(۲) - این بیت بسیار مشهور را که از معلّقۀ طرفة بن العبد البکری است گوینده در این قطعه بعنوان تضمین گنجانده است
(۳) - سایر نسخ: رحمات مخالفت حسن بن قاسم با ناصر
تا اتّفاق افتاد که ناصر کبیر حسن بن قاسم را بگیلان فرستاد و فرمود ملوک گیلان را که کوه و دشت دارند برای اظهار اطاعت بآمل آورد، چنانکه اشارت بود هروسندان بن تیداو خسرو فیروز بن جستان و لیشام بن وردراد را با جملۀ قبایل ایشان بیاورد و پیش ناصر نبشت که همه بمدد و خدمت تو میآیند و آن جماعت از ناصر کبیر آزرده بودند بسبب آنکه باوّل نوبت بدانچه ایشان را از مال پذیرفته بود تمام ادا نکرد، جملگی بر حسن قاسم بیعت کردند بدانکه او را بگیرند و درهم بیعت از حسن قاسم بستاندند، چون بآمل رسیدند حسن قاسم بمصلّی فرود آمد، پیش ناصر نرفت، یک روز با خواصّ خویش و حشم برنشست و بدرگاه آمد بطلب رزق لشکر، ناصر بترسید و بر استری نشست ببیراه [از] خانه بیرون افتاد و خواست بپایدشت شود، حسن قاسم بدنبال او بشد و او را بگرفتند بآمل آورده و از شهر با قلعۀ لارجان فرستاده، اصحاب حسن قاسم در سرای ناصر افتادند جملۀ اموال و حرم را بغارت برده، بدان انجامید که حسن برنشست و چند کس را آن روز بنیزه بزد و زن و فرزند ناصر باز نتوانست ستد و حسن را بشمشیر از اسب درآوردند و حرب خاست، با فرداد مردم آمل لشکر ناصر را ملامت کردند که شما با امام خویش این روا دارید، مسلمان نباشید و بدتر از شما در جهان قومی نتوانند بود، و عامّۀ شهر کسان ناصر را تیمار داشتند و مراعات واجب دانستند تا غوغا خاست و لیلی بن نعمان از ساری آمده بود، با این جماعت یار شد بسرای حسن قاسم شدند و او را دشنامها داده و بقهر انگشتری ازو ستدند و بقلعه فرستاده ناصر را بیاورده و بعفو طلبیدن و استغفار و توبه پیش او شدند، همه را عفو کرد، حسن قاسم تنها برنشست که جمله مردم او را بازگذاشته بناصر پیوسته بودند، و تا بمیله برفت، مردم خبر یافتند بدنبال بشدند و او را گرفتند، نزدیک ناصر برده البتّه روی ازو نگردانید و کلمۀ درشت نیز هم روا نداشت و گفت عفو کردم و در گذشته، بعد چند روز دستوری داد که بگیلان رود آنجا بنشیند، چون مدّتی برآمد ابو الحسین احمد بن النّاصر شفاعت کرد، او را باز خواند و دختر ابو الحسین که مادر ابو الفضل الدّاعی بود بدو داد و ولایت گرگان بدو سپرد.
عزیمت حسن قاسم بگرگان و محاربۀ با ترکان و محصور شدن و خاتمۀ کار ناصر کبیر۱
چون حسن قاسم عازم گرگان شد سیّد ناصر پسر خویش ابو القاسم جعفر را فرمود که بمدد او برود با گرگان و تمیشه، بو القاسم با او بد بود و او را دشمن داشتی امّا چون فرمان پدر بود جز امتثال چاره نداشت، او را در پیش داشت و هرموضع که حسن برداشتی او فروآمدی و از هرمنزل پیش پدر نبشتی این مرد با تو دشمنی در دل دارد، چون بحدّ گرگان رسید ترکان برای مصاف پیش باز آمدند، بو القاسم او را بازگذاشت بیامد و حسن قاسم پیش ترکان فرونتوانست ایستاد بحدّ استراباد با قلعۀ گجین شد و این قلعه در عهد شاپور ذوالأکتاف تا بعهد ملک اردشیر بن الحسن رحمه اللّه معمور بود، بعهد خداوند عالم سلطان شهید تکش بن ایل ارسلان ملک اردشیر بفرمود شکافت تا بدست کسان او نیفتد، و حسن قاسم همۀ زمستان آنجا بماند، بسیار مردم او را از سرما دست و پای نقصان شد و ترکان بمحاصره در زیر قلعه نشسته بودند تا او را کار سخت شد و طاقت برسید، از قلعه بیرون آمد با تنی چند و بر لشکرگاه ترکان زد و تنی چند را بشمشیر بدو پاره کرد، چون زخم شمشیر او بدیدند راه باز دادند بسلامت با آمل افتاد و از آنجا بگیلان رفت، و ناصر کبیر بترک ملک گفت و با خلایق بشریعت زندگانی پیش گرفت و از اطراف جهان برای استفاده پیش او آمدندی و اقتباس فنون علوم کردندی از فقه و احادیث و نظر و شعر و ادب، و سیّدی بسیار افادت بود، بیست و پنجم شعبان سنۀ اربع و ثلث مایه با جوار رحمت حق تعالی نقل کرد.
ایالت حسن بن قاسم و خلاف فرزندان ناصر با او۱
فرزند او ابو الحسین احمد بگیلان فرستاد و حسن قاسم را که داماد او بود بیاورد [و بایالت نشاند] و هو ابو محمّد الحسن بن القاسم بن الحسن بن علی بن عبد الرّحمن المعروف بشجری بن القاسم بن الحسن بن امیر زید بن الحسن السّبط ابن امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام و لقب او الدّاعی الی الحقّ بود و بکتاب انساب الدّاعی الصّغیر نبشته،
________________________________________
(۱) - چنانکه مکرّر یادآور شدهایم هیچیک از این عنوانها در الف که ما آنرا اساس طبع قرار دادهایم نیست. اختیار آنها در این طبع برای روشن شدن مطالب است. دوازدهم رمضان سنۀ اربع و ثلثمائه بآمل رسید و سیّد ابو الحسین احمد بن النّاصر پادشاهی با او سپرد، برادر او ابو القاسم جعفر بن النّاصر پیش او فرستاد که ملک پدر ماراست چرا بدو میدهی مکن که نیک نمیکنی و ندیدی او با پدر چه کرد، سخن برادر نشنود و قبول نکرد تا برادر بترک او گفت و از او برگردید پیش محمّد صعلوک رفت که بشهر ری والی بود و تقریر کرد که شعار و علم سیاه کند و سکّه و خطبه بنام صاحب خراسان فرماید و او را مدد دهد تا طبرستان از ایشان بازستاند، و داعی حسن قاسم سیّدی نیکو سیرت و عادل و عالم بود، مردم طبرستان بهیچ عهدی چندان امن و رفاهیت و عدل ندیدند که بایّام او و کفایت و سیاست او بیشتر از جملۀ سادات بود چون ابو القاسم جعفر بآمل رسید حسن بن قاسم الدّاعی با گیلان شد در سنۀ ستّ ثلثمائه،۱ ابو القاسم جعفر بن النّاصر الکبیر میگوید در این وقت، شعر:
لا یکشف الغمّاء الاّ ابن حرّةیهون علیها عبؤها و احتمالها من النّاصریّین الکرام اذا غدواتطأطأ...۲ ابی ناصر الحقّ الّذی ایّد الهدیو کانت له یمنی الهدی و شمالها علیه سلام اللّه ما ذرّ شارقو ما غارت الحورا؟؟؟ هود؟؟؟ عالها [کذا؟] نفیت اذا منه و بدّلت قسوة...۳ لئن لم اصبّح آملا بکتائبتضیق بها صحراؤها و جبالها فأترک اهل الثّلب و الغدر همّداکما صنعت یوما بعاد شمالها
مدّت هفت ماه تا جمادی الآخرۀ سنۀ سبع و ثلثمائه بآمل میبود، خراجها باستقصاء و ظلم بستد و قسمتها طلبید، مردم بعهد او برنج آمدند تا دیگر باره داعی حسن بن القاسم آمد و عدل و انصاف چنانکه عادت شدۀ او بود فرمود و خلایق دستها برداشته بتضرّع از خدای ثبات ملک و استقامت دولت او خواستند و بمصلّی آمل کوشکهای رفیع فرمود
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر قطعه شعر عربی فقط در الف هست
(۲و۳) - در اصل نسخه جای این قسمتها همچنین بیاض است. و خواصّ و حشم او را مثال داد تا همه بجهت خویش بجوار او خانهها و منزلها سازند و البتّه بشهر نزول نکنند تا سرای مسلمانان مصون ماند و اصفهبد شروین ملک الجبال و شهریار وندامید کوه موافقت کردند و گفتند مال بهمان قرار دهیم که بعهد حسن زید، سیّد بو الحسین با سه هزار مرد بحرب ایشان شد بکویج تاشان شهریار را بزد و منهزم گردانید و اصفهبد شروین صلح کرد و با پیش بو الحسین رفت۱ و ابو العبّاس بن ذی الرّیاستین میان شهریار و داعی بو الحسین سفیر [بود]،
و عمر بن احمد بتهنیت فتح جرجان میگوید قصیدۀ مطوّل، شعر:
و ذبّ عن حوزة الإسلام مجتهدااخوک فی فتیة زهر مناجید لمّا دعا باسمک المنصور وسطهمولّوا شلالا الی فلّ عبادید لم یلق مثل الّذی لاقی شریکهمبباب جرجان من قتل و تشرید فلیس یکنی بنصر بعدها ابدالا یرعوی لوعید ثانی الجید فأرسل السیّد المیمون طائرهبزاته البیض فی غربانه السّود فأوسعتهم قری مرّا مذاقتهطعنا دراکا و ضربا فی العبابید۲ تدبیر مشتمل بالحزم محتنکمؤیّد العزم صندید لصندید محسّد و اقلّ النّاس قد علموامن عاش فی النّاس یوما غیر محسود بدولة الحسن بن القاسم اتّضحتسبل الرّشاد بإحکام و توکید فاللّه یبقیه فینا سیّدا ملکایبنی المعالی بتاسیس و تشیید
و چون سامانیان از ضبط نیشابور عاجز شدند داعی لیلی بن نعمان را بنیشابور فرستاد
