جامهٔ خود را بیرون کرده گفت این را در او پوش پیرهزن گفت ای مادر سه روز است که او چیزی نخورده است من بجهة او بر در این خانه نشستهام تا شخصی را پیدا کنم که برای او مقداری طعام بخرد اگر میتوانی این انگشتری مرا بستان و مرهون ساخته قدری طعام بیاور تا ترا نزدیک او برم سوار انگشتری پیرهزن گرفته بطلب طعام رفت و پیرهزن نزد من آمده گفت ایها الشیخ آن مرد گریخته تو نباشی گفتم آری منم گفت برخیز و سر خود گیر من برخاسته بتعجیل متوجه طرف دیگر شدم و ساعتی در کوچها تردد کردم و نهانخانه نیافتم به در خانهٔ عالی رسیدم با خود گفتم که نباید کسی مرا بشناسد همان بهتر که ساعتی در این دهلیز بنشینم تا کوفتگی و ماندگی من زایل گردد بعد از آن بیرون آیم و نهانخانهٔ پیدا کنم پس بآنجا درآمده بنشستم بعد از لحظهٔ صدای سم اسبان بگوش من رسید نگاه کردم شاهک بن سندی را دیدم که خلیفه او را معین ساخته بود که مرا پیدا سازد و این خود منزل شاهک بود با خود گفتم از آنچه ترسیدم رسیدم مصرع صید را چون اجل آید سوی صیاد رود -و چون شاهک بدهلیز خانه درآمد من پشت بر دیوار نهاده راست ایستاده بودم نظرش بر من افتاده گفت:
یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم
ای فضل چون اینجا افتادی گفتم پناه بتو آوردم گفت «مرحبا بک قدمت قدوما خیر مقدم» و مرا بمنزل برده سه روز نگاه داشت و انواع الطاف نموده روز چهارم گفت رخصت است بهرجا که خواهی روان شو من از منزل شاهک بیرون آمده بوثاق سوداگری رفتم که در ایام اعتبار از من نفعها دیده بود او مرا دیده اظهار استبشار نمود و مرا بمنزل نشانده خود بیرون آمده نزد شاهک رفت و او را اخبار نموده شاهک آمده مرا نزد خلیفه آورد مامون فرمود تا هزار درم بآن پیرهزن انعام کردند و شاهک را بجهة مروتی که کرده بود باداء احسان مخصوص ساخته مرتبهٔ او را زیاده ساخت و حکم کرد تا آن تاجر را هشتاد تازیانه زدند و از بغداد اخراج کردند و بعد از چندگاه ابراهیم بن مهدیرا عسسان گرفته نزد مامون بردند فصلی مشبع در فضیلت صلهٔ رحم و ترک انتقام بر زبان آورده مضمون این قطعه بیان نمود:
بنزد عفو تو آرم از آن گناه بزرگ که تا بزرگی عفوت بخلق بنمایم
مامون از جریمه عم درگذشت فرمود تا او را در همان لباس در خانه نشاندند و اکابر و معارف بل ارازل و اصاغر در آن خانه رفته وی را در آن لباس مشاهده نمودند و بعد از آن او را ندیم مجلس گردانید از ابراهیم بن مهدی منقولست که نوبتی در ایام اختفا از موضعی که بودم بیرون آمده بجهة نهانخانه دیگر روان شدم چون از آن محله بیرون آمدم مسافتی قطع کرده آواز سم اسبان شنیدم از بیم بکوچهٔ گریختم و بحسب اتفاق آن کوچه را پیش بسته بود و در آخر آن کوچه مردی سیاهچرده را دیدم که بر در سرائی ایستاده با او گفتم ای جوانمرد توانی که یک لحظه مرا در منزل خود جای دهی گفت بدین خانه درآی چون بقول او عمل نمودم در خانه را از بیرون بسته ناپیدا شد با خود گفتم همین لحظه عسسان را خواهد آورد تا مرا گرفته بنزد مامون برند در این اندیشه بودم که صاحبخانه درآمده و مقداری گوشت و کاسه و کوزه نوی و فرشی پاکیزه همراه آورده گفت من مردی حجامم با خود اندیشیدم که شاید ترا از اشیاء معمول من تنفری حاصل شود بنابرآن زمانی از خدمت تخلف نمودم و بخریدن این اشیا مشغول گشتم ابراهیم گوید برخاستم و طعامی لذیذ پختم و چون از طعام پختن و خوردن فراغت حاصل شد گفت اگر خواهی قدری شراب حاضر سازم و در خدمت تو امروز بلهو و سرور و عیش
و حضور بشب رسانیم گفتم اختیار با تست حجام صراحی حاضر کرده چون هرکدام دو پیاله خوردیم عودی بیرون آورده گفت هر چند گستاخی میکنم پاس خاطر تو بر من واجبست اما ملتمس چنانست که این بنده را بسرود عودی محظوظ گردانی پرسیدم که ترا از کجا معلوم شد که من در این فن دخلی مینمایم جواب داد که تو معروفتر از آنی که بتعریف احتیاج داشته باشی ابراهیم بن مهدی توئی که خلیفه قبول نموده که هرکس ترا باو نشان دهد صد هزار دینار بوی بخشد ابراهیم گفت چون این سخن شنیدم آن عود را در کنار نهاده خواستم که بسرود زبان بگشایم گفت ملتمس آنست که نخست من ترنم کنم و صوتهائی که بعمل آوردهام تو آن را بآهنک عود بنوازی و من گوش بقول او کردم و حجام عملی چند خواند که من متعجب شدم و از او پرسیدم که این اصوات را از که آموختهای گفت مدتی ملازم اسحاق بن ابراهیم موصلی بودم این هنر از او کسب نمودهام و چون شب درآمد و عزم آن کردم که از منزل حجام بجائی دیگر روم خریطهٔ پر از دینار پیش او نهادم و گفتم این محقر را در ما یحتاج خود صرف کن گفت عجب حالتی مشاهده میکنم که با آنکه من میخواهم که هرچه داشته باشم نثار قدم تو کنم تا بقبول آن بر من منت نهی تو داعیهٔ آن داری که بانعام و صله خود مرا ممنون گردانی و هرچند مبالغه کردم فلسی برنگرفت و مأمون در سال دویست و هیجده پسر خود عباس ابن مأمون را که ولیعهد ساخته بود او را خلع کرده برادر خود ابراهیم بن معتصم را ولایت عهد داد و سبب عزل عباس آنکه نوبتی مأمون شنید که عباس خادم خود را میگفت که بفلان موضع رو و یک درم بترهفروش ده و یک دانگ تره بستان
و پنج دانک دیگر از او پس بگیر مأمون گفت کسی که حساب یک دانک و یک درم داند قابل سلطنت نیست و زمام مهام مسلمانان را بدست چنین کسی نمیدهم فی الفور او را خلع نمود آوردهاند که نوبتی هرون الرشید بسائلی صد دینار انعام فرمود یحیی بن خالد برمکی بگوشهٔ چشم اشاره نمود که خطا کردی و چون مجلس خلوت شد هرون از یحیی پرسید که چه خطا کردم یحیی گفت باید که خلفا کمتر از هزار حساب ندانند بایستی گفت تا هزار درم بوی دهند تا شامل صد دینار باشد و عدد ناقص بر زبان خلیفه جریان نیابد و بالجمله مأمون در سال مذکور عزم روم نمود و چون به آن مرزوبوم رسید بر لب آب رودی که آن را ایدونبندرود گویند فرود آمده لشکرها باطراف فرستاد روزی بر لب آن رود نشسته بود پایها در آب نهاده گفت هرگز آبی باین سردی و لطافت ندیدهام طعامی خواهم که اشتهای آب آورد چه چیز بخوریم معتصم گفت آنچه رأی خلیفه اقتضا کند مأمون گفت خرمای آزاد نیکوست و اکنون در بغداد آن خرما رسیده باشد در این اثنا صدای جرس برآمده مأمون گفت بنگرید که چه آوردهاند چون تفحص کردند خرمای آزاد بود مأمون از آن حسن اتفاق مسرور شده و از آن خرما بسیار میخورده در همان شب تب کرد و بعد از هیجده روز در سنه ۲۱۹ وفات یافت مدت عمرش چهل و هشت سال بود و زمان حکومت او بیست سال و پنج ماه بود
ذکر خلافت المعتصم بالله ابو اسحاق محمد بن رشید
بعد از برادر روی مهام جمهور او را بود او اول خلیفهایست که غلامان ترک خریده و ایشان را تربیت کرد و بجهة این مهم امرای عرب روی در تنزل آورده غلامان قوت گرفتند و چون این طایفهٔ بداصل بیبنیاد استیلا یافتند بر ولینعمتزادگان بیرون آمدند و هر کرا نمیخواستند میکشتند هر کرا میخواستند خلیفه میکردند و از قوت ایشان ضعف قوی باساس قصر خلافت بنی عباس راه یافته امور مملکت مختل شد و اطراف ممالک از دست ایشان بیرون رفته چنانچه از سیاق کلام آینده بوضوح خواهد پیوست بالجمله باندک زمانی قریب هشت هزار غلام ترک بر معتصم جمع شدند و از حرکات ناشایست آن طایفه اهل بغداد کمر عداوت ایشان بر میان بستند و چون آن فرقه را تنها میدیدند بقتل میآوردند بنا- بر این معتصم شهر سامره را که در زمان ملوک عجم شهری معمور بود و در آن زمان خراب شده بود بتجدید بنا نهاده دار الملک ساخت و سابقا هرون الرشید ارادهٔ تعمیر آن شهر کرده حصاری کشیده بود اما فرصت اتمام نیافت و معظمات وقایع زمان معتصم خروج بابک خرم دین بود
ذکر خروج بابک خرم دین
