لفظ خسرو پرویز مرادف ملک عزیز است چون پرویز بر تخت سلطنت نشست اطراف ممالک را ضبط نموده دولت او روی در ترقی نهاد و اشیائی چند او را حاصل شد که هیچیک از ملوک عجم بآن فایز نشده بودند اول آنکه تاجی داشت بوزن شصت من از زر ناب که مرصع بود بجواهر نفیسه چنانچه از شعاع یواقیت آن شب تار چون روز روشن شدی و قطعههای زمرد که چشم افعی را بچکانیدی و آن تاج را بسلسله زر از سقف ایوان مستحکم کرده بودند بر محاذی تخت او چنانکه هرگاه بارعام دادی آن تاج بر سر وی بودی دیگر آنکه تختی داشت از عاج و ساج که مدت سه سال سی استاد که هریک بیست شاگرد داشتند در آن کار کرده بودند و صد و چهل هزار میخ نقره در اطراف آن بکار برده بودند و شکل کرهٔ زمین و اقالیم سبعه و صورت دوازده برج و کواکب ثوابت و سیاره بر او نقش کرده بود چنانکه حضرت قدوة الاولیا شیخ نظامی گنجهٔ علیه الرحمة و المغفرة فرمود:
ز میخ ماه تا خرگاه کیوان در او پرداخته ایوان بایوان
کواکب راز ثابت تا به سیار دقایق درج بنموده بمقدار
بترتیب گهرهای شبافروز خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسائی که از انجم رصد راند از آن تخت آسمان را تختهٔ خواند
و بر آن تخت طاقی برآورده بودند و طلسمی ساخته بر مثال شیری و گوئی زرین و طاسی بر محاذی دهان شیر ترتیب داده که هرگاه یک ساعت از روز برآمدی گوی زرین از دهان شیر در آن طاس افتادی و دیگر آنکه چهار دست فرش داشت که در هر فصلی از فصول سال یکی از آن فرشها را بگسترانیدی از آن جمله فرشی که در زمستان میانداخت استادان ماهر صورت گل و ریاحین و صورت درختان و آبهای روان و ماهیان و نخجیر و سباع و غیر ذلک در آن فرش بافته بودند و جواهرهای ثمین از دانهای مروارید و یواقیت و فیروزه و زمرد و غیر ذلک از تارهای طلا گذرانیده چنان در آن فرش تعبیه کرده بودند که هرجا که شکل شکوفه بود هیأت شکوفه از مروارید بود که بالتمام آن مروارید گون و همچنین گل سوری از لعل و لاله از یاقوت و علی هذا القیاس و چون در ایام خلافت عمر ابن الخطاب سعد بن ابی وقاص بمداین آمده آن مملکت را مسخر گردانید و خزاین و دفاین ملوک عجم را با آن فرشها بمدینه فرستاد، عمر چون آن فروش را در میان مهاجر و انصار قسمت کرده مقدار کفدستی بدست علی مرتضی آمد و حضرت ولایت منقبت آن را به بیست هزار طلا یا نقره علی اختلاف الروایتین بیع نمود، دیگر آنکه شطرنجی داشت که نصف مهرههای آن از یاقوت بود و نصف دیگر از زمرد تراشیده بودند و نردی که یک طرف آن از فیروزه بود و طرفی دیگر از عقیق یمانی و مقدار دویست مثقال طلای دست افشار داشت که بیعمل نار هرچه میخواست از آن میساخت و آن زر از کانیست که در نواحی بیت المقدس واقع بوده و او را خوانی بود از طلای مرصع بجواهر نفیس و کاسهای آن از زمرد و تره آن در هر فصل از طلا ساخته در آن بنهادند و خاقانی گوید:
پرویز بهر بزمی زرینتره گستردی کردی ز بساط زر زرینتره را بستان
بس بند کمر دیدی در بند سرش پیدا صد مار نو است اکنون در مغز سرش پنهان
و او را صد گنج بود که یکی از آن گنجها را باد آورد میگفتند و حقیقت آن گنج آنکه نوبتی از بیم خسرو قیصر خزاین خود را در هزار کشتی نهاده بموضعی حصین میفرستاد و باد مخالف کشتیها را بموضعی آورد که در تصرف گماشتگان خسرو بود و سی هزار زین مرصع داشت و در حرم سه هزار دختر حر الاصل ماهسیما و دوازده هزار کنیزک قمر طلعت زیبای سازنده که هریک در حسن ماهی تمام بودند بسر میبردند آوردهاند که روزی میر شکار خسرو شاهینی را نزد پادشاه آورد و عرض کرد شاهینی بدین خوردی عقابی بدین بزرگی را صید کرده خسرو فرمود تا سر شاهین را کنده بر زبان آورد که هر خوردی که بر بزرگان مستولی گردد سزای او اینست تمثیل آوردهاند که با چنگیز خان گفتند که صیادی زنبوری را تعلیم داده است که کلنگ میگیرد خان باحضار صیاد فرمانداده حکم کرد تا کلنگی آورده آنجا رها کردند چون کلنگ عزم پرواز کرد، صیاد بندنی بیرون آورده زنبوری از سوراخ نیز بیرون آورده پرواز داد فورا زنبور از عقب کلنگ پرواز کرده هر دو چشم او را بزخم نیش کور ساخت و کلنگ معلقزنان بر زمین افتاده حاضران تعجب کرده بر صیاد آفرین گفتند چنگیز حکم کرد که آن زنبور را گشتند و دست صیاد را بریدند و گفت هر خوردی که بر بزرگی دلیری کند سزای آن قتلست و هرکه دست آن خورد را قوی دارد دستش برید نیست و چون مدت سی و هشت سال از مملکت پرویز گذشت عادات حسنهٔ خود را بسیئه مبدل ساخت امرا و ارکان دولت اتفاق نموده آن را گرفتند و پسرش شیرویه را پادشاه کردند
