أما لهم عن مکسب الإثم وازع أما لهم عن موکب الظّلم زاجر
تمتّع بمدحی فهو أکرم مفخر إذا عدّدت للأکرمین المفاخر
ألا إنّنی فی مدح غیرک شاعر و لکنّنی فی مدح صدرک ساحر
فعش سالما ما حرّر النّثر کاتب و دم غانما ما حبّر النّظم شاعر
و دیگر باره چون شاه غازی بری شد و نوّاب خویش بنشاند و یک سال و نیم بتصرّف داشت و جماعتی را از اطراف ری دور کرد این قصیده میفرستد:
جبینک کالبدر المضییّ یلوح و خلقک کالمسک الذّکیّ یفوح
و نائلک الفیّاض تغدو غیومه بنفع غلیل المعتفی و تروح
لک الرّایة الزّهراء فی کلّ وقعة بها لجیوش المسلمین فتوح
لها ألسن فی الجوّ من عذباتها صفاح بأسرار الکفاح تبوح
ففلّلت حدّ الظّلم و هو مذرّب و ذلّلت صعب الکفر و هو جموح
فکم للعلی یا آل قارن سورة بناها علی رغم المعاطس نوح
فأفعالکم للمعضلات دوافع و أقوالکم للمشکلات شروح
بأیمانکم یوم الصّباح صوارم لها من دماء الدّارعین صبوح
لجندک فی أرض العراق وقائع بهنّ شیاطین القراع تطوح
فکم من نفوس بالعراء طریحة علیهنّ ربّات الحجال تنوح
فلا بلد إلاّ و فیه زلارل و لا خلد إلاّ و فیه قروح
بقیت مدی الأیّام فی عزّ أنعم علیهنّ أنوار الدّوام تلوح
و در وقتی که شاه غازی رحمة اللّه قلعۀ مهرین و منصوره کوره از ملاحده بقهر بستانده بود این قصیده بحضرتش میفرستد، چند بیتی ثبت افتاد:
أیا من إلی نادیه تأوی الأماجد لآرائه شهب الدّیاجی سواجد
و یا من یلوذ الأکرمون بظلّه إذا أشعلت نیرانهنّ الشّدائد
ألا إنّه فی العلم إن حدّ عالم و لکنّه بالجسم إن عدّ واحد
أیا نصرة الدّین الّذی عقواته بها نصبت للنّازلین الموائد
فأطرافها للرّاهبین معاقل و أکنافها للرّاغبین معاهد
لسانک لا یجری علی عذباته سوی کلمات کلّهنّ فوائد
فهنّ لآفاق المعالی کواکب و هنّ لأعناق المعانی قلائد
بلغت من العلیاء منزلة لها زواهر أجرام السّماء حواسد
حویت علی رغم الأنوف من العدی محامد یفنی الدّهر و هی خوالد
فتجهد و الأبدان منهم فوارغ و تسهر و الأجفان منهم رواقد
و کیف یساویک العدی ثلّ عرشهم و هل یتساوی قاعد و مجاهد
بعهدکم یا آل قارن أصبحت ممهّدة للمکرمات القواعد
فمنهلکم عذب لمن هو وارد و منزلکم رحب لمن هو وافد
فمنکم جبال الباقیات رواسخ و منکم ریاح الفانیات رواکد
و همّتکم جرداء نهد لدی الوغی و همّة أهل العصر غیداء ناهد
فأنت لها فی نصرة الشّرع شاهر و أنت لها فی هامة الشّرک غامد
سیوفک زیدت حدّة ضرباتها مؤکّدة للدّین منها المعاقد
بقیت رضیّ الحال ما لاح بارق و دمت وضیّ البال ما صاح راعد
اگرچه همیشه علما و شعرای عرب و عجم بمدّاحی خاندان باوند تفاخر کردند امّا چون رشید و طواط در عهد خود امام الأئمّه و قبله و قدوۀ اهل بلاغت و براعت بود اعتبار را بمدایح او اختصار رفت تا بر من تهمتی ننهند و شبهتی نماند که چندین غلوّ و مبالغت بافراط بمناقب ایشان از عشق ولاء و داعیۀ هوی روا داشتم چهاگر خواهم درین کتاب بشرح فضائل آن دودمان عنان قلم فرو گذارم بر عمر و روزگار اعتماد ندارم از آنکه بپایان رسد و آن بنرسد. و از جمله عادت این پادشاه یکی آن بود که روز صبوح جمله خزانۀ خویش بتاراج دادی حریفان و ندیمان را، تا روزی امیر سابق الدّوله علی کیله خواران خویشاوند او بود و علی رضا گفتند و کیل دری بود که فرزندان او را سعد الدّین حسین دیوانه و نظام محمّد و قوام فرامرز گفتند، آخر همه از میان مجلس شراب برخاسته بخزانه شدند، هرچه نقود و جواهر و جامهها و مویینه بود دیگران برده بودند، ابریشم رزمهها مانده بود، هر یکی سه رزمه پشتواره بستند و یک رزمه بپای میگردانیدند، بار بد جریری شاعر طبری در آن روز میگوید در حقّ ایشان، بیت:
این دو خر که دار نه شام ایرون یک خر بزین نیکه یکی بپالون
و عادتی دیگر آن بود که نگذاشتی که هرگز مدح او پیش او برخوانند، گفتی شاعران دروغهایی که من نکرده باشم همی گویند و من از آن خجالت میخورم تا مظفّری لقب شاعری از خراسان بحضرت او رسید و گفت بمدح تو آن گویم که کرده باشی، این قصیده بگفت، برو عرض کردند، گفت راست میگوید، چون قصیده بخواند بهر بیت ده دینار زر عطا فرمود و اسب و قبا و کلاه، بیت:
جنّت عدنست گویی کشور مازندران در حریم حرمت اصفهبد اصفهبدان
الاصفهبد العالم تاج الملوک علیّ بن مردآویج، او را بعهد سلطان سنجر پدر بمرو فرستاد، سنجر خواهر خویش را بدو نکاح فرمود، و هیچ بامداد از سرای بیرون نیامدی تا اصفهبد پیش او نرفتی و اوّل چشم برو نیفگندی، بعد از پدر قلعۀ جهینه و بیرون تمیشه چنانکه شرح آن برود بدو سپرد تا سلطان سنجر فرو رفت، سلیمانشاه اوّل پناه بدو کرد، میگویند چابک سوارتر از مردآویج در جهان هرگز کسی نبود، بوقت بشل گوی دو درست در رکاب نهادندی و او پای بر سر آن نهادی و تا نیمروز اسب دوانیدی که درستها از زیر پای و رکاب او نیفتادی، سلیمانشاه در گلپایگان با او بگرو همین شرط در میدان شد بقرار آنکه اگر اصفهبد بماند اسپی تازی داشت بهزار دینار خلیفتی و صد تا جامه خریده با ساخت که درو بود سلیمانشاه را باشد و اگر اصفهبد ببرد سلیمانشاه غلامی داشت که محبوب دل و معشوق او بود پیش اصفهبد فرستد، چون اصفهبد غالب آمد و گرو ببرد سلیمانشاه غلام را با خدمت اصفهبد فرستاد، اصفهبد هم در حال غلام را بر آن اسب تازی با ساخت فرمود نشاندند و با دو نفر دیگر غلام پیش سلیمانشاه فرستاد، و انوری شاعر خراسان این قصیده و دیگر قصاید هم در حقّ او گوید، بیت:
إی در نبرد حیدر کرّار روزگار تاج الملوک صفدر و صفدار روزگار
در سیّوم مجلّد فتوّت و مروّت و فضل و کمال او و ثبات رأی و سیرت او را شرح خواهیم داد، ان شاء اللّه تعالی.
سابق قزوینی گفتند در خدمت سلطان مسعود شجاعی بود که در عراق و خراسان و عرب نام او سر دفتر مردان بود، او را بفریفت و بخدمت خویش آورد و بسطام و دامغان و جاجرم بدو داد، در آن حدود بغزو و جهاد ملاحده مشغول گردانید، و این مرد بغایت بخشنده بود، روزی پیش او نبشت که من بازماندگی میبرم برای نفقات حشم، شاه غازی روی ببزرگان حضرت کرد و گفت سابق بما چنین نوشت، او دریاست با دریا کسی چه صلت تواند کرد، بگویید تا حال را بیست هزار دینار بدو فرستند و مثال نویسند که از آن سر حدّ چندانکه استخلاص کنی تراست باقطاع.