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر قطعه شعر عربی فقط در الف هست و تقریبا قطعی است که باز مطلب دیگری از دنبال این سطر افتاده زیراکه قصّۀ فتح جرجان که ذیلا مؤلّف بآن اشاره میکند در متن نیست
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: العمادید و محتمل است نیز که القمادید باشد جمع القمدود بمعنی مردمان ستبر گردن و مستخلص کرد۱ و ابو عبد اللّه احمد بن محمّد الولیدی گوید، شعر:
یا ایّها السّید الدّاعی الّذی سلمتبیمنه افق الدّنیا من الخلل ابهج بفتح نشابور الّتی انغلقتعلی الملوک الالی فی الأعصر الاول کانت حمی لم یبح فافتضّ عذرتهامؤیّد الدّین لیلی بالقنا الذّبل ولیّ دولتک النّهاض باسمک و الدّاعی الیک دعاء المخلص الجذل و سوف یبلغ اقصی الشّرق مفتتحابلمه۲ لا محایید و لا نکل فهذه الأرض قد القت مقالدهاالیک یا ابن الکرام السّادة البزل و تلک اسرة سامان الّتی خزیتتبکی خراسانها بالأدمع الهمل
و چون لیلی نیشابور بستد بطوس رفت با لشکر سامانیان مصاف داد، او را در مصاف بکشتند و لشکر بهزیمت با گرگان آمد، جماعتی از کبار دیالم بیعت کردند و معاهدت رفته برآنکه داعی را بغدر بکشند یکی از آن قوم پنهان داعی را این حال بازنمود. چون معلوم شد با هیچ خلق این سرّ آشکارا نکرد و هم در تعجیل بگرگان شد و آن گروه همه را بگرفت و گردن بفرمود زد و یکی از آن جماعت پدر سیاه گیل بود هروسندان نام که رئیس گیلان بود، بعد از آن مردم از داعی بترسیدند و هیبتی از او در دلها افتاد که کسی را زهره نبود که محالی اندیشه کند۳ و ابو طالب شاعر قصیدۀ گفته، شعر:
حتّی اذا الغدر اسنقلّ بعصبةمن جنده عن کید هرسندانه قاد الجیاد علی مناسجها القنابأکفّ اسد الغاب من فرسانه تخفو علی فودیه الویة الهدیو النّصر یقدمه الی جرجانه حتّی اذا وردت هوادیها ضحیجرجان و المخذول فی خذلانه
________________________________________
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: بداند
(۳) - از اینجا تا آخر شعر نیز فقط در الف هست غاداهم فشفی الصّدور من الغلیل علیهم بحسامه و سنانه
و از گرگان بعد از این واقعه با آمل آمد۱ مردم استقبال کردند و شعرا شعرها خواندند:
امام الهدی قد کان نأیک راعنافلم یر الاّ طائر القلب واجمه و ما کان الاّ واله ذو صبابةالیک مشوق عازب اللّبّ هائمه عزیز علینا ان یزعزعک النّویو یغشاک من لعج الهجیر سمائمه فکان منانا ان نراک بغبطةو لو حلما یلقاک فی النّوم حالمه فلا زال عنّا ظلّ ملکک ما دعاو غرّد فی فرع الأراک حمائمه
شعر:
یا ایّها الدّاعی الّذی بسماحهیحیا السّماح و یهلک الاءخفاق کانت لنأیک آمل و کأنّهاحوراء البسها الحداد طلاق ......... بدایع حلّةمن نور وجهک زانها الاءبراق عادت عذابا منذ ابت میاههافینا و کانت قبل و هی زعاق بدر الهلال بک المنیر و لم یزلمذغبت عنّا یعتریه محاق ردّت علی شمس الضّحی اضواؤهاو لقد تکوّر ما لها اشراق رقأت بمقدمک الدّموع و طالماسقت الخدود و ماؤها مهراق و لقد فتقت من الحوادث رتقهاعفوا فأنت الرّاتق الفتاق
و طبرستان را مدّتی چنین بداشتند که داعی بآمل بود و ابو الحسین ناصر بگرگان و یکدیگر را مدد کردندی تا ابو القاسم [جعفر] بن النّاصر الکبیر بگیلان دعوت کرد و مردم بسیار بر او جمع شدند، و بگرگان سیّد ابو الحسین ناصر بر داعی متغیّر شد
________________________________________
(۱) - از اینجا تا: «و ابو الحسین ناصر...» در سطر ۱۷ از همین صفحه فقط در الف دیده میشود. و لشکرکش او ابو موسی هرون اسفاهدوست بود. با حشم خویش بآمل آمد و با داعی بمصلّی مصاف داد، داعی ابو الحسین را بشکست و اسفاهدوست را در این روز بکشتند در حرب جای، و عبد اللّه بن محمّد الکاتب میگوید در این واقعه:
کم لهام بکلّ نجد کمّیو همام بکلّ امر عجاب۱ قصدوه مزفّفا بفری فریا۲یتلظّی علیهم کالشّهاب سل بجیلان او بجرجان عنهاو ببورو غداة یوم الضّراب مزج البحر بالدّماء و القیجزرا بالعراء حشو الثّیاب نصفه المرجحنّ فی حنک الحوت و نصف له بوکر العقاب و بهرون فاعتبر إذ اقام............۳ راکبا غیر ذی قوائم لایثنیه الاّ تنوّق الخشّاب طاف بالمصر سبعا۴ عن غیر قصدفتخلّی من الهدی و الثّواب
بده هزار درم قرار افتاد و رسوم فسق که بردارند و علیّ بن جعفر الرّازی را بکهستان اصفهبد شهریار فرستاد و حسن۵ بن دینار را بکهستان اصفهبد شروین تا امر معروف و نهی از منکر و احتساب کنند و شهریار نیز با خدمت آمد و داعی حسن قاسم و بو الحسین ناصر با یکدیگر باستراباد رفتند، چون مهمّات درون تمیشه راست داشته بودند و اصفهبد شروین و شهریار هردو در خدمت ایشان بودند باستراباد روزی داعی حسن قاسم و ابو الحسین با همدیگر بخلوت نشسته هرگونه حدیثها کردند، در این میانه
________________________________________
(۱) - دنبالۀ این اشعار فقط در الف هست ولی نه در جای خود یعنی پس از این بیت بلکه در یک ورق و نیم بعد در محلّی غیر مناسب، ما بمناسبت پیوستگی آنها با بیت اوّل و موضوع آنها که راجع بقتل هارون اسفاهدوست لشکرکش ابو الحسین بن النّاصر است آنها را باینجا منتقل کردیم.
(۲) - معنی این دو کلمه معلوم نشد ظاهرا غرض از آن همان فریفری فارسی باشد بمعنی آفرین که در فریاد تحسین آن را ادا میکردهاند و بهرحال بصورت متن وزن قدری از استقامت دور است.
(۳) - در اصل نسخه محل این مصراع سفید است
(۴) - کذا فی الاصل و در این صورت وزن بنظر غیر مستقیم میآید.
(۵) - سایر نسخ: حسین داعی گفت مصلحت آن میبینم که شروین و شهریار هردو را بگیریم که فتنۀ طبرستان همیشه از ایشان بود و هست و این ساعت هردو را بیرنج یافتیم فرصت فرونباید گذاشت، بو الحسین ناصر گفت این سخن با ابی موسی اسفاهدوست در میان باید نهاد۱
و غرض او آن بود تا سه تن باشند، اگر این سرّ آشکارا شود داعی بر بو الحسین قطع نتواند کرد، چون بیرون آمدند بو الحسین پیش اصفهبد شروین و شهریار فرستاد که بگریزید و بر حذر باشید از آنکه داعی شما را بخواهد گرفت، هر دو اصفهبد بگریختند و داعی از استرآباد بناکام بازگشت و بولایت ایشان رفت و بسیار خرابیها کرد، ایشان نیز حربها پیوستند عاقبت الأمر فرزندان را بنوا گرفت و بازگشت.
سبب محبوس شدن داعی بدست محمد بن شهریار
چون داعی بازگشت که بگرگان آید الیاس بن الیسع فرستاد که گرگان بازگذارد و بشود، البتّه نشنود و مصاف دادند هزیمت بر لشکر الیاس افتاد و او کشته آمد و جز اندکی از آن حشم که بزینهار آمدند دیگر جمله را کشتند و سادات در گرگان شدند و مصادرات کرده و لشکر را نفقات داده تا این خبر ببخارا رسید قراتکین نام ترکی را با سیهزار سوار بگرگان فرستادند، داعی و بو الحسین دانستند که مقاومت آن سپاه ندارند بازگشتند درون تمیشه آمده، ابو الحسین ازو برگردید و با گیلان شد ببرادر ابو القاسم جعفر پیوست و داعی پناه باصفهبد محمّد بن شهریار کرد، اصفهبد محمّد او را بگرفت و بندها برنهاد پیش علیّ بن وهسودان فرستاد بری که نایب المقتدر باللّه بود طاهر بن محمّد الکاتب پیش علیّ بن وهسودان بود نگذاشت او را ببغداد فرستد، گفت مصلحت آنست با قلعۀ پدران خویش الموت فرستی، آنجا بردند و محبوس داشتند تا بوقتی که محمّد بن مسافر علی وهسودان را فتک کرد بقزوین، خسرو فیروز داعی را خلاص داد و با گیلان فرستاد.
احوال فرزندان ناصر
سیّد ابو الحسین چون ببرادر خویش ابو القاسم جعفر پیوست از گیل و دیلم مدد گرفتند و بطبرستان آمده و لشکر قراتکین پراگنده گشته بودند و بخراسان فتنهها خاسته و او را بازخوانده، ایشان هردو برادر با گرگان شدند و متمکّن نشسته تا دیگر
________________________________________
(۱) - این مطلب بکلّی با آنچه قبلا گفت که ابو موسی هرون سپاه دوست در جنگ کشته شد متناقض است و ظاهرا این ابو موسی کسی دیگر و همان هارون بن بهرام است که بعد ذکر او خواهد آمد. باره از بخارا احمد طویل نام را فرستادند، بگرگان آمد و ناصران با او مصاف دادند و او را شکسته، تنها او با بسطام افتاد و بیشتر حشم بجاجرم و اسفراین پراگنده گشتند.