و آن ملعون ملحدپیشه بود و دین مزدک داشت و انکار حلال و حرام کرده امرونهی را باطل میدانست گویند که پدر او معلوم نبوده و مادرش زنی واحد العین بود از قریهای آذربایجان و گفتهاند که مردی نبطی از سواد عراق با آن عورت بزنا مقاربت کرده بابک متولد شد و چون آن حرامزاده بحد بلوغ رسید مردی از اهل قریه او را از مادرش باجاره گرفت تا رمهٔ او را بصحرا بچراند گویند که مادرش هر روز برای بابک بصحرا طعام بردی روزی بدستور معهود بصحرا طعام برده پسر خود را دید که در پای درختی خفته است و مویها بر اندام او راست ایستاده از هربن موی او قطرهٔ خون میچکید بالجمله در آن کوهسار طایفهٔ از ملاحده بودند و آن قوم متفرق بدو فرقه شدند و هر طایفهٔ رئیسی داشتند یک رئیس موسوم بجادوان بود و دیگری عمران نام داشت روزی جادوان بابک را دیده آثار شهامت و هیبت و جلادت در او مشاهده نمود او را بملازمت خود ترغیب نمود بابک بخانهٔ او رفته منکوحهٔ جادوان را باو تعلقی روی نمود بابک را بر اسرار شوهر و خزاین و دفاین او اطلاع داد و بعد از مدتی میان جادوان و آن طایفهٔ دیگر محاربه روی نمود و جادوان بقتل آمد زن جادوان با اتباع وی گفت که او بابک را ولیعهد ساخته بود و زوجهٔ خود را بوی تسلیم کرده و وعده داد که شما را بسبب وی فتوح میسر گردد و آن جماعت بمتابعت بابک رضا داده و بابک دفاین جادوان را بر آن طایفه قسمت کرده فرمود تا بترتیب اسلحه و ادوات محاربه اشتغال نمودند و با ایشان قرار داد که نیمشبی خروج کرده مردم آن قریه را که در کیش الحاد نبودند بقتل آورند و آن ملاعین نیمشب تیغها کشیده مرد و زن و خورد
و بزرگ اهل اسلام را که در آن قریه توطن داشتند عرضهٔ شمشیر ساختند و مردم آن نواحی از استماع این خبر ترسان و هراسان شدند و بابک مجموع آن ولایت را تاخته مسلمانان را گردن زده و اموال و اسباب ایشان را تصرف کرده دست بخشش برگشاده و از اطراف دیار آذربایجان و ارمنیه دزدان و مفسدان روی بوی نهادند و باندک مدتی خلقی عظیم مجتمع گشتند و آن طایفه چون چند نوبت بر قتلعام ولایت اقدام نمودند چنان سفاک و بیباک گشتند که هیچچیز از خون ریختن نزد ایشان لذیذتر نبود و آن بدبخت مسلمانان را گرفته مثله کردی و بآتش سوختی و فسادی چند بنیاد نهاد که پیش از او هیچ آفریده بر او اقدام ننموده بود در بعضی از تواریخ آوردهاند که از مردی که جلاد بابک بود پرسیدند که تو چند کس را کشتهای جواب داد که بابک ده جلاد داشته است و جمعی که به تیغ من کشته شدهاند عدد ایشان به بیست هزار میرسد و مقدسی آورده که عدد مقتولان بابک به هزار هزار رسید و چون معتصم بر فساد او وقوف یافت حیدر بن کاوس را که از اکابرزادگان ماوراء النهر بود و افشین لقب داشت تربیت کرده با سپاه موفور بدفع بابک فرستاد و افشین بعد از محاربات او را بدست آورده بسامره فرستاد و در سنهٔ ثلاث و عشرین و مأتین معتصم فرمود تا دست و پای او را بریده گردنش زدند گویند که چون جلاد دست او را ببرید بر دست دیگر خون خود را گرفته بر روی مالید و گفت زهی آسانی و چنین بمردم مینمود که او از قتل باکی ندارد و از قطع اعضا المی باو نمیرسد مدت حیات معتصم چهل و هشت سال بود و زمان خلافتش هشت سال و هشت ماه و هشت روز در سنه ۳۲۱ وفات یافت و او هشتمین خلفای بنی عباس بود و هشت واسطه بود از او تا عباس بن عبد المطلب و هشت هزار غلام و هشت هزار کنیز داشت و هشت شهر بنا نهاده باتمام رسانید و هشت هزارهزار مثقال طلا و هشت هزارهزار درم نقره داشت که بمیراث گذاشت بنابراین او را خلیفه مثمن میگفتند گویند که قوت بازوی او بمرتبهٔ بود که دو گوسفند را بهر دو نگاه داشتی تا قصاب پوست کندی
ذکر خلافت الواثق بالله هارون بن المعتصم
بالله کنیت او ابو جعفر بود و وزیر او محمد بن عبد الملک الزباب و او مذهب اعتزال داشت بنابراین نضر بن مالک بن هشیم خواست بر او خروج کند عاقبت پیش از خروج گرفتار شده بقتل رسید
خروج نضر بن مالک بن هشیم
بیان این مجمل آنکه نضر پیشوای اشاعرهٔ بغداد بود و با یاران خود مقرر کرده بود که در شبی از شبهای معین که آواز طبل بشنوید مستعد شده خروج نمائید اتفاقا قبل از موعد طایفهٔ از یارانش در حین مستی طبل بیهنگام زدند و حاکم بغداد خبردار شده بعد از تفتیش نضر را گرفته نزد خلیفه بسامره فرستاد واثق هرچند مبالغه نمود که نضر بمخلوقیت و حادثیت قرآن مجید اقرار نماید تا از چنگ خلیفه امان یابد مفید نیفتاد و خلیفه در خشم شده بدست خویش بشمشیر عمرو بن معدیکرب الزبیدی گردنش را بزد و در سنهٔ ثلاث و ثلاثین و مأتین واثق باستسقا متوفی شد مدت دولتش پنج سال و نه ماه بود عمرش چهل و شش سال یکی از اعیان روایت کرده که در وقت نزع واثق بنزدیک او رفتم بگوشهٔ چشم از روی غضب بمن نگاه کرد من از بیم بازپس رفته از صفه بیفتادم و شمشیرم بشکست و همان لحظه واثق درگذشت و چادرشبی در روی او پوشیدند بعد از لحظهٔ که چادرشب از روی او برداشتند موشی از زیر آن ظاهر شد. قضا را پلک همان چشم او را که بغضب بجانب من نگریسته بود موش خورده بود فاعتبروا یا اولی الابصار
ذکر المتوکل علی الله جعفر بن المعتصم
بعد از فوت واثق محمد بن عبد الملک وزیر خواست تا با پسر واثق که در صغر سن بود بیعت کند صیف با برغای کبیر که مهتر اتراک بود گفت شرم نمیداری که با کسی بیعت میکنی که نماز در عقب او جایز نیست پس جعفر بن معتصم را از حبس بیرون آورده با او بیعت کردند آوردهاند که جعفر در زمان برادر خود واثق در خواب دید که از آسمان رقعهٔ بسوی او افتاد که بر او نوشته بود المتوکل علی اللّه و خبر این خواب بواثق رسیده جعفر را حبس کرده و بعد از واثق چون با او بیعت کردند به «المتوکل علی اللّه» ملقب شد در زمان خود فرمود که عمارتی را که بر سر مرقد مطهر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ساخته بودند خراب کردند و آن را با زمین هموار ساخته خلایق را از مجاورت آن مشهد منع کرد و حمد اللّه مستوفی در تاریخ گزیده آورده که متوکل فرمود تا برای زراعت آب در صحرای کربلا بردند و چون آب بمحلی رسید که حضرت امام حسین علیه السّلام و شهداء رضوان اللّه علیهم مدفون بودند پیش نرفت و آن صحرا را بالتمام آب گرفته مانند دریائی شد اما صد گز در صد گز خشک مانده آب متحیر شد و آن موضع بحایر متسم شد و مقارن آن حال متوکل بمدینه رفته حربهٔ رسول اللّه (ص) را که نزدیکی از ابنای صحابه بود آن را گرفته بجواهر ثمین مرصع و چون سوار شدی آن را پیش وی بردندی خلایق زبان باعتراض او گشودند و گفتند چوبی را که پیغمبر صلی اللّه علیه و اله روزی بدست گرفته اینهمه عزت میدارد و نسبت بفرزند عزیز بزرگوارش بیحرمتی روا میدارد و این معنی غایت ملامت و بیبصیرتیست آوردهاند که متوکل را پنج پسر بود از آن جمله منتصر و معتز و مؤید را حاضر ساخته فرمود که اول مردم با منتصر بولایت عهد بیعت کردند آنگاه معتز و مؤید هرکدام را اقطاعی مقرر کرده معتمد و موفق را در نظر نیاورد اما قضای الهی اقتضای آن فرمود که دولت منتصر و معتز باندک زمانی بسر آمد و مؤید بحکومت نرسید و معتمد سالها بر سریر خلافت تکیه کرده بعد از وی دولت بدودمان موفق بماند و سایر خلفای عباسی از معتمد تا معتصم از نسل موفق بودند «یفعل اللّه ما یشاء و یحکم ما یرید»
نقل بعضی از ظرافتهای بارده متوکل عباسی
