فهرست اسامی رجال و طوایف
باب چهارم
در ذکر ملوک و اکابر و علما و زهاد
و معارف و کتّاب و اطبّا و اهل نجوم و حکما و شعرا
از متقدّمان اصفهبد مازیار بود که ازو کافیتر پادشاه بعهد او نبود و چون بروزگار او رسیم معلوم شود، روزی رایض او بر اسبی نشست از آن او، میگردانید پرسید که درین اسب هیچ عیب میدانی، گفت در همه جهان مثل این اسب نباشد چه عیب داند کسی در او، مازیار گفت در هردو اشتالنگ این اسب مغز نیست، اصفهبد بفرمود تا اسب را بکشتند و اشتالنک بشکستند هیچ درو مغز نبود. و همچنین برای او وصف کردند در طخیرستان در گلّۀ فلان کس اسبی هست بصد هزار درهم، جماعتی را که باسب خریدن مهارت و بصارت داشتند مالها داد و باسب خریدن میفرستاد، فرمود که اوّل بطخیرستان آن اسب بخرند، چون آنجا رسیدند خداوند اسب گفت همچنین بگلّه فروشم [و نگذارم که بر نشینند، اسب بغایت نیکو و شایسته] و اعضا و قوائم متناسب بود، پیش اصفهبد نبشتند که حال بر این جملتست فرمان چیست، جواب نبشت لا بد خداوند اسب تا عیبی در آن نبیند شرطی چنین نکند، باید که شما در دیدن اعضا و تناسب خلقت احتیاط تمام بجای آرید و مال بدهید بدان قرار که کمند در او افگنید، اگر دو گوشها راست کند و نظر تیز تیز میان هردو دست میزند و دنبال در خویشتن گیرد بیع درست باشد و اگر چون کمند بگردن او افتد گردن بر کمند مینهد و پهلو پر میکند و هردو گوش فرومیافگند بعیب رد کنند و البتّه نخرند، چون نبشته بخواندند و تجربت کردند همان آمد که او گفت و نبشت.
و علیّ بن ربّن را خلیفه بعد ازو بدیوان انشاء خویش بنشاند، معانی نبشتهها که مینوشت کمتر از آن آمد که بعهد مازیار برای او مینبشت، ازو پرسیدند چرا چنین است، گفت آن معانی او بلغت خویش مینبشتی من با تازی کردمی، بدانستند فکرت مازیار قویتر بود، و احوال مکاری و بخششی که او را کرد بوقت آنکه او را گرفته بسرّ من رآه بردند [جمله در جای خود] برود.
الندا بن سوخرا گفتند پادشاهی بود آوردهاند که در بأس و بسالت او را مقابل رستم دستان نهادند، یک شب چهل فرسنگ بدنبال گوزن بدوانید و چون بحدّ رزمیخواست رسید سیلاب آمده بود، همچون دریا جوی میرفت، اسب در آن جوی انداخت و با کران آمد و گاو بکشت، او را گفتند مؤیّد است بورج. و پسر او ونداد هرمزد بن الندا که صیت مردانگی او داستانست و آنچه او کرد و فراشه و شیطان فرغانی را کشت تقریر افتد بموضع خویش. و چون هرون بری رسید مأمونرا بفرستاد تا در دامن او نهند، د؟؟؟
هها که محصول آن هزار هزار و ششصد هزار درهم بود بمأمون بخشید، و بوقت آنکه فراشه را بکشت اصفهبد شروین ملک الجبال پیش او آمد بیاری، دو دانک از غنایم فراشه بدو داد و چون هرون الرّشید بعد قتل فراشه بری رسید ونداد هرمزد استقبال کرد، چشم رشید بدو رسید او را فرا ارعاد و ایعاد و ابراق و تهدید گرفت بالفاظ تازی، بدانست که از خشم و ستیز میگوید، روی بهرون کرد و گفت من تازی ندانم امّا معلوم میشود که امیر المؤمنین را بر بشرۀ مبارک تغیّر ظاهر شده و در حقّ من کلمات بیمشفقانه میفرماید، این معنی چرا آنوقت که بکوهستان خویش بودم نفرمود، امروز که من منقاد و بطوع و رغبت بیکره و اجبار اختیار خدمت کردم و ببساط او حاضر آمده در بزرگی نخورد که با مهمان و خدمتکار ناخوانده چنین گویند، خلیفه پرسید که او چه میگوید، ترجمۀ سخن عرض داشتند، هرون خجل شد و گفت حقّ با اوست، مرتبۀ او زیادت گردانید بفرمود تا بالشی آوردند که بدان نشیند چون پیش او بردند که فرونشیند فرا گرفت و بر سر خویش نهاد، گفت بالش امیر المؤمنین تشریف باشد بر سر اولیتر، وقت آنکه برخاست هرون فرمود تا بالش برداشتند و با او بخانه بردند، و روزی دیگر بحضرت رسید، نشسته بود عمّ رشید درآمد، حاضران مجلس برپای خاستند الاّ ونداد هرمزد که التفات نکرد و برنخاست، رشید و اهل مجلس را ناخوش آمد و در دل از او کینه گرفتند تا هم بر اثر یزید بن مزید درآمد و خدمت کرد، ونداد هرمزد پیش از همه برای او خاست و تواضع نمود، مردم از آن حرکت او متبسّم شدند، رشید او را گفت عمّ من خون و گوشت منست و این کمینه بندۀ این درگاه، آن بیمروّتی بر کجا بود
