باب سیوم
باب دوم
ابتداى بنیاد طبرستان
و بناى عمارت شهرهاى وى
حدّ فرشواذگر آذربیجان و سر و طبرستان و گیل و دیلم و رى و قومش و دامغان و گرگان باشد، و اوّل کسى که این حدّ پدید کرد منوچهر شاه بود و معنى فرشواذ آنست که باش خوار ای عش سالما صالحا.
بعضى از اهل طبرستان گویند که فرشواذ جر را معنى آنست که فرش هامون را گویند، و اذ کوهستان را و گر [بمعنى جر] دریا را یعنى پادشاه کوه و دشت و دریا، و این معنى محدثست و متقدّمان گفتهاند بحکم آنکه جر بلغت قدیم کوهستان باشد که برو کشت توان کرد و درختان و بیشه باشد سوخرائیان را در قدیم لقب جر شاه بود یعنى ملک الجبال.
و مازندران محدث است بحکم آنکه مازندران بحدّ مغربست و بمازندران پادشاهى بود چون رستم زال آنجا شد او را بکشت. منسوب این ولایت را موز اندرون گفتند بسبب آنکه موز نام کوهیست از حدّ گیلان کشیده تا بلار و قصران که موزکوه گویند همچنین تا بجاجرم یعنى این ولایت درون کوه موزست.
امّا آنچه بطبرستان منسوبست از دینار جارى شرقى تا بملاط که دیهى است وراى هوسم غربى میگویند در قدیم بیشۀ بوده است و بعضى از امواج متلاطم دریا شمرها و بطایح، مرغ و ماهى را مسکن و مأوى، و بعضى ناحست را دریا بکوههاى شوامخ پیوسته بود تا در عهد جمشید، پارسیان میگویند دیوان او را مسخّر بودند و بعضى از اصحاب تواریخ جمّ المصطفى نبشتهاند، او دیوان را فرمود تا کوهها را منهدم و هامون کنند و دریا انباشته و غدران بریده و آبها را بدریا رسانند و صحارى بادید آرند و مجارى أنهار و ینابیع قسمت فرمود و براى اهل کوهستان قلعهها ساخت چنانکه الاّ بنردوان چرمین نتوانند رفت، و در آن معاقل و حصون ذخیره آماده کرده و از کوهستانها آبها بوادى رسانیده و براى اهل صحرا خندقها زده، صد سال و زیادت برین نسق طبرستان داشتند، بعد از آن بهفت اقلیم فرستاد و پیشهوران فرمود آورد و اوطان هرقوم پدید کرد و اهل فضل و عقل و حساب را بر سایر طبقات فرماندهى داد، پس قدیمتر طرفى از اطراف طبرستان لارجانست.
و فریدون بدیه ورکه قصبۀ آن ناحیت و جامع و مُشرَّق و مصلّى آنجاست از مادر در وجود آمد، و سبب آن بود که چون ضحّاک تازى جمشید را پارهپاره کرد آل جمشید از سایۀ خورشید نفور و مهجور شدند تا در میان عالمیان ذکر ایشان فتور و دثور یابد. مادر افریدون با متعلّقان دیگر بپایان کوه دنباوند بدین موضع که یاد رفت پناه گرفت. چون فریدون از مشیمۀ کن فیکون بیرون آمد بحکم آنکه جبال غیر ذى زرع و ضرع بود با حدود شلاب نقل کردند که در آن صقع چراخورها باشد و مقیمان او را تعیّش از منافع نتاج و باج گاوان بود. چون طفل از حدّ رضاع بفطام رسید و هفت عام برو گذشت خطام در بینى [گاوان] میکرد و مرکب خود میساخت چنان بود که گویى از عکس افلاک بر روى خاک آفتابى دیگر از ثور طلوع مىکند. چون مراهق شد جوانان [آن] جنبات براى دفع نکبات پناه بجلادت و شهامت او میکردند و هرروز او بر گاو نشسته با ایشان بشکار و دیگر کار میرفتى تا بر وَقِ شباب رسید، جمعیّت رونقى گرفت بطرف لفور بدیه ماوجکوه افتادند، قوم اومیدواره کوه و انبوه کوه قارن بدو پیوستند و براى او گرزى بصورت گاو ساخته، بتحدیث این حدیث جمله طبرستان را معلوم شد تا بتدریج از جهات و اقطار مردم بکنار او آمدند چون در عدد و عدّت قوّت دید با اهل طبرستان آهنگ جنگ عراق کرد و چنانکه مشهورست باصفهان [رسید] و کاوۀ آهنگر خروج کرد و بدو پیوست و ضحّاک را گرفت و بیاورد، نظم:
نه فریدون گاو پرورده کرد شیر گرسنه را برده نه ببارىّ و سعى یک دو گیا بستد از بیورسب ملک نیا[
و بپایان کوه دنباوند آنجا که مسقط رأس او بود یک شب داشت و با شاهق کوه فرستاد و بچاهى که معروفست مقیّد و محبوس فرمود، چون هفت اقلیم بحکم او شد نشست جاى خویش تمیشه ساخت و هنوز اطلال و دمن سراى او بموضعى که بانصران گویند ظاهر و معیّن است و گنبدهاى گرماوه را آثار باقى، و خندقى که از کوه تا دریا فرموده بود پیدا، و من جملۀ آن بنوبتها مطالعه کردهام و آنجا بطواف رفته و عبرت گرفته و فردوسى در شاهنامه یاد کرد، نظم:
فریدون فرخ تمیشه بکرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد[
و بیشۀ نارون در کتب هم آن موضع را خوانند و جوى نارون الى این ساعت برقرارست و معمور و از آن خلایق متمتّع، چون گرشاسف بچین شد فغفور را با بند زرّین بر سر پیل با هشتاد دیگر شاهان بتمیشه پیش فریدون فرستاد بر دست نریمان.