و متوکل با ندیمان ظرافتهای خنک کردی و حرکات بارد صادر گشتی گاهی ماری در آستین بیچارهٔ انداختی و چون او را بگزیدی بتریاق مداوا کردی و گاهی شیر را در مجلس باز فرمودی تا یکی را در زیر پای آوردی و در آخر حکم کردی که تا آن مستمند را از زیر دست و پای شیر بیرون آوردندی و بسیاری سبوهای پرعقرب بمجلس او آورده میشکستند و آن جانوران ارذل دور در آن محفل به هر طرف متفرق میشدند و ندما و اهل مجلس قدرت حرکت نداشتند و پسر ولیعهد منتصر را شراب وافر داده سیلیهای پیدرپی بر پشت و سر و رویش زده گفتی ترا منتظر باید گفت نه منتصر چه انتظار مرگ من میکشی و عاقبت منتصر اتراک را اغوا کرده تا روزی که متوکل از شراب انگور بیشعور شده با تیغهای کشیده بمجلس او در آمدند یکی از ندما آن طایفه را دیده تصور کرد که آن بفرمودهٔ متوکلست لاجرم گفت یا امیر المؤمنین نوبت مار و شیر و عقرب گذشت اکنون نوبت شمشیر است متوکل متأثر شده پرسید که چه گفتی و هنوز سخن تمام نکرده بود که ترکی شمشیر بر دوش او رسانید که تا جگرگاهش درید وزیرش فتح بن خاقان برخاسته بقدم ممانعت پیش رفت غلامان گفتند ترک فضولی کن
و حیات را غنیمت دان فتح متوکل را مخاطب ساخته گفت ای امیر المؤمنین مرا بیتو حیات نمیباید ترکان فتح را نیز پارهپاره کردند عطای مسخره بالشی بزرگ که آنجا افتاده بود برداشته بر بالای خود انداخت گفت یا امیر المؤمنین بیتو صد سال زندگانی میخواهم در کشف الغمه از سعید حاجب متوکل روایت کرده که متوکل بنابر عداوتی که بر اهلبیت طاهره داشت همواره بر آن مصروف میداشت که ایشان را در نظر خلایق بیاعتبار گرداند روزی امر کرد که حضرت علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیه السّلام روزی دو بار پیاده بسلام آید فتح ابن خاقان وزیر با او گفت که اگر تو علی بن محمد بن علی را دراینباب مستثنی سازی خلایق ترا ملامت کنند و اگر لا بد این حکم خواهی کرد بفرمای تا جمیع اکابر و معارف پیاده بیایند و متوکل بر این موجب حکم کرد سعید گوید در آن روز علی بن محمد بن علی علیه السّلام را دیدم که پیاده میآید غرق عرق گردیده و غبار بر رخسار همایونش نشسته چون بدهلیز دار الخلافه درآمد من پیش او رفته سلام کردم و بردای خود از روی مبارکش غبار پاک کرده گفتم یا ابن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله پسر عمت را از این معنی مراد جز ایذای تو نبود فرمود که دست از این سخن بدار «تمتعوا فی دارکم ثلاثة ایام ذلک وعد غیر مکذوب» یعنی تمتع گیرید در خانهای خود سه روز که این وعدهایست که خلاف نخواهد شد و من بخانه رفتم و مردی معلم را که در وثاق من میبود و اطفال مرا تعلیم مینمود و مذهب اثناعشری داشت
و گاهی با او مطایبه نموده او را رافضی خواندمی آن روز آن را مخاطب ساخته گفتم ای رافضی امروز امام تو چنین فرمود وی گفت ای سعید من مدتیست که نمک تو میخورم بخدای بر تو سوگند که این سخن از وی شنیدی گفتم آری گفت ضبط اموال کن و در مهمات خود سعی نمای و آنچه کردنیست بکن که بعد از سه روز دیگر متوکل را بکشند یا بمرضی طبیعی درگذرد و من زبان بدشنام او گشوده او را از پیش خود براندم بعد از لحظهٔ با خود گفتم مرا چه زیان رسد اگر شرط احتیاط بجای آورم و نفایس اموال خود را بخانهای ابنا فرستادم قضا را روز سوم متوکل را بکشتند در بعضی از نسخ بنظر مسود اوراق رسیده که متوکل بخواب دید که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام هفت تازیانه بر وی زد و گفت ای فاسق چند اولاد مرا ایذا کنی و بعد از چند روز از این خواب متوکل را بقتل آوردند منتصر فرمود تا بنگرید که او را بچند پاره کردهاند بعد از تفحص گفتند او را بشش پاره کردهاند منتصر گفت که پدرم بخواب دید که علی بن ابی طالب علیه السّلام او را هفت تازیانه زده و تازیانهٔ آن حضرت ذو الفقار است البته میباید که او را هفت پاره کرده باشند چون نیک تفحص کردند انگشت او با انگشتر بگوشهای افتاده بود مدت دولت متوکل چهارده سال و نه ماه بود و در سنه ۲۵۳ مقتولشد
ذکر المنتصر بالله محمد بن المتوکل
چون منتصر بر سریر حکومت نشست و سیف ترک را بغزای روم فرستاد و مثالی باو نوشت که باید همانجا مقام کنی و هر سال با کفار مقاتله کنی گویند منتصر شبی متوکل را بخواب دید که با او میگفت یا محمد مرا بظلم کشتی بخدا که از دولت و خلافت زیاده تمتعی نیابی بعد از شش ماه از مدت خلافت منتصر وفات یافت مدت عمرش بیست و پنج سال بود
ذکر المستعین بالله احمد بن المعتصم بالله
بعد از فوت منتصر احمد بن خصیب که وزیر منتصر بود ترکان را جمع کرده گفت اگر خلافت به پسران متوکل دهیم خون پدر طلب کنند اولی آنکه یکی از اولاد معتصم را بخلافت نشانیم که او خداوند شما بود و احمد ابن المعتصم را طلبیده با او بیعت کردند و در ابتدای خلافت مستعین ترکان بر احمد بن خصبب خروج کرده او را بکشتند و امور ملک و ملل مختل گشته و از اطراف خصمان پیدا شده مملکت ضبط کردند از آن جمله یعقوب بن لیث بر سیستان و بعضی از ولایت خراسان استیلا یافت و ترکان قصد قتل مستعین کردند و خلیفه نقود و جواهر خزانه را در کشتیها نهاده در جوف لیل مانند باد در روی آب روان شده ببغداد آمد و عبد اللّه بن طاهر که از قبل او امیر بغداد بود خلیفه را استقبال کرده صباح ترکان بقصد مستعین بدار الخلافه رفته ابواب را گشاده یافتند و هیچکس را ندیدند دود حیرت بکاخ دماغ ایشان بالا رفته بعد از استشاره خادمی سلام نام را ببغداد نزد خلیفه فرستاده تمهید معذرت کردند مستعین جواب داد که آمدن من از بغداد بسامره ممکن نیست اما ترکان را امان دادم و قلم عفو بر جریدهٔ جریمهٔ ایشان درکشیدم و اتراک چون از آمدن مستعین مأیوس شدند معتز بن متوکل را سردار ساخته بحرب مستعین فرستادند و عبد اللّه بن طاهر از محاربه بستوه آمده مستعین را بر آن داشت تا خود را خلع کرد مشروط بر آنکه معتز او را امان دهد و بدستور امارت بغداد را بعبد اللّه طاهر گذارده و عاقبت معتز نقض عهد کرده مستعین را بقتل آورد و مدت دولت مستعین سه سال و نه ماه بود
ذکر المعتز بالله عمر بن المتوکل علی الله
چون معتز بسریر حکومت نشست وزارت را باحمد بن اسرائیل داد و حسن بن مخلد را مستوفی گردانید و بعد از چهار سال و شش ماه از خلافت ترکان احمد بن اسرائیل و حسن بن مخلد را بطمع مال بگرفتند و چون از ایشان وجه معتد به حاصل نشد بدار الخلافه رفته معتز را بیرون طلبیدند جواب فرستاد که مسهل خوردهام بیرون نمیتوانم آمد ترکان بحرم درآمده بالش را گرفته او را بر زمین میکشیدند و او فریاد میزد که از من چه چیز میخواهید گفتند خود را از خلافت خلع کن وی قبول کرده از معتز مال بسیار گرفتند آنگاه او را در خانه کرده در بگل برآوردند از گرسنگی و تشنگی قالب تهی کرد و این واقعه در سنه ۲۵۵ بوقوع انجامید
ذکر المهتدی بالله محمد بن الواثق بالله
او بغایت زاهد و عابد بود و بمجالست علما میل تمام داشت بعد از معتز با او بیعت کردند و بعد از پانزده روز او را نیز بقتل آوردند
حکایت: آوردهاند که طبیبی حاذق بمجلس مهتدی آمده
گفت ای خلیفهٔ زمان برای تو سه تحفه آوردهام که هیچ پادشاه مثل آن ندارد اول خضابی که سفید را سیاه گرداند بر وجهی که دیگر سپید نشود دوم معجونی که هرچند طعام غلیظ خوری معده گران نشود و آن طعام هضم صحیح یابد سوم ترکیبی که پشت و کمر را قوی سازد و قوت افزاید که هرچند مباشرت نمائی قوی ضعیف نشوند خلیفه لحظهٔ تأمل نموده گفت من ترا داناتر از این گمان داشتم و عاقل میدانستم اما خضابی که گفتی سرمایهٔ غرور است و فریب که سیاهی موی ظلمت و سفیدی آن نور است زهی مغرور کسی که در آن کوشد تا نور را بظلمت بپوشد اما معجونی که گفتی من از آن قبیل نیستم که طعام بسیار خورم و بآن لذت گیرم و چه از آن ناخوشتر که هر لحظه بجائی روم که در او نادیدنی باید دید و ناشنیدنی باید شنید و نابوئیدنی باید بوئید اما ترکیبی که نام آن بردی بدان که مباشرت شعبهایست از جنون و از قاعدهٔ خود بغایت دور است که خلیفهٔ روی زمین پیش زنکی بدو زانو درآید و تملق و چاپلوسی کند و عبد الرحمن جامی گوید:
ای زده لاف خرد چند بشهوت گیری گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی
ذکر المعتمد علی الله احمد بن متوکل
بعد از قتل مهتدی اتراک با او بیعت کردند و چون معتمد بر سریر خلافت نشست امور ملک و دولت را رواجی پیدا شده ترکان را بطریق سابق یارای تسلط و تغلب نماند و معتمد عبد اللّه بن یحیی بن خاقان را وزارت داد و برادر خود ابو محمد را بامارت حرمین شریفین ارسال داشت و در سال دویست و شصت و سه یعقوب بن لیث پادشاه شد و تحف و هدایا بدار الخلافه فرستاده امارت خراسان بدو تفویض نمود و ایالت بغداد را نیز باو داد و عبد اللّه بن طاهر را به نیابت او در بغداد حاکم ساخت و در سنه ۲۸۰ عمرو بن لیث لشکرها بفارس کشیده خلیفه از او رنجیده فرمود تا بر منابر او را لعنت کردند و عمرو سپاه ببغداد کشیده معتمد بنفس خود حرکت نموده بحرب او رفت و همانجا وفات یافت مدت خلافت معتمد پنج سال بود برادرش ابو احمد با عمرو لیث صلح کرده امارت بغداد را بعمرو گذاشت و ابو احمد را الموفق باللّه لقب بود و علتی در آن ایام عارض موفق شده که از جای برنمیتوانست برخاست و چون ببغداد رسید وفات یافت و موفق در ایام حیات معتمد فوت شد و معتمد اول پسر خود را ولیعهد ساخته او را مفوض لقب داد و بعد از مدتی از پسر رنجیده برادرزادهٔ خود معتضد بن موفق را ولیعهد گردانید
ذکر المعتضد بالله ابو العباس احمد بن موفق بالله
معتضد مردی سایس عادل بود بپاکی اعتقاد پسندیده اتصاف داشت و یکی از افعال حسنه او این بود که نسبت بسادات رفیع الدرجات محبت ورزیدی و با ایشان تعرض ننمودی و حکم کرد که بر سر منابر بر معویه لعنت کنند ارکان دولت مانع شدند و گفتند موجب خروج علویان میشود و دولت را مضر تست اما در رعایت سادات بغایت کوشیدی و اموال بسیار بر ایشان بخشیدی آوردهاند که در بغداد تاجری بود محمد وردنام و حسن بن زید علوی حاکم طبرستان که به الداعی بالحق ملقب بود هر سال سی هزار مثقال طلا نزد آن تاجر میفرستاد تا بر بنی فاطمه قسمت نماید و غلام معتضد بدرنام که شحنهٔ بغداد بود این معنی را دانسته سالی آن اموال را گرفته نزد معتضد برد خلیفه برد آن امر کرده گفت من شبی پیش از خلافت بخواب دیدم که با سپاهی به سر جسر رسیدم مردی را دیدم در بالای جسر بنماز ایستاده و هیچکس زهرهٔ آن نداشت که از پیش او بگذرد و چون سلام نماز داد پیش رفته سلام کردم جواب داد و دست سوی دجله دراز کرده تمامت آب در کف دست او مجتمع شد و چون دست از دجله برآورد آب بدستور معهود روان گشت بیلی آنجا افتاده بود با من گفت این بیل را بردار و این زمین را بکن من آن بیل برداشته چون بیل چند بر زمین زدم فرمود مرا میشناسی گفتم لا و اللّه فرمود منم علی بن ابی طالب و بعدد هر بیلی که بر زمین زدی یکی از اولاد تو بسلطنت خواهد رسید و عنقریب امر خلافت بتو متعلق گردد باید که اولاد مرا نیازاری و فرزندان خود را وصیت کنی تا بر ایذای ایشان اقدام ننمایند بالجمله معتضد بعد از آنکه مدت ده سال و نه ماه حکومت کرد در سنهٔ تسعین و مأتین وفات یافت
ذکر المکتفی بالله محمد بن احمد المعتضد بالله
از معتضد دو پسر ماند محمد و جعفر و جعفر با محمد که مهتر بود بیعت کرده او را مکتفی لقب کردند خروج ذکرویه قرمطی و از معظمات وقایع زمان مکتفی خروج ذکرویه قرمطی بود و ذکرویه دو پسر داشت یحیی و حسن اما حسن خالی سیاه بزرک در روی داشت و میگفت این علامت امامت است و خود را صاحب الشامة السوداء خواندی و در بادیه طایفهٔ از بنی کلاب را دعوت کرده ایشان متابعت وی نمودند و صاحب الشامه بشام رفته دمشق و حمص را گرفته قتلعام کرد و مکتفی با لشکر فراوان برقه رفته محمد بن سلیمان را با بیست هزار سوار در مقدمه فرستاد و او چون بخوارج نزدیک رسید کسان محمد بن سلیمان هزار من نفت بیاوردند و در گوشهٔ میدان ریختند و بر خوارج حمله کردند و بعد از لحظهٔ روی بهزیمت نهادند خوارج ایشان را تعاقب نمودند و محمد فرمود تا آتش در آن زدند و شعله نار بالا گرفته خوارج را فروگرفت و محمد عنان گردانیده هرکس که از شرر آتش خلاص یافته بود بضرب شمشیر آبدار گرفتار گشت و صاحب الشامه و هر دو پسر او گرفتار شدند خروج ابو سعید قرمطی و هم در زمان مکتفی ابو سعید قرمطی که در زمان معتمد خروج کرده بود اما در بادیه بسر میبرد و معتضد یک نوبت لشکری بر سر او فرستاده آن سپاه او را نیافتند و دیگر ابو سعید در زمان معتمد در میان آبادانی نیامد تا در زمان مکتفی متوجه عراق عرب شد و مکتفی یوسف بن ابی التاج را با شصت هزار نفر سوار بحرب او نامزد کرد و چون میان ابو سعید و یوسف آشنائی قدیم بود یوسف رسولی نزد ابو سعید فرستاد که از سر راه من برخیز تا ضرری بتو لاحق نگردد
و در آنوقت زیاده از شصت سوار با ابو سعید نبود چون رسول یوسف پیغام بگذارد ابو سعید از وی پرسید که یوسف چند کس دارد گفت شصت هزار کس ابو سعید بر زبان آورد که و اللّه شصت کس ندارد آنگاه سه نفر از مردان خود را فرمود تا یکی از بلندی خود را بزیر انداخته بجهنم پیوست و دیگری شکم خویش بدشنه شکافته و یکی خود را در آب فرات انداخته غریق گردید پس با رسول گفت یوسف با مردمی که بدین گونه مطیع فرمان منند چگونه حرب خواهد کرد و اشارت بسگی سیاه کرد که نزدیک او بزنجیر بسته بودند گفت فردا با این سک یوسف را بیک زنجیر خواهم بست و چون روز دیگر تلاقی فریقین دست داد، سپاه مکتفی هزیمت یافتند و یوسف بدست ابو سعید گرفتار گشت و هم در زمان مکتفی قرامطه بمکه رفته بموسم حج بر سر حاجیان ریختند و قتل بافراط و فساد بینهایت از آن در حرم ظهور یافت آنگاه حجر الاسود را از جای خود برکنده بجانب بحرین بردند و تا زمان دولت اسماعیلیان مصر حجر الاسود در دست ایشان بود و چون المعز لدین اللّه علوی اسماعیلی در مصر بر سریر خلافت نشست کس نزد آن طایفه فرستاد تا حجر الاسود را بمکه بردند و گویند که چون قرامطه حجر الاسود را از مکه بیرون بردند در حین بردن چهار شتر پرقوت در کشیدن آن سقط شدند و در وقت بازآوردن یک شتر لاغر آن را بمکه رسانید و مکتفی در ذیقعده سنه ۲۸۶ وفات یافت مدت دولتش شش سال و یک روز بود
ذکر حکومت المقتدر بالله ابو الفضل جعفر بن احمد المعتضد بالله
بعد از مکتفی برادرش مقتدر بر سریر خلافت نشست پنج هزار (هزار ظ) دینار که در بیت المال بود فرمود تا از آن جمله هزارهزار دینار بر بنو هاشم تقسیم کردند و هزارهزار دینار بدرویشان و مستحقان قسمت فرمود و ابو العباس هاشمی را وزارت داد اما در مدت بیست و چهار سال و یازده ماه و شانزده روز که خلیفه بود دوازده نوبت بعزل و نصب وزرا فرمان داد و در زمان او وزرا و جواری و نساء امور ملکی را انتظام میدادند چنانچه یکی از کنیزان مادرش در دیوان مظالم با فقها و قضات همزانو نشستی و مهمات دیوان را فیصل میدادی و مقتدر مردی کریم النفس بود برفق و مدارا با خلایق زندگانی میکرد و بر مقتدر دو بار سپاه خروج نموده او را خلع نمودند و با عبد اللّه بن معتضد بیعت کردند یکی از معارف حکایت کرد که در آن روز که با ابن معتضد بیعت کردند من پیش محمد بن جریر طبری صاحب تاریخ رفته گفتم که خلایق با عبد اللّه بن معتضد بیعت کردند گفت وزیر که خواهد بود گفتم داود بن محمد جراح گفت قاضی که خواهد بود گفتم حسن مثنی ساعتی تأمل نموده گفت این کار باتمام نخواهد رسید گفتم از کجا میگوئی جواب داد که این هر سه کس در منصبی که بر ایشان رجوع شده کمال استحقاق دارند و روزگار در تراجع است و مستحق باید که محروم باشد و همچنان بود که او گفته بود و آن منصب یک شب با ایشان بیش نبود تا عاقلان را معلوم شود که هنر در جمیع ازمنه باعث حرمان بوده است.
