فصل هفتم: نهضت مزدکیه
فصل ششم
عیسویان ایران
قدرت روزافزون روحانیون و اشراف درجه اول-اوج تعالی دیانت زردشتی- وضع یهود و نصاری در دولت شاهنشاهی ایران-تعقیب و آزار عیسویان در زمان شاهپور دوم-، سلطنت یزدگرد اول و وهرام پنجم-ورزگ فرمذارمهر نرسی و خانواده او تعقیب مجدد عیسویان-یزدگرد دوم-امور ارمنستان-شهدای عیسوی سریانی و ایرانی منازعه یعقوبیان با نسطوریان-پیروز و ولاش-هجوم هفتالیان-غلبه مذهب نسطوری-تشکیلات قضایی دولت شاهنشاهی ایران-نظری بکتاب اعمال شهدای ایران.
دستگاه عظیم اداری دولت ساسانیان جدید التأسیس نبود. بطور کلی صورت تشکیلات و عناوین و القاب عمال دولت یادگار عهد اشکانیان محسوب میشد از زمان اشکانیان نجبای ملوک الطوائف جزو نجبای درباری بشمار میرفتند لیکن پادشاهان اول ساسانی تشکیلات اداری مملکت را دارای قوام و ثباتی کردند، که تا آن زمان واجد نبود و رشته محکمی بین حکومتهای ولایتی و دولت مرکزی ایجاد نمودند. در زمان اشکانیان اختلال تشکیلات در مملکت بحدی رسیده بود، که دولت حکم مجموعهای از امارات کوچک خراجگزار و نیم مستقل داشت، که بر گرد مرکزی جمع آمده باشند، ولی آن مرکز هم دستخوش تجاوز و تطاول خاندانهای بزرگ پارت بود، که در ربودن قدرت از دست شاهنشاه با یکدیگر همچشمی میکردند. اردشیر اول تمرکز استواری در تشکیلات کشور داد و موجب عظمت دولت ساسانیان گردید. حکام ولایات از آن ببعد کاملا تحت اوامر شاهنشاه قرار گرفتند و برای اینکه حکام، که کلا جنبه نظامی داشتند، بنا بر عادت و سنن ملوک ملوکالطوایفی، قلمرو حکومتی خود را اقطاع و تیول موروثی محسوب ندارند، اردشیر مقرر کرد، که تقسیمات اداری کشور از حیث ولایت و بلوک (شهرستان و دهستان) هیچ رابطه ارگانی با قلمرو حکام نداشته باشد. پس اداره امور کشوری را در ولایات بدست نجبای درجه دوم یعنی دهقانان سپرد، که پیوسته نسبت به شاهنشاه و دولت وفادار بودند. و تأسیسات جاسوسی قدیم را استوارتر و مؤثرتر نموده و در نتیجه این تشکیلات باعث نیرومندی دولت شد و علامت این نیرومندی آن است، که پادشاهان اول و دوم سلسله ساسانی توانستهاند، جانشین خود را شخصا انتخاب نمایند .
معذلک تشکیلات ملوک ملوکالطوایفی همچنان موجود بود. و اسپوران بزرگ «حشری» از رعایای خود گرد آورده، به جنگ میبردند، لیکن این لشکرهای روستایی که از سربازان ناآزموده مرکب میشد، تشکیلات منظمی نداشت. ازاینرو افواج مزدور را بهتر میشمردند. نخبۀ لشکر ایران سواران زرهپوشی بود، که از نجبا تشکیل میشد و ظاهراً غالب این اسواران تابع واسپوران محسوب نمیشدند، بلکه نجبای کوچک ولایتی و صاحبان قلاع و دهاتی بودند، که مستقیما تحت اختیار شاهنشاه قرار داشتند. اقطاعات هریک از واسپوران ایرانی نیز بر خلاف عهد اشکانیان همه در یکجا جمع نبود، بلکه در تمام اکناف مملکت پراکنده شده بود. و از همه این امور نتیجه چنین شد، که نجبا نمیتوانستند، به تسلطی که سابقا داشتند، نائل شوند.
اما مانند زمان اشکانیان نجبای ملوک الطوائف در عین حال نجبای درباری هم بشمار میرفتند. بعضی از مناصب مهمه در هفت دودمان نخستین موروث بود و چون کمکم تشکیلات اداری بر اصول ملوک ملوکالطوایفی غلبه یافت، نجبای ملاک عادت برین جاری کردند، که مناصب عالیه غیر موروثه دولتی را به خود تخصیص دهند. بدینطریق قدرت خود را محفوظ داشتند و الا در نتیجه سیر تکاملی دولت بکلی قدرت از آنها سلب میشد.