احوال داعی پس از خلاص و واقعات او با فرزندان ناصر
داعی صغیر حسن قاسم چون [از حبس خلاص و خیر یافت] بگیلان رسید، معتمدان بطبرستان فرستاد و مالهای مدفون و ودیعهها که بدست مردم بامانت سپرده بود با گیلان نقل فرمود و ناصران هردو برادر بگرگان بودند و داعی مال بگیل و دیلم داد و بوعدههای بسیار امیدمند گردانید تا قومی انبوه برو جمع شدند، ناگاه چنانکه بطبرستان خبر نبود لشکر برگرفت بآمل آمد و از آمل بساری، و ناصران از گرگان ابو بکر الزّفری۱ را بآمل میفرستادند تا خبر داعی بگیلان تفحّص کند، چون باستراباد رسید مردی را دید راهگذری، گفت از کجا میآیی، جوابداد که از لمراسک، پرسید چه خبر داری، گفت داعی بلمراسک رسیده بود چون من بیرون آمدم، ابو بکر الزّفری هم در لحظه باز پس شد، چون بگرگان رسید ابو القاسم ناصر با هروسندان بمشورت نشسته بود، گفت تو بدین زودی چرا بازگشتی، گفت کاری بود، ابو القاسم بدانست که خیر نیست، جای خالی کرد و حال پرسید، ابو بکر او را از آمدن داعی آگاه کرد و گفت هرآینه فرداد اینجا باشد، ابو القاسم ناصر پیش برادر بو الحسین رفت و بمشورت مشغول شدند و قرار افتاد که بو الحسین باستراباد رود مصاف دهد، جمله لشکر با او برنشستند و ابو القاسم و هروسندان بگرگان مقام کرده تا با فرداد چون صبح صادق بیامد هروسندان و سیّد ابو القاسم از شهر بیرون آمدند و آنجا که گور داعی محمّد زید است ایستاده تا خبر که از استراباد افتد بدانند، غلامی از آن علی قمی درزی۲ از گرگان بیرون افتاد بتعجیل و با یکی از اصحاب ابو القاسم سخنی بگفت پرسید که چه میگوید خیر است، گفت این غلام میگوید اصحاب لیلی۳ بخانههای ما درافتادند و غارت میکنند و خزانه و بارگاه تاراج کرده، ابو القاسم هرومندان را گفت یا ابا حرب این حال چگونه است، گفت من ازین خبر ندارم در شهر رویم تا بدانیم، چون با شهر شدند دیلمان پیش افتادند خانهها غارت کرده، هیچ نگفت و در سرای شد، حصیر نیز برداشته بودند، در حجره رفت و کلاه از سر بیفگند و سر بزمین
________________________________________
(۱) - ب: الظفری
(۲) - کذا در ب و سایر نسخ، در الف (بدون نقطه)
(۳) - کدام لیلی [؟] زد و در گریه افتاد، علی درزی قمی کلاه برگرفت و دستاری بیاورد و گفت این بر سر بنه تا تهی سر نباشی، آواز داد که از آن ما اینجا کیست گفتند ده تن بیش نیستند گفت بروید و لیلی را بگویید که چرا این حرکت کردی و مراد تو چه بود، رفتند و گفتند جواب داد که سیّد را بگویید که این معنی بفرمان من نبود امّا تو در این شهر نتوانی بود، ازین ده تن جز عناتور بازنیامدند، سیّد را گفت کار از تدبیر گذشت، بیرون شو، گفت تنها بیرون نیارم رفت، لیلی را بگوی تا سی مرد بدهد تا مرا ازین شهر بیرون برند، برفت و گفت، لشکرستان را با سی مرد بفرستاد و بو القاسم با علی درزی و پنج نفر غلام از شهر برفتند و دیالم دروازه ببستند، او براه نو کلاته بازایستاد تا نان بخرد و جز سه دینار زر نداشت، غلام یک دینار ببرد تا نان بخرید، بر دوش مردی داد چون بدان موضع رسید سیّد ابو القاسم رفته بود، نانی او برگرفت بجهت خویش و دیگر مرد را داد و غلام نیز بگرگان رفت، سیّد ابو القاسم چون پیشتر شد سه پیاده را دید که میآمدند، گفت از کجا میآیید جواب دادند که از استراباد، خبر داعی و برادر پرسید گفتند داعی او را بشکست و از آنجانب استراباد او را دیدیم که منهزم میرفت، سیّد ابو القاسم و درزی قمی تنها مانده بودند، متحیّر از اسب بزیر آمد و با قمی داد و در دیهی شد درازگوشی بخرید و براه بسطام با دامغان رفت و از آنجا باری افتاد و از ری بگیلان
و چون داعی بو الحسین را بشکست پیش او فرستاد که تو کجا میروی من مطیع و خدمتکار توام، مهتر و متصدّی و پادشاه تویی، ولایت از آن پدر شماست، برادر ابو القاسم ناصر با من خصومت میکند من نیز بجواب او مشغولم، چون نبشته و قاصد داعی با بو الحسین ناصر رسید بازگردید و بعهد و صلح بیکدیگر پیوستند و با گرگان شده مدّتی آنجا بماندند.
سبب محاربۀ سیمجور۱ با سید ابو الحسین
چون بخراسان فتنههای آل سیمجور ظاهر شد سیمجور۱ بگرگان
________________________________________
(۱) - در جمیع نسخ: «علی بن سیمجور» آمده و آن غلط است چه علاوهبر آنکه از ابو عمران سیمجور دواتی غلام معروف اسمعیل بن احمد سامانی و سردار مشهور پسرش احمد و نوادهاش امیر نصر فرزندی بنام علی در تواریخ مذکور نیست این واقعه یعنی آمدن بجرجان با ۴۰۰۰ لشکری و جنگ با سیّد ابو الحسین و لشکرکش او سرخاب بن و هسودان راجع بخود سیمجور است (رجوع کنید بتاریخ ابن الاثیر در وقایع سال ۳۱۰) و همین سیمجور است که در ۳۱۴ پس از استیلای امیر نصر بن احمد بر ری و مراجعت امیر سامانی از آنجا بر آن شهر حکومت یافت.
بازافتاد و پیش سیّدان رسول فرستاد که شما بزرگان و عالمان خاندان رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشید، مرا بحرب شما فرستادند، از علم و زهد شما لایق آنست که خلایق را بخون ریختن نیارید و گرگان بازگذارید و بروید، داعی و ابو الحسین سخن او نشنیدند بدیه جلایین مصاف دادند، سرخاب بن و هسودان بسیمجور حمله برد و او را از جای برگرفت و ابو الحسین ناصر میمنه را روی برگردانید بشب پیاده ببیابان افتادند، ناصر و داعی در قفای او ایستاده میدوانیدند چون بمیان بیابان رسیدند ترکان بجمع بازگشتند و جمله از اسب بزیر آمده و تیرها فروافشانده و زانو زده بو الحسین و داعی را چنان بشکستند که با یکنفر غلام و علیّ بن بویه و ما کان بن کاکی و حکا۱ و اسپهسلار بیرون افتادند از معرکه و ترکان برنشستند و تا بآبسکون پس ایشان آمده و چون بتمیشه رسیدند ابو الحسین ناصر مقام کرد تا حشر آوردند و عمارت حصار فرمود و بماکان سپرد و داعی بآمل رفت و مدد از جوانب جمع کرد پیش ابو الحسین فرستاد تا دیگرباره تاختن برد بگرگان و ترکان را بیرون فرمود و دار الملک آنجا ساخت و این فتح سلخ ذی الحجّه بود [سنۀ عشر و ثلثمایه۲] و مدّتی طبرستان چنین داشتند که بو الحسین بگرگان مینشست و داعی بآمل بعدل و علم و ترفیه خلایق مشغول بود و اندپاره مدرسه و خانقاه فرمود۳ و روزهای ایّام سبع قسمت کرده بر مصالح دین و دنیا یک روز بمناظره علم و فقه و نظر بنشستی و یک روز باحکام و مظالم و یک روز تدبیر ملک و اقطاعات و روز آدینه عرض محبوسان و قضاء اهل جرایم و البتّه حوالت هیچ مهمّ از مهمّات شرعی و دیوانی بکسی نکردی و همه بنظر و رأی خویش فرمودی۴ و اهل علم و بیوتات را در احترام و توقیر مبالغت لازم دانستی و از هیچ هنرمند که ارباب املاک بودند خراج نفرمودی گرفت و از عرب و عجم بلغا و شعرا و متکلّم و مذکّر و فقیه بحضرت او جمع بودندی و در حقّ همه احسان و مروّت فرمودی و هیچکس را نگذاشتی که بر ضعیف باندک و بسیار تسلّط کند و در عهد او اهل آمل آسوده بودند۵ و احمد بن محمّد المعروف بابی عبد اللّه گوید شعر۶:
________________________________________
(۱) - کذا فی جمیع النسخ ظاهرا: حسکا
(۲) - قسمت بین دو قلاّب در الف و ب نیست
(۳-۴) - این قسمت فقط در الف هست
(۵) - از اینجا تا آخر قطعه شعر عربی فقط در الف هست.