امّا بنیاد سارى، در قدیم طوس ِنوذر که سپاهدار ایران بود افگند بموضعى که این ساعت طوسان میگویند، و چنان بود که بعهد کیخسرو چون ازو خیانتى در وجود آمد که فریبرز کاوس را برگزیده بود بترسید و بگریخت، با آل نوذر بدین موضع التجا کرد تا رستم زال با لشکر هفت اقلیم بیامد، او را بگرفت، پیش کیخسرو برد، گناه او را عفو کرد، درفش و کفش بدو سپرد و قصر مشید و مقرّ منیعى که او ساخته بود هنوز تودۀ آن باقیست لومنى دوین میگویند و این موضع که اکنون سارى است محدثست.
فرّخان بزرگ که ذکرش برود پادشاه طبرستان بود باو را که از مشهوران درگاه بود فرمود تا آنجا که دیه او هراست شهرى بنیاد نهد براى بلندى آن موضع و بسیارى چشمههاى آب و نزهت جایگاه، مردم اوهر باوْ را رشوت دادند تا ترک آن بقعه کرد و اینجا که امروز سارى است بنیاد نهاد، چون عمارت تمام شد شاه بیامد که تا مطالعۀ شهر کند، معلوم شد که باو با او خیانت کرده، محبوس فرمود و بطریق آمل بدیه باوجمان او را بیاویخت، نام این دیه باو آویجمان ازین سبب نهادند و از آن زر رشوت دیهى بنیاد افگند و چون تمام شد دینار کفشین نام نهاد، تا این ساعت هم دیه معمور ماند هم نام برقرار.
مسجد جامع سارى را بوقت خلافت هرون الرّشید یحیى بن یحیى ظاهرا: هانى بىهانى امیر که ذکر وى برود بنیاد نهاد و مازیار بن قارن باتمام رسانید و آثار عمارت مازیار بیشتر ظاهر است، و گنبد آن چهار در که در مقابل سراى باوندان نهاد و ملک سعید اردشیر غفر اللّه ذنوبه آن موضع را باغى خرّم ساخته بود و بیک جانب میدان و گنبد در میان منوچهر شاه اساس افگند و بعهد اصفهبد خورشید گاوباره خللى یافته بود مرمّت کردند، در مقدور هیچ آدمى نیست که از آن عمارت خشتى جدا کنند از احکام ریخته که فرمودهاند.
رویان استندارى
ابتداى زمین رویان بعهد فریدون بود، چون سلم و تور ایرج را بکشتند چنانکه در شاهنامه بغایت شرح آن رسید او را بحدّ لفور بماوچکوه که ذکر رفت دخترى مانده بود و آفریدون چنان پیر شده بود که ابروها بعصابه باز بسته داشتى،
ذَهَبَ ألشَّبَابُ وَ لَیْسَ بَعْـدَ ذَهابِه اِلَّا ألذَّهَابُ
از خداى درخواست که خون ایرج هدر نشود، دختر او را بیکى از برادرزادگان خویش داد، ببرکات عدل و احسان او دعا باجابت مقرون شد، از آن دختر پسرى آمد، پیش فریدون شدند و او را بردند، گفت ماند چهرش چهر ایرج و خواهد کینش، چنانکه در شاهنامهاى نظم و نثر فردوسى و مؤیّدى شرح دادند کین ایرج باز خواست، و افریدون از جهان فانى بسراى باقى پیوست با ذکرى چنین، نظم:
فریدون فرّخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود بداد و دهش یافت او[ تو داد و دهش کن فریدون تویى
پسر پشنگ افراسیاب بطلب ثار سلم با لشکر انبوه بدهستان رسید، منوچهر باصطخر فارس بود، قارن کاوه را با قباد که برادرش بود و آرش رازى و سپاه بمقدّمه گسیل کرد و فرمود بدهستان مصاف دهند، چون افراسیاب بدانست که لشکر ایران رسیدند تیزى کرد تا بدفعۀ چند از قارن مالش یافت، ساکن شد. و در کتب تازى هست که اوّل کسى که در عالم تعبیه کرد افراسیاب بود و آن تعبیه اینست که از زبان خویش چیزى نبشت بقارن که نامۀ تو بخواندم و آنچه بهوا دارى ما نمودى معلوم شد، چون من ایرانشهر بگیرم با تو عهد کردم و از یزدان پذیرفته تسلیم کنم، و تأکیدى و مبالغتى بانواع این غدر فرا نموده و چنان ساخته که این نبشته قاصدان ببرند و بعارضى که معتمد و منهى و مشرف منوچهر بود رسانند، چون عارض آن نبشته بخواند و واقف شد و نیز از قارن آزرده بود در حال پیش منوچهر فرستاد، با کمالى که او را بود سخرۀ بند قضا شد و جواب فرمود تا قارن را گرفته با بند بحضرت فرستند و سپهدارى بآرش تسلیم کرد.
