منجمان
کوشیار بن لبان الجیلی، و اوحد الدهر ابو رشید الدانشی، که زیج کامل او ساخت. و بزیست بن فیروزان، که مأمون نام او معرّب فرمود یحیی بن منصور خواندند، زیج مأمونی او پدید کرد.
شعرای طبرستان
استاد علی پیروزه، که مدّاح عضد الدّوله شهنشاه فنّا خسرو بود، و همدان گویند بیشتر اقطاع او بود، و شاعری طبری میگوید باستزادت ، نظم:
بیروجه که خورد همیون شو دارو ای وی بسهون کمترم یا بنیرو
آوردهاند که روزی بحضرت عضد الدّوله متنبّی و او هردو جمع آمدند او را بنشاندند و متنبّی را بر پای داشتند تا متنبّی گفت: أتفتخر بشویعر لا لسان له، عضد الدّوله فرمود تا معانی شعر او با متنبّی بگویند و گفت: حرمت معانی سخن راست که بمنزلت روح است نه لغت را که بمحلّ قالبست، و متنبّی بر جودت معانی او مقرّ آمد.
دیوارهوز که نیز مسته مرد میگویند این هردو لقب را سبب آن بود که اوّل از طبرستان ببغداد شد تا بخدمت شهنشاه عضد الدّوله رسد، و چنانکه رسم است الفقیه یلتفت الی الفقیه، پیش علی فیروزه فرود آمد و حال و غرض خویش با او در میان نهاد، علی پیروزه چون عذوبت و سلاست سخن او بدید و دانست که عضد الدّوله پادشاهی با کمال فضلست بسخن او فریفته شود و نقصانی بمرتبۀ قربت او راه یابد او را بعشوه میداشت که حضرت بس بزرگست و امثال ترا بیسابقۀ معرفت و شناخت بدیری و فرصت و مدّت کار توان ساخت تا مگر شاعر طبری را از غربت ملال گیرد و ازو اجازت طلبد و باز گردد، چون ماهها بر این گذشت و غیرت و حسد همشهری بدانست روزی که عضد الدّوله بنشاط شراب ببعضی از حدایق مجلس خلوت ساخته بود رفت و بر حصار باغ دوید و آهسته از آنجانب بزیر افتاد و در میان گلبنان و درختان متواری بنشست تا مجلس بنیمه رسید و قوّاد و سرهنگان پراگنده بباغ بگوشهها میرفتند، یکی را چشم برو افتاد و بگرفت و بلت و سیلی ازو پرسید که راست بگو تو کیستی و سبب این دلیری از چیست، شاعر از زخم فریاد برآورد و زنهار میخواست، آوازه بسمع عضد الدّوله رسید، پرسید، جواب گفتند، فرمود این شخص را پیش من آرید، چون تقبیل بساط یافت قصّۀ خویش و علی پیروزه عرض داشت و قصیدۀ که انشا کرده بود برخواند، عضد الدّوله از قوّت سخن و طراوت معانی آن شگفت ماند و گفت دروغ میگویی از مثل تو این سخن عجبست و بجوانب نظر افگند تا چنانکه عادت او بود بدیهه تشبیه چیزی فرماید، قضا را کنیزکی مطربه نشسته بود جامۀ ابریشمین کبود پوشیده و آستین جامه بروی باز گرفته، شاعر را گفت اگر این قصیده منحول نیست صفت این کنیزک بکند، میگوید، نظم:
کوو سدره تیله بداؤا آین وا دیم کته دیم ای مردمون و شاین خیری نیهون کرد و نرگس نماین ای خیری خوبه داوستی و راین کویی خورهشی باین و بو مداین ای دریا و نیمی و نیومه اآین
عضد الدّوله در حقّ او بسیار پادشاهی فرمود و نام او بر جریدۀ شعرا و ندما نبشتند و دیوارهوز لقبش نهادند، بعد وفات عضد الدّوله بآمل آمد و پادشاه طبرستان باز قابوس شمس المعالی شده بود مگر بآمل روز با حریفان شراب خورد، و راه گذر خانۀ او بر در مشهد ناصر کبیر بود، بدانستند، فقها و خادمان مشهد بیرون افتادند و او را گرفته بچهار سوی شهر حدّ زده بزندان محبوس کردند، او از حبس بگریخت و بگرگان رفت و حال خویش بنظم بر شمس المعالی عرض داشت، او را بنواخت و تشریف داد و مسته مرد لقب افتاد و شعر اینست:
وا کیهون ای خور خورمی و ندا هست آؤ و هستو آتش بیا نبا وا شاه بکیهون شاسه سری دلشا بریه و کت ار؟؟؟ را که خورها؟؟؟ را اوی داد از ابنی اآیِنا شرای واک وارسته کیهون و جا مردم خرم ای خور ایرونه بومی زنش بمن چون کیه کنون شومی آین بیم یکی شومست هو بیمونس بدای شمسی دل دنمه اسن ای کس ناگا بمن او گتن یکی دونا دون ها گتن مرا بردن ازو بزیندون
ذکر آل بویه و خروج ایشان از دیلمان و طبرستان و شرح قبیله و نسب ایشان که شیر ذیل وند بودند
ابو اسحق ابراهیم بن الهلال الصّابی الکاتب در کتاب التّاجی فی آثار الدّولة الدّیلمیّه ببلیغتر عبارتی حکایت کرده است، اگرچه کسی را نرسد بر ساختۀ صابی تاختن برد و بنقلی که ازو وارد شده باشد شروعی کند بعد از آنکه ابلغ من الصّادین یعنی الصّاحب و الصابئ و بینهما بون بعید لأنّ الصّاحب کان یکتب کما یرید و الصابئ یکتب کما یراد شنیده باشد یا در کتاب خوانده که هما هما و وقف فلک البلاغة بعدهما، امّا از انموذجی چاره نیست چون کتاب تاریخ طبرستانست و ایشان طبرستانی بودند و حاکم و ملوک تا خالی نباشد، و بوقت آنکه مؤیّد الدّوله برادر و خلیفۀ ملک عضد الدّوله فنّا خسرو بن رکن الدّوله الحسن بن بویه با صاحب ابو القاسم اسماعیل عبّاد رحمه اللّه بطبرستان آمدند و ملک از قابوس باز گرفته و جمله قلاع مستخلص کرده و هجده سال قابوس بنیشابور معزول بود نشسته بدوّم مجلّه انشاء اللّه ذکر رود، امّا بباید دانست که در دولت اسلام هیچ پادشاهی بشرف ذات و بسطت ملک و نفاذ حکم و قهر و استیلا و رأی و دها و فرّ و بها چون عضد الدّوله نبود چه روز بازار اهل فضل و بلاغت عهد او بود، گویی جهان بجمله علوم آبستن ماند تا بعهد او رسید طلق وضع گرفت و بزاد، از فقه و کلام و حکمت و بلاغت و طبّ و نجوم و شعر و سایر علوم که بازجویی مبرّزان را، همه در روزگار او بودند، و من از پدر خویش رحمه اللّه شنیدم که مرا هوس بود بدانم که جمله علما بیک شکم زادن موجب چه بود، از خسرو شاه مجوسی منجّم شاه غازی رستم بن علی پرسیدم گفت اوّل دور عطارد دولت او بود، میگویند استاد و ادیب او ابو علی فارسی بود که امام الأئمّۀ نحو و لغتست و کتاب ایضاح عضدی برای او ساخته و طبیب او کامل الصّناعة بنام او پرداخته، و از وزرای او استاد ابو الفضل بن العمید و پسر او ابو الفتح و در عراق الصّاحب الجلیل ابن عبّاد و منشی او استاد ابو القاسم عبد العزیز بن یوسف و الصّابی ابو اسحق ابراهیم و شاعران او ابن نباتة السّعدی و ابو الطّیّب المتنبّی و استاد ابو بکر الخوارزمی الطّبری.
روایتست از استاد ابو بکر خوارزمی که او را عادت بود هرچه پیش آوردندی در اوقات خلوات ندما و شعرا را فرمودی که وصف این بگویید، ما بگفتیمی و او نیز گفتی، تا روزی صحنهای برنج بشیر آوردند و بر خوان نهاده، فرمود صفت این بکنید، و همه درین اندیشه افتادیم، پیشتر از همه او گفت:
بهطّة تعجز عن وصفها یا مدّعی الأوصاف بالزّور کأنّها و هی علی جامها[ لآلی فی ماء کافور
از قوّت طبع و سرعت اجابت او عجب ماندیم، چهل و دو سال ببغداد نشست، جملۀ حجاز و یمن و شام و مصر و عراقین و طبرستان و سایر بلاد فرشواذگر بحکم او بود، هیچ عالمی بحضرت او نرسید که بوقت مباحثۀ علوم او پیشتر نیامد، و بدهاء و کفایت ملک الرّوم را بگرفت و ولایت بگشود، و چون بختیار معزّ الدّوله بأبی تغلب پیوست او باز نسپرد، تا عضد الدّوله آنجا رفت، امان طلبید، میگوید:
أافاق حین وطئت ضیق حناقه یبغی الأمان و کان یبغی صارما فلأ رکبنّ عزیمة عضدیّة تاجیة تدع الأنوف رواغما
و در کتاب سیر الملوک خواجۀ شهید نظام الملک الحسن [بن علیّ] بن اسحق حکایت زر و قاضی و مرد غریب که بودیعت نهاده بود آورده است و دیگر حکایتهای او. و صاحب بن عبّاد را قصیدهایست در حقّ او، شعر:
فو اللّه لو لا اللّه قال لک الوری مقال النّصاری فی المسیح بن مریم و لو قلت انّ اللّه لم یخلق الوری لغیرک لم احرج و لم اتأثّم
آوردهاند که نوح بن منصور سلطان بخارا چون عتبی بحجّ میشد بر دست او هدایا و تحف فرستاد بحضرت او، از آنجمله پانصد تا جامۀ بزرگ بود معلم، القاب نوح بر آنجا نوشته، عضد الدّوله از آن القاب در طیره شد و روی بعتبی کرد و گفت:
سنجعل قبل عودک من وجهک سواحل جیحون مرابط للجحافل و مراکز للقنا و القنابل، و صاحب بن عبّاد رحمه اللّه بوصف قصیدۀ او مینویسد: و امّا قصیدة مولانا فقد جاأت و معها غرّة الملک و علیها رؤاء الصّدق و فیها سیماء العلم و عندها لسان المجد و لها صیال الحقّ لو استحقّ شعر ان یعبد لعذوبة مناهله و جلالة قائله لکانت قصیدته هو [و] لا غرو اذا فاض بحر العلم علی لسان الشّعر أن ینتج ما لا عین رأت و لا اذن سمعت.
آل وشمگیر بن زیار ملوک گیلان
[چنین معلوم شده است که نام اصفهبدان بر دو رهط و قبیله درستست یکی باوندان عهد ما که حاکم و ملوک بودند و ذکر نسب و حال ولایت ایشان ان شاء اللّه تعالی در قسم آخر برود و قبیلۀ دوّم که قارنوندند و آل وشمگیر گویند] بعد از سادات طالبیّه قریب هشتاد سال زیادت طبرستان را حاکم و ملوک فرزندان او بودند و مذّت ملک هریک و وقایع بدوّم مجلّد ان شاء اللّه شرح داده شود، امّا هرکه خواهد جلالت قدر قابوس وشمگیر المکنی بابی الحسن بشناسد خطب جملۀ کتب تصانیف ابو منصور ثعالبی و کتاب یمینی عتبی مطالعه باید فرمود تا غزارت فضل و سخاوت و بذل و کمال عقل او بداند چه نثر او فراید فواید و نظم او قلاید ولاید است، و امام ابو الحسن علیّ بن محمد الیزدادی جمعی ساخته است از الفاظ او و آنرا قراین شمس المعالی و کمال البلاغة نام نهاده، و درواند رسالتست فلسفی و نجومی و اخوانیّات و بشایر و فتوح و وقایع بآخر آن جمع، بمدح و مناقب او اوراق بیاض سواد گردانید، سخن یزدادی
و أنا اقول بلسان مطلق انّ احدا لم یسمع کلاما باللّغة العربیّة مثل رسائل قابوس فی الفصاحة و الوجازة و الرّوعة و العذوبة و اعتدال الاقسام و استواء الاوزان و اتّساق النّظم و ابداع المعانی و غرابة الاسجاع مع سهولة الالفاظ و امتزاج الحروف المتجانسة و لیس وراء ذلک نهایة فمن أنکر [قولی] فلیتبّرز الی میدان الامتحان و لیأت علی دعواه بالبرهان، و أقول انّ اللّغة العربیّة عادت فی نشأة اخری بهذه الطریقة البدیعة، و النّظر و التّأمل یکشفان حقیقة ما قلت و السّکوت عن مدحه مدح و الاقرار عن وصفه وصف و اقول انّ هذا لیس من جنس کلام البشر و لا من المعرفة البشریّة و الادراک الطّباعی بل هو من افاضة القوّة العلویّة. و از جملۀ رسائل او، میان او و صاحب بن عبّاد مراسلات بسیار است و او را وکیل دری بود عبد السّلام نام، پیوسته بنیابت او در خدمت صاحب بن عبّاد، مگر وقتی بدین وکیل در چیزی نبشته بود تا حال بر رای صاحب عرض دارد، نبشتۀ او کماهی عرض داشت، صاحب از آن بلاغت و براعت انگشت تعجّب بدندان گرفت، عبد السّلام این واقعه و استغراب صاحب و استعجاب او پیش قابوس نبشت، هم بعبد السّلام مینویسد بذکر آن حالت:
قرأت یا اخی کتابک و فهمت کلامک فامّا اعجاب ذلک الفاضل بالفصول الّتی عرضتها علیه اذکارا بالمهمّ الّذی کنّا الفیناه علیه فلم یکن فیما احسبه الاّ لخلّة واحدة و هی انّه وجد فنّا فی غیر اهله فاستغربه و فرعا من غیر اصله فاستبدعه و قد یستعذب الشّریب من منبع الزّعاق و یستطاب الصّهیل من مخرج النّهاق و لکنّک فیما اقدمت علیه من بسط اللّسان بحضرته و ارخاء العنان بمشهده کنت کمن صالب بوقاحته الحجر و حاسن بقباحته القمر و لا کلام فیما مضی و لا عتب فیما سلف و انقضی.
دیگر باره عبد السّلام این رقعه بر صاحب عرض کرد، چون صاحب نبشته بخواند جواب مینویسد:
قرأت الفصل الّذی تجشّمه جامع هزّة العرب الی غرّة العجم، و ناظم صلیل السّیف الی صریر القلم، فحرت بین محاسن خطّ لا البرد الوشیع یعتلق ذیلها، و لا الرّوض المریع یأمل نیلها، و عقائل لفظ ان نعتّها فقد أعنتّها، و ان وصفتها فما انصفتها، و اللّه یمتّعه بالفضل الّذی استعلی علی عاتقه و غاربه، و استولی علی مشارقه و مغاربه، و لم یکن استحسانی لما اریت و اعجابی بما روئیت استغرابا لمنبعه، و استبداعا لمطلعه، بل لأنّه عجیب فی نفسه، شریف فی جنسه، و قد حفظت الفصل حیث سواد النّاظر او أعزّ، و سویداء قلبی او أحرز، و عسی أن ینجز الدّهر وعدا، و یعید التّعارف ودّا، فقد سمعت بالبعید القریب و فرحة الأدیب بالأدیب، و ما ذلک علی اللّه بعزیز.
