(۴) - در اصل: عبری زید رسید، فرمود تا لشکر برنشستند و بمحاربت اصفهبد ملک الجبال قارن بن شهریار شد بهزاره گری و غلاّت نواحی او بسوزانید و عمارات خراب فرمود و بازگشت، چون بساری رسید جستان بن و هسودان پیش سیّد معتمدی فرستاد که کسی را که لایق داند پیش من فرستد تا ولایت ری بجهت تو مستخلص کنم، سیّد احمد بن عیسی بن علّی بن الحسن را پیش او روانه کرد و بعضی از ولایت ری او را مسلّم شد و او از ساری با آمل آمد، مازیار بن قارن و شهریار هردو بگریختند از بند او، روز آدینه دوم جمادی الاولی بفرمود تا موکّلان را سیاست کردند و برادر مصمغان را و وندرد و ونداد هرمزد السّفحی۱
و محمّد بن ابرهیم را بطلب اصفهبد قارن بکوهستان فرستاد، ازیشان بگریخت با قومش شد تا درین وقت بعدد اوراق اشجار سادات علوّیه و بنو هاشم از حجاز و اطراف شام و عراق بخدمت او رسیدند، در حقّ همه مبرّت و مکرمت فرمود و چنان شد که هر وقت که پای در رکاب آوردی سیصد نفر علوی شمشیر کشیده گرداگرد او کلّه بستندی و سیّد امام ناصر کبیر حسن بن علی میگوید درین وقت، شعر:
کأنّ ابن زید حین یغدو بقومهبدور سماء حوله انجم زهر فیابؤس قوم صبّحتهم خیولهو یا نعم قوم نالهم جوده الغمر
نبشتۀ احمد بن عیسی و قاسم بن علی که با جستان و هسودان بودند رسید بفتح ولایت ری و قزوین و ابهر و زنگان که ایشان را مسلّم شد و همه دعوت را اجابت کردند و بیعت پذیرفته، دیگر باره محمّد بن ابرهیم را علم و نوبت داد و بگرگان فرستاد و اهل آن نواحی منقاد فرمان سادات شدند [و ولایت سکونت و صحّت تمام یافت و امنیّت بحاصل آمد۲] تا بعراق قاسم بن علی العلوی عبد اللّه بن عزیز را که از مردان طاهریّه بود بگرفت و بفضل بن مرزبان سپرد که او را پیش حسن بن زید برد و وصایت کرد در احتیاط محافظت او روز عید اضحی بآمل پیش حسن زید رسیدند، در حال گردن فرمود زد.
فرستادن خلیفه المعتز بالله موسی بن بغا الکبیر و مفلح را با لشکر بطبرستان
این خبر ببغداد رسید و خلیفه المعتزّ باللّه بود موسی بن بغا۳ و مفلح را با
________________________________________
(۱) - کذا در ب، در الف التفحی
(۲) - قسمت بین دو قلاّب از الف افتاده
(۳) - ب: بوقا (در همۀ مواضع) لشکری جرّار بعراق فرستاد، بقزوین باجستان و سادات مصاف دادند و ایشانرا شکسته و بسیاری از دیالم کشته و خزانۀ ایشان برداشته و باری آمده و از آنجا بقومش و گرگان رفته و معسکر ساخته، و احمد بن محمد السّکنی نایب محمّد بن طاهر بود بدیشان پیوسته و مفلح را بمقدّمۀ بتمیشه فرستاده، درون آمد و حسن زید ده هزار مرد را عرض داده بود بآمل و اصفهبد بادوسبان با او بود و حسن محمّد عقیقی با حشم خویش بساری، مفلح تاختن آورد و عقیقی بر سر پل ساری ایستاده بود.
بسیار شجاعت نمود عاقبت پای نداشت برگردید، مفلح بساری آمد و سه روز مقام کرد و بآمل شد حسن زید با چالوس رفت و جمعیّت او پراگنده شد، از آنجا بکلار رفت و از دیالم مدد استدعا کرد هیچکس رغبت ننمودند، مفلح تا جمادی الآخرۀ سنۀ خمس و خمسین و مأتین بآمل بود بعد از آن بچالوس خرامید و بعمرآباد نزدیک چالوس فروآمد و لشکر گاه کرد و دیالم جمله از او بترسیدند و حسن زید را باز گذاشته هم در آن دو روز نبشته آوردند از موسی بغا که حالی و ساعت بتعجیل باز گردد و بهیچ نوع بهانه نسازد، مفلح کوچ کرد و شب و روز میراند تا بگرگان خبر یافت از وفات خلیفه زبیر بن المتوکّل المعتزّ باللّه، سکنی را بگرگان گذاشتند و ایشان با عراق شدند، دیگر باره مردم بر حسن زید جمع آمدند و او را برگرفته بآمل آورده ببیست و دوّم رمضان، یزید بن خشمردان چیزی نبشت که باید که سیّد بگرگان آید، در حال با حشم آنجا رفت و سکنی بر حوالی گرگان بود، او را دعوت کرد و وعدهها داد، بتبعیّت آمد و طاهر بن عبد اللّه بن طاهر که خراسان بحکم او بود از ضبط ولایت خراسان عاجز بود و ببصره و سواد و واسط مردی خروج کرده بود که او را سیّد برقعی خواندند و معروفست بصاحب الزّنج و امیر المؤمنین [علی] در ملاحم ازو خبر داده بود: یا احنف کأنّی به و قد سار بالجیش الّذی لا یکون له غبار و لا لجب و لا قعقعة لجم و لا حمحمة خیل یثیرون الأرض بأقدام النّعام، ویل لسکککم العامرة و الدّور المزخرفة الّتی لها اجنحة کأجنحة النّسور و خراطیم کخراطیم الفیلة من اولئک الّذین لا یندب قتیلهم و لا یفقد غائبهم انا کابّ الدّنیا لوجهها و قادرها بقدرها و ناظرها بعینها۱
________________________________________
(۱) - متن این خطبه که در نسخههای تاریخ طبرستان مغلوط بود از روی شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید (ج ۲ ص ۳۱۰ از چاپ مصر) تصحیح شد. امّا مردی سخت توانا و دلیر بود۱ و محمّد بن جریر طبری بتاریخ [عدم] صحّت نسب او بعلی علیه السلام ثابت گردانیده و بشرح مدّت خروج و ایّام حروب او نبشته۲.
لشکر کشیدن یعقوب لیث بطبرستان
[درین وقت که] خلفا و طاهر بن عبد اللّه بدان مشغول بودند بخراسان فتنههای بسیار برخاست و رنود و عیّاران فراکار ایستادند و بهر طرف یکی سر برآورد و مقبلتر از همه یعقوب بن اللّیث الصّفار بود و در اصل فرومایۀ عیّار پیشه بود، جماعتی برو گرد آمدند و بمدّت و مهلت از آنکه که پادشاهی قاهر نبود او را غرور داده و عامل طاهر ابن عبد اللّه را از سجستان بیرون کرده و او را بپادشاهی نشانده و از آنجا بخراسان آمده و ملک محمد بن عبد اللّه طاهر گرفته، و کارش بدانجا رسید که خلیفه با او عهد کرد و خراسان بدو گذاشت، چون نیشابور بگرفت بدهستان آمد و پیش سکنی پنهان کس فرستاد و بسیار منیه داد و عهد کرد که گرگان و استراباد برو مقرّر دارد تا با سیّد حسن زید خلاف کرد و بدو پیوست و یعقوب بن اللّیث را [روز] هرمزد ماه اردیبهشت سنۀ ستّین و مأتین بساری آورد و با سیّد حسن بن محمّد عقیقی حرب کردند، عاقبت سیّد منهزم شد چنانکه تا بآمل هیچ جای نتوانست ایستاد و یعقوب بشمع و مشعله بدنبال میشد و حسن زید از آمل با رویان شد و مردم او متفرّق شدند و همچنین یعقوب تا بکلار رفت، حسن زید با شیر شد از شیرجان او را باز خواست و گفت اگر علوی را بدست من ندهند درون شیر بیایم، مردم شیر قبول نکردند، بفجر۳ مردی بود گوکیان گفتند، حمایت کرد و یعقوب بفجر۳ بازگشت و دیالم شیر جمله رخت و بنۀ او باز بریدند او با کجو آمد و بشکنجه و عقوبت خراج دو ساله از مردم رویان بستد تا ولایت چنان شد که از طعام و لباس هیچ با خلق نماند و لیث بن فنه را بر رویان امیر کرد و بادوسبان را بطبرستان و ابرهیم۴ بن مسلم خراسانی را که از مردم او بود بچالوس بنشاند و او بآمل شد در حال مردم چالوس بسر خراسانی شدند و خانه در سر او سوخته و جملۀ مردم او را کشته، خبر بیعقوب رسید بازگشت و آن نواحی جمله بسوخت و درختها ببرید و آتش در نهاد و براه کندسان بکلار شد و از کلار با رویان آمد و جملۀ اشتران
________________________________________
(۱-۲) - این قسمت فقط در الف دیده میشود (برای شرح این جمله رجوع شود بحواشی آخر کتاب)
(۳) - کذا در الف، ب و سایر نسخ: بعجز
(۴) - ب و سایر نسخ: قسم او بمکس هلاک شدند و باران و صاعقه آمد بریشان، خویشتن را بآمل افگندند، هم بر اثر نمودند که حسن زید میآید یعقوب براه ساحل تاختن برد، حسن زید گریخت با کوهپایه رفت، یعقوب بن اللّیث با کردآباد آمد براه ناتل و دو ساله خراج دشت بستد بهمان قرار که بکوهستان و بعد از آن بآمل شد و از آمل بساری و مدّت مقام او بطبرستان چهار ماه بود، از ساری براه قومش با خوار ری شد، بسجستان نامه نبشت بنایب خویش تا علویان که را گرفته بآنجا فرستاده بود خلاص دهد و نفقه تا بولایت خویش شوند، چنانکه او نبشت خلاص دادند و یکی از آن سادات برادر حسن زید ابو عبد اللّه محمّد بن زید بود، چون یعقوب از ولایت بیرون شد حسن زید با بسیار دیلم باز آمد و مردم دیگر باره بخدمت او شدند هیچ جای توقّف نکرد تا بگرگان آمد، همان روز که فروآمد خبر آوردند برادرش محمّد بن زید میآید با جملۀ لشکرها باستقبال شد در صفر سنۀ ثلث و ستّین و مأتین، و محمّد پیش برادر بود بقیّۀ صفر و ربیع الاوّل، بعد از آن بطبرستان آمد تا مادر را بیند، اند هزار مرد ترک کفّار بدهستان آمدند بر عزیمت آنکه بطبرستان تاختن کنند و ولایت بتاراج دهند، حسن زید بگرگان بود فرمود تا محمّد بن احمد خراسانی با دو هزار دیلم بمقدّمه لشکر کشید و او با تمامت حشم در قلب ایستاد، بشورۀ دهستان رسیدند و مصاف داده و محمّد بن تمیم المعروف بمردان کله آن روز کشته آمد و هزیمت بکفّار افتاد و سیّد حسن زید آن روز بسیار شجاعت نمود و اند فرسنگ هزیمتی را بدنبال شد تا هیچ خلق نماند از کفّار وصیت مردانگی او آن روز تاریخی شد.