چون قارن را ببردند در مدّت نزدیک افراسیاب بر ایشان غالب شد و چندان سپاه منهزم با عراق افتادند و شهنشاه را معلوم شد که افراسیاب غدر کرد، سپهدارى باز بقارن سپرد و لشکر کشید، برى آمد و افراسیاب آنجا که دولاب و طهران است لشکرگاه کرد و هرروز بر منوچهر چیرگى مىیافت، بفرمود تا عمارت قلعۀ طبرک کنند و اوّل کسى که بنیاد آن قلعه فرمود او بود، بعد سالى او منهزم [شد] پناه بطبرک کرد و چون آنجا مقام دشوار شد، شهر در آن تاریخ مقابل گنبد شهنشاه فخر الدّوله بود این ساعت برى آن موضع را دز رشکان مىگویند و تا بعهد دیالم آل بویه بر همان قرار مانده بود و سراى صاحب بن عبّاد تودۀ مثل تلّى من دیدم، منوچهر از طبرک بشهر خرامید و حصار را حصن ساخت و بعد شش ماه که آنجا نیز بودن تعذّر گرفت بشب بگریخت و بطریق لارجان بطبرستان رسید، افراسیاب جهان بسیط و عریض چون سوراخ سوزن تنگ کرد بر او، شعر:
کَأنَّ بِلادَاللّهِ وَ هْىَ عَرِیضَةُ عَلَى ألخَائِفِ ألمَطْلوُبِ کَفُّةُ حابِلِ
بدنبال او بطبرستان آمد، منوچهر بحدّ رویان با دیهى افتاد که مانهیر گویند و آنجا غارى عظیمست در روى کوه که کسى بآخر آن نتواند رسید، جملۀ خزاین و ذخایر در آنجا نهاد و بعهد الحسن بن یحیى العلوى المعروف بکوچک در این غار شدند و مالهاى بسیار برداشته و افراسیاب ببقعۀ که خسره آباد گویند از دیهاى آمل فرود آمد و تا بعهد وشمگیر بن زیار پدر قابوس این دیه را عمارت پیدا بود و بالاى این دیه درختى بود که شاتى ماز بن گفتند، خیمۀ افراسیاب زیر آن درخت زده بودند، دوازده سال آنجا بماند که منوچهر را بهیچ چیز حاجت نبود که بولایتى دیگر فرستد و آورد الاّ فلفل، بعوض آن گیاهى که کلیج گویند ایشان میخوردند تا رطوبت غالب نشود بر طبایع، چون افراسیاب عاجز شد از یافتن منوچهر مصالحه رفت بر آنکه بر یک پرتاب تیر ملک که منوچهر را مسلّم دارد و بر این عهد رفت، آرش از آنجا تیر بمرو انداخت، و در بسیار کتب تازى و پارسى نظما و نثرا ذکر این تیر انداختن نبشتند و بعضى گفتند بطلسم و نیرنج انداختند، و العلم عند اللّه.
و دو تیر انداختن است که عجم را بدان فخر است بر اهل سایر اقالیم یکى این و یکى آنکه شهنشاه کسرى و هرز را با سیف ذى یزن پادشاه یمن بعرب فرستاد که لشکر حبش هجده سال یمن و آن حدود گرفته بودند و سوادى که بر الوان عرب غالب شد از آن تاریخ است و الاّ عرب در اصل اشقر بودند و روایت از صاحب شریعت علیه الصّلوة و السّلام بر تصدیق این وارد، عرب از حبش ذلیل شده بودند، و هرز شیخى مسنّ بود چون صفها برکشیدند ابروها بعصابه باز بست و گفت ملک حبش را بمن نمایید، در پیشانى ملک حبش یاقوتى آویخته بود مقدار تخم مرغى، او را باشارت باز نمودند، و هرز بنظر تیرى انداخت بدان یاقوت آمد و بپیشانى رسید و بقفا بیرون شد، و این قصّه دراز است و از غرض دور. بعد مصالحۀ منوچهر و افراسیاب کورۀ رویان پدید شد و عمارت آن حدود رفت و شاه منوچهر مقام بطبرستان ساخت و چنانکه رفت حدّهاى او پدید آورد.
شهر آمل
اصل بنیاد او آنست که دو برادر بودند از زمین دیلم یکى اشتاد نام و دیگرى یزدان، شخصى را از کبار دیالم و معروفان آن ناحیت بفتک بکشتند و هردو برادر شب را شتر خویش ساختند و با عیال و اقربا از آنجا گریختند و از ضرورت مفارقت وطن و جلا اختیار کردند و بنواحى آمل آمده، و دیه یزداناباد که معروف و معمور است آن برادر بنیاد کرده و رستاق اشتاد که هم باقى است برادرى دیگر، و این اشتاد را دخترى بود که رویش محراب عاشقان و مویش پاى بند بیدلان بود، و آن عهد را شهنشاهى بود فیروز نام فرمان فرماى جملۀ گیتى و دار الملک او بلخ بود، شعر:
فوازن به أهمی الغیوث اذا حبا و وازن به أرسى الجبال اذا احتبی[
شبى از شبها قضا اختر خیال این دختر بدان تاجور نمود و بر جمال و ظرافت و کمال لطافت او شیفته شد تا بوقت صبح بطنّازى و خیال بازى مشغول بود، چون دست تقدیر از جیب افق کشمیر موسى آسا ید بیضا بعالمیان نمود شاه از عشق آن ماه مست و خراب برخاست و با خود گفت: صبح آمد و خورشید من از من بربود، شعر:
خیالک فی الکری وهنا أتانا و من سلسال ریقک قد سقانا و بات معانقى لیلا تماما فلمّا بان وجه الصّبح بانا
خواست که دل را بعنان کمال از تتبّع آن خیال برگرداند و هیأت آن پیکر را که بتگر قدر تراشیده بدو نمود بتراکند و دل را آرمیده گرداند مگر اشتعال آن آتش زبانه زن را باشتغال امور جهاندارى آبى بر سر زند مقدور او نشد [شعر:
قضی اللّه ما لا أستطیع دفاعه فما کان لى ممّا قضی اللّه عاصم[
فضول آن فکرت بدقّ و نحول انجامید، شهنشاه چنان شد که.