الاصفهبد المعظّم علاء الدوله الحسن بن رستم بن علی، با قرب عهد مستور نمانده باشد که سخاوت و سیاست او از منزل کمالاند فرسنگ گذشته بود تا بحر و کان در جنب آن شمر و سمر نمود، از خصال مردی و مردمی هیچ نماند که ذات او بدان متحلّی نبود الاّ آنکه او تهوّر و غروری داشت که عالم و عالمیان پیش همّت او وزنی نداشتند و بدین سبب هم او و اتباع او در موقف آسیب بودند و شرح آن داده شود، کفی المرء فضلا أن تعدّ معایبه.
بوقت آنکه خوارزمشاه کبیر عادل ایل ارسلان بجوار رحمت ذوالجلال رسید و سلطان صاحب قران تکش خوارزم از برادر سلطانشاه محمود باز ستد بحکم دوستی و مودّتی که پدر را با اصفهبد بود او و مادر هردو پناه کردند، اصفهبد با تمیشه آمد و از گیلان و حدود ری جمله عمّال و نوّاب را با هدایا و تحف پیش ایشان فرستاد و از صحرای گنجینه تا اسپید دارستان بیک فرسنگ خوان نهادند، اتّفاق عقلا بود که چنین خوان تا عمر عالمست بهیچ عهد کسی از جهانداران ننهاد، و تمامت این حکایت بجایگاهی دیگر برود، ان شاء اللّه تعالی.
الاصفهبد الاعظم حسام الدولة و الدین ابو الحسن اردشیر بن الحسن، قواعد دین بدو مشیّد و سواعد یقین بدو مؤیّد بود، در تدبیر مقانب و تحصیل مناقب صاحب رای و رویّت، بسیار قدر و قدرت، ایّام او روضۀ دهر و زهرۀ عصر و نزهۀ عمر و نهزۀ عیش بود، و حضرت او موئل امائل و منزل افاضل، و مجلس او مجمع اصحاب درایت و مقصد ارباب روایت، و در حقّ ایشان مواهب او رغایب و منایح او غرایب، آثار گزیده و اخبار پسندیدۀ او تمیمۀ اعضاد عالم و قلیدۀ أجیاد بنى آدم، شیم طاهره و مکارم ظاهره و مفاخر باهره و مآثر زاهرۀ او چون روز بدر مشهور و چون شب قدر با نور، مدّت سى و پنجسال طبرستان بعهد پادشاهى او چون حرم مکّه امن و چون کعبه قبلۀ خلایق بود، در سنۀ مثال سلطان بزرگ طغرل بن ارسلان از عراق بعد وفات اتابک محمّد بن ایلدگز بخلافى که با برادر او قزل ارسلان افتاده بود پیش ملک سعید نبشت:
إذا اغلقت أبواب قوم أراذل فبابک مفتوح و لیس بمرتج
و همّک مقصور على طلب العلی و سیبک مرفوع على کل مرتج
و ازو پناه طلبید، شاه اردشیر مخیّم و معسکر بدیه فلول لارجان ساخته بود، جملۀ اصفهبدان از امرا و معارف را تا برى باستقبال او فرستاد و او تا بآهنگ لار پیش باز شد و بجهت او از اسب بزیر آمد و او را با فلول آورد و تخت و تاج با جمله آلات شاهنشاهى از خزانه و فرّاشخانه و شرابخانه و اصطبل و کلّههاى سفر بدو باز سپرد و بجهت خود بر سر پشته چهل میخ خیمه فروزد و بوزیر شهر سارى نوشتند تا از قلعهها و مواضع دیگر عوض این جمله بخاصّۀ شاه بفرستند، و قزل ارسلان چون ازین واقف شد عزّ الدین یحیى عراق را بشاه اردشیر فرستاد و حقوق سوابق پدر و برادر را وسیلت ساخت و تمنّى کرد که اگر سلطان طغرل را بگیرد و بند نهد رى و ساوه و قم و کاشان و قزوین بعهد و میثاق بنوّاب تو تسلیم کنم و در سایر عراق و آذربایجان و ارّان حکم تو چنانکه بطبرستان نافذ باشد، شاه اردشیر فرمود مباد که کرم و مروّت ما براى محالات دنیا بر نقض عهد مبالات روا دارد، و بعد مدّتى سلطان را بدامغان و بسطام فرستاد و بعمل آن ولایت بنشست تا وجه وظیفۀ او مرتّب دارند و از طبرستان روز بروز نزل و علوفه میفرستاد تا آنوقت که بسلامت بمقرّ سلطنت خود افتاد، و در مجلد سیّوم حقوق نعم و تربیت او سلطان طغرل را بوقت آنکه قزل ارسلان او را بقلعه داشت شرح برود ان شاء اللّه تعالى وحده.
و در سنۀ تسع و سبعین و خمسمایه از پیش مهراج شاه که جیتجند نام بود دو نفر هندو رسیدند بحضرت او با نوشته و گفتند ما چهل مرد بودیم گزیدۀ شاه مهراج بسبب آنکه علویی امامیّ المذهب بولایت ما افتاد و دعوی مذهب و طریقت شیعت کرد و ما هرگز نشنیده بودیم، علمای آن دیار با او مناظره کردند، بر همه سخن او حجّت آمد و غلبۀ صدق با او بود، شاه ما را گفت بطبرستان پادشاهیست کسروی نژاد با عدل و داد، معتقد او این مذهب است، ما را با این نوشته بخدمت تو فرستاد، از این جمله سی و هشت بازماندند بانواع وقایع از هلاک و قطع طرق و ما دو نفر بمقصد رسیدیم و بطبرستان درین وقت امیر سیّد بهاء الدّین الحسن بن مهدی المامطیری رحمة اللّه علیه بحال حیات بود، از آن دو ورق که بجواب نوشت با دلایل و حجج اصول و فروعی کلمۀ چند نقل کرده آمد و این نوشته را رسالة الهنود فی اجابة دعوی ذوی العنود گویند، و هذه قصیرة عن طویلة:
و لا غرو ان کسدت التّشیع [کذا] فی زماننا هذا ببلاد الهند فلربّما کسدت - الیواقیت فی بعض المواقیت، و انّی و له بحمد اللّه فی أرض العراق سوق و نفاق، و فی أرض الحجاز مستقرّ و مجاز، و صار فی الشّام لأهلها شیمة، و هطلت سحائبه علیهم دیمة، و من ذا یعیّر امراء حرم اللّه و هم الحسنیّون و امراء حرم الرّسول و هم الحسینیّون بالتّشیّع و یجحد فضلهم و یرتع فی أعراضهم و ینکر نبلهم و لم یبق فی خراسان انسان له ید و لسان و سیف و سنان الاّ و التّشیّع دیدنه و دینه، و قرینه و خدینه، الی ما ترکنا الالمام بذکره من افراد الحجاز و الشّام و نواحیها، و آحاد مدن خراسان و العراق و ما تضمّه و تحویها، و هلّم جرّا الی طبرستان روضة الدّنیا و غدیرها و خورنق الأقالیم و سدیرها و صدر جریدة الأماکن و بیت قصیدة المساکن و متبوّأ المرح و متنزّه الفرح و معتصم الامراء و محتبر الفقراء و مأوی الأحرار و مثوی الأبرار و مقیل العدل و مبیت الفضل و عرصة المکارم و ساحة الأکارم و خطّة المحاسن و نزهة المیامن و معرض الجود و مخیم الوفود و قرارة الملک و مباءة الحکم، سرّة العالم، معدن الرّفاهیة، مثابة الأمن، خریف الشّتاء، ربیع الصّیف [کذا]، ملتفّة الأزهار، مصطفة الأشجار، مطّردة الأنهار مغرّدة الأطیار، مجریة الجنان، مرّوحة الجبال، مذکرة الجنان، فطف فی اطرافها و اقطارها و مدنها و امصارها، بحارها و وهادها، تلاعها و رباعها، حصونها و قلاعها، غیاضها و ریاضها، تلالها و جبالها، آجامها و آکامها، اماکنها و مساکنها، عامرها و غامرها، طولها و عرضها، رفعها و خفضها و تدبّر فی قاطنیها و تأمّل فی ساکنیها، نسائها و رجالها، تجدهم