جانشینان شاهپور دوم غالبا اشخاص کملیاقتی بودند و بدین مناسبت پس از مرگ این شاهنشاه، دورۀ ۱۲۵ سالهای پیش آمد، که شاه و بزرگان مملکت بر سر حکمرانی با هم در کشمکش بودند اشراف درجۀ اول، دست بدست روحانیان داده، مجددا برای قدرت سلطنتی خطری ایجاد کرده بودند.
از منابع موجودۀ تاریخی تفصیل منازعات شدیدی را، که طبقه مغان با پادشاهان وقت بمنظور حفظ اقتدار خویش میکردند، نمیتوان بدست آورد. فقط با روایاتی، که از کتب مختلف التقاط نمودهایم، میتوانیم تا اندازۀ بجریان و تحولی پی ببریم که روحانیان را به پشتیبانی تشکیلات دیوانی ملوک ملوکالطوایفی به اوج قدرت رسانیده بود. ازین منابع بطور مبهم آشکار است، که بین دو طرز فکر متفاوت راجع بروابط بین مقام سلطنت و ریاست عالیه روحانی جدالی وجود داشته است، یعنی طرفداران هریک از این دو فکر رابطۀ بین پادشاه و رئیس روحانیان را طوری تشخیص میدادند. سلاطین ساسانی خود را در کتیبهها همیشه پرستندگان مزداه (مزدیسن) خواندهاند، اما در عین حال خود را شخص ربانی (بغ) و از نژاد خدایان (یزدان) نامیدهاند .
شاهپور دوم در نامۀ سابق الذکر ، که به امپراطور کنستانس نوشته است، خود را بالقاب مجلل «شاه شاهان، قرین ستارگان، برادر مهر و ماه» ملقب نموده است خسرو اول باین اوصاف و القاب مباهات میجوید و خود را «وجودی الهی، نیکوکار گسترنده صلح و سلم در کشور، واجب الاحترام، خسرو، شاه شاهان، نیکبخت، پرهیزکار، محسن، کسی که ایزدان او را سعادتمند و صاحب قدرت کردهاند، قهرمان قهرمانان، ساختهشده بصورت یزدان» میخواند و خسرو دوم حتی خود را چنین خوانده است: «آدمی فناناپذیر از میان خدایان خدایی بسیار جلیل در میان مردمان و صاحب شهرت بسیار و کسی که در طلوع با آفتاب قرین است و چشمان شب عطا کردۀ اوست» .
و چون شایسته این القاب مجلل آن بود، که پادشاه از حیث بدن نقصی نداشته باشد، بدین جهت پادشاه گاهی افراد خانوادۀ خود را، که از رقابت آنها میترسیدند، کور یا ناقص مینمودند، تا نتوانند بر تخت سلطنت بنشینند. همچنین شایسته مقام سلطنت نبود، که شاهنشاه از راه فلاحت یا تجارت بکسب مال بپردازد. وی باید از آغاز سلطنت با عدل و داد حکومت کند و املاک زراعتی بتملک نگیرد و به تجارت نپردازد و غلامان به خدمت نگمارد، چه اینان هرگز نصایح نیک و سودمند ندهند و فزونی مال و جاه شاهنشاه و وسعت دستگاه او فقط به عایدات دولت بستگی دارد .
پادشاه چون زادۀ خدایان آسمانی بشمار میرفت، سعی مینمود، که ریاست عالیۀ جامعۀ مذهبی را نیز داشته باشد. در افسانه اردشیر بابکان مذکور است، که پاپگ در خواب دید، که سه آتش مقدس، یعنی آتش جنگیان و آتش روحانیان و آتش کشاورزان ، در خانۀ ساسان جمع آمدند. بر طبق این افسانه ساسان داماد بابک و پدر اردشیر است. در شاهنامه فردوسی کسانی که به شاهنشاه خطابی میکنند غالبا او را «موبد» میخوانند و این نکته را فردوسی ظاهراً از یک منبع پهلوی اخذ کرده است. این عنوان حاکی است، که از عهد خسرو اول ببعد ساسانیان همان نظر مؤسس سلسله را، که مقارنۀ دین و ملک باشد، گرفتهاند.