لو انّ الأشعریّ رآه یوما لسمّی بعده المعدوم شیئا
با خود اندیشید که کتمان این [راز] نهان مرا بجان زیان میدارد و از نحافت بمخافت رسید، بر عقل قباى صبر تنگ آمد، چنگ در مشورت زنم ، شعر:
شفانی ان افشیت سرّک فی الهوی کذلک أسرار الهوی ان فشت شفت
موبد موبدان را بخواند و خانه از بیگانه خالى فرمود و گفت، شعر:
تأمّل نحولی و الهلال اذا ابدا للیلته فی افقه أیّنا أضنی علی أنّه یزداد فی کل لیلة نموّا و نفسی بالضّنی أبدا تفنى
موبد بعد تحمید و تمجید شهنشاه گفت مدّتیست که دلهاى بندگان بأثر تغیّرى که بر ذات باثبات شهنشاه پیداست در مخلب و منقار عقاب غم در عقابست و بحکم آنکه گذشتگان گفتند سؤال از حال ذات شهنشاه دلیل کند بر قصور خرد خدمتکاران کسى را زهرۀ این اندیشه نیست، شاه فرمود درین وقت چندى چو فلک قباى اطلس روز از پشت جهان باز کرد و لباس پلاس شب درو پوشید و فرزین چرخ که ماه خوانند بشاهرخ از جمشید فلک که خورشید گویند کلاه ببرد و از نور او در شب دیجور خود را کلّه بست دیدۀ ما از بخت خشنود بر تخت بغنود، چنانکه معتاد است من نام رأى الأحلام شررى از کورۀ دل آتشین ما بتصعید و تبعید بطلب مرکز اصلى در قالب عاق گشت و بعیّوق پیوست، بمیدان عالم غیب جولان مینمود، چشمش بر چشمۀ افتاد، بسیار اشجار برسم نوبهار بر حوالى آن رسته و انواع ریاحین و شکوفه چه از خاک دمیده و چه از درختان شکفیده، بر حافّات آن صافّات شد، شعر:
النّبت میّال على رملاته و الماء سیّال علی أحجاره
دخترى سیمین پیکر یاسمین بر دلاویز نشاطانگیز شمشاد زلف بنیاد لطف ماه دیدار خوش گفتار، هر وقت که چشمش تیر مژه در کمان ابرو مىنهاد سرین و سینه دل برهم میدوخت، شعر:
مواز بعضه فی الحسن بعضا و لکن ما له شکل مواز یسلّ من الجفون سیوف لحظ بها بدعو القلوب الی البراز[
تصنیف طرّهها کرده و زلفها پس پشت افگنده از بیقرارى قرار جانها ربوده،
زلف تو که از راه خطا مىجنبد پیوسته بقصد خون ما مىجنبد تکرار اگر نمیکند درس جفا چندین بنگویى که چرا مىجنبد
هردو آستین باز مالیده و ساقین برکشیده، خلخال بپاى و خال بر روى، شعر:
و موموق له فی الخدّ خال کمسک فوق کافور نقیّ تحیّر ناظرى لمّا رآه فصاح الخال صلّ علی النّبیّ
بر این صفت در آن چشمه ریس کتّان با هزار دل و جان بآب فرومیبرد و بر سنگ میزد، وقت صبح آن شرر بچندین ضرر بقالب من باز آمد و داء سوداء عشق بر من مستولی شد، هرچه میخواهم دل از جوال آن خیال بیرون کنم بقدرت بشری سرسری میسّر نمیشود،
مَا بَیْنَ جَنْبَیَّ دَاءُ مِنْ هَوِّی عَجَبٌ وَ مَا لِدَائِیَ اِلاَّ وَصْلُهَا آسِ[
موبد موبدان چون شهنشاه اینجا رسید چین در جبین آورد و چنانکه گویند:
أَضْحَتْ قَنَاتُکَ فِی الفِخَارِ قَوِیمَةً اَغْنَتْ عَنِ التَّثْقیفِ وَالتَّقْویمِ وَ غَدَتْ لَکَ الأَیَّامُ قٰاضِیَةً بِمَا تَهْوَی فَلَمْ تَحْتَجْ اِلَی التّقْویمِ
[گفت شهنشاه] بداند که جهانیان بمکان رفیع و جاه وسیع تو شادمان، و ترا دیو وارونه بدینگونه دانۀ غم در دام حیلت فرا نمود، اگر شهنشاه بدین مشورت از بنده رخصت طلبد عقلا گفتهاند: مَنِ الْتَمَسَ مِنَ الْإِخْوَانِ الرُّخْصَةَ عِنْدَ الْمَشْوَرَةِ وَ مِنَ الْأَطِبّاءِ عِنْدَ الْمَرَضِ وَ مِنَ الْفُقَهاءِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ ازْدادَ تَحَیُّراً وَ مَرَضَاً وَ احْتَمَلَ وِزْراً معنی آنست که هرکه رخصت طلبد از دوستان بمشورت و از طبیب ببیماری و از دانشمند بحرام همیشه متحیّر و بیمار و گناه کار بماند، جواب بنده آنست که حکما گویند: اَحْزَمُ الْمُلُوکِ مَنْ مَلَکَ جِدُّهُ هَزْلَهْ وَ قَهَرَ هَوَاهُ رَأْیُهْ وَ عَبَّرَ عَنْ ضَمِیرِه فِعْلُهُ معنی آنست که عاقلترین پادشاهان آنست که جدّ او بر هزل غالب و مالک باشد و رأی روشن او قهرکنندۀ هوا و مراد نفس او و افعال محکم و متقن او تعبیرکنندۀ عقل و بصیرت او، و عمر میگوید: لَا یَکُونَنَّ حُبُّکَ کَلَفًا وَ لَا بُغْضُکَ تَلَفًا باقرب مزار و موافقت غمگسار حاش للّه که شهریار بچنین بلا مبتلی شود که جهاندیدگان گفتند: العشق شغل قلب فارغ، عشق کار دل بیکاران است، و لا أرانى اللّه فراغک روزى مباد که دل تو از صلاح عالم فارغ شود، بعد از آنکه جهان و جهانیان شکار حلال تو شده باشند تو افگار. خیال محال چگونه گردى، علما گفتهاند: زلّة العالم لا تقال معنى آنست که خطاى دانا معذور ندارند، تا بدین غایت ذات بزرگوار از بدواتى که عرب گویند و للملوک بدوات منزّه بوده است، حدیث فسق عشق مصاطب