و این تکلّف بر کجا، ونداد هرمزد جواب داد که من عمّ ترا نشناختم و برای کسی که او را نشناسم برخاستن محال باشد امّا این مرد هنرمند و شجاع است برای هنر و مردانگی او برخاستم، بوقت آنکه او را بممالک من فرستادی یک سال تمام در مقابل من نشست هرروز بامداد که آفتاب طلوع کردی او لشکر را بتعبیۀ دیگر آراستی و در آن ولایت مرا سواری بود در شهامت و مبارزت او را هم سر و دل خویش نهاده بودم، روز جنگ پیش او فرستادم بکمتر از آنکه شمشیر برکشید سر مبارز خویش دیدم پیش اسب او افتاده تا روز دیگر من با او بنبرد بیرون شدم تیغی بر من گذاشت که مثل آن زخم زدن هرگز ندیدم، اگر چنین مردی را برخیزم با آنکه دشمن من باشد دوست دارم، هرون را سخن او خوش آمد و بعد از آن یزید بن مزید را بمراتب بزرگوار رسانید تا بحدّی که در خانۀ هرون بسرای امّ جعفر بوزنۀ داشتند سی مرد حشم او بودند، او را کمر شمشیر بر میان بستندی و سواران با او برنشستندی، هرکس که بخدمت درگاه او رفتی فرمودندی تا آن بوزنه را دست بوس کند و خدمت، و چنین شنیدم که آن بوزنه چند دختر بکر را بکارت برداشته بود و اباحتی و الحادی از حیا و دیانت و حرمت شریعت میبرزیدند و در قصیدۀ که مذّهبه گویند امیر ابو فراس ذکر این بوزنه میفرماید، و کنیت بوزنه ابو خلف بود، شعر:
و لا یبیت لهم خنثی ینادمهم و لا یری لهم قردا له حشم
فی الجمله روزی یزید بن مزید بعد وداع رشید بدرگاه امّ جعفر رفت تا خدمت وداع کند، بوزنه را پیش آوردند که دست او ببوس و سلّم علی ابی خلف، شمشیر برکشید و بدو نیمه زد و بخشم بازگشت، این حال بر هرون عرض کردند که چنین دلیری فرمود، او را بخواند و گفت: ما حملک علی مراغمة امّ جعفر، یزید جواب داد که: یا أمیر المؤمنین أبعد خدمة الخلفاء نخدم القرود لا و للّه لا کان ذلک و هرون الرّشید ازو در گذشت و او را باز گردانید، و مسلم الولید صریع الغوانی بمرثیۀ او میگوید، شعر:
قبر بأران استسرّ ضریحه خطرا تقاصر دونه الأخطار
خورشید بن داذمهر، وقتی از فرزندان ملوک خراسان یکی بخدمت او آمد، با بسیار تحف و طرف و هدایای ولایت خویش و او را خانه باصفهبدان بود، بفرمود تا آن مهمانرا همانجا بنزدیک اصفهبدان فرود آرند و نزلی تمام پدید کرد، آن جوان برای تحفهها بر نهادن طبقها خواست، در موکب اصفهبد پانصد دست طبق سیمین بود پیش او بردند، خراسانی گفت زیادت ازین باید. دختر فرّخان بزرگترین زن اصفهبد بدین موضع نشستی، بسرای او فرستادند، پانصد دست دیگر گرفتند، هزار طبق سیمین را تحفه نهاد و پیش کشید، اصفهبد قبول کرد و بعوض آن دو هزار طبق را تحفههای طبرستان و صد هزار درهم پیش او فرستاد.
وقتی دیگر مردی جامی مرصّع بجواهر بر صورت خروسی در هردو چشم یاقوت سرخ گرانبها نشانده بخدمتی آورد، قبول فرمود و در تعهّد او مثال داد تا روزی ازین مرد نقل کردند که مثل این خدمتی برای اصفهبد کسی نیاورده باشد، بفرمود تا مجلس شراب بیاراستند و صاحب خروس را حاضر کردند با پانصد خلق دیگر، در پیش هریک خروسی را حاضر کردند بهتر از آن و بنهادند، مرد غریب دریافت، برخاست و زمین بوسید و بقدم استغفار ایستاد اصفهبد او را بنشاند تا فرداد خروس او ردّ کرد و دو چندانکه قیمت بود در حقّ او عطا فرمود.
اصفهبد بادوسپان، هر روز ششصد مرد را طعام دادی، به نوبت خوان نهادی، دویست بامداد و دویست ظهر و دویست نماز شام، و عبد اللّه فضلویة السّروی از محمّد زید گریخته پناه بدو کرد دویست درهم جهت نان پدید آورد و چون او فرمان یافت بفرزندان او مسلّم داشت.
از سادات آل محمّد صلوات اللّه علیه و علیهم اجمعین که بطبرستان حاکم و عادل بودند و دخمهها و مدفن جمله آنجاست اوّل کسی از ایشان: حسن بن زید بن اسمعیل المعروف بحالب الحجارة لشدّته و قوّته و صلابته، ابن الحسن بن زید [محمد بن اسمعیل بن] الحسن [بن زید بن الحسن] بن امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیهم السلام ولد بمدینة رسول اللّه و نشأ بها و کان قریع زمانه فی الشّجاعة و الدّهاء و ثبات القلب.
و طباطباء علوی در کتاب انساب اشراف امصار چنین که نبشتم کرد ، و سبب خروج و استیلاء او بر ملک طبرستان بجای خویش برود. در کتاب ملح الملح و کتاب نزهة العقول آوردهاند که کرم و همّت او بغایتی بود که روزی فصد کرده بود ابو الغمر شاعر طبری پیش او رفت و این دو بیت برخواند:
اذا کتبت ید الحجّام سطرا أتاک بها الأمان من السّقام
فحسمک داء جسمک باحتجام کحسمک داء ملکک بالحسام
ده هزار درهم بدین دو بیت در حال بدو داد.
