(۷) - تصحیح قیاسی، در اصل، و الدین قتلوا.
(۸) - در اصل: رجل.
(۹) - تصحیح قیاسی، در اصل: اعواضا.
(۱۰) - در اصل: حیاضا.
(۱۱) - در اصل: فعقد.
(۱۲) - در اصل: لذی الامرو. قال الشّاعر:
اجیبوا الی الموت الّذی ساقکم لهعدوّ شدید البغی اجور جائر فانّ اله النّاس عون یعینناو ینصرنا ربّ لنا خیر ناصر و انّ امیر المؤمنین فقائد۱رماکم بجند فوق خیل ضوامر کانّهم اسد معار خیولهممن الطّیر سرب کلّ طرف کطائر۲ فلیتکم یا صفوتی من رعیّتیعلی الدّین قد یردیکم کلّ کافر [کذا] و ان ینج منّی المازیار فسوءةو اصحابه اهل الذّنوب الکبائر و البسه من کسوة القتل جبّةصباغتها حمراء من دم فاجر۳
فقد استیقن امیر المؤمنین انّکم بالصّواب نطقتم و فی جمیع ذلک صدقتم و اخفیتم اکثر ممّا۴ ابدیتم و حقّ الخلیفة رعیتم و بالامام استعنتم و ایجاز الکلام استعملتم و الایجاز احسن شیئ و الحلال [کذا] اهنأ فیئ۵ و المستعان اللّه العلیّ القادر و امیر المؤمنین له عبد لا یملک لاحد نفعا و لا ضرّا و لا خیرا و لا شرّا الاّ باذن من خالقه فیسأل اللّه صبرا جمیلا علی النّصرة دلیلا و الصّابر منصور و الطّاغی مقهور و یعاقب الباغی و لو بعد حین و یصطاد الحیّة۶ برفق و لین، و اعلموا انّ حقّ الامام علی الرّعیّة الطّاعة و افضل الأعمال ما علیه الجماعة و من بغی علی الآخر اهانه اللّه و ما کان لأمیر المؤمنین علم بما اخبر تموه فقد انتبه لما نبّه و أنبه لذلک من قبله من جنده و موالیه و سایر رعایاه و استعان باللّه و توکّل علیه و رغب فی النّصر الیه فانّ الظّفر من اللّه و سیر حلکم امیر المؤمنین من محلّة البلوی و جوار الذّلّ و سجونه الی دیار العزّ و حصونه و یرفعکم من الاتّضاع۷
و الخمول الی الرّجاء و الرّغد و الفسحة، و النّصرة لیست بید الأمام انّما هی بید الخالق العلاّم و التّوفیق به و القوّة له و امیر المؤمنین یسأل اللّه أن یمکّنه من البغاة کما امکنه من الطّغاة من اهل غور [کذا؟] الّذین حبسوا الأتاوة و أظهروا العداوة و کما سلّطه۸
علی اهل الرّوم الّذین حبسوا المسلمین فأنقذهم اللّه بامیر المؤمنین و أیّده فرحا مسرورا و مستبشرا منصورا و ما نال ذلک امیر المؤمنین بجنده و تبعه و ملکه و سلطانه بل
________________________________________
(۱) - کذا فی جمیع النّسخ
(۲) - در اصل: لطائر
(۳) - از جواب معتصم فقط این قطعه شعر در سایر نسخ غیر از الف هست
(۴) - در اصل: ما
(۵) - در اصل: فره
(۶) - در اصل: الجنّة
(۷) - تصحیح قیاسی، در اصل: الارضاع
(۸) - در اصل: سلط بحول اللّه الّذی هداه و امدّه۱ و امیر المؤمنین و کلّ لمحاربة العدوّ الّذی بازائکم و بین ظهرانیّکم عبد اللّه بن طاهر مولی امیر المؤمنین فعقد له لواءه الأحمر و قلّده سیفه الأزهر و جعل له طرفه الأشقر فقدم خراسان فی جیش لهام و طبول و أعلام فان احتاج الی مدد من عند امیر المؤمنین امدّه و ان احتاج الی مال ارفده و اللّه المؤیّد بنصره و امکنه اللّه من الّذین عصوا ربّ العالمین و اللّه ناصر امیر المؤمنین و علیه فلیتوکّل المتوکّلون فان کان فیما اجابکم امیر المؤمنین بغی او کبر اوتیه او فخر فلیستغفر اللّه امیر المؤمنین من ذلک انّه غافر الذّنب و قابل التّوب شدید العقاب ذو الطّول لا اله الاّ هو الیه المصیر لیس کمثله شئ و هو السّمیع البصیر، و کتبه محمّد بن عبد الملک۲.
چون معتصم از حال مازیار واقف گشت جواب فرمود نبشتۀ عبد اللّه را که بطبرستان شود و او را با دست آورد، عبد اللّه طاهر عمّ خویش الحسن بن الحسین را پیش خلیفه فرستاد و درخواست کرد تا از جانب عراق او را مدد دهد، محمّد بن ابراهیم را با عمّ عبد اللّه گسیل کردند، چون لشکر خراسان بتمیشه رسیدند جمله کهستانها را لشکر گرفته بودند و اهل ولایت مازیار را باز گذاشتند و بعبد اللّه طاهر و عمّ او پیوسته تا بهر موضع که مازیار فرود آمدی ناگاه بسر او میبردند، عاقبة الأمر گرفتار آمد و عبد اللّه او را در صندوق بست که بجز موضع چشم هیچ گشاده نبود و بر استری نهاده روی بعراق آورد.
روزی در راه عراق مکاری استر را مازیار گفت مرا خربوزه آرزو میکند هیچ توانی بجهت من خربزه آوری، موکّلان او پیش عبد اللّه طاهر شدند و این سخن گفته، برو بخشایش آورد و گفت شاه و شاهزاده است، بفرمود تا صندوق بگشادند و او را با بند بمجلس او آورده و بخروارها خربزه پیش او نهاد و میبرید و بدست خویش بدو میداد و گفت هیچ غم نخورد که امیر المؤمنین سلطانی رحیم است و من شفیع تو شوم تا جریمۀ تو درگذراند و با ولایت فرستد، بزبان او بیامد که انشاء اللّه عذر تو خواسته شود. عبد اللّه طاهر را این سخن او عجب آمد و گفت هرگز خلیفه جز کشتن او نخواهد، او بکدام وسیلت عذر من تواند خواست، اشارت داد تا خوان نهادند، او را نان داد و شراب فرمود آورد و مغنّیان ظریف آورد و نشاند و مجلسی آراسته بانواع
________________________________________
(۱) - در اصل: ایده
(۲) - این نامه چنانکه یادآور شدیم بغیر از قطعه شعر اخیر فقط در الف هست.