مگر وقتی اصفهبد رستم بن شروین باوند با آنکه خال او بود ازو آزرده شد و میان ایشان استزادتی بادید آمد، بدو مینویسد:
الانسان خلق ألوفا، و طبع عطوفا، فما للأصفهبد لا یجنی عوده، و لا یرجی عوده و لا یخال لعتبه مخیلة، و لا یحال تنکّره بحیلة، أمن صخر قلبه فلیس یلینه العتاب، أم من حدید جانبه فلا یمکنه الاعتاب، أم من صفاقة الدّهر مجنّ نبوّه فقد نباعنه غرب کلّ حجاج، أم من قساوته مزاج ابائه فقد أبی علی کلّ علاج، و ما هذا الاختیار الّذی یعدّ الوهم فهما، و التمییز الّذی یحسب الخیر شرّا، و ما هذا الرّأی الّذی یزیّن له قبح العقوق، و یمقت الیه رعایة الحقوق، و ما هذه الاعراض الّذی صار ضربة لازب، و النّسیان الّذی أنساه کلّ واجب، أین الطّبع الّذی هو للصّدود صدود، و للتّألّف ألوف ودود، و أین الخلق الّذی هو فی وجه الدّنیا البشاشة و البشر، و فی مبسمها الثّنایا الغرّ، و أین الحیاء الّذی یجلّی به الکرم، و تحلّی بمحاسنه الشّیم، کیف یزهد فیمن ملک عنان الدّهر فهو طوع قیاده، و تبع مراده، ینتظر أمره فیمتثل، و یرقب نهیه فیعتزل، و کیف یهجر من تضاألت الأرض تحت قدمه، و صارت فی الانقیاد له کخدمه اذ رأت هشاشته أعشبت، و ان احسّت بجفوته أجدبت، و کیف یستغنی عمّن خیله العزمات و الاوهام، و أنصاره اللّیالی و الأیّام، فمن هرب منه أدرکه بمکایدها، و من طلبه وجده فی مراصدها، و کیف یعرض عمّن تعرض رفاهة العیش باعراضه، و تنقبض الأرزاق بانقباضه، و اضاء نجم الاقبال اذا أقبل، و أهلّ هلال الجدّ اذا تهلّل، و کیف یزهی علی من تحقر فی عینه الدّنیا، و یری تحته السّماء العلیا، قدر کب عنق الفلک، و استوی علی ذات الحبک، فتبرّجت له البروج، و تکوکبت له الکواکب، و استجارت بغرّته المجرّة، و آثرت بمآثره اوضاح الثّریّا، بل کیف یهوّن من لو شاء عقد الهواء، و جسّم الهباء، و فصّل تراکیب السّماء، و ألّف بین النّار و الماء و اکمد ضیاء الشّمس و القمر، و کفاهما عناء السّیر و السّفر، و سدّ مناخر الرّیاح الزّعازع، و طبّق أجفان البروق اللّوامع، و قطع ألسنة الرّعود بسیف الوعید، و نظم صوب الغمام نظم الفرید، و رفع عن الأرض سطوة الزّلازل، و قضی بمایراه علی القضاء النّازل و عرض الشّیطان بمعرض الانسان، و کحل العیون بصور الغّیلان، و أنبت العشب علی البحار و ألبس اللّیل ضوء النّهار، و لم لا یعلم أنّ مهاجری من هذه قدرته ضلال، و مباینی من هذه صفته خبال.
و این نبشته تا آخر پر از محاسن کلامست و بدین قدر اقتصار کردیم رفع شبهت را.
و شاهدی دیگر بر فضل او آنست که باستدعای اصطرلاب کری عمل حرّانی و دیگری بسیط عمل خجندی و ذات الحلق صفت بوقی و آلات این جمله نبشتۀ مینویسد بخطّ خویش پیش ابو اسحق الصّابی و در اثناء آن نبشته کلمۀ چند است:
و کأنّی بالاستاذ اذا قرأ کتابی هذا یقول أیّ نسب من الأنساب بین قابوس و الاسطرلاب و أیّ سبب من الأسباب یحمله علی تعاطی هذا الکتاب و مکاتبته أبلغ الکتّاب، و هلاّ اقتصر علی التّراس و الزّانات و لم یتخطّ الاسطرلابات و الآلات. ازین نبشته بدین قناعت کردیم تا سخن دراز نشود. امّا جواب صابی تمام نبشته آمد که سخن شاهد تمام باید شنود، شعر:
الیوم نلت مدی الآمال و الهمم اذعدّنی مفخرا لأملاک فی الخدم شمس المعالی و فخر الدّهر و الامم و مبدع المجد و الافضال و النّعم و من حوی کلّ فنّ فاستبدّ به فصار فیه امام الخلق و الامم و فاق کلّ الوری علما و معرفة حتّی غدا لهم فی العلم کالعلم و لم ینل احد فی الأرض مذ خلقت ما نال بالمرهفین السّیف و القلم فصرت فی قمّة الجوزاء معتلیا أخطو السّماکین و العیّوق بالقدم
عبد سیّدنا الأمیر الجلیل شمس المعالی وصل اللّه بأبعد الأزمان سلطانه، و شیّد قواعده و ارکانه، تشرّف بما اهّله له من عالی خطابه، و تعزّز بما وصل الیه من سامی توقیعه و کتابه، و اکتسب بهما عزّا متّصلا علی الأیّام و الأحقاب و مجدا باقیا فی الخلوف و الأعقاب، فأصبح یجرّ ذیله علی السّماکین کبرا، و یعلو الأفلاک تیها و فخرا، و قلت من مثلی و قد نلت جمیع الأمانی و المعالی، ادصرت من خدم الأمیر شمس المعالی، و وجدت ذلک التّوقیع مشتملا علی بدائع لم تهتد القرائح بمثلها، و محتویا علی محاسن کلّت الأفهام و الأوهام عن نیلها، فأیست عن بلوغ حدّ أنتهی الیه فی نعتها، اذ لم أجد موجودا یستحقّ أن یوصف بمقارنتها فی حسنها، فما أجلت فیه ناظری الاّ استمددت منه فقرا، و لا أعدت الیه خاطری الاّ استفدت منه غررا، فشغلتنی الاستفادة منه عن تکلّف الاجابة عنه، و خدمتی هذه طالعة علی جنابه الرّفیع، ناطقة بوصول عالی التّوقیع فلا یتطلعنّ الأمیر الجلیل منها جوابا، و لا یعدّها کتابا، فأنّی رأیت التّعرّض لجوابه خروجا عن معرض الفصاحة، و التّکلّف لمباراتة ظهورا فی مسک الوقاحة، و أنا استعیذ باللّه من التّعرّض لهما، فلو أوتیت أفصح بلاغة و بیان، و أیّدت بأسمح خاطر و لسان، لما جسرت علی مباراة الأمیر فی میدان، و لا صلحت لمجاراتة فی رهان، و لوقعت منه فی أبعد مدی، و ضرت منه بمنزلة الثّری من الثّریّا أو أقصی أمدا، و أقصر یدا، هیهات أیّة ید تروم مناط الجوزاء، و أیّ عاقل یطمع فی نیل عنان السّماء، من حاول لحوق آثاره لم یتعدّه الزّلّة و العثار، و من زاول شقّ غباره لم یتخطّه الخدعة و الاغترار، فأمّا ظنّه و تقدیره فى مملوکه
و عبده أنّه یقول اذا وقف على سامى توقیع یده أىّ نسب بین شمس المعالى و الاسطرلابات و هلاّ اقتصر على التّراس و الزّانات و اقصر عن تعاطى الکتاب و مخاطبة الکتّاب فانّه و سمه فى ذلک بمیسم الهجنة، و رسمه بأفضح سبّة، اذ تحقّق البعید القاصى کما تصوّر القریب الدّانى أنّ الأمیر الجلیل شمس المعالى بلغ من العلم بأنواع الفلسفة ما لم یبلغ الحکیمان افلاطن و ارسطاطالیس، و نال خصوصا من علم الهیئة و الأحکام ما لم ینله الفاضلان ارشمیدس و بطلیموس، فأمّا البیان و البلاغة، و اللّسان و البراعة فقد زاد فیها على قسّ و سحبان، و عامّة فصحاء قحطان و عدنان، و بذّ لسان الاسلام و فصیح الزّمان الحسن و ابا عثمان، و امّا حدیث الفروسة و الباس و ذکر الزّانات و التّراس فقد غبر فى وجوه أصناف النّاس، فأین منه الفرس و مذکور فرسانها، و العرب و مشهور شجعانها، فللّه هذه الفضائل، کیف حازها الأمیر الجلیل حتّى صارت فى حیّز المعجز، و واها لهده المناقب کیف جمعها شمس المعالى حتّى عدّ فى حدّ المعوز، فأمّا أمر الأمیر الجلیل الوارد على مملوکه و صنیعته فى خدمة عالى خزانتة بحمل الاسطرلابین المطلوبین، المعیّن علیهما الموصوفین، فقد امتثله امتثال المطیع السّامع، و بادر الى ارتسامه مبادرة التّابع المسارع، و لو لا المشهور من حاله فى ضعف الشّیخوخیّة، و عجزه عن الحرکة و النّهضة لتولّى بنفسه حمل الاسطرلابین و ذات الحلق، فى ما بین أجفانه و الحدق، فهو یرى التّدیّن بطاعته فرضا لا یسوغ اهماله، و حتما واجبا لا یجوز اغفاله، و المطّلع على السّرائر، العالم بخفیّات الضّمائر یعلم انّنى منذحین و برهة أتمنّى الالمام بتلک الحضرة المقدّسة و تقبیل ذلک البساط الاّ انّ انقطاعى الى خدمة السّلطان یقطعنى عن معظم ایثارى و عوائق الزّمان تملک زمام أمرى فتحول بینى و بین اختیارى، و أرجو أنّ المعذرة واضحة، و الحال جلیّة لائحة، و ساکاتب و أخدم، و استرسل و لا أحتشم، و لسیّدنا فى تشریف عبده و صنیعته بما یؤهّله له من رفیع خدمته الرّأى الأعلى و الأمر الممتثل الأسنى.
و چنین آوردهاند که او را خدمتکارى بود احمد سغدى گفتندى، روزى پیش او تقریر کرد که ببخارا غلامى خوبروى میفروشند بقیمت هزار دینار، فرمود که ترا بباید شد و آن غلام براى خدمت ما بخرید، چون پیش او آورد بغایت جمال و ملاحت و نهایت حسن بود، نیک در غلام نگرید و فرمود تا ابو العبّاس غانمی را که وزیر او بود بخواندند، گفت این غلام را اقطاع پدید آورد و اسباب معیشت مهیّا گرداند و هم امروز دختری از متموّلان شهر گرگان بخواهد و نکاح فرماید و بدو تسلیم کند و البتّه تا ریش نیاورد نگذارد که پیش ما آید چه ما را غم صلاح بلاد و عباد میباید خورد و دل را اسیر هوی و مراد نتوانیم کرد، وزیر همچنانکه فرمان بود بجای آورد. و این ابو العبّاس غانمی در کفایت آیتی از آیات بود و هرگز از هیچ مخلوق هدیّه و تحفه قبول نکردی از ظلف و تعفّف، و میان او و ابو نصر عتبی مصادقه و مراسله بودی، وقتی اتّفاق افتاد که قابوس او را با سپاه و حشر جایی میفرستاد، عتبی با شمشیر هندی پیش او نبشتۀ نبشت که:
خیر ما تقرّب به الأصاغر الی الأکابر ما وافق شکل الحال و قام مقام الفال و قد بعثت بنصل هندیّ ان لم یکن له فی قیم الأشیاء خطر فله فی قمم - الأعداء أثر و النّصل و النّصر أخوان و الاقبال و القبول قرینان و الشّیخ أجلّ من أن یری ابطال الفال و ردّ الاقبال، ابو العباس غانمی بجواب مینویسد: قد الجأنی من طریق الفأل الی قبول ما أتحفنی به علی عادتی فی الانقباض و القناعة من الاخوان بمحبّات القلوب دون سائر الأغراض.
ذکر آل کیوس
پیش ازین ذکر رفت که پادشاهی طبرستان تا بعهد قباد بن پیروز در حاندان جشنسف مانده بود، چنانکه عادت تصاریف زمان و تکالیف دورانست بر تبدیل ملّت و تنقیل مملکت، روزگار اسباب انساب ایشان بانقراض رسانید و شهنشاه را معلوم شد کیوس را که آدم آل باوند است بطبرستان فرستاد و او مردی با صلابت و شجاعت و بسالت و سجاحت بود، اهل ولایات با او آرام گرفتند، و بمظاهرت ایشان جملۀ خراسان از ترکان خالی کرد تا اتّفاق افتاد که مزدک بن بامدادان چنانکه خواجۀ شهید نظام الملک الحسن بن [علیّ بن] اسحق در کتاب سیر الملوک باستقصا شرح آن نبشته است دعوی نبوّت کرد و چون ابلیس چندان تلبیس ساخت که قباد بدو بگروید انوشروان عادل که کهتر پسر بود پیش پدر شد و علم ملامت را علامت بر کرد و بجایی رسانید که مزدک و اصحاب و امّت و ابنای دعوت او را هلاک کرد و قباد از بیداد به یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ رسید، فرّ ایزدی ازو دور شد و از تمتّع عمر مهجور گشت و دور پیاله و نصیب نوالۀ جهانداری نوشروان نوش کرد و این خبر بخاقان ترکستان افتاد که قباد از تخت رخت بر بست و با تخته تحت زمین شد، شعر:
خلت منازلهم عنهم و هل ملأ لم تخل فی هذه الدّنیا منازلهم
طبل شماتت فروکوفت و بوق خصومت دمیده شد و سپاه بلب جیحون کشید. چون نوشروان بر آن وقوف یافت ببرادر کیوس نبشته و قاصد فرستاد که من حشم عرب و عجم جمع میکنم میباید که تو آماده و ساخته باشی تا چون بخراسان رسم بمن پیوندی و خاقان را بدانچه کرده پشیمان کنیم، کیوس در حال که نبشته خواند مردم طبرستان را برگرفت و بخراسان خرامید و آن جماعت را فراهم آورد و با سپاه آراسته روی بخاقان نهاد و با او مصاف داد و بکمتر مدّتی او را بشکست و از آب بگذشت و غنایم بسیار برداشت و بخوارزم از خویشان خویش هوشنگ نام را بنشاند و از آنجا دیگرباره لشکر بغزنین برد و تا بنهر واله گماشتگان بنشاند و خراج ترکستان و هندوستان بستد و بسلامت و نصرت بطبرستان رسید و از اعیان معتمدان خویش یکی را پیش برادر نوشروان فرستاد با غنایم و هدایا و نبشته مضمون آنکه تو بچند سال از من کهتری و میدانی بیمعونت و مدد تو خاقان را شکستم و خراج از ترک و هند ستده، داد نباشد که تو تاجدار باشی و من طرفدار، تخت و تاجوری و خزاین پدر بمن سپارد تا من بمراد تو طرفی هرچه بیشتر و مملکتی تمامتر پدید کنم، قاصد بنوشروان رسید، چون نبشته عرض داشت موبدان را حاضر فرمود و نبشته بنمود، جواب دادند که کیوس آب و بال بغربال میپیماید و آتش فتنه را تاب میدهد، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: الفتنة نائمة فمن أیقظها فهو طعام لها معنی آنست که فتنه خفته است هرکه بیدارش کند او را بخورد،
اگر بد کنی کیفر[ نه چشم زمانه بخواب اندر است بایوانها نقش بیژن هنوز بزندان افراسیاب اندر است
نوشروان ببرادر جواب نبشت بداند که زعامت و مهتری بشهامت و سروری تعلّق دارد نه بصغر سنّ و کهتری، جهان خدایراست، کدخدایی بدان دهد که خواهد، عزّ من قائل: تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ اند هزار سالست تا بیخ درخت تمنّی در دلهای خلایق راسخ شد که هنوز بمیوۀ نرسید، مگر آن برادر نداند که شهنشاهی همچنانکه محبوب و مرغوب دل آن برادر است مطلب جملۀ قلوبست امّا آدمی زاد هرچه بخاطر گذرد در نگذراند، یقین دان که دیر نماند و آفریدگار کیوس را از نوشروان باز داند، باید که دیوان وساوس را از دیوان دل خویش دور کند و حرص سیاه کاسۀ خرمن سوخته را که غرور و خداع و طبیعت سباع انسان ازوست برئیس عقل سپارد تا بسیاست ریاضت فرماید که:
و لا خیر فی نفس اصابت سلامة و نالت کفافا ثمّ مالت الی الحرص
چه بدان برادر رسیده باشد که پدر ما چو بعالم فنا خواست پیوست موبدان را بخواند و مشورت ملک بخدای بزرگ برداشتند، بعد از استخاره حواله بما کرد، نظم:
هنرمند بینی فراوان دلیر کجا یک شکم نان نیابند اسیر یکی بیهنر بازبینی بهاه[ خداوند فیروزی و دستگاه بدان گفتم این تا برادر نژند نباشد ز کردار چرخ بلند
نمیباید که آن برادر از ناکثین شود تا قرّت عین شامتین گردد و در حقّ او درست آید، شعر:
طرق السداد علی افراط و نسختها (؟ ) کانما هی دو المنن مسدوده (؟)[
یجری الی الشرّ کالهملاج فی طلق و رجله عن مساعی الخیر مصفوده
چون کیوس جواب نبشته بخواند برای احتراب در اضطراب آمد و تخویف را بتسویف نیفگند، لشکر بر آراست و از طبرستان برخاست، بمداین شد و با برادر مصاف داد، نوشروان او را بگرفت و محبوس فرمود، بعد روزی چند پیش او فرستاد که ببارگاه آید و توبه کند و اقرار آورد بگناه تا موبدان بشنوند و فرمایم که بند بردارند و و ولایت بتو سپارند، کیوس گفت کشتن از این مذلّت و اعتراف بگناه اولیتر دانم، هم در آن شب او را بفرمود کشت و نفرین کرد بر تاج و تخت که چون کیوس برادری را برای او بباید کشت، و شاپور را که پسر او بود بمداین داشت تا دگر بار خاقان ترکستان بخراسان و طبرستان تاختن کرد، نوشروان لشکر برگرفت و بنبرد او رفت، در آن روزها که صفها کشیدند و بمیدان ناورد مردان بود دو سه هزار سوار آراسته با علمهای سبز و بر گستوانها و آلات زین و سلاح و جامهها چنانکه جز حدقههای چشمهای ایشان و اسبان دیگر جمله سبز پوشیده بر کران لشکرگاه انوشروان گذر کردند و مقابل ترکان بایستاده، هردو لشکر چشم بدیشان نهاده و ندانستند کداماند و از کجا، و از هردو جانب سوار فرستادند و پرسیده، جواب ندادند، و نوشروان در اندیشۀ ایشان مانده، بیکبار آن سههزار سوار بحملۀ خویشتن را بقلب خاقان رسانیدند، نوشروان قلب خویش بمتابعت ایشان براند بر خاقان زده او را شکستند.