خلاف نمودن لیث بن فنه با حسن زید و لشکر آوردن شاری نایب آل طاهر بطبرستان
و چون با گرگان آمد نبشته رسید از آمل که لیث بن فنه عصیان کرد، محمّد بن ابراهیم علوی را بگرگان بنشاند و او بآمل رفت، دیالم طاعت محمّد بن ابراهیم نداشتند و حرکات ناواجب و فساد و تاراج با رعایا مینمودند، پیش حسن زید نبشتند که سوء خلق و لؤم طبیعت دیالم و عتوّ۱ ایشان بر تو پوشیده نیست، مرا اطاعت نمیدارند و خلایق برنج افتادند، با گرگان آمد، حسن زید بکار لیث بن فنه مشغول بود و لشکر با احمد بن
________________________________________
(۱) - عتوّ یعنی طغیان و تجاوز و استکبار عیسی بلارجان فرستاده که صاحب لارجان پرویز مدد خواست و نبشت لیث بن فنه بری رفت و والی ری را بر آن داشت که بلارجان آید، حسن زید برادر خویش ابو عبد اللّه محمّد بن زید را بگرگان فرستاد، دکیه نام دیلمی بود، از محمّد بگریخت با قوم خویش و بخراسان پیش شاری نایب آل طاهر شد و احوال گرگان بتفرقۀ کلمه و نافرمانی حشم بگفت و بر آن تحریض کرد که گرگان بجهت تو مسلّم کنم تا شاری از اسفراین بگرگان آمد، دیالم بکلّی محمّد زید و محمّد بن ابراهیم را باز گذاشتند و پیش شاری رفته و ایشان هردو سیّد بآمل آمدند تا وقت آن آمد که شاری لشکر را روزی خواست کرد، در آن نواحی هرکجا دیلمی بود سلاح برداشت بطلب روزی پیش شاری شد، یکی از بزرگان گرگان اسحق نام شاری را گفت هرزه مال بدیالم ندهد که با تو همان کنند بغدر و حرام زادگی که پیش از تو با همۀ امرا کردند و از ایشان جز فضول و ظلم و ناجوانمردی کسی ندید و نبیند، جمعیّت دیالم بسلیمانآباد بود و خواص و عوام گرگان از خام طمعی دیالم ستوه مانده بودند، شاری و اسحق فرمودند۱ تا شمشیر در ایشان نهادند و در یک روز سه هزار تن از ایشان کشته، این خبر بسیّد حسن زید رسید شماتت نمود و لیث بن فنه را معلوم شده بود که گرگان شاری گرفت ترک را که والی ری بود بر آن داشت که بطبرستان شویم و ولایت بجهت تو بستانیم، بقول او عزیمت لارجان کرد، چون بدیه ور رسید احمد بن عیسی و مصمغان هردو آنجا بودند راهها فروگرفتند و از سر کوهها بانگ بر ایشان زدند لیث بن فنه اسب در جوی راند، نتوانست گذشت، ترک بترسید و گفت مگر بغدر کرد، بفرمود تا او را بگرفتند و سرش برداشته پیش حسن زید فرستاد و عذرها خواست و هم بر اثر آن نبشته رسید از گرگان که شاری مالها جمع کرد و بخواهد شد صلاح در آنست که بگرگان شود، چون آنجا رفت حشم شاری با پیش او آمدند و آن گریخته با خراسان افتاد و حسن زید در گرگان شد و بسیار عامّۀ شهر را بکشتند و مال غارت کرده
ذکر خروج اصفهبد ملک الجبال رستم بن قارن بن شهریار و احوال او با حسن زید
و بوقت آنکه محمّد بن زید گسیل کرده بود جماعت دیالم بنواحی گرگان راهزنی و فساد و قتل کردند و بشب نقبها زدند و بخانههای مسلمانان دزدی و ناشایست روا داشتند
________________________________________
(۱) - در الف: فرمود.
و تا بحدّ نیشابور مردم ولایت از ایشان ستوه شده بودند، اند هزار شخص را بگرگان ازین قوم دست و پای فرمود برید تا هزار مرد از بیم او را باز گذاشتند پیش اصفهبد رستم بن قارن بن شهریار شده و اگرچه میگفت بظاهر مطیع سیّدم امّا در باطن خلاف داشت و رستم بن قارن را چون دیالم در پیوستند روزی ایشان بایست نداشت، باطراف ولایت راه میفرمود زد و غارت میکردند و بقومش قاسم بن علی نشسته بود پیش او نبشت که محمّد بن مهدی بن نیرک بمحاربۀ تو میآید از نیشابور، قاسم نزدیک حسن زید فرستاد تا بجهت او مدد بفرستد و از اصفهبد رستم ایمن بود و حسابی نگرفت تا ناگاه اصفهبد بغدر بسر او دوانید و او را بگرفت مغافصه با قلعۀ شاه دز فرستاد بهزارهگری، و قومش با تصرّف خویش گرفت و سیّد قاسم را در آن قلعه وفات رسید و چون قومش بدست گرفت پیش والی نیشابور احمد بن عبد اللّه خجستانی رسول فرستاد که کار حسن زید خلل دارد و موافقت او طلبید تا سیّد حسن زید عزیمت قومش و مالش اصفهبد رستم کرد، سیّد محمّد بن ابراهیم بن علیّ بن عبد الرّحمن که زن برادر۱ او بود فرمان حقّ یافت و سیّد را بمصیبت او پشت بشکست که مشفق و پسندیدۀ خویش۲ بود، لشکر سیّد محمّد جملگی با پیش ابو عبد اللّه محمّد بن زید برادر سیّد شدند، فرمان داد تا بمحاربۀ اصفهبد رستم شود چون یک منزل کوچ کرده بود لشکر نیشابور با خجستانی بگرگان رسیدند، بفرستاد و برادر را باز خواند و گرگان باز گذاشت درون تمیشه آمد و خجستانی تا برباط حفص دمادم او برسید و خزاین و بنه را دریافت و بسیار مردم اسیر او شدند امّا هیچ را نکشت و محمّد زید را بجوهینه معلوم شد که برادر درون رفت و بساری خبر افتاد که حسن زید را بگرفتند در مصاف، حسن بن محمّد عقیقی مردم را جمع کرد و بجهت خویش بیعت ستد و هرکه ابا کرد گردن بفرمود زد تا طاهر بن ابراهیم خلیل از پیش حسن زید بساری رسید، عقیقی را دید، معلوم شد که حسن زید میآید، از ساری بگریخت برستم بن قارن پیوست، حسن زید باستمالت نبشتهها فرستاد که آنچه کردی بیحساب نبود و معذوری، عقیقی از خجالت و بیم اجابت نکرد و با اصفهبد میبود تا خجستانی مدّتی بر کردآباد۳ گرگان بنشست و مال جمع کرد، اصفهبد باستراباد بنشست و خجستانی با
________________________________________
(۱) - یعنی برادرزن
(۲) - ب: پسندیده و خویش او
(۳) - سایر نسخ: بکرآباد نیشابور رفت، مردم گرگان در عقیقی آویختند، از ظلمهای خجستانی اهل گرگان را تیمار داشت و خراج برداشت، جمله برو بیعت کردند تا حسن زید حشم طبرستان جمع کرد، سه اسبه چهار اسبه چون بدیه نامنۀ پنجاه هزار رسید پانصد سوار اختیار کرد و بشب تاختن باستراباد آورد وقت صبح اصفهبد رستم را فرو گرفت، جز آن نتوانست کرد که پیاده خویشتن را با کوهستان افگند، حسن زید هیچ توقّف نفرمود، روی بگرگان نهاد و عقیقی غافل بود از آنکه اصفهبد باستراباد پیش او بود، ناگاه حسن زید بدر سرای او رسید سه اسب را او با دو دیگر برنشستند و روی ببیابان نهاده، محمّد بن زید بدنبال او میشد تا دریافت و بگرفت پیش برادر آورد چون چشمش بر حسن زید افتاد امان طلبید روی ازو بگردانید و ترکی رومی را بفرمود تا گردن او بزند و او را در چادری پیختند و بگورستان گبرگان دفن فرمود، و محمّد بن زید را با حشم بکهستان اصفهبد فرستاد و او را آواره کردند و بیچاره شد هرروز برای امان قاصد میفرستاد تا ببرادر مثال نبشت که او را امان دهد و هرچه ملک اوست بخراج برو نویسد و ما بقی بتصرّف گیرد و حجّت کند، بعد ازین اسفاهی ندارد، محمّد زید بفرمان برادر این جمله بجای آورد و با پیش او آمد، برادر او را طبل و علم داد و با گرگان فرستاد.
وفات حسن زید
درین سال حسن زید را علّتی پدید آمد که بر اسب نتوانست نشست و مدّت یکسال در این علّت بماند، روز دوشنبه سیّوم رجب سنۀ سبعین و مأتین هجریّه فرمان یافت و از اوّل خروج تا وفات بیست سال بود و درین یکسال که رنجور بود بو الحسین احمد بن محمّد بن ابراهیم المعروف بقائم را که داماد حسن زید بود بدخترش ام الحسن۱ نام پدید آورد تا برای ابو عبد اللّه محمد بن زید که برادرش بود بیعت ستاند از اهل طبرستان او را پسران بودند.
پادشاهی محمد زید در طبرستان و خروج سید ابو الحسین
[بعد از حسن زید مردم طبرستان برو بیعت نمودند۲] و داعی کبیر اوست
________________________________________
(۱) - ب: ام الحسین، سایر نسخ ندارند
(۲) - قسمتهای بین دو قلاب با عنوان این قسمت در الف نیست.