از طرف دیگر کتاب پهلوی دینکرد، که بعد از ساسانیان تألیف شده است، حقوق و تکالیف سلطنت را شرح میدهد و میتوان گفت، که این مطالب خلاصۀ اعتقاد روحانیان عهد ساسانی راجع بقدرت سلطنت است. این اعتقاد هر چند در اثر تحول سیاسی عهد خسروان اندکی تغییر یافته، لکن خاصیت خود را از این حیث که عقیدۀ روحانیان است، تغییر نداده است. بموجب کتاب دینکرد صفات و تکالیف پادشاه ازاینقرار است: به آنان، ۱۸-مواظبت در نصب کارگزاران مملکت، ۱۹-اطاعت تام به خداوند.
از خلال این مجموعۀ تکالیف و مقررات، که مانند سایر بیانات اخلاقی علماء دینی پارسی فاقد اسلوب منظم است، به خوبی معلوم میشود، که در آن عهد از لحاظ دینی مقام سلطنت را چگونه تشخیص میدادهاند و نیز واضح میشود، که تا چه حد میخواستهاند، سلطنت را با دیانت بیامیزند. این خاصیت دیانتی در همه جای کتاب دینکرد دیده میشود مثل این عبارت: «بهترین پادشاه این دنیا کسی است، که به دستورات دین بهی، که جامع خرد اوهرمزد هستند، معتقد باشد».
فرایزدی شاهان بدکردار را رها میکند و چون آرزوها و امیال ناپسند و بیلیاقتی چنین شاهی عیان گردد، دیگر حق سلطنت ندارد. «هرگاه تنگدستی و مذلت در همه جا پدیدار شود و او را (یعنی پادشاه را) شایستگی آن نباشد که با نیروی خویش بدان پایان بخشد و یا اینکه در غم خلق نباشد و یا [راه یافتن درمان درد را] نداند، چنین [شاهی]، که توانایی چیره شدن بدرد را ندارد و درمان آن را نداند، بیقین هرگز بعدل و داد سلطنت نتواند کرد، پس [بر دیگران است که] به خاطر عدالت با او درآویزند». در واقع نیز دولت ساسانی حکومت استبدادی معتدلی بود و بهوسیله عصیانها و خلع شاهان نالایق از سلطنت تعدیل مییافت. پس میبینیم، که قدرت سلطنت در دوره ساسانی محدود به حدودی بود، اما این حدود در مورد یک قانون اساسی کتبی تدوین نشده، بلکه مبتنی بر اصول و سنن دینی و اخلاقی و اعتقاداتی بود، که درباره مقام سلطنت رواج داشت. باری پادشاه ممکن بود به بهانههای مختلف متهم بعدم لیاقت شود، از آن جمله هرگاه پادشاهی مطابق تعالیم روحانی اعظم رفتار نمیکرد نالایق بشمار میرفت. اصل قابل عزل بودن شاه اسلحه خطرناکی بود در دست موبدان. اگر چند مدعی برای سلطنت پیدا میشد و هریک از آنها متکی بر یک فرقه از نجبای عالیمرتبت بودند، رای روحانی اعظم قاطع میگردید، چه او نماینده قدرت دینی و مظهر ایمان و اعتقاد مذهبی ملت محسوب میشد.
چنانکه گفتیم پادشاهان اوایل سلسله ساسانی، جانشین خود را شخصا تعیین میکردند، جانشینی مقام سلطنت قوای معینی نداشت، عموما پادشاهان یکی از پسران خود را به ولیعهدی اختیار میکردند، ولی جایز بود دیگری از افراد خانوادۀ خود را هم تعیین نمایند.
در آن عهد که قدرت سلطنت ضعیف شده بود، پادشاهانی مثل وهرام پنجم و یزدگرد دوم، که استقامت خود را در دین به همه طریقی باثبات میرسانیدند و امور مملکت را به بزرگان واگذار میکردند، بهتر کار خود را پیش میبردند. وهرام پنجم پادشاهی بود موافق سلیقه اعیان، زیرا که وقت خود را به سواری و عیاشی و تفریح و تفرج صرف میکرد. پیروز را با وجود پیمانشکنی او نسبت به پادشاه هیاطله، به علت تقدس و تدینش جامعۀ روحانیان مدح و تمجید کردهاند. این پادشاه هم شجاع و جنگجو بود، لکن جنگهایش موجب بدبختی کشور میشد. در این دوره پادشاه دیگر جانشین خود را نصب نمینمود و سلطنت انتخابی بود با این قید، که پادشاه را از میان دودمان ساسانی انتخاب میکردند.