رنود و غربا را شاید نه مجالس ملوک و ادبا را، زلّت و علّت عشق ذلّت و ضلّت بود و عاشق بقلّت عقل و کلّت بصر مبتذل، شعر:
خلعت العذار فی متابعة الهوى کأنّک قد مهّدت فی خلعه عذرا[
طبیب را حاضر باید کرد که مثلست: اوّل الحجامة تخدیر القفا، مقدّمۀ تفاوتى که در ارکان مزاج راه یافته است تواند بود، نباید که نقصان و رجحان زیادت شود تا تعدیل طبایع فرماید و بزیادت نگراید، چون ازین فصل فارغ شد برخاست و جاى بگذاشت شهنشاه چون سخن موبد شنید بر خود پیچید، روزى چند صبر کرد، عاقبت چنانکه حال دلشدگانست که از سخن عذول عدول کنند و بسمع قبول نشنوند از جنون جوانى و غرور سلطانى بلکه طبیعت انسانى ابن آدم حریص علی ما منع شهنشاه گفت. نظم:
مرا عشقست و جز من مردمانرا ازین انواع بسیار اوفتادست ملامت چون کنم خود را نه ز اوّل ز من آیین این کار اوفتادست
وزرا را بخواند و بجملۀ مرزبانان اطراف مثال فرمود تا طلب آن خیال کنند، بحکم فرمان مجمّزان روانه شدند و عالمى درین تگاپوى و جستجوى جدّ نمودند و برنگ و بوى نرسیدند، و بهر خبر یأس انطفاء طراوت بشره و انسکاب عبرۀ شهنشاه زیادت میبود، مهر فیروز نام خویشى داشت بقربت و قرابت مخصوص، شبى پیش خویش خواند و گفت: به رسم عشق من آوردهام درین دنیا
[ و طالت کما شاء النّوی زفراتها[ و أوقد نارا فی جوانحى الجوی تضرّم ما بین الحشی جمراتها[
دل ریشى تو بسبب خویشى همانا که رنجورى مرا زیادت باید که باشد، بطلب شفا و داروى من ترا کمر باید بست که اگر بدست آورى و من زنده مانم از مکافات و قضاء حاجات تو هیچ فرونگذارم و اگرنه:
فإن متّ فاعذرنى فکم غاب فی الثّرى نفوس کرام ملئها حسرات
مهر فیروز بپاسخ گفت اوتاد طناب عمر شاه از کوه دماوند راسختر باد هرموى که بر منابت بنده رسته است اگر جانى شود و براى تحصیل رضاى او فدا کنم هم اندکى باشد از قضاء حقوق نعم بسیار شهنشاه که بر بنده واجبست، چون از حضرت برخیزم ننشینم تا هربدست زمین دنیا بپاى باز نکنم و بدست نیارم و بفضل معبود با مقصود بخدمت نرسم اگر در دهان مار و دیدۀ مور بایم شد،
فأشرب ماء الجفن ان مسّنی الصّدى و آکل لحم الکفّ ان کنت اغرث
و در حال بیرون آمد و تنى چند از مردان روز نبرد بگزید چنانکه:
اذا وردت ماء و فی المآء قلّة تفرّق عنها[
و همه را فرمود تا کمر وفا بر میان بندند و سپر حیا در روى کشند و از آن جماعت عالم پیمودگان بپرسید که کدام طرف از شما فروافتاد و پاى سپر نشد، گفتند شرق و غرب عجم و عرب گرد برآمدیم جز جزو طبرستان، مهر فیروز هم در آن روز از بلخ رخت بر بست و عنان براه طبرستان گشاد، شهنشاه ذخایر خزاین بدنبال او بفرستاد تا بشهرستان طوسان رسید، والى که از قبل شاه آنجا بود بدو پیوست و بجمله نواحى آن ولایت مال بىنهایت صرف میکرد تا یک سال و اند برآمد اثر ابرى از آسمان امید پیدا نشد، از حیلت فروماند، روزى گفت:
العزّ فی استعلاء سرج طمرّة لا فی اتّکاء المتن[
بفرمود تا رخت و بنه آنجا گذارند و تنى چند یک تنه با او برنشینند، روى بکنار دریا نهاد، بهر جویى که عبره میکرد مراکب یاران آنجا مىماندند او با اسب خویش تنها بحدّ دیلم رسید و اسب در جوى راند، پاى گیر آمد، اسب رها کرد و بمشقّتى بسیار شناه کنان بکنار جوى افتاد، نه روى مراجعت بود نه جاى مقام، در آن بیشهها شد، میگردید تا آبى یافت پاکیزه و روشن، اندیشه کرد که لا بد از عمارت این آب سایل شده باشد، بر روى آب دویدن گرفت بسرچشمۀ فتاد چنانکه ذکر در ابتدا رفت و دخترى دید بر همان صفت، با خود گفت اگر جنّیه باشد بکشم اگر آدمیست مطلوب منست، شمشیر برکشید و بر سر چشمه شد، دختر برو نظر افگند، مردى خوب دید نیام شمشیر بزر در گرفته، گفت اى جوان تو چه کسى و ترا چه نامست و اینجا چه میکنى که مثل تو بدین جایگاه عجب است، مهر فیروز گفت من آدمىام تو مرا از حال خود و نژاد معلوم کن، گفت من نیز آدمىام و مسکن من همین جاست و مرا دو پدر است یعنى پدر و برادر او و مادر دارم و برادران بسیار، مهر فیروز گفت اگر بر تو گران نیاید مرا بکران مقام شما توانى برد، دختر بسبکى از آب بیرون آمد و او را تا بسر سراى خویش ببرد و درون رفت، مهر فیروز ساحتى با راحت دید