(۶) - پنج سطر اوّل این رشته اشعار که با هفت بیت از لامیّۀ ص ۲۷۸ از یک قصیده بوده در الف در محلّ بیمناسبتی یعنی در ذکر جنگ ابو الحسین با شهریار (ص ۲۷۷ بعد از سطره) بود ما آنها را که در مدح داعی صغیر است باینجا انتقال دادیم. یعود مرضاهم طولا و یشهدهمعند المصائب فعل السّادة البذل۱ فهم بطانته و الصّائلون بهعلی العدی بنفوس قبل لم تصل و فی الخمیس و فی الإثنین یجمعهمالیه من بین ذی سن و مقتبل فلیس یخلو و لا ینفکّ مجلسه المعمور بالأهل و الأنصار و الخول من عالم فطن او شاعر لقناو ناطق لسن او ناظر جدل یرجی و یخشی و ما تخشی غوائلهو من رجا نیل حیف منه لم ینل تواضع الصّید اجلالا له و لهتواضع الثّنوی۲ الخاشع الوجل ابوابه لبغاة الخیر منتجعلا یحجب الرّاغب الملهوف بالعلل ما إن یحیف و لا یصغی الی جنفو لا یرخّص فی حیف و لا میل سبیله فی الجمیع العدل مقتفیاآثار آبائه عن ذاک لم یزل انظر فهل طامع فی ظلم مضطهدمن طالبّی و شیعیّ و منتقل او دیلمی فهل یقمعه سیرتهو عدله او یری فی زیّ معتدل احیا الحلوم و احیا الحالمین لهاو خصّهم منه بالتّبجیل و الجمل [کذا؟]
موافقت بو الحسین و بو القاسم بمخاصمت داعی
[ابو القاسم بن النّاصر الکبیر باز بگیلان خروج کرد و مردم بسیار بر او جمع شدند، سیّد بو الحسین نیز از گرگان بر داعی متغیّر شد و حشم جمع کرده بآمل آمد و با داعی مصاف داد و داعی بو الحسین را بشکست] چون شکسته شد ببرادر ابو القاسم پیوست، چون ایشان بهم پیوستند با ماکان بن کاکی و علیّ بن خورشید و اسفار بن شیرویه و رشاموج عهد کردند که داعی را بگیرند، چون داعی ازین حال واقف شد از آمل کوچ کرد
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی و در اصل: العذل
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: البنوی، ظاهرا اشاره است بتواضع ثنویّۀ مجوس در مقابل آتش که سجدۀ ایشان در این حالت مثل بوده: ابن المعتزّ میگوید: وصلت هداهدة کالمجوسمتی تر نیرانها تسجد (المضاف و المنسوب ص ۳۸۴) بساری آمد و رستم بن شروین با او بود، بو الحسین و بو القاسم براه ساحل بیامدند بمشکوار رسیدند تا بامداد بساری حرب کنند، آن شب داعی بگریخت چنانکه کسی ندانست که بکدام طرف قصد کرد، بو الحسین بجملۀ ولایت نوّاب فرستاد روز پنجشنبه بیست و هشتم جمادی الاولی بآمل آمد و بو القاسم روز آدینه، با مردم بسیار ظلم و قسمت پیش گرفتند و روزگار داعی را مردم بجان میجستند تا روز سهشنبه بیست و نهم رجب سنۀ احدی عشر و ثلثمایه بو الحسین ناصر با رحمت حقّ جلّ جلاله شد.
ایالت ابو القاسم جعفر بن ناصر
[چون بو الحسین بگذشت] ابو القاسم ناصر را ولایت مسلّم شد و داعی چون از ساری بگریخت با کهستان شد و اتباع او بسیار بدو پیوستند و اهل طبرستان او را مرید بودند، چون معلوم او شد که بو الحسین درگذشت با نفر خویش بحدّ آمل آنجا که دزگاه میگویند آمد و خواست که با بو القاسم حرب کند در ماه رمضان سنۀ احدی عشر و ثلثمایه، مردم او جمله با پیش بو القاسم شدند، او بگریخت از آنجا دیگرباره با کهستان شد و درین تاریخ خلیل بن کاکی۱ را فرموده بود تا عبد اللّه مبارک ابو القاسم کاتب را کشته و سر او بچوبی کرده جامه پوشیده ببازارهای آمل گردانند و دوات پیش او فرومینهند برای استهزاء، و بو القاسم تا روز سهشنبه دوّم ذی قعده سنۀ اثنی عشر و ثلثمایه بطبرستان پادشاه بود درین روز بجوار حق تعالی پیوست.
ایالت ابو علی الناصر محمد بن احمد بن الحسن
[پس از ابو القاسم] برادرزادۀ او ابو علی النّاصر محمّد بن احمد بن الحسن بنشست جملۀ گیل و دیلم برو بیعت کردند و برای نیکوسیرتی و عقل و فضل و علم و شهامت و شجاعت او خلایق عاشق خدمت و طاعت او بودند و اتّفاق کردند که از سادات طالبیّه او را در عهد خویش بجلادت و قوّت دوّم نبود، و عمّ او ابو القاسم ماکان بن کاکی را والی گرگان گردانیده بود و بو القاسم را از دختر دیکوی بنت اصفهان پسری بود کودک اسمعیل نام، ماکان و حسن فیروزان و ابو علی اصفهان جمله بگرگان بیعت کردند که آن پسرک را پادشاه گردانند و هیچ آفریده از این خبر نداشت و پیش ابو علی ناصر نبشتند سمعا و طاعة در بیعت تو میباشیم، ابو علی بدیشان نبشت که بساری آیند تا مرا بینند و همچنانکه برای پدر و عمّ تدبیر مصالح ملک و مشورت کردند برای من نیز بکنند و مهمّات بحضور
________________________________________
(۱) - در سایر نسخ:
کاجی شما استقامت پذیرد، جواب نبشتند که فرمان برداریم و از گرگان کوچ کردند بساری رسیدند، سیّد بو علی با مامطیر شده بود با تنی چند معدود، ماکان لشکر خویش را بفرستاد و گفت او را بگیرند و از اسب بزیر آورند و کلاه از سر او بردارند و بند برنهند تا من رسم گویم که چه میباید کرد، آن جماعت که پیش آمده بودند همچنان کردند، چون ماکان برسید او را بدید و در حال با گرگان فرستاد پیش امیر کابن ورداسف و او بآمل آمد کلاه با سر اسمعیل کهتر پسر نهاد و پیش داعی نبشتهها نبشت بگیلان و از آمل برادر خویش ابو الحسین۱ بن کاکی را بجاجرم و خراسان فرستاد با علم و نوبت و لشکر و در آن نواحی علیّ بن بویه که عمّ عضد الدّوله پنا خسرو بود والی بود از قبل ناصران و چهارصد مرد داشت، با بو الحسین مصاف داد لشکر او با پیش بو الحسین آمدند و او را گرفته بیاوردند تا نواحی حمران در۲ برادر ماکان را مسلّم شد و هرکه را از خراسان مییافت میکشت، بعد ماهی چند ماکان پیش او فرستاد که بازگردد با گرگان آید و بامیرکا نبشت که تو بازگرد و با آمل رو و گرگان با برادر سپار، و با علی نام معتمدی را پیش برادر فرستاد که ابو علی ناصر را بقتل آورد و سر او پیش میفرستد و ابو علی ناصر میان بازار در سرای رضی بود، روزی هردو با همدیگر شراب میخوردند بو الحسین ابن کاکی با سیّد عربده آغاز کرد، ابو علی دانست که غرض چیست، ببهانۀ آبریز بیرون آمد و کاردی کوچک از خدمتکاران خود بستد و در ازار پای خویش انداخت باز جای شده بنشست، چون مجلس خالی شد بو الحسین عربده قویتر کرد و برجست حلق ناصر ابو علی بگرفت، سیّد ازو مردانهتر بود و قوی استخوانتر، او را برگرفت از جای و ساکن بر زمین نهاد و کارد برکشید، از ناف تا بسینه شکم او بدرید و برخاست راه طلب کرد، از زحمت مردم که بر در بودند بیرون نتوانست رفت و اهل سرای خبر یافته بودند بر بام سرای شد سی ارش خویش را بر زمین انداخت و بدر خندق رسید و جمله اهل گرگان بولوله و شیون افتادند، در حال انگشتری خویش پیش علی خورشید و اسفار ابن شیرویه فرستاد بنواحی گرگان، ایشان در ماکان عاصی بودند و راه میزدند، در حال بخدمت او پیوستند و آن شب برو بیعت کرده و جمله حشم و لشکر نزدیک سیّد آمدند
________________________________________
(۱) - در ابن الاثیر (وقایع سال ۳۱۵): ابو الحسن
(۲) - کذا فی جمیع النسخ. و بامداد بطاعت و متابعت او برنشسته، و ملک گرگان بر او قرار گرفت تا خبر کشته شدن برادر بآمل بماکان رسید لشکر طبرستان و رویان و قوم گیل و دیلم برگرفت و بگرگان آمد.
حکایت کرد ابی طیّب طاهر بن احمد الکاتب که دبیر سیّد بود [که] ازو پرسیدم که ای مخدوم و سیّد، لشکر انبوه رسید و من برین حشم تو اعتماد ندارم اگر حالتی حادث شود ترا کجا یابم، گفت از من هزیمت طمع مدار ازینجا بمحشر یابی مرا و التّوکّل علی اللّه.
و پیش رشاموج بن شیر مردان پنهان نشان فرستاد و سیهزار دینار بنان او را امید داد که بدهد اگر ماکان را باز گذارد و بدو پیوندد، روز مصاف چون بهمدیگر رسیدند رشاموج پیش سیّد ابو علی آمد، ماکان بترسید و صورت کرد که او را بخواهند گرفت و پیش سیّد برد، بهزیمت پشت نمود و تا بلمراسک نرسید فرونیامد و امیر کابن ورداسف را با فوجی از حشم آنجا بگذاشت و او با ساری شد و سیّد ابو علی بگرگان علیّ بن خورشید را خلیفه کرد و بتاختن بلمراسک آمد، چون او برسید مقدّمۀ او امیرکا را بشکسته بودند، باز نایستاد و بساری راند، ماکان از شهر بیرون آمد و حرب پیوستند، عاقبت ماکان را بشکستند و ابو جعفر گورنگیج پیش ماکان شد تا او را بگیرد، شمشیری زد و بو جعفر را بکشت و بگریخت و در شهر رفت، پیادگان او را از محلّه بمحلّه در پس استاده میرفتند و هرجایگاه که بدو میرسیدند زخمی میزدند، پیادۀ دست در لگام آورد، رکاب بدهان پیاده زد و دندان بشکست، مرد دست ازو بازداشت بکنار جویی از اسب بزیر افتاد و زره بینداخت و در آب جست و از آن جانب در باغی رفت و از باغ بگذشت بخانۀ مردی درویش دوید و زنهار طلبید، آن درویش او را زیر شاخههای توت پنهان کرد و پیادگان بطلب او آنجا رسیدند و درویش را گرفته تهدید کردند، اعتراف ننمود، چون بیرون شدند او را بیرون کشید و جایی فرونشاند و زخمها ببست و مرهم و مداوات آن بساخت تا قوّت گرفت، با کهستان ساری رفت و آنجا میبود و این مرد درویش را کیان بوج نام بود، چون دولت بماکان رسید در حقّ او بسیار نعمت کرد و قبیلۀ او را بزرگ گردانید.