انتخاب پادشاه مخصوص عالیترین نمایندگان طبقات روحانی و جنگیان و دبیران و در صورت وجود اختلاف میان آنان، منحصر به مؤبدان بود. بر طبق نامه تنسر انتخاب بطریق ذیل معمول میشد: پادشاه بدست خود سه نامه مینوشت و هر کدام را به مردی امین و مطمئن میسپرد، یکی برای موبد، دیگری برای دبیران مهشت و دیگری برای ایران سپاهبد. همچنانکه دارمستتر خاطرنشان کرده است این نامهها گویا فقط مشتمل بوده است بر «ملاحظاتی کلی راجع به اخلاق و استعداد نامزدهای مقام سلطنت و توضیحاتی در باب احتیاجات کشور، نه سفارشی صریح، زیرا در این صورت دیگر مشورت و انتخاب از طرف این سه نفر عالیمقام مورد نداشت.» نامه تنسر مطلب را بدین طریق بیان میکند: «چون جهان از شهنشاه بماند موبدان موبد را حاضر کنند و این دو کس دیگر جمع شوند و رای زنند و مهر نبشتهها برگیرند تا این سه کس را بکدام فرزند رای قرار گیرد. اگر رای موبدان موبد موافق رای سهگانه باشد، خلایق را خبر دهند، و اگر موبد مخالفت کند، هیچ آشکارا نکنند نه از نبشتهها و نه از رای و قول موبد بشنود تا موبد تنها با هرابده و دینداران و زهاد خلوت سازد و به طاعت و زمزم نشیند و از پس ایشان اهل صلاح و عفت بآمین و تضرع و خضوع و ابتهال دست بردارند، چون نماز شام از این فارغ شوند آنچه خدای تعالی ملکه در دل موبد افکند، بر آن اعتماد کنند و در آن شب به بارگاه تاج و سریر فرونهند و اصناف و اصحاب مراتب بمقام خویش فروایستد، موبد با هرابده و اکابر و ارکان و اجله دولت بمجلس پادشاهزادگان شود و جمله صف زنند پیش، و گویند:
«مشورت خویش پیش خدای بزرگ برداشتیم، ما را رشاد الهام فرمود و بر خیر مطلع گردانید» موبد بانگ بلند بردارد و بگوید که: «ملائکه بملکی فلان راضی شدند شما خلایق نیز اقرار دهید و بشارت باد شما را»، آن پادشاهزاده را بردارند و بر تخت نشانند و تاج بر سر او نهند و دست او گیرند و گویند: «قبول کردی از خدای بزرگ عز اسمه بر دین زردشت که شهنشاه گشتاسب بن لهراسب تقویت کرد و اردشیر بن بابک احیاء فرمود»، پادشاه قبول کند برین عهد و گوید «انشاءالله بر صلاح رعیت موفق باشم». خدم و حرس با او بمانند و دیگر انبوه و گروه با سرکار و معیشت خود شوند».
پس انتخاب پادشاه در وهله آخر منوط برای موبدان موبد بود، که ضمنا وظیفه پرافتخار تاجگذاری را نیز داشت. و این مطلب بهاندازه کفایت موقع روحانیان زردشتی و رئیس آنان را در آن عهد واضح میکند. از فهرستی، که یعقوبی و مسعودی در کتاب التنبیه از صاحبان مناصب بدست میدهند، میتوان بر تغییراتی که در نیمه اول قرن پنجم واقع شده، اطلاع حاصل نمود. صورتی که یعقوبی نقل کرده، ظاهراً مربوط به اوایل آن قرن و تقریبا مقارن زمان سلطنت یزدگرد اول است.بلافاصله بعد از شاهنشاه اسم وزرگفرمذار را میبرد و سپس موبدان موبد و بعد از هیربذ[ان هیربذ] و آنگاه از دبیربذ و پس از آن سپاهبذ که یک نفر پاذگوسپان در تحت فرماندهی خود داشته است، سخن میراند. مؤلف اضافه میکند، که فرمانده ولایت را مرزبان و حاکم بخش را شهریگ و افسران سپاه را اساوره و قضاة صلح را شاهریشت (؟) و رئیس شورای اداری ایران آمارکار میخواندهاند.