محمد بن زید الداعی الی الحق، برادر حسن بن زید بود بزرگواری قدر او را اگر مجلّدات کتاب سازند هم قاصر باشد.
سیّد امام ابو طالب روایت کرد که او را دبیری بود عالم، ابو القسم الکاتب البلخی گفتند، مشهور و معروف بفضل و بلاغت، گفت چند پادشاه را خدمت کردم با وسعت جاه و فسحتی که ملک ایشان را بود و بسیار بلغای جهان را دیده همیشه پیش من همچون ما بودند الاّ این محمّد، هر وقت که املاء نبشتۀ کرد پنداشتم محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله اداء وحی میکند، عبد العزیز العجلی در حق او قصیدۀ گفت، شعر:
و اذا تبسّم سیفه بکت النّساء من القبائل
و اذا تخضّب بالدّماء خرجن فی سود الغلائل
لا شیئ احسن عنده من نائل فی کفّ سائل[
سی هزار درهم پیش او فرستاد، و چون بکر بن عبد العزیز العجلی که از سروران جهان بود پیش او رسید بآمل بجهت او از اسب بزیر آمد و بخلاف آلات و تجمّلات هزار هزار درهم در صد بدره کرده پیش او فرستاد، و هرسال سی هزار درهم سرخ بمشاهد حسین علی و امیر المؤمنین علی و حسن علی علیهم السّلام و سایر سادات و اقربای خویش فرستادی، و چون متوکّل مشاهد ائمّه خراب کرد اوّل کسی که اعادت آن عمارت فرمود او بود. آوردهاند که روزی بدیوان عطا نشسته بود و حشم را جامگی میداد، مردی را پیش او آوردند پرسید که تو از کدام قبیلۀ گفت از عبد الشّمس. گفت از کدام بطن، مرد خاموش شد، گفت مگر از فرزندان معاویۀ، گفت آری، پرسید از کدام فرزندی، خاموش شد، باز گفت مگر از فرزندان یزیدی، گفت آری، داعی گفت ای جوان تو مگر ندانستی ترا با طالبیّه نباید بود، بیک بار سادات علویّه شمشیرها برکشیدند که ما او را بکشیم، داعی بانک بر ایشان زد و گفت مصعب بن الزّبیر روزی بعطا نشسته بود منادی بانک کرد: این فلان بن عمرو بن جرموز، گفتند ایّها الأمیر ابن جرموز خائف و هراسان است که پدر او زبیر را کشته بود، مصعب گفت: جلّت همّة ابن جرموز ان اقیّده بأبی عبد اللّه، لیظهر آمنا و لیأخذ عطاه مسلّما معنی آنست که همّت پسر جرموز عظیم بلند شد که خود را محلّ آن مینهد که کفو پدر من باشد در قصاص، بگویند تا بیاید و عطا بستاند و بسلامت برود، و آن مرد را نفقات و چهار پای داد و تا بعراق معتمدان با او کرد که نباید طالبیّه هلاک کنند و گسیل فرمود،
قفا خلیلیّ علی تلک الرّبی و سائلاها أین هاتیک الدّمی[
لو لا ابن زید النّدی محمّد لم ندر ما سبل الرّشاد و الهدی
احیا لنا بجوده و بأسه و اصله میت الرّجاء و المنی
من ذا یدانیه اذا قیل ابن من کقاب قوسین من اللّه دنی
سادت نساء العالمین امّه و ساد فی الخلق ابوه المرتجی
نجل نبّی العالمین المصطفی و ابن امیر المؤمنین المرتضی
و ابن الّذی انبع فی راحته من حجر ماء معینا فجری
و من علی کفّیه جهرا سبحت و قطعت بفضله جمع الحصی
و من رمی کفّ حصاة فی الوغی[ فهزم القوم[
من حلب العنز و کانت حائلا مجهودة محضا غزیرا فسقی
من غرس النّخل فجاءت یانعا مرطبة لیومها من النّوی
من صرم یوم الوغی جریدة فکان منها ذو الفقار المنتضی
من قال للأرض خذی فأخذت عدوّه لمّا رآه قد طغی
و من دعا الدّوحة اذ قال لها ها اقبلی فأقبلت لمّا دعا
و من شکی البعیر ظلم اهله له الیه ثقل حمل و جوی[
من کلّم الذئب غداة جاء هیشکو الیه ما دعاه اذ عوی
شقّ له البدر المنیر شقّة فقیل سحر عجب لمن رأی
و من هو الشّافع فی امّته مشفّع یوم[
الناصر الکبیر الحسن بن علیّ بن الحسن بن علیّ بن عمر بن علیّ السجّاد، ابن الامام الشّهید الحسین بن امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام، و کنیت او ابو محمد بود، فضل و علم و زهد و ورع و آثار کرامات او هنوز در گیلان و دیلمان ظاهر است و مذهب و طریقت او معتقد گیل و دیلم و بآمل مشهد و مدرسه و دار الکتب و اوقاف معمور و برقرار و خاک او مزار متبرّک و مجاوران بر سر تربت مقیم، و در حقّ او جز از این نتوان نبشت:
اذا ذکرت اوصاف اشراف هاشم فما ذکرهم الاّ علی صدر دفتر
لکم یا بنی الزّهراء زهر خصائص تحیّر فیها فکرة المتفکّر
ائمّة دین اللّه انتم و قد غدا لکم صدر محراب و ذروة منبر
و او را چهار پسر بودند: محمد مات صغیرا و به کان یکنّی، و علی الشاعر، و احمد المکنی بابی الحسین و جعفر المکنی بابی القسم. از این سه فرزند اعقاب ماند، مدّتی بگیل و دیلم پادشاهی کردند و بعضی بأطراف عالم منتشر شده و در کتاب انساب شرح هریک نبشتهاند. و احمد بن النّاصر امامیّ المذهب بود و از فرزندان او ابو جعفر محمد صاحب القلنسوه بملک دیلمان و ابو محمد الحسن النقیب ببغداد، و از علیّ الشاعر ابی عبد الله محمد الاطروش و ابی علی محمد بن علی الشاعر کان له وجاهة ببغداد.