چون کار حرب بآخر رسانیدند هم از روی مصاف پشت بر لشکر نوشروان کردند و بهمان راه که آمده بودند عنان داده، نوشروان سلاح از خویش باز کرد و تنها عقب ایشان راند و آواز میداد که منم نوشروان آخر بگویید شما چه کسانید و ازین رنج دیدن و شفقت شما معلوم کنند تا اگر آدمی باشند من حقّ ایشان بشناسم و مکافات فرمایم و اگر جنّیاند آرزو خواهند تا گرد انجاح آن برآیم و اگر ملائکهاند تا در حمد و ثنا و دعا و سپاس و نیایش افزایم، هرچند فریاد بیشتر میکرد ایشان التفات کمتر فرمودند و باز ننگریدند تا خویشتن از اسب بزیر انداخت و بیزدان و نیران سوگند بر ایشان داد که باری روی باز گردانید و در من نگردید، چون آن جماعت التفات فرمودند شهنشاه نوشروان را یافتند بر خاک نشسته و تضرّع کنان [مطلع این حال آنست که در عهد پدر قباد پیروز بن یزد جرد بن بهرام گور بن یزد جرد الأثیم اجستوار پادشاه هیاطله که بعد از آن صغانیان خواندند ماورای جیحون و آب بلخ بامیان بمصالحه و قرار بدو گذاشتند، نقض عهد و خلاف کردند و ولایت تاراج فرموده تا پیروز شاه بحرب ایشان آمد، بغدر برو شبیخون آوردند و سپاه او شکسته و او را با فرزندان و جمله معارف ایران گرفته و هم برفور گردن فیروز شاه زده، و بمداین او را نایبی بود سوخرا بن قارن سوخرا گفتند از فرزندان کاوه، جماعتی که در آن حرب بقیّه السّیف بودند روی بدو نهادند و ازین حال آگاهی داده، از اطراف مدد جمع گردانید و بمال و سلاح و چهارپای معونت فرمود و با لشکر جرّار از جیحون بگذشت، اجستوار دانست که مقاومت او نتواند کرد، جمله فرزندان و اکابر ایران را با مال و خزانه پیش او فرستاد و بر کشته شدن شاه فیروز حسرتها نمود و عذرها خواست تا سوخرا با مراد بازگشت، موبدان و بزرگان او را بدین کار که بسعی او برآمد لقب اصفهبدی دادند.
و از پیروز سه پسر مانده نود: قباد، بلاش، جاماسب.
بعد قتل پدر بلاش را بشاهی نشاندند و جاماسب با برادر موافقت و مطاوعت نمود، قباد بگریخت، با خراسان آمد و از آنجا بخاقان پیوست و مدد گرفت تا شاهی از برادر بازستاند، چون بشهر ری رسید بلاس از دنیا گذشته بود و سوخرا بجهت قباد از لشکر بیعت گرفته و جهانداری برو راست کرده، پیش قباد فرستاد که ترکان را هم از ری بازگرداند که معونت ایشان بمؤنت نیرزد و تو بزودی بمن پیوند، چنانکه او فرمود مردم خاقان را گسیل کرد و او با کسان خویش پیش سوخرا شد، او را بر سریر نشاند و ملک برو مستقیم شد و بحسن تدبیر او جهان مسخّر قباد گشت تا هرروز منزلت و درجت سوخرا بکمال عقل و وفا و دیانت زیادت میبود، حسّاد مجال وقیعت یافتند و شهنشاه را ازو نقلها میکردند و او را از آن حال خبر میدادند، نه پسر داشت، جمله را برگرفت و با طبرستان آمد، قباد کسان بر او برگماشت تا او را بغدر بکشتند، فرزندان او طبرستان بازگذاشتند و با بدخشان شده و در آن ولایت مواضع بدست آورده تا قباد نیز از یاد شد و نوشروان بنشست، پیوسته در حسرت آن بود که پدر حقّ سوخرا نشناخت و برو مبارک نبود و باطراف جهان طلب فرزندان او میفرمود و وعدهها میداد و نذرها میپذیرفت، و این خبر بفرزندان او میرسید تا چون اتّفاق این حرب افتاد و نوشروان لشکر بدانجا کشید، ایشان خویشتن را بر آن تعبیه آراستند و آن مصاف شکسته و هم از معرکه روی ببیابان نهادند، چون نوشروان را بدانسان بخاک افتاده یافتند] جمله از اسب بزیر آمدند و پیش او سجود برده گفتند ما بنده زادگان توییم فرزندان سوخرا، از آن شادی همه را بستود و بازگردانید و انواع مراعات کرامت فرمود تا مدّتی که کار خراسان
و ماورای جیحون بساخت ایشانرا با خویشتن میداشت، گفت اکنون مراد خویش بخواهید، اگر وزارت میباید بشما دهم و اگر اصفهبدی آرزوست تسلیم کنم، گفتند ما را هیچ مرتبۀ نمیباید تا از حسّاد بما آن نرسد که بپدر رسید، گفت لا بد بطرفی از اطراف عالم حصنی و ولایتی که فرزندان شما را باشد اختیار باید کرد تا منال و معیشت را سببی بود، زرمهر که مهتر برادر بود زابلستان برگزید، و قارن که کهتر بود وند اومید کوه و آمل و لفور و فریم که کوه قارن میخوانند، و در خدمت نوشروان بطبرستان آمد و مدّتی شهنشاه بحدّ تمیشه بنشست و عمارت فرمود و هرطرف برئیسی داد و این جمله مواضع بدو باز سپرد و با مداین شد، و این قارن را اصفهبد طبرستان خواندند، و این ساعت امیران لفور و ایرآباد و جماعتی که معروفند بقارنوند از فرزندان اواند، و بمجلّد آخر کتاب جمله انساب اهل طبرستان از باوند و قارنوند، و لورجانوند، و لارجان مرزبان، و استندار، و دابوان، و کولایج، و لاسان، و سعیدوها، و اولانمهان، و امیرکا، و کبود جامه آن، شرح دادهایم و سبب وضع القاب گفته.
فی الجمله کسری انوشروان بعهد خویش ضبط ملک طبرستان برین جمله فرمود و یکسر بهیچکس نداد الاّ مقسوم، بنواحی پیشوا و مهتران بنشاند تا او نیز از پیش برخاست و پسر او هرمزد بنشست، دوازده سال جهانداری کرد، و شاپور [که پسر کیوس بود] بعهد او فرمان یافت، باو نام پسری گذاشت، خدمت خسرو پرویز کرد، با او بروم شد و باز بحرب بهرام شوبینه اثرها نمود، چون خسرو بملک و شهنشاهی رسید اصطخر و آذربایگان و عراق و طبرستان باو را داد و او را گسیل کرد با سپاهی گران، از طبرستان گذشت بخراسان و خوارزم رسید، و جملۀ ترکستان تا بیابان تتار او را مسلّم شد، چون شیرویۀ شوم که قباد گویند پدر خویش خسرو را بکشت خانۀ باو بمداین خراب کرد و جمله اموال و آلات او بتاراج داد و او را ذلیل گردانید، باصطخر فرستاد شهربند فرمود، هم در مدّت نزدیک شیرویه بمکافات خویش رسید و با جهان وفایی ندید، آزر میدخت را بر تخت نشاندند، و او آن دختر است که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله میگوید:
ویل لأمّة ملکتها النّساء، پیغمبر علیه الصّلوة و السّلام بمدینه رسیده بود، بزرگان ایران آزر میدخت را فرمودند که باو را با درگاه خواند و سپاه بدو سپارد، پیش باو مثال نبشتند، گفت بخدمت عورات جز مردم بیثبات راضی و راغب نباشند، بآتشکدۀ بعبادت مشغول شد تا جهانداری بر یزد جرد بن شهریار قرار گرفت و او از ملوک عجم بود، عمر سعد ابی وقّاص را، که أرمی من سعد عرب مثل بدو زدند، بقادسیّه فرستاد با سپاه اسلام، رستم هرمزد که سپاهدار عجم بود پیش باز آمد، و در تواریخ و شاهنامه ذکر وقایع و مقارعات ایشان نبشتند، یزدجرد باو را از اصطخر بیاورد و اسباب و املاک و اقطاع او ردّ فرمود و بسبب خصومت عرب از خویشتن دور نتوانست کرد، در جملۀ مواقف با او بایست بود بطبرستان، گاوباره فراخاست، جملۀ ولایت بگرفت.
ذکر اولاد جاماسب و قصۀ گاوباره
و این حال چنان بود که چون قباد پدر نوشروان را بشاهنشاهی نشاندند جاماسب که کهتر برادر بود چنانکه پیش ازین شرح داده آمد با مهتر برادر بلاش موافق بود، ازو بگریخت، بار منیّه مقام ساخت و از دربند بخزر و سقلاب تاختنها برد و حدود آن ولایت مستخلص گردانید و آنجا متأهّل شد، فرزندان آمدند یکی از ایشان نرسی بود که صاحب حروب دربند است، چون او درگذشت فیروز نام پسری گذاشت بخوبی یوسف عصر و بمردی رستم زال، اطراف ممالک بقهر و غلبه زیادت گردانید و تا بحدّ گیلان برسید و سالها کوشش کرد تا عاقبت مسلّم شد و مردم منقاد و مطیع شدند، از شاهزادگان گیلان زنی بخواست، از آن پوشیده او را پسری آمد، جیلانشاه نام نهاد، منجّمان حکم کردند که از این پسر ترا پسری آید که پادشاه بزرگ شود، تا نوبت ملک پدر بپسر رسید، او را فرزندی خجسته طلعت ماه پیکر حقّ تعالی روزی گردانید، جیل بن جیلانشاه نام فرمود، پادشاهی بزرگ شد، جمله گیل و دیالم برو گرد آمدند، و از منجّمان میشنود ملک طبرستان ترا خواهد شد، نایبی کافی از امنا و ثقات خویش بگیلان نصب فرمود و دو سر گاو گیلی در پیش کرد، پیاده بطبرستان آمد و نایب اکاسره آن وقت آذر ولاش بود بولایت، خویشتن را بدرگاه او افگند و ملازمت نمود و بسبب مشغولی اهل فارس بخصومت عرب ترکان بطبرستان تاختن میآوردند و جیل بن جیلانشاه گاو باره مبارزی و مجاهدی میبود و آوازۀ شجاعت او بطبرستان فاش گشت و لقب او گاوباره در زبانها افتاد.
روزی آذر ولاش را گفت با خانه خواهم رفت که مدّتیست فرزندان را گذاشتم بروم مطالعه کنم و باز بخدمت شتابم، اجازت داده با ولایت آمد و ساز لشکر بساخت و اند هزار گیل و دیلم برگرفت، بطبرستان آمد، این حال آذر ولاش را معلوم شد مجمّزی پیش کسری یزدگرد فرستاد، جواب نبشتند که نماید که این خارجی کیست و از کدام قومست، آذر ولاش حال باز نمود که مردی دخیلست، پدران او از ارمنیّه بیامدند و گیلان گرفته، و آنچه او کرده بود شرح داد، موبدان حضرت بدانستند و گفتند که از فرزندان جاماسب است و صلاح آن دیدند که بآذر ولاش بنویسند او از جملۀ خویشان ماست طبرستان باو ارزانی داشتیم، ترا فرمان او میباید برد، چون نامه رسید و گاوباره را معلوم شد تحفهها و خدمتی راست کرد و بحضرت فرستاد گیل گیلان فرشواذجر شاه در لقب او افزودند، مدّتی برآمد آذر ولاش بمیدان گوی از اسب بیفتاد و هلاک شد، جمله نعمت و مال جیل بن جیلانشاه برگرفت، و این در سال سی و پنج بود از تاریخی که عجم بنو نهاده بودند، از سپاه [کذا] گیلان تا بگرگان قصرهای عالی ساخت امّا دار الملک گیلان بود، پانزده سال برآمد مدّت استیلاء او بگیلان تا او فرمان یافت، همانجا دفن کردند و ازو دو پسر ماند دابویه و بادوسپان نام، و دابویه عظیم با سیاست و هیبت بود، بر گناه عفو نفرمودی و بدخو و درشت طبیعت، بگیلان بر تخت پدر بنشست، و بادوسپان برویان پادشاه بود.
ذکر حکومت و شاهنشاهی باو در طبرستان
تا لشکر اسلام نصر هم اللّه بر یزدگرد ظفر یافتند و او منهزم بری افتاد باو با او بود، اجازت طلبید که بطریق طبرستان بگذرد و بکوسان آتشکدۀ را که جدّ او کیوس بنیاد نهاد زیارت کند و بکرگان بدو پیوندد، یزدگرد اجازت داد. چون مدّت مقام و مکث او دراز شد خبر واقعۀ یزدگرد و غدر ماهوى سورى بدو رسید، فردوسى را معجز است در نظم سخن شاهنامه:
بپرگار تنگ و میان دو گوى چه گویم که جز خامشى نیست روى نه روز بزرگى نه روز نیاز نماند همى بر کس این بر دراز زمانه زمانیست چون بنگرى بدین مایه با او مکن داورى تو از آفریدون فزونتر نۀ چو پرویز با تخت و افسر نۀ بژرفى نگه کن که با یزدگرد چه کرد این برافراخته هفت گرد
[چنین آوردهاند که چون یزدگرد از سپاه اسلام منهزم شد بخراسان آمد، او را سه پسر بود، کیخسرو و هرمزد و شاه غازى [کذا]، هر سه را بجانب طبرستان فرستاد و آن مواضع را در میان ایشان تقسیم کرد و چون خبر آمدن یزد جرد بماهوى سورى رسید لشکر عظیم جمع ساخته بر سر او آمد با آنکه او گماشته و نایب او بود در خراسان، القصّه یزدجرد شکست یافته و منهزم شده خود را در آسیا کهنۀ انداخته متوارى بود، از قضا شخصى ازین مطّلع شده خبر بماهوى سورى رسانید، در ساعت کس فرستاده او را بقتل آورد و چون ماهوى سورى از سپاه عرب منهزم شد پناه بجانب خاقان داد، او را قتل فرمود که او با ولى نعمت خود کید کرده، او را بسزا و جزا رسانید]. امّا باو سر بتراشید و مجاور بکوسان بآتشگاه بنشست، ترکان جملۀ خراسان و طبرستان خراب کردند و از جانب عراق لشکر عمر با امام حسن بن على علیهما السّلام و عبد اللّه بن عمر الخطّاب و حذیفة الیمانى و قثم بن عبّاس با مالک اشتر نخعى بآمل آمدند و هنوز معسکر ایشان باقى است، مالکه دشت میگویند، اهل طبرستان از زحمت و صدمه ستوه شدند و اتّفاق کرده که اوّل ما را پادشاهى بزرگ قدر باید تا همه منقاد او شویم و از خدمت او عیب و عار نداریم، گفتند جز باو این کار را نشاید، پیش او رفتند و ماجراى او را گفته، بعد الحاح بسیار بدان شرط قبول کرد که مردان ولایت و زنان ببندگى او را خطّ دهند و حکم بر اموال ایشان و دماء نافذ باشد، بدین عهد از آتشکده بیرون آمد و ولایت از دشمنان پاک کرد، پانزده سال پادشاهى او بود تا روزى بشارمام ولاش خشتى بر پشت او زد بکشت و بعد او هشت سال پادشاهى کرد.