گفت، شعر:
الیوم یوم سلوّ کلّ فؤاد الیوم برد حرارة الأکباد
مادر از دختر سبب آمدن پرسید، حال مهر فیروز شرح داد، فرمود که بیرون شود و او را درون آورد، دختر برآن جمله کرد، چون مادر او را بدید ترحیب و بشاشتى نمود و کهتر پسر را پیش شوهر و برادران فرستاد تا باز خواند، چون برسیدند بر مهر فیروز سلام کردند و انواع تکلّف در کرامت و ضیافت او تقدیم داشتند و برسم دیلم تا سه روز از او هیچ سؤال نکردند و مهر فیروز از مردمى و دلجویى ایشان عجب میداشت چون سه روز بگذشت گفتند با چندین بها و زیب و فرّ و جمال و کمال بمثل این جاى چگونه افتادى که نه سلطانى است و نه لشکرى و نه جنسى مانند تو، گفت بدانید من مردىام از خواصّ شهنشاه عالم و از خویشان او براى ریاضت نفس بتماشا بشهرستان طوسان آمدم که شنیده بودم در دنیا براى شکار موضعى از آن بهتر نیست، با بعضى از خدم روزى برنشستم و شکار کنان بدین مقام رسیدم که دختر شما را دیدم و یاران من بهر جاى بماندند و اسب من در این جوى غرق شد، اکنون شما دانید من کسى نباشم که شما را از من عار آید یا بمال و عدد شما احتیاجى باشد، اگر لایق دانید دختر را بمن سپارید، پدر و مادر و برادران گفتند هرآینه منظر تو دلیل بر کرم مخبر تو است و ادب تو منبی از فضل و نبل منصب تو و ما را بمثل تو چگونه میل نباشد امّا حال ما و افتادن بدین طرف آن بود که در مقدّمه رفت و ما را برادرى بزرگتر است بىاشارت و مشورت او ابتداء هیچ مهمّ روا نداریم و نزدیک بما نشسته است، اگر تشریف موافقت ارزانى دارى آنجا شویم و برو عرض داریم.
مهر فیروز برغبتى صادق سپاس دارى نمود، با همدیگر پیش یزدان رفتند، چون او را دید در اکرام و اعزاز و اجلال اهمال ننمود و پرسید از برادر که موجب انعام نقل اقدام این مهتر چیست که، بیت
بىهیچ بهانۀ و بىهیچ دلیل ناگاه بخان عنکبوت آمد پیل
اگر مهمّى بود اعلام بایست فرمود تا من بخدمت شتافتمى و [شرافت] دیدار یافتمى، برادر ماجراى حادثه و حدیث رغبت خطبت مهر فیروز معلوم او گردانید، فرمود که ترجمان نهان مرد کرم و احسان و ادب و امان او بود، من درین مرد خصال اجمال مىبینم که بحرکات و سکنات و سکوت و کلمات مترشّح میگردد، اجابت کنید مگر خیر و فراغ خاطر ما را سببى بود، باتّفاق یکدیگر عهد بستند و عقد را زمان طلبیدند چون ازین اندیشه مهر فیروز فارغ شد کسى جست که بشهرستان طوسان فرستد و أحمال و اثقال و جمال و بغال او را باینجا نقل کند، یکى را از برادران دختر پدید کردند، چیزى نبشت بمتولّى طوسان که من بدولت شهنشاه مقصود یافتم حالى مسرعى بحضرت [فرستد] و خدمتى که نوشتم روانه کند و برادرى دیگر را بطلب یاران بازمانده فرستاد تا همه را هدایت کرد، چون نوشته بمتولّى طوسان رسید بحکم اشارت او مجمّز فرستاد و شهنشاه خبر یافت و گفت: المنّة للّه که بمقصود رسیدیم، فرمود تا بخروارها زر و جواهر و جامهها با مهد و عمارى پیش مهر فیروز فرستند و بجملۀ ممالک آذینها زنند و در تعظیم و اجلال دختر تقصیر و اخلال جایز نشمرند. چون این جماعت بخدمت مهر فیروز رسیدند یزدان و اشتاد و متعلّقان او از حشمت و عظمت مهر فیروز واله و متحیّر ماندند و بزانوى عذر [در] آمدند و تا این غایت مهر فیروز بر زفان نرانده بود که دختر براى خدمت شهنشاه خواستم، ایشان را گفت شما را مژده باد که من رغبت بشما براى وصلت شهنشاه کردم و مرا فراغتى است و قصّۀ خواب همچو آب بریشان خواند، مسرّت و بهجت زیادت شد، دختر را بتعجیل گسیل کردند.