و من التّشیّع فی رؤسهم نخوة، مشفقین علیه و المؤمنون اخوة، ألقی التّشیّع علیهم جرانه، فألفاهم جیرانه، فما اکثر الشّیعة و ما اقواهم، و ما أبسط ایدیهم و ما اعلاهم، ایّدوا بمن جعله اللّه للاسلام وجها و صدرا، و للدّین عضدا و ظهرا، و للملک یدا و لسانا، و للدّهر حسنا و احسانا، و جعل رأسه بتاج الایالة مکلّلا، و سریره بسماء الفخر مظلّلا، و بسط ظلّ سطوته علی النّهار حتّی لا تشبّ نوائبه، و بثّ خوف انتقامه علی اللّیل حتّی لا تدّبّ عقاربه، و أعلی شخص قدره الباذخ عن تقبیل أفواه المدائح مواطئ قدمه، و اجلّ بیت ملکه الشّامخ عن زیارة الأثنیة أفنیة حرمه، فلا یتّسع نطاق الوصف أن یحیط بخواصر جلاله، و لا خاتم الثّناء فیشتمل علی خناصر کماله، و لا حلّة الشّکر فترفل علی قامات آلائه، و لا تاج الحمد فیحدق بهامات نعمائه، و لقد کذّبت فعاله لبید بن ربیعة فی قوله:
ذهب الّذین یعاش فی أکنافهم و بقیت فی خلف کجلد الأجرب
فقد رأینا من یعیش فی کنفه الأعداء فکیف الاولیاء و یرد بحره المفحمون فکیف الفصحاء، قد أنهضت الیه البلاد رجالها، و أبرزت له جمالها، و ألقت الیه الأرض أفلاذ أکبادها، و حسبک بالعلاء جالبا، و کفاک بالاحسان جاذبا، و من صادف تمرة الغراب لم یفارقها ابدا، و من وجد الاحسان قیدا تقیّدا، و آل ابی طالب ینزلون منه علی سیف التّشیّع و سنانه، و علی ید الحقّ و لسانه، و ما ضرّهم مع حیوته ادامها اللّه أن لا یعیش لهم الاشتر، و ما علیهم مع عطایاه لا قطعه اللّه أن لا یردّ علیهم فدک و خیبر، عشّ الملک فیها درج طائره و وطن الجود منها خرج سائره، فناءه موسم العفاة و خزائنه نهب الصّلات، اذا تدفقّ بحر یمینه نمیرا تألّق بدر جبینه منیرا، متّع اللّه بنی الآمال بامتداد ایّامه و ازدیاد انعامه فهو ذو الخلق المعسول و الکنف المأمول و الطّعام المبذول، صاحب الوجه الطّلق و الجناب الغدق، الشّابّ سنّا و میلادا، و الشّیخ حلما و سدادا، منصبه کریم و منظره وسیم و نسبته کسرویّة و سیاسته کیخسرویّة و صورته یوسفیّة و سیرته نبویّة و همّته علویّة، و تعرّقه فی الملک عرفه الدّانی و القاصی، و اعترف به المطیع و العاصی، و الکرم و الجود ممتزجان بطبعه، مجتمعان فی شرعه، فلم یبق علی وجه الأرض من مدّ الیه اللّحظ و لم یحظ و شدّ الیه الرّحل و لم یحلّ، فذّ فرد و اسد ورد، و شهاب لامع و صبح ساطع، و ماء رواء و کرم ما شئت و حیاء، و هو الشّهاب الّذی لا یخبو و الحسام الّذی لا ینبو، الملک المعظّم شأنا المفخّم مکانا، القاهر سلطانا، الرّاسخ بنیانا، المقبّل أرضا، المطاع فرضا، شهنشاه العالم طولا و عرضا، ثانی الاسکندر، غبط کسری و سنجر، حسام الدّولة
و الدّین، علاء الاسلام و المسلمین، ملک الملوک و السّلاطین، أقدم الولاة فی الخافقین، شهریار المشرقین [کذا] اردشیر بن الحسن بن رستم بن علیّ بن شهریار بن کیوس اخی نوشروان ابنی قباذ، الّذی ملک الارض الی الانسان الاوّل ابی البشر هبة اللّه و صفیّه آدم علیه السّلام، لم یکن فیهم احد الاّ من انبسط ملکه علی بسیطة الغبراء و من ارسله اللّه الی الحقّ من زمرة الانبیاء و له مآثر یفنی الأبد و لا تفنی و یخفی الصّباح و لا تخفی و یبلی الجدید و لا تبلی، و هذه قطرة من بحره الزّاخر و لمحة من بدره الزّاهر و شررة من جمره المضطرم و زبدة من سیله العرم و سینبئ الوافدان عن ملکه و مکانه و عزّه و سلطانه و بأسه و جوده و تلقّیه لوفوده اذ أمر أعلی اللّه أمره باکرامها نازلین و انعامها راحلین فنزلا فی أوسع منزل علی أکرم منزل و عیّن لهما من أصفیاء خدمه و أغذیاء نعمه عبده و امیر عدله نجم الدّین و مجنّ اهله ینهی الی المسامع العالیة اقوالهما و یشرح فی الحضرة الحالیه احوالهما، وردا و هما أعری من الحیّة و صدرا و هما اکسی من الکعبة، و کذا یکون حال من تعلّق بذیل حرّ، و ألقی دلوه فی جمّة بحر، و سری فی ضوء بدر، و فی شواهد احوالهما ما یغنی عن استماع اقوالهما، و شاهد العیان أقوی من شاهد البیان، و دلیل البصر اوضح من دلیل الخبر، لا زال الملک ببقائه ثابت المناکب، معتدل الجوانب، عامر الطّریق بالجائی و الذّاهب، و لا سلب اللّه الزّمان جماله بذکره و العباد بهاءهم بطول عمره، و لا زال جاهه موصولا، و فضله مأمولا، و سیبه مسؤلا، و سیفه علی أعداء الدّین مسلولا، و عدوّه بحسده مقتولا، و دامت غماغم جنوده تصمّ اذن الجوزاء و اسنّة بنوده تخدش أدیم السّماء ما استهلّ القطر و نما و استقلّ البدر و سما.
تمّت.
ازین رساله بیش ازین شرط نوشتن نبود، و اگرنه آن بودی که یکی از جمهور حشویّه از من سؤال کرد که بطبرستان عمّرها اللّه بهیچوقت مذکّری خاسته است از علما و صدور در موضع سؤال جز سکوت مصلحت ندیدم و الاّ همانا درین باب اطناب تا این غایت روانداشتمی که بر اهل علم و تحقیق و عدل و توحید حال بزرگواری و فضل اهل طبرستان مستور نیست بلکه مشهور است، چارۀ نیست که ذکر خیرات و هبات و عطیّات شاه اردشیر همینجا برود اگرچه تا کسی او را ندیده باشد و عهد او نیافته و احوال و اقوال و افعال مشاهده نکرده صورت و سیرت او نتوانست دانست.