[چون سیّد وفات یافت و محمّد زید در گرگان بود] سیّد ابو الحسین که داماد او بود مال خزانه برداشت و درهم بیعت خرج کرد و مردم را بدعوت خویش خواند تا جمله معارف از دیالم و غیره برو جمع شدند و اصفهبد رستم بن قارن و بادوسبان با او بودند، محمّد زید چون خبر گذشتن برادر بشنید با لشکر خویش روی بآمل نهاد و بو الحسین بسیار کس را که با او بودند پنهان فریفته بود چون لیشام بن وردان و ابو منصور مهد بن مخیس۱ را تا او را بکشند برباط حفص، گفتند کشتن نشاید حقّ نان و نمک را، او را تنها بگذاشتند و باز گردیده با گرگان شده، او نیز برگردید، چون بگرگان رسید او را در درون گرگان راه ندادند، محمّد زید بارستاق زوین شد، میبود تا ابو الحسین بجهت آن جماعت تشریف و درهم و دینار فرستاد و فرمود که در همانجا باشند، و محمّد زهرۀ آن نداشت که از زوین سر بیرون دارد و همانجا میبود تا رافع بن هرثمه از خراسان شکسته میآمد، مهدی مخیس خدمتکار او بوده بود، پیش او فرستاد که مرا استقبال کند و بمن پیوندد او التفات نکرد و بیرون نیامد و استقبال ننمود، رافع را حال محمّد زید معلوم بود معتمدان را بدو فرستاد و پیش خویش آورد و با مهدی مخیّس مصاف داد و او را بشکست با خراسان افتاد و لیشام دیلم پیش بو الحسین رفت و علیّ بن سرخاب در دست مهدی اسیر بود، روز هزیمت ازو بگریخت و رافع گرگان بمحمّد زید سپرد و با خراسان شد و بو الحسین برای زر روزی حشم ظلم آغاز نهاد و مصادرات کرد و قسمتهای زبون۴ و حدوثهای۵ قبیح پیش گرفت، مردم طبرستان۶ ازو نفور شده و بستوه آمده۷ ، در سرّ پیش محمّد زید قصّهها نبشتند و او را خواندند، محمّد زید از اطراف لشکرها جمع کرد روز چهارشنبه بیست و پنجم جمادی الاولی سنۀ احدی و سبعین و مأتین بشهر ساری رسید، بو الحسین آنجا بود بگریخت بآمل رفت و هم در شب کوچ کرد که بچالوس بلیشام و نعمان پیوندد و بزمین دیلم شوند محمّد زید غرّۀ شهر جمادی الاولی یکشنبه بآمل رسید و روز سهشنبه تا بدیه بنفش بشد
________________________________________
(۱) - این اسم در الف یک بار بینقطه بار دیگر بشکل «مخلش» و سوّم بار بصورت «مخلس» و در ابن الأثیر «محسن» آمده، ضبط متن برطبق ب و نسخ دیگر و مخیّس بر وزن محدّث از اعلام عربی است
(۴) - کذا در الف، ب جزء دوّم را ندارد و در نسخ جدیدتر: ستمها
(۵) - کذا در الف، ب: احدوثهای، سایر نسخ: بدعتهای
(۶-۷) - این قسمت فقط در الف هست. و نماز شام برنشسته وقت صبح بچالوس رسید، بو الحسین و لیشام و دیگر دیالم۱ را که با او بودند بگرفت و بسیار مال و غنیمت برداشت و آن شب با خواجک آمد و روز آدینه بشهر آمل رسید و در ششم جمادی الاولی بپادشاهی بنشست و مدّت ملک ابو الحسین ده ماه بود، او را بند فرمود نهاد و منادی کرد تا جملۀ عمّال او را امان دهند، فرا پیش آمدند حساب مال باز خواست تا رشته، هرچه برده بودند بازآوردند و خواهر او سکینه نام را که زن حسن زید بود بیاورد، جمله جواهر زرّینه ازو بستد و بعد از آن بند از ابو الحسین برداشت و فرمود تا هرکرا مصادره کرده بود حق ازو طلبند و صلحاء و فقهاء آمل بهزار درهم گواهی دادند، دیگر باره بند فرمود نهاد و بالیشام دیلم۲ هر دو را بساری فرستاد هرگز کسی دیگر ایشان را باز ندید، گفتند براه هلاک کردند،۳ و شجاعت و عقل و علم او را پیش ازین ذکر رفت۴.
چنین شنیدم که بعد آنکه بملک بنشست روایت از سیّد امام ناطق بالحقّ ابو طالب رضی اللّه عنه از ابو احمد محمّد بن علی العبد [کی۵] که ابو القاسم عبد اللّه بن احمد الکاتب البلخی که در مقدّمه ذکرش رفت۶ حکایت کرده که داعی محمّد بن زید بر ناصر کبیر حسن بن علی گمان برد که او در بند دعوت و ریاست خلق است، درین روز من و ابو مسلم بن بحر در مجلس داعی محمّد زید حاضر بودیم ناصر کبیر حسن بن علی درآمد و سلام کرد و بنشست بعد ساعتی روی بابو مسلم آورد و گفت یا ابا مسلم من القائل:
و فتیان صدق کالأسنّة۷ عرّسواعلی مثلها و اللّیل تغشی۸ غیاهبه لأمر علیهم أن تتمّ صدورهو لیس علیهم أن تتمّ عواقبه۹
ناصر کبیر در انشاء این شعر خطا و سهو کرد و تهمت محمّد بن زید را یقین گردانید هردو سر در پیش افگندیم و بجواب او مبالات، نرفت او نیز دریافت که خاموشی ما را موجب چیست خجل و خایب شد و بعد ساعتی برخاست و برفت، داعی محمّد زید ابو مسلم
________________________________________
(۱-۲) - این قسمت فقط در الف هست،
(۳) - از اینجا تا آخر جواب عربی داعی بابو مسلم فقط در الف هست.
(۴) - رجوع کنید بصفحۀ ۹۴ و بعد از آن،
(۵) - و بالاصل: العند
(۶) - رجوع کنید بصفحۀ ۹۴
(۷) - در اغانی (ج ۱۵ ص ۱۰۳): و رکب کاطراف الاسنّة
(۸) - در اغانی: تسطو
(۹) - این دو بیت از ابو تمّام طائی است را آواز داد و گفت یا ابا مسلم ما الّذی انشد ابو محمّد، فقال اطال اللّه بقاء السیّد الدّاعی هذا، شعر:
اذا نحن ابنا سالمین بأنفسکرام رجت امرا فخاب رجاؤها فأنفسنا خیر الغنیمة انّهاتؤب و فیها ماؤها و حیاؤها۱
داعی گفت: او غیر ذلک، انّه یشمّ رائحة الخلافة من جبینه.
چون ملک طبرستان برو قرار گرفت آهنگ کهستان اصفهبد رستم بن قارن فرمود و او را از ولایت بیرون کرد، با نیشابور فرستاد پیش عمرو بن لیث و عمرو بجهت او شفاعت فرستاد و امان طلبید، سوگند و عهد رفت برقرار که سپاهی بخویشتن راه ندهد و آنچه دارد پیش محمّد زید فرستد و خراجها که در آن سالها نداد ادا کند، و محمّد را نشستگاه گرگان بود و بسیار حشم برو جمع آمد از اصحاب رافع و عبّاس و نواحی گرگان علوفه او را وفا نکرد.
