________________________________________
(۱) - این اسم دوّم در سایر نسخ نیست
(۲) - یعنی ونداد هرمزد
(۳) - این کلمه در سایر نسخ نیست کرد، او را معزول کردند و عبد الله بن قحطبه را فرستادند و بعد او عثمان بن نهیک را که بانی جامع آمل بود، بعد ازو سعید بن سلم۱ [بن] قتیبه را که از فرزندان قتیبة بن مسلم بود و از جملۀ اکابر و مشهوران عالم،۲ چنانکه شاعر گوید، شعر:
کم فقیر جبرته بعد کسرو صغیر نعشته بعد یتم کلّ ما عضّت الحوادث نادیرضی اللّه عن سعید بن سلم
چون شش ماه گذشت بعوض او پسران عبد العزیز حماد و عبد الله را فرستاد که ده۳ ماه برآمد، المثنی بن الحجاج سنۀ سبع۴ [و سبعین۵] و مایه۶ رسید یک سال و چهار ماه والی بود، در سنۀ ثمان عبد الملک بن القعقاع را۷ فرستادند یک سال بماند عمارت حصار آمل و ساری را مرمّتها کرد و سور پدید آورد تا آن وقت که مازیار۸
خراب فرمود، بعد او عبد الله بن خازم را فرستادند.
حکایت فتنۀ مردم رستمدار۹
بعد او مردم شالوس و رویان خروج کردند و نایب او سلاّم نام داشت و بلقب سیاه مرد، از ولایت براندند و با دیالم ساخته و عهد پیوسته و زنی خوب بکلار بود، آنرا بگرفتند تا فساد کنند، زن خویشتن در جوی انداخت، آب زن را هلاک کرد، نایب عبد اللّه که بکجو بود این حالها او را باز نمود، هم در لحظه برفور بچالوس تاخت، صدام نام قاضی بود که گفتند فتنهها او انگیخته است، از رسیدن او آگاه شد، متواری گشت و ازو بگریخت، بولایت منادی فرمود که هرکه قاضی را امان دهد از ذمّت مسلمانی دور است و بیرون، مردم قاضی را بدست بازدادند، سه شبانروز بدرخت باز کرده داشت و فرمود جملۀ مردم آن ناحیت بیایند تا مرادهای شما بدهم و قضای حاجت برآورم، هرکسی بنشاط و امید روی بدو نهادند، همه را در سرایها بست و موکّلان برگماشت، رمضان بود نماز شام ناگزارده بر پشت اسب روزه بگشود، بباغی فرستاد
________________________________________
(۱) - در الف: سلیمان و در ب و ج: سلمه، متن تصحیح قیاسی است از روی قافیۀ شعر مذکور در متن و مدارک دیگر.
(۲) - از اینجا تا آخر قطعه شعر فقط در الف هست
(۳) - نسخ دیگر: چون دو
(۴) - نسخ دیگر: تسع
(۵) - عبارت بین دو قلاّب از الف افتاده
(۶) -_
(۷) - این قسمت از نسخ دیگر ساقط است
(۸) - الف: باز
(۹) - این عنوان ظاهرا الحاقیست و در الف نیست تا خوشۀ انگور آوردند و نانی بدست گرفت و میخورد و یکیک را از آن سرایها بیرون آوردند گردن میفرمود زد و شمعی پیش او میسوخت، روز را از جملۀ آن قوم هیچ نمانده بودند، گفت مثل من همچنانست، این شمع خویشتن را میسوزد و نور بشما میرساند من نیز خود را بعذاب افگندم و در رنج میدارم و ولایت بجهت شما امن میکنم، و از آنجا بسعیدآباد شد، مردم را از حصنی که در آنجا بودند بیرون آورد بقهر، تا آخر ایشان جمله را بکشت و دیه خراب کرد چنانکه سالها هیچ آدمی را مقام نبود و وطن نساختند تا هرون او را معزول کرد و ولایت طبرستان بمحمد بن یحیی بن خالد برمکی و برادر او موسی داد و استیلای ایشان بعهد هرون پوشیده نباشد بر اهل معرفت تا کجا رسیده بود و فضل یحیی وزیر شد و جعفر همگی خلیفه، بطبرستان محمّد و موسی مستقّر ساختند و ملکهای ارباب بقهر میخریدند و تغلّبها کردند و هرکجا دختری خوب نشان دادند از آن معارف و مهتران نه بر مراد پدران میخواستند و از خوف فضل و جعفر کسی را زهرۀ آن نبود که ظلم ایشان بر هرون عرض دارد تا هرون بر جعفر خشم گرفت و استیصال ایشان فرمود و سبب تغیّر بدو روایت در کتب مسطور است هردو نبشتیم عبرت را.
حکایت سبب استیصال برامکه
چون هرون با جعفر برمکی انس گرفت و خواهر خویش عبّاسه را بدو داد و نکاح کردند و شرط نهاد که میان ایشان مقاربت نرود عبّاسه بر جعفر عشق آورد و بر کتمان و صبر مالک نبود پیش جعفر نبشت، شعر:
عزمت علی قلبی بأن یکتم الهویفضجّ و نادی أنّنی غیر فاعل فزرنی و إلاّ بحت بالحبّ عنوةو إن عنّفتنی فی هواک عواذلی و إن حان موتی لم أدعک بغصّتیو أقررت قبل الموت أنّک قاتلی
جعفر از عبّاسیه بترسید که رنگی آمیزد و حیلتی سازد و بخون او سعی پیوندد با او مقاربت کرد و ازو فرزندی آمد که حمل عایشه لقب داده بودند. روایتست از نوفلی که در سنۀ ستّ و ثمانین و مایه رشید بحجّ شد و او را در راه ازین حال آگاه کردند هیچگونه ظاهر نفرمود تا باز آمد و بحیره رسید و از آنجا در زورق نشست و جعفر را با خویشتن درنشاند، بصید شد بوقت آنکه از نشاط صید بپرداخت با دیه أنبار نقل کرد و جعفر را گفت من امروز با حرم خواهم بود ترا نیز اجازتست که بتفرّج مشغول گردی و با حریفان و کسان خویش شراب خوری، جعفر بحکم فرمان بمجلس انس بنشست و هرون ساعت بعد ساعت تحفه میفرستاد تا قرب نماز شام و ابو رکّاز اعمی بجهت جعفر این ابیات بسرود میگفت، شعر:
فلا تبعد فکلّ فتی سیأتیعلیه الموت یطرق او یغادی و کلّ ذخیرة لا بدّ یوماو إن بقیت تصیر الی نفاد فلو فودیت من حدث المنایافدیتک بالتّلید و بالتّلاد
جعفر ابو رکّاز را گفت این چه سرودی باشد که کسی پیش مردم گوید و بدین ابیات چگونه افتادی گفت یا مولانا هرچه کوشش کردم و خواستم بیتی دیگر فرا خاطر آرم البتّه اجابت نیافتم، ایشان در این حدیث بودند که ناگاه مسرور خادم در آمد بیدستوری، و هرون او را فرستاده بود که سر جعفر پیش من آر و زنهار تا باستطلاع مراجعت نرود، چون جعفر مسرور را بدید برپای خاست و گفت یا ابا هاشم شادمان شدم که پیش ما آمدی و اندوهمند که بیاجازت درون آمدی، گفت برای کاری عظیم آمدم اجابت کن فرمان امیر المؤمنین را، جعفر برخاست و در پای او افتاد و گفت بگذار که درون خانه شوم وضو سازم، مسرور گفت درون رفتن اندیشۀ محال است و دستوری نیست امّا وصیّت فرماید بهرچه خواهد، جعفر غلامان را آزاد کرد و وصیّت مال بگفت و وضو ساخت، مسرور او را بر اسبی نشاند، بیرون آورد و بقبّۀ که زندان ایشان بود فرونشاند، جعفر او را سوگندها داد که برود و باز گوید آوردم، مگر پشیمان شود، مسرور پیش رشید میشد، حرکت نقل أقدام او بسمع رشید رسید بدانست که اوست، گفت همانجا باش اگر بیسر جعفر پیش من آیی من اوّل سر تو برفرمایم گرفت بعد از آن سر او، بازگشت و سر جعفر برداشت و بر سپری نهاد، پیش او برد و تن را در نطعی بپیچید رشید هم در حال یحیی بن خالد و فضل را محبوس فرمود و جثّۀ جعفر بر سر جسر انبار بیاویختند تا هرون بر کشتن جعفر پشیمان گشت و در سرای میگردید و این ابیات میخواند، شعر: یا من تباشرت القبور بموتهقصد الزّمان بسهمه فرماکا حلّ البکاء و طال بعدک حزنهلو یستطیع بملکه لفداکا أبغی الأنیس فلا أری لی مؤنساالاّ التّردّد حیث کنت اراکا
روایتی دیگر سبب زوال برامکه را اصمعی در کتاب نوادر آورده است از ابی عبد اللّه الحسن بن علیّ بن هشام که او گفت بعد رشید چون خلافت بمأمون افتاد از فضل ربیع که حاجب خاصّ رشید بود پرسیدم که سبب قتل۱ برامکه همین حالت عبّاسه بود که در افواه عامست یا خود خیانت دیگر اضافت آن شد، فضل ربیع تبسّم کرد و گفت:
علی الخبیر بها سقطت، و آوردهاند که این فضل ربیع بکمال عقل بروزگار خویش همتا نداشت و اسرار رشید هیچ برو پوشیده نبود و بعد رشید محمّد بن زبیده را وزیر و مشیر و مدبّر ملک او بود، چون مأمون بر بغداد مستولی شد او را گرفته بحضرت مأمون بردند دست بسته، بر پای ایستاده بود و مأمون چشم بر او گماشته تا مگر کلمۀ گوید و عذری خواهد و عفو طلبد، سر از زمین برنداشت و خاموش میبود، مأمون گفت: أبهذا اللّسان دبّرت أمر الخلیفتین یعنی بدینزبان تدبیر ملک دو خلیفه پدر و برادر میکردی جواب داد: یا أمیر المؤمنین لسانی جار فی نجح الحوائج لا فی رفع الحوائج، بمعنی آنست که من هرگز در مقام مذلّت نبودم که حاجت خواهم زبان بگزاردن حاجتها روان بود نه بحاجت خواستن، مأمون برو دل خوش کرد و فرمود تا با شمع و مشاعل او را بسرای او برند، زمین بوسه داد و گفت یا أمیر المؤمنین دعنی امشی بنور رضاک و همچنین آوردهاند که بوقت رنجوری او مأمون پیش او عوّاد فرستاد و گفت:
انّی قد رضیت عنک فاسأل حاجتک، جواب داد: انا الی رضا اللّه تعالی أحوج منّی الی رضاک و الی قلیل العافیة أحوج الی کثیر ما عندک، فی الجمله او گفت سبب قهر برامکه آن بود که هرون پسری را از آن یحیی بن زید بجعفر سپرده
________________________________________
(۱) - الف در اینجا اضافه دارد «و سرج» که درست قرائت و معنی آن معلوم نشد بود تا محافظت فرماید روزی از روزها بمجلس شراب نشسته بود، روی بجعفر کرد، گفت برود و پسر یحیی بن بن زید را بیاورد، جعفر گفت در چنین وقت و حالت او را چرا میخوانی و چه جای اوست، خلیفه بانگی بهببت بر او زد، برخاست و هم در ساعت سیّد را آورد، خلیفه بنشاند و گفت یا ابن عمّ هیچ میدانی ترا چرا خواندم گفت امیر المؤمنین عالمتر، گفت شما دعوی میکنید که اهلیّت این کار ما داریم و اختصاص قربت و قرابت پیغامبر ماراست، اکنون این دعوی را لا بد برهانی باشد، مرا نیز میباید معلوم شود، پسر یحیی گفت معاذ اللّه هرگز ما این نگفتیم و نگوییم اگر بودایی جاهلی غمری این گفته باشد بر آن معوّلی نبود، هرون گفت دروغ میگویی شما را بر این دعویهاست و امشب چاره نیست از آنکه دلیلی بگویی، سیّد گفت من از آن خویش دانم نه دعوی دارم و نه هرگز گفتم، خلیفه از مستی الحاح بر دست گرفت و بخشم میانجامید، جعفر پسر یحیی را گفت امیر المؤمنین با تو مناظرۀ علمی میکند و بچندین لطف و کرامت سؤالی میفرماید چرا مناظره نمیکنی و جواب نمیگویی، سیّد گفت اگر من جواب گویم امان بر کیست، خلیفه بخطّ خویش امان نامه نبشت و بر آن سوگند خورد که نفرماید کشت و آویخت و زهر داد و انواع آن، و نبشته در دست او نهاد و ببسیار ترحیب و تقریب و لطف درخواست جواب کرد، سیّد گفت اکنون تو از من چه میپرسی، خلیفه سؤال کرد که برهان آنکه شما از ما اولیترید بمن نماید، گفت ما از شما بقرابت اولیتریم، گفت نه ما و شما هردو متساوییم، سیّد جواب داد که نیستیم، خلیفه گفت دلیل چیست، گفت چه گویی اگر محمّد رسول اللّه صلوات اللّه علیه و آله زنده شود و از تو بدختری امّا اهل بیتی خطبت کند اجابت کنی امّا نه، هرون گفت:
نعم الکفو چگونه نکنم، گفت من نکنم و مرا نشاید، هرون سر در پیش افگند و بعد ساعتی بچشم اشارت کرد بجعفر که او را بردارد، سیّد را برگرفت و با همانجا برد که آورد، تا مدّتی برین گذشت، جعفر را بخواند و گفت ترا کاری خواهم فرمود نباید تقصیر کنی، گفت فرمان امیر المؤمنین راست، فرمود که دست بر سر من نهد و سوگند خورد، جعفر همچنان کرد، گفت من پسر یحیی را ایمن کردهام از آهن و زهر و آویختن و انواع مثلات، امّا از دفن ایمن نکردهام باید که چاهی عمیق بکند پنجاه ارش ریادت، او را در آن چاه اندازد زنده، با پیش من آید، جعفر برفت و موکّلان را ازو دور کرد و چاهی ژرف فرموده بود گوسفندی در آن چاه انداخت و پسر یحیی را گفت حال اینست، باید بهیچ موضع که پادشاهی ماست مقام نسازد، و او را خلاص داد، پسر یحیی متفکّر بخراسان افتاد، ببازار بلخ تردّد مینمود، مسعودی نام بریدی بود که بسی روز از بلخ ببغداد رسیدی، چشم برو افتاد هم در لحظه سیّد بدانست، ازو پنهان شد چنانکه باز نتوانست آید، این خبر بخلیفه نبشت خلیفه پدید نکرد و پیش علیّ بن عیسی ببلخ ملاطفۀ فرمود که او را طلب کند، تفحّص رفت، خبر یافتند که او بترکستان فروشد، و بسیار سادات از ظلم آل عبّاس التجا آنجا کرده بودند، هرون را باز نمودند رسولی را پیش ملک ترکستان فرستاد تا او را باز سپارد، خاقان گفت ما این مرد را نمیدانیم و سادات بسیار اینجا افتادند خلیفه را بگوید تا کسی را بفرستد که او را بشناسد، طلب کنیم بدو سپاریم، رسول چون بحضرت رسید و حال معلوم کرد کسی دیگر را که پسر یحیی را میشناخت بفرستاد و بگفت که چون آنجا رسی این تدبیر چنان سازند که طالبیّه آگاه نشوند
و پسر یحیی نقل نکند بجایی دیگر و او خود این کار چنان میساخت که برامکه را خبر نبود، تا رسول پیش ملک ترکستان رسید و معاوضه۱ همۀ سادات را که در آن حدود بودند جمع کردند و یکیک را رسول نگرید، چون چشم بر پسر یحیی افتاد گفت اینست که امیر المؤمنین طلب میکند، پادشاه ترکستان فرمود تا او را دست گرفتند و بیاوردند چون بنزدیک او رسید بر پای خاست و نزدیک خویش فرونشاند و رسول را جواب داد که من نیز میجستم و غرض من آن بود که تا از همۀ عالمیان او را حمایت کنم، برخیز و بسلامت پیش خلیفه شو، و رسول نومید بحضرت رسید و حال عرض داشت، هرون با جعفر کینه در دل گرفت و انتقام آغاز نهاد و قرار آن بود که هرسهشنبه خلیفه بخانۀ خواهر عبّاسه رفتی، هیچ آفریده او را نتوانستی دید و رقعه نیز مسلّم نبودی که نویسند و حالی نمایند، یک روز سهشنبه پنهان در حرّاقۀ نشست تنها و مرا با خویشتن در آنجا نشاند و مرا گفت بنشین، خدمت کردم و زانو زدم نیکنیک مرا مینگرید چنانکه از آن گمانها خاست.عاقبت زبان بگشاد که با تو سرّی
________________________________________
(۱) - کذا در الف، ب: مفاوصه، ج: مفاوضه، شاید:
مغافصة بخواهم گفت، اگر باز شنوم و فاش شود هلاک شوی، باید که در محافظت کوشد گفتم افشای اسرار امیر المؤمنین چگونه روا دارم الاّ شیطان مرا هلاک خواهد گردانید و از راه ببرد، گفت من جعفر را هلاک خواهم کرد که باز نگریدم جعفر میآمد، از دور برخاستم پیش او باز شدم و او در حرّاقه آمد خلیفه او را نزدیک خویش بنشاند و با همدیگر سخنهای گوناگون گفتند تا بخانۀ عبّاسه او درون شد و من و جعفر همچنین در حرّاقه نشسته باز گردیدیم و آداب خدمت او مثل آنکه خلیفه را کردیم نگاه داشتیم، چون میان من و او کسی نماند و نبود مرا پرسید تو و امیر المؤمنین در چه سخن خوض میکردید، گفتم مرا فرمود بخراسان کار فلان خارجی بسازد، گفت یا فضل و اللّه دروغ میگویی، شما در کار و سخن من بودید و بخیر نرفت بحکم آنکه چون چشم تو بر من افتاد رنگ از روی تو رفته بود، گفتم معاذ اللّه با مکانی که مولانا را پیش امیر المؤمنین است مرا چه محلّ آن بود که سخن مولانا با من گویند یا من خود زهرۀ گفت آن دارم، گفت دعنی من ذا، و اللّه که سخن من بود و جز شرّ نبود، ازین واقعه بترسیدم و گفتم هلاک شدم و خلیفه پندارد من گفتم، با او صبر کردم تا او بخانه شد و هم بر اثر بازگشتم بمنزل خویش و از آنجا پنهان در زورقی نشستم و بسرای عبّاسه رفتم و خادمی را گفتم بر امیر المؤمنین عرض دارد که مهمّی حادث شد و مرا میباید شرف دریافت خدمت یابم و بسمع مبارک رسانم، خادم گفت مرا زهرۀ آن نباشد که این ساعت بموقفی که امیر المؤمنین آنجاست رسم، صبر بکند، گفتم اگر نروی شمشیر کشیده بگردن تو چنان زنم که سر دور افتد، گفت تا بدین حدّ حادثه افتاد، گفتم آری، درون رفت و عرض داشت
و بازآمد که میگوید که بر جایی نویسد قصّۀ واقعه را، گفتم باز گرد و بگو نبشته راست نمیآید جز مشافهه، در رفتوآمد که بیای، چون بخدمت رسیدم در روی افتادم و گفته یا امیر المؤمنین الأمان الأمان مرا بهلاکت انداختی، گفت ترا چه افتاد ای فضل زودتر بگوی، ماجرای خود با جعفر بگفتم گفت ترا ازین اندیشه نیست، من کیاست و حذق جعفر بیش ازین دانم، دیروز با او در بوستان بودم و سیّوم ما نبود در یکیک از گلها مینگریدم و در میان بستان از گلها یکی بنظر من خوبتر آمد، دست یازید و آن گل باز کرد بمن داد و در روی فتاد چون سر برآورد، من تبسّم کردم، گفت تبسّم امیر المؤمنین بر چیست، گفتم بر آنکه در میان چندین گل تو چگونه دانستی که دل من میل بدین گل دارد، گفت باللّه تبسّم بدین نیست، از آنکه تو کیاست من پیشتر ازین آزمودی و میدانی الاّ آنست که چون سجده کردم قفای من بدیدی و راست گفت من قفای او دیدم گفتم بشمشیر چگونه فرمایم برید، بدان تبسّم کردم بعد سه روز کار ایشان بآخر رسانید و السّلام.