بموجب مندرجات کتاب التنبیه مسعودی، که نقل از گاهنامگ است و تقریبا حاکی از اوضاع ایران در عهد یزدگرد ثانی است ۱، وضع مراتب در اواسط قرن پنجم ازاینقرار بوده است: ۱- موبدان موبد (که معاون او هیربذ [ان هیربذ] بوده)، ۲- وزرگفرمذار، ۳- سپاهبذ ۴- دبیربذ، ۵- هتخشبذ که واستریوش [بذ] نیز میخواندهاند (یعنی محافظ و رئیس همه کسانی که کار دستی میکنند از قبیل صنعتگران و کشاورزان و تجار غیره.) این پنج نفر «رئیسان و هادیان دولت و واسطه بین شاه و رعیت بودند»، که ما هیئت وزراء کشور مینامیم. اینان نمایندگان طبقات چهارگانه بودند به اضافه وزیر اعظم (وزرگفرمذار) که نماینده شاه بود. مسعودی از میان سایر صاحبان مناصب مرزبانان را ذکر کرده، که فرماندهان ولایات سرحدی بودند شماره آنان به نسبت جهات اربعه چهار بود . در این فهرست، که مسعودی نقل نموده موبدان موبد قبل از وزرگفرمذار ذکر شده است. بنابراین موبدان موبد در میان رؤسا کشور حائز مقام نخستین بوده است. *** روحانیان زردشتی بسیار متعصب بودند و هیچ دیانتی را در داخل کشور تجویز نمیکردند. لیکن این تعصب بیشتر مبتنی بر علل سیاسی بود، دین زردشت دیانت تبلیغی نبود و رؤسای آن داعیه نجات و رستگاری کلیه ابناء بشر را نداشتند اما در داخل کشور مدعی تسلط تام و مطلق بودند. پیروان سایر دیانات را، که رعیت ایران بشمار میآمدند، محل اطمینان قرار نمیدادند، خاصه اگر همکیشان آنها در یکی از ممالک خارجه دارای عظمتی بودند. این طبقه روحانی خطر وجود مانویان را در داخل دولت شاهنشاهی دفع کردند.
فرق یهودی بابل برای آیین زردشت و دولت ایران موجب خطری محسوب نمیشدند هرچند اردشیر اول چندان روی خوشی به یهود نشان نداد و یهودیان به یاد آزادی، که در زمان اشکانیان داشتند، حسرت میخوردند و در دوره اول عهد ساسانی گاهگاه تحت فشار واقع میشدند. خاصه وقتی که میخواستند از زیر بار مالیات شانه خالی کنند رویهمرفته این طایفه بطور کلی تحت حمایت شاهنشاه ایران بصلح و آرامش میزیستند ، اما وضع عیسویان با آنان بسیار اختلاف داشت.
در موقعی که سلسله ساسانی جانشین اشکانیان شد، عیسویان مرکز تبلیغی مهمی در شهر الرها داشتند. چنانکه دیدیم دولت ایران در جنگهای بزرگی، که با روم کرد، اسیران را در نواحی دوردست کشور ایران مسکن داد. پادشاهان ایران در لشگرکشیهای خود به سوریه گاهی تمام سکنه یک شهر یا یک ناحیه را کوچ داده، در یکی از نقاط داخلی کشور مقیم میکردند. چون قسمت اعظم این مهاجرین عیسوی مذهب بودند، دیانت مسیح در هر گوشهای از ایران اندکی رواج گرفت .
در آغاز قرن چهارم پاپا برعگائی اسقف مسیحی سلوکیه-تیسفون سعی نمود تمام فرق مسیحی ایران را تحت ریاست مرکز روحانی تیسفون گرد آورد و این موجب مجادلاتی شد، که بضعف عیسویان منتهی گردید. عاقبت به اینجا رسید، که انجمنی از عیسویان پاپا را خلع کرد، ولی نزاع به پایان نیامد. بسیاری از شهرهای نواحی ارمنستان و کردستان در مشرق دجله تا کرکوک و در حلوان و گندیشاهپور و شوش و هرمزد اردشیر واقع در خوزستان اسقفنشین بودند. افرعت، که یکی از اشخاص مبرز عیسوی سریانی در این زمان بوده، در موعظه چهاردهم خود تیرگی احوال عیسویان ایران را در قرن چهارم شرح داده است و گوید رؤسای دین عیسوی در آن اوقات کمتر بمنافع جامعه و اوامر الهی اهمیت میدادند تا به جاهطلبیهای شخصی خود غرور و حسد و خست و بیع و شراء اشیاء مقدس در آن زمان میان رؤسای عیسوی مشرقزمین رواجی کامل داشت و حتی در عین فشار و تعقیب هم دست از این کار برنمیداشتند و این احوال به هیچوجه از تعصب و خشونت آنها نسبت به مانویان و والانتینیان و مرقونیان و دیصانیان و سایر فرق گنوستیکی نمیکاست.