تکلّف ساخت و مازیار را ساعت بعد ساعت امیدهای قوی داد و شرابهای گران برو پیمودند تا مست لا یعقل شد و عبد اللّه دفع دور شراب از خود میکرد، تا بوقتیکه عقل دزدید ازو پرسید امروز بر لفظ شما رفت که عذر ترا خواهیم اگر مرا بکیفیّت آن مستظهر گردانی نشاط و قوّت دل زیادت شود، مازیار گفت روزی چند دیگر معلوم تو شود، گفت آخر چگونه، اگر سببی دانی تا من ترا ازین صندوق و تعذیب بیفایده برهانم، و بعد مؤاکله و مشاربه برعایت حقوق قیام نمایم، گفت با من سوگند بایی خورد، عبد اللّه سوگند خورد، مازیار گفت بداند که من و افشین خیذر۱ بن کاوس و بابک هر سه از دیرباز عهد و بیعت کردهایم و قرار داده بر آنکه دولت از عرب باز ستانیم و ملک و جهانداری با خاندان کسرویان نقل کنیم، پریروز بفلان موضع قاصد افشین بمن رسید و مرا چیزی در گوش گفت، من خوشدل شدم، عبد اللّه طاهر گفت چه بود آنکه ترا اعلام کرد، مازیار گفت نگویم، بتملّق و تواضع الحاح کرد تا مازیار گفت سوگندی دیگر بخورد، عبد اللّه سوگند خورد، مازیار با او در میان نهاد که بمن پیام آورد از افشین که فلان روز و فلان ساعت معتصم و پسران او هرون الواثق و جعفر المتوکّل را هلاک خواهیم کرد، عبد اللّه شرابی چند بدو فرمود داد تا مست طافح گشته، و او را برگرفتند با موضع او برده، در حال ملاطفۀ نبشت بمعتصم بدین خبر و آنچه رفته بود، و کبوتران روانه کرد، چون نبشته بخلیفه رسید در آن روز افشین مهممانی ساخته بود و هرون و جعفر را دعوت میکرد که بخانۀ او شوند، معتصم گفت ایشان رنجورند من بیایم با پنجاه سوار بر نشست و رفت، افشین سرای خویش بیاراسته بود بدیباجهای مرصّع و طارمها زده و صد تن را از سپاهان تعبیه کرده تا چون معتصم فرونشیند از جوانب درآیند و شمشیر درو بندند، معتصم بدر طرز۲ رسید، افشین گفت تقدّم یا سیّدی، توقّف کرد و گفت فلان و فلان کجایند، معتمدان خویش را بخواند و فرمود که شما درون شوید و او همچنان بیرون در ایستاده بود، از آن هندوان یکی را عطسه آمد، خلیفه دریازید و ریش افشین بدست گرفت و آواز برآورد ک ه النّهب النّهب، چون هندوان شنیدند در هرب و اضطراب آمدند، معتصم فرمود با فرزندان و متعلّقان او را حاضر آوردند و آتش در آن سرای
________________________________________
(۱) - در اصل: و حیدر
(۲) - الطّرز بیت الی الطّول فارسی معرّب و قیل هو البیت الصّیفی (تاج العروس) فرمود زد، غلامان ریش افشین از دست خلیفه باز گرفتند و او را بسلاسل و اغلال بسته با دار الخلافه آوردند و میداشتند تا مازیار برسید، ازو پرسیدند که خلع طاعت چرا روا داشتی، گفت شما مرا ولایت طبرستان دادید مردم عصیان کردند، بحضرت باز نمودم جواب آمد که با ایشان حرب کنید، خلیفه فرستاد که آن جواب کدام کس نبشت، مازیار گفت افشین، فرمود تا فقهای بغداد را بیاوردند و بفتوی ایشان اوّل حدّ فرمود زد چندانکه جانش برآمد و بعد از آن جثّۀ او را بحظیرۀ بابل بردار کردند و در مقابل او ناطس رومی صاحب عمّوریه را و افشین را بآتش بسوزانید. و پادشاهی مازیار بدشت و کوه طبرستان هفت سال بود و بعد ازو کهستان با بند اربن موزه۱ افتاد و الحسن بن الحسین بن مصعب عمّ عبد اللّه طاهر را بپادشاهی طبرستان پدید آوردند، بسیرت پسندیده و خصال نیکو و عدل شامل و انصاف کامل اطراف ولایت مضبوط گردانید سه سال و چهار ماه و ده روز حکم ایالت او نافذ بود و محمّد بن ابراهیم را مسبّب و مستخرج اموال مازیار گردانیده بود و بسیار کس را بدان حوالت هلاک کرده بودند، در ذی الحجه سنۀ ستّ و عشرین و مأتین الحسن بن الحسین فرمان یافت و بعوض او طاهر بن عبد الله بن طاهر بطبرستان آمد، یک سال و سه ماه پادشاهی او را بود تا از خراسان خبر وفات پدر او عبد اللّه رسید برادر خویش محمّد بن عبد اللّه را بنشاند و او بخراسان شد هفت سال پادشاهی کرد، و عتّاب بن الورقاء الشّیبانی با طاهر بن عبد اللّه بطبرستان میبود،۲ این قصیده گفت، شعر:
اذا ما الجبال أتت بالنّباتو انوارها الحسنات العجب أتت طبرستان من بینهنّبما لیس فیهنّ او یجتلب تورّدها طاهر بالجنود۳ فی جحفل ذی عدید لجب۴ فأخمد نیران کفّارهاو ذلّل من امرهم ما صعب و دار بهم فی الجبال الوعورو فی بلد ذی صبیب هدب
________________________________________
(۱) - ب: مونی
(۲) - از اینجا تا آخر قصیده فقط در الف هست.
(۳) - تصحیح قیاسی و در اصل: ظاهر بالجنوب
(۴) - تصحیح قیاسی، در اصل، لحب، جیش لحب ای ذو جلبة و کثرة. تری غیشه۱ فیه طوع الغمام و الغیم طوع ریاح تهبّ فبیضاء قد افرغت ماءهاو سوداء ذات عزال۲ تصبّ یخاف الرّجال اذها اذادحت فوقهم کالعدوّ الکلب فتلبس فوق سلاح الحدیدسلاح اللّبود اذا ما انسکب فتجلو اخلّة أسیافهمو تصدا۳ سیوفهم فی القرب کانّ بروق غما ماتهابریق صوارمهم تضطرب اذا الرّعد ناح بأرجائهاحسبت سحابته تنتحب تری الخیل یقمص من تحتهافطرف یخرّ و طرف یشبّ یجذّ الغصون۴ بأعطافهاو ترسخ فی الوحل منها الرّکب کأنّ علیها غلاظ القیودفقد صرن یسبقن بعد الخبب و لیست بمطلقة بالسّیاطو لا زجرها بهلا او بهب و فرسانها فی نحور العدوّفقلب و قور و قلب یجب له فزعة عند وقع السّلاحکفزعة نفس کریم تسبّ
و در صفر سنۀ سبع و ثلاثین [و ماتین] محمّد بن عبد اللّه ببغداد شد، سلیمان بن عبد اللّه را بطبرستان پدید آوردند، دو سه سال زندگانی باحتیاط کرد تا در سنۀ اربعین و ماتین از دبیران مرو منصور بن یحیی گفتند بوزارت بنشاند، بولایت بدعتها احداث فرمود و مال ولایت بدست مستأکله باز داد، طاهر بن عبد اللّه را این حال معلوم شد آن وزیر را معزول فرمود و محمّد بن عیسی بن عبد الرّحمن را بوزارت خویش اختیار کرد.
معتصم درین سال خادمی را از کبار درگاه پیش اصفهبد قاربن شهریار ملک -
________________________________________
(۱) - در اصل: عینه
(۲) - تصحیح قیاسی، در اصل غزال، و عزالی جمع عزلاء است بمعنی محل ریزش آب از مشک و غیره
(۳) - در اصل: یصدی
(۴) - تصحیح قیاسی و در اصل: یحدّ العضون. الجبال فرستاد بتهنیت آنکه اسلام قبول کرده بود و زنّار او فرمود گسست و محمّد بن عیسی بنیابت طاهر طبرستان بعدل و انصاف بیاراست و بدع و جور برداشت تا دیگر باره سلیمان بن عبد اللّه را باز فرستادند، عبد اللّه قریش را نیابت داد بآمل مدّتی، و بعد او اسد بن جندان را و مردم آمل استقبال کردند۱ و ابو الغمر۲ هرون بن محمّد قصیدۀ انشاء فرمود:
و لما تلقّیک اشباحهملقیتک بابنة۳ ودّ صحیح اسرّ و اظهر قبل السّرورسرور الخلیل بردّ الذّبیح و دنت بحبّک۴ حتّی غلوتغلوّ النّصاری بحبّ المسیح و قارنت ذکراک حتّی کأنّیو ایّاک جسمان قاما بروح۵ وردت علینا ورود الرّبیعبوجه صبیح و فعل صریح و قد انجح اللّه فیک المقاللانّک اهل الفعال النّجیح
چون این شعر برو خواندند هیچ مراعات نکرد و التفات نفرمود تا این شعر گفت، شعر:
نکصنا علی الاعقاب عند امیرناو کنّا زمانا عنده نتقدّم۶ یساوی بنا من لا یساوی رجیعاو من هو سیّان استه منه و الفم فإن کان هذا دأبنا منه نرتحلبلیل و نأتی حیث نحبی۷ و نکرم و إن یکن الاخری غفرنا الّذی مضیفقد یعثر الطّرف الجواد المطهّم
بعد مدّتی سلیمان او را معزول کرد از ولایت آمل و محمّد بن اوس را نصب فرمود و رویان و چالوس باهم ضمّ گردانید، محمّد پسر خویش احمد را بثغر چالوس بنشاند و کلار نیز بدو سپرد و ظلم و استهزاء و استخفاف بجایی رسانیدند که مردم جمله املاک
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر قطعۀ دوم عربی فقط در الف هست
(۲) - در اصل: ابو عمر، رجوع کنید بصفحۀ ۹۴ و حواشی آخر کتاب
(۳) - در اصل بابنه، و غرض از ابنة ودّ بدون شبهه قصیده است،
(۴) - تصحیح قیاسی و در اصل: و ذنب یحتک
(۵) - و در اصل: الفقال
(۶) - در اصل یتقدّم
(۷) - در اصل: نحبا بفروختند و کسانی که ثروتی داشتند خانهها باز گذاشتند و با ولایات دیگر نقل کرده، هرسال سه خراج ستدندی یکی برای محمّد بن اوس و یکی برای پسر او و دیگری برای مجوسی که وزیر ایشان بود.