رفتن محمد زید بری و واقعات رافع با او و لشکر آوردن بطبرستان
در شهر ربیع الاوّل سنۀ اثنین و سبعین و مأتین در ری ترکی بود اساتکین گفتند محمّد زید را هوس افتاد که بری شود، از گرگان بدامغان رفت و از آنجا بسمنان روزی دو نزول کرد و بخوار شد و با فرداد بوهراوان نزدیک ری لشکر عراق مصاف داده ایستاده بودند، چون بر همدیگر کوفتند لشکر محمّد زید شکسته آمدند و او بهزیمت بالارجان افتاد و خراسانیان بر خراسان شدند، چون بآمل رسید نمودند عزیمت گرگان دارد، ناچار محمّد زید کوچ کرد و بدیلمان فرستاد تا مدد آورند، چون بتمیشه رفت خبر افتاد که رافع بگرگان آمده او نیز مقام کرد بحصار تمیشه منتظر دیالم، در همان مدّت بسبب فتنه که در خراسان ظاهر شده بود رافع با نیشابور شد و محمّد زید بگرگان و ماهی چند آنجا بماند تا سنۀ ثلث و سبعین و مأتین بآمل آمد و سنّت فرزند خویش زید بن محمّد زید فرمود و بولایت عهد پدید آورد و بر منابر و دراهم نام او با نام خویش ملحق گردانید، چون رافع بخراسان رسید فتنهها نشسته بود خلافی که میان پسران نوح، نصر و اسمعیل، بود بموافقت انجامید و رافع را در سالهای گذشته با اهل خوارزم مصافها رفته بود، دیگر
________________________________________
(۱) - از ابیات عبد اللّه بن محمد بن عیینه رجوع کنید بشرح تاریخ یمینی ج ۲ ص ۴۱۷ و جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۵۷ و حاشیۀ آن باره آنجا رفت و ده هزار مرد را از خوارزم [بنوا۱] با نیشابور آورد،
واقعات محمد زید و اصفهبد رستم و لشکر آوردن اصفهبد بطبرستان
محمّد زید بر اصفهبد رستم متغیّر شد و ولایت بکلّی ازو باز گرفت، اصفهبد رستم ازو بگریخت پیش رافع پناه داد و هفت ماه محمّد زید بکهستان او بنشست، رافع با اصفهبد رستم بن قارن بطبرستان آمدند و چون بگرگان رسیدند محمّد زید پیش ایشان نتوانست ایستاد با قلعۀ جوهینه رفت و شش ماه محصور بود تا چنان شد که در قلعه ذخیره نماند، با تنی چند از قلعه بزیر آمد و کوتوالی بنشاند و او درون تمیشه رفت بعد روزی چند کوتوال قلعه برافع داد از عجز، رافع بطلب محمّد تا بآمل بیامد و او با کجو شد و حصار را عمارت فرمود، رافع بکجو رفت، محمّد از آنجا بدیلمان پیوست تا مستهلّ ذی الحجّه سنۀ سبع بکجو بماند و حال مردم از مصادرات و الزام مؤن مجحفه و ایقاع ضرر بجایی رسید که نفس بر نتوانستند کشید و بر مسلمانان هیچ رحمت نفرمود، محمّد زید را دیالم مدد دادند و جستان و هسودان از کهستان بزیر آمد بمظاهرت محمّد بن زید و بچالوس محمّد بن هرون نایب رافع بود و حصن محکم کرده و ذخیره برده و منجنیق نهاده، چون از محمّد زید خبر یافت رافع را باز نمود، بجواب نبشت البتّه تو با او نکوشی و از حصن بیرون نیایی، توقّف کن، اصفهبد رستم بن قارن و محمّد بن احمد وندویه و علیّ بن الحسن المروزی و عبد اللّه بن الحسن و پسر اصفهبد شهریار بن بادوسپان را بچالوس فرستاد براه ساحل، و او کوچ کرد با اهلم شد شش روز مقام کرد و آن جماعت بنفش گون لشکرگاه ساخته بودند و محمّد بن زید بچالوس رفته بود و کار بر محمّد هرون تنگ آورده، رافع از اهلم بدیه خواج چهار فرسنگی چالوس شد و اصفهبد رستم پیادگان خویش را براه بالا بفرستاد، خبر بجستان و هسودان رسید، از حصن دور شد و محمّد بن هرون بیرون آمد و بدنبال در دشته لشکر ایشان را متفرّق گردانید، محمّد زید بوارفو افتاد، بیست و ششم ذو الحجّه و رافع بلنکا فروآمد و مقام کرد، از جمله ولایت طبرستان علوفه خواست تا چنان شد که کرای یک دراز گوش و یک خروار کاه پنجاه درهم شد، و هزارهزار درهم بآمل قسمت فرمود و بشکنجه و عقوبت حاصل کردند، و از چالوس براه طالقان رفت که جستان آنجا بود،
________________________________________
(۱) - کلمۀ بین دو قلاّب در الف نیست. در غرّۀ صفر بدو رسید و ولایت او خراب کرد و غلّه بسوزانید و درختها ببرید و سنگهای آسیا بشکست و مدّتی بطالقان مقام کرد و گیل کیا گفتند از بزرگان دیلم قلعۀ داشت بقهر ازو بستد، و تا آخر ربیع الآخر بطبرستان ظلم و خارج نوّاب او بود، بدان انجامید که میان او و جستان سفرا تردّد گرفتند و قرار افتاد که ودایع و رهاین محمّد زید باز سپرد و محمّد زید را نه مدد کند نه تسلیم، بدین عهد رافع از آنجا بقزوین رفت، محمّد زید با چالوس آمد و خواست حصن مستخلص کند، اصفهبد رستم قارن و محمّد بن هرون آنجا بودند، هیچ بدست نداشت که از آمل ایشان را مدد آمدند، او نومید با سپاه گیلان رفت، محمّد بن هرون از چالوس با ناتل نقل کرد و مردم ولایت ازیشان ستوه شده بودند و رافع از قزوین بری آمد، درین تاریخ المعتضد باللّه خلیفه بود رسول فرستاد پیش او که بخدمت ما آید، رافع رسول را بگرفت و محبوس فرمود و بعد از آن خلاص داد و گسیل کرد، خلیفه ابو العبّاس احمد بن عبد العزیز بن ابی دلف العجلی را بولایت عراق نصب فرمود و بحرب رافع فرستاد، او از طبرستان مدد خواست، اصفهبد رستم بن قارن و دیگر امرا بمدد او شدند و بکنار جوی کلهوار با لشکر خلیفه مصاف دادند روز آدینه هجدهم ذی القعده رافع را بشکستند و بسیار قتل کرده تا احمد بن عبد العزیر منادی فرمود و از قتل باز داشت و جمله غنایم برداشتند، رافع براه ویمه با طبرستان افتاد.
مصلحت نمودن رافع با محمد زید
چون رافع بمهروان رسید خبر یافت که معتضد عمرو بن اللّیث را پادشاهی نیشابور داد، پیش محمّد بن زید بگیلان رسول فرستاد و برو بیعت کرد و بخدمت او رغبت نمود بشرطی که گرگان او را باشد، محمّد بن زید روز سهشنبه پنجم ربیع الآخر بآمل آمد و رافع با گرگان رفت هم در آن قرب خبر یافت که احمد عجلی بری فرمان یافت و پسر او بجای پدر بنشست، رافع لشکر را روزی داد و بری شد با پسر احمد مصاف داد و او را بشکست، هفتم جمادی الاولی لشکر را بسر پلها فرستاد، بعد ماهی معتضد پسر خویش را با ری فرستاد و رافع ولایت را بازداشت و ابن اصبغ خلیفۀ پسر معتضد بود، بساط عدل در ولایت مبسوط گردانید و جور و بدع برداشت و رسوم ظلم باطل گردنید، و محمّد زید بطبرستان آسوده میبود و بکر بن عبد العزیز بن ابی دلف العجلی درین سال پیش او آمد بآمل، بجهت او سیّد محمّد زید بذات خویش استقبال کرد و از اسب بزیر آمد، و هم در آن روز هزار بار هزار درهم در صد صرّه کرده پیش او فرستاد با بسیار جامهها و اسباب و آلات فرّاشخانه و شرابخانۀ زرّین و سیمین و هدیّههای دیگر از طوایف، مدّتی بآمل عزیز و مکرّم و متنعّم و محتشم میبود تا چالوس و رویان بدو سپرد و گسیل کرد، چون بناتل رسید بکوزۀ فقاع او را زهر فرمود داد هلاک شد، و هم آنجا بپول لیشام مدفونست، و چون رافع شکسته بگرگان آمد خواست با عمرو بن اللّیث مصاف دهد، قائدی از آن عمرو گریخته بود، بدو پیوست و او را دلیری داد، رافع از محمّد زید مدد خواست و او مماطله نمود، چون نومید شد لشکر کشید و رفت، عمرو بن اللّیث درون شهر [نیشابور] نگاه میداشت و بیرون نیامد و حشم رافع محمّد بن هرون و ابا نصر طبری و مهدی مخیّس و فضل جعفر بر در نیشابور هرروز جنگ میکردند، عمرو لیث پنج هزار مرد بگزید و ناگاه بیرون افتاد و بر ایشان زد و شکسته گردانید، خبر برافع رسید، لشگرگاه برکند و کوچ فرمود و میآمد تا بگرگان پیش محمّد زید فرستاد که بمال و حشم مرا مدد کند، عمرو بن اللّیث نیز از سید تمنّی کرد که او را وفا نکند و مدد ندهد، همچنان که درخواست عمرو بن اللّیث بود التفات ننمود و حصار ساری را محکم کرد، رافع بساری آمد برودبار اتران خیمه زد و رستم بن قارن رافع را مدد داد تا صاعقه و بارانی بسر ایشان آمد که خیمهها را سیل ببرد و چهارپاها هلاک شدند و بسیار مردم را آب نیست گردانید، رافع نومید باستراباد رفت و میان محمّد زید و او دیگر باره عهد رفت و میثاق.
گرفتن رافع اصفهبد ملک الجبال رستم بن قارن را
رافع درین وقت پیش اصفهبد رستم فرستاد که من با محمّد زید این عهد نه از اخلاص کردم و بر سر همان خلافم، اصفهبد چون ایشان بمهادنه مشغول بودند عمرو بن اللّیث را نموده بود که رافع و محمّد موافقت کردند و مرا صداع خواهند داد و خویشتن بر عمرو بسته، تا چون دیگر نبشته و معتمد رافع رسید و آنچه نموده بود او را حقیقت شد پیش رافع آمد باستراباد، بجهت او خوان نهاد و تکلّف فرمود و چون فارغ شدند بمشورت بنشستند خالی تا چهار پاره بند آوردند و بر پای اصفهبد نهاد و او را برگرفت بکهستان او برد، جمله مال و چهار پای و ودایع او و متعلّقان بشکنجه حاصل کرد و ولایت او بابی نصر طبری سپرد و عذاب و عقوبت مضاعف فرمود، در ماه رمضان سنۀ اثنین و ثمانین و ماتین فرمان یافت ببند، و محمّد زید لشکر رافع را در آن سال نفقه داد تا رافع شعار و علم سپید گردانید و بجملۀ گرگان و دهستان و جاجرم بجهت او بیعت گرفت و از مال اصفهبد رستم محمّد را نصیب کرد، محمّد زید از آمل بساری آمد و محمّد بن و هسودان و علیّ بن سرخاب با او بودند، میان ایشان خصومت افتاد، محمّد و هسودان تنی چند را از آن علی سرخاب بکشت، او با کیلورجان شد و آواز افتاد که خلع طاعت کرد، علیّ بن سرخاب پیش محمّد زید فرستاد که من در بیعت و طاعتم امّا محمّد و هسودان خصم منست، با او یک جای نخواهم بود و آب ساری مرا بتابستان سازگار نیست، و رافع نیز درین وقت نمود که من بحرب عمرو بن اللّیث میشوم، از سواره ستوهام که بسیارند، مرا پیاده مددی فرماید محمّد زید راه گرگان پیش گرفت و آوازه داد که بمدد میآیم و آهسته میرفت تا رافع کوچ کرد و بگذشت، بنشابور مصادف افتاد، عمرو او را بشکست و مردم ازو برگردیدند و بعمرو پیوسته، او روی بخوارزم نهاد و اهل خوارزم بظلمی که او بعهد سامانیان کرده بود برو کینهور بودند، بغوغا او را گرفتند و سر برداشته پیش عمرو بن اللّیث فرستاده و او پیش معتضد خلیفه روانه کرد، و بعد ازین وقایع جملۀ طبرستان از گرگان تا آخر گیلان محمّد زید را مسلّم شد.
و در سنۀ سبع۱ و ثمانین خبر رسید که اسمعیل بن احمد سامانی عمرو لیث را بگرفت و بکشت، سیّد بکلی از همۀ جوانب فارغ بود و آوازۀ همّت و مروّت و علم و سخاوت و امانت و وفای او بعالم منتشر گشت و از عرب و عجم و روم و هند ملوک و اکابر بر موافقت و مواخات او رغبت نمودند و عقل و ثبات و فضل و برکات او داستان شد تا عین الکمال راه یافت، کذاک کسوف البدر عند تمامه.