گناه موجب حرمان بسی است در عالم و لیک صعبترین موجبی هنر دیدم بالجمله چون دو نوبت مقتدر را خلع کردند و باز بخلافت رسید نوبت سوم مونس غلام بیاسباب از خلیفه رنجه شده بموصل رفت ابناء حمدان ناصر الدوله و برادرانش بفرمودهٔ مقتدر با مونس حرب کردند با وجود آنکه با مونس زیاده از هشتصد نفر نبود و ایشان سی هزار نفر بودند مونس غالب آمده موصل را ضبط کرده لشکر ببغداد کشید و مقتدر بنفس خود متوجه او شد و بعد از محاربه جمعی از مغلوبه مقتدر را در حربگاه گرفتند و او هرچند گفت من امیرالمؤمنینم قبول نکردند و گردنش را زدند و با قاهر بیعت کردند و این واقعه در سنه ۳۲۱ بوقوع انجامیده مدت ملک مقتدر بیست و پنج سال بود و در ابتدای خلافت مقتدر ابو العباس هاشمی وزیر بود و بعد از عزل او ابو الحسن علی بن الفرات و بعد از او محمد بن عبد الملک پس یحیی بن خاقانرا وزارت داد پس از او داود بن محمد الجراح وزیر شد و بعد از وی بار دیگر ابو الحسن علی بن الفرات وزارت یافت پس حامد بن عباس الوسطی پس ابن فرات نوبت سوم بوزارت و در زمان مقتدر امیر خراسان اسماعیل سامانی بود و بعد از او نصر بن احمد بن اسماعیل
ذکر حکومت القاهر بالله ابو منصور محمد بن معتضد
و او مردی بلند بالای پهن بینی سیاهچرده بود و سر و ریش کشیده داشت و در وقت بیعت بیست و دو ساله بود و مدت خلافتش یک سال و پنجاه و هشت روز بود و در بیستم جمادی الاول اثنی و عشرین و ثلاث مأه وفات یافت وزیرش محمد بن علی مقله بود واضع خط نسخ چون قاهر مستقل شد مونس خادم و علی بن حاپلیق حاجب را بکشت با آنکه ایشان در بیعت او سعی تمام کرده بودند و حرم برادر خود مقتدر را گرفته مصادره کرد و پسران او را شکنجه کرد، و چوب بر سر مادر مقتدر میزد تا همه مالش بستد و او در آن عقوبت بمرد و برادر خود احمد بن مکتفی را گرفته چهارمیخ کرد عاقبت مردم از او رنجیده ترکان او را میل کشیدند و بعد از خلع او را بکشتند و در بعضی تواریخ بنظر مسواد اوراق رسیده که قاهر بعد از میل کشیدن مدتی زنده بود و مانند سایر کوران بر در مسجد جامع گدائی میکرد و میگفت ایها الناس صدقه دهید بر شخصی که خلیفهٔ شما بود و تا عهد متقی خود را از خلافت خلع نکرد و چون با متقی بیعت کردند متقی از قاهر رخصت خواست قاهر گفت بجهة رعایت اولی که تو کردی خود را از خلافت خلع کردم
ذکر خلافت الراضی بالله ابو العباس احمد بن المقتدر بالله
او مردی میانهبالا مرواریدگون دراز موی بود بعد از آنکه قاهر را مقهور ساختند با او بیعت کردند و او خلیفهٔ فاضل فصیح بود و اشعار آبدار گفتی و فرمود تا درم و دینار را از نقره و طلای خالص کنند و نقود کمعیار که در میان بود برگرفت آوردهاند که قاهر راضی و برادرش ابراهیم را که هر دو در صغر سن بودند محبوس گردانیده بود بعد از مقهور شدن قاهر با امرا بمجلس ایشان درآمده هر دو برادر را بیرون آوردند و ایشان هر دو متحیر مانده نمیدانستند که با ایشان چه خواهند کرد راضی گفت ای مسلمانان ما کودکان خوردیم پدر ما را کشتند اکنون از ما چه میخواهید ایشان گفتند ما شما را بیرون آوردهایم تا بر سریر خلافت بنشانیم برادران گفتند ما را بگذارید که روزی چند حیات عاریتی را در ظلال عافیت و سلامت بگذرانیم امرا گفتند ناچار شما را بقبول امر خلافت اقبال باید نمود اکنون بگوئید از شما هر دو مستحق این منصب کیست ابراهیم گفت برادر بزرگترم احمد مستحق این شغل است گفتند اگر چنین است نخست تو بمبایعت او مبادرت نمای پس ابراهیم اول با راضی بیعت کرد آنگاه سایر اعیان بیعت کردند و اول کسی که از خلفای بنی عباس در امامت و خطابت نایب تعیین کرد او بود و راضی در شانزدهم ربیع الاخر سنه ۳۲۹ وفات یافت مدت خلافتش هفت سال بود و وزیر او ابن مقله بود و بواسطهٔ آنکه ابن مقله بیرضای راضی نامه بحاکم ماکانی نوشته او را ببغداد طلبیده بود خلیفه بر این معنی واقف شده بود فرمان داد تا دست ابن مقله بریدند و هرچند فریاد کرد که دستی که واضع خط نسخ است و چندین مصحف نوشته مبرید کسی گوش بقول او نکرد گویند که بعد از آن ابن مقله قلم بر ساعد بسته چیزی نوشتی
ذکر حکومت المتقی بالله ابو اسحاق ابراهیم بن مقتدر
و او مردی بلند بالای سفید پوست بودی و گردروی و کوتاهبینی و جعد موی بود و رنگ محاسنش بسرخی مایل بود و بعد از او راضی بر مسند خلافت نشسته سه سال و یازده ماه و شش روز حکومت کرد و روز سهشنبه بیست و یکم صفر سنهٔ ۳۳۳ ترکان او را گرفته میل کشیدند و در همین سال وفات یافت وزیر او احمد بن میمون بود
ذکر حکومت المستکفی بالله ابو القاسم عبد الله بن المکتفی
و او مردی میانهبالا سرخ و سفید و نیکوروی و سیاه چشم گوژبینی سیاه موی خفیف العارضین بود بعد از میل کشیدن متقی در روز سهشنبهٔ بیست و یکم سنهٔ ۳۳۳ مستکفی را بر سریر خلافت نشاندند و او شانزده ماه اسم خلافت داشت و در عهد معز الدوله احمد بن دیلمی روز شنبه شانزدهم جمادی الاولی سنه ۳۳۳ بغداد را گرفته امیر الامرا شد آوردهاند که چون معز الدوله بر اهواز استیلا یافت مستکفی ابو جعفر نامی را نزد او فرستاده احمد بن برید را ببغداد استدعا نمود و او را در قلع و قمع اتراک تحریص نمود و احمد با بیست هزار نفر متوجه بغداد شده در سه فرسنگی مدینة السلام فرود آمد و ترکان بالضرورت بجهة دفع او از بغداد بیرون آمدند و جمعی از اهل سواد عراق را گفتند که آب دجله را بلشکرگاه احمد باید گشود تا بناکام مراجعت کند چنانکه با یعقوب بن لیث کرده بودیم آنگاه بندها را گشودند و آب روان کردند لشکرگاه دیالمه پرآب گشت و احمد بالضروره مراجعت نمود و چون یک سال بر این معنی بگذشت جور و تعدی اتراک از حد اعتدال تجاوز نموده ابن شیرزاد که امیر- الامرا بود از آن طایفه به تنک آمده باحمد بویه پیغام داد که متوجه بغداد باید شد احمد ببغداد آمده ترکان یک روز با او محاربه نموده منهزم شدند و احمد بشهر در آمده مستکفی او را تشریف داده وی را معز الدوله لقب داد و برادرانش علی و حسن را بعماد الدوله ملقب گردانید و معز الدوله در بغداد متمکن شده گردنکشان سر بر خط فرمان او نهادند و امر وزارت بعلی بن عیسی تفویض نموده و در تاریخ تاجی آورده که چون معز الدوله بر بغداد استیلا یافت نامها بملوک اطراف نوشته ایشان را بر قلع و قمع اتراک اعلام داده بمطاوعت خلیفه دعوت نمود از روی دوراندیشی بعبد الملک ابن نوح سامانی نوشت و مدد خواست تا اهل شام بدانند که امیر خراسان و ماوراء النهر مأمور امر خلیفهاند و آن نامه بفارس نزد برادر خود عماد الدوله فرستاد و پیغام داد که مرا بر اهل بغداد اعتماد نیست و این مکتوب را بر معتمدی سپار تا بسمرقند برد و بحسب اتفاق علی نامی از اهل بغداد که در دیوان خلیفه باعمال خطیر قیام نموده بود در آن وقت معزول و معطل مانده چنانچه عادت معزولان باشد همت بر تغییر و تبدیل دولتها مصروف میدارند به تزویر از زبان مستکفی نامهٔ بعبد الملک نوشت که پیش از این به تسلط و استیلای اتراک درمانده بودم و اکنون بتجبر و تکبر احمد بویه و دیالمه گرفتارم این طایفه را ببغداد استدعا نمودم تا مواد فتنه منقطع گردد و خود فتنه ایشان زیاده بود.