ذکر تغلب سادات طالبیه بایالت طبرستان
و در این تاریخ خلافت بغداد با جعفر المتوکّل بن المعتصم افتاد و او وزیری داشت عبید اللّه بن یحیی بن خاقان، ناصبی مذهب بود، همیشه بر سفک دماء آل رسول علیهم السّلام او را تحریض کردی و بدیهای او را نهایت نیست تا بحدّی که مقابر شهداء کربلا را خراب کرد و آب فرمود بست و بکشتزار کرد و جهودان را آنجا فرستاد و برگماشت تا اگر مسلمانی بزیارت شود بگیرند و هلاک کنند۱ و امیر ابو فراس حمدانی رحمة اللّه علیه میگوید:
لبئسما لقیت منهم و إن بلیت۲بجانب الطّفّ تلک الأعظم الرّمم
و تا بعهد داعی محمّد بن زید مشهد امیر المؤمنین علی علیه السّلام و مشهد امام حسین علیه السّلام و سایر مشاهد طالبیّه خراب بود، چون محمّد زید بطبرستان بپادشاهی رسید منتصر ببغداد خلیفه بود و مذهب تشیّع دعوی کرد و حرمت آل ابو طالب بغایت داشتی۳
و از آل عبّاس سفّاح بود و او [که] بر قتل و ذراری رسول صلّی اللّه علیه و آله دلیری نکردند۴ ، محمّد زید مشاهد را عمارت مختصر فرمود و بهر موضع بتخمین دخمۀ و مقبرۀ پدید آورد۵ تا بعهد عضد الدّوله فنا خسرو بن رکن الدّوله الحسن بن بویه۶ مشاهد را چندان عمارت فرمود که این ساعت هنوز بسیار از آن خراب نبود۷ و قصبه و حصار و خانه و بازار ساخت و بمراسم عاشور و غدیر و آنکه رسم طایفۀ شیعه باشد بزیارت رفتی و یک روز و دو روز آنجا مقام ساخته و خاک عضد الدّوله بمشهد امیر المؤمنین علی علیه السّلام هنوز باقیست زیر صفّه بطاق ساخته، من دیدم و زیارت کرده. آوردهاند که چون متوکّل بخلافت بنشست همچنانکه کسی را بهوس شکار و سایر ملاهی میل باشد او را میل بدان بود که سادات آل رسول را هلاک کند و علیّ بن محمّد الهادی العسکری علیه السّلام که امام
________________________________________
(۱) - از اینجا تا آخر بیت فقط در الف هست.
(۲) - در اصل: شقیت، متن مطابق ضبط مجالس المؤمنین است.
(۳-۴) - این جزء از عبارت نیز فقط در الف هست.
(۵) - کذا در الف، ب: عمارت مختصر فرمود و تخمین و مقبره پدید آورد.
(۶-۷) - این قسمت هم فقط در الف دیده میشود. شیعه باشد بعهد او بود روزی او را بخواند و پیش خویش بر بالش نشاند و روی بعلیّ بن محمّد النّدیم کرد و گفت: شاعرترین اهل روزگار کیست گفت ابو عباده گفت بعد او گفت عبیدک ولد مروان بن ابی حفصه، بعد از آن روی بامام علیّ بن محمّد علیهما السّلام کرد، گفت من اشعر النّاس یا ابن عم فقال علیّ بن محمّد الکوفی قال المتوکّل و لم قال لقوله، شعر:
لقد فاخرتنا من قریش عصابةبمطّ خدود و امتداد اصابع فلمّا تنازعنا الفخار قضی لناعلیهم بما نهوی۱ نداء الصّوامع
متوکّل گفت: ما نداء الصّوامع یا ابن عمّ قال اشهد أن لا اله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه۲ و تمامت این ابیات من نوشتم، شعر:
ترانا سکوتا و الشّهید بفضلناعلیهم جهیر الصّوت فی کلّ مجمع بأنّ رسول اللّه لا شکّ جدّناو نحن بنوه کالنّجوم الطّوالع
بهمین سبب و سایر اسباب امام علیّ بن محمّد الهادی را علیهما السّلام شهید کرد، و شب و روز بخمر و زمر و فجور و مجون مشغول بود. در کتاب نوادر اصمعی از احمد بن صالح دمشقی بروایت آورده است که یوسف بن عبد اللّه گفت از بحتری شنیدم که برای متوکّل جعفر قصیدۀ که مشهورست: عن ایّ ثغر تبتسم، گفته بودم و اند ماه مجاور آستانه بودم تا مگر فرصت عرض یابم و از آنکه او شاعران را بار ندادی و معرفت نداشت میسّر نشد روزی بدهلیزی از دهالیز نشسته بودم نحریر خادم بیرون آمد۳ مرا گفت یا بحتری امروز تراست، کار ساز تا ترا درون برم، گفتم قرب سالی است تا من کار ساختم و قصیده در آستین دارم۴ ، مرا دست گرفت از دهلیز بمقصوره و از مقصوره بدهلیز میبرد تا سیصد
________________________________________
(۱) - در اصل: یهوی.
(۲) - از اینجا تا آخر قطعۀ عربی از سایر نسخ افتاده و فقط در الف هست
(۳-۴) - این جزء از عبارت فقط در الف هست مقصوره برشمردم ببهوی۱ که چشم من بجهد بآخر آن رسید، چون نیک بنگریدم متوکّل را دیدم بر سریری زرّین نشسته و بر مراتب کرسیهای زرّین و سیمین نهاده و جماعتی از ندما۲ با درّاعهای سیاه و گوی۳ زرّین نهاده بر آن۴ کرسیها نشسته مرا بردند بدان مقام که آواز متوکّل بمن رسید فروداشتند گفت یا بحتری أنشد، من پیش از آنکه سلام کنم شعر خواندن گرفتم و گفتم اگرچه سوء ادب و بیحرمتی است امّا متابعت فرمان اولیتر، دامن برگرفتم و این قصیده آغاز کردم:
عن أیّ ثغر تبتسمو بأی طرف تحتکم
حالی از آن جمله ندما یکی بر سر کرسی بر پای خاست و در من نگرید و گفت، شعر:
عن أیّ سلح ترتطمو بأیّ کفّ تلتطم
زبان من گنگ شد و فروماندم، با خود گفتم یک سالست تا این قصیده گفتم و بهیچ خلق ننمودم، بر بدیهه این مردک نقض چگونه کرد، بعد از آن با نفس خویش گفتم یک بیت سهل باشد توارد خاطر تواند بود، در متوکّل نگریدم و گفتم:
اعملت فیک مدایحییا جعفر بن المعتصم
حالی دیگر باره همان مرد برخاست و در من نگرید و گفت، شعر:
ادخلت رأسک فی الحامّ فسوف منّی تنهزم
متوکّل از قهقهه خنده بپشت افتاد چنانکه تاج از سر او دور شد و در حال ندیم را ده هزار درهم فرمود و مرا قفای چند برنهاده بیرون کردند، بدهلیز رسدم او با دراهم بر دوش خادمی نهاده بیرون آمد، پرسیدم از نحریر که آخر این مرد کیست، گفت ابو العنبس الصّیمری اگر تو دو هزار بیت آوردی همه را در حال جواب گفتی.
فی الجمله سادات علویّه بعهد او بکنجها و بوادی و خرابیها متواری بودند تا او نیز گذشت و پادشاهی میان سه پسر قسمت کرد، مهتر ایشان منتصر بخلافت نشست عبّاسیان با او بمخالفت بیرون آمدند و ترکان مستولی شدند و خزانۀ سامره بتاراج داده و اهل بغداد او را بسبب آنکه مستعین در ایشان گریخته بود محاصره دادند و کار خلافت
________________________________________
(۱) - البهو لبیت المقدم امام البیوت
(۲و۴) - این قسمت فقط در الف دیده میشود.