از باو کودکى ماند سهراب نام با پیر مادرى، متوارى بدیه دزانگنار سارى فرونشستند. بخانۀ باغبانى و جملۀ مردم طبرستان بر ولاش بیعت کرده بودند. جز مردم کولا، خورزاد خسرو نام اسفاهى دید بخانۀ این باغبان هشت ساله کودکى دید، درو نگرید، گفت این پسرک از آن کیست، گفتند از آن ماست، قبول نکرد، بدانجا رسید که راست بگفتند، او را و مادر را برگرفت و با کولا برد، قوم آن نواحى برو جمع شدند و مردم کوه قارن یارى داده ناگاه شبیخون بپنجاه هزار آوردند و ولاش را گرفته بدو نیم زده و هرکرا دریافتندى از آن جماعت، و سرخاب را بپریم بردند و بشاهى نشاندند، و بالاى تالیور که دیه است بپایان قلعۀ کوزا بجهت او قصر و گرماوه و میدان ساخته، و اصفهبد شروین آن عمارت زیادت گردانید، و اثر آن در میان بیشه همه برجایست، و بوقتى که ملک سعید اردشیر مرا بمهمّى بدان قلعه فرستاد یکیک آثار آن عمارت بمن نمودند، از آن تاریخ تا امروز هیچ ملوک و سلاطین استیصال ایشان از آن طرف روانداشت اگرچه خصومات افتاد و سادات علویّه و گاوباره و دیالم آل بویه و اولاد وشمگیر بر ایشان چیرگى یافتند و عبّاسیان بولایتهاى ایشان لشکرها فرستاده و خرابیها کرده هم عاقبت ایشان غالب آمدندى و عدد قبیله بیشتر بودى، و اوّل کسى که بر طبرستان راه لاکش پدید کرد از پریم تا سارى و از سارى تا گرگان و دینار - جارى اصفهبد شروین بود.
احوال اولاد دابویه بعد از باو
فى الجمله بعد باو چون اهل طبرستان گروهگروه شدند دابویه را وفات رسید، ازو پسرى ماند بلقب ذوالمناقب فرخان بزرگ که لشکر بطبرستان آورد و تا حدّ نیشابور بگرفت، جمله سر بر خطّ عبودیت او نهادند و شهرها بنیاد نهاد چنانکه پیش ازین بذکر سارى رفت، و طبرستان چنان معمور کرد که بایّام گذشته نشان ندادند و چند نوبت بعهد او ترکان خواستند بطبرستان آیند نگذاشت که از بیابان نظر بر ولایت افگنند تا ترکان را طمع منقطع شد. و اوّل پادشاهى که عمارت شهر اصفهبدان فرمود و آنجا قصر ساخت او بود. چون از حروب فارع شد دیلمان بسبب غنایم درو عصیان کردند و ازو برگردیده روى درو نهادند که بکشند، ازیشان گریخته بآمل آمد، و قصبۀ بود بدو فرسنگى آمل فیروز خسره گفتند، این ساعت فیروزآباد میگویند، مختصر دیهى است، در آنجا شد و حصارى حصین داشت، دیلمان آن حصار را منجنیق نهادند، هیچ ثلمۀ نتوانستند کرد الاّ یکى کوچک از ناحیت مغرب، چهار ماه روزگار بردند بامیّد آنکه ذخیره بپایان رسد، اصفهبد فرّخان بفرمود تا نانها کنند برسم طبرستان هریک ده من از گج و بآفتاب خشک گردانند و بباروى حصار در آویزند، دیلمان چون آن بدیدند صورت کردند براى آنکه بزیان نیاید و نم نرسد نان را خشک میکنند، از آنجا برخاستند و پراگنده با دیلمان شده، او بیرون آمد و از آمل تا دیلمان چنان بکرد بخندقها و جوى که جز پیاده بر سر لت نتوانست رفت.
لشکر آوردن مصقلة بن هیرةالشیبانى بطبرستان
و درین وقت خلافت بامیر المؤمنین على علیه السّلام رسیده بود، قومى بودند که ایشان را بنو ناجیه گفتند، بنصرانیان پیوستند و ترسا شده، امیر المؤمنین بر ایشان تاخت، جمله را بغارت بیاورد و زنان و فرزندان بمن یزید برداشت و تا مسلمانان ببندگى بخرند، مصقلة بن هبیرة الشّیبانى بصد هزار درهم بخرید و آزاد کرد. سى هزار درهم برسانید، مابقى ادا را وجه نداشت، بگریخت و بمعاویه پیوست، امیر المؤمنین على علیه السّلام در حقّ او میگوید که: قبّح اللّه مصقلة فعل فعل السّادة و فرّ فرار العبید، ببصره فرستاد و خانه و سراى او خراب کرد، و اوّل سرایى که در اسلام خراب کردند این بود، و از خواهر او مال طلب فرمود، و امروز هنوز در بصره آثار سراى او باقیست، و فرزندان او بکوفه مقیماند، در حقّ امیر المؤمنین على علیه السّلام میگوید:
قضى وطرا فیها علیّ فأصبحت امارته فیها أحادیث راکب
چون امیر المؤمنین على علیه السّلام بنعیم جنّت پیوست او [که] وقتى دیگر بطبرستان رسیده بود پیش معاویه دعوى کرد که بچهار هزار مرد طبرستان را مستخلص کنم، لشکر گرفت و مدت دو سال با فرّخان کوشید، عاقبت بطریق کجو براه کندسان او را بکشتند و گور او هنوز بر سر راه نهاده است، عوام النّاس بتقلید و جهل زیارت میکنند که صحابۀ رسول علیه السّلام است.
از جانب طیزنه رود که میاندو رود مىگویند آن ساعت مصمغان ولاش مرزبان بود، هر وقت اصفهبد بدان حدود بشکار شدى چند روز آنجا که تنیر است، زیر تردوینى ماند که اثر سراى اصفهبد فرّخان و خورشید است، فروآمدى و نشاط شراب و شکار را از آن خوشتر موضع نباشد، پیش مصمغان فرستاد که دختر را بمن دهد تا باجازت تو بدین موضع سرایى بسازم و او را اینجا بنشانم، از ضرورت سپاسدارى نمود و دختر با بسیار مال و چهار پاى پیش او فرستاد، فرّخان آب آن موضع را تا بدریا گذر فرمود برید و آنجا شهر ساخت و قصرى عالى، و دختر را آنجا داشت، تا روزى از مصمغان جنایتى در راه آمد که گردن او بزد و جمله ولایت او با تصرّف خویش گرفت و از طرفداران همه را قهر کرد خلاف اولاد باو را که حرمت ایشان داشت و موافقت نمود و خانۀ ایشان را تعرّض نرسانید تا قطرى بن الفجاءة المازنى که رئیس شراة بود و از فصحا و گردنکشان عرب بعهد حجّاج بن یوسف پناه باصفهبد کرد، و عمر فنّاق و صالح مخراق با جمله سروران خوارج علیهم اللّعنة، اصفهبد همۀ زمستان ایشان را نزل و علف و هدایا و تحف فرستاد، چون اسبان فربه و ایشان تنآبادان شدند پیام دادند که تا بدین ما بگرود و اگرنه ولایت از تو باز گیریم و با تو حرب کنیم.
و قصّۀ خوارج چنانست که چون میان اصحاب امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام و میان معاویه حکمین رفت بصفّین و ابو موسى اشعرى غدرى بدان شنیعى که عار و نار خود را جمع کرد روا داشت جماعتى از سپاه امیر المؤمنین على علیه السّلام باهم فراهم ساختند و عبد اللّه بن الکوّا و معدان الایادى را رئیس کرده و انکار حکم حکمین ظاهر فرموده، و بیکبار اند هزار مرد شمشیر بر کشیده از لشکر امیر المؤمنین علیه السّلام بیک جانب شده و ندا میکردند: لا حکم الاّ للّه، چون امیر المؤمنین علیه السّلام این بشنید گفت: اسکت قبّحک اللّه یا أثرم فو اللّه لقد ظهر الحقّ و کنت فیه ضئیلا شخصک خفیا صوتک اذا نعر الباطل نجمت نجوم الماغر و این بیت لشکر امیر المؤمنین على علیه السّلام در آن روز گفتند:
سلام على من بایع اللّه شاریا و لیس علی الحزب القعود[
و اوّل کسى را که بیعت کردند و امیر المؤمنین خواندند عبد اللّه بن وهب الرّاسبى بود و اوّل شمشیر که بدین بدعت برکشید عروة بن أدیّه روى بأشعث بن قیس نهاد، گفت: ما هذه الدّنّیّة و ما هذا التّحکیم أشرط أوثق من شرط اللّه، اشعث ازو برگردید، شمشیر بر کفل او فروگذاشت و این حرامزاده بنهروان از شمشیر امیر المؤمنین على علیه السّلام بگریخت تا بعهد زیاد او را گرفته پیش او آوردند، پرسید که در حقّ على و عثمان چه گویى، بکفر هردو گواهى داد، زیاد بن ابیه او را گردن فرمود زد.
و اصحاب این بدعت را چهار لقبست، یکى: حروریّه بحکم آنکه بحرورا فرود آمده بودند، امیر المؤمنین علیه السّلام [اهل] حرورا خواند بحکم آنکه در حضرت او مقرى این آیت برخواند: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً گفت امیر المؤمنین علیه السّلام: و اللّه هم أهل حرورا، دوم: المارقة، لأجماع الامّة على قول رسول اللّه: یمرقون من الدّین کما یمرق السّهم من الرّمیة و قوله ایضا لعلى علیه السّلام: إنّک تقاتل النّاکثین و القاسطین و المارقین، سیوم: الشّراة، بدعوى ایشان که گفتند ما نفسهاى خویش بخداى عزّ اسمه فروختیم، چهارم: الخوارج، لخروجهم على على علیه السّلام، و بعد هریکى از رؤساى ایشان که بکشتندى بر دیگرى بیعت میکردند تا بقطرى بن الفجاءة المازنى رسید و مشهورترین و شجاعترین ایشان او بود و اشعار او سیّد مرتضى در غرر الدّرر و ابو تمّام در حماسه آورد و مبّرد در کامل، و در وقت آنکه برو بیعت کردند پیش ابا خالد القنّانى مىنویسد:
أبا خالد ایقن[ و ما جعل الرّحمن عذرا لقاعد
أتزعم أنّ الخارجىّ على الهدى و أنت مقیم بین لصّ و جاحد
ابا خالد علیه اللّعنة جواب مىنویسد:
لقد زاد الحیاة الىّ حبّا بناتی انّهنّ من الضّعاف مخافة[ و أن یشر بن رنقا بعد صاف و لو لا ذاک ما سوّمت مهرى و فی الرّحمن للضّعفاء کاف[
و عمران بن حطّان از فقها و فصحاى خوارج علیهم اللّعنة بود در جواب ابى خالد میگوید:
لقد زاد الحیاة الىّ بغضا و حبّا للخروج ابو بلال احاذر أن اموت على فراشی و أرجو الموت تحت ذرى العوالی و من یک همّه الدّنیا فإنّى لها و اللّه ربّ البیت قال
و این عمران بن حطّان آنست که با امیر المؤمنین على علیه السّلام حرب کرد و میگفت:
إنّى أدین بما دان الشّراة به یوم النّخیلة عند الجوسق الخرب
سیّد حمیرى رحمه اللّه جواب او میگوید:
إنّی أدین بما دان الوصىّ به یوم النّخیلة من قتل المحلّینا و بالّذى دان یوم النّهر دنت به و شارکته معا کفى بصفّینا تلک الدّماء معا یا ربّ فی عنقى و مثلها فاسقنی آمین آمینا
و هم عمران بن حطّان راست:
أنکرت بعدک من قد کنت أعرفه ما النّاس بعدک یا مرداس بالنّاس امّا تکن ذقت کأسا دار اوّلها على القرون فذاقوا نهلة[ [فکلّ من لم یذقها شارب عجلا منها بأنفاس ورد بعد أنفاس[
قد کنت أبکیک حینا ثمّ قد یئست نفسى فما ردّنى منّ عبرتی یاسی[
حجّاج یوسف بر دست مهلّب بن ابى صفرة ازارقه را کشته بود و اثر ایشان نگذاشته، سفیان بن ابى الأبرد الکلبى را بخواند و لشکرى از شام و عراقین بدو سپرد و بطلب خوارج بطبرستان فرستاد و فرمود که قطرى را امّا سر او پیش من آورد، چون سفیان برى رسید اصفهبد فرّخان بدنباوند لشکر برده بود و منتظر نشسته، رسولى پیش او فرستاد که اگر من ترا بحرب قطرى مدد کنم مرا چه معونت فرمایى، سفیان نبشت هرچه مراد تو باشد، گفت مراد من آنست که تعرّض ولایت من نکنى، برین اتّفاق عهد رفت و قطرى آگاه شد، از حدود دنباوند با سمنان رفت، اصفهبد بدنبال بر در سمنان تاخت و او را آنجا دریافت، مصاف دادند، قطرى از میان انبوه اسب برانگیخت روى باصفهبد نهاد، او نیز بناورد پیش رفت، چون بهم رسیدند قطرى بر اسب چرمه نشسته بود، در وقت حمله بکبوه خطا کرد و بیفتاد و در زیر اسب ران قطرى بشکست اصفهبد اسب برو تاخت و سرش برداشت، و عمر فنّاق و صالح مخراق و دیگر مبارزان جمله کشته آمدند و بعضى را گرفته بمازندران فرستاد و ضعفا و اسیران در اصفهبد گریخته امان خواستند، اجابت فرمود، و هنوز بآمل موضع ایشان پدیدست، قطرى کلاده میگویند، و اصفهبد سرهاى کشتگان با بعضى از غنیمت پیش سفیان فرستاد و او همچنان با فتح نامه نزدیک حجّاج فرمود برد، بدین خبر شاد شد و رسولى گسیل کرد نزدیک سفیان با یک خروار زر و یک خروار خاک، فرمود که اگر این فتح بر دست او میسّر شده باشد زر نثار کند بدو و اگرنه بسعى اصفهبد بود این یک خروار خاک بچهار راه بازار بر سر او ریزد، چون رسول بیامد
و حقیقت معلوم گشت چنانکه حکم حجّاج بود خاک بر تارک سفیان ریخت، دیرى برنیامد که عبد الملک مروان بروز جزا رسید و حجّاج را نیز حجّتى نماند و ولید بن عبد الملک بخلافت نشست و قتیبه خراسان و ماوراى جیحون داشت و با اصفهبد یگانگى و دوستى نمود، و یزید بن مهلّب خدمت سلیمان بن عبد الملک کردى، هر وقت که قتیبه فتحى از ترکستان نبشتى او بطعنه جواب فرمودى نبشت که بشایر فتوح تو همه از آنجاست که امیر المؤمنین را صحّت آن معلوم نمیشود، چرا طبرستان که روضهایست در میان بلاد اسلام فتح نمیکنى، و قتیبه دانست یزید بن مهلّب دشمن اوست و اصفهبد دوست، البتّه اختیار آزردن اصفهبد و تعرّض ولایت او نکرد تا ولید بمنزل گذشتگان رسید و سلیمان خلافت یافت، امارت خراسان بیزید سپرد و قتیبه را بفرمود کشت، و چون بماورا النّهر رفت بجهاد و غزو کفّار مشغول شد و بحضرت فتح نامه میفرستاد، سلیمان بجواب گفت چرا آنچه بر قتیبه عیب میکرد او پیش نمیگیرد، این سخن او را باز نمودند، لشکر عرب و خراسان و ماورا النّهر برداشت و بگرگان آمد پیش اصفهبد خبر رسید، جمله اهل ولایت و حرم و اموال و چهارپاى با کوهستان فرستاد و بهامون و صحرا هیچ چیز نگذاشت تا یزید بتمیشه رسید و بقهر بستد، و ضریس نام قائدى بود از آن او با اسیران و خزانه و حواشى و مردى چند با گرگان فرستاد و او درون آمد، و اصفهبد فرّخان با پشتههاى کوه ایستاده، چندانکه او بهامون میرفت اصفهبد مقابل او بسر پشتهها میشد تا یزید مهلّب بشهر سارى رسید و بسراى اصفهبد فروآمده، مردم ولایت بترسیدند و هرکس بطلب فرزندان شدن را از اصفهبد اجازت میخواستند، او نیز اندیشه کرد که بگریزد و بدیلمان شود و مدد خواهد، پسر اصفهبد پیش پدر آمد و گفت معاذ اللّه از آنکه این اندیشه بفعل رسانى، تو این ساعت با پادشاهى و هیبت و حشمت اگر بگریزى منهزم و مطلوب و شکسته باشى و شکوه تو در دلها نماند و نیز شاید بود دیالم از دناأت همّت و بى خردى بطمع مال ترا بگیرند و بخصم سپارند و با این همه جماعتى که بمردى و سپاه و ولایت کمتر از تو بودند از یزید نگریختند و مقاومت نمودند، آن اولیتر که ثبات نمایى و معتمدان فرستى تا از گیلان و دیلمان مدد آورند، اصفهبد را این راى صوابتر آمد.