سفر کردم که صد درد و غمم شاید یکی گردد ولی در منزل اول غم و دردم یکی صد شد اگر امیر رشید لطف کند بنفس خود با سپاه بدین جانب آید و شر این جماعت را دفع نماید امارت بغداد باو مسلم باشد و چون امیر عبد الملک بر مضمون نامه مطلع شد در اندیشهٔ استعداد لشکر بود که نامهٔ معز الدوله رسید امیر رشید گفت میان این دو نامه که از دار الخلافه رسید تناقضی تمام هست و رسول معز الدوله را طلبیده نامهٔ اول را باو نمود و سخنان درشت بر زبان آورد که شما حرمت موقف خلافت نمیدارید و اگر من بعد بدین دستور عمل خواهید کرد من با لشکری که از سم ستور ایشان روی خورشید گردآلود گردد ببغداد آیم و در خدمت خلیفه کمر بندم و چون رسول ببغداد مراجعت نموده آنچه از امیر عبد الملک شنیده بود تقریر نمود معز الدوله نسبت بمستکفی بدگمان شده قصد او کرده او را از تخت خلافت فروکشید و باستخفاف تمام بمنزل خود ببرد و راه بصر او را مسدود گردانید و مستکفی بعد از میل کشیدن زندگانی نداشت و در روز دوشنبهٔ جمادی الثانی سنه ۳۳۵ وفات یافت و معز الدوله فضل بن مقتدر را بر سریر خلافت نشاند و او را المطیع لامر اللّه لقب داد
ذکر حکومت المطیع لامر الله فضل بن المقتدر بالله ابو القاسم فضل بن مقتدر
مردی میانهبالای سفیدپوست نیکوروی بود و بیست و دو سال و شش ماه و پنج روز خلیفه بود و در سنه ۳۶۶ وفات یافت و پسرش و معز الدوله قصد قتل او کردند سبکتکین از این معنی واقف شده و ترکان را جمع کرده با معز الدوله مصاف داد و در این اثنا سبکتکین و جمعی مطیع را که مرض مفاصل بر او مستولی بود بر آن داشتند که خود را خلع کرده مسعود عبد الکریم را ولیعهد ساخت
ذکر الطایع بامر الله ابو بکر عبد الکریم بن المطیع لامر الله
مردی میانهبالای ازرقچشم بود که چشمان او فرورفته بود هفده سال و هفت ماه و پنج روز خلیفه بود و در عهد او عز الدوله بواسطهٔ دفع اتراک پسر عم خود عضد الدوله را بمدد طلبیده و عضد الدوله ببغداد آمده طمع در ولایت آن امارت کرده عز الدوله را بقتل آورد و بعد از فوت او پسر او بهاء الدوله قایممقام شده طایع را گرفته بند کرد و اسباب او را غارت کرد و این واقعه در سنه ۳۸۶ بوقوع انجامید
ذکر القادر بالله ابو العباس اسحاق بن المقتدر
بعد از خلع طایع قادر بطیحه نزد مهذب الدوله دیلمی بود از طایع توهم میداشت و بهاء الدوله او را ببغداد طلبیده بر مسند خلافت نشاند و مدت خلافت او چهل سال امتداد یافت و در سنهٔ سبع و عشرین و اربعمأه درگذشت مدت عمرش هفتاد و دو سال بود وزیر او ابو الفضل حاجب بن معمر بود
ذکر خلافت القایم لامر الله ابو جعفر عبد الله بن قادر بالله
بعد از فوت قادر بر سریر حکومت نشست و در زمان او مهم خلافت را رواجی پیدا شده تسلط ترکان و دیلمیان روی در نقصان نهاد و از زمان او تا عهد متوکل هیچ خلیفهٔ بجز وی مستقل نبود مگر معتضد و معتمد مدت خلافت قایم چهل و چهار سال و هشت ماه و در سنهٔ ۴۸۲ وفات یافت
ذکر المقتدی بالله ابو القاسم عبد الله بن قایم
مردی بود تمامبالای نحیف اندام اسمر اللون سیاهچشم گردمحاسن و در زهد و ورع مانند پدر خود قایم بود مدت خلافتش دوازده سال و دو ماه و در سنه احدی و تسعین و اربعمائه متوفی و در زمان او ملکشاه بن البارسلان سلجوقی پادشاه دیار اسلام بود و اکثر معمورهٔ اسلام در تصرف داشت و مقتدی دختر سلطان را خطبه کرده ملکشاه دختر خود را از اصفهان با وزیر خود خواجه نظام الملک و مادر دختر با تجملی که دیدهٔ گردون ندیده بود مثل آن ببغداد فرستاد و از جملهٔ اسباب عروس یکصد و سی قطار شتر بود همه با دیبای رومی و زربفت پوشیده و بار آنها اقمشه و امتعه نفیسه و طلا و نقره بود و بر شش شتر دوازده صندوق نقره بار کرده بود و آن صندوقها مشحون بود بجواهر قیمتی و سه جنیبت پیشپیش عماری میبردند با زینهای مرصع بدر و یاقوت و آن دختر سه عماری مرصع داشت که بر شتران کوهپیکر بار کرده بودند و خلخالهای مرصع بر دست و پای شتران انداخته و چون آن دختر ببغداد رسید طوی کردند که در آن طوی چهل هزار من شکر صرف شد و باقی اشیا را بر این قیاس باید کرد
ذکر خلافت المستظهر بالله ابو العباس احمد بن مقتدی
مردی بود تمامبالای ترک چشم سفید پوست و بعد از مقتدی بحکم ولایت عهد بر سریر خلافت نشست و برکیارق ملکشاه که در آن اوان در بغداد بود با او بیعت کرد و مدت خلافت مستظهر بیست و پنج سال و کسری بود و وفاتش در سنه ۵۱۶ وقوع یافت
ذکر حکومت المسترشد بالله ابو منصور فضل بن مستظهر جوانی اشقرموی میشچشم سرخروی کشیدهمحاسن فراخپیشانی بود و در عهد مسترشد جمعی از خرمدینان که از بقایای متابعان بابک خرم- دین بودند در آذربایجان آغاز فتنه و فساد کردند و مسترشد بنفس خود لشکر بدان طرف کشیده ملاحده در روزی که مجلس او خلوت بود بخرگاه خلیفه درآمده او را بضرب کارد کشتند و مدت خلافتش هفده سال و شش ماه بود و در سنه ۵۳۴ این قضیه بوقوع انجامید اما در روضة الصفا و حبیب السیر و بعضی از کتب معتبر مسطور است که مسترشد با سلطان محمود بن مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی محاربه نموده گرفتار گشت و عم مسعود سلطان سنجر رسولی بمسعود فرستاد که خلیفه را ببغداد فرستاده و آنچه از او و سپاه او گرفته بود بازپس دهد و سلطان مسعود باستقبال رسول سنجر شتافته فرمود تا خلیفه را بقتل آوردند و آوازه انداختند که ملاحده او را کشتند
ذکر الراشد بالله ابو جعفر منصور بن المسترشد
چون خبر شهادت مسترشد ببغداد رسید در سنهٔ أربع و ثلاثین و خمسمائة با راشد بیعت کردند و سلطان مسعود در همان ایام ببغداد آمده چون تاب مقاومت او نداشت بطرف موصل شتافت و مسعود راشد را خلع کرده با مقتفی بیعت کرد و راشد بعد از یک سال که در اطراف عراق و آذربایجان سرگردان بود در ظاهر اصفهان بزخم کارد فدائیان اسماعیلیه بقتل رسید مدت خلافتش بقولی یک سال بود
ذکر المقتفی لامر الله ابو عبد الله محمد بن المستظهر
چون سلطان مسعود با او بیعت کرد مملکت بغداد را ضبط کرده بمقتفی پیغام داد که تفصیل نمای که هر روز خرج تو چند است تا بر موضعی حواله نمایم که وکیل تو زر را بستاند مقتفی جواب داد که هر روز چهل استر آب بدار الخلافه میکشند باقی ما یحتاج را از این قیاس باید نمود مسعود گفت ما مردی رفیع الشأن را بر مسند خلافت نشاندهایم خدای تعالی شر ما را از ساحت عزما بگرداند و تا مسعود زنده بود مهم خلافت رواجی نداشت و بعد از فوت او مقتفی دیگر سلاطین سلجوقی را ببغداد راه نداد و مدت خلافت او بیست و چهار سال و سه ماه بود و در سنهٔ تسع و خمسین و خمسمائة وفات یافت
ذکر المستنجد بالله یوسف بن المقتفی لامر الله
چون بر سریر خلافت نشست خیرات و مبرات بسیار کرد و یازده سال خلافت کرده و در سبعین و خمسمائة وفات یافت
ذکر المستضییء بنور الله ابو محمد حسن بن المستنجد