وقتی نور الدّین صبّاغ گفتند، با فضل وافر، دانشمند و فارس منابر، برسالت از حضرت سلطان شهید خدایگان عالم سلطان صاحبقران تکش بن ایل ارسلان پیش او آمد بمقام دولتآباد ساری و درخواست تا ببارگاه منبر نهاد و وعظ گفت و در مدح او داد سخن داد و ختم انشاء بدین بیت کرد:
دیدم همه شاه، هست باللّه جز بر تو حرام نام شاهی
و حقیقة چنان بود، که ازو بآیینتر پادشاهی در قرنها نخاست، دار الملک او ساری بود، وزیران او آنجا نشستندی و دیوان وزیر را دیوان وصال خواندندی، هرساله از جریدۀ ادرارات بیاستطلاع او صدهزار و اند دینار حسامی بحوالات وجه از وزن بخیرات اطلاق کردندی، و هرروز آدینه بهر مقام که او بودی صد دینار از خزینه سرای بامیر عدل دادندی تا بمیدان شدی و مستحقّین را که نشسته بودند بقسمت دادی، و از آفاق و زوایای عالم سادات و علما و ارباب هنر و شعرا و ادبا با تحفۀ کتاب و صحیفۀ دعا بدرگاه او جمع بودندی. و از کبار علما و سادات عراق که ادرارات داشتند: سیّد عزّ الدّین یحیی، و قضاة ری، و شیخ الاسلام رکن الدّین لاهیجانی هریک هفتصد دینار و اسب و ساخت و دستار و جبّه، و خواجۀ امام فقیه آل محمّد (ص) ابو الفضل الرّاوندی، و سیّد مرتضی کاشان، و افضل الدین ماهبادی، و قضاة اصفهان، و قبیلۀ شفروه و جملۀ سادات قزوین و ابهر و نواحی خرقان از مال او بمنال رسیدندی.
و از مصر و شام و سواد عرب هرروز و سال دو سههزار علوی میآمدند و جمله بزمستان بطبرستان ازو نفقات از طعام و لباس ستدندی، و هرروز که بخوان نشستندی بمیدان آوازه برداشتندی بدعا که یا ملک مازندران بسوی ما خوانچۀ فرمای حجّاب را بفرمودی تا ده پاره خوان آراسته هرروز پیش ایشان بردندی، و بهر وقت که سوار شدی علویان صف زده استاده بودند، از دور فریاد کردندی که ما را فلان چیز باید از زر و جامه و مرادات دیگر، در حال مبذول داشتی، و اگر حاضران یکی گفتندی خدای شما را سیر تواند کرد او گفتی هیچ مگویید که همۀ جهان ایشان را جزین درگاه در دیگر نیست، هرچه میخواهند بدهید، و یک نوبت بیست و سه هزار دینار آملی از خزانه بیرون کرد تا بطبرستان و ری علوی دختران درویش را بعلوی پسران درویش دهند، و هرسال موسم حج که بمکّه شوند این جمله خیرات و تصدّقات بعتبات عالیات و مشاهد مشرّفه و اماکن متبرّکه میفرستاد بدین موجب:
آب سبیل چهار هزار دینار، و علم او را مقابل علم خلیفه میبردند و علم سایر سلاطین و ملوک عصر بدنبال او، بوجّ طائف از حاجّ باج میستدند، دو هزار دینار با تشریف و اسب و ساخت گرانبها برای امیر حاجّ فرستادی و منادی کردندی که جملۀ حاجّ آزاد کردۀ شاه مازندرانند.
بمشهد عبد العظیم دویست دینار، بمشهد مقابر قریش سیصد دینار، بمشهد فرزندان امام حسن (ع) سیصد دینار، بمشهد امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام ده هزار دینار، بمشهد سلمان فارسی بمداین صد و پنجاه دینار، بمشهد امام حسین بن علی علیه السّلام بکربلا شش هزار دینار، بمشهد ابو الحسن علیّ بن موسی الرّضا سه هزار دینار، امرای مکّه تشریف جبّه و دستار دویست دینار، سدنۀ کعبه و سقّا و سایر حواشی هزار دینار، کبوتران مکّۀ معظّمه دیهی و گرمابۀ و آسیایی وقف بود محصول میفرستاد، مساکین مکّه ابریشم پنج رزمه، بمدینۀ طیّبۀ رسول صلّی اللّه علیه و آله سه هزار دینار، بمشهد بقیع هزار دینار، مساکین مدینه ابریشم پنج رزمه، ببغداد بکرباس میدادند و آنجا میبردند و قسمت میکردند. و ظهیر الدّین فاریابی را که افضل الشّعراء بود در حقّ او قصیدههاست، در دیوان او طلب باید کرد، از آن جمله یکی اینست:
سپیده دم که هوا مژدۀ بهار دهد دم هوا مدد نافۀ تتار دهد
دل مرا که فراموش کرد عهد وصال نسیم باد صبا بوی زلف یار دهد
ز آب دیده بموجی فتادهام که بجهد خیال را سوی بالین من گذار دهد
ز دست ناخوشی آنکس رهاندم کان دم بدست من می صافیّ خوشگوار دهد
حسام دولت و دین آنکه در مقام نبرد قرار ملک بشمشیر بیقرار دهد
ستوده خسرو عالم که خاک درگه او سپهر سر زده را تاج افتخار دهد
سپهر خرقه دراندازد از طرب چو بحرب زبان خنجر او شرح کارزار دهد
ایاشهی که یمینت بگاه بخشش وجود بکان و دریا سرمایۀ یسار دهد
حمایت تو شب تیره را اگر خواهد ز زخم خنجر خورشید زینهار دهد
بخفت بخت حسودت چنانکه پنداری زمانه روز و شبش کوک و کو کنار دهد
سریر ملک عطا کرد کردگار ترا بجای خویش بود هرچه کردگار دهد
در آن زمان که بد اندیش روز کورت را قضا بمیل سنان اغبر غبار دهد
سپاه بیعددت بیم آن بود آن روز که هفت قلعۀ افلاک را حصار دهد
عروس ملک کسی در کنار گیرد تنگ که بوسه بر لب شمشیر آبدار دهد
ز صد دلیر یکی باشد آنکه توفیقش حسام قاطع و بازوی کامکار دهد
اگر پناه امل منهدم شود یزدان ز حفظ خویش ترا حصن استوار دهد
عدوت مثل تو آنگه شود که خنجر بید بروز معرکه آثار ذوالفقار دهد
همیشه تا که مر این چرخ بد معامله را برای دار فنا مهلت مدار دهد
تو پایدار بمان زانکه جای آن داری که کردگار ترا عمر پایدار دهد
مدّتی که ملازم بود چون شهنشاه اردشیر در حقّ او احسان بسیار و انعام بیشمار فرمود اجازت خواسته بخدمت اتابک قزل ارسلان بن اتابک ایلد گز پیوست، بوقتی که آذربایجان و عراق او را بود قصیدۀ بگفت و این بیت در آن قصیده انشاء کرد:
شاید که بعد خدمت سی سال در عراق نانم هنوز خسرو مازندران دهد؟
خدمتکاران درگاه اردشیر روز عرض این قصیده ببارگاه قزل ارسلان حاضر بودند پیش شاه نسخۀ این قصیده و بیت فرستادند، بفرمود تا برای ظهیر اسب با ساخت و طوق و کلاه مرصّع و قبا و صد دینار گسیل کردند. معارف طبرستان
عبد الله [بن] الحسین بن سهل المعروف بتاجی دویر، یگانۀ روزگار خویش بود، هرسال دویست هزار دینار محصول ضیاع او، میگویند شبی بآمل اصحاب مجلس اصفهبد پیش او شدند بنقلانه، بخلاف صرّههای زر، پانصد تا جامۀ ابریشمین بخشید و بیست هزار دینار بر املاک چک بنشست، وقتی اصفهبد با دوسپان که مخدوم او بود باشکار شد، متظلّمان بر او افتادند، گفت شما طلب کدام کس میکنید، گفتند طلب اصفهبد تا حال خویش عرض داریم، گفت اگر آن اصفهبد میباید که پادشاه و حاکم است و مال و غلامان و حشم و موکب دارد و حشمت و عیش خوش بآمل تاجی دویرست و اگر آن میجویید که شب و روز با باز و یوز و سگ باشد منم.
ابو اسحق ابراهیم بن المرزبان، بیشتر راهها و پولهای طبرستان و رویان از خاصّ مال خویش او فرمود.
و محمد بن موسی بن حفص، هر روز وظیفۀ مطبخ او بآمل هزار دینار بود و هزار تن را بمال خویش بمکّه برد، و همۀ راه خوان نهاد و در میان بادیه ماهی تازه و تره از طبرستان برده بر خوان نهاد.
و ابو صدری هرون بن علی الآملی، بر همین سنّت بمکّه رفت.