ببسیار مواعید قاصدان بگیل و دیلم فرستاد و ده هزار مرد پیش او آمدند و یزید بن مهلّب را معلوم شد، خداش بن المغیرة بن المهلّب را با ابى الجهم الکلبى و بیست هزار سوار بمصاف اصفهبد فرستاد، چون بنزدیک لشکرگاه او رسیدند سلمان الدّیلمى پیش باز آمد و بمقدّمۀ لشکر اسلام محمّد بن ابى سرة الجعفى بود، بر سلمان زدند و آن جمع را شکسته و او را کشته و همچنین [بدنبال هزیمتیان فروداشته میرفتند تا اصفهبد با اصحاب خویش] با قلل کوهها شدند و بسنگ و تیر لشکر اسلام را هزیمت کردند و براهى دیگر آمده و سرباز گرفته و پانزده هزار مرد را شهید گردانیده و چند نفر از خویشان یزید هلاک شده بودند، و همچنین بلشکرگاه یزید رسیده و خیمهها سوخته و غارت کرده، و چون ازین فارغ شدند در حال اصفهبد مسرعى بگرگان دوانید پیش نهابدۀ صولیّه که ما [اصحاب] یزید مهلّب را کشتیم و لشکر او شکسته باید که ضریس را با آن جماعت که بگرگاناند هلاک فرماید، و مال و چهار پاى ایشان ترا بخشیدیم، نهابده چنانکه فرمان اصفهبد بود بشبیخون بسر آن جماعت آمدند و تا آخر ایشان جمله را کشته و از آن جماعت پنجاه مرد بنو أعمام یزید بودند، و اصفهبد بفرمود تا از سارى بتمیشه دار انجن کنند چنانکه سوار نتوان گذشت، و شارع نیست گردانند، و بر یزید چیرگى یافت و دلیر شد، این جمله حالها چون یزید بدانست اندیشه کرد و خائف گشت و تدبیر خلاص و طریق حیلت جز آن ندید که حیّان النّبطى گفتند مردى مولى مصقلة بن هبیرة، و اصل او از دیلم و بحکم آنکه أبکم بود نبطى گفتند، او را بخواند و گفت یا ابا یعمر من با تو بخراسان بد کردم و مال تو باز گرفتم و عزم کشتن فرمودم، این ساعت بتو حاجتى دارم زنهار تا آن در خاطر نیارى و غدر و خداع که اسلام آنرا قید فرمود پیش نگیرى، گفت ایّها الأمیر چون تو چندین لطف و تشریف روا داشتى مرا اثر کراهیت نماند و حاش للّه [که] حرمت اسلام و جانب مسلمانى فروگذارم و مجوس را برگزینم، یزید گفت خبر گرگان چنین رسید و اینجا راه ما فروگرفتند و دو سال گذشت تا بدین غزو و جهاد مشغولیم، یک بدست زمین ما را مسلّم نمیشود و مردم ما ستوه آمدند، کسى مسلمانى قبول نمیکند، طریقى اندیش و چارۀ ساز که بسلامت ازین ولایت بیرون شویم و مکافات اهل گرگان بدیشان رسانیم و بنوبت دیگر تدارک این کار خود فرماییم، حیّان النّبطى گفت این گبر حال را خیره شده است اگر سخن من نشنود و گوید دو سال است تا ولایت من خراب میکنند و مال و چارپاى تاراج داده چه جواب گوییم.
یزید گفت تا سیصد هزار درهم قبول کند بدهیم ما را راه دهد، حیّان پیش اصفهبد آمد و گفت مرا یزید بن مهلّب فرستاده، اگر او را خدمتى قبول کنى از ولایت تو بیرون بروم و اگرنه بدان منگر که تو صورت بستى او را خللى رسید چه او بشام و عراق و خراسان و ترکستان فرستاد تا مدد آیند و میدانى هرآینه برسند کار بر تو مشکل شود و هرگز این روز در نیابى، نه تو مانى و نه ولایت، اصفهبد از دمدمۀ او حسابها برگرفت و نیز سرگردانى بسیارى دیده بودند و چارهجوى گشته، سیصد هزار دینار یزید را پذیرفت و پنجهزار درهم حیّان را و عهد رفت بر آنکه راه دهند، اصفهبد اداء مال بکرد و او را راه داد، بتمیشه شد بلب خندق فرونشست تا جملۀ اسیران ولایت باز ستد، و یزید مهلّب بگرگان رفت، سوگند خورده بود آسیا بخون آن جماعت بگرداند. مرزبانان و رؤساء و اتباع ایشان را میگرفت و جمع داشت تا جمله را همه گردن میفرمود زد، هیچ خون سایل نمیشد، نهبد صول گفت اگر من ترا کفّارت این سوگند خلاصى نمایم مرا و قوم مرا امان میفرمایى، قبول کرد، نهبد آب در جوى نهاده خون با آن بآسیا برد و آرد کردند و یزید از آن نان بخورد و از گرگان روى بشام نهاد، بخدمت سلیمان رسید.
روایت است از ابن عایشه که: صعد سلیمان بن عبد الملک المنبر و قد غلّف لحیته بغالیة حتّى کادت تقطر منها فقال أنا الملک الشّابّ مدلاّ بملکه و شبابه فما دارت الجمعة حتّى مات، و چون سلیمان فرمان یافت عمر عبد العزیز رحمه اللّه بخلافت بنشست و عدل و علم و فضل و حلم او معروفست، بنو امیّه روز جمعه و عقب نماز بامداد سنّت گردانیده بودند که بر مناره و در مساجد بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام لعنت کنند و بجملۀ جهان این کفر و بدعت را عوام أنعام متقلّد گشتند، چون او بخلافت بنشست نهى کرد و زجر فرمود و بعوض لعنت این آیت که:
إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبىٰ وَ یَنْهىٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ خطبۀ جمعه او فرمود خواند تا امروز سنّت او ماند، و فدک فاطمه علیها السّلام با فرزندان او رد کرد و تا عهد متوکّل عبّاسى ایشان را مسلّم بود، و رضىّ موسوى رضى اللّه عنه گوید، شعر:
یا ابن عبد العزیز لو بکت العین فتى من امیّة لبکیتک غیر انّى اقول انّک قد طبت و إن لم یطب و لم یزک بیتک
و بخوارزم از نظام سمعانى بر سر منبر شنیدم که یکى از ابدال رسول را صلوات اللّه و سلامه علیه و آله بخواب دید در صدر رسالت نشسته و عمر عبد العزیز بپهلوى او و عمر بن الخطّاب بچند درجه زیر عمر عبد العزیز، گفتم یا رسول اللّه این شخص بپهلوى تو نشسته کیست، گفت عمر عبد العزیز، یکیک را پرسیدم تا بعمر خطّاب رسیدم، گفتم یا رسول اللّه ابن عبد العزیز چندین قربتبچه یافت، گفت عادل بود، گفتم عمر خطّاب ازو عادلتر نبود، گفت آن عدل بروزگار عدل کرد و این بروزگار جور و ظلم، و هم نظام سمعانى گفت که او را زنى بود بغایت حسن، بعد او حکایت کرد که با او خلافت یافت، با میل دل و محبّتى که میان ما بود نه او را از من غسل بایست فرمود و نه مرا ازو، گفتى اى فلانه مرا بحل کن، روز صلاح خلایق را میبایم بود و شب خدمت خالق را.
فى الجمله یزید بن المهلّب از طبرستان بسلیمان نبشته بود که چندان غنائم برداشتم که قطار شتر تا بشام برسد، آن نبشته بعمر عبد العزیز داده بود، فرمود تا نبشته برو عرض کنند، گفت اوّل چنین بود و چندین غنائم یافته بودیم امّا بیرون نتوانستیم آورد، ازو قبول نکردند و او را محبوس فرموده. و اصفهبد فرّخان دیگر باره ولایت را عمارت فرمود، و هم در آن یکى دو سال فرورفت و اوست آنکه جدّ منصور بن المهدى بود، مدّت ملک او هفده سال درکشید.
و بعد او داذمهر که مهتر پسر او بود بنشست و از سیاستى که پدر را بود خللى بملک او راه نیافت، دیگر باره عمارت قصر اصفهبدان فرمود و دوازده سال پادشاهى کرد، هیچ آفریده بطمع ولایت او برنخاست و تا آخر بنو امیّه کسى بطبرستان نیامد و درین وقت خروج ابو مسلم بمرو ظاهر شد و خلافت بمروان حمار رسیده بود و او را براى آن مروان حمار لقب نهادند که عرب صد سال را سنة الحمار خوانند کنایت از حمار عزیر علیه السّلام، از اوّل عهد دولت بنو امیّه تا آن روز که مروان را ابو مسلم بکشت صد سال بود. و جاحظ در کتاب بیان و تبیین آورده است که چون لشکر ابو مسلم مروان بن محمّد را گرد فروگرفتند خادمى را که معتمد او بود فرمود تا قضیب و برد رسول اللّه علیه السلام را در میان ریگ دفن کنند و دخترى از آن مروان که با او بود بخادم سپرد تا گردنش بزند، چون خادم را در میان اسرا بگرفتند گفت اگر مرا هلاک گردانید میراث پیغمبر صلوات اللّه علیه ضایع ماند، او را امان دادند تا ایشان را آنجا برد و بدیشان سپرد برد و قضیب. و استاد ابو الفرج علىّ بن الحسین بن هندو در کتاب امثال مولّده آورده است بروایت از ابن درید صاحب کتاب جمهرة که کعب بن زهیر بمدح رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله قصیدۀ برد برو خواند، این مرد برد درو پوشید، معاویه ببیست هزار درهم ازو خریده بود، این ساعت در دست خلفاى بنى عبّاس است. و من هرگز قصّۀ بسیار عجایبتر از قصّۀ ابو مسلم نخواندم، حقّ جلّ جلاله رستاقیى دانى المحلّ قریب المنزله را چندان تمکین داد که مهمّى با چند عظم و خطر پیش گرفت و بآخر رسانید که تا قیامت ذکر او جارى خواهد بود.
آوردهاند که چون او غالب آمد بر بنو امیّه و مروان از کار او حساب برگرفت عبد الحمید کاتب را که دبیر او بود و استاد این صنعت و مقتداى این امّت کتابت، فرمود بدو نوشتۀ نویسد بوعد و وعید و وعظ و تهدید، چنانکه کمال بلاغت او بود با بسیار غرایب عجر و بجر تضمین کرده نامۀ نبشت که بدو مرد برداشتند از گرانى، و ختم سخن برین کلمه که:
إن نجع فذلک و الاّ فالهلاک، چون نبشته با آن طول و ثقل بر ابو مسلم خواندند پیش خویش فرونهاد و بتبرى که سلاح او بود و روز جنگ کار بدان کردى پارهپاره میکرد تا بآخر آن برسید و این دو بیت بجواب فرمود نبشت:
محا السّیف اسطار البلاغة و انتحى علیک لیوث الغاب من کل جانب فإن تقدموا نعمل سیوفا شحیذة یهون علیها العتب من کلّ عاتب
دیگر باره عبد الحمید را گفتند اکنون بموجزتر عبارتى بدو نبشتۀ نویسد تا چنان نکند، نبشت: یا أبا مجرم لو اراد اللّه بالنّملة صلاحا لما أنبت لها جناحا و علی قدر المصعد تکون السّقطة، در همه احوال تقدیر موافق تدبیر ابو مسلم مىآمد تا سفّاح را که ابو العبّاس عبد اللّه بن محمّد بن على بن عبد اللّه بن عبّاس بود از مدینه بیاورد و بخلافت نشاند و جهانیان مطیع شدند و او بخراسان آمد و باز دیگر باره بعزم حجّ پیش سفّاح رسید و حجّ کرد و در راه خبر مرگ خلیفه بدو رسید، بر برادر او ابو جعفر المنصور عبد اللّه بن عبّاس بیعت کردند. و چنین آوردهاند که در سفرى عبد اللّه عبّاس رضى اللّه عنه با امیر المؤمنین على علیه السّلام میرفت، چه همیشه اولاد عبّاس ملازم خدمت و مأمور طاعت او بودند، و امیر المؤمنین را در حقّ ایشان شفقت تا بغایتى [بود] که چون خلافت بدو رسید ولایت بصره بعبد اللّه سپرد و قثم را که همشیرۀ حسین بن على علیهما السّلام بود حرمین داد و عبید اللّه را یمن و طایف، و امیر ابو فراس میگوید:
امّا علىّ فقد أدنی قرابتکم عند الولایة إن لم تکفر النّعم هل جاحد یا بنی العبّاس نعمته ابوکم أم عبید اللّه أم قثم
عبد اللّه را این پسر که ابو الملوک است از مادر در وجود آمده همچنان در قطیفه پیخته بحضرت امیر المؤمنین على علیه السّلام برد و گفت:
یا أمیر المؤمنین رزقنى اللّه البارحة ولدا فسمّه مشرّفا و کنّه متوجا [کذا] فأخذ [ه] منه امیر المؤمنین و حنّکه ثمّ قال هاک إنّه ابو الملوک الأربعین سمّه علیّا و کنّه ابا الحسن، فى الجمله بعد بیعت منصور ابو مسلم را اجازت داد که با خراسان رود و چون بحلوان رسید از آنکه بعهد برادر استخفافها دیده بود از ابو مسلم پشیمان گشت و انتقام آنرا مجمّزان روانه کرد که بحضرت مهمّى حادث شد که بىرأى و مشورت تو در آن مداخله نتوان روا داشت، باید که بازگردى، ابو مسلم خود از حلوان گذشته بود، قاصد برى بدو رسید و نبشته بدو رسانید، ابو مسلم دانست خدیعت و مکر است، با دوستى مشورت کرد که حال من با بنو العبّاس چون مىبینى، گفت چنانکه شیرى را وقتى نى بپاى درشد و از آن رنج از حرکت فروماند مردى مصلح ساده دل را نظر بر ضعف شیر افتاد و انین و ناله مىشنید، بخشایش آورد و گفت خلق آفریننده است تبارک و تعالى در بلا مانده و بسعى من خلاص و نجات او آسان برمىآید، تقصیر جایز شمردن نه از رحمت باشد، نزدیک شیر شد و دست خویش بر پاى او میمالید و نى از پاى او بیرون کشید و ریم و ستیم پاک کرد، شیر برخاست و خویشتن برافراشت و آهنگ دریدن مرد کرد، گفت مکافات شفقت و جزاى رحمت و مروّت من اینست بچه حجّت تمسّک نمودى و بچه دعوى این معنى روا میدارى، گفت تو مردى فضولى میباشى تواند بود که شیر دیگر را ببلایى مبتلى بینى بدوا و تحرّى رضاى او مشغول گردى، نباید که بیاید و این مرغزار بقهر و کارزار از من بستاند و من آواره شوم و بغربت افتم، هرچه مرد فریاد بیشتر میداشت شیر کمتر شنود و بکار مشغول بود تا مرد را هلاک کرد و تشفّى رنج جوع دیرینه و تسکین فورت حرارت گرسنگى ازو ساخت.
ابو مسلم گفت نهالى که من نشانده باشم اگر بتربیت و طاعت و غمخوارگى آن ایستادگى نکنم و باز گذارم رهگذریان برکنند و سعى چندین سالۀ من عبث آید. سنباد نام نایبى بود او را با خزانه و اموال برى فروداشت، و او پیش منصور شد تا آن دید که گفت و مثل آمد: ترکت الرّأی بالرّی، و چون منصور او را بکشت وزارت خویش بابى ایّوب الموریانى داد که بمثل زنند: لقیه بدهن أبی أیّوب. و بکشتن ابو مسلم از منصور اهل عالم حسابى عظیم گرفتند و خوفى و سیاستى ازو بدلها قرار گرفت. آوردهاند که روزى خواصّ ابو ایّوب ازو پرسیدند که با چندین اختلاط و اختلاف و محادثه و مشافهه که میان تو و منصور هست اگر بروزى پنجاه نوبت از پیش او بیرون مىآیى رنگ و روى تو نه برقرار است، جواب داد که مثل من و شما چنانست که باز شکارى و خروس با یکدیگر مناظره کردند، باز خروس را گفت در جهان از تو بىوفاتر و بىمروّتتر کسى ندیدم، گفت چرا، گفت بحکم آنکه خداوندان تو هنوز تو در عدم آبادى که بیضه بر میگیرند و بتربیت ایشان تو بیرون مىآیى و ترا جایگاه مىسازند و جفت مىدهند و روز بروز دانۀ ترا غمخوارگى واجب مىدانند و بدست خویش چینه بمنقار تو میرسانند، هر وقت که بتو آهنگ خواهند گرد نعرهها بعیّوق میرسانى و برمىجهى و از کوى بکوى و محلّه بمحلّه تشنیع زنان مىدوى و عاقّ و آبق میشوى.