(۳) - کوی و گویگ یعنی تکمه خلافت گرفت، بکوفه یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید بن علیّ بن الحسین بن امیر المؤمنین علی علیه السّلام خروج کرد و سیّدی فاضل و زاهد و شجاع بود، مردم کوفه او را گفتند تو بسبب تنگدستی خطری چنین پیش گرفتی ما مالها فدای تو کنیم بنشین تا فتنه برنخیزد، سوگند خورد بطلاق که جز بتعصّب آنکه دین خدای ذلیل شد و احکام شریعت منسوخ خروج نمیکنم و اگر کشته شوم روا میدارم،
آن مرد نیم کز عدمم بیم آیدکان نیمه مرا بهتر ازین نیم آید۱
محمّد بن عبد اللّه طاهر حسین بن اسمعیل را که از قوّاد او بود با ترکی [کلبا] تکین نام بحرب او فرستاد و سیّد را گرفته و سر برداشته پیش محمّد عبد اللّه طاهر آورده و مردم بغداد بتهنیت میشدند، ابو هاشم داود بن القسم الجعفری که سیّدی معروف و پیر بود پیش او درآمد و گفت: أیّها الأمیر جئتک مهنّئا بما لو کان رسول اللّه حیّا لعزّی به معنی آنست که ترا تهنیه میکنم بدانکه اگر رسول صلوات اللّه علیه زنده بودی او را تعزیت دادند،۲ هیچ را از سادات که بنو عبّاس کشتند چندان مراثی نگفتند که او را و ابن رومی رحمه اللّه را قصیدهایست:
امامک فانظر أیّ نهجیک تنهجطریقان شتّی مستقیم و أعوج أفی کلّ یوم للنّبیّ محمّدقتیل زکیّ بالدّماء مضرّج سلام و ریحان و روح و رحمةعلیک و ممدود من الظّل سجسج ألا أیّها المستبشرون بیومهأظلّت علیکم غمّة لا تفرّج لعمری لقد اغری القلوب ابن طاهرببغضائکم ما دامت الرّیح تنأج
و علیّ بن محمّد العلوی گوید در حقّ محمّد بن عبد اللّه بن طاهر:
فتلت أعزّ من رکب المطایاو جئتک استلینک فی الکلام
________________________________________
(۱) - بقیّۀ این رباعی که بخیّام منسوبست این است: جانیست مرا بعاریت داده خداتسلیم کنم چو وقت تسلیم آید
(۲) - از اینجا تا آخر قطعۀ سوّم فقط در الف هست. و عزّ علیّ أن ألقاک الاّو فیما بیننا حدّ الحسام و لکنّ الجناح اذا اهیضتقوادمها ترفّ علی الاءکام
و هم او گوید بمرثیۀ یحیی:
تضوّع مسکا جانب النّهر أن ثویو ما کان لو لا شلوه یتضوّع مصارع أقوام کرام أعزّةاتیح لیحیی الخیر فی القوم مصرع
سبب ایالت حسن بن زید
[فی الجمله] درین مصاف ساداتی که خلاص یافته بودند روی بکهستانهای عراق و فرشواذگر نهادند و متنکّر مینشستند بهر طرف تا مردم دارفو۱ و لپرا۲ از ظلم و ناجوانمردی محمّد بن اوس ستوه شدند و بهر وقت ساداتی را که بنواحی ایشان نشسته بودند میدویدند۳ و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند و گفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است، اهل دیگر رستاقها را که بدیشان متّصل بود یار گرفتند پیش محمّد بن ابراهیم بن علیّ بن عبد الرّحمن بن القسم بن الحسن بن زید بن الحسن امیر المؤمنین علی علیه السّلام شده، و او در قصبۀ رویان بود، ازو درخواست کردند که ما بر تو بیعت کنیم مگر ببرکات تو این ظلم خدای از ما بردارد، گفت من اهلیّت خروج ندارم امّا مرا دامادی است که خواهرم را دارد، شجاع و کافی و عالم و حربها دیده و وقایع و حوادث را پس پشت کرده، بشهر ری، اگر نبشتۀ من آنجا برند او قبول کند و بمدد و قوّت او شما را مقصودی برآید، مهتر آن قوم و رئیس و مقدّم جماعت عبد اللّه بن وندا امید بود، در حال نامه فرمود نبشت و قاصد گسیل کردند.
ذکر ایالت سادات آل محمد در طبرستان:
اولهم حسن بن زید
چون [قاصد] بری رسید و حسن بن زید بن اسمعیل المعروف بحالب الحجارة که تمامت نسب او در مقدّمه رفت۴ ، بدید و نبشتهای اعیان نواحی برسانید بر خروج تحریض نمود و جواب نبشت و قاصد را تشریف و استمالت داد و باز گردانید، چون
________________________________________
(۱) - ب: دارفوا.
(۲) - ب و ج: لترا.
(۳) - کذا در الف، سایر نسخ: میدیدند.
(۴) - رجوع کنید بصفحۀ ۹۴. برویان آمد این حدیث فاش شد و علیّ بن اوس را معلوم کردند، چیزی نبشت بعبد اللّه سعید و محمّد بن عبد الکریم که پیش من آیند تا تفحّص حال کنم، عبد اللّه سعید بترسید خانه رها کرد و برستاق اشتاد۱ رفت.
در همان ساعت قاصد و نبشتۀ حسن بن زید علوی برسید که من بسعیدآباد فروآمدم، باید که عبد اللّه سعید با جملۀ مردم بیعت بمن پیوندد، عبد اللّه پیش محمّد بن عبد الکریم شد با جمله رؤسای کلار روز سه شنبه بیست و پنجم ماه رمضان سنۀ خمسین و مأتین برو بیعت کردند و اقامت کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه علیه السّلام و امر معروف و نهی منکر، و باهل چالوس و نیروس نبشتهها نبشتند و داعیان فرستاده، و آن شب پیش عبد اللّه سعید بودند و با فردا با کورشید۲ نقل کردند و مردم اطراف روی بدیشان نهادند و این خبر بعلیّ بن اوس رسید، آن شب هیچ جای فرونگرفت۳ تا بمحمّد بن اوس نرسید و سادات آن نواحی با محمّد بن ابراهیم بن علیّ بن عبد الرّحمن حسن زید را استقبال کردند، روز پنجشنبه بیست و هفتم رمضان بکجو رسید تا روز عید آمد بمصلّی رفت نماز گزارد و بر منبر شد و خطبۀ بلیغ با فصاحت علویانه بخواند و بترغیب و ترحیب و وعد و وعید انذار کرد، و محمّد بن العباس و علیّ بن نصر و عقیل بن مسرور را بچالوس فرستاد پیش حسین بن محمّد المهدی الحنفی، دعوت او را اجابت کردند و بمسجد جامع شدند و بیعت حملۀ مردم آن دیار ستده، و جماعتی که بمحمّد بن اوس تعلّق داشتند بگریختند بیاسب و سلاح، بعضی پیش جعفر بن شهریار بن قارن شده و بعضی بدیگران پیوسته، چون از آن طرف پرداختند حسن بن زید از کجو کوچ کرد بناتل آمد و از آن مردم بیعت گرفت و بپایدشت خرامید و در مقدّمۀ حشم او محمّد [ی] علوی بود و محمّد بن رستم بن وند امید که خیان۴ گفتند از کلار و بر مقدّمۀ لشکر محمّد بن اوس محمّد بن اخشید که اسفهسالار او بود، بپایدشت ملاقات افتاد ایشان را باهم، محمّدی علوی در حال خویشتن را بر ایشان زد و بشکست و سر اسفهسالار محمّد اخشید برگرفت، پیش حسن زید فرستاد، چون ظفر و نصرت بدید بتعجیل لشکر براند و بلیکانی آمل باز ایستاد، سلیمان بن عبد اللّه طاهر لشکر فرستاده بود بر محمّدی زدند و او را شکسته و حسن بن
________________________________________
(۱) - در الف: استان.
(۲) - کذا در الف، سایر نسخ: کورشیر
(۳) - سایر نسخ: قرار نگرفت
(۴) - کذا فی جمیع النّسخ مگر در ب که یاء آن مشدد است. الحسین را گرفته پیش سلیمان بن عبد اللّه آوردند با بسیار اسیران، جمله را خلاص و امان داد و جعفر بن هرون و علیّ بن عبد اللّه با پیش حسن بن زید شدند، بپای دشت مقام ساخت و محمّد بن حمزه را فرمود تا بنفس خویش بدیلمان شود و مدد آورد، دیلمان اجابت کردند و امیدوار بن لشکرستان و ویهان بن سهل و فالیزبان و فضل رفیقی با ششصد مرد بپایدشت بخدمت حسن زید آمدند و در همین روز از پیش اکابر و اصفهبدان طبرستان نبشته رسید پیش سیّد حسن زید بتوبت و تحریض بر حرب، چون با دوسپان ابن گردزاد اصفهبد لفور و مصمغان بن ونداومید و ویجن بن رستم و خرشید بن جسنف بن ونداد و خیان بن رستم، نبشتهها را مطالعه کرد و بموافقت اهل طبرستان دل قوی شد و از خویشان و ساداتی که با ایشان بودند محمّد بن حمزه و حسین بن احمد با بیست سوار و دویست نفر پیاده جمله با سپر و تیغ در پیش داشت.