سبب شهادت محمد زید بحرب محمد بن هرون
اسمعیل بن احمد سامانی محمّد بن هرون را با لشکری آراسته بطبرستان فرستاد
________________________________________
(۱) - در تمام نسخ: اثنین [کذا]. و سیّد در مقام غرور بآخر پایۀ نردبان رسیده بود، تهوّر و تیزی کرد و بپیش آن لشکر باز شد و هرچه محمّد هرون آهستگی فرمود او تعجیل کرد، اعتماد بر حول و قوّت خویش زیادت نمود که بیست هزار مرد با او بود، سر او برگرفتند و بیست هزار مرد منهزم شده، و پسر او ابو الحسین زید بن محمّد را گرفتند و با سر او روز آدینه پنجم شوّال سنۀ سبع و ثمانین و مأتین ببخارا فرستاده و تن او بگرگان بیسر مدفون است معروف بگور داعی، و مدّت ملک او شانزده سال بود و پسر او زید بن محمّد بن زید سیّدی فاضل و بزرگوار و عالم بود و مدّتی ببخارا در بند اسمعیل بن احمد سامانی بماند و این ابیات۱ او راست در آن حالت، شعر:
ان تکن نالک الزّمان ببلویعظمت شدّة علیک و جلّت و اتت بعدها نوازل اخریخضعت عندها النّفوس و ذلّت و تلتها قوارع ناکباتسئمت دونها الحیوة و ملّت فاصطبر و انتظر بلوغ مداهافالرّزایا اذا توالت تولّت
و هم۲ از بند بخارا بطبرستان بدوستان مینویسد:
اسجن و قید و اشتیاق و غربةو نأی حبیب انّ ذا لثقیل ایا شجرات الجوز۳ فی شطّ هرهزلشوقی الی افیائکنّ طویل الاهل الی شمّ البنفسج فی الضّحیبخشکرود من قبل الممات سبیل۴
این بیتها بر اسماعیل سامانی عرض کردند برو بخشایش آورد و بند برفرمود گرفت و پیش خویش خواند، بنشاند و گفت اختیار تراست اگر خواهی با طبرستان شو و اگر خواهی اینجا باش، گفت احوال طبرستان از آن تغییر گرفت۵ که آنجا توانم شد
________________________________________
(۱-۲) - این قسمت فقط در الف هست
(۳) - کذا در ب، سایر نسخ. الجون [؟]
(۴) - این رشته اشعار اقتباس و تقلیدی است از قطعۀ مشهور یحیی بن طالب حنفی از معاصرین هارون الرّشید مخصوصا مصراع دوّم از بیت دوّم و مصراع دوّم از بیت سوّم آن با مختصر تغییر لفظی عین گفتۀ آن شاعر است (رجوع کنید بکتاب الأغانی ج ۲۰ ص ۱۴۹ چاپ دوّم و معجم البلدان در مادّۀ قرقری)
(۵) - کذا در الف، سایر نسخ: از آن گذشت. هم اینجا اولیتر، دختر حمّویة بن علی را بخواست و تا آخر عمر ببخارا بماند و خاکش آنجاست، و ازو سه فرزند در شجرۀ انساب طالبیّه مذکور و مسطور است: ابو علی اسمعیل بن زید بن محمّد بن زید اولاده ببخارا [و ابو عبد اللّه محمّد الرّضا عقبه ببغداد و ارتقیه۱] و ابو محمّد الحسن بن زید بن محمّد بن زید، و از سادات طالبیّه در حق محمّد زید و واقعۀ او بسیار مراثی گفتند اندکی نبشته آمد، ابو الحسن علی بن الحسن النّاصر الکبیر [گوید] شعر:
مضی ابن زید فلم یرجع بذمّتهو کلّ ذی ذمّة بالسّعد قد رجعا یا صاح عرج علی الأجداث مختشعاو صلّ و ارکع فکم صلّی و کم رکعا و اقرا السّلام علی قبر ببلقعةبأرض جرجان یقری الطّارئ۲ الجزعا لقد تضمّن شلوا لو تضمّنهلضاق عنه بملیء الأرض ما اتّسعا
[ایضا]، شعر:
مصیبة داعی الحقّ قصقصت کاهلیو اکثرت احزانی و اقرحت مدمعی فیا نکبة اضحی لها آل احمدعبادید شتّی بعد الف بمجمع غدت آمل قفرا خرابا قصورهاو کانت حمی للسّاخط۳ المتمنّع و اضحت بخارا دار عزّ و منعةو امسی بها ظنی رهینا و مطمعی و ظلّ لها شیخی بجیلان ثاویامقیما بها من غیر انس و مقنع
و ابو عبد اللّه الحسن الأبیض العلوی رضی اللّه عنه گوید:
ایا راکبا نحو الحجاز شملّةتجوب۴ الفلاظمأی و ما سیرها۵ الوخد اذا جئت خیفا و المحصّب من منیو قبر رسول اللّه حیث انتهی۶ القصد
________________________________________
(۱) - قسمت بین دو قلاّب از الف افتاده و تمام آن فقط در ب هست، سایر نسخ کلمۀ اخیر این قسمت یعنی ارتقیه را ندارند. محلّی باین نام در کتب معروف جغرافیا بنظر نیامد ظاهرا آن تحریف افریقیه است
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: یقوی الطارب
(۳) - کذا فی تاریخ اولیاء اللّه و فی الاصل: للساحة
(۴) - در اصل: یجوب
(۵) - در اصل: سیره
(۶) - تصحیح قیاسی و در اصل: خیر انبی فعال بصوت فی البریّة معلناالا بان داعی الحقّ و السّیّد الفرد هوی قطب الدّنیا و اودی عمیدهاو ولّی ربیع النّاس و المنهل السّعد۱
احوال محمد بن هرون و پادشاهی اسمعیل بن احمد سامانی
چون محمّد هارون از گرگان فارغ شد روی بساری و آمل نهاد روز آدینه تیر، ماه مهر سنۀ سبع و ثمانین و مأتین بآمل رسید و یک سال و شش ماه پادشاهی کرد تا جمله خراسان اسمعیل بن احمد را مسلّم شد، بطبرستان آمد، محمّد بن هرون درو عصیان کرد با دیلمان رفت و او بآمل بصحرای لیکانی بموضعی که اشیلا دشت گویند لشکرگاه ساخت و عدل و انصاف بجایی رسانید که هرگز اهل طبرستان بهیچ عهد ندیده بودند و نه از اسلاف شنوده، و جملۀ املاک قدیم معارف طبرستان که از مدّت پنجاه سال سادات و دیگران با تصرّف گرفته بودند با خداوندان حقّ داد:
بنواحی آمل برین جمله: اولاد ابراهیم خلیل هزارهزار درهم، ابرهیم بن اسحق الفقیه ششصد هزار درهم، محمّد بن المعین۲ العربی دویست هزار درهم، هارون بن علی ابو صادق پانصد هزار درهم،
بنواحی رویان: محمّد بن السّری تا دویست هزار درهم، مقاتل ابن عمّ او سیصد هزار درهم، اصفهبد کلار پانصد هزار درهم،
بنواحی ساریه: قطقطی سیصد هزار درهم، قارن و ابرویز و خشک خیان هفتصد هزار درهم، آل الصّفر۳ هزار هزار و دویست هزار درهم، سرخاب بن جستان صد هزار درهم،
بنواحی تریجه: ابرهیم و محمّد ابناء المضّاء۴ الفقیهان و ابرهیم بن مهران و خلیفه اخوه و منصور و جلوانان هفتصد هزار درهم، و بخلاف این جماعت که رؤساء مذکوران و امرا و معروفان بودند از آن رعایا و مستضعفین املاک و غلاّت ردّ فرمود و هریک سال بیک خراج اقتصار کرد، منجم این جمله آخر سنۀ ثمانین و مأتین بود، مردم طبرستان را دل و جان بر محبّت و مودّت و ولاء اسمعیل موقوف شد تا سید ناصر کبیر ابو محمد حسن بن علی بگیلان و دیلمان خروج کرد و گفت ثار داعی الحقّ محمّد بن
________________________________________
(۱) - سه قطعه مرثیۀ داعی الحق فقط در الف هست.
(۲) - ب و سایر نسخ: محمّد بن المغیرة
(۳) - ب: الصغیر و بعضی نسخ دیگر: الصیفیر
(۴) - کذا ایضا در ب، سایر نسخ «المضا» را ندارند زید خواهم خواست، خلایقی انبوه برو گرد آمدند و روی بآمل نهاده، اسمعیل فرزند خویش احمد بن اسمعیل را با ابن عمّ عبد اللّه بن محمّد بن نوح ابو العبّاس بمصاف فرستاد و مردم آمل بکلّی بدو روی دادند تا بموضعی که فلاس گویند بهم رسیدند و دیالم را شکسته و دو هزار مرد را از ایشان کشته و از آنجمله پدر ما کان کاکی بود و پدر حسن فیروزان که ملوک گیل و دیلم بودند۱ و سعید بن محمّد الکاتب میگوید قصیدۀ مطوّل منها، شعر:
ما مدّ من طاغ یدا فی کیدهاالاّ ثناها و هو اجذم اعسم أبنی الخبائث للشّقا ان عدتمو الحین یلفظکم الیه الدّیلم و اذا جری لکم بذلک طائرو زجرتموه فهو انکد اشأم فمشی الیکم لا یهاب۲ من الرّدیاسد یرمجر فی الوغی و یهمهم فکأنّ هامکم لدی اقدامکمتحت السّابک حنظل یتهشّم و کأنّما اجیادکم بدمائهاجار علیها بقّم او عندم فجیوب ایتام تشقّ لمثلکمو خدود اقوام تصکّ و تلطم و غدت بقاعکم و ما من بقعةالاّ و شیطان علیها یرجم
و چون این فتح و نصرت پدید آمد و دیالم مالشی بلیغ یافتند ولایت طبرستان جمله با ابن عمّ خویش ابی العبّاس عبد اللّه بن محمّد بن نوح بن اسد سپرد، و او مردی بود با عقل و کیاست و فضل و دراست و سیرت حسنه. مردم با او آرام گرفتند و آسایشی که هرگز ندیدند یافتند، و علیّ بن احمد المعروف بابی طالب میگوید در حقّ او، شعر:
و شامخ کالرّمح لمّاع تریقطاعة فیه قروریّ۳ عصب الی الأمیر الأریحیّ ذی النّدیاعنی ابا العبّاس فرّاج الکرب
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر قطعۀ دوّم عربی فقط در الف هست.