بعد برامکه بطبرستان جهضم بن جناب را فرستادند و چون او را معزول کردند احمد بن الحجاج را بعد او خلیفة بن سعید بن هرون الجوهری را، چون بآمل رسید مهرویه الرّازی را بنیابت خویش نصب فرمود و او بگرگان رفت و درین مدّتها که یاد رفت ملک الجبال اصفهبد شروین باوند و ونداد هرمزد موافق بودند با یکدیگر چنانکه از تمیشه تا رویان بیاجارت ایشان کسی از هامون پای ببالا نتوانستی نهاد، همۀ کهستانها بتصرّف ایشان بود و مسلمانان را چون وفات رسیدی نگذاشتندی بخاک ولایت ایشان دفن کنند تا خلیفة بن سعید بساری رسید و خواست پسر عمّ خویش را که نافع نام بود خلیفۀ خویش گرداند، مردم اصفهبد شروین بشب بزیر آمدند و بسر او رفته او را کشته، خلیفه بساری مقام ساخت و پیش مهرویه بآمل نبشت که احتیاط کند، مردم طبرستان در حرکت آمدند، او بر ملأ خلق آن نبشته خواند و گفت مردم آمل در همۀ جهان کیستند سیر خوارانرا زهرۀ حرکت باشد، اسفاهیان آمل از آن شتم او طیره شدند و چون شب آمد بسرای او رفته و سرش بریده و یک دسته سیر در اسفل او زده و میان بازار آورده و عبرت را بچهار راه انداخته، این خبر بخلیفه رسید که اهل طبرستان خروج کردند امّا مال بیت المال برنداشتند و تصرّف نفرموده، گفت خلع طاعت نیست الاّ آنکه والی ظالم بود دفع ظلم واجبست عبد الله بن سعید الحرشی را بفرستاد، جمله مردم باستقبال او شدند و او را با عزاز در ولایت آورده سه سال و چهار ماه والی بود و چهار تن را که سبب کشتن مهرویه و آن فتنه بودند بتعبیه بدست آورد، پیش خلیفه فرستاد تا تأدیب فرمودند، و در سنۀ سبع و ثمانین بود که بنیابت خویش جعفر بن هرون نام را بجبایت خراج
و مساح فرستاد بدیهای ونداسفان، چون آنجا شد و مال حاصل کرد ونداسفان بیامد و بزوبین او را بکشت، چهل مرد که با او بودند بگریختند پیش عبد اللّه آمده و معلوم گردانیده، واقعۀ حال پیش خلیفه نبشت و بر اثر آن آوازه افتاد که خلیفه بعراق رسید، او نیز بعد سه روز با ساری آمد و از ساری بری شد، خلیفه آنجا بود قاضی ابو البحتری و عبّاس بن زفر و محمّد بن الفضل و صالح بن شیخ عمیره با سیصد سوار و خادمی خاص پیش اصفهبد شروین و ونداد هرمزد فرستاد تا از طاعت ایشان معلوم کنند و بپانزده روز باز آیند، چون پیش اصفهبد شروین و ونداد هرمزد آمدند در تعهّد و مراعات آن جماعت بغایت رسانیدند و انواع خدمت و تحصیل رضا تقدیم داشته تا چون بحضرت شدند عرض داشتند آنچه ونداسفان کرد بیاشارت و مشورت ایشان بود و او خود خلاف ونداد هرمزد است و در وعاصی، خلیفه چون این سخن بشنید از شهر ری کوچ کرد و بیک منزلی ری بدیه ارنبو معسکر ساخت و پیش اصفهبد شروین و ونداد هرمزد مثال فرمود نبشت که بخدمت آیند، ایشان بجواب نبشتند ما در طاعت و وفای خدمت امیر المؤمنین میباشیم امّا ما را گرو بفرستد تا امانی باشد آن وقت بیاییم، خلیفه خشم گرفت و گفت مسلمانان را بگرو گبرگان چگونه دهم ابو البحتری و هرثمة بن اعین و ابو الوّضاح را که صاحب برید بود پیش اصفهبد شروین و ونداد هرمزد فرستاد که یا بخدمت آیند و اگرنه حرب را بسازند، بزرگان خلیفه بویمه رسیدند و پیش اصفهبد شروین بپایان قلعۀ کوزا و پیش ونداد هرمزد بلفور فرستادند که اینجا آیند پیش ما، ونداد هرمزد برفت
و اصفهبد شروین گفت من رنجورم نتوانم آمد، چون قاصد بدیشان رسید ونداد هرمزد بزرگان خلیفه را گفت هرحکم بر اصفهبد شروین فرمایند من منقادم و عهدۀ آن، تا هرثمة بن اعین با نعیم بن خازم قرار نهاد که ما چون بهم جمع شویم از میان ما بیرون شود و از پس قفا او را شمشیری بسر فروگذارد که خلیفه جز بکشتن او راضی نباشد، چون ونداد هرمزد در میان ایشان شد نعیم خواست فراتر آید و ترتیب زخم زدن کند، اصفهبد ونداد هرمزد عظیم هوشیار و متیقّظ بود، عنان باز کشید و گفت ترا برقرار باید بود، اصحاب عذر خواستند و نعیم را با میان آورده و بعهد و سوگند و ندا هرمزد را پیش خلیفه برده، مدّتی آنجا بماند چنانکه ذکر رفت تا هرون خواست ازو بعضی املاک بخرد جواب باز داد و نفروخت، گفتند اگر امیر المؤمنین ازو بصلت خواهد بتو بخشد که او عظیم کریم و سخی مرد است، گفت محال باشد کسی چندین املاک ببخشد، تا هرون مأمون را که طفل بود پیش او فرستاد و در کنار او نهادند، آن جمله املاک که نفروخت بدو بخشید، هرون بعوض آن هزارهزار درهم و جامی از جواهر که قیمت آن در وهم نیاید و انگشتری فرستاد ونداد هرمزد را هیچ چنان خوش نیامد که انگشتری، و فرمود که حاجت خواهد، ونداد هرمزد گفت مرا از عبد اللّه بن سعید عفو فرماید، هرون با تشریف او را گسیل کرد و هرثمه را با او بفرستاد تا پسر او قارن و پسر اصفهبد شروین شهریار نام را بنوا بیاورد، او قارن را با هرثمه سپرد، اصفهبد شروین شهریار را نداد دیگری پیش آورد، هرثمه گفت امیر المؤمنین شهریار را حکم کرد، نستد و بحضرت باز نمود، خلیفه کوچ کرده بود، مقام فرمود و جواب نبشت از شروین جز شهریار فرزندی دیگر نگیرد، بضرورت شهریار را با پیش خلیفه فرستاد، با خویشتن ببغداد برد، و عبد الله بن مالک را بطبرستان فرستاد و حکم کرد که هرچه زیادت کهستان است از اصفهبد شروین و ونداد هرمزد باز گیرند، بعد یک سال خلیفه از بغداد بعزم خراسان بری رسید، رنجور شد، شهریار و قارن را پیش پدران فرستاد و او بطوس رفت فرمان یافت و مضجع او همانجاست، تا میان فرزندان او محمّد بن زبیده که مخلوع گفتند و عبد اللّه المأمون خلاف افتاد، طاهر بن الحسین را بخصومت برادر ببغداد فرستاد، سر محمّد بن زبیده که خلیفۀ وقت بود ببرید و پیش برادر گسیل کرد، مأمون در سر نگرید و گفت:
شفیت النّفس من حمل ابن بدر.
و در تاریخ ناصری خواندم که چون محمّد بن زبیده را طاهر بن الحسین بقتل آورد و کاری بدان صعبی او را رام شد خویشتن را بمرتبه بیش از همه دید، التفات بجهان و جهانیان نمیکرد، ذوالرّیاستین فضل بن سهل پدر او حسین را بخواند و پیش خویش خالی بنشاند، گفت میبینی طاهر در سکر غرور چگونه بیهوش شد که کسی را باز نمیشناسد و نمیداند بر دولت اعتماد نیست، شعر:
سکر الزّمان بدولة خوّلتهافاحذر کأنّک بالزّمان و قد صحا
پدر طاهر گفت اجازت هست من جواب گویم و مولانا نرنجد، گفت بگوی تا چه جوابست گفت بداند او رستاقی بچه بود با دلی ضعیف و حالی لایق او، امیر المؤمنین آن دل و زهره از شکم او بیرون گرفت و دل و زهرۀ بعوض آن او را داد، امیر المؤمنین و خلیفۀ مسلمانان و برادر او را سر برگرفت و این ساعت بجملۀ عراقین و حجاز و شام حکم او از قضا و قدر روانترست تا این دل و دماغ و حکم و ریاست با او باشد تو او را بهمۀ ابواب معذور بایی داشت، بعد از محمّد امین کار خلافت بعبد اللّه المأمون قرار گرفت و از آل عبّاس هیچ خلیفه را آن تمکین و عظمت و تربیت و حشمت نبود که او را و گذشتگان او بفضل و کیاست و حکم و ریاست او نرسیدند و او را اشعار بسیار و آثار بیشمارست، شعر:
لعمرک ما الفتیان أن تکثر اللّحیو تعظم أبدان الرّجال من الأکل و لکنّما الفتیان کلّ سمیدعصبور.....۱ خروج من الغمّی نهوض الی العلیضروب بنصل السّیف مجتمع العقل رأیت رجالا یمنعون نوالهمو لیس یصان العرض الاّ مع البذل
آوردهاند که بوقت خلافی صاحب۲ الرّوم بطلب مهادنه و مصالحه بدو چیزی نبشت:
فانّ اجتماع المختلفین علی حظّهما أولی بهما ممّا فی الرّأی عاد بالضّرر علیهما و انت أولی بأن تدع لحظّ یصلّ الی غیرک حظّا تحرزه لنفسک و فی علمک کاف عن اخبارک و قد کتبت الیک داعیا الی المسالمة راغبا فی فضیلة المهادنة لتضع اوزار الحرب عنّا و یکون کلّ لکلّ ولیّا مع اتّصال المرافق و الفسح فی المتجر أمن الأطراف و البیضة و فکّ المستأسر فان أبیت فانّی لخائض الیک غمارها سادّ علیک أقطارها شانّ خیلها و رجالها و ان أفعل فبعد ان قدّمت المعذرة و اقمت الحجّة و السّلام، مأمون بجواب بسر نبشتۀ ملک روم توقیع فرمود:
قرأت. کتابک و الجواب ما تراه لا ما تقراه۳.
روایت است از نضر بن شمیل که شبی از شبها با کهنه لباسی پوشیده بمرو پیش مأمون رفتم، مرا گفت مثل تو مردی با چنین جامۀ نزدیک امیر المؤمنین آید، گفتم یا
________________________________________
(۱) - این مصراع در الف که فقط همان مشتمل بر این اشعار است ناقص است.
(۲) - در اصل میان (؟)، این نامه در طبری (ج ۹ ص ۲۸۳) در وقایع سال ۲۱۷ هست و ما متن را که در اصل نسخۀ مغلوط و ناقصست برطبق آن تصحیح کردهایم
(۳) - رجوع شود بحواشی آخر کتاب. امیر المؤمنین بهوای مرو مرا با این جامۀ سواده۱ هم طاقت نیست، مرا بنشاند، بمذاکره و اسانید حدیث مشغول شدیم هرگونه میگفتیم تا او گفت: حدّثنی هشیم بن بشیر عن مجالد بن سعید عن الشّعبی أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال: اذا تزوّج الرّجل المرأة لدینها و جمالها کان فیها سداد عن عوز، فقلت یا امیر المؤمنین صدق هشیم حدّثنی عوف الأعرابی عن الحسن مرسلا أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال اذا تزوّج الرّجل المرأة لدینها و جمالها کان فیها سداد من عوز، مأمون تکیه زده بود باز نشست و مرا گفت، یا نضر السّداد لحن، گفتم آری یا امیر المؤمنین امّا لحن هشیم راست که او لحّانه بود، گفت میان سداد و سداد فرق چیست، گفتم: السّداد القصد فی الدّین و السّبیل السّداد البلغة و کلّ شئ سدّ به فهو سداد، گفت عرب را هیچ بیتی درین هست گفتم این است.