چون خبر بمحمّد اوس رسید بیرون آمد و تعبیۀ لشکر فرمود و ابراهیم خلیل را گفت تا با غلامان خویش بر ایشان حمله برد، مردم حسن زید ثبات قدم نمودند و خصم را شکسته و همچنین در قفا استاده میرفتند تا بمحمّد اوس رسیدند و تعبیۀ او باطل کرده و او بهزیمت از پیش ایشان گریخته، بسیار مال و چهار پای برداشتند و روز دوشنبۀ بیست و سوّم شوال حسن زید بآمل رسید و چند تن را از مذکوران بکشت چون دیلمی بن فرّخان و مقاتل دیلمی و علیّ بن ابراهیم الجیلی، ابراهیم بن الخلیل امان طلبید، بامداد روز سه شنبه برنشست و بمصلّی آمل شد و معارف و مجاهیل شهر را دعوت عرض کرد، باتّفاق جمله ببیعت درآمدند مگر تنی چند معدود، هفت روز از شوّال بآمل مقام ساخت تا فنه بن ونداومید و ونداسفان بن ماهیار و سرخاب بن رستم امان طلبیدند قبول کرد و محمّد بن عبد العزیز را بعاملی رویان نصب فرمود و جعفر بن رستم را بکلار و محمّد بن العبّاس را بچالوس، و اهل آمل را گفت بجهت خویش شما عاملی پدید آرید و رضا دهید تا من احکام بدو مفوّض گردانم، گفتند محمّد بن ابراهیم بن علیّ بن عبد الرّحمن را بر ما امیر گردان و او برویان از سیّد حسن زید تخلّف نموده بود، بفرستاد و او را بخواند و بآمل امارت بدو سپرد و مصمغان بن ونداومید پیش از این از محمّد بن اوس بخشم شده بود و او بسیار ظلم و خارج۱ با مردم رستاق روا داشته، چون کار حسن زید قوّت
________________________________________
(۱) - کذا در الف و ب، سایر نسخ این کلمه را ندارند گرفت از پیشه بیرون آمد و بمامطیر رسید روز پنجشنبه بیست و ششم شوّال و مردم را با بیعت حسن زید دعوت کرد، طوعا و رغبة همه اجابت کردند و حال بحسن زید نبشت، پادشاهی رزمیخواست برقرار با او سپرد و مثال داد که با ساری شود و همانجا قرار گیرد تا من بتو رسم، بحکم فرمان با حدود ساری رفت و بدیه پوطم نوروزآباد۱ لشکرگاه ساخت، و داعیان حسن زید تا بدنباوند و پیروز کوه و حدود ری رفتند، جمله مردم طبرستان بیعت قبول کرده، حسن زید روز آدینه چهاردهم ذوالقعده محمّد بن حمزه را بمسلح حجّ فرستاد و روز شنبه او با تمامت لشکر بدو پیوست، چون بتریجی رسید سه روز آنجا بود و بعد از آن کوچ کرد با چمنو، نبشتۀ اصفهبد قارن بن شهریار [باوند] ملک الجبال بدو آوردند باظهار موالات و رغبت بمتابعت و خطاب زیادت از آنکه دیگر نوبت نبشتی و مضمون نبشته که بر اثر مدد میفرستم و غرض اصفهبد آن بود تا علوی سلیمان را ضعیف کند و از ولایت بردارد، او بر علوی تازد بغدر و دشت و کوه بجهت خویش مستخلص گرداند، چون حسن زید نبشته بخواند در ریبت افتاد و دیالم را بخواند و نبشته عرض داشت، باتّاق جواب نبشتند پیش اصفهبد که اگر راست میگویی تو نیز بما پیوند، اصفهبد جواب داد که آن لایقتر بصلاح که تو بمن پیوندی، حسن زید را خلاف او حقیقت گشت.
سلیمان بن عبد اللّه اسد جندان را که سپهدار او بود و پیش ازین ذکر رفت از ساری گسیل کرد با لشکر بموضعی که دودان گویند، براه ترجی لشکرگاه ساخت، حسن زید از اصحاب خویش مشورت طلبید، پیری بود که او را شهریار بن اندیان گفتندی از رؤسای اصحاب شروین، حسن زید را گفت رأی آنست که تو چنان فرا نمایی که من پیش اسد میشوم و بشب ناگاه کوچ کنی و براه رزمیخواست نوروذآباد۱ تاختن بساری بری و مفاجأة بسر سلیمان فرود آیی، که چون تو سلیمان را شکستی اسد و تمامی لشکر هرآینه شکسته باشند و اگر بخلاف ازین کنی و اسد را شکنی خویشتن بسلیمان رسانی و کار بر تو دشوار آید و نیز خدای
________________________________________
(۱) - سایر نسخ: بوروزآباد. تواند دانست که آخر ملاقات تو با اسد چگونه باشد و همانا که سلیمان این ساعت بساری ایمن بود و احتیاط نکند که لشکری پیش فرستاد و ظنّ چنان برد که تو اوّل باسد مشغول گردی، حسن زید را رأی آن پیر عاقل نیک پسندیده آمد و برین موجب تاختن بسر سلیمان برد و اوّل خبر باسد رسیده بود که حسن زید بشب بگریخت، او مسرع دوانید پیش سلیمان عبد اللّه که علوی بگریخت۱ و کارش آسانی عظیم فرانمود۲ ، خوشدل و شاد کام و غافل نشسته بود که ناگاه آواز تکبیر و صلوات شنیدند و علمهای سپید در ساری آوردند، و لولۀ دیلم درافتاد، سلیمان عبد اللّه خلاف آن نتوانست کرد که تهی پای برنشست و روی بصاحب جیش خویش اسد نهاد، و لشکر علوی هرکه را مییافتند میکشتند، و چون سلیمان باسد رسید مصاف داده میآمدند تا بساری، دیالم و سادات چون شیر که بچشته رود پیش باز شدند و بسیاری را کشته و هزیمت کرده، و از معارف لشکر حسین بن علی سرخسی و علیّ بن الحرب و اسحق پوشنجی و علیّ المغربی وسول۳ بن ثعلبۀ شامی و نصر بن وبره۴ شامی کشته آمدند و سرای سلیمان را غارت کرده و پیشین روز نفایس اموال بقصبۀ مهروان فرستاده بود، آتش در آن سرای افتاد و تا آخر رشته بسوخت. و حسن زید اول روز مسترقۀ پارسی بساری رسید۵ و ابو الغمر هرون بن محمّد شاعر گوید، شعر:
اللّه اکبر قد تولیّ المنکرو بدا بطبرستان نور یزهر لمّا انتضی الحسن بن زید سیفهنادی منادی الجور انّی مدبر
بعد از آنکه این گفته بود مردم او را ملامت کردند، میگوید، شعر:
قالوا هجوت۶ سلیمانا فقلت لهمانّی اذا للئیم الأصل غدّار و کیف اهجو امرأ ارضی له خلقیانّا کلانا غداة الکرّ فرّار لکننّی قلت قد احسنت مهزمافأنت و الحسن الحلفاء و النّار
________________________________________
(۱-۲) - کذا در الف سایر نسخ این قسمت را ندارند.
(۳) - ب: هول، سایر نسخ: ابن ثعلبه
(۴) - ج: وتره.
(۵) - از اینجا تا آخر قطعۀ چهارم از اشعار ابو الغمر فقط در الف هست و سایر نسخ این رشته اشعار و مطالب راجع بآنها را انداختهاند.