ابو علی ناصر با آمل شد و ملک طبرستان بدو قرار گرفت و پادشاهی سایس و مطاع و با شکوه و وقار بود و در دل خاصّ و عامّ مهیب و محتشم، بسیاری برنیامد که بمیدان گوی اسبش خطا کرد، او را مرده از زیر اسب بیرون کشیدند.
ایالت سید ابو جعفر
چون مصیبت او بداشتند بر برادر او ابو جعفر بیعت کردند و ابو الحسن بن ابی یوسف را بوزارت بنشاندند و او با مردم آمل نیکو اعتقاد نبود، اسفاهی را تیمار نداشت و بر رعایا حیف و ظلم میکرد تا روزی عامّۀ شهر غوغا کردند و بسیاری از هردو جانب کشته آمدند تا مهتران در میان آمدند و قائد آن فتنه کشته شد و ابو الحسن بن ابی یوسف مدّتی صبر فرمود و هیچ پدید نیاورد تا بعد مرور ایّام روز آدینه که خلایق بجامع شدند بجمله دروازهها لشکر فروداشت با سلاحهای تمام تا هرکه بیرون میآمد از جامع میکشتند و بحدّی رسید که اندتن را از اهل صلاح و ورع بمقصورۀ جامع بکشتند و مردم هرمحلّه دروازهها را احکام پدید آوردند و درها بسته و گیل و دیلم را در محلّهها نگذاشتند و بجایی رسید که هیچ آفریده تنها بشهر نتوانست گذشت و اگر یکی از ایشان تنها یافتندی بکشتندی و بعد نماز دیگر در شهر نیارستند آمد. بیرون لشکرگاه ساخته بودند و همه شب بیدار بودند.
عود نمودن داعی و احوال موافقت ماکان با او
و ماکان بن کاکی بکهستان بود و پیش داعی بر تواتر نبشتهها میفرستاد که خروج کند و بیاید تا من کمر اطاعت تو در میان بندم و بمتابعت و هوای تو وفا نمایم داعی نبشتههای او را جوابی نفرمود و التفات و اجابت نکرد تا پانصد مرد با ماکان جمع شدند، بالای ناتل بموضعی، که این ساعت نیز معروفست بلشکرگاه ماکان، فروآمد چون بسیّد ابو جعفر خبر رسید از آمل با ناتل آمد و در مقابل ماکان لشکرگاه ساخت و اهل آمل چون سیّد ابو جعفر مانکدیم و ابو عبد اللّه محمّد بن الحسن و رئیس آمل ابو جعفر محمّد بن علی برادرزادۀ حسین بن علی فقیه و عبّاس بن قابوسان بماکان قصّهها نبشتند که ما بمدد تو میآییم، ماکان جواب نبشت که البتّه شما از شهر بیرون نیایید و خالی نگذارید و بیاری عوام فریفته مشوید که از عامی کار لشکری نیاید و چشمزخم رسد، البتّه بسخن ماکان و نبشتۀ او مبالات روا نداشتند و از آمل با بسیاری از عوام بپایدشت آمده و بیسامان و تعبیه هرقومی و فوجی بطرفی نزول کرده، سیّد ابو جعفر چون بر حال واقف شد یک هزار و دویست مرد بگزید و بسر جمعیّت شهر آمل فرستاد، چون عامّه لشکر بدیدند بیدانش و بینش روی بخصم نهادند، سواران ابو جعفر ایشانرا آهستهآهسته بصحرای پایدشت فراز کشیدند و بیک دفعه بر ایشان جمله حمله برده تا آنچه سوار بودند از پشت اسب بزیر آوردند و پیادگان گریخته شدند و تا بآمل بدنبال ایشان میآمدند و میکشتند تا فرداد ابو جعفر ناصر با آمل آمد و ابو الحسن وزیر چندان مال از اهل آمل حاصل کرد که اندازه نبود، و ماکان دیگرباره پیش داعی قاصد و نبشته فرستاد بر تحریض خروج و داعی هم اجابت نکرد و اتّفاق افتاد که اسفار بن شیرویه و مطرّف که وزیر او بود بسیاری ظلم و ناواجب با اهل ولایت بکرد و مصادرات مالا یطاق روا داشت و چون با هیچکس چیزی نگذاشت با گرگان شد و خلع طاعت ابو جعفر ظاهر گردانید بعوض او علیّ بن خورشید را بساری فرستاد، بعد ماهی اسفار از گرگان بیامد و با او مصاف کرد و علیّ بن خورشید معلول بود، اسفار بر او چیرگی یافت شهر بستد و او را بگرفت و بند برنهاد بکاروان سرای حسن بن بهرام بنشاند و او بساری بپادشاهی بنشست و پیش سیّد ابو جعفر رسول فرستاد.
ایالت داعی
تا ماکان را جمعیّت زیاده شد آهنگ حرب سیّد ابو جعفر کرد، چون بنزدیک آمل رسید سیّد ازو بگریخت با ونداد هرمز کوه شد، او در آمل آمد و حالی معتمدی را پیش داعی فرستاد و او را از گیلان بآمل آورد و مردم کلّی پیش داعی آمدند و بوصول او خوشدلیها کردند و از آمل او و ماکان هردو بساری شدند، اسفار از ایشان بگریخت، اصفهبد شروین از کهستان خویش کرانه گرفت.
و درین تاریخ۱ نصر بن احمد السّامانی از بخارا بعزیمت استخلاص طبرستان و عراق با سیهزار نفر حشم بیامد و بکهستان طبرستان رسید، ابو نصر نایب داعی بشهریاره کوه بود، راهها بیفگند و نصر بن احمد را بکوهستان فروگرفت چنانکه از هیچ وجه بیرون نتوانست شد و علف برو تنگ گشت، پیش داعی رسول فرستاد که مرا از اینجا بهر مراد که شماراست خلاص دهید، داعی عبد اللّه بن السّلاّم و ابو العبّاس ذو الرّیاستین را پیش نصر بن احمد فرستاد و مهادنه و مصالحه رفت بآن شرط که بیست هزار دینار۲ بداعی
________________________________________
(۱) - یعنی ۳۱۴
(۲) - در ابن الاثیر (وقایع سال ۳۱۴):
سیهزار دینار فرستد تا او را راه گشایند که با خراسان شود، چون نصر احمد با بخارا رفت ماکان با داعی در بو العجبی آمد و تخلیط او داعی را معلوم شد او را بازگذاشت با گیلان شد و اصفهبد شروین بن رستم با داعی برفت، ماکان مردم بعذر و استغفار پیش داعی میفرستاد و ندامت و توبه مینمود، البتّه نشنید و اعراض نمود تا اسفار را دیگرباره مردم جمع شدند، هفت هزار مرد از ترک و گیل و دیلم عرض داد و بآمل آمد و ماکان از شهر بیرون شد و بدروازۀ آمل بمیدان که بدرجور معروف بود سه شبانروز حرب کردند، رشاموج ماکان را وعدۀ نصرت و معونت داده بود، روز چهارم برسید و وفا نمود و اهل شهر جمله بنظّاره بر بالای عمارت ایستاده بودند، ماکان بازنگریست، گفت چرا این سگان را فرا نمیگیرید، بیکبار جمله از حشم و عوام روی بدان لشکر نهادند و اسفار را هزیمت گردانیده چنانکه با منزل نتوانست پیوست و تا بساری بدنبال میدوانیدند، اسفار بگرگان افتاد و علیّ بن خورشید را بند برنهاده داشت، بحرب جای بگذاشت، او را برگرفته پیش ماکان آوردند، خلاص داد و نعمت فرمود و تا باسترآباد لشکر کشید، اسفار پیش بکر بن۱ الیسع صاحب جیش نصر بن احمد رفت، او بازگشت بساری آمد در سنۀ خمس عشر و ثلثمائه، حسن فیروزان را بطلب ابو جعفر ناصر بکهستان فرستاد و او را گرفته سروپای برهنه بساری آوردند، بسرای ابو العبّاس بن ذی الرّیاستین محبوس فرمود تا از گیلان داعی قاصد و نبشته فرستاد که هرساعت پیش من مینویسی که خروج کند تا من در خدمت تو وفا نمایم و عذرها بر مافات میخواهی اصحاب تو زن برادر۲ مرا که خال الولد منست گرفته میدارند و تو بدان راضی میباشی چگونه بر وفای تو وثوق حاصل شود، ماکان چون نبشته بخواند در حال ابو جعفر ناصر را خلاص فرمود و با پیش داعی فرستاد، جمله گیل و دیلم ابناء دعوت داعی بودند و اصفهبد ملک الجبال شروین با او بود باتّفاق همه بآمل آمدند و ما کان استقبال کرد بعد چند روز کوچ کردند بساری رفته، پیش ابو نصر فرستاد که بکهستان بود تا بساری آید چون برسید روزی بامداد برنشستند که بصحرا روند، بسخن گفتن ابو نصر بعد از مشاورت پشت بر ماکان کرد که
________________________________________
(۱) - در اصل: ابو بکر، و شبههای نیست که غرض از این شخص همان بکر بن محمّد بن الیسع صاحب جیش نصر بن احمد است که در نیشابور مقیم بود و اسفار بعد از آنکه ماکان او را از پیش خود راند بپناه او باین شهر رفت (ابن الأثیر وقایع سال ۳۱۵)
(۲) - یعنی برادرزن بازگردد زوبینی بر پشت زد که بسینه بیرون آمد از اسب بزیر افتاد مرده، برفرمود گرفت و دفن کرد، پادشاهی شهریاره کوه که ملک اصفهبد شروین بود باو دادند و با تشریف گسیل کرده، و اسفار چون ببکر بن الیسع پیوست هم در آن مدّت بکر را وفات رسید لشکر برو بیعت کردند و ایل تغدی نام غلامی بود از آن بکر از نصر بن احمد خائف بود بدو پیوست و ملک خراسان او را مسلّم شد، خبر بنصر بن احمد رسید صالح بن سیّار را با نوبت و علم و تشریف و استمالت پیش او فرستاد و اسفار بطاعت و متابعت او دل قوی شد، و بدسیرت و ظالم بود و مردم خراسان ازو آزرده، چون ماکان و داعی موافقت نمودند بسیار حشم بر ایشان گرد آمدند، لشکر بری بردند و محمّد بن صعلوک را که والی ری بود تاخته و ملک ری بدست گرفته و ممکّن شده تا خبر غیبت ایشان باسفار رسید با لشکر خراسان عزیمت طبرستان کرد، و ابو الحجّاج مردآویج بن زیار که مهتر برادر وشمگیر بود با قراتکین سامانی بود ازو دستوری خواست که بطبرستان شود، با خیل خویش باسفار پیوست، از گرگان بساری آمدند، ماکان و داعی را بری خبر شد، ماکان گفت تو بری بنشین تا من بروم مالش ایشان بدهم، داعی نشنید با پانصد مرد بآمل آمد و مردم آمل برأی ابو العبّاس الفقیه العلقی داعی را مدد نکردند، اسفار را بساری معلوم شد که ماکان بری فروایستاد و داعی بآمل ضعیف حال است و مردم مدد او نمیکنند، تاختن بآمل آورد، داعی از شهر بیرون آمد مصاف داد، مردم او را بازگذاشتند با تنی چند از خاصّگان برگردید که با شهر آید مقدّمۀ لشکر اسفار مردآویج بن زیار بود بمحلّۀ علیاباد بسر پل بداعی رسید، او را دریافت زوبینی بر پشت زد، مرده از اسب درافتاد۱ ، او را برگرفتند بخانۀ دختر هم بدان محلّۀ علیاباد فرونهادند.