و علیّ بن هشام الآملی، بأیّام عبد اللّه المأمون بمکّه رفت هرروز ببادیه منادی فرمودندی که: حیّ علی غذاء الأمیر، معروف و مجهول بخوان او نشستندی، مأمون بفرمود تا ببغداد او را تره و هیزم نفروشند، کاغذ میخریدند و بعوض هیزم میسوختند و حریر سبز پاره کرده بجای تره بر خوان مینهادند.
و سهل بن المرزبان، گفتند لارجان داشتی، پیش از او بزمستان و تابستان بدین راه که اکنون میشوند گذر نبود، جمله بریده و جان پوشها و رباطها او کرد و آن راه ایمن گردانید.
علمای طبرستان
محمد بن جریر الطبری، مؤلّف کتاب الذّیل و المذیّل، و کتاب تفسیر القرآن و معانیه، و کتاب التّاریخ، و مذهب و طریقت او معتقد خلایق، و اتّفاق علما که مثل او در هیچ طایفه نبود، و مسطور است در کتب که بر در سرای او ببغداد چهارصد استر برشمردندی از آن ابناء خلفا و ملوک و وزرا، و ازین جمله سی استر هریک با خادم حبشی بودندی که باقتباس علوم پیش او شدندی.
و امام شهید فخر الاسلام عبد الواحد بن اسمعیل، که شافعی دوّم خوانند و خواجه نظام الملک بآمل بجهت او مدرسۀ فرمود و هنوز باقیست و معمور و امام ابو المعالی جوینی او را میگوید: ابو المحاسن کلّه محاسن، فقه و دیانت و زهد و صیانت او چون عجایب روزگار بیشمار و چهل مجلّد کتاب البحر در مذهب شافعی تصنیف او، خلاف دیگر تصانیف، و امالی اخبار او خروارها برآید، و کیاست او تا بغایتی بود که بعهد او ملاحدۀ ملاعین فتوی طلبیدند و بر کاغذی نبشته که چه گویند ائمّۀ دین در آنکه مدّعی و مدّعی علیه بر حقّ راضی شوند، گواهی بیاید و بخلاف دعوی مدّعی و اقرار مدّعی علیه گواهی دهد، چنین شهادت مسموع باشد یا نه؟ و این کاغذ پاره بحرمین فرستادند و امامان حرمین محمّد جوینی و محمّد غزالی و ائمّۀ بغداد و شام جمله جواب نبشتند که چنین گواهی بشرع مسموع نیست، تا پیش او آورند، در کاغذ نگرید و روی بمرد کرد و گفت ای بدبخت چندین سعی نامشکور بر تو وبال باشد و بفرمود که او را باز دارند و قضاة و ائمّه جمع آمدند، گفت این فتوی ملاحده نبشتند و این مدّعی و مدّعی علیه جهود و ترسااند و این گواه رسول ما صلوات اللّه علیه را میخواهند که قرآن مجید شاهد است: وَ مٰا قَتَلُوهُ وَ مٰا صَلَبُوهُ وَ لٰکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ ، ملحد را باز پرسیدند اقرار کرد که یکی سالست تا مرا بجهان بطلب این استفتا میدوانند، عوام آمل او را سنگسار کردند، و فخر الاسلام فتوی فرمود بسبی ذراری ایشان تا ملاحده بفرستادند و بغدر بر در مقصورۀ جامع آمل بدین حدّ که مناره است بزخم کارد آن امام سعید را شهید گردانیدند و هنوز آن کارد بمدرسه بخانۀ ایشان نهاده و من بنوبتها دیدم.
قاضی القضاة ابو العباس رویانی، هنوز قضاء طبرستان در خاندان اوست، بعهد شمس المعالی قابوس بجمله ولایت حاکم شریعت او بود و مفتی و صاحب تصنیف، و حکایات قضاء او بسیار است یکی آنکه وقتی بمجلس الحکم او مردی بر یکی دعوی صد دینار زر کرد، مدّعی علیه انکار فرمود گفت البتّه خبر ندارم، از مدّعی گواه طلبید گفت گواه ندارم، فرمود خصم را سوگند دهند، مرد روی بر زمین نهاد که قاضی مسلمانان او را سوگند ندهد که بدروغ بخورد و مال من ببرد، گفت ای مرد شریعت اینست و من بخلاف شرع شروع نکنم، مرد دیگر باره بروی افتاد و خاک بر سر میریخت و صفت حال و درویشی و قلّث بسیار نمود، او را و حاضران را بخشایش آمد. مرد را گفت بجهت من حکایت کن که او را، دین چگونه دادی، گفت ای قاضی مسلمانان بیست سال است تا میان ما دوستی و مخالصت است و برادری و شفقت و محبّت تمام، این مرد بر کنیزکی عاشق شد هرلحظه چنانکه رسم شیفتگان باشد سر انبان راز و نهان پیش من گشادی و بندی از بس تضرّع بر دل من نهادی، روزی بزیر درختی نشسته از گریۀ او گره زر بگشودم و پیش او نهاده گفتم ای برادر مرا در همه جهان مایه و پیرایه اینست اگر قادر هستی که بدین محقّر کنیزک بخری و ماهی دوبداری، چون بازار سودای تو فتور و کسادی یابد باز بفروشی و همین محقّر بمن رسانی، برگیر و مرا رنج دل میفزای. چون زر بدید و سخن بشنید در پای من افتاد و گفت صد دینار دیگر من دارم برهم نهم و چنین کنم، امروز یک سال شد تا کنیزک بخرید و از من باز برید، هرچه میگویم کنیزک بفروش دلش نمیدهد و وجوه زر من نمیسازد.
قاضی گفت توانی رفت و آن درخت را که شما بسایۀ آن نشسته بودید پیش من آورد، گفت قاضی القضاة داند که:
درخت اگر متحرّک بدی ز جای بجای نه جور ارّه کشیدی و نه عناء تبر[
گفت این مهر من پیش درخت برو عرض کن، مرد از فرمان او چاره ندید بر راه ایستاد و قاضی بفصل دیگر خصومات مشغول شد، بعد از مدّتی التفاتی بدین مدّعی علیه کرد و گفت خصم تو این ساعت بنزدیک آن درخت رسیده باشد؟ گفت نه هنوز نرسیده باشد، قاضی دیگر باره بمصالح احکام پرداخت چون ساعات برآمد مرد رسید و پیش قاضی نوحه آغازید که درخت را درجت نطق نیست، گفت تو غلط میگویی گواهی درخت من بشنیدم، مرد مدّعی علیه گفت قاضی القضاة را معلوم است که از این موضع برنخاستم هیچ درختی اینجا نیامد و گواهی نداد،
یا اعدل النّاس إلاّ فی معاملتی فیک الخصام و أنت الخصم و الحکم
قاضی گفت ای ابله اگر این مرد حکایت زر دادن و زیر درخت دروغ میگوید چون از تو پرسیدم که آنجا رفته باشد چرا نگفتی من ندانم کدام درختست، بروی زر الزام کرد و مرد مقرّ آمد و بمهلت حقّ بمستحقّ رسید.
و از ائمّۀ کبار طبرستان که از جملۀ مفاخر شمرند امام بارع ابن مهدی مامطیری بود و تربت او بما مطیر من زیارت کردم.
و ابو الحسن علی بن محمد الیزدادی مؤلّفات او از شهرت مستغنی از ذکرست.
و ابن فورک که مسجد سالار آمل و آن منبر که هنوز بر کرانۀ محراب نهاده بجهت او نصب کردند، از استاد خویش ابراهیم بن محمّد ناصحی شنیدم که صاحب عبّاد او را بتعصّب بگرفته بود و بحبس داشت بخانۀ تاریک بری تا ابو اسحق اسفراینی متکلّم پیش صاحب شد، هرروز میان ایشان مباحثات بود، روزی بباغی مباحثه میکردند در خلق الأفعال، مناظره بالا گرفت تا صاحب دست یازید و از درخت سیبی باز کرد، گفت این نه فعل منست؟ ابو اسحق گفت اگر فعل تو است باز همانجا دوساند، صاحب خاموش شد و گفت مراد خواه، گفت مراد من ابن فورک است، فی الحال خلاص فرمود، بآمل آمد، دو پاره کتاب در کلام بحبس تصنیف کرده بود، بجهت او سالار آن مسجد بنیاد افگند، تا آخر عمر بآمل بماند و خاک او بمحلّۀ علی کلاده سره بالای گنبد چهار راه نهاده است.