أضاعونی و أیّ فتی أضاعوالیوم کریهة و سداد ثغر
مأمون مدّتی سر فروافگنده ماند بعد از آن گفت: قبّح اللّه من لا أدب له، و دوات خواست، بر کاغذ توقیعی فرمود بخادم داد که من ندانستم این چیست، و از هرنوع أبیات عرب و اسمار و احادیث از من پرسید چون برخاستم خادم در دنبال من ایستاد و مرا پیش فضل سهل برد و توقیع بدو داد، چون مطالعه کرد مرا گفت چه سبب امیر المؤمنین ترا پنجاه هزار درم فرمود، حدیث هشیم با او گفتم که لحّانه بود، مرا گفت تو از خویشتن و خلیل احمد فصیحتر کسی را دیدی، گفتم آری من و خلیل نزدیک ربیعۀ اعرابی شدیم و او بر سطح خویش نشسته بود، ما را گفت: استووا، ما ندانستیم چه میگوید، أعرابیی دیگر با او بود گفت میدانید چه میفرماید، گفتیم نه، گفت میگوید: ارتفعوا، خلیل گفت از کلام اللّه است از آنجا که میگوید: ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ۲ بعد از آن گفت، هل لکم فی خبز فطیر
________________________________________
(۱) - کذا در الف، معنی و ضبط این کلمه معلوم نشد، در ابن خلکان و منابع دیگر در نقل این حکایت در معنی عربی این کلمه «خلقان» آمده و در این صورت باید «فرسوده» صحیح باشد.
(۲) - قرآن سورۀ ۲ (سورة البقره) آیۀ ۲۷ و ماء نمیر و لبن جهیر۱ ، گفتم: ما بنا الیه من حاجة، ما را گفت: سلاما، ندانستیم چه میخواهد بدین، اعرابی گفت باز گردید چون باز گشتیم، خلیل گفت هم از کلام اللّه جواب داد آنجا که میگوید: إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً.۲ و از کمال نظر مأمون یکی آن بود که امام علیّ بن موسی الرّضا را علیهما السّلام از مدینۀ رسول صلوات اللّه علیه بخراسان آورد و ولایت عهد بدو داد چنانکه مشهور است و مستغنی از شرح، اگرچه آخر عهد بشکست و غدر و خیانت بکرد، و عهد نامۀ مأمون بخطّ او و بر پشت آن خطّ علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام بمشهد طوس بر جای نهاد و مضمون خطّ علیّ بن موسی الرّضا اینست: انّ أمیر المؤمنین عرف من حقّنا ما جهله غیره فقبلت منه ولایة عهده ان بقیت بعده و أنّی یکون هذا و بضدّ ذلک یدلاّن الجامع و الجفر [کذا]
در سنۀ...۳ چون سلطان غور غیاث الدّین و شهاب الدّین بخراسان آمدند و نیسابور مستخلص کرده و بزیارت رضا شده و خیرات فرموده فخر الدّین رازی خطیب که مجتهد عهد و استاد العالم بود با دیگر علمای غور و غزنین بروضۀ رضا علیه السّلام حاضر آمدند و عهد نامه خواستند و مطالعه میکردند، علمای اهل سنّت و جماعت او را پرسیدند که معنی جفر و جامع چیست، گفت من واقف برین سرّ نیستم، هم درین مشهد امامی است عدیم النّظیر نصیر الدّین حمزة بن محمّد از طایفۀ شیعه او را بباید پرسید آن امام را بخواندند و پرسیده و دانسته، و این نصیر الدّین حمزه را فضل بدرجتی بود که فخر رازی با جلالت قدر و فضل خویش معترف و مقرّ بود پیشی و بیشی او را و مستفید ازو، و بخراسان جمله را معلوم باشد که این سخن از انصاف نبشتیم، فی الجمله مأمون۴ را مگر سندی بن شاهک، که گور او بساری نهاد آنجا که با نصری مشهد گویند و بروزگار خویش باوّل کودکی من دیدم تودۀ از خاک عمارات پست شده بود، و دیگر
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی و در اصل: لبن نمیر و ماء جهیر.
(۲) - قرآن سورۀ ۲۵ (سورة الفرقان) آیۀ ۶۴
(۳) - جای عدد سال در نسخه خالی است و غرض از آن سال ۵۹۷ است که غیاث الدّین و شهاب الدّین با یکدیگر بر خراسان استیلا یافتند.
(۴) - از سطر ۷ بعد از کلمۀ «او را» از صفحۀ ۱۹۹ تا اینجا از نسخ دیگر ساقط است و فقط در الف دیده میشود. مشیران بر تشیّع و ولایت عهد رضا علیه السّلام توبیخی میکردند، مأمون گفت من تشیّع از پدر خویش هرون آموختم، گفتند: و هو کان یقتل اهل هذا البیت فقال المأمون بلی یقتلهم علی الملک لأنّ الملک عقیم، معنی آنست که او اهل این خانه را میکشت که ملک عقیم است۱ ، امّا من با پدر خویش سالی بحجّ رفتم، چون بمدینه رسیدیم حجّاب را فرمود که هرکه پیش من آید باید که نسب خویش بگوید، چنانکه فرمود از اهل مکّه و مدینه و ابناء مهاجر و انصار و سایر بنی هاشم و بطون و أفخاذ قریش۲ هرکه نزدیک او آمدند بگفتندی انا فلان بن فلان من بنی فلان، و او لایق هرکس از پنج هزار تا بدویست دینار خلعت و انعام و نفقه میدادی بقدر شرف و مرتبۀ آن کس، یک روز بر همین قرار نشسته بود و فارغ [و] خالی شده، فضل ربیع در آمد گفت یا امیر المؤمنین بدرگاه مردی رسید میگوید من موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالبم، چون پدرم بشنید من و امین و مؤتمن هرسه بسر او ایستاده بودیم، بازنگرید و گفت خویشتن نگاهدارید از پریشانی، و بأدب و وقار باشید و فضل ربیع را گفت او را درون آورد و البتّه تا ببساط من نرسد از مرکب نگذارد که بزیر آید، چون از دور او را دیدم پیری مسخّد۳ یافتم، قدانهتکه العبادة کأنّه شنّ بال قد کلم السّجود وجهه و أنفه، چون پدرم را بدید خویشتن را از دراز گوش درانداخت، پدر گفت:
لا و اللّه الاّ علی بساطی، حجّاب او را دگرباره برنشاندند، چون بکنار بساط رسید بزیر آمد و پدر تا آخر بساط استقبال کرد و در کنار گرفت و بوسه بر چشم نهاد و دستش گرفت و بصدر مجلس با خود فرونشاند و وقت بأبو الحسن و وقت بأبو ابراهیم کنیت میگفت و ازو پرسید عیال چند داری، گفت پانصد تناند، پدر گفت همه فرزندان و بنو اخوال و بنو اعمام تواند، گفت: لا بل اکثرهم موال امّا الولد فلی نیّف و ثلثون ولدا، پدر گفت چرا دختر ترا ببنو اعمام نمیدهی و بأکفا، گفت تنگدستی مانع اینست، گفت حال ضیعت و دخل ملک چونست، گفت وقتی هست و وقتی نیست، پدر گفت وام چند داری، گفت ده هزار دینار، گفت یا ابن عمّ من ترا چندان مال بدهم که فرزندان پسران و دختران را بجفت رسانی و وام بگزاری و عمارت ضیاع فرمایی، موسی بن
________________________________________
(۱) - از اینجا نیز تا آخر عبارت عربی هرون خطاب بمأمون که بعد اشاره خواهد شد فقط در الف هست.
(۲) - در اصل: خویش.
(۳) - در اصل مسجد، مسخّد بر وزن معظّم بمعنی کسی است که از ناخوشی زرد شده باشد (رجوع کنید ببحار الأنوار ج ۱۱ ص ۲۷۱). جعفر گفت یا ابن عمّ: یشکر اللّه هذه النّیّة الجمیلة و الرّحم الماسّة و ما أبعدک أن تفعل تلک و قد بسط یدک و اکرم عنصرک و اعلی محتدک، پدر من گفت: افعل ذلک یا ابا الحسن و کرامة ثمّ قال موسی بن جعفر یا امیر المؤمنین انّ اللّه عزّ و جلّ قد فرض علی ولاة عهده أن ینعشوا فقراء الامّة و یقضوا عن الغارمین و یؤدّوا عن المثقل و یکسوا العاری و یحسنوا الی العانی و أنت أولی من یفعل ذلک، پدر من گفت چنین کنم، پس موسی علیه السّلام برخاست و پدر نیز برای او برخاست و هردو چشم او ببوسید و روی بما کرد و گفت یا عبد اللّه و یا محمّد و یا ابراهیم با عمّ خویش بروید و رکاب او بگیرید و او را برنشانید، موسی علیه السّلام چنانکه برادران ندانستند مرا بشارت داد بخلافت و گفت: اذا ملکت هذا الأمر فأحسن الی ولدی، چون او برفت ما پیش پدر رفتیم و من از همۀ برادران دلیرتر بودم، بدو گفتم یا امیر المؤمنین این مرد که او را چندین اکرام و اعظام روا داشتی کیست، جواب داد که هذا امام النّاس، من گفتم، أو لست امام النّاس، مرا گفت:
أنا امام الجماعة بالقهر و الغلبة، و چون خواست از مدینه برود فرمود تا دویست دینار زر در صرّۀ سیاه کنند و فضل را گفت پیش موسی بن جعفر برد و بگوید ما این ساعت دست تنگیم، وقتی دیگر عذر تقصیر خواسته شود، من پیش سینۀ پدر ایستاده بودم، گفتم یا امیر المؤمنین چندان ترحیب و تعظیم او را فرمودی آن روز و قبولها روا داشته و کمتر مهاجر و انصار را دو هزار و سه هزار و پنج هزار دادی او را دویست دینار میفرستی، مرا گفت اسکت لا امّ لک فانّی لو اعطیت هذا ما ضمّنته ما کنت آمنه ان یضرب وجهی غدا بمایة الف سیف من شیعته و موالیه و فقر هذا و اهل بیته أسلم لی و لکم من بسط ایدیهم و اعینهم۱. عاقبت با چندین غلوّ در تشیّع صورت ملک دنیا باقباء بقا و بیعناء فنا بدو نموده و سورت اقبال را بیقلب برو خوانده و چینۀ کینۀ علی الرّضا علیه السّلام در سویداء سینۀ او افشانده تا اشراک شرک را ادراک نکرد و چون أشعب طمّاع بامید آنکه بو که یقین گمان بود یا تیر کمان شود یا از کوه نبات زاید و از باکوره نبات آید روی خود را بدود ظلم سیاه کرد و دین و دولت بر خود تباه گردانید و بر درازگوش غرور نشاند و ذنبذنب بدست داد تا چهارصد سالست تا دستهای تره بقفا کوبان گرد جهان نعره زنان برمیآرند که، شعر:
________________________________________
(۱) - از سطر ۳ آنجا که بشمارۀ (۱) نموده شده در صفحۀ ۲۰۲ تا اینجا فقط در الف هست. بأوا بقتل الرّضا من بعد بیعتهو أبصروا بعض یوم رشدهم و عموا لا یطغینّ بنی العبّاس ملکهمبنو علیّ موالیهم و إن زعموا لا بیعة ردّعتهم عن دمائهمو لا یمین و لا قربی و لا ذمم کم غدرة لکم فی الدّین واضحةو کم دم لرسول اللّه عندکم۱
و این خود ملامت دنیاست که برداشت تا غرامت آخرت که فروگذاشت چیست رسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند قال عزّ من قائل: اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ۲ ، [شعر]۳:
یا أرض طوس سقاک اللّه رحمتهماذا حویت من الخیرات یا طوس طابت بقاعک فی الدّنیا و زیّنهاشخص زکیّ بسنآباد مرموس [شخص عزیز علی الإسلام مصرعهفی رحمة اللّه مغمور و مغموس۴] یا قبره أنت۵ قبر قد تضمّنهعلم و حلم و تنزیه۶ و تقدیس [فخرا فإنّک مغبوط بجثّتهو بالملائکة الأحرار محروس]
چون رضا را علیه السّلام از پیش برگرفت بمدینه فرستاد و پسر او را که شیعه محمّد التّقی میگویند و ببغداد و عرب محمّد الجواد میخوانند بیاورد و دختر خود امّ الفضل را بدو داد و با او سپرد و عرسی ساخت که تا جهانست ولیمۀ چنان نشان ندادند و چهارصد طبق گوی عنبر در میان هریک درّی بر محمّد التّقی نثار کردند و او را با مدینه فرستاده ۷ و بعد از آن علمای اسلام را حاضر فرمود و چهارصد تن را برگزید و از آن جماعت چهار
________________________________________
(۱) - این ابیات از قصیدۀ معروفۀ ابو فراس حمدانی است در ذمّ بنی عباس (سیّد ظهیر الدّین صفحۀ ۲۸۸ و اولیاء اللّه ص ۶۲) که چند بیت از آن در صفحات ۹۲ و ۲۰۴ گذشت.