و در آن روز ابو جعفر مانکدیم و یکی دیگر از فرزندان عقیل بن ابی طالب را بکشتند و اسفار را طبرستان مسلّم شد و عمّال نصب کرد و اکوشی نام ترکی بود با خیل خویش باسفار پیوست، چون عدد بسیار گشت بری رفت و با ماکان مصاف داده ماکان را بشکست منهزم با طبرستان افتاد و او بری بنشست و تحصیل مال فرمود و لشکر را خشنود گردانید و اکوشی را بری بنشاند و او با طبرستان آمد، ماکان ازو بگریخت با دیلمان شد و
________________________________________
(۱) - در سال ۳۱۶ روز سهشنبه شش روز مانده از رمضان (تاریخ حمزۀ اصفهانی ص ۱۵۳). اسفار ابو جعفر ناصر را بیاورد و برو بیعت کرد و بعد از آن با ابو موسی۱ مشورت کرد که او را و برادرش را بگیرد، ابو موسی قبول کرد و او در خانۀ زید بن صالح بود، اسفار بمامطیر شد و ابو موسی هردو برادران را بمهمان بخانۀ خویش برد، اسفار از مامطیر بیامد برین عزم که هردو را بگیرد، بو الحسن بگریخت ابو جعفر و بو الحسین شجری و زید صالح هرسه را بگرفت و بند برنهاد و ببخارا فرستاد مدّتها آنجا محبوس بودند، تا بوقت فورت ابو زکریّا خلاص شدند۲
و با طبرستان افتاده و بو الحسین خود بگیلان افتاد و اسفار با ساری آمد و محمّد بن طاهر المعروف بابی عبد اللّه الکاتب محبوس بود پیش مطرّف، بخواستند کشت بگریخت، اسفار موکّل را سیاست کرد و از ساری براه قومش با ری رفت، ماکان بدیلم شد و لشکر جمع کرد، اسفار پیش او رسول فرستاد و قرار نهاد برآنکه آمل ماکان را باشد تعرّض دیگر ولایت نکند، و اکوشی ترک بری ظلمها کرده بود و اسفار او را بخواست کشت از ری بگریخت با قم شد، اسفار مرد آویج بن زیار را بتاختن بقم فرستاد و اکوشی خبر یافته بود و گریخته، مرد آویج بازآمد و درین وقت ببغداد خلیفه المقتدر باللّه بود، هارون بن غریب را که خال زادۀ او بود با لشکر جرّار بری فرستاد، اسفار بشهر۳ پسر خال پیشباز شد و مصاف داد و ابن خال را بشکست و ماکان چون بآمل رسید بعهد التفات نکرد جمله طبرستان با تصرّف خویش گرفت و حسن فیروزان را بنیابت بنشاند و بگرگان شد و از گرگان بنیشابور و ملک الجبال اصفهبد شروین با او بود و شهریار ونداد هرمزکوه، و بخراسان او را حربها افتاد و چند مصاف بشکست و ارجاف افتاد بطبرستان که او را هلاک کردند، حسن فیروزان بپادشاهی بنشست و کلاه با سر اسمعیل علوی نهاد که از مادر برادر او بود و فاطمه بنت احمد را که از داعی بود بدو داد، روزی چند برآمد خدیجه مادر ابو جعفر دو نفر کنیزک را از آن دیکو بدست آورد و چهارصد دینار زر
________________________________________
(۱) - نام این شخص یعنی کسی را که اسفار در دستگیری پسران ناصر وسیله قرار داده ابن الأثیر هارون بن بهرام مینویسد (در وقایع سال ۳۱۶) و ظاهرا غرض مؤلّف از ابو موسی هارون که در صفحۀ ۲۸۰ گفت و او را در نسخهها با لقب اسفاهدوست ذکر کردهاند این شخص است نه ابو موسی هرون اسفاهدوست که بدست داعی بقتل رسید،
(۲) - مقصود از این شورش قیام جمعی از مردم بخاراست در سال ۳۱۸ بر نصر بن احمد در موقع اقامت او در نیشابور و خلاص کردن زندانیان بخارا و برداشتن برادر او ابو زکریّا یحیی را بسلطنت. رؤسای دیلم و علویان نیز در این واقعه از حبس بخارا رهائی یافتند.
(۳) - کذا فی جمیع النّسخ [؟
] بر دست ابو العبّاس الشّعبی بایشان فرستاد تا اسمعیل را پیش سر نشتر فصّاد زهر مالیدند و بکشتند، بعد مدّتی کنیزکان با همدیگر خصومت کردند و این سرّ بیرون افتاد دیکو هردو را بشالوس بیاویخت و حسن فیروزان بآمل آمد با ابو علی بن اصفهان و ابو موسی که هردو صاحب ماکان بودند، دست کشیدند و مردم بر ایشان جمع شدند و حسن فیروزان را از ولایت بیرون کردند، با دیلمان افتاد و اسفار از ری با قزوین شد بسبب آنکه اهل قزوین بغوغا عامل او را کشته بودند، بسیاری اهل قزوین را بدین خیانت بکشت چنانکه مردم خانهها بازگذاشتند و باطراف جهان پراگنده شدند، بازارها و خانههای قزوین را آتش درفرمود زد و با هیچ آفریده در آن ولایت یک رشته نگذاشت و درین مدّت مقام قزوین مردآویج ابن زیار با او ناخوش شد، جملۀ فرودادیه۱ را بیعت گرفت و همه برو گرد آمدند، برنشست بازنگان شد که اقطاع او بود و از آنجا ساز حشم ساخت و ناگاه تاختن آورد بقزوین تا اسفار را هلاک کند، اسفار ازو بگریخت باری آمد با خاصّگان خویش، و بری مقام نتوانست کرد، با قومش آمد و ابو العبّاس بن ابی کالیجار آنجا بود بدو پیوست و براه قهستان بطبس افتاد، و ماکان در خراسان بود آگاه شد بدو تاخت، او از دست ماکان از آن حدود بگریخت تا خویشتن بالموت اندازد که جایگاه دوست او بود جایی، مردآویج خبر بداشت لشکر خویش را بچهار جانب بیابانها کمین فرمود، اسفار را بطالقان یافتند بگرفتند و همانجا گردن زده و این جمله در سنۀ تسع۲ عشر و ثلثمایه بود، و چون مردآویج از کار اسفار فارغ شد جمله ورودادیه۱ را بکشت چنانکه در لشکر او یکی نماندند و بعد از آن احمد بن رسول و ابو العبّاس عصّاری را هم بکشت و فارغ بری بنشست و ماکان از خراسان بطبرستان آمد و با مردآویج صلح کرد و قرار نهاد و با گرگان شد، مردآویج بگیلان فرستاد براه قزوین و ابو جعفر ناصر را بری آورد و خدمت او میکرد، ماکان بو الفضل شاگرد را که خویشاوند مطرّف بود بگرفت و بشکنجه و عقوبت مال طلب کرد، مطرّف مردآویج را بر آن داشت که بطبرستان شود، ماکان
________________________________________
(۱) - کذا در الف [؟]: در ب: ورودادنه، ج: رنود دادنه و باحتمال بسیار قوی صحیح قزاونه است یعنی مردم قزوین
(۲) - کذا در جمیع نسخ ابن الأثیر قتل اسفار را در وقایع سال ۳۱۶ ثبت کرده و آن بشرحی که در حواشی بیاید ظاهرا اشتباه است. ازین حال واقف ببود بآمل آمد و مردآویج ناصر را براه لارجان گسیل کرد و او براه دنباوند بشد ماکان براه دلاوه رود۱ پیش آمد و ناصر را بزد و بسیار خلق را بکشت، مردآویج از دنباوند بازگردید، با ری شد و پسران بویه در این تاریخ ملک پارس و کرمان گرفته بودند و بر آن حدود مستولی شده، او باصفهان شد تا تدارک آن مصالح کند روزی بگرمابه درشد، او را پارهپاره کردند.