شنیدم که روزی این دو بیت انشاء کرد و میگفت، شعر:
فإن کنت لا تدری متی انت میّت و قبرک لا تدری بأیّ مکان
فحسبک قول النّاس فیما ملکته لقد کان هذا مرّة لفلان
با آنکه او را اشعار بسیار و فضل وافر بود مدّت مدید در صحبت امام الحسن بن علی العسکری صلوات اللّه علیهما اقتباس علوم کرد، و از شاگردان مستفید او ابن مهدی مامطیری و ابو العلاء السّروی که ثعالبی در کتاب یتیمة الدّهر ذکر فضل او کرد. یکی از مستفیدان بتحسین این دو بیت با دیگری کلمۀ میگفت، از آنکه سیّد اطروش بود ندانست چه میگوید گفت: یا هذا ارفع من صوتک فإنّ باذنی بعض ما بروحک و از اشعار فرزند او ابو الحسن احمد که بکتاب انساب صاحب الجیش نبشتند بعضی در این تاریخ آورده آمد، این بیتی چند بصفت تذرو او راست:
صدور من الدّیباج نمق وشیها وصلن بأطواق اللّجین السّواذج[
و أحداق تبر فی خدود شقائق تلألأ حسنا کاشتعال المسارج
و أذناب طلع فی ظهور ملایق[ مرجرجة[
فإن فخر الطاوس یوما بحسنه فلا حسن الاّ دون حسن التذارج
السیّدان الاخوان المؤید بالله عضد الدوله ابو الحسین و الناطق بالحق ابو طالب یحیی
ابناء الحسین بن هرون بن الحسین بن محمّد بن هرون بن محمّد بن القاسم بن الحسن بن زید بن الامام السّبط الحسن بن امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام، چنین گویند که از سادات آل رسول علیه الصّلوة و السّلام هیچ آفریده خروج نکردند جامعتر شرایط امامت را ازین دو برابر، امّا سیّد ابو الحسن بدیلمان خلق را دعوت کرد جملۀ گیل و دیلم اجابت فرمودند و فصلی است قابوس شمس المعالی را در تفضیل عمر و ابو بکر و عثمان و امیر المؤمنین علی، داد بلاغت و فصاحت در آن رسالت داده چنانکه شیوۀ ترسّل قابوس بود، این سیّد جواب آن فصل و رسالت بطریقی پیش گرفت و بحجج قواطع چنان بآخر رسانید که اگر گویند معجز است بعید نبود و تصانیف او آنچه معروفست و متداول:
کتاب التّجرید، و کتاب الشّرح، و کتاب البلغة، و کتاب النّصرة، و کتاب الافادة این جمله آنست که ائمّه بر دست دارند و متعلّمان را بتعلّم این کتابها امروز نیز رغبتی هرچه صادقتر است و دیگر کتب که متداول نیست ننبشتیم و دیوان اشعار او مجلّدی ضخیم برمیآید، روا نداشتم که اینجا بیت چند ثبت نرود، شعر
یهذّب اخلاق الرّجال حوادث کما انّ عین السّبک[
و ما انا با الوانی اذا الدّهر أمّنی و من ذا من الأیّام ویحک ینفکّ
بلانی حینا بعد حین بلوته فلم الف
و حنّکنی کیما یعوّد ازمتی فطحطحته حنکا و ما عضّنی الحنک
لیعلم هذا الدّهر فی کلّ حالة بأیّ فتی المضمار اصبح یحتکّ
نمانی آباء کرام أعزّة مراتبها أنّی یحیط بها الدّرک
فما مدرک باللّه یبلغ شأوهم و إن یک سبّاقا فغایته التّرک
فلا برقهم یا صاح إن شئت خلّب و لا وفدهم و کس و لا وعدهم إفک
و له ایضا:
و قد سبکت عقیانه نار محنة و بالسبک عقیان الرّجال یهذّب
و قد شذّبته النّائبات و إنّما تفرّع غصن الدّوح حین یشذّب
میگویند اوّل او در بغداد تحصیل علم از سیّد ابو العبّاس کرد و بعد از آن بقاضی القضاة عبد الجبّار همدانی پیوست و در مجلس او تخرّج افتاد و بنهایت رسید. چنین آوردهاند که شبی بعد از خفتن خلایق بدرگاه قاضی آمد و او خفته بود، بیدار کردند و گفتند سیّد ابو الحسین بر در است، فرمود که درون آوردند، مسئلۀ از قاضی بحث کرد، قاضی گفت همین مهمّ را آمدی، گفت آری اندیشه کردم امشب وفات رسد و در دین شاکّ بوده باشم و بشبهت. و در عهد او ابن سکّرة الهاشمی قصیدۀ گفته بود در ذمّ آل ابو طالب، شعر:
إنّ الخلافة مذ کانت و مذ بدأت موسومة بفتی من آل عبّاس
اذا انقضی عمر هذا قام ذا خلفا ما لاحت الشّمس و امتدّت علی النّاس
فقل لمن یرتجیها غیرهم سفها لو شئت روّحت کرب الظنّ بالیاس
سیّد ابو الحسین جواب میگوید شعر:
قل لابن سکرة یا نغل عبّاس أضحت خلافتکم منکوسة الرّأس
أما المطیع فلا تخشی دوائره یعیش ما عاش فی ذلّ و اتعاس
فالحمد للّه حمدا لا شریک له خصّ ابن داعی[