(۲) - قرآن سورۀ ۲ (سورة البقرة) آیۀ ۲۵
(۳) - این قطعه شعر که بضبط مناقب ابن شهر آشوب و عیون أخبار الرّضا از علیّ بن احمد الخوافی است فقط در الف هست.
(۴) - این بیت و بیت آخر را مناقب و عیون اضافه دارند.
(۵) - مناقب: یا قبر انّک
(۶) - مناقب و عیون: تطهیر
(۷) - از اینجا تا ابتدای جملۀ: «فی الجمله در عهد مأمون» فقط در الف هست نفر را که بر فضیلت ایشان متّفق بودند اختیار کرد و گفت مرا بخلوت با شما مهمّی است باید که هریک با خانه و منزل شوند و چون از قضای حاجات و گزارد مهمّات فارغ گردند با دستارهای سبک و لباسهای سرای خود بیحجاب و تکلّف پیش من آیند، چنانکه فرمان او بود ایستادگی نمودند و بخدمتش رسیده، هر چهار را بنشاند و بمصحف و طلاق سوگند داد بدانکه ابهّت و جلالت من شما را از جواب بحقّ و قول صدق مانع نیاید و همان انگارند [که] در مجمع عرصات پیش خدایی که لاٰ یَخْفیٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ۱ میگویند، همه این دعوت را قبول کردند، بعد از آن بر ایشان سؤالها کرد و جوابها شنید، آن مناظره را رسالة المأمونیه نام نهادند، کسی را که مطالعه فرموده باشد دفع شبهت بود بر آنچه نوشتیم. فی الجمله در عهد مأمون اصفهبد ملک الجبال شروین فرورفت و ازو دو پسر ماند:
شهریار که پدر ملوک باوند بود بپادشاهی نشست و ونداد هرمزد بتهنیت و تعزیت بخدمت او رفت و با همدیگر موافق بودند تا هم [در آن] نزدیک ونداد هرمزد بشروین رسید و پسر او قارن بنشست و بحکم آنکه شهریار را با بزرگی اصل و شرف حسب که ملکا عن ملک رسیده بود خصال پادشاهی و آداب ملک آرایی جمع بود و در رزم و بزم با عزم و حزم، قارن بخدمت او شد و تشریف یافت و بعهد و امان با ولایت خویش آمد، و این خبرها بمأمون خلیفه رسید، پیش ایشان رسول و تشریف فرستاد و نبشت که من عزیمت غزو روم دارم، باید که شما هردو اصفهبدان بیایید، ایشان رسول را هرروز ببهانۀ و افسانۀ بازگرفته داشتند تا خلیفه لشکر بروم برد، رسول را با بسیار نعمت که داده بودند باز گردانیدند و گفته اصفهبد شهریار بهیچ حال نتواند آمد امّا قارن بخدمت پیوندد، و بر اثر رسول قارن بسیج راه کرد و اصفهبد شهریار مدد داد تا بروم رسید و بلشکرگاه خلیفه بگوشۀ مخیّم ساخت، و قضا را آن روز مصاف داده بودند و مبارزان بمیدان نبرد ناورد میکردند، در حال اسب خویش را بر گستوان برافگند و سپر گیلی جمله در زر گرفته بدوش کشید و با مردم خویش روی بحرب نهاد و بطرفی از اطراف رومیان حمله بردند و گروهی را بر شکسته و بطریقی از بطارقۀ روم گرفته و از آن طرف مظفّر روی بجانبی دیگر آورده و حشم آن جانب را نیز
________________________________________
(۱) - قرآن سورۀ ۳ (سورة آل عمران) آیۀ ۴ برهم زده و نکایتی نموده که بحکایت باز میگفتند و مأمون در قلب لشکر خویش چشم بریشان گماشته و در هرلحظه سؤال میکرد که آن قوم از کدام خیلاند و آن سوار زرّین سپر در میان نبود از کجا آمد، نزدیکان او همه گفتند ما را نیز معلوم نیست و درین اندیشه ماندیم تا پیاپی سواران بمدد میفرستاد و چون انبوه قارن با کثرت و شوکت شد عنان مرکب را تیز کرد و اشارت فرمود که در پس من یک مشت بتازید، و خویشتن را بر قلب ملک الرّوم زد و علم از جای برداشت و بزوبین علم بدرید، مأمون از قلب خویش بدو پیوست، سپاه روم بهزیمت شدند و خلیفه فرمود تا سوار زرّین سپر را پیش او آوردند، همچنان با قزآگند و خود پوشیده پیاده بخدمت مأمون رسید و رکاب ببوسید و خود از سر افگند و معلوم خلیفه گردانید که قارن بن ونداد هرمزد است، خلیفۀ جنیبۀ داد و بر فرمود نشاند و بسیاری بستود و چون فروآمدند تشریف فرستاد، مدّتی در خدمت خویش داشت و بنوبتها بتعریض و تصریح تمنّی کردند که مسلمان شود تا مولی امیر المؤمنین بنویسیم و طبرستان بتو سپاریم، قبول نکرد، عاقبت بعهد و استظهار بولایت فرستادند و اصفهبد شهریار بن شروین برو متغیّر شد و از مواضع او بسیار با دیوان خویش گرفت، و بحکم آنکه اصفهبد را قوّت و قدرت ازو زیادت بود جز انقیاد چاره ندید، شبی بخواب او را نمودند که بر سر کوهی بلند شد و بول کرد، از آن بول او آتش پدید آمد و پراگنده گشت، جمله کهستان بسوخت و از کوه بدشت رسید و بهر درخت و صحرا که فتادی میسوختی، معبّران را بخواند و تعبیر طلبید، گفتند از صلب تو فرزندی پدید آید که کوه
و صحرای طبرستان را پادشاه شود امّا ظالم و ناپاک و قتّال و فتّاک باشد و این خواب بجملۀ طبرستان منتشر گردانیدند، هم در آن سال پسری آمد مازیار نام نهادند، چون سالها برو گذشت بالغ شد، از جمله فرزندان قارن او بزرگ منش و دلیر و اهلتر بود، چون قارن هلاک گشت و مازیار بمقام پدر بنشست اصفهبد شهریار بن شروین طمع در ولایت ایشان کرد و او را میرنجانید تا بدان انجامید که با یکدیگر مصاف دادند، شهریار او را بشکست و ولایت بتصرّف خویش گرفت، او بزینهار و امان پیش وندامید بن ونداسفان شد، شهریار نامه فرستاد که مازیار را بگیرد و بند بر نهد، نزدیک من فرستد، وندامید از حکم شهریار نتوانست گذشت، مازیار را بگرفت و بندهای محکم برنهاد، پیش شهریار فرستاد که معتمدان خود را بفرستد تا بدیشان سپارم که نباید کسان من او را از دست دهند، ایشان درین بودند که مازیار با زنان موکّلان حیلت کرد و بندها برداشت و بگریخت و ببیشهها متواری شد تا خویشتن بعراق افگند، و عبد الله بن سعید الحرشی گفتند امیری بود از آن خلیفه بدو پیوست و او پدر اوقارن و جدّش ونداد هرمزد را میشناخت و بطبرستان رسیده بود، در حقّ او مبرّت و مکرمت فرمود و بمحلّ خویش فرود آورد، تا وقت آنکه ببغداد میشد او ملازمت نمود و ازو دور نشد، و ببغداد مأمون را منجّمی بود بزیست بن فیروزان نام، که خلیفه نام او معرّب کرده بود یحیی بن منصور خواندند و ذکر او رفت در مقدّمۀ کتاب۱ ، روزی طالع مولود خویش مازیار در آستین نهاد و پیش او شد، سلام کرد و خواست برو عرض کند، بزیست التفاتی نفرمود
و اصغاء روا نداشت تا یکی از آل حرشی که با مازیار بود گفت او شاهزادۀ طبرستانست مازیار بن قارن بن ونداد هرمزد، منجّم چون ذکر پدران شنید برخاست و عذر خواست و نسخۀ طالع مولود برگرفت و ببوسید و بعد از آن بمطالعۀ آن مشغول گشت، نظر مسعود و دلایل اقبال و قوّت طالع بدید، امید خیر درو بست و جای خالی کرد و او را گفت اگر من ترا تربیتی و خدمتی کنم حقّ آن شناسی و ضایع نگردانی و منّت پذیری، مازیار آنچه شرط قبول مواعید و وفای عهد باشد تقدیم داشت و بر آن أیمان مغلّظه یاد کرد و روزها برین گذشت تا وقت فرصتی منجّم بخلوت حال مازیار و حکایت طالع مولود و آنکه ازو خیری بدولت تو رسد بر مأمون عرض داشت، فرمود که او را حاضر آورند، بطلبش شتافتند و او را بخدمت حضرت رسانیده، خلیفه پدر او قارن را روز مصاف روم دیده بود و شناخته، فرمود مسلمانی برو عرض دارند، مازیار اسلام قبول کرد و مأمون او را محمد مولی امیر المؤمنین نام نهاد و کنیت ابو الحسن، و ماهی چند برین آمد، اصفهبد شهریار بطبرستان درگذشت، فرزندان بسیار ازو بماند، یکی از ایشان قارن بود که ابو الملوک است و یکی شاپور که مهتر بود و بپادشاهی نشست و از تهوّر و تهتّک و بیسامانی اتباع او بیشتر ازو متنفّر شدند و برگردیده و او را باز گذاشتند و پیش مأمون شکایتها
________________________________________
(۱) - رجوع کنید بصفحه ۱۳۷.