و من با آنکه منشأ و مولد [م] بکهستانى باشد که آدمى آنجا راه نبرد و سالها پرورش یافته باشم چون بآدمى رسم و مرا بگیرند باندک تعهّدى و تفقّدى رام گردم و دل بموالات و متابعت ایشان فرونهم و چون بصید رها کنند دریابم و بگیرم و نگه دارم تا ایشان برسند تسلیم کنم و چون بپرواز گذارند هروقت که باز خوانند پیش ایشان آیم، خروس چون سخن باز تمام بشنید گفت حجّت من بر تو پوشیده است، در همۀ عمر خویش باز بر سیخ زده در تنور نهاده ندیدۀ امّا من هرروز هزار خروس بر سیخ زده مىبینم، اگر آنچه از منصور من مىبینم و مىدانم شما بینید و بدانید یک شربت آب از بیم او ایمن نتوانید آشامید. و منصور را ابو الدّوانیق لقب براى آن نهادند که حصار و خندق کوفه را عمارت فرمود هرسرى را دانگى زر برفرمود نبشت و چون از آن فارغ شد بنیاد شهر بغداد نهاد، موریانى او را بر آن داشت که سراى کسرى بمداین خراب کند و آن عمارت و آلات ببغداد نقل فرماید کرد تا نفقه کمتر باشد، منصور خالد برمکى را بخواند و این حال با او بگفت، خالد جواب داد که این سخن نشنود که سراى و ایوان کسرى آیت اسلامست تا قیامت هرکه این سراى و عمارت بیند داند که خداوند این سراى [را] الاّ پیغمبران خداى قهر نتوانند کرد و با آنکه چنین است مصلّى امیر المؤمنین على علیه السّلام بود، اگر این سراى خراب کنى مؤنت خرابى او بیشتر از منفعت برآید، منصور گفت: یا خالد أبیت إلاّ میلا الى العجمیّة، و بفرمود تا خراب کنند چون مدّتى برآمد موازنۀ مؤنث و منفعت کردند خرج دوچندان بود که توفیر، خالد را بخواند و گفت:
صرنا الى رأیک خالد گفت زنهار که من بعد ازین همان گویم، مشورت من آنست که خراب کنند تا داستان نشود که امیر المؤمنین از تخریب خانۀ عاجز بود، و میگویند که منصور گفتى که بدین یک سخن مرا خالد بر آن داشت که عمارات عالى و محکم فرمایم، و این جمله تضمین حال ابو مسلم است و خروج او. و استاد ابو بکر خوارزمى را رسالتى است که:
لعن اللّه ابا مجرم لا ابا مسلم نظر لا نظر اللّه الیه الى لین العبّاسیّة و صلابة - العلویّة فترک نهاه و اتّبع هواه و باع آخرته بدنیاه و بایع المجانسة [کذا] لبنی العبّاس و سلّطهم على رقاب النّاس.
پس از دوازده سال پادشاهى داذمهر بن فرّخان بأمن و رفاهیت فرمان یافت و کسى بدیشان نپرداخت از آنکه اهل اسلام بخروج و تبدیل خلافت مشغول بودند، او را پسرى ماند شش ساله خورشید نام و برادرى فرّخان کوچک نام و بلغت کربالى گفتند یعنى اصمّ، بوقت وفات اندیشه کرد که اگر خلیفه و ولیعهد پسرک را کند ملک و دولت را خلل رسد و هواهاى مختلف بادید آید، برادر را بخواند و عهد کرد و شرط نهاد که چون پسر بزرگ شود ملک با او سپارد و مضایقه نکند و بدین قرار او را اتابک پسر کرد، چون از دفن او فارغ شدند کربالى برادر زاده را بتمیشه فرستاد که در آن عهد نشستگاه اولیاى عهود آنجا بودى و خورشید را فرشواذ مرزبان گفتندى و نهابده خویشاوندان و دایگان او بودند و عمّ بپادشاهى بنشست و حکم میراند تا خورشید بمردى رسید، عمّ کنیزکى داشت صنّاجه و رمجه نام هرویّه گفتندى، بلعب شعبده بازى دانستى هروقت که خورشید پیش عمّ آمدى او را بازى فرمودندى کرد، از کودکى باز او را با این هرویّه میل دل و عشق افتاد و بیکدیگر سفیر و نبشته میفرستادند، عمّ ازین حال آگاه شد، خورشید را گفت این کنیزک پیش من ودیعت تو است هروقت که مرد شوى بتو سپارم.
ذکر اصفهبد خورشید
چون او بزرگ شد فرزندان خویش را بخواند و گفت برادر زادۀ من بزرگ شد و بمن پیام داده که ملک از آن پدر منست، ترا بعهد و پیمان پدر من بنشاند، ودیعت با من سپارد، فرزندان گفتند پادشاه تویى و ملک از تو بما نقل مىباید کرد بهیچ حال تن در ندهیم که تو ملک با او سپارى، پدر گفت کودکى نکنید و آهن سرد نکوبید که من بعهد وفا خواهم کرد و خلاف وصیّت نه مرا مبارک باشد و نه شما را، گفتند چون چنین است بفرست و او را بخوان تا با او سپارى، و از آنچه در دل ایشان بود پدر خبر نداشت، معتمدان پیش خورشید فرستاد تا بیاید که بعهد پدر وفا نمایم چه بر عمر اعتماد نیست، او از آنکه بر عمّ اعتماد داشت با تنى چند از خویشان بر نشست و از تمیشه پیش عمّ آمد، بسراى خویش فرود آورد و شفقت پدرانه مینمود و روز اختیار افتاد و مهمانى ساختند، پسران عمّ با یکدیگر بیعت کردند و قرار نهادند که چون از خوان طعام فارغ شوند و بمجلس شراب بنشینند خورشید را بزوبین هلاک کنند، و رمجۀ هرویّه ازین حال آگاه شد و پنهان خورشید را معلوم گردانید، جلوانان نام برادرى بود از رضاعت او را بخواند و با او بگفت، حالى بیرون شد و دو اسب بیاورد و بر درگاه داشت، چون خورشید از طعام فارغ شد برخاست که بطهارت میروم و از سراى بیرون آمد و بر اسب نشست و جلوانان با او سوار شد و شمشیرها بکشیدند و ندا کرده که اى مخنّثان اکنون بیایید اگر در شما مردى هست، و اسبان مىراندند تا بتمیشه.
پدر [یعنى] کربالى فرزندان را ملامت کرد و گفت مرا رسوا کردید و تا آخر دنیا سبّت و عارى اندوخته و پیش اصفهبد خورشید عذرها نبشت و سوگندها که رأى و مشورت من نبود و موکب و خدمتکاران را پیش او فرستاد. اصفهبد خورشید یک سال عمّ را ندید و استعداد حرب کرد و نهابدۀ سارى با او یار شدند و با پسران عمّ بنزدیک قصر دادقان، که پدر خورشید بنیاد نهاد و نیمۀ راه تمیشه و سارى است، ملاقات حرب افتاد، ایشان را بشکست و تا بسارى بتاخت، جمله را بگرفت و بشهر بخانۀ عمّ فرود آمد و او را گفت ترا گناهى نیست، جایگاهى که دلت خواهد اختیار فرماى و هرکه ترا با آن خوش است با خویشتن آنجا برو و بسلامت بنشین، وظیفۀ او معیّن فرمود و او را آنجا که خواست بنشاند و پسران او را با کوهى فرستاد که فرّخان فیروز گویند تا آخر عمر آنجا بماندند و رمجه هرویّه را نکاح کرد و جملۀ خزاین پدر و عمّ برگرفت و مدّت پادشاهى عمّ هشت سال بود.
و چون بجاى پدر نشست خویشاوندان برو جمع شدند، و ندرند و فهران و فرّخان که پسران جسنس بن سارویه بن فرّخان بزرگ بودند و او را خالى زاده، و ندرند را بمرزبانى آمل پدید کرد و فهران را بمرزبانى کهستان و فرّخان را با خویشتن داشت و شهر خواستان بن یزدانگرد را لشکرکشى داد و بموضع اصفهبدان سوّم نوبت قصر را عمارت کرد و چهارصد گرى زمین، که این ساعت کیسه میگویند و بعهد ملک سعید اردشیر کنامگاه اسبان تازى او بود بوقت بهار، خندق فرمود زد و حصارى محکم برنهاد و سه دله گفتند قصرى ساخت سه بام برهم و بازارگاه پدید آورد و از جمله طبرستان پیشهوران برگزید، آنجا بنشاند و بیرون حصار رباطى بزرگ بنیاد نهاد و کاروانسرایى [وسیع عالى]، و پنج در برین شهرستان آویخت یکى را دروازۀ کهستان و دوّم دریا و سیّم گیلان و چهارم گرگان و پنجم صید گفتند، و بدین دروازه الاّ او و موکب او روز صید دیگران نیامدندى، و از کوه تا بدریا جویى بفرمود برید و آب بیاورد و گیلانهجوى نام نهاد و هنوز برقرار مانده است، و همچنان مصاید ماهى، و این جوى بمیان سراى او فرو آمدى، مجدى بسته بودند که بتماشاى او بیامدى و آنجا ماهى گرفتى، و در مقابل دروازۀ صید میدانى بزرگ فرمود و خندقى عمیق هنوز اثر باقى است، و نواحى آن مواضع را که بأصفهبدان نزدیک بود حرم وحوش ساخته تا هروقت که او بأصفهبدان آمدى خاصّگان و حواشى او صید آوردندى از گوزن و خوک و خرگوش و گرگ و پلنگ، درین میدان بستندى، چندانکه مرادش بود بکشتى و مابقى را رها کردندى و چون او از آنجا حرکت فرمودى زهره نداشتندى که تعرّض صید او کنند.
و بهیچ موضعى زیادت از یک ماه مقام نکردى چندانکه راتبه و وظیفۀ اخراجات و علوفات مهیّا بودى دیگرباره چون بطرفى دیگر شدى اینجا ذخایر جمع کردند تا باز که بنوبت این موضع بودى، و بکهستانها نود و سه زن داشتى هریکى را قصرى ساخته و خدمتکاران مرتّب و اوانى زرّین و سیمین و صنوف اموال و خزاین مهیّا و چهارصد اشتر اشهب رخت او کشیدى روز کوچ، هراسترى را مکاریى افسار گرفته که نیارستندى نشست، و براى ورمجۀ هرویّه بکنار دریا بدیه یزدانآباد قصرى رفیع ساخته بود و عمارتى بسیار کرده و مالها در آن صرف فرموده و خزانه و نفایس او بدست آن زن بودى و از همه او را عزیزتر داشتى و بهرماه که بدیگر جایگاه بودى یک روز پیش او آمدى و اگر اتّفاق فوت شدى هزار دینار بعذر پیش ورمجه فرستادى و ازو پسرى آمد هرمزد نام نهاد ولىعهدى بدو نامزد کرد، و میان پوشیدگان اصفهبد دو زن بودند یکى دختر اصفهبد فرّخان آزرمىدخت که گران گوشوار گفتند و یکى دختر فرّخان کوچک عمّزادۀ او یاکندنام، و اصفهبد با گران گوشوار بهتر بود و میل بیشتر داشت و اگر بدیگر جایگاه شراب خوردى بمستى برنشستى و پیش او آمدى که ببهانۀ آنکه بصید میشوم، و یاکند زنى سلیطه و بهانهجوى بودى، شبى یاکند را معلوم شد که اصفهبد کجا شراب میخورد و قصد اصفهبدان و گران گوشوار دارد، جملۀ بندگان و رعایاى رستاق خویش را فرمود تا با بیل و کرواز و ناروب بدان موضع شوند و راه اصفهبدان بیفگنند و خراب و ناپدید گردانند و راه خانه و سراى او پاک و پیراسته کنند و بسر راهها بنشینند تا هروقت که اصفهبد برنشیند و کسان او راه طلبند برین راه مىدارند و مىآورند تا بمقام او همچنان کردند، نیمشب اصفهبد مست بىخبر برنشست و عزم اصفهبدان داشت، کسان یاکند [او را] بدین حیله آوردند و هرساعت مىگفت امشب این راه درازتر باشد و از جوى نمیگذریم، ناگاه خویشتن را بدرگاه یاکند دید، بدانست که حیلت کرد، درون فرستاد که با من چهارصد تناند چندین خلق را نان و علف توانى داد، یاکند بفرمود تا چهارصد سر گاو و با هرگاوى چهار گوسفند و چهار خروار بار پیش حشم او بردند و سه روز مهمانى کرد و بعد از آن هرسوارى را اسب کرّۀ و جوانه گاوى داد و هرپیادۀ را سه تا جامه و گلیمى معلم.
و اصفهبد خورشید را سپهدارى بود قارن نام که بپنجاه هزار و میانه رود قصبۀ قارن بدو منسوبست و قارن آبادى لوکى میگویند گنج نهاد و این ساعت خراب افتاد چهار هزار مرد خیل او بودند و همیشه دیباج پوشیدى و بر کرسى زرّین نشستى و حکم او بر زنان و مردان اصفهبد روان بودى، چون مدّت ملک دراز درکشید و امن و غرور و حکم در او اثر کرد معارف و بزرگان را حرمت نداشت و حسابى از کسى نگرفت، دست از آستین جفا بیرون کشید و بمراتب مردم نقصان راه بداد و دل خلایق ازو سیر و ستوه شد و مردم براى عصیان بهانه طلبیدند. ذکر عصیان اصفهبد خورشید در منصور خلیفه
اتّفاق افتاد که چنانکه پیش ازین ذکر رفت ابو مسلم را منصور بکشت و سنباد را برى خبر کشتن او برسید، هرچه خزانه و چهار پاى زیادت بود پیش اصفهبد بودیعت فرستاد و شش هزار بار هزار درهم بهدیّه بخاصّۀ او و خلع طاعت و عصیان در منصور آشکارا کرد تا ز بغداد خلیفۀ جهور بن مرّار را بحرب او فرستاد، برى آمد و بحدود جرجینانى مصاف دادند، جهور ظفر یافت، چندانى را از اصحاب سنباد و بو مسلم بکشتند که تا سنۀ ثلثمایه آثار عظام کشتگان بدان مکان مانده بود، و سنباد منهزم روى بطبرستان نهاد و از اصفهبد پناه جست، خورشید پسر عمّ خویش طوس نام را با نزل و هدایا و اسبان و آلات دیگر باستقبال فرستاد و قضاء حقوق او را میهمانیها راست میفرمود، چون طوس بسنباد رسید از اسب فروآمد و سلام کرد سنباد همچنان بر پشت اسب جواب داد و بزیر نیامد تا طوس بطیره شد و گفت من از بنو اعمام اصفهبدم و براى احترام تو مرا پیش تو فرستاد، بیحرمتى شرط نبود، سنباد جواب این کلمۀ درشت گفت، طوس با اسب نشست و فرصت یافت، شمشیرى بر پس گردن سنباد زد، سر بینداخت، جملۀ مال و متعلّقانى که با او بودند پیش اصفهبد آورد، ازین حادثه اصفهبد متأسّف و متلهّف گشت و طوس را نفرین کرد و خزاین و ترکات ابو مسلم و سنباد جمله اصفهبد با تصرّف خویش گرفت و این خبر بجهور مرّار رسید، پیش منصور نبشت، جواب آمد که مال و چهار پاى ابو مسلم و سنباد از اصفهبد باز خواهد که از آن ماست و درین سال عبد الجبّار بن عبد الرّحمن بخراسان [عاصى] بود.
اصفهبد فیروز نام حاجبى را با سر سنباد پیش خلیفه فرستاد، خلیفه در اکرام او مثال داد و باستمالت دل قوى گردانیده گسیل فرمود، چون با پیش اصفهبد رسید گفت خلیفه بر سر عنایت و لطفست و خدمتى که تو کردى پسندید و بموقع افتاد تا دگرباره پیروز را با بسیار جواهر و لطایف و طرایف طبرستان بحضرت فرستاد، جمله قبول کردند و پیروز را باز گردانیده و بجواب نبشته که مال ابو مسلم و سنباد را با دیوان فرستد، اصفهبد اصرار نمود و گفت البتّه من مال ایشان ندارم و خلع طاعت و عصیان آشکارا کرد، خلیفه را باز نمودند، مثال فرمود باستظهار، و پسر خویش مهدى را برى فرستاد ولایت عهد بدو داد و گفت پسر خورشید هرمزد را بنوا بستاند، چون اصفهبد را این تمنّى کردند گفت پسر من کودکست تحمّل اعباء سفر ندارد، مهدى پیش پدر نبشت که برین مرد تکلیف نکند که کلّى از دست بشود و تدارک عسر گردد، منصور براى او تاج شهنشاهى و تشریف فرستاد، اصفهبد خوشدل گشت و برقرار عهد اکاسره خراج طبرستان بخلیفه فرستاد: مبلغ سیصد هزار درهم، بعدد هر درهم چهار دانگ سیم سپید بودى، جامۀ سبز ابریشمین از بساط و بالش سیصد تاء، کتان رنگین نیکو سیصد لت، کوردینهاى زرّین و رویانى و لفور ج سیصد، زعفران که در همۀ دنیا مثل آن نبود ده خروار، اناردانک سرخ ده خروار، ماهى شور ده خروار، چهل استر را این بار در کردندى و در سر هراستر غلامى ترک یا کنیزکى بنشاندندى.