(۲) - در اصل: لا بنال
(۳) - تصحیح قیاسی و در اصل: فزادی شهم له سجلان سجل من ندیفعم العناجین و سجل من عطب قد منیت منه الحروب بامریءشیّب منها رأسها و لم یشب لم یلف فیها لطلاب مغنمو لم یعرّج راجعا علی طنب لا راغب فی سلب یوم الوغیانّی و هل یرغب لیث فی سلب تبّت یدا عدوّه اذا ابتدایوما کما تبّت یدا ابی لهب و تبّ ما اغنی اذا زجّ القنافراه عنه ماله و ما اکتسب قرم یعدّ فی القروم وحدهالی العدوّ جحفل من الرّعب ان عضّک الدّهر فلذ بسیفهیبریک کلب سیفه من الکلب انعامه رغبته و لینهو بلدة و بحرة اذا رغب احواضه من النّدی مترعةلکلّ من سار الیها و ذهب ضجیع سیف لا ضجیع کاعبیأنس بالخیل و یسلو بالکتب علاّمة فی العلم ذو بصائریجنیک منها رطبا بعد۱ رطب اعطی علی الأسباب جلّ مالهو ربّما اعطاک من غیر سبب و نغمة العافین احلی عندهاذا اجتدوا من کلّ لهو و طرب و کانت الآداب بارت عندنافقد اقام الیوم سوقا من ادب احیا النّدی بجوده لمّا اغتذیاردی العدی بسیفه اذا ضرب عاذ بربّ النّاس من شرّ العدیو شرّ کلّ غاسق اذا وقب للّه عند النّاس [من] حلاحلاعنی ابن نوح ذا الفخار و الحسب۲
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی و در اصل: بلا
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: اوسغب المولم الذّؤبان فی یوم الوغیو المطعم المقوی فی یوم السّغب یوماه یوم نقمة علی العدیمنه و یوم نعمة لمن احب جود کجود الغیث الاّ انّهعند اصطباب الغیث غیر محتجب اجداده آبائه اعمامهسامانه و نوحه اذا انتسب و ان نمته الأعجمون إنّهمعتصم للأعجمین بالعرب اقول فیک الآن قول صادقانت جواد العالمین فی الکثب
اسمعیل چون ولایت بدو سپرد بطلب محمّد بن هرون بعراق رفت، بسمنان خبر یافت که معتضد خلیفه درگذشت، تا بری لشکر کشید، محمّد هرون بجستان و هسودان پیوست بزمین دیلم و بر سیّد ابو محمّد حسن بن علی النّاصر الکبیر بیعت کرد و شرح نسب او پیشتر رفت۱ و جستان و هسودان از ابناء دعوت او بود، در سنۀ تسعین و مأتین عزیمت استخلاص طبرستان مصمّم گردانیدند، عبد اللّه بن نوح اصفهبد شهریار بن بادوسبان و ملک الجبال اصفهبد شروین بن رستم را و برادر زادۀ او ابرویز صاحب لارجان را با حشم ایشان بخواند و ببخارا پیش اسمعیل نامه نبشت تا مدد فرستد، محمّد بن هرون با ناصر و جستان و هسودان [روز] هرمزد بهمن سنۀ تسعین بتمنجاده۲ رسید بصحرایی که معروفست بگازر فرود آمد، چهل روز حرب بود، مردم آمل بترسیدند و فرزندان و متاع با رستاقها فرستادند، روز چهارشنبه هزیمت بر مردم پسر نوح افتاد چنانکه هزیمتی تا بممطیر رسیدند. پسر نوح با اصفهبد شهریار و گوکیان دیلمی و جایی بجمله خویشتن بقلب محمّد بن هرون رسانیدند، او پای از رکاب گرفته بر گردن اسب نهاده بود یعنی که مصاف شکستم، پسر نوح دست بسر و موی فرود آورد یعنی که تا سر من بر تن باشد تو طبرستان نتوانی برد و بدان حمله لشکر محمّد هرون منهزم شدند و تا انوشدادان در بدنبال داشته میکشتند و امیر اسمعیل پسر خویش احمد را بمدد عبد اللّه نوح فرستاده بود، در راه تهاون نمود و مراد او آن بود تا پسر نوح شکسته شود، چون باسترآباد
________________________________________
(۱) - رجوع کنید بصفحۀ ۹۷
(۲) - ب:
بتمیجادیه رسید خبر نصرت بشنید بتعجیل بیامد و پسر نوح شکایت او [باسمعیل] نمود و نبشته بود، روزی بآمل بشراب و نشاط شکار مشغول بود فرمان بدو رسید که باز گردد با بخارا آید، چون بخدمت پدر رسید او را جفا کرد و دشنام داد و گفت دعوی کرده باشی اگر طبرستان از دست بشود بخارا را چه خلل، نمیدانی که اگر چنین باشد ما ببخارا بمبرز ایمن نتوانیم بود، و ابو العبّاس بعد از این مصاف بری رفت و بحاجب خویش پارس نام که والی گرگان بود نبشته و نصیحت فرستاد که هشیار باشد و تا روز مرگ محمّد بن هرون دنبال او دارد، پارس نبشته ببخارا فرستاد و باسمعیل نبشت تا نشان و علم و علامت خاص و انگشتری خویش بفرستد، و محمّد بن هرون دیگر باره لشکر برگرفت بآمل آمده بود، پارس آوازه درافگند که اسمعیل آمده، و با علم و نشان او از گرگان بآمل رسید و روز مصاف مردی را لباس اسمعیل پوشیده در قلب داشت با غلامان او و او تیغی در میان بست بیزره و سلاح، دیگر باره غلام پیش محمّد بن هرون آمد و گفت ای مرد تو دیوانه شده بیامدی در روی مخدوم خود تیغ کشیده، تا جهانست این معنی کسی نکرده، مرا با انگشتری خویش پیش تو فرستاد میگوید در امان منی سوگندها خورد که عفو کنم و ولایت بتو سپارم و بخراسان نان پدید آرم، محمّد هرون انگشتری دید و علامت و نشان در طیره شد، لشکر خویش را گفت شما هم بر جای قرار گیرید و البتّه حرکت نکنید، پارس را گفت در پیش باش تا نزدیک مخدوم رویم، پارس او را آورد تا بقلب لشکر خویش و در حال از اسب فرود انداخت و چهار پاره بند بر نهاد و هم برفور گسیل کرد و بر اثر او کوچ فرمود، لشکر محمّد بن هرون بعضی بپارس پیوستند و بعضی تا بغداد برسیدند و مابقی بطبرستان مقام ساختند و او را شبانروز میدوانیدند تا ببخارا پیش اسمعیل بردند، فرمود تا همچنان گرد شهر بگردانند و بعد از آن در خانۀ کردند و دیوارها برآورده تا از گرسنگی و تشنگی هلاک شد و ابو العبّاس پسر نوح هم در آن مدّت با طبرستان رسید و از گرگان تا گیلان بحکم او بماند و سعید بن محمّد الکاتب را قصیدهایست، بعضی از آن قصیده نوشته آمد، شعر:
اذا ما ابو العبّاس قاد جیادهلأرض العدی عمّت برعب و زلزال کرجل الدّبا من کلّ الیس لاینیعن القرن خوّاض المنایا و جوّال فللّه عبد اللّه یوم یشلّهمبصولة لیث فوق اجرد ذیّال و طعن دراک عند مشتجر الق؟؟؟ او ضرب طلخف فی کریهة قسطال بکلّ ردینی ترنّ کعوبهو کلّ رقیق الحدّ ابیض قصّال مشیحا الی الهیجاء لابس نقعهاو یعلم انّ النّقع افضل سربال فها ذاک وادی تمنجادة ملؤهفغادره شلوا مقطّع اوصال تراوحه عرج الضّباع یهسنهطوالب ارزاق لهنّ و آجال اطاعوا المنی اذ غرّهم سامریّهمفکانوا علی الطّاغین اشأم قفّال فکانت حمر یسلا مراما [؟] تمنّعتبعزّة احرام و منعة احلال کما کعبة اللّه الحرام سمت [لها] احابیش تبغیها غوائل مغتال و ذاق و بال البغی صاحب قلبهمو ما ساق...۱ عشیّة ولّی هاربا و کأنّهثعالة قفر بین شوک و ادغال و لم ینجه من حدّ بأسک عادیاحذار الرّدی عدو الظّلیم بإجفال سواحل جیلان و لا هردلامز۲ (؟) و لا متن ایلام۳ [؟] و لا هضب مرقال۴ [؟] و انزلته بالسّیف من حیث لم یکنلیبلغه فی مرتقی عصم اوعال الی ان اتی جیحون طوع ید الرّدیو ذاق حمام الموت فی شرّ آجال و اضحت فغانی دورهم بعد هلکهمخوالی الاّ من رنین و إعوال
و در مدّت حیات اسمعیل بن احمد ببخارا ابو العبّاس عبد اللّه۵ بن نوح بطبرستان پادشاه بود تا اسمعیل را فرمان حقّ در رسید و بمکان او پسر او احمد بن اسمعیل بنشست بسنۀ خمس۶
________________________________________
(۱) - در اصل جای این کلمات سفید است
(۲) - ظاهرا: طودلارز
(۳) - شاید: ایلال
(۴) - ظاهرا: سرجال
(۵) - در اصل: احمد
(۶) - در اصل: اربع و تسعین و مأتین، بعد دو سال و اند ماه بسبب اکراهی که با ابو العبّاس داشت او را معزول کرد، بسنۀ سبع و تسعین سلاّم نام ترکی را بولایت طبرستان پدید آورد و جملۀ امرای پدر ازو مستزید شدند چون ابو صالح منصور و پارس، خواستند بر ابو العبّاس بیعت کنند و پیش او نامه و پیغام فرستادند، خواست از طبرستان بگرگان شود نزدیک پارس، هرمزد کامه صاحب تمیشه و رستم بن قارن و اصفهبد شهریار راه او بگرفتند و باز داشتند بآمل آمد و براه کجو و رویان عزم کرد که بری شود، اصفهبد شهریار بدیه انجیر۱ نزدیک آمده بدو رسید و نصیحت کرد که عصیان مبارک نباشد و جز آوارگی نبود، پادشاه بر سر شفقت آید و پشیمان گردد، درین سخن بودند که محمّد بن حجر برسالت از پیش احمد بن اسمعیل رسید و تشریف و استمالت آورد و بدلی قوی و املی فسیح روی ببخارا نهاد و بزرگان و اصحاب رأی دولت سامانیان گفتند و البتّه او را تعرّض نباید رسانید و مرتبه زیادت گردانید و سی هزار سوار بدو داده بعراق فرستاد، در جمادی الاولی سنۀ سبع و تسعین و مأتین سلاّم ترک بآمل رسید روز اشتاد من ماه آذر قدیم،۲ سعید بن محمّد الکاتب میگوید بر حسرت روزگار ابو العبّاس، شعر:
ما بال آمل اظلمت جنباتهالمّا ابو العبّاس ودّع آملا تذری الدّموع بکورها و رواحهادررا و تهتانا و سحّا هاطلا و بدورها و شموسها محجوبةفتخالهنّ و ما افلن اوافلا و تری اعزّهم بها متذلّلاو اجلّهم متخاشعا متضائلا یتذاکرون فیذّکرون یدا لهقد آمنت مأهولها و الآهلا فتظاهرت برکاته اذ عمّهمعدلا و زا [د] لهم ندی و فواضلا فرأوا هشیم زروعهم ذا نضرةو ضروعهم غزرا تدرّ حوافلا و غدوا و امسوا لا یراع سوامهمیتعایشون تعاطیا و تواصلا
________________________________________
(۱) - ب: الجبیر
(۲) - از اینجا تا آخر قصیدۀ عربی فقط در الف هست و دفاعه بصیاله و نوالهتلک الخطوب المعضلات نوازلا متجرّدا فی اللّه دون حریمهمو لنفسه فیما حماهم باذلا
سلاّم نه ماه و بیست و دو روز حاکم بود بولایت تا روزی ابی احمد زنراشن از محلّۀ ناصرآباد بسبب خراج پیش او تظلّم کرد، سلاّم او را قفائی چند برفرمود نهاد، او از سرای ترک فریاد کنان بیرون افتاد، عوام آمل غوغا کردند و اصحاب سلاّم در سلاح شده سه شبانه روز کشش بود عاقبت بقهر ترک را از شهر بیرون کردند و او آتش در بازار نهاده بود، چون این خبر باحمد بن اسمعیل رسید ابو العبّاس عبد اللّه بن نوح را با طبرستان فرستاد و پسر ذوالرّیاستین با او بود.