قاضی القضاة ابو القاسم البیّاعی، انگشت نمای جهان در فنون علوم فقه و کلام و شعر و ترسّل و حکمت و نظم و نثر و تازی و پارسی و طبری است.
استاد بزرگ ابو الفرج علی بن الحسین بن هندو، اگرچه پدران او قمّی بودند امّا مولد و منشأ او طبرستان بود و مضجع و مرقد باستراباد بسرایی که ملک او بود اتّفاق افتاد چنانکه امام باخرزی میگوید: کأنّ الفضل لم یخلق الاّ له، تصنیفات او آنچه متداولتر است از بسیاری اندکی اینست: کتاب البلغة من مجمل اللّغة، کتاب نزهة العقول، کتاب الفرق بین المذکّر و المؤنّث کتاب امثال المولّدة، کتاب مفتاح الطبّ، کتاب المساحة، الکلم الرّوحانیّة فی حکم الیونانیّة، کتاب الوساطة بین الزّناة و اللاّطة، بخلاف ازین او را در فلسفه و طبّ و لغات مؤلّفات بسیار، و دیوان اشعار او پانزده هزار بیت بلکه زیادت برمیآید مثل آب زلال و سحر حلال و پنج مجلّد رسائل تازی، و بخطّ او یکی منشور قضای آمل بخانۀ جمال بازرعه بمحلّۀ چولکه کوی نهاده که بعهد شرف المعالی برای اسلاف بازرعه نبشته بود مثل آن خطّ درین عهد و سالها کسی ننبشت، و ذکر فضل او برین مثنوی که نبشتم ختم کردم که هزار چندان بود که میگوید، علیّ بن محمّد بن علیّ بن امّ الحرث الرّعاطی از اعیان علمای عصر بود و شاگرد او، بدو رسانیدند که از حلقۀ محصّلان و مستفیدان کرانه گرفت:
مجالسی صیاقل الألباب تجلی بها عرائس الآداب
أنفی بها عن اللّسان عقله و اشتفی من غیظ طول العطله
فمجلس کالرّوضة المرهومه و مجلس کالحلّة المرقومه
ما بین جدّ قدّ من ثهلانا و بین هزل یضحک الثّکلانا
فمن جواب ماج بالفصاحه توفیق ربّی و اصل جناحه
یختال فی براقع[ کأنّه ودائع الأصداف
و من خطوط تفتن العیونا تنقشها أنا ملی فنونا
لو لاحظتها الصّین عند مشقها لاشتعلت قلوبهم من عشقها
و بزّقوا فی صور الأرثنج و مزّقوا ما زوّقوا من درج
و ملح تحرق شدق الرّاوی کأنّها من حرّها مکاوی
و من دروس فتن عقد العاقد لو انصفت خطّت علی الفراقد
فدارس رسائلی المحبّره و دارس أشعاری المعطّره
و دارس فلسفة دقیقه و دارس طبّا نحا تحقیقه
من علم سقراط و رسطالیس و علم بقراط و جالینوس
فلیتّصل بمجلسی من اتّصل و لینفصل عن مجلسی من انفصل
فلا لنا من واصل توفیر و لا بنا من قاطع تقصیر
کیف ترانی یا ابن ام الحارث یزید فی قدری بحث الباحث
کالمسک جاز طیبه النّهایه بالسّحق بین الفهر و الصّلایه
و الذّهب الإبریز لمّا حکّا علی المحکّ ذبّ عنه الشّکّا
أهذه خصال من یدرّس و یترک العزم سدی و مجلس
و من یخلّ العزّ للأوغاد من رائح بتیهه أوغاد
تبا لأیّامی الّتی قد ولّت و قلّبتنی فی اللّتیّا و اللّتی
حتّی عنانی الدّرس و التّدریس «فی بلدة لیس بها أنیس[
کأنّ ایّوب الحمانی[ فصبّ صبرا فی کؤسی و سقا
بعد اختصاصی بالملوک الجلّه ممتطیا للرّتب المطلّه
و بعد قطفی ورد کلّ خدّ یفوق فی الجمال کلّ حدّ
و قولتی هات الکؤس هات معصفرات و مزعفرات
و بسطی الکفّ بعرف سائل لباسط الیّ کفّ سائل
اللّه یکفینی فطالما کفی و کدر الأیّام یتلوه الصّفا
فیرتدی الدّست بی النّضاره و یقتدی بی خالفا أوضاره
أو تستطیر خرق اللّواء فوقی فی الکتیبة الشّهباء
و یکی از کبار علما در حقّ او میگوید
سما فی الشّعر أعلام کبار فصار لکلّهم شرف و مجد
فأوّلهم إذا ذکر ابن حجر و آخرهم ابو الفرج بن هندو
و امام عبد القادر الجرجانی، که امام باخرزی میگوید: اتّفقت علی امامته الألسنة و تجمّلت بمکانه و زمانه الأمکنة و الأزمنة و أثنی علیه طیب العناصر و ثنّیت به عقود الخناصر فهو فرد فی علمه الغزیر لا بل هو العلم الفرد فی الأئمّة المشاهیر، مؤلّفات او در نحو چون جمل و شرح آن، و شرح ایضاح عضدی، و کتاب التّلخیض و سایر تصنیفات، و اشعار او بعضی در کتاب الدّمیة آورده است.
و ابو سعد مظفر بن ابراهیم، امامی مقدّم بود در فقه ابو حنیفه و صدر ادبای عالم و بحر علوم، مدّتی در خدمت صاحب بن عبّاد بود و بعد وفات او پیش سیّد ابو طالب هرونی الثّائر شد، آن سیّد در حقّ او کرامات فرمود، با بسیار مال او را گسیل کرد در کشتی نشست تا بآبسکون بیرون آید و بموطن رسد بدریا غرق شد، شعر اوست:
أسحر بأجفانه ام خمار أمسک بعارضه ام عذار
غزال بخدّیه ورد الحیاء أطلّ الجمال علیه نثار
فمن ریقه یتعاطی الرّحیق و من خدّه یجتنی الجلّنار
و له ایضا:
قلاک الغوانی أن علاک مشیب فما لک فی ودّ الحسان نصیب
و شیخ ابو عامر جرجانی، مؤلّف کتاب الشّعر، بیشتر قصاید او در حقّ قابوس باشد از فحول ائمّۀ عالم بود، شعر:
قد یکره المرء ما فیه سلامته و ربّما عشق الإنسان ما قتلا
و لم تزل هذه الدّنیا محبّبة الی نفوس سقتها السمّ و العسلا
[و له ایضا]:
تجاهل اذا ما کنت فی القوم کلّهم جهول و الاّ قیل أنت جهول
و إنّک إن عاشرت بالعقل فیهم رأوک غریبا و الغریب ذلیل
[و له ایضا]:
رأیت غریب النّاس فی کلّ بلدة یعیش ذلیلا أو یموت کئیبا
تری النّاس ینحاشون منه کأنّه مریب و حاشا أن یکون مریبا
[و له ایضا]:
کفی بفراق المرء للأهل وحشة یفیض لها من مقلتیه غروب
إذا عاش لم یعدم هوانا و ذلّة و إن مات قال النّاس مات غریب
امام باخرزی در کتاب دمیة القصر ذکر او کرده است و این ابیات نبشته که در اثناء قصیدۀ بمدح قابوس گفت:
أشیم عفوک و الآمال تبسطه و موقفی منک مثل الأخذ بالکظم
إذا رقدت فإنّ الرّوع فی حلمی و إن أفقت فطعم الموت ملء فمی
لا تأمننّ أخا طالت سلامته و الدّهر مغر به إن نام لم ینم
و ذکر پسر او ابو المجد و برادر او ابو الفرج المظفر بن اسمعیل که زاهد و فقیه و ادیب صاحب احادیث بود و عدّی بن عبد الله و ابو سعد الصیدلانی و ابو حنیفه محمد بن محمد الاسترابادی [کرده].