از وی نبشتند تا مثال نوشت بمحمد بن خالد که کهستان او جمله باز ستاند، محمّد خالد از ضعف حال خویش با او مقاومت نتوانست نمود، حال خلیفه را معلوم شد، کسی طلبید که برای مالش و استیصال شاپور بولایت فرستد، منجّم بزیست حاضر بود، مازیار را ذکر کرد و گفت برای بندگی مواقف مقدّسه طالع او موافقست، مأمون بکهستان او را نامزد کرد و موسی بن حفص را بهامون، و خلیفه بر موسی حفص خشم گرفته بود و او را از ولایتی معزول کرده، پیش مازیار آمد و با او عهد کرد بر موافقت و مخالصت تا او را درخواست کند، چون با همدیگر بطبرستان رسیدند بر مازیار خلایق جمع آمدند و بمدّت نزدیک سپاهی آراسته عرض داد و بطلب شاپور بپریم شد و با او مصاف داد و او را بگرفت و بسلاسل و اغلال ببست و پیش موسی فرستاد که ظفر یافتم و او را بند کرد، شاپور چون بدانست که مازیار او را بخواهد کشت پنهان بموسی قاصد فرستاد که مرا با دست خویش گیرد تا ترا صد هزار درهم خدمت کنم، موسی جواب داد که طریق خلاص تو آنست که گویی مسلمان شدم و مولی امیر المؤمنینام، و چون این پیام داد اندیشه کرد که ازین حال مازیار وقوف یابد و پوشیده نماند و معاهدۀ ایشان را نقض و انحلال شود و وحشتی و فتنۀ تولّد کند، چون مازیار را دید ازو باستنطاق سؤال کرد که اگر شاپور اسلام پذیرد و صد هزار درهم خدمت کند خلیفه را چه گویی، مازیار خاموش میبود و جواب این سخن نداد، از همدیگر جدا گشتند آن شب سر شاپور بر فرمود گرفت و بامداد پیش موسی فرستاد، موسی برو متغیّر شد و او از آن اندیشه کرد که بعوض موسی خلیفه کسی دیگر را فرستد بقهر او، بعذر و استغفار پیش موسی آمد و خدمتیها آورد و عهد تازه کردند
و چهار سال طبرستان برین قرار بماند تا موسی فرمان یافت و محمد بن موسی بعوض پدر بنشست و مازیار ازو حسابی نگرفت و بکوه و دشت حکم او یکسان شد و برادر شاپور قارن بن اصفهبد شهریار با جملۀ باوندان و مرزبانان رز میخواست و فرشواد و مرزبان تمیشه برو کینهور گشتند و شکایت ظلم و تغلّب او بمأمون نبشته تا مثال رسید که مازیار بحضرت آید، جواب نوشت که من این ساعت بغزو دیالم مشغولم و لشکر بر گرفت، بچالوس شد و از جمله معارف و ارباب آن نواحی نوا بستد و بضرورت همه مطیع او بایستند بود، خلیفه بایست بمدارا و لطف او را بدست آورد، بزیست منجّم را که مربّی او بود با خادمی خاصّ از آن خویش پیش او فرستاد تا او را بحضرت برند، مازیار ازین آگاه شد، هرکه بطبرستان زوبینی بر توانست گرفت بدرگاه خویش جمع کرد و یحیی بن روزبهان و ابراهیم بن ابله را تا بری باستقبال ایشان فرستاد و فرمود که براه سواته کوه و کالبذرجه و کندی آب ببیراه و شکستها آنجا که بر اسب نتوان نشست درآورند و بمحنتهای بسیار بعد اند روز چون بهرمزدآباد بدو رسیدند و چندان عدد خلایق و انبوه اجناس و اصناف آدمی بدرگاه او بدیدند از صعوبت طرق و مهالک و بسیاری عدد حشم ممالک او شگفت ماندند، و مدّتها ایشان را بناز و نعمت و لطف و حرمت میداشت، عاقبت علل و بهانه پیش آورد که من بغزو مشغولم، بر اثر شما ساز خدمت کرده بحضرت رسم و قاضی آمل و قاضی رویان را با ایشان گسیل کرد و چون ببغداد رسیدند و دریافت ملاقات خلیفه میسّر شد ازیشان حال طاعت و سیرت مازیار پرسید، بخلاف راستی عرض داشتند تا هردو بیرون آمدند و قاضی رویان با وثاق شد، قاضی آمل ببارگاه توقّف فرمود چندانکه یحیی بن اکثم از پیش خلیفه ببارگاه خرامید، نزدیک او شد و گفت امیر المؤمنین علی رؤس الملأ و عامّة النّاس خبر مازیار پرسید و بحکم آنکه مقرّبان حضرت و ملازمان سدّه منهیان و دوستان اواند آنچه راستی بود نتوانستم عرض داشت و نیز نخواستم و روا نداشتم که از درگاه بگذرم بیآنکه آنچه حقیقت طریقت مازیار است باز ننمایم، بخدمت تو میرسانم که او خلع طاعت کرده است و همان زنّار زراتشتی بر میان بسته و با مسلمانان جور و استخفاف میکند و نه همانا که هرگز دیگر بمراد بدین آستانه رسد، یحیی بن اکثم قاضی را گفت پس ترا که نایب شرع باشی و قاضی با امیر المؤمنین دروغ گفتن چگونه شاید و چون معلوم او شود که دروغ گویی نه عزل تو واجب بود؟
از همان مقام درون شد و سخن قاضی بمأمون رسانید و بیرون آمد و قاضی را بخلوت پیش خلیفه برد تا حال عرض داشت، مأمون بر عزیمت روم ساختگیها کرده بود و براه ایستاده، قاضی را گفت میباید ساخت تا وقت مراجعت من که این مهمّ بر من عظیمتر است، قاضی گفت بعد ازین که او را هرآینه خلوت من در خدمت تو معلوم شود مدارا برنتابد، خلیفه گفت جز صبر وجهی دیگر نیست، قاضی اجازت خواست که اگر ما دفع توانیم کرد اجازت باشد۱ ، خلیفه گفت شاید، قاضی با آمل آمد [و مازیار خبر رفتن خلیفه بروم یافت، چون گرگ ضاری اهل آمل]۲ و ساری را بخوردن گرفت و مردم رویان از ظلم او بجان آمدند، با همدیگر تعبیت کردند و موافقت نموده، بهر موضع که او را عاملی بود جمله را کشته، و بسفوح آمل خلیل بن ونداسفان گفتند مهتری بود فرستاده او را یار و معین ساختند و در آن ناحیت نیز همان روا داشته، این خبر بساری بمازیار بردند، حشم جمع کرد و بآمل آمد، اهل شهر دروازهها ببستند و مردم رستاق را بشهر آورده و پیش محمّد بن موسی شدند که قاضی مازیار پیش خلیفه آمد و خلع طاعت او معلوم کرد و اجازت یافت که ما او را بکشیم، محمّد بن موسی قاضی را بخواند، بپرسید، آنچه خلیفه گفته بود و جواب شنیده باز گفت، محمّد نیز یار ایشان شد، مازیار در حال پیش خلیفه مسرعی روانه کرد و نمود که مردم آمل و رویان و ثغر چالوس خلع طاعت امیر المؤمنین کردند و محمّد بن موسی را فریفته و یاور گرفته و علویی را بخلافت نشانده و شعار سپید گردانیده، من بنده حشمی را برای قهر ایشان برگماشتم، بر اثر انشاء اللّه خبر فتح فرستم.
در آن تاریخ شهر آمل را دو حصار بود و خندق، هشت ماه بمحاصرۀ شهر مشغول بود و جملۀ رستاقها خراب شد از غارت و تاراج و قتل که میفرمود و قوهیار بن قارن که برادر او بود روز و شب بحرب و استخلاص شهر جدّ مینمود و هرروز مازیار نبشته نبشتی پیش خلیفه بشرح خروج اهل طبرستان و بخلیفه۳ رسیدی و از آن محمّد موسی هیچ نبشته نخواندی، برو متغیّر شد و صورت بست که آنچه مازیار مینویسد حقیقتی دارد، و حال چنان بود که پدر محمّد بن موسی را بشهر ری خدمتکاری بود و از آمل نبشتهها پیش آن شخص میفرستاد تا او روانه میکند، مازیار مردی کافی و فیلسوف را بری فرستاد تا آن مرد را بفریفت و نوشتۀ که محمّد بن موسی میفرستاد۴] با پیش مازیار میآوردند، بعد هشت ماه شهر آمل بقهر بستد و خلیل بن ونداسفان را که از مذکوران ولایت بود و ابو احمد القاضی را بکشت و
________________________________________
(۱) - مطابق ب و سایر نسخ، الف: دفع نتوانیم کرد فرماییم.
(۲) - قسمت بین دو قلاّب از الف افتاده
(۳) - در ب و سایر نسخ: بغور
(۴) - قسمت بین دو قلاّب در الف نیست. پیش خلیفه فتح نامه فرستاد، مأمون محمّد بن سعید را فرمود که بطبرستان شود و حال خروج و خلع طاعت بداند و معلوم کند که این علوی کیست و چون بطبرستان آمده، واقف گشت، باز نمود که مازیار آنچه باحوال علوی نبشت دروغ بود، جز آن نیست که میان او و محمّد بن موسی خلافی ظاهر شده و فتنۀ انگیخته بود۱ و محمّد بن موسی نیز خدمتی نبشت که اهل ولایت با مازیار حرب باجازت من کردند و قاضی آمل مرا چنان گفته بود، خلیفه چون نبشتهها بخواند بر محمّد بن موسی خشم گرفت و مثال داد که دشت و کوه طبرستان بمازیار سپارند، و ولایت محمّد بن موسی بعد پدرش شش سال بود.