ذکر وشمگیر و احوال او با ماکان
چون مردآویج مقتول شد برادر او شمگیر بن زیار بری بود لشکر ری بدو بیعت کردند و چون کار ملک عراق برو مستقیم شد شیرج بن لیلی و لشکری و بو القاسم نانجین۲ را بطبرستان فرستاد، ماکان را از طبرستان بیرون کردند با گرگان افتاد روز شنبه ششم رمضان سنۀ ثلث و عشرین، و ابو بکر بن المظفّر و ابرهیم بن فارس هردو آنجا بودند با بو القاسم نانجین بگرگان آمدند و ایشانرا بکلّی از گرگان بیرون کردند و با نیشابور افتادند و شیرج و لشکری هردو باری شدند، بو القاسم نانجین بگرگان بنشست و یکسال آنجا بماند تا روزی بمیدان در رمضان سنۀ اربع و عشرین و ثلثمایه گوی زد اسب خطا کرد بیفتاد و بمرد، از گرگان بتابوت درنهاده با ساری آوردند و دفن کردند، و جمله لشکر او که بگرگان بودند بر ابرهیم بن کوشیار بیعت کردند و امیر ابو طاهر وشمگیر از ری لشکر کشید و بآمل آمد و از آمل بساری و چون او بساری رسید ابرهیم بن کوشیار از گرگان بخدمت رسید، او را از آن لشکر معزول کرد و بر همان مرتبه که بود فروداشت و ابرهیم پشیمان شد برآنکه از گرگان بیامد و وشمگیر بمدّتها بساری بماند تا بآمل ابو علی خلیفه و لنگ دبیر۳ را که عاملان او بودند بکشتند در محرّم خمس و عشرین و ثلثمایه، او بنشابور فرستاد و با ماکان عهد کرد، او را بیاورد و گرگان بدو داد و لشکر طبرستان بابی داود اسپاهی بن آخر یار داد و فرمود که با ابو موسی بن بهرام که بدیلمان خلاف کرده بود حرب کند و از آن جانب الیش ازو بازگیرد، و بآمل ابو جعفر محمّد بن احمد النّاصر نشسته بود ابو داود بآمل شد و با ابو جعفر ناصر بحرب ابو موسی رفتند و چند شبانروز جنگ بود تا عاقبت ابو موسی شکسته آمد، او را از آن ولایت بیرون کردند
________________________________________
(۱) - کذا در الف، سایر نسخ: والارود
(۲) - این کلمه در سایر نسخ نیست، در ابن الأثیر: بانجین
(۳) - کذا در الف، سایر نسخ: لنکرجه پیر (؟) و دیلمان و چالوس و از آن جانب آمل امیر ابو طاهر وشمگیر احمد بن سلاّر را داد و محمّد بن احمد النّاصر بآمل حکم میکرد و دوشنبه و پنجشنبه بار دادی و قضاء حاجات مسلمانان کردی و یکشنبه و چهارشنبه بمناظرۀ علمای اسلام نشستی و ابی داود بساری بود و آن حدود بحکم او، و درین سال آب در ساری افتاد و جملۀ ساری خراب کرد و بنیادی که پیش از آن بود هیچ برقرار نگذاشت و مردم ساری جمله با پایان کهستان شدند تا خدای تعالی آب باقرار آورد و ابو داود وزرا و عمّال را بخواند و فرمود تا ظلم و جور نکنند و اگر معلوم شود که بجمله ولایت حیفی و ظلمی رفت محابا نرود و سیاست فرماید. و در محرّم سنۀ ثمان و عشرین و ثلثمایه نصر بن احمد ابو علی احمد بن محمّد المظفّری را بگرگان فرستاد و ماکان پیش امیر وشمگیر این حال نبشت و مدد خواست، وشمگیر اسفاهی را بفرمود تا بمدد او شود و پیاپی از گیل و دیلم مدد میفرستاد، مدّت هفت ماه بر در گرگان جنگ بود عاقبت ماکان و اصحاب او ستوه شدند شیرج بن لیلی را دیگر باره بمدد فرستاد لشکر خراسان بر ایشان چیره شدند و هیچ بدست نداشتند، ماکان را بازگذاشتند با طبرستان آمدند،۱ صاحب جیش گرگان گرفت و فتح نامه۲ نبشت پیش نصر بن احمد و بعضی از شعرا میگوید، شعر:
دعا لجلیل الخطب نصر بن احمدفلبّی مجیبا احمد بن محمّد فلمّا رآه ملأ عین جمالهرواء و حسنا فی بهاء و سودد ترضّاه و استکفاه ما قد اهمّهو قدّر فیه النّصر نصر بن احمد
ماکان و اسپاهی با آمل آمدند۳ و حال بر وشمگیر عرض داشتند تا از جانب اصفهان خبر آمد که حسن بن بویه از کرمان بری میآید و ملک عراق میجوید، وشمگیر لشکر بدو منزلی ری بموضعی که مشکو میگویند برد و مصاف داد، حسن بویه هردو طرف لشکر وشمگیر بشکست چنانکه هزیمتی تا بگرگان برسید و وشمگیر قلب خویش بر قلب حسن بویه زد و بشکست چنانکه هزیمتی لشکر بویه تا باصفهان برسید و درین مصاف صاحب بن شادشی۴ کشته آمد و گیلاگو را حسن بویه گرفته داشت،
________________________________________
(۱-۳) - این قسمت فقط در الف هست
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: ناصر، سایر نسخ این کلمه را ندارند
(۴) - کذا در الف، سایر نسخ: حاجب بن شادشتی مردم وشمگیر بازگرفتند و با بند او را پیش وشمگیر بردند، خلاص داد و بعد چند روز از ری بدنباوند آمد و ماکان بن کاکی را پیش خویش خواند روز عاشورا سنۀ تسع و عشرین و ثلثمایه، ماکان بدو پیوست، حرمتی تمام داشت و بتشریف و نواخت بازگردانید که بساری رود.
قتل ماکان
ماکان از دنباوند مراجعت کرد با ری، صاحب الجیش ابو علی از گرگان بدامغان آمد بر عزیمت عراق، وشمگیر از ری بازگشت بویمۀ دنباوند آمد و بماکان فرستاد تا بدو پیوندد، ماکان ابن عمّ خویش حسن فیروزان را بساری بنشاند و او پیش وشمگیر شد و باسحق آباد هردو بهم رسیدند روز پنجشنبه بیست و یکم ربیع الاوّل سنۀ تسع و عشرین و ثلثمایه صفها برکشیدند مقابل صاحب الجیش. چون لشکر خراسان حمله بصف وشمگیر بردند از هم بدریدند، وشمگیر بهزیمت پشت بداد، صاحب الجیش قلب خویش بصف ماکان راند ثبات قدم نمود و بایستاد و هزار و چهارصد نفر گیل و دیلم که خیل او بودند کشته آمدند و بیست ترک مبارز نیزه و شمشیر بماکان رسانیدند، او را کشته از اسب جدا کردند و بسیاری از معاریف دیلم را با سر او ببخارا فرستادند. و در کتاب یتیمة الدّهر۱ چنین خواندم که پدر استاد ابن العمید محمّد قمّی الحسین بن محمّد المعروف بکله که از افاضل جهان بود درین تاریخ وزیر ماکان بود و دبیر او، او را نیز گرفته ببخارا برده و برای فضل و شهرت او صاحب بخارا در حقّ او اجلال و اعزاز فرمود و تا آخر عمر هم آنجا ماند.
تسلط وشمگیر در طبرستان و احوال حسن فیروزان با او
وشمگیر ازین مصاف بهزیمت بقلعۀ لارجان افتاد بعد ده روز با مصلّی آمل آمد روز چهارشنبه بیست و هشتم ربیع الآخر، و چون خبر کشتن ماکان بساری بحسن فیروزان رسید قبیله را جمع گردانید و اتّفاق کردند برآنکه ماکان را وشمگیر بدست بازداد و بسر او بازنگردید و خذلان روا داشت، این سبب را درو عصیان کردند تا وشمگیر شیرج بن لیلی را بحرب حسن فیروزان فرستاد، او را از ساری بیرون کردند با استراباد شد و شیرج با آمل آمد، وشمگیر لشکر را نفقات داد و بدنبال حسن فیروزان باستراباد شد، ازو بگریخت، با عراق افتاد و بصاحب الجیش پیوست که عراق گرفته بود، وشمگیر بگرگان
________________________________________
(۱) - یتیمة الدّهر ج ۳ ص ۳-۴ رفت و مقام ساخت تا حسن فیروزان صاحب الجیش را برگرفت و بطبرستان آورد، وشمگیر از گرگان با ساری آمد بموضعی که وله جوی گویند بحدّ ساری مصاف دادند، وشمگیر ثبات نمود و از پیش برنخاست و مزدور گیل در آن جنگ کشته آمد، خبر افتاد هم بمیانۀ این خصومت که نصر بن احمد را وفات رسید و نوح بن نصر بجای او بنشست، صاحب الجیش با وشمگیر صلح کرد و برفت و حسن فیروزان با او میشد، در میانۀ راه بخارا فرصت یافت و صاحب او مشوق نام را بغدر بکشت و رخت و بنه غارت کرد با گرگان آمد و صاحب الجیش بنوح بن نصر رسید و این جمله در سنۀ احدی و ثلثین و ثلثمایه بود، امیر وشمگیر ولایت طبرستان با اسپاهی نام سپرده بود و او با ری شده.