بارع جرجانی:
نصحت أخی و هو لا یعلم و قلت له قول من یفهم
تعلّم اذا کنت ذا ثروة فبالمال یحسن ما تعلم
و فی العلم زین لذی درهم و شین إذا لم یکن درهم
الاستاد ابو العلاء المهروانی، مکمّل علوم ادبی و شریعتی و ریاضی، شاعر و متکلّم و فصیح و بلیغ بود، گفت، شعر:
أیا من رمی فاستأسرتنی لحاظه و ما لی عنه فی الإسار أمان
تملّکت فاصنع ما بدا لک ریثما یحیط بنار العارضین دخان
محمد بن جریر بن رستم السروی، فقیه و متکلّم و صاحب حدیث و محقّق در مذهب اهل البیت علیهم السّلام، مدّتها در خدمت علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام بوده و تصانیف او آنچه مشهورتر است: کتاب المسترشد، کتاب حذ و النّعل بالنّعل.
و خواجه امام عماد کجیج، فقیه آل محمّد علیهم السّلام، عالم و زاهد و متدیّن، امیر ابن ورّام او را بحلّه سالی دو باز گرفت، اهل بغداد و کوفه و شیعت سواد عرب باستفادت بدو پیوستند و هرسال یک هزار دینار بنفقات او معیّن گردانیده، و ابن ورّام دختر او را نکاح کرد و امروز از آن دختر جوانی رسید متبحّر بعلوم، صاحب جاه و منزلت و اختصاص و قربت، بمواقف النّاصر لدین اللّه ابو العبّاس احمد بحلّه بر جای است و من یافتهام: و از کتّاب علیّ بن ربّن، معروف و موصوف ببلاغت و براعت و مؤلّفات او مثل فردوس الحکمة، و بحر الفواید، و بجهت اصفهبد مازیار نبشتهها نبشتی که بلغای عراقین و حجاز از آن متعجّب ماندند و بعد مازیار معتصم او را دبیری خویش داد. و عبد الله المعروف بابن الطبری، بعهد خلافت متوکّل باصفرید و بؤس حال بسامرّه شد و سه شبانه روز برو گذشت که قوت نیافت، دستار و درّاعه فروخته بود و در وجه نفقه صرف کرده و مرقّعه پوشیده بر سر راهی نشست تا خویشتن بر اصحاب خلیفه عرض کند قضا را المؤیّد باللّه بن المتوکّل بدانجا رسید، سواری بصدمه بر او افتاد و کوفتی سخت بدو رسید، مؤیّد باللّه فرمود تا او را برگرفتند و بسرای او برده و طبیب را فرمود تا مداوات خستگی او کند، چون صحّت یافت دو هزار درهم بدو فرستاد، قبول نکرد، گفت اوّل تا امیر المؤمنین را دعائی نگویم نعمت قبول نکنم، متوکّل فرمود تا پیش او بردند، دعائی بگفت تا خلیفه و حاضران از فصاحت او خیره ماندند، در حال فرمود تا وزارت امّ اسحق بدو سپردند و کار او بدرجۀ عالی رسید.
اولیاء و زهّاد
مثل شیخ ابو العباس قصاب تغمّده اللّه برحمته در زمین و آسمان ذکرش معروف و اجتهاد و عبادت و سیر مرضیّۀ او ظاهر و هنوز خانقاه و تربت او معمور و اصحاب خرق مجاور و خیرات و لقمه برقرار.
شیخ زاهد ابو جعفر الحناطیمفتی و مفید و زاهد، و محلّه و مسجد برقرار و تربت او مزار متبرّک و بر سر خاک او مصحفی بخطّ ابن امیر المؤمنین علی علیه السّلام محمّد الملقّب بالحنفیّه نهاده، هرکه آن مصحف دست بر نهد و سوگند بدروغ خورد سال نمیگذرد تا بعلامات فضایح از دنیا نمیگذرد و آزمودهاند و همۀ اهل ولایت را حقیقت شده.
شیخ زاهد فیروی، بمحلّۀ علیاباد بر در دروازه زندانه کوی تربت اوست، هر که در آن محلّه شراب خورد و بمشهد او برگذرد لا محاله از آن محلّه آواره شود بسیاری را تجربت کردیم.
شیخ ابو تراب، بمحلّۀ در لبش صاحب کرامات از جملۀ عبّاد بود و بر در مسجد مشهد او ظاهر است.
شیخ زاهد ابو نعیم، عالم و زاهد و امام صاحب قول.
قطب شالوسی، سلطان سنجر خرقۀ او پوشید و بصومعۀ او آمدی، خانقاه او برقرار است و او بعهد ما بود. از جملۀ کرامات او یکی آنست که نصیر الدّین محمّد بوتو به وزیر سنجر پیوسته گفتی شیوۀ تسلّس و ریاست شیوۀ ایشان، و سنجر را خواستی اعتقاد فاسد کند و نوبتها شیخ را آزرده بود، روزی ببسطام خربزۀ پیش او آوردند، انگشت بر قب خربزه نهاد و گفت کشتیم محمّد بوتوبه را، قضا را موافق قول او آمده در همان لحظه سنجر بمرو وزیر را کشته بود.
و قاضی هجیم، زاهد و عالم و تربت بر در مشهد شمس آل رسول اللّه بمحلّۀ عوامه کوی، و شاهد بر فضل او این قصیده است [که یکی از علما را گوید]:
ای بفرهنگ و علم دریاؤ لیس ما را بجز تو همتاؤ منم و تو که لا حیاء لنا هزل را کردهایم احیاؤ هریک از ما شده مشار الیه در جهان همچو ید بیضاؤ من بشعر و نجوم و حمق و جنون تو بآرایش و بفتواؤ لی و لک از دو چیز تقصیرست گرچه هستیم هردو داناؤ لیس لی عقل و لا حیاء ترا هر دو را غالبست سوداؤ هست فی الپشم جای خندیدن نیست فی الچشم قطرۀ ماؤ آید و ناید از من شیدا خواه امروز و خواه فرداؤ آید از من که اضرب المخراق ناید از من بهیّ و عقلاؤ جعبۀ شاعران قرین منست همچو آتش قرین منجاؤ[ قل فبئس القرین و باک مدار لست تدری که ایش معناؤ مضحکات آید از خواطر ما همچو در از میان دریاؤ می ندانند قدر ما جهّال که چه بلهّرهایم و رعناؤ هردو را تن دو است و جان واحد هر دو دل کردهایم یکتاؤ خانۀ خویش دان تو خانۀ من چو عطارد ببرج جوزاؤ مُهرۀ مُهر مِهر من شکنی چونکه تنها شوی بهر جاؤ بر زمین همچو مهر بر فلکی بر فلک نیست مهر تنهاؤ مُهر بر مِهر تو نهاد ستم مُهر بر مِهر سخت زیباؤ مُهرهبازی همیّ و سُغبه کنی میستانی چو مُهرۀ ماؤ گه ستانی عمامههای دراز گه عَتابیّ و خزّ و دیباؤ گه شبیخون بری بآمل وری از سمرقند و از بخاراؤ[ گه سوی رود بست حمله بری[ گه بپالیزو گه بلو راؤ[ آمل و ری کلاهما کردی این بتاراج و آن بیغماؤ چونکه با خود مرا همی نبری ارمغانی فرست غبراؤ دوستان زمانه چونینند کلّهم حسّد و اعداؤ یادم آید ز دوستان چنین هرگه بر خوانم الأخلاّؤ[ إنّ آبائی الذّین مضوا سمعوا قصّتی چه رسواؤ و ثبوا عن قبورهم از ننگ حلفوا أنت لست منّاؤ زوجتی هرشبی تخاصمنی لحیتی میکند بتاتااؤ[ اوست سلیطه