خلیفه منصور چون خراج طبرستان بدید طمع در ولایت کرد و بوقت آنکه رسول باز میگشت مشافهه فرمود که اصفهبد را بگوید براى دفع عبد الجبّار حشم ما را مدد کند و بپسر خویش مهدى که برى نشسته بود نبشت که پیش اصفهبد فرستد و بگوید که امسال قحط و تنگى است و لشکر ما اگر بیک طریق گذرند علوفه وفا نکند بعضى را براه طبرستان خواهیم فرستاد تا اصفهبد غمخوارگى نزل ایشان فرماید.
ذکر غدر خلیفه با اصفهبد
مهدى بفرمان پدر مردى را.... نام از اولاد اعاجم پیش اصفهبد فرستاد برسالت و این تمنّى که پدر نبشته بود فرمود، و درین تاریخ نشستگاه اصفهبد موضع اصفهبدان بود، چون رسول برسید و اداء رسالت کرد اصفهبد در اعزاز و تشریف و تعهّد مبالغت نمود و از ضرورت جواب داد ولایت از آن امیر المؤمنین است و من مطیع امر، رسول بیرون آمد و اندیشه کرد و حمیّت عجمیّت او را بر آن داشت که اصفهبد را معلوم کند که خلیفه با تو حیلت میکند و خانۀ تو بخواهند برد، حاجب بزرگ اصفهبد را [بخواند و گفت مرا مهمّى است مىباید که بخلوت باصفهبد عرض دارم حاجب بیامد و باصفهبد] بگفت، فرمود این ساعت از پیش من بیرون شد وداع کرده، بدین زودى چه مهمّ حادث شده باشد، حاجب گفت مگر خام طمعى میکند و چیزى دیگر خواهد خواست، اصفهبد فرمود بگوید درون سراى حرم شد پیام تو نتوانستیم رسانید، بیرون آمد و چنانکه فرمان بود تقریر کرد چون رسول [جواب اصفهبد بشنید دانست که ارادۀ قضا نوع دیگر است، با خود] اندیشید که دریغ این حشمت و نعمت و پادشاهى و چندین عمارت که همه پرداخته و انداخته خواهد شد و چون زوال بخانۀ روى نهد هیچ اندیشۀ مهتران بر جادّۀ صواب و طریق صلاح نرود، با چندین کمال که درین مرد است عذرى بدین ضعیفى پیش من میفرستد، و امیر المؤمنین على علیه السّلام راست فرمود که..............، قدر و قضا براى رضاى خلیفه پردۀ جهل و بىبصیرتى پیش روى عقل او فروکشید تا چون خفّاش حالتى را که چون روز هویداست نمىبیند،
و کلّ امرء جفّت ینابیع عقله فلا ذنبه ذنب و لا عذره عذر
از آن منزل کوچ کرد، مىآمد تا برى بمهدى رسید و اجابت اصفهبد عرض داشت، مهدى بو الخصیب مرزوق السّندى مولى المثنّى بن الحجّاج را براه زارم و شاه کوه گسیل فرمود، و ابو عون بن عبد الملک را سوى گرگان فرمود درآید و بدو پیوندد، اصفهبد ساکنان صحرا و هامون را نقل با کوهها و احکام فرموده بود تا از گذر لشکر آسیبى نبینند و ندانست که نیّت ایشان قمع و قهر اوست تا ابو الخصیب عمر بن العلاء را، که وقتى بگرگان یکى را کشته بود و پناه با اصفهبد کرده و مدّتها بحمایت او در آن ولایت وقوفى یافته و مسالک و معابر دانسته و باز بلشکر خلیفه پیوسته و قائد لشکر ابو الخصیب گشته بجلادت مقام یافته، دو هزار سوار داد و بآمل تاختن فرمود، مرزبان آمل که از قبل اصفهبد بود پیش باز آمد، مصاف داد، در حال بشکستند و او را کشته، و عمر بن العلاء بآمل بنشست و منادى عدل فرمود و دعوت اسلام، بحکم آنکه مردم از اصفهبد استهزا و استخفاف دیده بودند فوجفوج و قبیله و قبیله مىآمدند و قبول اسلام کرده و املاک و اسباب خویش مسلّم گردانیده تا خبر قتل عبد الجبّار بدیشان رسید و از مهمّ خراسان فارغ شدند و وطن و مقام طبرستان ساخته.
اصفهبد خورشید جملۀ أعزّه و اولاد و حرم را با دیگر متعلّقان که از خواصّ و بطانه و معتمدان او بودند با خزانه بالاى دربند کولا، براه آرم طاقى است که این ساعت آنرا عایشه گرگیلى دز میگویند، برد و در آن طاق ده ساله آب در خنبها کرده و غلّه و نان و دیگر ذخیره معدّ بود و ساخته، و درى بر آن طاق نهاده که بپانصد مرد برگرفتندى و بپانصد فرونهادندى از سنگ خاره که چون در برو گذاشتندى هیچ آفریده موضع در نتوانستى دانست برد، و آنجا بنشاند و غم ملبوس و مشروب ایشان بخورد و او اند خروار زر برگرفت و با حشمى که مانده بودند بطریق لارجان عزم دیلمان کرد که بشود و مدد گیرد و لشکر بیرون کند.
لشکر اسلام چون رفتن او بدانستند بدنبال تاختن بردند و بعضى مردم و چهار پاى را ازو بریده، او برویان شد و از رویان بدیلمان بفلام رودبار بنشست و آنجا مقام ساخت و ملکها مىخرید، بطبرستان میفرستاد و دفاین نهانى میفرمود آورد، و لشکر اسلام دو سال و هفت ماه بکلّى جمع شده زیر طاق خانها ساختند و بمحاصرۀ آن نشسته تا خورشید پنجاه هزار مرد از گیل و دیلم جمع کرد و خواست عزیمت آمدن کند، و با در افتاد بیک روز چهارصد تن بمردند و همه را بر سر یکدیگر مىنهادند تا از گند عورات و مابقى مردم فریاد برآوردند و از ضرورت امان طلبیدند، مسلمانان عهد کردند برآنکه خلیفه رضا دهد و آن جماعت را بزیر آوردند و هفت شبانروز مال نقل میکردند، بعد از آن جمله حرم را عزیز مکرّم با ستر و عفّت بحضرت خلیفه بردند، آزرمى دخت و ورمجه را تکلیف کرد که بحکم من شوند تا نکاح کنم، هر دو ابا کردند دختران خورشید را که بحسن ماه بودند یکى را بعبّاس بن محمّد الهاشمى داد و أمة الرّحمن نام نهاد و ازو ابراهیم بن العبّاس آمد و بعد از شوهر هم زن و هم پسر بماندند، و یکى را خلیفه بحکم خویش کرد، [و اصفهبد را] سه پسر بودند یکى را که هرمزد نام بود ابو هرون عیسى خواندند و ونداد هرمزد را موسى، و داذمهر را ابراهیم، و دختران دیگر را بفرزندان و خویشان داد و چون ادب و حسن معاشرت و وفا و همّت ایشان بدید جمله خلیفه را بر آن داشتند که ملک طبرستان با پدر ایشان دهد و خلیفه راضى شد و مثال نبشتند و رسول تا بحلوان برسید خبر دادند که چون خورشید حال طاق گرفتن و سبى حرم و فرزندان بشنید گفت بعد ازین بعمر و عیش رغبتى نیست و بچنین ننگ و شین مرگ عین راحت و آسایش است زهر بخورد و بشقاوت ابد رسید، رسول از حلوان بازگشت و معلوم گردانید.
پادشاهى جیل بن جیلانشاه تا خورشید و هلاک او صد و نوزده سال بود. ذکر حکام و ولاة که از دار الخلافه بعد از استیصال اولاد جیلانشاه بطبرستان میفرستادند
پس اوّل والى از قبل بنو العباس بطبرستان ابو الخصیب بود و اوّل عمارت که اهل اسلام فرمودند مسجد جامع سارى ابو الخصیب فرمود روز دوشنبه ماه آبان سال بر صد و چهل و چهار، از فتح طبرستان او بآمل دو سال پادشاهى کرد بعد ازو ابو خزیمه را فرستادند در سنۀ اربعین و مایه، بسیارى را از وجوه و اعیان گبرکان قتل کرد و دو سال طبرستان داشت تا ابو العباس طوسى را فرستادند، مسالح نهاد برین جمله و مرد نشاند:
مسلحۀ تمیشه، شمر بن عبد اللّه الخزاعى با هزار نفر عرب،
مسلحۀ امرویان، بر دو فرسنگى، ربیع بن غزوان با دویست نفر،
مسلحۀ تمنگان، ابو العمّار عیسى با هزار مرد،
مسلحۀ لمراسک، اسحق بن ابراهیم الباهلى با هزار مرد،
مسلحۀ نامنه، کرمان البجلى با دویست مرد،
مسلحۀ کوسان، نوح بن گرشاسف با پانصد مرد خراسانى،
مسلحۀ دامادن، پنجاه هزار جیلى راىسعید المروزى با پانصد مرد.
مسلحۀ ٮعدان، عمر بن شعبهبا دویست مرد خراسانى،
مسلحۀ مهروان، خلف بن عبد اللّه با هزار مرد،
مسلحۀ اصرم، واقد الفرغانى با سیصد مرد،
مسلحۀ اردره، زیاد بن حسّان السّلمى با پانصد مرد،
مسلحۀ اوشیز، زید بن خلیفة بن جبله با دویست نفر، مسلحۀ اورازباد بالاى پول تیجنه رود، مظفّر بن الحکم بشرى با پانصد مرد طوسى،
مسلحۀ دزا، ولید بن هبیرة با سیصد مرد،
مسلحۀ شهر سارى: قدیدى با پانصد سوار اهل جزیره،
مسحلۀ ارتاه، با پانصد طبرستانى،
مسلحۀ تمسکى، دمشقیّه مىنویسند، محمّد بن باست با پانصد دمشقى،
مسلحۀ خرمآباد، عبد اللّه سقیف الحمصى با هزار شامى،
مسلحۀ مشکینوان، غزال بن لحّاء الشّامى سیصد سوار،
مسلحۀ جمنو، خلیفة بن بهرام با سیصد مرد، ونداد هرمزد بخروج جمله را بکشت،
مسلحۀ بالا بنان، قدّامه سیصد نفر شامى و خراسانى،
مسلحۀ جیلامان، ابو الخنّاس،
مسلحۀ یزداناباد، عمر بن العلاء،
مسلحۀ متسکى، سلاّم با دویست نفر،
مسلحۀ او، قریش بن صٮعى،
مسلحۀ بالامثال، بحدّ لفور هزار نفر،
مسلحۀ نیسابوریه، ابن سلمة القاید نیشابور با سیصد مرد،
مسلحۀ اسفیددا ، عاصم با سه هزار نفر، مسلحۀ تریجه، مسلم بن خالد با هزار و پانصد نفر از سغد سمرقند و خوارزم و نساو باورد،
مسلحۀ خنج، فضل بن سومى من نساو ابیورد پانصد مرد،
مسلحۀ طابران، محمّد بن عقّال السّلمى پانصد مرد،
مسلحۀ خابران، محمّد بن عبد اللّه سیصد نفر،
مسلحۀ فل زرینگول، المرکبى با هزار مرد،
مسلحۀ [مدینۀ] آمل، اصحاب و اعوان دیوان خلیفه و شحنگان،
مسلحۀ جیلاناباد، بالاى راه بکوپایه، نصر بن عمران با هزار مرد از خراسان،
مسلحۀ پایدشت، عامد بن آدم و پانصد نفر،
مسلحۀ هلافان، المثنّى بن الحجّاج و بعد ازو محمد بن عقّال و حلٮى بن بهرام و پانصد نفر،
مسلحۀ [مدینۀ] ناتل، سعید بن میمون با پانصد نفر،
مسلحۀ بهرام دیه، عمر بن مهران با پانصد بار عدى [کذا]،
مسلحۀ مراطادٮر، بالاى راه، یوسف بن عبد الرّحمن با پانصد نفر،
مسلحه ولاشجرد، علىّ بن جستان،
مسلحۀ کجو، و هى قصبة الرّویان، عمر بن العلاء با شش هزار نفر،
مسلحۀ جوریشجرد و سعیدآباد، هم سعید بن بنیاد آن دیه عمر بن العلاء نهاد و خانه و مسکن آنجا داشت گوید امر است [کذا ؟] آنک این ساعت زیارت میکنند عوام که یار پیغمبرست و نمیدانند،
مسلحۀ کلار، اوّل دیلمانست از کوهستان حوٮره السّعدى با پانصد نفر، مسلحۀ شالوس، فضل بن سهل ذو الرّیاستین پانصد مرد نشانده بود.
بعد یک سال چون مسالح نهاد او را معزول کردند و روح بن حاتم بن قیصر بن المهلب سنۀ تسع و اربعین و مایه بعوض او فرستاده جور و ظلم و بیحرمتى کرد، بعد پنج سال حال او عرض داشتند بعوض او خالد بن برمک الکاتب را بفرستادند بموضعى که خالد سراى میگویند بآمل قصر ساخت و چهار سال پادشاهى کرد و بکهستانها بنیاد افگند و بآخر رسانید و هرمال که بولایت حاصل میشد بعمارات صرف میفرمود و زندگانى با اهل ولایت برفق و مجامله پیش برد تا خلیفه او را باز خواند و بعوض او عمر ابن العلاء را پدید آوردند و درین تاریخ پادشاه شهریار کوه اصفهبد شروین باوند بود مصاف داد و او را بشکست و شهرهایى که خالد برمک بکوه پدید آورده بود خراب گردانید تا منصور خلیفه را وفات رسید و مهدى بخلافت بنشست، برو عرض داشتند که عمر بن العلاء دختر مهرویه را بخواست، مهدى برو خشم گرفت معزول گردانید، و او از جملۀ کریمان روزگار بود و آنکه بشّار برد در حقّ او میگوید:
إذا أیقظتک حروب العدى فأیقظ لها عمرا ثمّ نم فتى لا یبیت على دمنة و لا یشرب الماء ألاّ بدم
و ابو العتاهیه در حقّ او میگوید:
إنّ المطایا تشتکیک لأنّها قطعت إلیک سباسبا و رمالا و إذا وردن بنا وردن مخفّة و إذا صدرن بنا صدرن ثقالا
سعید بن دعلج را بعوض او فرستادند، سه سال والى بود، و بمدینه و حجاز از طالبیّه الحسین بن على که معروفست بصاحب فخ خروج کرده بود و سادات برو گرد آمده، خلیفه موسى بن عیسى و السرىّ بن عبد اللّه العبّاسى را با دیگر امرا و قوّاد بحرب او فرستاد، بموضعى که معروفست بفخّ مصاف دادند و سیّد شهید آمد و اصحاب او کشته شدند الاّ تنى چند معدود، و از آنجا بمدینه آمدند و موسى بن عیسى بمجلس حکم و پادشاهى بنشست و اهل مدینه از بیم آنکه خیانت کرده بودند در ایشان و نصرت حقّ فرموده رفع تهمت را بسلام مىآمدند تا موسى بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن امیر المؤمنین علیه السّلام که در میان مصاف نجات یافته بود درآمد، مدرعۀ از صوف پوشیده غلیظ و دریده و نعلینى از پوست اشتر بپاى داشت، بدورتر موضعى بنشست و در عقب او امام موسى بن جعفر الکاظم علیهما السّلام درآمد، موسى بن عیسى بترحیب برخاست و استقبال کرد و او را بنشاند، یسرىّ بن عبد اللّه العبّاسى روى بموسى بن عبد اللّه ابن الحسن کرد و گفت مصارع بغى و غدر چون مىبینى چرا ازین دست باز نمیدارید تا بنو اعمام شما یعنى آل عبّاس نعمت کنند و حرمت دارند، موسى گفت حال ما با شما چنین است، شعر:
بنی عمّنا ردّوا فضول دمائنا ینم لیلکم أولا یلمن اللّوائم فإنّا و إیّاکم و ما کان بیننا کذى الدّین یقضى دینه و هو راغم[
یسرّى گفت احسب که چنین است، جز مذلّت و مهانت حاصلى نیست، و اگر شما مثل ابن عمّ خویش که اینجا نشست، موسى بن جعفر، با فضل و زهد و ورع و زیادت شرف خاموش باشید نه اولیتر بود، موسى بن عبد اللّه بر بدیهه گفت، شعر:
فإنّ الالى تثنى علیهم بقیّتی أولاک بنو عمىّ و عمّهم أبی و إنّک إن تمدحهم بمدیحة تصدّق و إن نمدح اباک نکذّب
بسبب آنکه مهدى مشغول بود بچنین کارها سعید بن دعلج دو سال و سه ماه بطبرستان بماند تا او را باز خواندند و نوبتى دیگر عمر بن العلاء را باز فرستاده، دیه عمر کلاده را که بحدّ و نه بن نهاده او بنیاد افگند، شهرى بود عمرآباد گفتند، و درین سال زلزلۀ عظیم بود و احمد حنبل که مجتهد قومى است فتوى کرد ببغداد از اهل طبرستان خراج میباید ستد و ده یک از حبوب، بحکم آنکه ولایت بقهر ستدند، و چون یک سال از ولایت عمر بن العلاء برآمد معزول کردند، نمر بن سنان را فرستادند با اهل طبرستان مسامحت کرد تا بعد او عبدالحمید مضروب آمد و بدعت احداث فرمود و در خراج و جبایت آن ظلم روا داشت، مردم ستوه آمدند.