تا زمانی که دولت امپراطوری روم دیانت رسمی نداشت، عیسویان ایرانی در آرامش میزیستند، اما چون قسطنطنین امپراطور روم به عیسویت گروید، وضع تغییر کرد. عیسویان ایران، که خصوصا در نواحی مجاور سرحد روم بسیار بودند، مجذوب و فریفته دولت مقتدری شدند، که همکیش آنان بود. افرعت فتح و ظفر نهائی «قوم خدا» یعنی رومیها را پیشگویی کرده و گفته است، که اگر ایرانیان فاتح شوند دلیل بر غضب خداوند و تنبیهی از جانب او خواهد بود، اما بموقع خود حیوان آپوکالیپس (حیوان عجیب آخر الزمان) کشته خواهد شد . بموجب نامه اعمال شهیدان شاهپور دوم به شاهزادگان کشور آرامی نامه بدین عبارت نوشته است «بمجرد وصول این فرمان که از جانب خداوندی ما صادر شده، سیمون رئیس نصاری را دستگیر کنید و تا زمانی که این نوشته را امضاء نکند و مالیات سرشماری و خراج قوم نصاری را، که در کشور ما خداوند زندگانی میکند، بالمضاعف وصول ننموده و به خزانۀ ما نپردازد، او را رها مکنید. زیرا «ما خدایان» بامور جنگ اشتغال داریم و آنها در ناز و نعمت بسر میبرند. آنها در مملکت ساکناند و دوستدار دشمن ما قیصر هستند» . سیمون به زندان شد و از امتثال امر شاه امتناع کرد و چون این خبر به شاهپور رسید، از روی خشم فریاد برآورد و گفت: سیمون میخواهد پیروان خود را به شورش برانگیزد و مملکت را به همکیش خود قیصر بسپارد. لابور، که تاریخ شهدای عیسوی ایران را نوشته و خود کاتولیک بوده است، اعتراف کرده، که این سوء ظن بیاساس نبوده است. اما سیمون در طی استنطاق خود تهمت خیانت را رد کرد و عاقبت بقتل رسید .
این وقایع ابتدای تعقیب عیسویان ایران است، که از سال ۳۳۹ تا هنگام فوت شاهپور دوم دوام داشت. مخصوصا در ولایات شمال غربی و در نواحی مجاور روم زجر و آزار عیسویان به شدت جاری بود، کشتارها رخ داد و جماعتی تبعید شدند در سال ۳۶۲ میلادی هلیودور اسقف را با ۹۰۰۰ عیسوی ساکن شهر مستحکم فنک واقع در بزبده پس از شورشی که کردند، به خوزستان تبعید نمود وزومن مقتولین عیسوی عهد شاهپور را به ۱۲٫۰۰۰ نفر بالغ دانسته است و این جماعتی است، که نام آنان معروف بوده است. به عقیده لابور این رقم تا اندازه مقرون به مبالغه است.
در کتب سریانی اعمال شهداء آزار و تعقیب عیسویان، که مدت دویست سال با فواصل چند بطول انجامید، مسطور است. این کتب با اینکه از روی تعصب
شکل ۳۰-سکه یزدگرد اول
(مجموعه مؤلف)
شدید نگاشته شده و به افسانههای بسیار زینت یافته است، از آنجا که متکی باسناد و روایات معتبر است (خاصه قسمتی که مربوط به ادوار قدیمتر است)، برای کیفیت تمدن ایران در آن زمان از منابع بسیار خوب بشمار میآید.
اردشیر دوم هم، که پس از شاهپور به سلطنت رسید، نسبت به عیسویان محبتی نداشت ولی شاهپور سوم و وهرام چهارم، که بعد از او پادشاهی یافتند، سیاست مودتآمیزی با امپراطور پیش کشیدند. در زمان سلطنت یزدگرد اول (۴۲۱-۳۹۹) در روابط بین عیسویان و زردشتیان باب جدیدی باز شد.
در نوشتههای مورخان عیسوی و مؤلفان ایرانی اختلاف بسیار راجع باحوال یزدگرد اول (ش ۳۰) مشهود است. یکی از منابع سریانی، که در عصر یزدگرد برشته تحریر آمده، او را «شاه یزدگرد نیکوکار و عیسوی رحیم و مقدسترین پادشاهان» خوانده گوید: «همه روز نسبت به فقرا و بینوایان احسان میکرد» و پروکوپیوس مورخ بیزانسی از سخا و بزرگ منشی این پادشاه تمجید میکند. مورخان عرب و ایرانی، که نوشتههایشان مبتنی بر تواریخ عهد ساسانی است و مأخوذ از عقاید روحانیون زردشتی و اعیان و نجبا میباشد، او را بصفاتی از قبیل «گناهکار» (بزهگر) و «فریبنده» (دبهر) خواندهاند. بقول آنها این شهریار مردی حقناشناس و بدگمان بود و اگر در حضور او از کسی به خوبی سخن میراندند، در حال میپرسید: «این کسی که از او دفاع میکنی، به تو چه خواهد داد و چه مبلغ تاکنون گرفتهای؟» غضبناک و بدخواه بود و در پی فرصت میگشت تا مجازاتهای شدید مجری دارد. طبری با کمال سادگی مینویسد، که رعیت برای حفظ خویش از ظلم او چاره نداشتند، جز اینکه بقوانین نیکو و قواعد عاقلانۀ پادشاهان قدیم توسل جویند. از بیم سختگیریهای او رعایا دستهبندی و شورش کردند عبارت دیگری که در طبری دیده میشود، تا اندازهای ممکن است این وصف غرضآمیز را تعدیل کند وهرام پنجم، که پسر و جانشین یزدگرد بود، در خطابه که روز بارعام ادا میکرد.