چون شهنشاه بمعاینه مقارنه دریافت و مشافهه بمفاکهه رسید فرمود که اوست آنکه خیالش بمن نمودند، و بر تزاید اعوام و تعاقب ایّام و توالى لیالى معاشقه و مصادقه بزیادت و مستحکمتر مىبود تا شهنشاه روزى در اثناء محاوره و مشاوره ازو پرسید که زنان ولایت شما را چشمها خوبتر و دهان خوشبوىتر و بشره نرمترست موجب و سبب چیست، دختر بلغت خویش جواب داد که:
جاید فرّخ خسرو خداى انوشهور جاوید اج بامدادان سفر دین چشم افروج ا اج تاوستان کتّان و زمستان پرنیان پوشین تن افروج، ا اج سیر و انکسم خوردن دمش افروج، شهنشاه گفت شاد باش اى حکیمه اکنون مراد خویش بخواه، دختر گفت شهرستانى فرماید آنجا که پاى دشت است بآب هرهز و نام من برنهد، شهنشاه مثال داد تا چنانکه مراد اوست بآب هرهز شهرى بنیاد نهند، بدان مکان قیّاسان و مهندسان برفتند، براى آنکه آنجایگاه مرتفع بود آب هرهز نتوانستند افگند، قضا را هم در آن سال او را پسرى آمد، خسرو نام نهادند، شهنشاه را تمنّى کرد که مرا با همان موضع فرستد که آوردند چه آب و هواى بلخ مرا سازگار نیست، باز نمودند که این موضع را که او فرمود آب هرهز نمیتوانند برد، دختر گفت پس پاى دشت، تا امروز بپاى دشت نام او بماند و آثار آن بنیاد تا بعهد ما باقى بود و پدیدست و آن جایگاه را که دختر اختیار کرده بود شارستانه مرز میگویند این ساعت، بعد از آن از آنجا فرمود تا با این موضع که این ساعت شهرست نقل کنند، مهندسان بیامدند و بنیاد شهر بدین موضع که اسبانه سراى میگویند فرونهادند و اوّل آن جایگاه را ماته گفتندى، این ساعت مسجد جامع است و چشمۀ آب بود که مستنبط او بکوه وند اومید بود، در عهد یزدادى اندکى از آن آب ظاهر بود پس مقصوره، آبى خوش و خنک و جارى چنانکه بچلابه سر چهارپایان را آب ازین جوى دادند و چون شهر را بنیاد نهادند باروى حصار از خشت پخته کردند چنانکه سه سوار همبر برفتندى و خندقى ژرف گرداگرد شهر بزدند عمق سى و سه ارش بأرش مسّاحان و عرض یک تیر پرتاب و قعر یک بدست، و چهار در برین حصار نهادند:
باب جرجان، باب گیلان، باب الجبل، باب البحر خواندندى و مساحت شهر چهارصد گرى زمین بود، سالها برین قرار بماند، و قصر آمل که زن فیروز بود اینجا که این ساعت کوچۀ گازران میگویند پس رستۀ بزّازان بود و دخمه نیز همانجا، بعهد ملک سعید اردشیر خاک شویان دو نیزه بالاى آن زمین فرورفته بودند و عمارت بسیار ظاهر شده و دخمه و گور بادید آمده. فى الجمله عمارت شهر در مدّت حیات فیروز برین قرار بماند، چون او درگذشت و پسرش خسرو بنشست در تحصین و عمارت مبالغت نمود و بیرون از خندق قصرها ساخت و دار الملک خود کرد تا از اطراف مردم رغبت وطن بدو کردند و اکابر و ملوک براى جوار پادشاه باغ و سراى و بازار و مستغلّ بنیاد نهادند حصارى دیگر از گل بفرمود کردن و گرداگرد این عمارات نو کشید ما بین السّورین را ربض گفتندى و هرچه بیرون سور گل بود زهق، و در قبالههاى کهن این ذکر بسیار یافتم نبشته، معنى آمل بلغت ایشان آهوش است و هوش و مل مرگ را گویند و بدین کنایت است از آنکه ترا مرگ هرگز مباد.
و آوردهاند که چون اصفهبد مازیار بن قارن سورهاى آمل خراب میکرد بر سر دروازۀ گرگان بستوقۀ یافتند سبز، سر او بقلعى محکم کرده، متولّى آن خرابى بفرمود تا بشکنند لوحى بیرون افتاد کوچک از مس زرد برو سطرها بخطّ کستج نبشته، کسى را که بر آن ترجمه واقف بود بیاورند بخواند، هرچند استفسار طلبیدند نگفت تا بتهدید و وعید انجامید گفت برین لوح نبشته: نیکان کنند و وذان کنند و هرکه این کند سال و اسر نبرد، همچنان آمد سال تمام نشده بود که مازیار را گرفته با سرّ من رءآه بردند و هلاک کردند و کیفیّت آن حکایت برود، و مسجد جامع بایّام هرون الرّشید سنۀ سبع و سبعین و مایه بنیاد افگندند و متولّى عمارت ابراهیم بن عثمان بن نهیک بود و خواست این جایگاه بخرد اوّل مسلّم نشد تا آن وقت که جدّ ابو الحسن بن هرون الفقیه انبارک نام مسلمان شد او را مبارک نام نهادند، سراى خویش بفروخت، بعد او هرکس بتبرّک میفروختند، چون عمارت تمام شد و خواستند تا قبله پدید کنند چهل شبانه روز باران [بود]، وضع و تعیین بحقیقت میسّر نشد، بحدس و تخمین فرونهادند و بهاى این موضع که جامع است هشت هزار و سى و دو دینار برآمد، و طول مسجد نود و سه ارش بود و طول سمک ده ارش و درو سیصد هزار و ششصد و چهل فرسب بود دیگر آلات برین قیاس باید فرمود و چهل و هفتهزار و سیصد و چهل دینار بعمارت صرف شد و بوقت فیروز شاه که بانى اصل بود از حدّ گرگان تا بحدّ گیلان و موقان بر ساحل دریا خندقى کشیده بود و هنوز اثر آن خندق ببسیار مواضع طبرستان ظاهر است و فیروز کنده میگویند و یزدادى در تصدیق این معنى مبالغتى نمود.