ذکر شیرویة بن پرویز
چون شیرویه بر تخت متمکن شد یکی از لشکریان را که پدرش به تیغ کشته شده بود فرمود تا پرویز را بقصاص رسانید و هفده برادر خود را نیز بپدر ملحق ساخت و چون آوازهٔ جمال شیرین بشیرویه رسیده بود طمع در او کرد شیرین گفت موافقت من نسبت با تو مشروط بدو شرط است اول آنکه فرمائی تا اموال مرا که بردهاند بمن دهند و رخصت دهی تا بزیارت قبر پرویز بروم شیرویه التماس او را قبول نمود شیرین مجموع آن اموال را بصدقه داد و بر سر قبر رفته او را در کنار گرفته قدری زهر که همراه داشت برمکید و جان تسلیم کرد بیادش خاک را بوسید و جان داد شیرویه فرمود تا او را پهلوی پرویز دفن کردند آوردهاند که چون شیرویه از انتظام مهام ملک فراغت روی بتنعم آورد در خزانه حقهٔ یافتند که بر سر آن حقه نوشته بودند که این دارو حب الجماع مجربست و نزد شیرویه آوردند چون شیرویه بجماع مولع بود قدری از آن تناول نموده و علی الفور جان بداد گویند که چون پرویز خلاف سپاه و ناخلفی شیرویه را ملاحظه نمود معجونی ساخت و مقداری زهر هلاهل در آن تعبیه کرد و بر سر آن نوشت که این دارو از برای جماع مجربست بشرط آنکه شیرویه را نظر بر آن افتد و بخورد آخر چنان شد مدت ملک شیرویه شش ماه بود
ذکر اردشیر بن شیرویه
چون بر سریر سلطنت نشست خسرو فیروزنامی از امرای عجم مدبر ملک و مشیر دولت او بود و شهرآزاد که از امرای سرحد بود نامهٔ نوشت بخسرو فیروز که اگر کار اردشیر بسازی عرصهٔ مملکت میان من و تو سمت مشارکت پذیرد و الا اول کار تو بسازم و خسرو فیروز اردشیر را زهر داده شهرآزاد بمداین آمد و امور ملک از پیش گرفت مدت ملک اردشیر یک سال و پنج ماه بود
ذکر شهرآزاد
چون شهرآزاد بپادشاهی نشست جمعی از امرا از خدمت او عار داشتند چه او از خاندان سلطنت نبود و شهر آزاد شبی بطواف شهر بیرون آمد تیری بر حلق او آمده و بدان تیر هلاک شد و لشکر با پوران- دخت بنت پرویز بیعت کردند و پنداشتند که از او آن آید که از همای بنت بهمن آمده اما نه، هر شمشیری جوهردار نبود و این خبر بحضرت سید عالم صلی اللّه علیه و اله نقل نمودند فرمود هرگز فلاح نیابند گروهی که کارهای خود را بزن بازگذارند. مثنوی
چه تاج کیانی به پوران رسید نکوئی در آن خاندان کس ندید
بیاد آور این قول سنجیده را بخوان شعر مرد جهاندیده را
نکوئی نماند در آن خاندان که بانک خروس آید از ماکیان
مدت ملک او هشت ماه بود و بعد از وی اعیان عجم خواهرش آزرمیدخت را بجای او نشاندند و هرچند او در کیاست بیبدل بود اما مصرع چون سعادت نبود کوشش بسیار چه سود -و او نیز بعد از شش ماه بعالم آخرت شتافت و مهمات ملک مختل مانده پریشانی باحوال عباد و بلاد راه یافت در این اثنا عجم شنیدند که یزدجرد بن شهریار بن خسرو پرویز که از بیم شیرویه باصطخر گریخته بود در آن ولایت پوشیده و پنهان روزگار میگذرانید و اعیان عجم خوشحال شده او را از اصطخر آورده بر تخت نشاندند و زر و گوهر بر سرش فشاندند و فی الجمله احوال عالم انتظام یافت اما چون تقدیر چنان بود که رایت ملت بیضا و شریعت غرا سر بفلک مینا کشیده همای دین قویم سایهٔ شرف بر مفارق عالمیان بکستراند باندک روزگاری از سلطنت یزدجرد سعد بن ابی وقاص لشکر بمداین کشیده میان او و عجم محاربات دست داده آخر الامر فرار بر قرار اختیار نموده بخراسان شتافت و در آن ولایت بقتل رسید و ماه اقبال عجم بمغرب فنا افول یافته اقبال متابعان ملت از مشرق جاه و جلال برآمد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…