در آن روز که خلیفه شد قرب هزار جامهٔ قیمتی بمردم بخشید ابن عطاء وکیل در خانهٔ او را اجازت شده بود که کم از دو هزار دینار بمستحقان رساند و چون بدو هزار دینار رسد اجازت از خلیفه طلب نماید مدت خلافت او نه سال و هشت ماه بود و در سنه ۵۹۰ وفات یافت و در زمان مستضیئ قطب الدین قیمار که امیر الامرا بود پای از حد خود بیرون نهاده طریق ظلم مسلوک داشتی و خلیفه از عجز قوت منع او نداشت تا یک روز قیمار خواست که ظهیر الدین عطار را که از خواص خلیفه بود بگیرد ظهر الدین پناه بدار الخلافه برده قیمار با اتباع خود سوار شده قصد آنکرد که او را بعنف از مستضیئ بستاند خواص و عوام بدار السلام بتماشا جمع آمده کثرتی روی نمود که از وز محشر نشان میداد خلیفه بر بام رفته خود را بر مردم نمود و بر زبان آورد که ایها الناس قیمار پای از حد خود بیرون نهاده اکنون سر او از من و مالش از شما خلایق که این سخن از خلیفه شنیدند روی بخانهٔ قیمار نهادند و بغارت اشتغال نمودند قیمار خود را بهزار حیله در خانه انداخت و هرچند خواست که خلایق را از غارت منع کند میسر نشد و بواسطه کثرت خلایق که بر در کوچه و خانهٔ او جمع شده بودند مجال بیرون آمدن نداشت لاجرم دیوار خانه را شکافته بصوب موصل گریخت و در راه از تشنگی بمرد و اهالی بغداد چندان مال از خانهٔ او بردند که زبان از احصای آن عاجز است گویند که زنجیری طلا در بیت النجاسه آویخته بود که هرکس بعد از قضای حاجت برخیزد دست در آن زند و درختی بزرگ که مشبک از طلای احمر و مملو از عنبر در آن خانه نهاده بودند تا نتن نجاست بمشام قاعد نرسد یکی از صعالیک در خانه رفته همه را درربود و دیگری سی و پنج کیسهٔ اشرفی یافته در بیرون آوردن آنها متأمل شد زیرا که مردم بقوت بر سر راه نشسته آنچه میدیدند از غوغائیان میگرفتند در آن اثنا بمطبخ درآمده دیگهای آش پخته دید فی الفور آن کیسهها را در دیگی انداخته بر سر نهاده بیرون آمد خلایق او را بدان هیأت دیده در خنده شدند وی گفت من چیزی بچنگ آوردهام که عیال من بالفعل از آن محظوظ گردند
ذکر حکومت الناصر لدین الله ابو العباس احمد بن مستنصر
و ناصر در سنهٔ اثنی و سبعین و خمسمائة بر سریر خلافت نشست عالمیان را بعدل و داد نوید داد و در آدینه بیست و دوم شهر شوال سال مذکور در اقطار جهان خطبه بنام او خواندند و در اواخر دولت مستضئ قحطی عظیم در بغداد روی نموده بوبا منجر شد و خلق بسیار تلف شدند و چون ناصر خلیفه شد ابواب رحمت الهی مفتوح شده باران بسیار بارید و قحط و غلا بوسعت مبدل گشت مدت خلافت ناصر چهل و هفت سال بود و در اواخر سنه سبع و عشرین و ستمأه بعالم دیگر خرامید و ابن الجواری بقتل او قیام نموده بود جمال الدین ابو القاسم کاشی در تاریخ خویش آورده که چند نوبت منبهان بسمع ناصر رسانیدند که طلبهٔ علم در مدرسهٔ نظامیه اکثر اوقات بشر و زناء و لواطه اقدام مینمایند و ناصر بغایت نیکوروی و زیبامنظر بود و در آن ایام هنوز سبزهاش بر گرد گل ندمیده بود خواست که این معنی را بنفس خود تحقیق کند چون در آن زمان خلفای بنی عباس از بیم خنجر فدائیان اسماعیلیه روی بخلایق نمینمودند و کسی ایشان را نمیشناخت ناصر در گرمگاه روز بیرون خرامیده بمدرسهٔ مذکور درآمد و در صحن مدرسه جلوهگر شده به هر طرف مینگریست تا صورت حال تحقیق کند در این اثنا طالب علمی را نظر بر چهره خلیفه افتاده هوس وصال او از خاطرش سر بر زد و از کنج حجره بیرون آمده آغاز نیاز نموده آهنگ محبت ساز کرد و ناصر از این حرکت معلوم نمود که آنچه در باب متوطنان آن مدرسه میگویند بیان واقعست لاجرم فی الفور مراجعت نموده حکم کرد تا طلبه علوم را از مدرسه اخراج نموده مدرسه را بخربندگان داد تا اسب و استر بدان بستند و بعد از چندگاه حضرت مقدس نبوی را صلی اللّه علیه
و اله بخواب دیده که بانی مدرسه خواجه نظام الملک طوسی در ملازمت او بود ناصر پیش رفته به آن حضرت سلام کرد حضرت رسالتپناه صلی اللّه علیه و اله روی خود را از او بگردانید ناصر در پای آن سرور افتاده گفت یا رسول اللّه از بنده کمینه چه گناه صادر شده که روی انور از من میگردانی آن حضرت اشارت بنظام الملک کرده فرمود که تا او از تو راضی نگردد جواب سلام تو ندهم ناصر از نظام الملک سؤال نمود که موجب تنفر از من چیست خواجه گفت من مدرسه از برای طالبان علوم بنا نهادهام تا در آنجا بمباحثه و مذاکره و افاده و استفاده اشتغال نمایند و تو باندک جریمهای تفضیح ایشان نمودی و مدرسه مرا مربط دواب گردانیدی ناصر سر در قدم خواجه نهاد بمراسم معذرت قیام نموده گفت قبول کردم که مدرسه را بحالت اول رسانم و در آن موضع کتابخانهای دیگر بنا نهم و کتب تفسیر وقف آن سازم و از خواب بیدار شده خربندگان را از مدرسه بیرون کرده کتابخانه ساخته مدرسه را عمارت نمود
ذکر الظاهر بالله ابو منصور محمد بن ناصر لدین الله
و ناصر او را در ایام حیات خود ولیعهد ساخته شانزده سال در منابر بعد از ذکر ناصر او را دعا میکردند اما در این مدت محبوس بود و بعد از پدر بر سریر خلافت نشسته اول حکمی که کرد این بود که تمغای ممالک و باج و خراج را برانداخت و ندا فرمود که هرکه در ذمت پدرم ناصر چیزی داشته باشد که بملازمت آمده آن را طلب نماید و جمعی کثیر بدار الخلافه آمده هرچند دعوی کردند بعد از تحقیق بدیشان داد و املاک و ضیاع و عقار اهل سواد عراق و بغداد را که ناصر بعضی از آن را بعلت خراج و برخی را باسم جریمه و مصادره گرفته بود بدیشان بازداد و قبالههای آنها را در خزانه یافته بصاحبان آن رد کرد و از صاحب جامع الحکایات مرویست که از امیر بدر الدین که برسولی در دار الخلافه آمده بود در زمان سلطان عتمش پادشاه دهلی و لاهور بود شنیدم که گفت نوبتی شنیدم که رشیق سرائی حکایت کرد که بعد از فوت ناصر در خدمت الظاهر بخزینه درآمدم و دفاین و نفایس را بدو مینمودم حوضی بود سی گز که در عهد ناصر طلاها گداخته در آن میریختند ظاهر فرمود که شاید خداوند تعالی مرا چندان امان دهد که این زرها بمصرف وجوب رسانم من بخندیدم خلیفه از سبب تبسم پرسیده گفتم روزی در ملازمت ناصر باینجا رسیدم و این برکه هنوز پر نشده بود بر زبان آورد که آیا خدای تعالی مرا چندان امان دهد که این برکه را پر کنم اکنون مرا از این دو مدعای مختلف خنده آمد مدت خلافت او نه ماه و چهارده روز بوده در سنه ثمان و عشرین و ستمأه وفات یافت
ذکر المستظهر بالله ابو جعفر طاهر بن منصور
مستظهر نیز سیرتی پسندیده داشت و مردی رحیمدل بود و هر مالی که در مدت پانصد و کسری خلفای بنی عباس جمع کرده بودند جمله را ببخشید و در عهد او ملک عرب رشگ بهشت برین شد و نشان خرابی نماند و در بغداد ضیافتخانها ساخته و در ساعات روز و شب الوان اطعمه و انواع فواکه حلاوات در آنجا مهیا بود و هرکس که بیکی از ضیافتخانها رسیدی تا سه روز هرچه خواستی میسر بودی و مستظهر بر سر جسر مدرسهٔ بنا نهاده باتمام رسانید و در آنجا کتابخانهٔ ساخته محتوی بر کتب بسیار در انواع علوم و چهار مدرس که هریکی مذهبی داشته نصب کرده فرمود تا هر مدرسی را شصت و یک نفر از طلبه ملازمت نمایند و از جهة ایشان نان و گوشت و اصناف فواکه و غذا و انواع حلاوت و غیر ذلک مقرر کرده و تولیت ابواب البر را در کف کفایت مؤید الدین ابو طالب علقمی نهاد و مدت خلافت مستظهر شانزده سال و دو ماه و هفت روز بود و در سنه اربع و اربعین و خمسمائة وفات یافت
ذکر المستعصم بالله عبد الواحد بن مستنصر باللّه