چنین گفت که پدر او سلطنت خود را با ملایمت و ملاطفت آغاز کرد، اما چون همه رعایا یا بعضی از آنها قدر او را ندانستند و فرمان نبردند، سختی پیش گرفت و خون بسیار بریخت . این مطالب کمابیش مجعول بنظر میآید، ولی از مجموع آنها میتوان استنباط کرد، که یزدگرد شهریاری با اراده بوده و بالطبع میل به نیکوکاری داشته، لکن چون برای حفظ تاج و تخت از تجاوزات طبقه ممتاز وارد کشمکش گردید، مجبور بارتکاب ظلم و جور بسیار شد .
میان دو دولت بزرگ صلح واقع شد و کار بدانجا کشید، که حتی یزدگرد تئودوسیوس دوم را که طفلی صغیر بود ، در تحت حمایت خویش گرفت. البته این عمل ادب صرف بود و هیچ اهمیت واقعی نداشت. شاهنشاه بعهده شناخت، که بین دولت و اتباع عیسوی او طریقه و روشی معین برقرار باشد. پس از طرف دولت روم شرقی هیئتی به ریاست ماروثا اسقف مایفرقط (میافرقین) به دربار یزدگرد فرستاده شد. ماروثا بسبب سیمای موقر و هیئت مجلّلی که داشت، در نظر شاهنشاه مطبوع افتاد، چنانکه فرمان داد کلیساهائی را که خراب کرده بودند، مجددا بنا کنند، و رعایایی را، که بجرم عیسویت به زندان افتاده بودند، آزادی دهند. به روحانیون عیسوی نیز اجازه داده شد، که به همه جای مملکت سفر کنند. علاوه بر آن ماروثا به پادشاه قبولانید، که یک مجمع دینی در سلوکیه تشکیل دهد، تا امور عیسویان را حل و عقد نمایند و توحید فرق عیسوی در ایران نیز تأمین گردد. این مجمع که در سال ۴۱۰ تحت ریاست اسحاق اسقف سلوکیه و تیسفون و ماروثا منعقد شد و به دعای سلامت پادشاه ایران افتتاح یافت، نتیجهاش تصویب آیین و نظاماتی بود، که فرقه عیسوی شرق و عقاید مخصوصه آن را با قواعدی، که نزد عیسویان مغربزمین محترم بود، توفیق بخشید. آیین نیسه، رسما پذیرفته شد و مراتب روحانیون از نو مقرر گردید. اسقف سلوکیه-تیسفون، که خلیفه اعظم یا جاثلیق کل عیسویان ایران بشمار میرفت، اسقف کشکر را پیشکار مذهبی خود خواند و پنج مطران در بلاد ذیل نصب کرد ازاینقرار:
۱-در بیتلاپاط (گندیشاهپور) واقع در خوزستان.
۲-در نصیبین.
۳-پرات میشان واقع در مسن.
۴-اربل.
۵-کرخای بیث سلوخ (کرکوک). قریب سی اسقف مطیع و اوامر مطرانها بودند. چند فرقه که بواسطه دوری مکان از مرکز جدا مانده بود، داخل این تشکیلات محسوب نمیشدند. باری چهار نفر رئیس کلیسا در خوزستان به ریاست فرقههای خود باقی ماندند، اما چنین مقرر شد، که بعد از مرگ آنها جانشینان باید از طرف جاثلیق انتخاب شوند. یزدگرد مقررات این مجمع را تصویب کرد. بامر او دو تن از بزرگترین صاحبان مراتب یعنی خسرو یزدگرد وزرگفرمذار و مهر شاهپور، که ملقب به ارگبذ بود و بمناسبت همین لقب او را باید از خاندان سلطنتی دانست، اساقفه را به دربار سلطنتی خواندند و از جانب پادشاه با آنان سخن راندند و مجددا به عیسویان اطمینان دادند و اظهار داشتند، که هرکس از اوامر جاثلیق اسحاق و ماروثا سرپیچی کند، شدیدا مجازات خواهد شد.