(۶) - تصحیح قیاسی، در اصل: هجونا. فاذهب فعیشک ریح بعدها ابداو ما علیک به عیب و لا عار اولی بنامن مراص الحرب معرکةسلاح فرسانها راح و اوتار
دیگر باره بدگویان حسن زید عرض داشتند که ابو الغمر با مسوّده و خراسانیان پنهان ساختست و صاحب اسرار ایشانست و او را بفرمود گرفت و بحبس فرستاد، قصیدۀ مطوّل از حبس پیش سیّد مینویسد امّا بر این اقتصار کردیم، شعر:
أاترک ابن رسول اللّه منقلباالی الطّغاة الالی من دینهم مرقوا۱ کتارک البحر فیّاضا لآل فلاهذا لعمر أبیک الطّیش و الخرق
و هم او راست که بیاری۲ سیّد حسن بن زید گفت:
ولی حرمات لا تضیع حقوقهاو لا هو ممّن عنده الحقّ ضایع طلعت علیه راغبا حین قیل لیهو ابن رسول اللّه بالسّعد طالع فبا یعته للّه و اللّه عالم۳بأنّی سعید فیه یوم ابایع ففزت به دینا و دنیا و لم اکنعن الحقّ اعمی و هو ابلج طالع دعا دعوة زیدیّة حسنیّةالی اللّه یغدو المستجیب المبایع امام یری التّشمیر فی اللّه لا کمنیسمّی اماما و هو فی اللّه رادع
و در این روز که او بساری بنشست قصدی رسید که برادر او الحسین بن زید بشلمبۀ دیناوند رسید، و در همان دو روز فادوسبان بن گردزاد لفور بخدمت او آمد و فرمود که ترا چهل روز بساری مقام باید کرد، چنانکه فرمود بجای آورد و حسین بن زید بیست و سه روز بدنباوند بماند، رؤسای لارجان و قصران پیش او آمدند، محمّد بن میکال با او یکی شد، تا سلیمان باسترآباد شد و بخراسان فرستاد مدد خواست و منهزمان لشکر او که بجوانب پیوسته بودند بدو رسیدند، حسن زید بعد چهل روز برگردید که آمل شود، دیالم چون غنایم برداشته بودند متفرّق گشتند و روی بخانه نهاده،
________________________________________
(۱) - در اصل: مرق
(۲) - تصحیح قیاسی، در اصل: ببیماری
(۳) - تصحیح قیاسی، در اصل:
عالما اصفهبد بادوسبان حسن زید را فرمود که تو البتّه از چمنو پیشتر نتوانی شد تا بدانیم که سلیمان عبد اللّه چه تدبیر سازد، در همان نزدیکی سلیمان با لشکری آراسته بساری رسید و حسن زید بمحمّد بن ابراهیم و محمّد حمزه فرستاد که حشم آمل و مامطیر را بیاورد، همه بچمنو رسیدند و سلیمان بلیجم لشکرگاه ساخته بود، بتمشکی دشت هردو لشکر بهم افتادند، حسن زید منهزم آمد و مردم او در بیشهها پراگنده گشته بودند، احمد بن محمّد بن اوس بطلب عزیمتیان در بیشهها میگردید، اصحاب حسن زید او را دریافتند و زوبینی بر پشت او زده چنانکه در حال جان بداد و حسن زید آن روز بر سر پل ایستاده لشکر خویش را گذرانید چندان شجاعت نمود که عبرت گرفتند و بسبب کشته شدن احمد بن محمّد بن اوس آن فتح بر سلیمان منغّص شد و بآمل اراجیف افتاد، و سیّد حسن با اوفر آمد و سلیمان با تالانبمان۱ ، و محمّد بن اوس بدنبال کلاریان بیامد و براه اوفر کمین کرد و بسیاری از ایشان کشت و اصفهبد با دوسبان و مصمغان بدیگر راه کمین ساخته بودند تا محمّد بن اوس بوقت بازگشت بدیشان باز خورد، اصحاب او را بکشتند و سنگی بر سر او آمده و حسن زید چون دانست مقاومت نمیتواند کرد با فنه بن ونداومید و خورشید بن جسنف براه بالامین باز ایستاد و هزیمت بشب بآمل آورد وقت صبح هم برفور از آمل بیرون افتاد، تا بچالوس نرسیدند فرونیامدند، و لشکر سلیمان درین هزیمت بدنبال آمده بسیاری را از قوم او گرفته و کشته بودند۲ تا جایی۳ بن لشکرستان که معروفتر اتباع او بود جامه در تن نداشت چون بشالوس فروآمدند ده هزار رهم حاصل کرده آمد و جامهها ساخته، و سلیمان بن عبد اللّه با بزرگان خراسان و پیادگان اصفهبد ملک الجبال قارن بن شهریار بآمل آمد، حسن زید بگیلان و دیلمان فرستاد و مدد خواست و درهم قبول کرد، اند هزار مرد از ابناء دعوت او بیامدند جنگ را ساخته، از چالوس لشکر بخواجک۴ آورد و سلیمان آگاه گشت از آمل بپایدشت آمد و معسکر کرد، حسن زید بلاویج۵ رود آمد و مشورت طلبید از یاران خویش، دیالم گفتند اینجایگاه نیکوست ما را دستوری ده تا اوّل بر پیادگان اصفهبد قارن زنیم و ایشان را برداریم که درین موضع چون پیاده شکسته شود سوار هیچ بدست ندارد
________________________________________
(۱) - در الف، سایر نسخ: تالامبان
(۲) - ج اضافه دارد: «و تالان کردند»
(۳) - کذا در الف ولی بدون نقطۀ یا اوّل در ب: جائی، ج: حالی
(۴) - در الف: بچقاجک
(۵) - ب:
بلافیج رود حسن زید رخصت داد، بیامدند و پیاده را بیک بار آواره کرده و چیرگی یافته و سواران در میان بنه و بیشه و شکستگی اسیر مانده، جز آن نتوانستند کرد که سلاح میافشاندند و در بیشهها گریخته، تا هرنعمت که با ایشان بود دیالم برگرفتند و اسد بن جندان لشکرکش سلیمان و انوشیروان هزار مردی و علی بن الفرج و عطّاف بن ابی العطّاف - الشّامی و اصفهبد جعفر بن شهریار و داذمهر صاحب جیش قارن و عزیر بن عبد اللّه و و عبید بن برید۱ الخازن را در این روز اصحاب حسن زید بکشتند، و آن روز همان جا مقام کردند و فرداد سیّد حسن زید بآمل آمد، پانزده روز بر آسود و از آنجا برگرفت، بچمنو شد و اصفهبد با دوسبان را بر لشکر امیر گردانیده بحرب اصفهبد قارن بن شهریار فرستاد و گوکیان۲ نجمی را از کیسمانان با او یار گردانید، جملۀ کهستان اصفهبد قارن بسوختند و خراب گردانیده، و اصفهبد ازیشان بگریخت و ولایت باز گذاشت، سیّد حسن غلامان۳ خویش بولایت او فرستاد و مال خراج حاصل فرمود و سلیمان عبد اللّه در آن هزیمت باسترآباد شد و مقام کرد چندانکه پیش محمّد بن عبد اللّه طاهر قاصد فرستاد و مدد طلبید، عناتور بن بختانشاه و جسنف بن ماس۴ را بمدد او فرستاد با لشکر انبوه، چون بدو پیوستند سلیمان دل قوی شد و سیّد حسن یساری ضعیف حال نشسته بود، لشکر او بعضی بکهستان بودند و دیالم با دیلمان رفته، از قوّت سلیمان خبر یافت ز ساری برنشست کوچ بر کوچ میرفت تا بچالوس، که گفتند و هسودان ملک دیلمان ازو برگردید، بعد روزی چند خبر وفات و هسودان بسیّد حسن رسید و چهار هزار نفر دیلم بمرگ از پیش داعی حسن زید آمدند و سلیمان بن عبد اللّه بساری آمده بود و فنه از پریم و کهستانها لشکر جمع کرده بآمل رسید پیش حسن زید نبشت که چه میفرمایی، احمد بن الحسن الاشتر را پیش او فرستاد که ضبط ولایت کند و ابراهیم خلیل را از پیش برگیرد، فنه بفرمان او بسر ابراهیم شده او را بشکست و حسن زید را باز نمود، سیّد کوچ کرد با خواجک آمد و ز آنجا بآمل، مردم شهر از فنه تظلّم کردند و شکایتها عرض داشتند و نیز نمودند که او بسلیمان نبشتهها مینویسد و با او میسازد، محمّد بن ابی منصور و عیسی بن جمشید۵ را پیش او فرستاد که پیش من آید، نیامد، دیگر باره باز پس فرستاد که بیفرمانی نکند
________________________________________
(۱) - ج: یزید
(۲) - سایر نسخ: کوکبان
(۳) - ب: عاملان
(۴) - ب: ماش
(۵) - در سایر نسخ: حمید. که بر تو وبال شود، جوابی درشت باز داد، سیّد مردم آمل را گفت خون او شما را مباحست ده هزار مرد غوغا بدیه او شدند و خانۀ او فروگرفته، او بگریخت با خانۀ برادر زادۀ خویش خورشید بن جسنف شد، خیان بن رستم با جماعتی در سرای برادر زادۀ او شدند و او را با برادرزاده هردو را کشته و سر هردو پیش حسن زید آورده، بعد از آن پسر او اللیّث بن فنه با حشم پدر و ساز و آلت پیش حسن زید آمد و تمسّک و توسّل و شفیع اصفهبد بادوسبان را سخت، حسن زید او را تشریفی نیکو فرمود و مثال ارزانی داشت بجملۀ ممالک پدر، بعد مدّتی که بآمل بودند کوچ کرد، باچمنوشد، و قرب ماهی آنجا بماند یزک سلیمان بن عبد اللّه بر یزک حسن زید زدند و هزیمتی فاحش افتاد و بسیاری از لشکر سیّد هلاک شدند و محمّد بن عیسی بن عبد الحمید را بکشتند و حسن منهزم با؟؟؟
ستکی افتاد، و محمّد بن رستم و مصمغان و گورنگیج بن روزبهان با او بودند و اصفهبد بادوسبان و ویجن بن رستم را بکوه فرستاد برای محافظت و مصمغان را بنودیه معلّمان پدید کرد تا کرکیلی کند۱ و تفحّص و تجسّس اخبار فرماید، و سیّد با آمل شد، سلیمان بسرای خویش بساری فروآمد و دل بر ملک نهاد و از استراباد حرم و متعلّقانرا با ساری آورد و مردم دیگر باره تردّد گرفتند، ابراهیم بن خلیل او را با اهل آمل امیدها میداد تا سلیمان محمّد بن اسمعیل را بآمل فرستاد، حسن زید خبر یافت بگرفت و محبوس فرمود، باز خلاص داد تا پیش سلیمان عبد اللّه شود و از اطراف سیّد حشم جمع کرد و برگرفت آمد تا بچمنو رسید و پیش ازین مصمغان را فرموده بود تا هشیاری کند، جعفر بن رستم و لیث بن فنه را با هفتصد مرد بمدد او فرستاد و ویجن بن رستم را نیز با ایشان گسیل فرمود، سلیمان از ساری برنشست آمد که با ایشان مصاف دهد، مصمغان بده جایگاه کمین کرده بود، ایشان بر مصمغان زدند او حالی روی بهزیمت نهاد، در حال صاعقه و بارانی آمد که تیر در کمان نتوانستند پیوست، با بیشه شد و اصحاب سلیمان گرد او فرو آمدند، مردم مصمغان کمینها بگشودند و از جوانب روی بسلیمان نهادند و چندانی را بکشتند که حدّ نبود و حللوسان۲ بن وندامید و محمّد بن الفضل لارجانی و محمّد بن خالد معروف بأبی مرّاح از جملۀ کشتگان بودند، سرهای جمله پیش حسن زید فرستاد و
________________________________________
(۱) - کذا فی جمیع النسخ
(۲) - کذا در الف، ب: حلوسان، ج: جنوایان.