ابن المعتزّ ناصبی بود جواب میگوید قصیدۀ دراز:
أبی اللّه الاّ ما ترون فما لکم غضابا علی الأقدار یا آل طالب
قاضی ابو القاسم علیّ بن محمّد التّنوخی که [پدر] صاحب کتاب فرج بعد الشّدة است جواب میگوید:
من ابن رسول اللّه و ابن وصیّه الی مدغل فی عقدة الدّین ناصب
نشا بین طنبور و زقّ و مزهر و فی حجر شاد او علی صدر ضارب
و من ظهر سکران الی بطن قینة علی شبهة فی ملکها و شوائب
یعیب علیا خیر من وطیء الحصا و اکرم سار فی الأنام و سارب
و یزری علی السّبطین سبطی محمّد فقل[
نشوا بین جبریل و بین محمّد و بین علیّ خیر ما شر و راکب
وصیّ النبیّ المصطفی و صفیّه و مشبهه فی شیمة و ضرائب
فکم مثل زید قد أبادت سیوفکم بلا سبب غیر الظّنون الکواذب
أما حمل المنصور من أرض یثرب بدور هدی تجلو ظلام الغیاهب
و قطّعتم بالبغی یوم محمّد قرائن أرحام له و قرائب
و فی أرض باخمرا مصابیح قد ثوت مترّبة الهامات حمر التّرائب
و غادر هادیکم بفخّ طوائفا یغادیهم بالقاع بقع النّواعب
و هرونکم اودی بغیر جریرة نجوم تقی مثل النّجوم الثواقب
و مأمونکم سمّ الرّضا بعد بیعة تؤد ذری شمّ الجبال الرّواسب
فهذا جواب للّذی قال: «ما لکم غضابا علی الأقداریا آل طالب»
شنودم که چون سیّد ابو الحسین بدیلمان مستولی شد و ممکّن گشت از آفاق عالم علما باستفادت روی بدو نهادند و بدانجا رسید که پیش قاضی القضاة عبد الجبّار فرستاد که بر من بیعت کند، و حاکم جشم رحمه اللّه در کتاب جلاء الأبصار همچنین آورد. بعد از آنکه عمرش بهفتاد و اند رسید در سنۀ احدی و عشرین و اربعمایه روز عرفه یکشنبه وفات یافت رحمه اللّه علیه و روز دوشنبه عید اضحی بلنکا که سرای او بود دفن کردند و هنوز تربت او ظاهر است و مشهد برقرار، مردم آن نواحی جمله بر مذهب او و استندار کیکاوس و اسلاف او و سایر دیالم همچنین.
السید الناطق بالحق ابو طالب یحیی بن الحسین الطایر بتأیید الله، برادر سیّد المؤیّد باللّه بده سال از برادر خویش بزرگتر بود، معروف بکمال عقل و فضل و سخا و ورع و اجتهاد و عبادت و زهد و تقوی، پدر ایشان امامیّ المذهب بود و در اوّل ایشان نیز همچنین و او را نظیری نبود بروزگار خویش، و استفادت از سیّد ابو العبّاس کرد بعد از آن بشیخ ابو عبد اللّه که استاد طایفۀ امامیّه است پیوست دیگر باره بقاضی القضاة عبد الجبّار، و در میان زیدیّه از او مبرّز و محققّتر دانشمند نبود تا این غایت و بگرگان مدّتی بمدرسه بتدریس و افاده مشغول بود و از اکناف جهان علما پیش او رسیدند و فواید حاصل کرده، بعد از آن بدیلمان شد، چون برادر فرمان یافت مردم برو بیعت کردند، و استاد جلیل ابو الفرج علیّ بن الحسین هندو در وقت امامت بدو مینویسد، شعر:
سرّ النبوّة و النّبیّا و زها الوصیة و الوصیّا
أنّ الدّیالم بایعت یحیی بن هرون الرّضیّا
ثمّ استربت بعادة الأیّام اذ خانت علیّا
آل النّبیّ طلبتم میراثکم طلبا بطیّا
یا لیت شعری هل أری نجما لدولتکم مضیّا
فأکون أوّل من یهزّ الی الهیاج المشرفیّا
فرزندی بود او را بجوانی وفات رسید، بمرثیه میگوید، شعر:
علیک سلام اللّه ساکن بلقع فلیس الی دفع الحمام سبیل
و لیس الی غیر التّصبّر مفزع و إن عنّ خطب فی المصاب جلیل
و إن کان حزن النّاس عند إیاسهم قصیرا فها حزنی علیک طویل
و إن کنت تحت التّرب فی الرّمس نازلا فذکرک فی حشو الفواد نزیل
و لو لا مقال النّاس فارق حلمه لشفّع تسکاب الدّموع عویل
و له ایضا:
یا غائبا ما له إیاب خالفنی بعدک اکتئاب
و غاب روح الحیاة منّی لمّا علا جسمک التّراب
یا ذاهبا لم یصل شبابا یبکی علی فقدک الشّباب[
سید ابو طالب یحیی رحمه اللّه در سنۀ اربعین و ثلثمایه از مادر جدا شده بود، و در سنۀ اثنی و عشرین و اربعمایه فرمان حق [درو] رسید و بآمل بدیلمان دفن کردند، هشتاد و دو سال عمر یافت و بعد برادر یک سال تمام برنیامده او نیز بدو پیوست، و تصنیفات او در فقه و کلام آنچه مشهور است: کتاب التّحریر و الشّرح، کتاب المجزی، کتاب الدّعامة.