چون مثال بمازیار آوردند بشهر آمل منادی فرمود تا جملۀ معارف و اعیان و منظوران و مشهوران ولایت آمل بمقصوره جمع شوند، و محمّد بن موسی را نیز حاضر کرد و همه را از آن موضع در پیش افگند و او بدنبال ایستاده، میبرد تا برودبست و هریک را جداگانه بخانۀ موقوف فرمود و بر یکانیکان موکّلان گماشت از ذمّیان و روز بروز مایحتاج قوت میرسانیدند تا هم درین سال خبر وفات مأمون بنواحی روم بزمین قیدم۲ بطبرستان رسید، مازیار در حال و ساعت مجوس را که اتباع او بودند بفرستاد و آن جماعت را از رودبست با هرمزدآباد فرمود برد و هر یک را دو پاره بند بر نهاد هربندی سه حلقه، و قوت بر ایشان تنگ گردانید و نگذاشت که نمک دهند و بگرمابه برند تا چنان شدند که محمّد بن موسی و برادر او را خلاف حصیر پاره و خشتی که زیر سر گرفتی۳ نماند، بیشتر عزیزان هلاک شدند و آنچه مانده برین نسق بود، و حصارهای آمل و ساری پست فرمود و بکهستانها قلعهها ساخت و در همۀ ممالک کسی را نگذاشت که بمعیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الاّ همه برای او بقلعهها و قصرها و خندقها زدن و کار گل کردن گرفتار بودند و بجملۀ طبرستان هرجای که گذر راهی نمودند امّا صورت بستند که شاید بود دربندی ساخت و مردم نشاند برای محافظت تا کسی خبر ظلم و ناجوانمردی او بیرون نتواند برد و بهر دربند که بیفرمان و جواز او شخصی یافتندی بفرمودی آویخت تا تعدّی او بنهایتی رسید که پیش او و بعد او تا امروز نشان ندادند.
________________________________________
(۱) - الف: و قاضی خلافی انگیخته بود [کذا]
(۲) - سایر نسخ: قیدوم، باجماع مورّخین وفات مأمون در کنار نهر بمدندون از نواحی طرسوس در ساحل بحر الرّوم اتّفاق افتاده، چنین محلّی که در تاریخ طبرستان آمده در جائی بنظر نرسید.
(۳) - کذا در تمام نسخ، ظاهرا: گرفتندی و چون مأمون بگذشتگان پیوست برادر او ابراهیم۱ المعتصم با او بود بخلافت برو بیعت کردند، و عبد الله طاهر را بخراسان احوال مازیار و بد سیرتی و نامسلمانی او باز نمودند، پیش او رسول فرستاد و بجهت محمّد بن موسی و برادر او شفاعت کرد، سخن عبد اللّه۲ نشنید و رسول او را جواب خشن گفت که ازیشان خراج دو ساله طلب خواهم کرد، رسول نومید بازگشت، عبد اللّه۲ حال او باسحق بن ابراهیم بن مصعب که بدرگاه خلیفۀ او بود نبشت و بر معتصم عرض افتاد، مازیار بابک مزدکی و دیگر ذمّیان مجوس را عملها داد و حکم بر مسلمانان تا مسجدها خراب میکردند و آثار اسلام را محو میفرمودند. اهل آمل باتّفاق ابو القاسم هرون بن محمّد را قصّۀ فرمودند نبشت بمعتصم۳
بمضمون:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الی الوالی۴ المسدّد و الکالیء المسوّد و الرّاعی۵ المؤیّد المعتصم باللّه و المنتصب فی اللّه، امیر المؤمنین و خلیفة ربّ العالمین و مستقلّ آمال الرّاجین من أغراض بلایا مظلّة۶ و أنفاض رزایا مقلّة، اسراء النّقمة و سلباء النّعمة، شدهتهم البلّیّة و خذلتهم الجماعة فأصبحوا لرحی الأسر طحناء و بأیدی الکفر رهناء، اما بعد، یا امیر المؤمنین فأنّ من راحة الشّاکی الشّکوی و بثّ البلوی و استماع النّجوی و حسبک من خبر عیانه و من مدّع برهانه، نحن المدّرعون بالاسلام، المأمونون۷ بطاعة الامام، أبناء الدّعوة المهدیّة و الدّولة المرضیّه ترفّهنا بها عیشا مغضرا، و تمتّعنا منها دهرا منضرا، حتّی اذا استرجع ما أجدی، و ناکد۸
و أکدی، تنّمر فأردی من تکلّ ألسن الوصف عن طغیانه، و تحسر۹ رکاب النّعت عن عدوانه، فرعانا رعایة الذئب للنّقد، و شرّدنا من بلد الی بلد، لا یحنو علی أهل و لا ولد، یهشّنا بعصا العصبیّة۱۰ و یسوسنا بعین الحمیّة، فانقدنا ذلاّ لطاعة امیر المؤمنین و حفظا علی بیعته و تأکیدا للمعذرة الیه و استدعاء للنّفیر علیه فکنّا کما قال:
اذا ما تعالی قادر لک فاصطبرعلیه عسی تشفیک منه العواقب
________________________________________
(۱) - کذا در جمیع نسخ و این غلط است چه باتّفاق مورخین اسم معتصم محمد و کنیۀ او ابو اسحق است.
(۲) - در جمیع نسخ در هردو موضع: محمّد بن عبد اللّه.
(۳) - این نامه فقط در الف هست، سایر نسخ فقط از دو قطعه شعر ضمیمۀ آن قطعۀ اوّل را دارند.
(۴) - در اصل: اللوالی
(۵) - در اصل: الداعی
(۶) - در اصل: مضلة
(۷) - در اصل: المامون
(۸) - در اصل: و تکاد
(۹) - تصحیح قیاسی: در اصل: محسر
(۱۰) - در اصل: المعصیة فانّک [ان] لا تصطبر لا تضرّهو تجلب به شرّا علیک الجوالب
حتّی اذا أبطره البغی فشره، و کبته۱ الکفر فسفه۲ ، قرع باب کفره، و نشر مطویّ امره، نصب شرک الحیل فی مزدرع أمانه، و جفرها (؟)۳ حبائل۴ طغیانه، و مدّها بسلطانه، فقنصنا۵
بغدره، و أسرنا بمکره و اللّه خیر الماکرین، فأصبحنا کما قال القائل:
کنّا کقریة قوم لم تزل حثا [کذا؟] ...۶ یعتامها رزقها من ربّها رغدامن الأماکن حتّی قدّر الحول فأصبحوا لا تری الاّ مساکنهمو الباکیات علی أبنائها الثّکل
فلم ترعین احسن عزاء علی البلیّة و أسمح قیادا الی المنیّة من یافع تبکیه امّه و یتیم یرثیه عمّه و غریب نجّذه۷ همّه و شیخ بیّضه غمّه، حفاة یرزخ۸ الثّری أقدامهم و یسلب الأسار افهامهم حتّی اذا استودعوا۹ مطابق الموت و مضایق الفوت، حیّهم مخزون۱۰ و میّتهم غیر مدفون و للّه المقادیر کیف حدّ بهم [کذا؟] فاستوثقوا۱۱ لیومهم و اعصوصبوا۱۲
لحینهم، غارت عقولهم لاغتیاله و ضاعت رویّتهم لاحتیاله و کان امر اللّه قدرا مقدورا، و امرا مسطورا [فهاهم تضرّعوا الی امیر المؤمنین۱۳] و امتروا أخلاف عدله و استمطروا عارض فضله بوفائهم عهدا بعهد اللّه مقرونا۱۴:
و قائلة جرتم۱۵ غداة یسوقکماساری الی اللّفّور قلف الأساور لعمرک لو شئنا امتنعنا و أصبحتبنو قارن فینا طحین الدّوائر و لکن وجدنا اللّه آکد بیعةلمعتصم باللّه للدّین ناصر فقال اطیعوا ربّکم و رسولهنعم ولذی الأمر الکرام العناصر و لا تنقضوا الأیمان من بعد عهدهفمن ینقض الأیمان أخسر خاسر
________________________________________
(۱) - تصحیح قیاسی: در اصل: اکتبه
(۲) - در اصل: فسقه،
(۳) - تصحیح این کلمه میسّر نشد،
(۴) - در اصل: حال
(۵) - تصحیح قیاسی، در اصل: فامصا
(۶) - این مصراع در اصل نسخه نیست و بجای آن کاتب کلمۀ «شعر» را نوشته بخیال آنکه قطعه از بیت بعد شروع میشود.