اصفهبد قارن بن شهریار با لشکر خویش پیش اصفهبد بادوسبان رفته بود تا حرب کند، بادوسبان برادر خویش گردیزاد را نزدیک حسن زید فرستاد و مدد طلبید، محمّد بن رستم را با کلاریان و ویهان بن سهل را با دیلمان و خیان بن رستم را با حشم آمل بمدد او فرستاد، اصفهبد قارن بگریخت و سیّد روز عید با آمل رفت و بعد عید اضحی بمامطیر خرامید، سیزده روز آنجا بماند، سلیمان بن عبد اللّه دو نفر رسول اختیار کرد و پیش خورشید پادشاه دیلم نبشتۀ نبشت بموافقت و آنکه از حسن زید برگردد و هفت هزار دینار زر و بسیار جامهها، تا بر دیالم قسمت کند و از معونت سیّد باز دارد و کشتی راست فرمود بمهروان جوی سر، و ازهر بن جناح و سعید بن جبرئیل را در آن کشتی نشاندند و روانه کرده، چون کشتی بحدّ اسفید جوی رسید بادی برآمد بیک ساعت با چالوس رود آورد، عامل حسن زید آگاه شد کشتی بگرفت و رسولان وزر و جامهها و نبشته پیش سیّد فرستاد و آن جمله مال بر دیالم قسمت کرد، و خورشید دیلمان را ذلیل گردانید و مردم را معلوم افتاد که کار سلیمان برگشت، حسن زید از مامطیر بچمنو رفت و دیالم را سوگند داد بر وفا و ثبات و استفراغ مجهود در طاعت و هواداری، و لشکر کشید، پیش سلیمان شد، سلیمان از ساری بادوراب۱ نقل کرده بود و لشکرگاه ساخته، مصمغان گفت ما بمکابره با او پای نداریم در مقابل لشکر او فرو باید آمد، و علمهای سپید در درختان بست تا ایشان را صورت باشد لشکرگاه ما اینجاست و ما را از راه نبهره۲ پس پشت بطریق بونیاباد درآمد پشت لشکرگاه ایشان فرو گرفت تا صورت کنند از پیش لشکر است و ما از پس، سراسیمه شوند، حسن زید گفت صواب اینست و بر این تدبیر سلیمان را بشکستند، روی بساری نهادند و دیالم در قفای ایشان ببازارها میدوانیدند و هرکرا مییافتند میکشتند و با اهل ساری از غارت و تاراج چیزهایی کردند که هرگز ندیده بودند، سلیمان زن و فرزند و خویش و پیوند بگذاشت و بگریخت و از بزرگان لشکر او عناتور بختانشاه و ابو الأعزّ محمّد بن کثیر و جسنف بن ماس و محمّد بن العیّاش۳ و محمّد بن الولید و موسی الکاتب و محمّد بن اسمعیل و الفضل بن العبّاس الکاتب و علیّ بن منصور و محمّد بن عبد اللّه القاضی را بکشتند و آن دو رسول را که بکشتی گرفته بودند سیّد بفرمود آویخت و این فتح روز
________________________________________
(۱) - ج: دواب
(۲) - سایر نسخ بغیر از ب و الف: نهر
(۳) - سایر نسخ: العیاس پنجشنبۀ هشتم ذی الحجّه بود، و زن و فرزند سلیمان را بغارت ببردند چون سلیمان باستراباد رسید چیزی نبشت پیش محمّد بن حمزه تا بر حسن زید عرض کند، مضمون:
اکرمک اللّه بطاعته و ابقاک فی سعادته و اتمّ نعمته علیک برحمته من احتجت معه الی التّعداد و التّطویل فی ذکر ما یجب لی علیه من بین هذا الخلق فانت منهم غنیّ عن تلک لمعرفتک بما قدم و حدث و علمک بنیّتی و التّحافی علیکم اهل البیت فی وقت المخافة و الصّعوبة و قبلک اکرمک اللّه جماعة من عیالی و ذوی رحمی و متحرّمین بی و منقطعین الیّ و انت احقّ بحیاطتهم و حیاطة الدّار فانّ الابار [کذا]۱ قد تقدّمت بما یسمج و لا یحسن و ارجو أن یکون هذا ابلغ فیما یحبّون و انجع و السّلام.
چون نبشته بر سیّد حسن زید عرض کردند جمله حرم و متعلّقان او را جمع کرد و بخوبتر وجهی و نیکوتر حالی بأعزاز و اکرام پیش او فرستاد و بر سر نبشتۀ او نبشت بخطّ خویش بدیهة، شعر:
لا حیف فی دینا و لا اثرهبالسیّف نعلو جماجم الکفره یا قومنا بیعتان واحدةهاتی و هاتاک بیعة الشجرّه ردّوا علینا تراث والدناخاتمه و القضیب و الحبره و بیت ذی العرش سلموه لنایلیه منّا عصابة طهره فطالما دنّست مشاعرهو أظهرت فیه فسقها الفجره
۲ و طالبیّه با اولاد طاهر بن الحسین همیشه بد بودند بسبب کشتن محمّد بن عبد اللّه طاهر یحیی بن عمر رضی اللّه عنه را بکوفه، و بسرای سلیمان بساری حوضی آب بود دویست هزار درهم درو ریخته بود، حسن زید را معلوم کردند برداشتند و بلشکر داده، و بقیّۀ ذی الحجّه و تمامت محرّم و صفر و ربیع الاوّل بساری مقام کرد۳ ، اصفهبد قارن بن شهریار پناه بمصمغان داد و او را متوسّط گردانید بر صلح و بیعت سیّد قبول فرمود و او پسر سرخاب بن قارن و مازیار بن قارن را بخدمت فرستاد و این جمله در سنۀ اثنی و خمسین و مأتین بود
________________________________________
(۱) - در الف این کلمه بدون نقطه است، و در بعضی نسخ. الآثار
(۲-۳) - این قسمت فقط در الف دیده میشود.