ذکر حسن بویه با وشمگیر و استیلای آل بویه در طبرستان
تا آخر رمضان سنۀ احدی و ثلثین و ثلثمایه حسن بن بویه از اصفهان بیامد، براه قزوین بدرافتاد و وشمگیر از ری بیرون شده با او مصاف داد، شیر مردی و گوری گیر بن سررزم از وشمگیر بگریختند [پیش حسن بویه شدند، وشمگیر بترسید و منهزم شد و تا بمصلّی طبرستان هیچ جای مقام نکرد و حسن بویه ابو علی الکاتب و احمد بن محمّد العمری و ابو عمرو زریزادی را بگرفت، مال وشمگیر طلب کرد و بو الحسن، مامطیری گفتند خواجۀ بود از آن وشمگیر که گنجور اسرار بود آنرا شکنجهها کردند، جمله مال خویش بداد و از آن مخدوم یک جو ننمود و چون وشمگیر بآمل رسید بنمان بن الحسن را برسولی پیش حسن فیروزان فرستاد بر قرار آنکه میجام۱ نام زن ماکان را بدوده، حسن فیروزان بنمان بن الحسن را بگرفت با قلعۀ جهینه فرستاد و دیگر باره بساری آمد، وشمگیر آنجا شد و مدّتی بمحاربه مشغول بودند محمّد بن وهری و اسمعیل بن مردوچین هردو بگریختند۲] با پیش حسن فیروزان شدند، وشمگیر از مردم خود بترسید بگریخت بکهستان شد پیش اصفهبد شهریار بن شروین و از آنجا بفرستاد جمله حرم و متعلّقان را برگرفت با بخارا رفت، نوح بن نصر او را استقبال کرد و در حقّ او مراعات بسیار واجب شناخت، و اسفاهی که از اصحاب وشمگیر بود و نایب او بآمل چون بدانست که وشمگیر بگریخت از آمل با قلعۀ کهرود نقل کرد، عوام آمل بغوغای بسیار عوان
________________________________________
(۱) - ج: هیجام
(۲) - قسمت دو قلاب از الف افتاده و شرطی را بکشتند و جعفر بن البنان را بیاویختند و با قمّیان تعصّبها کردند و بعضی را کشته تا حسن فیروزان بآمل رسید و بشعبودشت فرود آمد، از آنجا بلارجان رفت و قلعه بستد و اسپاهی بن آخریار را بکشت و جمله مال او برگرفت و بدیلمان با قلعۀ خویش فرستاد و با طبرستان میبود تا نوح بن نصر قراتکین را سیهزار سوار مدد داد و با وشمگیر بطبرستان فرستاد، چون بگرگان رسید حسن فیروزان چنان فرا نمود که مصاف خواهم داد و ناگاه از استراباد بگریخت، بآمل آمد جمله پولها و گذرها خراب فرمود هم از راه مامطیر و هم از راه ترجی وشمگیر بدنبال او بساری رسید، او بشب از آمل بگریخت با دیلمان شد، وشمگیر تا بچالوس بیامد، قراتکین ازو مال خواست ناچار باز گردید بآمل آمد، قسمت فرمود، جمله دانشمندان را بمسجدهای محلاّت بنشاندند و تفرقه میفرمودند و مال حاصل کرده بقراتکین دادند و حسن فیروزان بقلعۀ خویش بنشست و باسب چین دار انجن بکرد و مردم فرونشاند بموضعی که دولادار گویند، وشمگیر لشکر آنجا برد و حسن فیروزان بکنار دریا از آن جانب در بند فروایستاد، وشمگیر از اینجانب اسب خویشتن در دریا افگند و بر ایشان حمله بردند، ابو القاسم بن الحسن الشّعرایی را بگرفت، گردن فرمود زد، حسن فیروزان بهزیمت پناه با ماناد بن۱ جستان داد، وشمگیر با آمل آمد و مقام کرد، حسن فیروزان از آنجا که بود برویان آمد پناه باستندار کرد چون وشمگیر خبر یافت ناگاه تاختن بسر ایشان برد و آواره گردانید و حسن فیروزان با لارجان افتاد و از آنجا براه دنباوند باستراباد رفت و بقلعۀ گچین بنشست با قبیله و متعلّقان خویش، وشمگیر از آمل روی بگرگان نهاد، چون آنجا رسید حسن بویه از ری بآمل آمد و از آمل باستراباد، حسن فیروزان از قلعۀ گچین بزیر آمد بدو پیوست، بگرگان رفتند با وشمگیر مصاف داد و او را شکسته گردانید، با نیشابور افتاد و اصفهبد ملک الجبال شهریار پیش حسن بویه آمد و ملک طبرستان بر آل بویه قرار گرفت، علیّ بن کامه را آنجا بگذاشت و او با عراق رفت بری بنشست، استندار ابو الفضل الثّائر العلوی را بیاورد و بچالوس بنشاند، مردم برو جمع شدند، خبر بحسن بن بویه رسید بری استاد رئیس ابو الفضل محمّد بن الحسین المعروف بابن العمید را که بزرگواری فضل و نسب او
________________________________________
(۱) - کذا در الف، سایر نسخ: بامان الدین از بیان مستغنی است با لشکر بآمل فرستاد بمدد علیّ بن کامه و ابو الفضل الثّائر بتمنجادیه مصاف داد لشکر آل بویه را هزیمت کردند و علیّ بن کامه گریخته، ابو الفضل الثّائر بآمل آمد و بمصلّی با سرای سادات شد و استندار بخرّمه رز بالای آمل نزول کرد تا وقتی چند برآمد، میان ایشان مخالفت افتاد ثائر علوی با گیلان شد حسن بویه حسن فیروزان را لشکر داد بطبرستان فرستاد، بأثر مادر او که بری رنجور گذاشته بود وفات یافت حسن بویه در تابوت نهاد چنانکه رسم ملوک باشد بخوبتر وجهی بآمل فرستاد، مادر را با چالوس فرستاد دفن کردند و جمله طبرستان بحکم حسن فیروزان شد، ابو جعفر برادر ماکان را بساری پدید کرد تا وشمگیر از نیشابور پیش پسر نوح فرستاد و مدد خواست، اند هزار مرد بجهت او بفرستاد تاختن آورد بگرگان ناگاه حسن فیروزان را بگرگان فروگرفتند، لشکر او با کلّی پیش وشمگیر رفتند و او بشب گریخته دیگرباره با قلعۀ گچین افتاد وشمگیر ولایت با تصرّف گرفت و نوّاب خویش فرستاد.
و درین تاریخ آل بویه چنانکه ابو اسحق ابرهیم بن هلال الصّابی در کتاب التّاجی فی آثار الدّولة الدّیلمیّة شرح داده است بر عراقین و حجاز و نواحی شام مستولی شده بودند و ببغداد دار الملک ساخته و حسن بویه که پدر عضد الدّوله فنا خسرو بود بنیابت برادر معزّ الدّوله بری مینشست و ملک عراق بحکم او بود، چون حال مراجعت وشمگیر او را معلوم شد با لشکر عرب و عجم و چندان تجمّل و آلات شهنشاهی روی بطبرستان نهاد که اهل ولایت هرگز ندیده بودند، وشمگیر ازو بگریخت بدیلمان رفت، دیالم از بیم آل بویه او را حمایت و قبول نکردند، رکن الدّوله حسن بویه تا بچالوس برفت، وشمگیر از دیلمان پناه بابو طالب الثّائر کرد او را پناه داد و اگرنه سیّد را بودی دیالم بدست بازمیدادند، سیّد او را در حمایت خویش بهوسم میداشت تا حسن بویه از چالوس بازگشت بآمل رسید یک ماه مقام کرد خبر وفات برادر علیّ بن بویه بدو رسید، طبرستان بازگذاشت بعراق رفت وشمگیر ثائر علوی را برگرفت و بسیار گیل و دیلم برو جمع آمدند بآمل خرامید و دیگرباره نوّاب فرستاد، اهل ولایت روی بدو نهادند سیّد ثائر را بآمل بنشاند و با لشکر با گرگان شد، شیرج بن لیلی و وردانشاه با ابو الحسن [برادر] ناصر یار شدند و کسان ثائر را کشته و محمّد بن وهری که از ثقاة ثائر بود با ایشان یار شد، علوی تنها بماند، بشب از آمل بیرون افتاد با دیلمان آمد و این جماعت بشهر غارت و تاراج میکردند. حقّ تعالی شهرهای مسلمانان را از فتن و وبا مصون داراد و خلایق را امن و رفاهیت روزی گرداند بمنّه و جوده۱.
کجااند اصحاب طریقت و ارباب حقیقت تا در این تاریخ بعد از آنکه سمر و خبر را بباصر را [کذا؟] بباصره مطالعه فرمایند بصیرت برگمارند چه طبرستان با آنکه کوکیاهست۲ از زمین چندین ملوک و امرا و علما و حکما را با چندان کوشش و کشش مآل جلال حال بکجا رسید و از آن امارات نه کشتی ماند و از آن عمارات نه خشتی، شعر: کأن لم یکن بین الحجون الی الصّفاانیس و لم یسمر بمکّة سامر
نظم
رها نکرد فراق تو در۳ ولایت وصلنه راعی و نه رعیّت نه داعی و نه مجیب
بنزد بخردان چون آفتابستکه دولت بیدرنگ و باشتابست جهان و هرچه زو در خاطر آمدسرایی دان که گویی موج آبست مگو در گوش دل گر هوش داریخوشا وقتا که هنگام شبابست مشو غرّه بدو در تیز بنگرجوانیرا مصحّف خوان که خوابست شب دیجور گر موی تو باشدنه تیغ آفتاب اندر قرابست تویی مجنون و گیتی لیلی توچه جای قصّۀ دعد و ربابست گرفتم گشت معشوق تو دنیانه آخر آخرت روز عتابست جگر تا کی خورد اسلام از توشریعت را دل از تو چون کبابست نه ننگت از جفا کاری و شوخینه شرمت از خدا و از کتابست خوش آید گر بگویندت که صدرترفیع القدر و مأمون الجنابست سرا معمور داریّ و نداریخبر از طاق کسری کان خرابست
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر این مجلّد فقط در الف هست و سایر نسخ که آنها را ندارند رشتۀ مطلب را قطع نکرده و تمیزی در آنها بین مجلّدات کتاب نیست، احتمال کلّی میرود که این قسمتها مخصوصا این اشعار سست را کاتبی بر اصل نسخه الحاق کرده باشد.
(۲) - کذا فی الاصل و ظاهرا، گوگاه.
(۳) - در اصل: کر. کتب میخوانی و هم می ندانیکه با تو مرگ را روزی حسابست تو طفلی در دبیرستان دنیاندانی خود مصادر چند بابست تو نو با کورۀ در باغ ایّاممقام گل نبینی با گلابست سواری تو بر ابلق کی شناسیو یا تا خود چرا خر در خلا بست چنین پنداری ای صدر مکرّمکه دنیا خود لعاب و یا کعابست غلط میخوانی ارچه زود دانیکه او را هم طعان و هم ضرابست تبختر میکنی در صرف سیفورنیندیشی که اصل او لعابست تفاخر میکنی در خورد حلوانگویی بهترین قیئ ذبابست تو حرمت جاه دانی لاجرم زینمرا با تو سخن گفتن عذابست خوری مال امانت کین طعامستخوری خون دیانت کین شرابست نشانی بر در ایوان غلامانکه خواجه مست و خفته در حجابست تو دیوی نه سلیمان زانکه پیشتعوض ز الحان داودی ربابست گرفتم خود همه عالم ترا شدخرد را آن حباحب یا حبابست نیم در بند ریش و التفاتتاگرچه دل ز تو در اضطرابست نمایم من ترا روزی دو دیگرکه بُردا بُرد تو نه بر صوابست دگر تقدیر بر تدبیر خنددفکم من حسرة تحت التّرابست
تمّ جلد الاول [کذا] من کتاب تواریخ طبرستان حماها اللّه تعالی من بوارق الزّمان و طوارق الحدثان فی اواخر الصّفر ختم بالخیر و الظّفر سنة ثمان و سبعین و تسعمایه من هجرة [کذا] النّبویّه علیه الصّلوة و التحیّة.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…