السید الامام الفقیه العالم المتکلم الزاهد الشاعر حسن بن حمزةالعلوی، مرقد او مقابل مدرسۀ زین الشّرف بماهی رسته باشد، بعهد ملک السّعید اردشیر سیّد امام بهاء الدّین الحسن بن المهدی المامطیری او را بر آن داشت که تجدید عمارت مقبرۀ او فرمود، بمشهد علیّ بن موسی الرّضا بزیارت میرفت این شعر انشاء کرد و منازل هرروزه را ذکر فرمود و او را اشعار و آثار فضل بسیار است شعر:
أبدرتم زاهر ام نور شمس باهر ام غصن بان ناضر یحار فیه النّاظر
* أجلّنار خدّها ام الظّلام جعدها ام خوط بان قدّها ام انا فیها حائر[
* أدعص رمل ردفها ام نشر مسک عرفها ام سیف عطف طرفها عضب حسام باتر
* أ خیزران خصرها ام اقحوان ثغرها ام جنح لیل شعرها ام هی نور زاهر
أخنجران انتصبا فی خدّه تعقربا فاعتریانی لهبا[
أنظم درّ لفظها ام قوس غنج لحظها حظّی منها حظّها اذ هی لا تماکر
فالصّبح من غرّتها و اللّیل من طرّتها و المسک من نکهتها لها نسیم طاهر
* و الغصن من قوامها و الدّرّ من کلامها و الغنج من سهامها و الطّرف منها ساحر
و السّحر من اجفانها و الماء من بنانها ها أنا من هجرانها علی السّقام صابر
* تفترّ[ یلوح فی مبسمها کأنّه جواهر
اذا مشت یقلقها لنعمة قرطقها یفتننی منطقها و اجفن[
کالبدر فی تمثاله و الغصن فی اعتداله فالقلب من خباله لدائه مخامر
لا و الّذی یعلم ما فی الأرض طرّا و السّما ما نلت منها محرما کنت لها احاذر
غیر حدیث و نظر من غیر فحش و وزر و اللّه خیر من غفر اذ هو ربّ غافر
فعدّ عن تذکارها و خل عن سمارها اذ انت بعد دارها لأرض طوس زائر
و ربّ قفر فدفد تیهاء ذات فرقد کصارم مجرّد یتیه فیها الماهر
قطعتها بناقة زیّافة خفّافة هفهافة لفّاقة فی سیرها تخاطر
* اذا ارتمت فی بیدها تئنّ فی وخیدها للخفّ فی صعیدها علی الثّری حفائر
تستنّ فی ارقالها فی غیر ما کلالها تطرب فی ترحالها اذا حداها الزّاجر
بها غدوت راحلا من آمل و نازلا منازلا عواطلا یقطعها المسافر
فما مطیر قصدها حدّ[ یروع قلبی و خدها اذا السّراب مائر
یا صاح جثّ النّاجیه اظنّ حشا ناهیه[ حتّی توافی ساریه یوما و انت باکر
ثمّ اغد منها باکرا لمهروان ذاکرا مقطّعا هو اجرا من بعدها هو اجر
حتّی توافی نامنه بزامل[ یخاف منه[
و فی طمیش لا تقف الاّ وقوف المنحرف ثمّ اغد منها و انصرف و القلب منک طائر
یا صاحبّی و دّعا من استراباد معا و للرّباط فاقطعا و الرّبع منها داثر
وقف بجرجان ففی مربعها ما تشتفی بحظّه و یکتفی واردها و الصّادر
قد اغتدت أشجارها ترضعها انهارها و استوسقت ثمارها و اخضرّت الدّساکر
أطیارها درّاجها یطربنی تهیاجها تذرجها هزّاجها فالکلّ منها صافر
* غزالها یحمورها بلبلها شحرورها قد اغتدت صقورها افواهها فواغر
دعها و عدّ قاصدا دینار زاری رائد القصدها مجاهدا و سر و أنت شاکر
*حتّی اذا آن الدّنو من ربط[ و القوم قد ترحّلوا فارحل و أنت ذاکر
* مولاک بالتّحمید و اثن بالتّمجید ... الی النّعیم صائر
* حتّی اذا حعوا[ ... و انتحبت و ثار منها ثائر
قطعتها مجاوزا لشیراسف جائزا[ اخطر منها جامزا فالوحش منّی نافر
حتّی أتیت معلما لأسفرایین و ما قصّرت فی السّیر کما قصّر فیه عابر
تمّ وردت المعقلی و مأوه کالحنظل تبّا له من منزل تعافه الجآذر
آوردهاند که ناصر کبیر با کثرت فضل و فصاحت او گفتی: لو جاز قراءة شعر احد فی الصّلوة لکان شعر ابی القاسم، معنی آنست که اگر شعر کسی شایستی بنماز خواندن شعر ابو القسم بودی.
السید شمس آل رسول الله صلی الله علیه و آله، فقیه و صاحب حدیث و از جملۀ نسّاک و عبّاد، هنوز تربت او برقرار است و مشهد معمور، و مزار مشهور بمحلّۀ عزامه کوی بر در دروازه.
و از علمای سادات که بعهد ما بودند سید ظهیر الدین نسابۀ گرگانی، فضل او در کلام و فقه و تذکیر بر جهانیان پوشیده نیست.
سید رکن الدین ساری و برادر او سید زاهد عالم متقی شرف الدین که مرقد او بمدرسۀ امام خطیب مقابل مشهد سر سه راه است، اظهار مذهب امامیّه و بطلان مذهب زیدیّه از شرف الدّین قوّت گرفت در آن حدود و اللّه اعلم.