درین سال شانزده پاره کشتی بدریا پدید آمد از آن روسان و بآبسکون شد که بعهد حسن زید علوی روسان بآبسکون آمده بودند و حرب کرده، حسن زید لشکر فرستاده و جمله را کشته، درین وقت آبسکون و سواحل دریا بدان طرف خراب کرده و بتاراج داده بودند و بسیار مسلمانان را کشته و بغارت برده، ابو الضّرغام احمد بن القسم والی ساری بود این حال بابی العبّاس نبشت، مدد فرستاد و روس بانجیله که بعهد ما کاله میگویند فروآمده بودند، شبیخون بسر ایشان برد و بسیاری را بکشت و اسیر گرفت و بنواحی طبرستان فرستاد تا سالی دیگر روسان با عدد انبوه بیامدند و ساری و نواحی پنجاه هزار سوخته و خلایق را اسیر برده و بتعجیل با دریا رفته و تا بحدّ جشم رود بدیلمان رسیده و بعضی بیرون رفته و بعضی بدریا بوده، گیلان بشب بکنار دریا آمدند و کشتیها سوخته و آن جماعت را که بیرون بودند کشته و دیگران که بدریا بودند گریخته، شروانشاه پادشاه چون ازین حال خبر یافته بود بدریا کمین فرمود و تا آخر ایشان یکی را زنده نگذاشت و تردّد روسان از این طرف منقطع شد.
در ماه صفر آخر سنۀ ثمان و تسعین و مأتین ابو العبّاس بن نوح از دنیا رحلت کرد و خبر وفات ببخارا رسید، محمّد صعلوک بری والی بود بدو مثال فرمود تا بطبرستان شود وزیر خویش محمّد بن عبید اللّه البلعمی را از بخارا گسیل کرد تا ضبط طبرستان فرماید، محمّد بن [ابراهیم] صعلوک با لشکری بسیار بنیم فرسنگی آمل بموضعی که باشیر میگویند فروآمد تا بلعمی بدو رسید و محمّد بن الیسع با ایشان بود، ملک بر صعلوک قرار گرفت و جماعت بازگشتند، و سیّد ابو محمّد الحسن بن علی النّاصر الکبیر درین سالها بگیلان باجتهاد مشغول بود۱ و شعرها بسیار گفت بمرثیۀ داعی الحقّ محمّد بن زید، شعر:
لهفان رهن۲ وساوس الفکربین الغیاض فساحل البحر یدعو العباد لرشدهم و کأن [قد] ضرّبوا الآذان بالوقر کیف الإجابة للرّشاد و هماعداؤه فی السّرّ و الجهر لو ایقنوا باللّه لارتدعواخوف الوعید و بالغ الزجر
شعر
لئن علق النّفس اعلاقهامن الموت لم یغن اشفاقها و قد ناهزت بک ستّین حولاشروق اللّیالی و إغساقها فحتّام یأمنک الظّالمونو یعتاق نفسک معتاقها فإن یجفک الیوم ادنی العشیرة قربی و یخذلک عقّاقها ففی عون ربّک عنها غنیاذا ما جفا الرّحم حذّاقها فدعها فإن نبّهتها الخطوب للرّشد یلحقک لحّاقها فلیس یفوت النّفوس الّتیتعرّض للقتل ارزاقها علی أمّة آسفت ربّهاو ادخل فی الغیّ اعراقها تولّی الحکومة بین العبادو عقد الأمامة فسّاقها تداعی لقتل بنی المصطفیذوو الحشو منها و مرّاقها رویدا فقد هیّجت جنّةشعوبا قری السّمّ اشداقها
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر این دو رشته اشعار عربی یعنی تا ابتدای عنوان بعد فقط در الف هست و از سایر نسخ افتاده
(۲) - تصحیح قیاسی و در اصل: حمر فإن یبقنی اللّه ابعث لهاحروبا یری الرّشد ابراقها تکون بوارقها مرهفاتیضیئ المحجّة تألاقها و تضحی النّجوم لها فی النّهارطوالع یغشیک اشراقها یسعّرها فتیة فی الآلهاحتمال الفوادح اخلاقها کباش تناطح عن آل احمدزرق المزاریق ادراقها فقد منع العین طیب المنامو طال بکاها و تأراقها دماء لآل النّبیّ یهیجلک الحزن [و الهمّ]۱ مهراقها تبکّی لها الطّاهرات الحصان حتّی تقرّح آماقها فکیف اصطباری علی لوعةیبرّح بالرّوح احراقها و کیف القرار و لمّا اری۲رجالا تضرّب اعناقها و اخری مصفّدة فی البنود۳ و القد احکم ایثاقها و رأسا طریحا و بطنا جریحاو فخذا مفارقها ساقها ففی القتل و الصّلب للظّالمینشفاء النّفوس و افراقها فإن شدّة اعضلت فاصطبرفباللّه تفتح اغلاقها
خروج سید ناصر کبیر
چون بلعمی بازگشت و محمّد صعلوک بآمل ماند اهل نجم و مزور۴ و جملۀ گیل و دیلم پیش ناصر کبیر جمع آمدند، پسر خویش ابو الحسین احمد را برویان فرستاد و میهم گفتند عاملی بود از آن سامانیان بیرون کردند و ناصر کبیر بکلار رفت، اصفهبد کلار
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی برای اقامۀ وزن
(۲) - کذا در اصل، و عدم جزم فعل لا بد جهت ضرورت شعر است
(۳) - تصحیح قیاسی و در اصل فی البنوة، ظاهرا این کلمه جمع بند فارسی است بمعنی قید اگرچه این کلمه باین معنی در عربی بنظر نرسید.
(۴) - سایر نسخ: فجم و مرز محمّد بن الحسن برو بیعت کرد و از آنجا با کورشید شد و با فرداد بچالوس رفت و ابن عمّ خویش حسن بن القسم را بمقدّمۀ لشکر فرستاد تا چالوس مستخلص کند، محمّد صعلوک با پانزده هزار مرد بموضعی که بور۱ آباد گویند آمده بود، چون ناصر برسید مصاف دادند و حسن بن القسم آن روز مصاف آرای لشکر بود، صعلوک را منهزم گردانید و خلقی بسیار را از اصحاب او بقتل آوردند روز یکشنبه۲ جمادی الاخره سنۀ احدی و ثلثمایه و با فرداد بچالوس رفت و ابو الوفا خلیفة بن نوح را که در آن حصار بود گرفته و جملۀ خراسانیان را کشته و حصار با زمین راست گردانید چنانکه اثر پدید نبود و محمّد صعلوک آن شب نیم شب بآمل رسید، بمالکه دشت فروآمد تا صبح دمید برنشست با ساری شد و از ساری با گرگان و از آنجا باری افتاد و سیّد ناصر کبیر حسن بن علی بعد دو روز بآمل خرامید و بسرای حسن زید فروآمد و چنانکه از فضل و علم و ورع او سزید با خلایق عدل و عاطفت پیش گرفت و گناهها عفو فرمود و بیعت آهل آمل و نواحی بستد،۳ و اخطلی شاعر درین واقعه حسن قاسم را مدح گوید، شعر:
و اتیت معجزة ببوروذ۴ الّتیاجریت فیها للدّماء سیولا قاتلت صعلوک اللّعین بفتیةبذّوا الدّیالم نجدة و عقولا قدّمت منهم کلّ سام طرفهیلقی اذا لقی العدوّ جهولا و اذا خلا من درعه فکأنّهلقمان حکما لا یقول فضولا۵ فعبرتهم نهرا یعبّ عبابهلیطالبوا للمؤمنین نزولا۶ و امرتهم ان یستروا مسراهمو یغافصوا حزب الضّلال غفولا حتّی اذا قرّوا بحیث ینالهمکید العداة و ولولوا تهویلا
________________________________________
(۱) - ب: هور، ابن الأثیر: نوروز (تحریف بوروذ)
(۲) - ب: شنبه
(۳) - از اینجا تا آخر عنوان فقط در الف دیده میشود
(۴) - کذا در تاریخ اولیاء اللّه و در اصل: بورد
(۵) - در اصل لا یقال وصولا، متن تصحیح قیاسی، «روی فی التّفسیر انّ انسانا وقف علی لقمان و هو فی مجلسه فقال الست الّذی کنت ترعی معی فی مکان کذا و کذا قال بلی قال فما بلغ بک ما اری قال صدق الحدیث و اداء الامانة و الصمت عما عن یعنینی» [از لسان العرب]
(۶) - تصحیح قیاسی و در اصل: بنولا صبروا لهم و الحرب تذکی نارهاو شعارهم ان هلّلوا تهلیلا فأعانهم بالنّصر لمّا اخلفواذو العرش مبتعثا به جبریلا و تزلزلت اقدام اهل الکفر اذصدقوا اللّقاء و قتّلوا تقتیلا خلّوا معسکرهم و ما ذخروا بهو خوادما و شواحنا و خیولا فاجتاحها خیل الإله و احرقتتلک الخیام فعطّلت تعطیلا و ندبت للحصن المنیع ضراغمافأتوه لا ضجرا و لا تعلیلا نصبوا علیه المنجنیق فراغ منفیه و اصبح جمعه مفلولا
ذکر خلاف اصفهبد شهریار با ناصر و آمدن لشکر از بخارا بدفع ناصر
و چون کار ناصر بآمل مستقیم شد عبد اللّه بن الحسن العقیقی بساری علمها سپید کرد و مردم را با دعوت خواند و با حشمی بسیار بخدمت ناصر آمد و برسیدن او ناصر را استظهار افزود، فوجی از گیل و دیلم بدو داد و بحرب اصفهبد شهریار فرستاد، چون بارم رسید شهریار با کولا شد و کمین کرد، عقیقی بدنبال او میشد تا در کمین افتاد اوّلین کشته عقیقی بود، دیگران بگریختند اصفهبد شهریار سر او پیش صعلوک فرستاد.