و بوقت آنکه اساس شهر آمل مىنهادند مردى صاحب عیال یک گرى زمین ملک داشت که رزان او بود برو تکلیف فروختن کردند گفت هرگز نفروشم، فرزندان دارم و درین شهر توانگران جمع شوند، فرزندان من بىملک اسیر مانند و بىحرمت شوند، میان من و شما حاکم و قاضى عدل شهنشاه است، پیش فیروز شاه این حکایت نبشتند جواب فرمود که راست میگوید باید که اوّل او را چندان مال دهند که از جملۀ توانگران شود و بعد از آن تصرّف کنند بملک او.
شهر تُریجه
اشتقاق نام او از توران جیر است، بعهد فرّخان بزرگ با ترکان مصالحه رفت که ضریبۀ [خزینه] بستانند و بطبرستان تعرّض نرسانند، چون دو سال برآمد در بندها و مسالک [ممالک] را استواریها کردند و بأداء ضریبۀ [خزینه] و اتاوه تهاون نموده، و بعد تحصین مضایق و تمکین مداخل و مخارج ولایت از هامون برخاسته و بموضعى که فیروزآباد گویند بحدّ لفور باز شده و نشسته، ترکان چون خلاف وفا بدانستند بطبرستان آمدند وصول گفتند پادشاه را، بدین موضع که شهرست لشکرگاه ساخته و بهر طرف بغارت و تاراج تاختن میبردند تا شبى فرّخان بر سبیل شبیخون تاختن بسر ایشان آورد و ظفر یافت، صول را با جملۀ حشم ترک بکشتند چنانکه پشته پشته از کشته با دید آمد و باقى که از لشکرگاه غایب بودند بکمینگاه گرفتار آمدند و طمع ترکان از طبرستان منقطع شد، این موضع را شهر ساختند و توران جیر نام نهادند.
شهر مامطیر
چون امام حسن بن امیر المؤمنین على علیهما السّلام بما مطیر رسید و مالک اشتر نخعى و سپاه عرب با او بودند بعهد خلافت عمر، و هنوز بآمل معسکر ایشان را ذکر باقیست مالکه دشت میگویند، آن موضع که مامطیر است بچشم امام حسن بن على علیهما السّلام دلگشاى و نزه آمد، آبگیرها و مرغان و شکوفهها و ارتفاع بقعه و نزدیک بساحل دریا دید گفت: بقعة طیّبة ماء و طیر، از آن تاریخ مختصر عمارتى پدید آمد تا بعهد محمّد بن خالد که والى ولایت بود، بازار فرونهاد و بیشتر عمارت فرمود در سنۀ ستّین و مایه مازیار بن قارن مسجد جامع بنیاد نهاد و شهر گردانید. بیرون دربند
و شهرهایى که بیرون دربند تمیشه است آنچه معتبرست و بطبرستان منسوب و متّصل گرگانست گرگین بن میلاد بنیاد افگند و مساحت دایرۀ او چهار فرسنگ بود و همیشه نشستگاه مرزبانان طبرستان آنجا بود، چون گرگین مقام آنجا ساخت خربندگان او بچراخور باستراباد مىآمدند و مقام و خانه ساخته، بطول مدّت عمارت زیادت مىشد استرآباد نام نهادند، و از دینار جارى تا بملاط که حدّ طبرستان است بطول و عرض کوهها کشیده از رى و قومس تا ساحل دریا جمله معمور و دیهها بیکدیگر متّصل بود چنانکه یک بدست زمین خراب و بىمنفعت نیافتند، و بیست و هفت شهر بود درون دربند تمیشه که جامع و مصلّى و بازارها و قضاة و علما و منابر بود بدین تفصیل:
و خراج طبرستان بعهد ایّام طاهریّه شش هزار بار هزار و [یک صد و] سى هزار درم بود [بدین تفصیل]:
از سارى تا تمیشه هزار بار هزار و ششصد هزار، مامطیر و تریجه سیصد هزار و هفتاد هزار، آمل هزار بار هزار و چهارصد هزار، شالوس سیصد هزار، رویان نهصد هزار، لارجان سیصد و شصت هزار، دنباوند هزار بار هزار و دویست هزار.
و ضیاع طبرستان بر سه قسمت بود و محصول آن بایّام طاهریّه هفت هزار هزار و نهصد درهم بود [بدین تفصیل]:
المعروف بحوز و خلاص ایّام مازیاریّه هفتاد و دو پاره دیه بود: هزار هزار و ششصد درهم،
المعروف بمأمونیه که خلیفه از اصفهبد خرشید خرید: سیصد هزار درهم،
غلاّت مصاید ماهى و مرغ دریا و اودیه: هزار هزار و سیصد هزار.
سفحیّۀ امیدواره کوه و لفور و حدود ملک مازیار: هزار پاره دیه: پانصد هزار درهم،
سفحیّۀ کوهستان اصفهبد شروین که شهریار کوه گرفته: پانصد هزار درهم،
ضیاع که محمد بن عبد الله طاهر را بأقطاع دادند: هزار هزار درهم
غلات سلیمان بن عبد الله طاهر: هزار هزار درهم.
جمله دخل طبرستان از خراج و ضیاع و رسومات بعهد طاهریّه سیزده هزار هزار و ششصد و سى هزار دیه بود خلاف محصول بیرون تمیشه.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…