تا میان مصمغان و فضل رفیقی خصومت افتاد و تعصّب با میان آمد، مصمغان با بیشه شد، حسن زید لطفها میفرمود گفت البتّه نیایم، از بدسیرتی و ناجوانمردی دیلمان میترسم که آدمی فعل نیستند، خلع طاعت بکرد، هم بدان نزدیک محمّد بن نوح بیرون تمیشه رسیده بود، اصفهبد قارن خلع طاعت روا داشت و پیش او رسول و نبشته فرستاد، حسن زید بلنکورخان شد و جملۀ غلّۀ ولایت بسوخت و بدنبال قارن دوانید، ازو بگریخت، حسن زید باساری آمد از آمل خبر و نبشته آوردند که جایی بن لشکرستان بر اهل رستاق آمل ظلم و خارج میفرمود جماعتی عصیان کردند و او را بقتل آورده، در حال محمّد بن ابراهیم را برای آن بتدارک روانه فرمود و بعد ده روز بدنبال او بشد چون بترجی رسید ابن عمّ او قاسم بن علیّ بن الحسن بن زید از عراق آمده بود [و ذکر او در مقدّمه رفت و فضل و جودت شعر او۱]، سیّد او را تشریف و عطاء جزیل داد و با آمل فرستاد و او بتریجه مقام ساخت و سرخاب بن اصفهبد قارن و برادر او مازیار را بگرفت، بند برنهاد و سیّد حسن بن [محمّد بن] جعفر العقیقی را بساری فرستاد و آن نواحی بدو سپرد و فرمود که مصمغان را با دست آورد عقیقی بمصمغان استمالت نبشت، بدو پیوست و عذر خواست تا رستم بن زبرقان بمهروان رستاق عصیان و فساد کرد و راه ناایمن شد، هرمزد کامه بن یزدانکرد و عبّاس بن العقیلی را بسر او فرستاد، رستم بن زبرقان نخست باصحاب محمّد بن نوح پیوست، دیگران را کشتند و مابقی گرفته آورده، چون رستم بدان جماعت رسید محمّد نوح را برگرفت بمهروان آورد، حسن بن محمّد عقیقی مظفّر و منصور و مؤیّد و مسرور باز گشته بود و بسیار خلق را کشته و چهارصد اسیر آورده مدّتها بساری بماند تا خبر دادند اصفهبد قارن بن شهریار را ابراهیم بن معاذ ز قومس مدد میفرستد و بمصاف تو خواهد آمد، او پیشدستی کرد، بکوهستان او تاخت، هرکه را یافت کشت و خانههای او را آتش برکشید و جمله مردم را بازیر آورد و روزی چند بشهر ساری مقام کرد و سیّد حسن عقیقی را بدان نواحی بگذاشت و بآمل آمد و فرمود تا مثلها نویسند بکلّ ممالک طبرستان که ببانک نماز خیر العمل گویند و بنمازها بسم اللّه الرّحمن الرّحیم بجهر
________________________________________
(۱) - قسمت بین قلاب فقط در الف هست و در صورت اصلی بودن این جمله معلوم میشود که ذکر این سیّد و ذکر اشعار او در اصل کتاب بوده و از نسخهها افتاده است. و نماز بامداد را قنوت واجب دانند و نسخت اینست مضمون: تأمرهم بأخذ الرّعایا بما فیه جمله قد رأینا أن تأخذ اهل عملک بالعمل بکتاب اللّه و سنّة رسوله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ما صحّ من امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام فی اصول الدّین و فروعه و باظهار تفضیله علی جمیع الامّة و تنهاهم اشدّ النّهی عن القول بالجبر و التّشبیه مکایدة الموحّدین القائلین بالعدل و التّوحید و عن التّحکّک بالشّیعة و عن الرّوایة فی تفضیل اعداء اللّه و اعداء امیر المؤمنین و تأمرهم بالجهر ببسم اللّه الرّحمن الرّحیم و بالقنوت فی صلوة الفجر و التّکبیر الخمس علی المیّت و ترک المسح علی الخفّین و بالحاق حیّ علی خیر العمل فی الأذان و الاقامة و ان تجعل الاقامة مثنی مثنی و تحذّر من تعدّی امرنا فلیس لمن خالف امرنا و رأینا الاّ سفک دمه و انتهاک محارمه فقد اعذرنا من انذرنا و السّلام.
و درین روز ابو مقاتل الضّریر الشّاعر قصیدۀ برو خواند مطلع قصیده این بود که:
اللّه فرد و ابن زید فرد، داعی حسن زید بانک برو زد و گفت: بفیک التّراب هلاّ قلت: اللّه فرد و ابن زید عبد، و در حال خویشتن از کرسی بیفگند و بسجده روی بخاک مالید و تمجید خدای میگفت و بتکرار بر زبان میراند: اللّه فرد و ابن زید عبد، و فرمود تا شاعر را بیرون بردند از پیش حضرت او، تا بعد چند روز این شعر آورد و برخواند، شعر:
انا من عصاه لسانه فی شعرهو لربّما ضرّ اللّبیب لسانه هبنی اسأت أما رأیتم کافرانجّاه من طغیانه ایمانه
سیّد حسن هم دل برو خوش نکرد، تا روز مهرجان رسید قصیدۀ دیگر گفت و برو خواند، اوّل اینست که:
لا تقل بشری و لکن بشریانغرّة الدّاعی و یوم المهرجان
روی بشاعر کرد و گفت هلا قلت:
غرّة الدّاعی و یوم المهرجانلا تقل بشری و لکن بشریان
تا ابتدای سخن بلا که نفی راست نبودی، شاعر گفت: یا أیّها السّید افضل الذّکر لا اله الاّ اللّه و اوّله حرف النّفی، سیّد گفت: احسنت احسنت انت فی هذا اشعر.
و آوردهاند که سیّد درین وقت بآمل روزی برنشست و بمحلاّت و اسواق طوف میکرد۱ تا بمحلّۀ رسید که بوقت مسوّده۲ بر حایطی نبشته بودند: القرآن کلام اللّه غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافر، چشم او بر آن نقش افتاد، عنان باز گرفت و تمام برخواند و ساعتی دیر توقف کرد و برگذشت و او را عادت بود که براه گذشته باز مراجعت نکردی و معاودت نفرمودی، هم بر یک ساعت گذشته با آن موضع رسید و بدان حایط مینگرید، مردم محلّه آن نقش را سترده بودند و باطل گردانیده، تبسّم فرمود گفت نجوا و اللّه من القتل، یعنی بخدای که از کشتن رستگی یافتند، فی الجمله تمامت شعبان و رمضان و شوّال بآمل بماند و حسن بن محمّد عقیقی بساری میبود تا محمّد بن نوح بأصفهبد ملک الجبال قارن بن شهریار پیوست و مصمغان نیز با ایشان یار شد و آهنگ ساری کردند، عقیقی از پیش برخاست با ترجی آمد، حسن زید جعفر ابن محمّد و لیث بن فنه را با هزار مرد بمدد او فرستاد، از ترجی تاختن کردند و اوّل بمصمغان رسیده و او را هزیمت کرده و برادرش عبّاس را کشته و از همانجا روی بساری نهاده، محمّد نوح را تاخته، منهزم از ایشان بچهار فرسنگی ساری، جایگاهی بود که کرده زمین گفتند، فروآمده، و در آن روز لیث بن فنه شیر مردیها نمود و بمدد او فتح برآمد، تا فردا شب حسن بن محمّد العقیقی شبیخون برد، ناگاه بر ایشان زد و بسیاری را ازیشان بکشت و چهار پای و مال بغنیمت بیاورد و محمّد بن نوح باستراباد بسلیمان عبد اللّه طاهر پیوست، باتّفاق هردو با گرگان شدند و از سلیمان بحکایت شنیدند که گفت روزی با چهار نفر خیلتاش بگرگان میگذشتم بمحلّۀ که سلیماناباد میگویند، آوازی شنیدم:
کم تهزمون و کم تحفی خیولکمهذا فعال دبیر فی المدابیر
چون باز نگریدم کسی را ندیدم و ندانستم گوینده کیست، و دیالم با حسن عقیقی بدنبال
________________________________________
(۱-۲) - این قسمت فقط در الف دیده میشود مصمغان و شکستگان تا بحدّ گرگان رفته بودند، سلیمان طمع از طبرستان برداشت و با خراسان افتاد و جملۀ ولایت سیّد حسن زید را مسلّم شد۱ و ازو حساب پادشاهی بعد از این گرفتند و این ابیات سلیمان بن عبد اللّه طاهر گوید بر حسرت آرزوی مواضع و سرای خویش بطبرستان:
یوما یمیت۲ و یحیی یومه الثّانیعدل المهیمن فی هذا الوری الفانی حوادث الدّهر جمّات۳ تقلّبناو الدّهر ذو غیر۴ یأتی بألوان بان الشّباب و ما بانت حلاوتهللّه درّ شباب طایر للحانی [کذا؟] بدّلت من نغمات بالمیان حرن [کذ؟] فی الاذن منّی إعوالا بجرجان
همو راست بجهت موضع و سرای المیان:
الا حیّ المیان فإنّ نفسیمعلّقة بأسباب المیان سقی اللّه المیان و ما یلیهاو عمّر ربعها عمر الزّمان لها من کلّ مشتجر انیقبدایع فتن فی کلّ المعانی لقد اخذت بحظّ من فؤادیکما اخذ المشوق من القیان
استیلای حسن زید
حسن زید هرآفریده را که هوادار مسوّده بودند بعقوبات میکشت و ملامتها میکرد تا دلهای مردم چنان هراسان شد که جز طاعت و رضای او فکرتی نماند و چون ولایت مضبوط قهر او گشت روز چهارشنبه سیّوم ذی الحجّه سنۀ ثلث و خمسین و مأتین محمّد بن ابرهیم را و لشکرستان دیلمی را علم داد و بگرگان فرستاد، بهر مقام که رسیدند مردم استقبال کردند و نثارها افشانده، تمامت ذو الحجّه و محرّم و نیمی از صفر دیالم با ایشان میبودند، چون طمع از غنایم برداشتند بکلّی محمّد بن ابرهیم را باز گذاشتند و بیامده، بعد ده روز او نیز گرگان خالی مانده با ساری آمد، غرّۀ ربیع الاوّل بحسن
________________________________________
(۱) - از اینجا تا عنوان. «استیلای حسن زید» فقط در الف دیده میشود و این نسخه مطّردا عنوانها را ندارد.
(۲) - تصحیح قیاسی، در اصل: یموت
(۳) - در اصل: جمان
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…