السید امام ابو طالب الثائر ملک طبرستان، ایشان پنج برادر بودند و جدّ ایشان را حسین الشاعر گفتند، برادر ناصر کبیر بود و پدر او را محمد الفارس گفتند دختر ناصر را داشت. غلام و خدمتکاری بود او را عمیر نام بعد از آنکه گیل و دیلم طبرستان را از سادات بتغلّب باز گرفتند این غلام نیز در او عصیان کرد و بگیلان شد و آنچه از آن او بود بتاراج داد و مردم گیلان بدو جمع شدند و سیّد را باز گذاشته میگوید، شعر:
یا آل یاسین أمرکم عجب بین الوری قد جرت مقادیره
لم یکفکم فی حجازکم عمر حتّی بجیلان جاء تصغیره
ملوک باوند قدس الله ارواحهم
سماء معالیهم نقیّ من الطّخا وجود مغانیهم بریء من الخطا
خاندان مبارک ایشان مأمن خائف و ملاذ ملهوف و ملجأ سلاطین و ملوک روی زمین بود و رعایت جانب مستمیح و حمایت مستجیر را دینی مفترض و دینی مقترض شناختند و از اقطار عالم و آفاق گیتی هرکه را در کفش سلامت سنگ ملامت افتادی با پای حافیه جای عافیه خانۀ ایشان دانستند و مادام آن حضرت مقصد وفود و مجال سجود و مجالس جود بود و معاون معاوین و مساکن مساکین، از صولت وصلت ایشان با حمیم چون جحیم و با تسنیم چون نعیم و لقا و بقای ایشان خلایق را رایحۀ جنان و راحت جان،
و ما خلقت الاّ لجود أکفّهم و اقدامهم الاّ لأعواد منبر
حمایت ایشان تا بغایتی بود که اگر فرزندان خلفا و ملوک و امرا از بیم گناه پناه بدیشان کردندی طمع آنکه تمنّای بازخواست کنند منحسم مانده بود مثلا اگر قرنا بعد قرن چون حرب بسوس با خصمان قوی و دشمنان غالب بجدال و قتال و جواب و سؤال رسیدی.
الاصفهبد الکبیر المعظّم علاء الدوله علی بن شهریار بن قارن، کرم و همّت و سخاوت و رحمت او صیت عدل نوشروان و مروّت نوذریرا منسوخ گردانید، مقامات مشهوره و کرامات منشورۀ او چون بحکایت ملک او رسیم ذکر رود که ملک و سریر و دیهیم پدر با چندان معاند و معارض از اقربا و برادران چگونه بدست آورد، اینجا بموجزتر عبارتی ذکر جماعتی که پناه بدرگاه او کردند نوشته آمد: از فرزندان سلطان مسعود غزنین شیرزاد که شریک ملک بهرامشاه فخر الملوک بود بخانۀ او آمد بعد مدّتی که در ریاض امن و رفاهیت با او بود تمنّی کرد که بزیارت کعبۀ معظّمه رود، از طبرستان بمکّه روز بروز وظیفه مرتّب گردانید تا بسلامت بدانجا رسید و بعافیت باز آمد، حقّ جلّ ذکره چنان ساخت که منازع آن پادشاه زاده از پیش برخاسته بود، او را با مقرّ عزّ خویش رسانید بغزنین.
سلطان مسعود بن محمّد سلجوقی برادر زادۀ سنجر دو نوبت بخانۀ او پناه کرد، نوبت اوّل چون خلیفه را بکشتند با پسر او پیش علاء الدّوله آمد و نوبتی دیگر چون میان طغرل و او خلاف افتاد عورات مخدّرات خویش را بیاورد و بقصبۀ آرم بسرای فرزند او شاه غازی رستم بن علاء الدّوله بنشاندند و او را مدد کرده بعراق فرستاد، و چون محمّد بن ملکشاه فرمان یافت فرزندان جمله بر محمود بیعت کردند و چون او درگذشت برادران با یکدیگر خلاف کردند، طغرل منهزم روی بخانۀ او نهاد، بدربند کلیس علیّ بن زرّینکمر و محمّد و ابو شجاع سه برادر نشسته بودند، سلطان را نگذاشتند که درآید، هرچند گفت که مرا خصم در قفاست و گریخته میآیم گفتند تا اجازت شاه نباشد نتوانی آمد، پیش شاه غازی فرستادند بآرم، حالی برنشست و تا بدیه مقصوره برفت، طغرل را درون آورد و بساری پیش پدر فرستاد، خوارزمشاه سعید محمّد را چهار پسر بود، خلاف افتاد دو گریخته پیش او آمدند، چندان نعمت و مکرمت فرمود که هنوز میگویند.
امیر عبد الرّحمن طغایرک اتابک که ممدوح عمادی شاعر بود و در قصیدۀ او را میستاید، بیت:
عبد الرّحمن که گر بخواهد از هفت سپهر شش بکاهد
از اردبیل بساحل دریا با فوجی از حشم بگیل و دیلمان گذشت و بخدمتش رسید مدّتی با او بماند تا مدد داد و هم براه ساحل او را بملک باز رسانید. و امیر حلّه دبیس بن صدقه ملک عرب از سروران عالم بود بسخاوت و فصاحت و علّو همّت، با دویست نفر سوار بأمان او آمد و اوّل روز بیست اسب با ساخت و سیصد قبا و کلاه و صد کمر شمشیر و صد زره و ترک و بر گستوان و درقه و ده هزار دینار زر بدو فرستاد، و بنوبتی برادر او برکة بن صدقه بخدمت اصفهبد علاء الدّوله آمد از خلیفه گریخته، با او شفاعت کرد و امان نامه نوشتند و نفقات داد و با کسان خویش بولایت فرستاد. و چون قیتر مش در سلطان عاصی شد برادران و فرزندان و پوشیدگان را بامانت بخدمت او فرستاد، پنج سال در حقّ آن جماعت شفقتی فرمود که حدّ پدید نبود، بعد از آنکه امان یافتند جمله را بخانه باز فرستاد، و السّلم.