و مُعربِد من[ بیننا هرشبی مُحاکاؤ مر مرا گوید او که ای احمق تا کی این شعر و این مجاباؤ ماند این شعر توبأ سفل تو راست گوید که سخت گنداؤ لیت عاقل بدی ازین دو یکی تا مگر یفعل المداراؤ پس فما بالنا نسائلکم أنا مجنون و تلک حمقاؤ چون شبانگه بسوی خانه شدم دونه اخ بنات و أبناؤ حمله آرند و سوی من تازند همچو مشهد شکاف غوغاؤ هرچه در خانه منکرند مرا نحن من دستهم عجز ناؤ أنا تنها و هم قد اجتمعوا لا جرم تنتفون تا تاؤ گو نصیحت کنید و پند دهید جمع گردید پیرو بر ناؤ[ تا مگر رحمتی فرود آید بر حوالی نه بر علیناؤ[ پند کس نشنوند و معذورند هست دلشان چو صخره صمّاؤ ما استجابوا لکم و لو سمعوا قد شقوا فی بطون ما ماؤ یا امام زمانه لو سئلت هل دماغک فقل که لالاؤ خاطر تیز من بدان سببست نیک پروردهام ز مبداؤ مر مرا هر زمان بجای لبن مامکم داد هار کالباؤ هر که بشنید این فصاحت من گفت لیت اللّسان لالاؤ او چنون فتنۀ فصاحت من که دباغی و کون و سیلاؤ[ شلمی و لکه کون شما را باک ان شلمتم فقد گرزناؤ[ شاعر اون بو که وی من آسابو داوسی کیری تیز بشعر اؤ جعبۀ شاعران چه کرده بوین همه را چون بر اتیلاؤ[ هرکه میدوستهای من این پرسی یومن اسا بشر و جنباؤ[ هرکه میدشمنه آمل بهلی واری و اوازه کوه و انکاؤ[ میشکم ای فضول و جعبه پره ابنه کی داد ره بمی لاؤ اونک آورده می برون اشعار برده واشیولا اشیلاؤ من و تو هردوی سخن مرنی این بنارنج و آن بخرماؤ هردوی نومه را اوی گیرن هر دو هستیمهها براناؤ چون بهیچ بویمون و آلمتون ببریم رسکت
و کلیناؤ همه این شیعرون نوهودون گتن ای دست من بفریاؤ تو چه هاسا جینا دامن وا وا مرا کس بنوبتی جاؤ من چهها واردم ای رم مردم موچهها رومۀ بمی لاؤ من چه و او ارومه تو دویی جا تو چه و ارومۀ بمی تاؤ سحرانکوم هردو اون بوزیم چون وزی و شتر ای کلیناؤ دابشو یضحکون میریشی من برای چرا نخنداؤ خر بخندی که می سهون شنوی هربسته یضحک من آساؤ می سهون بشنون بعیشه دَرَن وا بساری و استراواؤ وی بحاوست نواله ینفقنی بار بیت چند کابزیراؤ [کذا] بنقل ترشه سیو پیرارین هار معجون شده بغرطاؤ کشمشی اون چنون که مین دنبو یا اوی حی و لام حلواؤ با سفرجلّ جلّ جل جللن یا کمثری را راء وراراؤ ای ورا شیر مست کجا بای تو ای بره وه نبود واوااؤ اون بزوی بزم بلیل و نهار بوریا دون کنی چرا را اؤ پار و پیرار ما فعلت دوا لاجرم هالکسته ای جاؤ دو نهوی بنعیمه کحسکا[ هرچه تونست بکرده و ستاؤ انا کالمرده فی میون جدث مرده را سونبو اطبّاؤ ای اطبّا خوچی بنای مرا هو هلم تایجی مسیحاؤ این مجابات شعر خواجه امام:کس ندیدست مرغ و عنقاؤ هرکه واها نمایها مردم دونی که وا بپای وا واؤ این باون وزنه که دقبقی گت: «لّی تلی لی تناتنا اؤ»
حکمای طبرستان
بزرجمهر حکیم عجم، که آثار ذکا و دانش او چون ذکاء آفتاب اقالیم عالم گرفت. بشاهنامه فردوسی حکایت او و شاه انوشروان و خواندن نبشته بعد از آنکه چشمهای جهان بین نداشت یاد کرده است، بعد از ذهاب دولت اکاسره او با طبرستان آمد از او پرسیدند: لم فسد ملک آل ساسان و فیهم مثلک قال لأنّهم استعانوا بأصاغر الرّجال علی أکابر الأعمال فآل أمرهم الی ما آل، روزی گفتند بیاید تا مناظره کنیم بقضا و قدر، گفت: ما أصنع بالمناظرة رأیت ظاهرا استدللت به علی الباطن رأیت أحمق مرزوقا و عاقلا محروما فعلمت أنّ التّدبیر لیس الی العباد ازو پرسیدند اولیتر کس بحرمان کیست، گفت: من ترک الأمر مقبلا و طلبه مولّیا او را گفتند تواضع اولیتر یا تکبّر، جواب داد: التّواضع نعمة لا یحسد علیها و العجب بلاء لا یرحم علیه، هم او گفت: یجب للعاقل أن لا یجزع من جفاء الولاة و تقدیمهم الجاهل علیه اذ کانت الأقسام لم توضع علی قدر الأخطار و إنّ من حکم الدّنیا أن لا تعطی أحدا ما یستحقّه و لکن امّا أن تزید أو تنقصه، هم او گفت: اقرب الأشیاء فی درک الأمور انتظار الفرج، ازو پرسیدند کار تو در نکبتی که ترا افتاد چگونه بود، گفت:
إنّی لمّا دفعت الی المحنة بالأقدار السّابقة فزعت الی العقل الّذی به یعلم کلّ مزاج و الیه یرجع فی کلّ علاج فرکّب لی شربة أتحسّاها، فقیل له عرّفناها قال هی مرکّبة من اشیاء أوّلها أنّی قلت القضاء و القدر لا بدّ من جریانهما و الثّانی [أنّی] قلت إن لم اصبر فما اصنع و الثّالث أنّی قلت یجوز أن یکون أشدّ من هذا و الرّابع أنّی قلت لعلّ الفرج قریب و أنت لا تدری فأورثنی هذا سکونا و علی اللّه اعتمد فی إتمام المأمول، او را گفتند چه گویی در روزی خلایق، گفت: إن قسم فلا تعجل و إن لم یقسم فلا تتعب، ازو پرسیدند بهترین هنرها چیست، گفت: لیت شعری أیّ شیء ادرک من فاته الأدب، هم او گوید: إنّ اللّه تعالی وکّل الحرمان بالعقل و الرّزق بالجهل لیعلم العاقل أنّه لیس الیه من الأمر شیئ، روزی کسری انوشروان پرسید: ما خیر ما یرزق العبد فقال عقل یعیش به قال فإن عدمه قال فأدب یتحلّی به قال فإن عدمه قال فمال یستر عیوبه قال فإن عدمه قال فموت یریحه، همو گوید: ینقص مال الإنسان فیقلق و ینقص عمره و لا یقلق. و اصفهبد مرزبان بن رستم بن شروین پریم، که کتاب مرزباننامه از زبان وحوش و طیور و انس و جنّ و شیاطین فراهم آوردۀ اوست، اگر دانا دلی عاقلی از روی انصاف نه تقلید معانی و غوامض و حکم و مواعظ آن کتاب بخواند و فهم کند خاک بر سر دانش بید پای فیلسوف هند پاشد که کلیله و دمنه جمع کرد و بداند که بدین مجموع اعاجم را بر اهل هند و دیگر اقالیم چند درجه فخر و مرتبتست و بنظم طبری او را دیوانیست که نیکی نامه میگویند دستور نظم طبرستانست و ابراهیم معینی گوید، نظم:
چنین گُته دو نای زرّین کتاره بنیکی نومه که شر جاد باره[ ابن پیری بپا چه اندوهن کاره پیاچه کما رزم برده این یپاره[
اطباء
ابو الفرج رشید بن عبد الله الطبیب الاسترابادی، در عهد قابوس شمس المعالی نظیر خویش نداشت با کثرت اطبّاء عصر او، و در بلاغت و نظم و نثر ذکر او در کتاب دمیة القصر امام باخرزی کرده است. و سید ابو الفضایل اسماعیل بن محمد الموسوی الجرجانی، که از تصانیف اوست کتاب ذخیرۀ خوارزمشاهی، کتاب یادگار، کتاب اغراض، کتاب خفّی علائی، کتاب ترجمۀ قانون ابو علی سینا.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…