چون خبر غلبۀ ناصر ببخارا رسید احمد بن اسمعیل سامانی محمّد بن عبد اللّه عزیر را بطبرستان فرستاد، چهل روز مقام کرد، ناصر او را بتاخت و جملۀ طبرستان دشت و کوه بتصرّف گرفت و خواست خراج بردارد و ده یک از همه بستاند، مردم تظلّم کردند، بهمان قرار قدیم بگذاشت، و احمد بن اسمعیل بترکستان فرستاده ده هزار سوار مدد خواسته با سی هزار مرد که او را بود بجمله چهل هزار حشم برگرفت و نیّت کرد که خاک طبرستان با بخارا برد چون دو منزل از بخارا بیامد غلامان نیمشب بخوابگاه سر او ببریدند۱ و این حال چنان بود که او را وزیری بود ابو الحسن دهقان گفتند
________________________________________
(۱) - از اینجا تا سطر ۱۷ صفحۀ ۲۷۲ یعنی تا:
«و این خبر پیش المقتدر باللّه» در سایر نسخ نیست و فقط در الف دیده میشود و مال معاملان را حوالت بدو بود رشوتها گرفتی و خیانتها روا داشتی، روزی او را بخواند و گفت رشوت ستدن بترک گوید و دست از خیانت بازدارد و او عهد کرد که بعد از این چنین کنم، احمد بن اسمعیل گفت اگر وفا در دل داری دست بر سر من نه سوگند بخور، وزیر دست بر سر او نهاد و سوگند بخورد، تا پادشاه را معلوم شد که آن عهد را وفا نکرد و رشوت بستد، او را بخواند و گفت روا چگونه شاید داشت که چنان سوگندی بشکنی و مروّت باطل گردانی، هیچ جواب نداد و با خجالت و ملامت بیرون آمد و اندیشید که او هرآینه او را هلاک خواهد کرد تدبیر حیلت باید ساخت و اگر تغافل کنم نیست شوم، چهار نفر غلام را بدست آورد و هشت هزار دینار زر بدیشان داد هریک را دو هزار و فرمود که پادشاه را بفتک بکشند، قضا را آن شب فرصت یافتند خادمی خصی و غلامی ترک با پادشاه خفته بودند هرسه را بکشتند و بیرون آمده بر اسبان نشسته بگریختند، بامداد چون پادشاه را کشته یافتند در این تفحّص افتادند معلوم ایشان شد که چهار نفر غلام بگریختند، از جوانب بطلب فرستادند بچهار فرسنگی بیافتند و گرفته آورده محمّد بن عبد اللّه با ممر [کذا] و حمویّه و دیگر اکابر از غلامان پرسیدند که شما را بدین دلیری کدام کس داشت، گفتند ما را دهقان وزیر فرمود آن چهار نفر غلام را بشیران انداختند تا بخوردند و وزیر دهقان را هرروز صد درم سنگ گوشت از اندام او میبریدند و بدو میدادند تا خورد چندانکه در این عقوبت جانش برآمد، و این خبر پیش المقتدر باللّه خلیفه نبشتند ولایت با پسر او نصر بن احمد بن اسمعیل فرمود داد، هرمزد کامه و شروین بن رستم کسان خویش ببخارا فرستادند و نصر بن احمد الیاس بن الیسع السّغدی۱ را با دههزار مرد بطبرستان فرستاد بتمیشه آمدند و ابو القاسم جعفر بن الحسن بن علی النّاصر بساری بود و هزار مرد داشت، عمارت خندق ساری بفرمود و پیش پدر حال لشکر سامانی نبشت، ابو الحسین احمد بن النّاصر بگیلان و دیلمان رفت با مالهای بسیار و حشم را زر و نفقات میداد و گسیل میکرد و اصفهبد ابو عبد اللّه شهریار بالای ساری ببونیاباد۲ بود لشکرگاه کرد، هنوز علم و نشان سیاه داشت امّا مردم خویش را
________________________________________
(۱) - کذا در ب، الف: السغدری
(۲) - ب: بنونیاباد. پیش سیّد بلقسم فرستاد، چون الیاس بن الیسع بساری رسید سیّد ابو القاسم ناصر مصاف داد و در آن روز چندان شجاعت نمود که بعهد او کسی ندیده بود و آن حرب میان ایشان قایم ماند، او را از ساری بر نتوانستند داشت، عاقبت بقرار صلح بازگشتند و طبرستان بر ناصر کبیر قرار گرفت و مردم بصلاح و حسن سیرت او آسوده ماندند و اصفهبد ملک الجبال شروین با ناصر صلح کرد و هرمزد کامه با استراباد شد و همگی مصالح ملک و احکام پادشاهی در امر و نهی بابن عمّ خویش ابو محمّد الحسن بن القاسم سپرد و بدو بازگذاشت و او را مرتبه بر فرزندان صلبی مرجّح گردانید تا برو حسد بردند و میل لشکر و عوام با او بود، و سیّد ابو الحسین احمد النّاصر المعروف بصاحب الجیش میگوید در حقّ پدر، شعر:۱
فیا عجبی من قرب اسباب مبعدیو کثرة اعدائی و قلّة مسعدی و یا دولة قامت علیّ بجورهاو یا والدا لم یرع لی طیب مولدی فما بال اترابی رفعت رؤسهمو طأطأت منّی جاهدا بتعمّد هل العدل الاّ قسمة بسویّةو انصاف مظلوم و إعطاء مجتدی فإن رزقوا منک الّذی قد حرمتهفما رزقوا علمی و فضلی و محتدی
و ان کان رأی منک فیهم رأیتهفرأی لعمر اللّه غیر مسدّد
و ان اکلت دنیاک دونی عصابةصبرت لها یومی و امسی الی غدی فما اللّه عن ظلم العباد بغافلو ما انا بالوانی و لا بالمبلّد أتقصی قریب الرّحم من اجل رحمهو ترنو بإحسان لآخر مبعد
و إنّی لأستحیی الکلام اریحهعلیک و اشدو بالقصید المقصّد
و ابقی علی الأرحام خوف شماتةتحلّ بنا فی کلّ ناد و مشهد
و لکن لظلم الأقربین مضاضةیضیق لها ذرع الفتی المتجلّد
________________________________________
(۱) - ابیاتی که در جلو آنها علامت ستاره گذاشته شده فقط در الف هست
و لا بدّ للمصدور ان ینفث الأذیو ذی الجلد المقهور دفع التّمرّد
أترضی بأن ارضی بخطّة عاجزاذا خاننی سیفی و شلّت به یدی
و قبل۱ ابن مرداس ابی فضل اقرعبما کان من فعل النّبیّ محمّد
فو اللّه ما حاموا النّبیّ بفعلهو لا سوّغوه منحة المتفرّد
فکیف بمن لا ینزل الوحی عندهو لیس بمعصوم و لا بمؤیّد
و اعطی ابن مرداس و ارضاه باللّهیو قال له قول الکریم المسوّد
و ما انت الاّ شحنة من محمّدفهلاّ بهذا منه تهدی و تقتدی
«ستبدی لک الأیّام ما کنت جاهلاو یأتیک بالأخبار من لم تزوّد۲»
و او بتعصّب با پدر [از آنجا که] امامیّ المذهب بود میگوید، شعر:
یا ایّها الزّیدیّة المهملهامامکم ذا آیة منزله کفّ له بالأخذ مبسوطةو فی العطایا جعدة مقفله اشلی علی الأمّة اولادهو اظهر الرشوة و القندله یا رخمات۳ الجوتبّا لکمغصتم فأخرجتم لنا جندله توبوا الی الرّحمن و استغفروامن قبل ان تأتیکم زلزله
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی و در اصل: و قتل، اشاره است بقصّۀ مشهور تقسیم غنایم بعد از غزوۀ حنین که حضرت رسول بأقرع بن حابس صد شتر عطا فرمود و بعبّاس بن مرداس چهار شتر، عبّاس بن مرداس از این عدم تساوی حقوق بسیار خشمناک شد و اشعاری در آن باب گفت که بغایت مشهور و در عموم کتب تواریخ و سیر و تفاسیر مسطور است و حاصل معنی این بیت اینست که: «پیش از اینها ابن مرداس ترجیح اقرع بن حابس را بر خود ابا نمود در نتیجۀ آنچه حضرت رسول در آن باب بعمل آورده بود»
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…