او ولد بیست و پنجم است و خلیفه سی و هفتم از اولاد عباس بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مستعصم بتجبر و تکبر و کثرت اموال و نفایس جواهر و غیره از سایر خلفا ممتاز و مستثنی بود و از ملوک اطراف و سلاطین اکناف و اکابر و معارف هیچکس را در حضرت او بار نبود و در آستانه دار الخلافه قطعهٔ سنک برنک حجر الاسود انداخته بودند و از پیش طاق قصر آستینی از اطلس سیاه بر روی افکندی مردم هرکه بآنجا میرسید آن سنگ را میبوسید و آن جامه را مانند جامه کعبه بر دیده میمالید و چون سوار شدی طیلسان سیاه بر صورت افکندی مردم بر گذار او غرفها و منظرها ساخته بودند و در روز سواری او آنها را بکرایه میدادند نوبتی حساب اجارهٔ آنها را میکردند هزار مثقال طلا برآمد گویند چهل هزار سوار از دیوان خلیفه علوفه میخوردند سوای عساکری که در عهده ضبط امراء و ارکان دولت بودند و مستعصم وزارت خود را بابن علقمی تفویض نموده بود نوبتی میان ساکنان محله کرخ بغداد که شیعیمذهب بودند و میان محله دیگر که اهل سنت و جماعت بودند در روز عاشورا نزاعی بوقوع انجامید و امیر احمد ولد مستعصم جانب محله اهل سنت گرفته محله کرخ را غارت کرد و بسیاری از سادات بنی فاطمه را اسیر کرده و دختران ایشان را سر و پابرهنه بر اسبان نشانده در بازار بگردانیدند و ابن علقمی که شیعیمذهب بود با خلیفه گفت که امیر احمد نسبت باولاد رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله استخفافی چنین نمود التماس از امیر المؤمنین آنکه او را منع فرماید مستعصم بسخن وزیر التفات نکرد و ابن علقمی در صدد استیصال آل عباس برآمده شنید که هلاکوخان ابن چنگیز خان از آب آمویه عبور کرده قلاع ملاحده تسخیر بنابراین وزیر با تزویر بعرض مستعصم رسانید که الحمد للّه و المنه امروز جمیع حکام انام و سلاطین ایام داغ عبودیت و اخلاص امیر المؤمنین بر جبین دارند و هر سال چندین زر و مال بیسببی در وجه سپاهیان مصروف میگردد اگر امیر المؤمنین فرماید ایشان را باشتغال اعمال فرستم تا هم مواجب ایشان به آن طایفه رسد و هم خزانه عامره را توفیری حاصل آید مستعصم از غایت محبت مال؛
صلاح و فساد این مهم را بر رأی او برگذاشت و ابن علقمی باندک روزگاری جمیع متجنده بغداد را در اطراف متفرق گردانیده عرضه داشتی نزد هلاکو فرستاد مضمون آنکه من بعد مواجب سپاهیان بغداد در اجتماع عساکر این ولایت مانند سررشتهٔ حسن اعتقاد من بسنت مقطوع خواهد بود و اگر خان عظیم متوجه این دیار گردد من نوعی نمایم که بغداد مسخر او شود هلاکو در بادی الرأی این مکتوب را وقعی ننهاد تصور کرد که ابن علقمی حیله کرده میخواهد که او را ببغداد کشد نوبت دیگر ابن علقمی مکتوب دیگر ارسال داشت هلاکو خواجه نصیر الدین محمد طوسی را که از غایت اشتهار احتیاج بتعریف ندارد طلبیده مکاتیب وزیر دار الخلافه را باو نمود با خواجه مشورت کرد خواجه جواب داد که آنچه ابن علقمی نوشته در باب فساد اعتقاد خود نسبت بمعتصم راست است و اگر خان متوجه آن صوب شود او را فتح آن شهر میسر گردد چه اوضاع کواکب دلالت بر آن میکند که دولت بنی عباس بنهایت رسیده و هلاکو خان در سنهٔ اثنی و خمسین و ستمائه متوجه بغداد شده نایجوبان را با دوازده هزار سوار در مقدمه روان ساخت و در آن ایام هرچند معارف امرا خواستند که خلیفه را بکنایه و صریح از خواب غفلت بیدار سازند میسر نشد و چون خبر توجه هلاکو بایشان رسید بیآرام شده صورت حال عرض کردند و خلیفه با ابن علقمی مشورت نموده وزیر گفت سپاه تتار را چه زهره و یارا که ببغداد توانند آمد اگر عورات اطفال از بام خانها ایشان را سنگباران کنند مجموع در کوچها ناچیز گردند و چون آمدن نایجو بتحقیق پیوست مستعصم امیر مجاهد الدین و امیر فتح الدین را با دوازده هزار سوار باستقبال فرستاد
و آن دو خیل در نواحی دجیل بهمرسیده در یکدیگر تاختند و چون آن روز غالب از مغلوب ممیز نشد شبهنگام در برابر یکدیگر نزول نموده سپاه تتار در آن شب تار آب دجله را بر لشکر بغداد گشودند و احمال و اثقال ایشان را بباد فنا و طوفان بلا دادند در روز دیگر اکثر آن طایفه را سیل مرگ و فنا از سر گذشت و جمعی که از غرق شدن خلاص شده بودند بضرب شمشیر کفار کشته و غرق بحر فنا گشتند و امیر مجاهد الدین با سه نفر جان از آن غرقاب بساحل نجات کشیده ببغداد خرامید و خلیفه آمدن او را معلوم کرده سه بار زبان بکلمه الحمد للّه علی سلامة مجاهد الدین گشوده همچنان در مقام غفلت میبود و هلاکو ببغداد رسیده مستعصم در شهر متحصن شده بعد از دو ماه خلیفه از طول ایام محاربه و محاصره ملول شده با ابن علقمی مشورت نمود وزیر با تزویر جواب داد که صلاح در آنست که ابواب نزاع و جدال مسدود ساخته دروازهای بغداد را بگشائیم و سلسلهٔ مصالحه را حرکت داده و مخدرهٔ از خاندان چنگیز خان بجهة خلیفه در حباله زوجیت درآوریم تا بدین حیله و وسیله بار دیگر عقد خلافت و سلطنت انتظام یابد و مستعصم بکلمات واهی او فریفته شده با دو پسر ابو بکر و عبد الرحمن و جمعی کثیر از علویان و عباسیان و فضلا و علما و اعیان میان خوف و رجا از دروازهٔ بغداد بیرون آمده روی باردوی هلاکو نهاد چون بدرگاه خان رسید او را با دو پسر او بار داده باقی را موقوف گردانیدند و همان لحظه آن طایفه را گردن زده رعد خروش بحر جوش روی بقتل و غارت آوردند و از کثرت کشتگان آب دجله خونناب گردید گویند عدد مقتولان بغداد بهزار هزار و هشتصد هزار رسید و ترکی نایجونام بخانه یکی از معارف رفته چهل طفل رضیع بقتل رسانید و آتش قهر و صاعقهٔ غضب چنان برافروخت که اسواق و محلات و سور و قصور بغداد را پاک بسوخت و از آن همه نعمت اثری نماند.
از روی ماه خرگهی ایوان همی بینم تهی و ز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
بر جای رطل و جام می گوران نهادستند پی بر جای چنگ و نای و نی آواز زاغست و زغن
گویند ایلخان روز جمعهٔ نهم صفر سنه ۶۵۶ بدار الخلافه رفته امرا را طوی داده باحضار خلیفه فرمان داد و چون حاضر گشت با او گفت تو میزبانی و ما میهمان آنچه درخور ما داری بیار مستعصم این را حقیقت انگاشته در آن حال چندان خوف و رعب در او استیلا داشت که مفاتیح خزاین را نمیشناخت فرمود تا قفلهای ابواب خزاین را شکستند و دو هزار جامه و هزار دینار زر سرخ و مرصعآلات بنظر خان رسید ایلخان التفاتی بآنها نکرده مجموع را بحاضران قسمت نمود و با خلیفه خطاب کرد که اموالی که در ظاهر است از بندگان ما است اما از مخفیات بگو مستعصم اشاره بصحن سرای دار الخلافه کرده آن زمین را کندند صحنی مملو از سبیکههای طلا یافتند هریک بوزن صد مثقال آنگاه خان در باب خلیفه با خواص مشورت نموده ایشان گفتند اهل اسلام او را خلیفه بحق میدانند و بر نفوس و اموال خود حاکم میشناسند و اگر از این ورطه خلاص شود یمکن که از اطراف لشکر بر او پیوندند و استعداد حرب از سر گیرد و دشمن را زندانی بهتر از تنگنای لحد و منزلی بهتر از معموره عدم نبود و ایلخان چون دانست که نصیحت از شایبهٔ غرض و ریا مبراست بقتل خلیفه بناحق فرمان داد حسام الدین منجم این خبر شنیده گفت اگر خلیفه کشته گردد عالم تاریک و سیاه گردد و آثار قیامت ظاهر شود از این کلمات ایلخانی متوهم شده با خواجه نصیر الدین محمد طوسی در این باب مشورت نمود خواجه ترسید که مبادا هلاکو درصدد امتحان او باشد لاجرم گفت زکریاء معصوم و امام حسین مظلوم را بقتل رسانیدند و هیچ ازین علامات بظهور نیامد حسام الدین از کجا میگوید که این اقوال بر قتل امیر عباسی مرتب گردد و ایلخان دراینباب از حسام الدین مجلگاه خواسته و آن احمق مجلگاه داده بعضی گفتند که شمشیر را بخون خلیفه رنگین نتوان ساخت لاجرم هلاکو توهم نموده فرمود تا خلیفه را در نمد پیچیده بر شیوهٔ آنکه نمد میمالیدند تا اعضا و اجزای او را چنان ساختند که از حس و حرکت بازمانده جاه بنی عباس بچاه مغرب فنا غروب نموده آفتاب دولت مغولان از مشرق اقبال طالع شد و شیخ سعدی شیرازی تسلیل مرثیه ساخت و خوب گفته:
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیر المؤمنین
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…