الاصفهبد الکبیر العادل العالم الغازی نصرة الدوله رستم بن علی بن شهریار بن قارن، بعید الصّوت، مشهور المواقف، شایع الذّکر بود و از عهد فریدون و منوچهر طبرستان ازو بزرگتر بقدر و همّت والا و عدل و دادکی نژاد نزاد، از جاجرم و گرگان و بسطام و دامغان تا حدّ موقان در مدّت ملک او چنان مضبوط بود که بجایگاه خود ذکر رود و از رهط باوند اوّل کسی که ببارگاه بر تخت نشست و تخت بر موکب بست او بود، و گذشت از خسرو پرویز هیچ جهاندار و شهریار را چندان گنج و ذخایر و نفایس نبود که او را، تا بعهد ما چهل پاره قلعه از زر و اجناس و جواهر از آن او بماند.
و چنین شنیدم که کیکاوس استندار چون خواست که درو عصیان کند با قاضی ولایت خویش مشورت کرد، او را بر آن دلیری رخصت داد، تا شاه غازی برویان شد و کران تا کران ولایت آتش برفرمود کشید، اصفهبد خورشید بن بو القاسم مامطیری میگوید، طبری:
تدبیر کرده کادی[ اونی که سی کوشک پرنده[
نون کشور بوین سوجن کهون اورجن تدبیر کر[
بعد وفات سنجر سلطان سلیمانشاه که برادر زادۀ او بود از محمود خان که خواهر زاده و ولیّ عهد سنجر بود بگریخت بطلب ملک عراق و بمقام قصبۀ درویشان پناه بشاه غازی کرد، مدّت دو ماه هرروز برای او و حشم او سر میدان تا پایان خوانها فرمودی نهاد تا بگیلان و دیلمان و سایر اطراف طبرستان بیست هزار مرد جمع کرد و جملۀ اسباب سلطنت از خزانه و زرّاد خانه و فرّاشخانه مهیّا فرمود و او را برگرفت و بری برد، بتخت سلطنت بنشاند، امرای عراق و آذربایجان برو جمع شدند وری و ساوه اصفهبد شاه غازی را مسلّم داشتند. چون سلطان محمود غیبت او از طبرستان بدانست با جمله امرای سنجر بطبرستان آمد، بدو روز از ری بقصبۀ کوسان بپایان قلعۀ آب دره رسید و لشکرگاه ساخت، محمود خان زیر دیه دجان ببیابان فرود آمد، یک شب شاه غازی پادشاه قارن را با چهار صد غلام و پانصد باوند اجازت داد که بلشکرگاه ترکان شوند، تا بدر خیمۀ محمود خان تاختن بردند و چندان خلل رسانیده که بشرح نیاید، با فرداد مؤیّد آیبه و خویشاوند را نامزد کرد که بساری شوند و غارت کنند، اصفهبد شاه غازی فرزند خود شرف الملوک حسن را با حشم براه لاکش مهروان گسیل کرد تا بروی آن جماعت بازآیند و بعضی کمین سازند، چون بقصبۀ مهروان رسیدند بهم باز خوردند، خویشاوند محمود را با هزار ترک بگرفتند، مؤیّد آیبه با تنی چند منهزم برفت.
چون جماعت اسیران را پیش اصفهبد بردند جمله را تشریف داد و معروفی همراه کرد و بمحمود خان فرستاد و گفت بگویید که مردم ما مردمی خانهدار باشند و آنچه میکنند بیاجازت منست، محمود خان عزیز طغرائی را که از اکابر شیوخ بود در دولت سنجریّه پیش او فرستاد و بیست هزار دینار شاهی قرار نهادند که سلطان با گرگان شود و شاه غازی این مبلغ بمحصّلان رساند. چون محمود کوچ کرد و بگرگان رسید محصّلان را از ولایت بسیلی بیرون کردند، گفت بروید او را بگویید ما زر بزوبین دادیم، خود بخراسان فتنۀ که معروفست پیدا شده بود، برفتند و بدو نپرداختند، و او را بطبرستان محمود گندم کوب خوانند که حشم او نان نیافتند، گندم میبریدند و میکوفتند.
و خواجۀ امام رشید الدّین و طواط رحمه اللّه را که دبیر خوارزمشاه [اتسز] بود در حقّ او قصاید بسیار است و هرسال پانصد دینار و اسب و ساخت و دستار و جبّه ادرار بود، این چند بیت از قصیدهایست وقتی که بری شد و سلیمانشاه را بنشاند میفرستد:
جلالک باد فی خراسان باهر و ذکرک سار فی العراقین سائر
و أنت حسام الدّین فی نصرة الهدی حسام إذا کلّ البواتر باتر
غدا الرّیّ و الأکباد فیها جریحة لفقدک و الأجفان فیها سواهر
تفرّق من بعد التّجمّع شملها و دارت علیها بالبلایا الدّوائر
فما قائل إلاّ لتقواک ذاکر و لا سائل إلاّ لجدواک شاکر
أیا ملکا رحب القصور عراعرا لسان اللّیالی عن مساعیک قاصر
جلالک فی أعلی السّموات صاعد وصیتک فی أقصی الأقالیم سائر
أیا مالکا للأمر و النّهی فی الهدی فما مثله فی النّاس ناه و آمر
محیّاک بدر فی الغیاهب زاهر و یمناک بحر فی المواهب زاخر
و أنت إلی دفع الملمّات مائل و أنت إلی رفع المهمّات قادر
فما لبلاد اللّه غیرک حافظ و لا لعباد اللّه غیرک ناصر
أما لهم من مشرع الغیّ حاجز أما لهم عن مصرع البغی حاجر
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…