(۷) - تصحیح قیاسی و در اصل: نجوه
(۸) - ایضا تصحیح قیاسی، در اصل، یرسخ
(۹) - در اصل: استردعوا
(۱۰) - در اصل: محزون
(۱۱) - در اصل: فاستوسقوا
(۱۲) - در اصل: اعضوا صبوا
(۱۳) - از این محل مختصر جملهای قریب بجملهای که ما از خود بر متن افزودهایم ظاهرا افتاده است
(۱۴) - از ابتدای نامه تا اینجا در هیچیک از نسخ دیگر بغیر از الف نیست
(۱۵) - کذا در جمیع نسخ، ظاهرا: حرتم یا صرتم و اوفوا بعهدی اوف بالعهد انّنیأنا اللّه جبّار الملوک الجبابر و انّا وطدنا بالامام رجائنا۱و آمال امر [کذا] من نساء حرائر أیرضی أمیر المؤمنین بما نریو لیس امیر المؤمنین بجائر أیجعلنا نهب المجوس و ما نریالیهم سوی دین الهدی من جرائر تنبّه أمیر المؤمنین لخالعکفور لنعماء الخلیفة کافر فان ینج مثل المازیار و لم یذقسلافة موت من کؤس البواتر فأخلق بحبلی أن یدبّ جنینهاو أخلق برعد أن یغبّ بماطر و ما هو فی کفّیک الاّ کبصقةبزقت بها فی مفعم البحر زاخر و انّی الاقی۲ مازیار کأنّنیأری رأسه تاجا لرمح ابن طاهر اذا دلفت رایانه نحو بلدةأتته بما یهوی صروف المقادر
شعر آخر:
بکر الزّمان بذئبه۳ فتنکّرالمّا تغیّر دایموه [؟] تغیّرا ابلغ امیر المؤمنین رسالةحنت [؟] و ارسل مرسلوها حرا۴ (؟) من عصبة نالوا بطاعتک الأذی۵من مازیار و أمّلوک لتنصرا ناطوا۶ الرّجاء بحبل عدلک انّهعدل تراه منجدا او مغورا أنت الأمان من الزّمان و ذئبهتثنی۷ الهدی فیه و تعصی۸ المنکرا أربیت بالاحسان کلّ محسّن۹و اقام سیفک فاستقام الأزورا فعلام طبرستان منک خصیصةأضحت خلاء من سمائک معفرا شمّر فأنّ السّیل قد بلغ الزّبیو أری ابن قارن قد اجدّ و شمّرا۱۰ انّی أری شجرا تورّد فرعهأخلق به متورّدا أن یثمرا و اذا السّماء تمخّضت برعودهاو بروقها فجدیرة أن تمطرا و لقد نرانا۱۱ بین ناری فتنةلا نستطیع تقدّما و تأخّرا
________________________________________
(۱) - در اصل: و انا وطقنا بالامام رجاؤنا
(۲) - در اصل: شعر الامامی [کذا؟]، متن برطبق متن ترجمۀ مرحوم براون تصحیح شد
(۳) - تصحیح قیاسی، در اصل: بزینه
(۴) - شاید: حسّرا یا حبّرا
(۵) - در اصل: روی
(۶) - در اصل: تا هوا
(۷) - تصحیح قیاسی (؟) در اصل: یثنی
(۸) - در اصل: یعصی
(۹) - تصحیح قیاسی: و هو
(۱۰) - در اصل: اشمرا
(۱۱) - در اصل: ارانا عاف الحیوة [کذا؟] مازیار و غرّهیا ابن الرّشید عدیده فاستکبرا البغی أبطره الشّقیّ فقاده۱لهلاکه و البغی قدما أبطرا کذبتک نفسک أنت باحث حتفهمستقدما من یومه ما استأخرا بأبی و أمّی لو رأیت۲ و لا رأتعیناک سوأ عاثرین و عثیرا۳ من یافع تبکی علیه امّهثکلی بحیّ ابن یموت فیقبرا و مشایخ زهر رأیت علیهمبله السّماحة زینة و توقّرا تتحرّک الأرواح فی اجسادهممثل الغضا البرّیّ لام فعشرا [؟] غادا هم ساقی المنایا غدوةفسقوا بکأس الأمر۴ موتا أحمرا قلّ البکاء علیهم لذوی البکاجهد الحزین اذا بکی أن یعذرا لا تعم عینک هل رأیت کمعشرسیقوا باهل۵ للمنیّة معشرا صبّ البلاء علیهم فتجرّعوا۶بل کان یوما بالبلاء مقدّرا قرّت عیون الشّرک اذ نصبت لهمشرکّ الرّدی خیطا ألمّ فدمّرا تا للّه لو لا بیعة لک لم یؤب۷بالأمن من بالمازیار تمزّرا کم للحوادث من مقلّ معدمنال الثّراء۸ فعاش عیشا۹ مغضرا کم قد اذّل الدّهر من ذی عزّةمن بعد ما کان الأعزّ الأنصرا [کذا] استرجع الدّهر الّذی أعطاهمغدرا فیا بؤسا له ما أعدرا۱۰
تا از دارالخلافه جواب نوشتند:
من المعتصم باللّه امیر المؤمنین الی من بطبرستان۱۱ من المسلمین، سلام علیکم فأنّ امیر المؤمنین یحمد الیکم اللّه الّذی لا اله الاّ هو، العالی فی دنوّه، الدّانی فی علوّه، الّذی بملکه توحّد، و فی سلطانه تفرّد، و نسأله الصّلوة علی محمّد و آله الأتقیاء و سایر الأنبیاء، امّا بعد، فقد بلغ امیر المؤمنین ما نعتّم و فهم ما نطقتم و فقه ما نسقتم من امثالکم الموشّحۀ بأشعارکم، و استیقن انّکم تمسّکتم ببیعة نرسنا [کذا؟] للاسلام و رغبة فی دار السّلام و فردتم من حندس
________________________________________
(۱) - در اصل: فعارة
(۲) - در اصل: لو اریت
(۳) - در اصل: عشرا
(۴) - کذا فی الأصل (؟)
(۵) - کذا فی الأصل [کذا]
(۶) - و بالأصل: یتحرموا
(۷) - در اصل: لم یأب
(۸) - در اصل: بالثّناء
(۹) - در اصل: عیش
(۱۰) - این قطعه نیز فقط در الف هست با جواب نامه از معتصم که آن نیز باستثنای قطعه شعر مندرج در آن از سایر نسخ افتاده.
(۱۱) - در اصل: طبرستان. العمی الی ضیاء الهدی و نشرتم طاعة الخلیفة و طوبتم عصیانه طیّ الصّحیفة فبغی علیکم الأشر الطّاغی البطر الباغی فی ذویه الّذین رفضوا الدّین و منهاجه و اخمدوا نوره و سراجه و خلعوا۱ ملابس الأیمان و لبسوا مساوی [کذا؟] الطّغیان فهم من حصون المحنة۲
خرجوا و فی شجون الفتنة و لجوا و الی الخروج و الضّلالة عرّجوا فعموا فی حنادسها و ارتقوا قلل الجهالة و علوا غرب الضّلالة و اوقدوا نار الفتنة و اخمدوا ضیاء الحسنة [کذا؟
] فماذا بعد الحقّ الاّ الضّلال و الی الموازین [کذا] یرجع الوبال، فعزّ علی امیر المؤمنین ان صرتم اهداف المنایا و اغراض البلایا و ذلک اعظم الرّزایا و ما ینتظر الفرح الاّ عند نزول التّرح و انّ مع العسر یسرا، فأحدثوا علی الأسلام شکرا، و ذکرتم لأمیر المؤمنین انّکم صرتم للمنایا اغراضا و للبلایا اعراضا فکم من غرض بقی بعد نفاد سهام۳ ، و وتر أنقطع علی قوس رام، و عارض انقشع بعد رهام، و ذکرتم انّکم صرتم اسراء النّقمه و سلباء النّعمة، فربّ اسیر کان علی الآسر وبالا، و مسلوب رزق اضعاف ما سلب مالا، و کم بلیّة خیفت أن تدوم دهرا فما دامت شهرا، و ذکرتم انّ الطّاعة أبلتکم و انّ الجماعة خذلتکم فمن ابتلی بسبب طاعته دارته۴ العافیة من ساعته، و ذکرتم انّکم صرتم رهناء بأیدی الأسر و طحناء لرحی الکفر فلعلّ اللّه أن یدیرها علی الباغی بانقضاء اجله و عاقبة سوء عمله فیجعل بناءها منقرض۵ عیشه و فناءها تدمیر جیشه و ماءها زوال ملکه و طحنها اقبال هلکه و قطبها انقلاب دولته فالرّحی یدوم تنقّلها فیوما یطحن حنطة غنیّ رائس و یوما یطحن ذرة فقیر بائس، و کم من ساق شرب و الحقه السّکر بذمائه۶ ، فالدّهر ینقلب من حال الی حال و الزّمان یختلف بآجال و اعمال، ذکرتم لامیر المؤمنین مختصب مراتعه و سیر حلکم۷ من محلّة الشّکوی و مظنّة البلوی الی مواطن الرّضی و مساکن الهدی باذن اللّه و مشیئته، و الشّکوی نوعان نوع یقدر علی تغییره عاجلا و نوع یحتاج الی تدبیره آجلا و ذکرتم لأمیر المؤمنین انّکم بالاسلام مذکورون و بسبب الطّاعة مجتمعون، فقدا کتسبتم بذلک عند اللّه صدق العذر و عند امیر المؤمنین طول الشّکر، و ذکرتم انّه بعد نعمانکم الادبار [کذا] و درس۸ من
________________________________________
(۱) - در اصل: خلفوا
(۲) - در اصل: المحبة
(۳) - تصحیح قیاسی، در اصل: سهم
(۴) - کذا فی الأصل و لعلّه: زارته
(۵) - در اصل: یتعرض
(۶) - در اصل: الحته الشکر بدمائه.
(۷) - در اصل: سیر حلک
(۸) - در اصل: دوس لذّاتکم الآثار فربّما کان اوّل العیش غضارة و آخره خشارة۱ ، و ذکرتم انّ الرّاعی رعاکم رعایة الذّئب للنّقد و الذّئب اذا امکن خان و اذا منع بان و السّاعی معاتب و الباغی معاقب کما قال الشّاعر:
متی ما بغی باغ علیک بجهلهتوقّع له الحرمان فهو معاقب و ذو الصّبر منصور سینصر مرّةو لو بعد حین انّ ذا الصّبر غالب و قد یدرک المدخول [کذا] و الذّحل یتّقیو انّ الهمام الحرّ للذّحل طلب۲ فلا یکسبنّ الشّرّ من کان عاقلافانّ اله الحقّ لا شکّ آیب [کذا]
و ذکرتم انّه شره حتّی ضری وسفه حتّی قوی فما یصطاد الذّئب الاّ اذا شره و لا یخلع الرّاعی الاّ اذا سفه، و ذکرتم انّه نصب لکم شرک الحبل۳ و حمله علی ذلک۴ تمام الجهل فخدعکم مکرا و اقتنصکم غدرا، فربّ مقنوص۵ انفلت من القانص و مخفوض اجترأ علی الخافض فعسی اللّه أن یقلع شرکه فاجعلوا حصن املکم ملجا یسبّب اللّه منجاو یجعل۶ لکم مخرجا فقد یرجی النّصرة ممّن امکنته القدرة کما قال الشّاعر:
توقّعوا نصرة ان کان یقصدکمأعدی عدوّ لکم قد غرّه الأمل کما بقوم ثمود فی مدینتهمقد وکّل اللّه اذ أغواهم رجل یدعی قدار فلمّا انّهم عقروالربّهم ناقة و الدّبن ما قبلوا۷ و کذّبوا صالحا ذو القوس [کذا؟] اهلکهمفأصبح القوم صرعی ما لهم زجل۸ اذ صاح جبریل یوما فی محلّتهمصاروا الی حرهم ما لها شغل [؟]
و ذکرتم امر شبّان مخزونین [کذا] و شیوخ مکبولین و کهول مغلوبین و ایتام مقتولین فحزن لذلک امیر المؤمنین و سأل اللّه صبرا جمیلا فان یکونوا جعلوا للسّهام اغراضا فقد وردوا من الشّهادة احواضا۹ و اسکنوا من الجنان ریاضا۱۰ فمن مات منکم فقدرا تحل من ورطة و من عاش منکم صار الی غبطة و ذکرتم لأمیر المؤمنین انّکم رجوتم ان تجتنوا ثمرة عدله فسوف یهزّلکم من عطفه اشجارا، فیسقط لکم من فروعها اثمارا مسّها العقل و لونها النّبل و طعمها العدل فعند۱۱ ذلک یتحقّق قولکم و یسکن لدی الأمن۱۲ هو لکم کما
________________________________________
(۱) - در اصل: جنازة.
(۲) - تصحیح قیاسی، در اصل: غالب.
(۳) - در اصل: الحیل.
(۴) - در اصل: فلک.
(۵) - در اصل: منقصوص.
(۶) - در اصل: جعل.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…