ذکر پادشاهى اولاد سوخرا و بنیاد خروج ونداد هرمزد
و از فرزند سوخرا ونداد هرمزد بن الندا بن قارن بن سوخرا که پیش ازین ذکر رفت، و ایشان را جرشاه خواندند بحکم آنکه جر کهستانى را گفتند که برو کشت توان کرد و کهستان ایشان جمله مزارع و معمور بودى گاو باریان ملک ایشان انداخته بودند و صد سال برآمده، مردم کوه اومیدوار ونداد هرمزد پیش او شدند و حکایت ظلم ولاة خلیفه و تحکّمهاى ایشان با او گفته و ازو درخواست کرده که اگر تو بدین کار اقدام نمایى ما همه در فرمان و مطاوعت جان فدا کنیم مگر کهستان را از جور و ناجوانمردى ایشان مسلّم گردانیم و تو نیز بملک پدران رسى، گفت اوّل بدین مهمّ با اصفهبد شروین مشورت باید کرد و از مصمغان ولاش بیعت طلبید اگر جمله متّفق شوند این خروج من پیش گیرم، پیش اصفهبد شروین فرستادند بشهریار کوه پریم و پیش مصمغان بمیاندو رود هردو باجابت و تحریض رغبت کردند و عهد و میثاق بوفا و معونت و مطابقه رفته، با جملۀ اهل ولایت وعده نهاده که در فلان روز در فلان ساعت هرطبرستانى را که چشم بر کسان خلیفه افتد بشهر ورستاق و بازار و گرمابه و راهگذر بگیرند و در حال بکشند و بمیعادى که رفت او از هرمزدآباد با جوقى از حشم برنشست و آنجا که سواد اعظم و جمعیّت اهل خلیفه بود دوانید و همه را قهر کرد و بجایى رسید که زنان شوهران را از ریش گرفته بیرون مىآوردند و بکسان او سپرده گردن میزدند، بیک روز طبرستان از اصحاب خلیفه خالى شد و خلیفه حمّاد بن عمر الذّهلى و خالد بن برمک را برى فرستاده بود، ازین حال خبر یافتند و پیش خلیفه صورت واقعه نبشته، و سالم فرغانى را که از ثقاة خلیفه بود و او را شیطان فرغانى خواندندى گسیل کرد، چون بحضرت او رسید
و حال عرض داشت از خجالت خلیفه گفت آخر کسى نباشد بطبرستان رود و سرو نداد هرمزد پیش من آرد، سالم گفت اگر امیر المؤمنین مدد دهد من بروم، فرمود تا مردان بگزینند و او را روانه کرد، چونکه بطبرستان رسید بصحراى اصرم فرود آمد، ونداد هرمزد پیش باز شد با حشمى بسیار سالم، اسبى ابلق داشت که بعراق و عرب مشهور بود بر آن اسب نشسته و سلاح پوشیده مانند کوهى روان نعره زنان حمله آورد و بونداد هرمزد رسید و تبرزینى داشت بیست من، برآورد تا بونداد هرمزد زند سپر گیلى پیش برد، بر آن آمد و بدو نیمه گردانید و عمودى دیگر بر گردن ونداد هرمزد زد کاگر نیامد و آن روز تا شب مقاومت نمودند چون تاریک شد باز گردیدند، ونداد هرمزد با حشم خویش بهرمزدآباد فرود آمد، چون روز شد خوان نهادند و مردم را نان دادند و بشراب نشستند، اسبى داشت سیاه بگردن آن خالى عجب بود بهتر [از] آن اسب یکى دیگر ندیدند، زینى و ساختى زرّین برفرمود افگند مرصّع و پیش خویش کشید، گفت اى قوم بدانید که خصم اینست که شما دیدهاید و شوکت و قوّت من مشاهده کرده و شما نیز همه شیرمردان طبرستانید کیست از شما که این اسب آراسته بستاند و نبرد او قبول کند، سه نوبت همین کلمه بازراند هیچ آفریده او را جواب نداد پسرى بود او را ونداد امید نام کودک أمرد بلقب خداوند کلالک گفتند، بر سر او ایستاده بود، پیش آمد و زمین بوسه داد، گفت منم بعزّ اقبال تو آنکه سر خصم پیش تو آورم، خلاف اسب هیچ دیگر طمع ندارم، گفت ترا چه وقت مقارنۀ ابطال است و هنگام قتال، پسر الحاح و لجاج کرد که اگر نیز اجازت نبود هم بروم و باز نایستم و در حال سلاح راست فرمود و اسبان را زین نهادند، پدر قوهیار نام معروفى را که خال پسر بود بخواند و گفت برو او را نصیحت کن، چون بیامد تقریر کرد جواب یافت که دانى آنچه از پدر نشنودم از تو شنیدن معنى ندارد، خال گفت این خصم را در همه لشکر خلیفۀ دوّم نیست، سخن پدر بشنود و جوانى نکند، فایده نداشت با پیش ونداد هرمزد آمده نومید، فرمود لا بدّ ترا با او بباید رفت، قوهیار گفت ملک ضعف قوّت و پیرى و روزگارى که بر من گذشت میداند امّا با او بروم و رسوم لشکرکشى و مصاف آرایى بیاموزم.
از پیش پدر بیامد و مردان اختیار کرد و هریک را بترتیب فروداشت [فرمود] اردشیرک با بلورج گاوان که وطن ببیشهها دارد و بهیچ موضع او را خانه نباشد بیاوردند، او را گفت ما را در این بیشهها پنهان بسر سالم مىبایى برد، اوّل درشتى نمود تا وعدهها دادند، با ایشان یار شد و گفت چندان مهلت دهید تا گاوان خویش بکسى سپارم و در خدمت شما بیایم، اجازت دادند، برفت و بازآمد، ایشان را ناگاه بسر سالم برد، هفت روز بود که بشراب مشغول بود، چون دیده بان لشکر دید و آواز برآورد سالم برخاست و سلاح پوشید، و ندا اومید با حشم در سراى او گرفته بود، سالم بر ابلق نشست و نعره برآورد، جمله مردم بترسیدند، وندا اومید را از هیکل او شگفت آمد و چشمها سیاه شد، خال بانگى بر او زد که نترسد، چون او نیزه بتو آرد تو سپر پیش آر تا بتو نزدیک شود، شمشیر بمیان او زن، وندا اومید همچنان کرد، شمشیرى بر میان سالم زد، کشته از اسب درافتاد، در حال از خدمتکاران یکى بتگ استاد و بمژدگانى پیش پدر رفت، چون پدر قاصد را دید صرع کرد و بیهوش شد تا که بهوش آمد پرسید که خبر چیست، گفت پسر سالم را کشت، باور نداشت، فرمود که او از میان صف گریخته آمد، نماز دیگر سوارى برسید و کمر شمشیر سالم بنشان فتح آورد، نثارها کردند و مژدگانى داده، باستقبال پسر برنشست، چون بهمدیگر رسیدند در کنار گرفت و بعد از آن پسر را در مقابل خویش بر کرسى زرّین نشاندى، و این سالم را خلیفه با هزار سوار برابر نهادى و جامگى هزار تن بدو دادى، بعضى گفتند مقتل او بهر سه مال بود بسه فرسنگى آمل و بعضى گویند بأصرم آنجا که این ساعت هىهى کیان مىگویند.
ذکر حرب فراشه
چون خبر سالم بخلیفه رسید تافته شد و امیرى را از امراى درگاه فراشه نام با ده هزار مرد ترتیب کرد و بطبرستان فرستاد و برى پیش خالد برمکى و ورد أصفر و حمّاد مثال داد که اگر بمدد احتیاج افتد چندانکه خواهد دریغ ندارند، ازیشان نیز حشم گرفت و با لشکرى انبوه بآرم رسید، ونداد هرمزد فرموده بود که البتّه هیچ آفریده براه ایشان مأیستید و بگذارید تا دلیر شوند و از ما حسابى نگیرند و او با کولا شد و بکوازونو دو دربند کرد یکى زیر و یکى بالا، محکم و استوار، و پیش اصفهبد شروین فرستاد بپریم و کیسمانان تا او نیز بیاید و یارى دهد، اصفهبد شروین تهاون و مماطله نمود تا فراشه برو گمان ضعف و بیچارگى برد و چنان پنداشت که پیش او نیاید، ونداد هرمزد چهارصد بوق و چهارصد طبل راست کرد و بکوازونو اقربا و معتمدان خویش را دو رویۀ فروداشت و چهار هزار نفر حشر جمع کرد از زن و مرد و هریک را تبرى و دهرۀ بدست داد، گفت من با صد مرد بیرون خواهم شد و خویشتن را بفراشه نمود، چون ایشان مرا بینند پشت برگردانم تا بقفاى ما بامید نصرت بیایند، شما همچنین صف کشیده از هردو جانب خاموش باشید تا ایشان تمام درون کمین آیند، چون من طبل باز فروکوبم چهارصد بوق دمیدن و طبل زدن گیرید و چهارهزار درختها بریدن تا چنان سازیم که یک تن بیرون نشوند، همچنانکه گفت فراشه را با لشکر او در کمین آورد و چون آوازهاى بوق و طبل و تبر و دهره از دو جانب بیک بار بگوش ایشان رسید متحیّر و سراسیمه شدند و گمان افتاد صاعقۀ قیامتست، آن چهارصد مرد خویشان و معتمدان اصفهبد شمشیرها در نهادند، بیک لحظه دو هزار مرد را فروآورده، فراشه را گرفته پیش اصفهبد بردند گردن بفرمود زد
و قبا و کلاه او در پوشید و کمر شمشیر او در میان بست، مابقى قوم بزنهار آمدند و گفتند خصم تو فراشه بود کشتى، ما را آزاد فرماید، جمله را امان داد، چون فارغ شد اصفهبد شروین نیز رسید یکدیگر را در کنار گرفتند گفت چون مىبینى کار چنان، گفت مردان کار چنین کنند، از آن غنایم دو دانگ باصفهبد شروین داد و باز گشتند و هریک بمملکت خویش شدند، ونداد هرمزد گفت پسر خویش قارن را که من بخواب دیدم که گرگى بکشتم بعد از آن گرگى دیگر بیامد هم بدست من هلاک شد دگر باره پلنگى آمد سرش ببریدم و پوستش در پوشیده دگر باره شیرى بیامد با من برآویخت بعضى چنگال او در من اثر کرد تا بجهدى عظیم خلاص یافتم چون تمیم بن سنان را کشتم گفتم گرگ اینست بعد از او خلیفة بن مهران را، گفتم دیگرى اینست چون قباى فراشه پوشیدم در زیر قبا سمور بود گفتم پلنگ اینست تا یزید بن مرثد با من بشمشیر آمد از دست او زخم خورده بجان جستم گفتم شیر این بود.
فى الجمله خبر قتل فراشه بمهدى رسید روح بن حاتم را بفرستاد، او ظالم و بد سیرت بود بکهستانها فرستادى و سبى حرائر کردى، ابو حبش الهلالى گوید بوقت عزل او، شعر
راح روح من آمل فاسترا حوا و أتاها بعد الفساد الصّلاح لم یزل سبیه الحرائر حتّی شاع فی النّاس و استحلّ السّفاح
بعد از او خالد بن برمک را فرستادند، با ونداد هرمزد دوستی و مخالصت نمود و کهستان بدو باز گذاشت و مردم او بر کسان خلیفه مسلّط بودند تا او را معزول کردند از آمل حرکت کوچ فرمود و میشد، بازاریی بکنار رودبار ایستاده بود گفت الحمد للّه از ظلم تو خلاص یافتیم، این حال با خالد بگفتند بفرمود تا بازاری را بیاورند گفت اگر از ولایت شما معزول کردند از انتقام تو کسی مرا معزول نکرد، گردن بازاری بفرمود زد بساری شد مردم ساری استقبال کردند و تحفه و هدایا آووده، مدّتی آنجا مقام فرمود و بسیار مال بصدقات و صلات در حقّ ایشان کرامت کرد، بعوض او دیگرباره عمر بن العلاء را بطبرستان فرستادند بیامد و با ونداد هرمزد خصومت پیش گرفت و جمله کهستان از او باز ستد و چنان خلق گردانید که بآبادانی قرار نتوانست گرفت، ببیشهها میبود و او همچنین دنبال میداشت تا روزی مردکی را بگرفتند پیش او آوردند که از کسان ونداد هرمزد است، فرمود گردن زنند، گفت مرا امان دهد تا بجای بوم دانی کنم و ترا بسر ونداد هرمزد برم، عمر جواب داد که عهدۀ تو بوفا کیست، گفت این گلیم بعهده بتو سپارم که در پشت دارم، عمر بخندید و گفت اگر وفا بجای آورد همچنان باشد که قوس حاجب بن زرارة التّمیمی و کسری و آن حکایت معروفست اینجا ننبشتم، و یکی از شعرا میگوید، شعر:
و کلّ وفاء کان فی قوس حاجب و أنت جمعت الغدر فی قوس حاجب
من نیز با آن مردک همان کنم که کسری با حاجب، زراره کرد، و او را در پیش داشتند و میبردند تا ایشان را گفت شما جایی فروایستید من بشوم و باز بینم کجااند و شما را خبر کنم، با مردک عهد کردند برفت، ونداد هرمزد را کمین فرمود کرد و همه با او بگفت و این جماعت را بدست شمشیر داد و در میانه او بگریخت، عمر بن العلاء با تنی چند از آنجا مقهور بازگشت، مهدی خلیفه برو متغیّر گشت، تمیم بن سنان را بفرستاد، با ونداد هرمزد صلح کرد، خلیفه را باز نمودند یزید بن مزید و حسن بن قحطبه۱ را بفرستاد و بولایت آمدند و با او۲ حربها پیوسته و برو غالب گشته و جمله ولایت با تصرّف خویش گرفته و بسیار مردان او را کشته و یزید او را در مصاف یافته و شمشیر زده چنانکه پیش از این نبشتم او عاجز و تنها با تنی چند ببیشهها متواری میبود تا خلیفه پسر خویش هادی لقب موسی بن مهدی را بگرگان فرستاد، ونداد هرمزد کسان خویش پیش او بطلب امان و شفاعت فرستاد و قبول کرد و سوگند خورد تا ونداد هرمزد پیش او رفت و موسی مقدم او غنیمت شمرد و بیزید مثال نبشت تا کهستان او را مسلّم دارد و از گرگان کوچ کرد، بعراق رفت و از عراق عزم بغداد داشت، ونداد هرمزد را با خویشتن میبرد در راه خبر وفات مهدی رسید، بتعجیل ببغداد رفت و بخلافت بنشست، مدّتی برین برآمد برادری بود کهتر از ونداد هرمزد ونداسفان نام، نو گردن۳ ، بهرام بن فیروز را که بگرگان بر دست خلیفه مسلمان شده بود گردن بزد، این حال بر خلیفه عرض داشتند، فرمود تا ونداد هرمزد را بیاورند و پیش او بقصاص آن مرد بکشند، چون آوردند هادی با او گرمی آغاز نهاد، دانست بخواهد کشت، در روی افتاد
و گفت من در دست امیر المؤمنینام کار کشتن من تعذّری ندارد و فوت نشود امّا ونداسفان بندۀ امیر المؤمنین را برای آن کشت تا تو بعوض آن مرا بفرمایی کشت و کهستان ملک او گردد، اگر امیر المؤمنین مرا داد خواهد داد پادشاهست فرمان اوراست و اگر مرا بفرستد تا سر او بردارم و بحضرت آرم امّا او را گرفته، عیسی بن ماهان و مراد بن مسلم حاضر بودند هردو گفتند امیر المؤمنین را موجب منع چه باشد این اولیتر، خلیفه بقول ایشان آرام یافت و فرمود که او را بآتشکده برند و سوگند دهند، برین قول و وفا بدانچه قبول کرد، همچنان کردند و با تشریف و استظهار روانه فرمود چون سنب اسبش بخاک طبرستان رسید بزیر آمد و سر بسجده بر زمین نهاد و پیش ونداسفان فرستاد که بگوشۀ شود چنانکه البتّه مرا نبیند و نزد من نیاید، تا موسی زنده بود چنین کردند تا در یک شب موسی فرمان یافت و هرون بنشست و مأمون در وجود آمد و او را هرون الرّشید گفتند، مردی لجوج بود و خصومت دوست و ستیزهکار، سلیمان بن منصور را بطبرستان فرستاد، هشت ماه والی بود، بعد ازو هانی بن هانی را و او مردی مصلح بود و عادل، ولایت ایمن داشت و باونداد هرمزد صلح
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…