چند سال بعد یهبلاها جانشین دوم اسحاق به قسطنطنیه فرستاده شد، تا روابط بین دولتین را استوارتر کند. وی با هدایای زیاد از این سفر بازگشت و آن هدایا را در مرمت کلیسای سلوکیه تیسفون و بنای کلیسای جدیدی در همان شهر صرف نمود. با وجود نتایج بزرگی، که در ظل حمایت یزدگرد بدست آمد، منازعاتی که در میان فرقههای عیسوی ایران موجود بود، خاتمه نیافت و دو مجمعی که به سال ۴۲۰ منعقد شد، این اختلاف به شدت بروز نمود.
مسالمتی، که یزدگرد اول در روابط خود با عیسویان اظهار میکرد، بلاشک معلول جهات سیاسی بود، زیرا که با استوار کردن بنیان صلح ایران و روم میتوانست مساعی جمیله در تحکیم اقتدار سلطنت خویش بکار برد، ولی علاوه بر این ضرورت سیاسی میتوان گفت، که طبعا یزدگرد مایل به مسامحه در امور دیانتی بوده است.
نسبت بقوم یهود هم، که اهمیت سیاسی نداشت، خوشرفتاری میکرد. این شهریار شوشیندخت (؟) دختر ریش گالوتارا بزنی گرفت.
اگر یزدگرد در اواخر سلطنتش رفتار خود را نسبت به عیسویان تغییری داد، گناه از اینان بود. عیسویان از فرط جسارت و وقاحت چندان ایرانیان را رنجیده خاطر کردند که پادشاه چاره جز سختگیری و تنبیه ندید. مثلا در شهر هرمزد ارد- شیر واقع در خوزستان یک نفر روحانی عیسوی حشو نام جرأت کرد، که با رضایت رسمی یا ضمنی اسقف موسوم به عبدا آتشکده را، که در نزدیکی کلیسای عیسویان بود، ویران کند. آن روحانی و آن اسقف و بسیاری از اشخاص دیگر، که در قضیه دخالت داشتند، دستگیر و به تیسفون فرستاده شدند. شاه شخصا آنها را استنطاق کرد و عبدا شرکت خود را در آن قضیه انکار نمود، اما حشو معترف شد، که خود او آتشکده را خراب نموده است و در ضمن این اعتراف الفاظی رکیک نسبت به دیانت زردشتی بر زبان راند. پس شاه به عبدا فرمان داد، که آتشکده را مجددا بنا کند و چون او مصرا امتناع کرد، محکوم و اعدام شد. تئودوره مورخ روحانی هر چند تخریب آتشکده را عملی دور از احتیاط شمرده، ولی رفتار متهورانه این اسقف را تمجید کرده است .
واقعه دیگری نظیر این اتفاق افتاد و ازاینجهت، که کلیه عیسویان در این قضیه نامهای ایرانی دارند، شایان توجه است. کشیشی شاهپور نام یکی از نجبا را، که موسوم به آذرفرنبغ بود، بدین عیسوی آورد، تا از مرضی که داشت شفا یابد.
آذرفرنبغ آن کشیش را دعوت کرد، که به قریه او آمده، کلیسایی در آنجا بنا کند. شاهپور قبلا قباله مالکیت محل مزبور را گرفت و کلیسا را بنا نهاد. آنگاه موبدی آذربوزی نام قضیه را، که نمونه ارتداد یکی از نژادگان بود، بعرض شاه رسانید و یزدگرد به موبد مزبور اجازه داد، که برای اعادۀ آن شخص به دیانت زردشتی، هر تدبیری که میتواند بکار برد، فقط احتیاط کند، که او را به هلاکت نرساند، باری آذرفرنبغ به دیانت سابق خود بازگشت و رد ملک خود را خواستار شد، لکن شاهپور بتحریک نرسی ، که یکی از روحانیان عیسوی بود، از دادن آن امتناع ورزید و قباله را برداشته بگریخت سپس آن کلیسا به آتشکده تبدیل یافت، لیکن نرسی آتش را خاموش کرد و مراسم دعا و عبادت به آیین نصاری در آن آتشکده برپاکرد. موبد محلی، چون این گناه عظیم را ملاحظه کرد، اهل قریه را خبر داد، تا نرسی را سخت مضروب کردند و مغلولا به تیسفون فرستادند. آذربوزی به او اطمینان داد، که اگر آتشکده را مرمت کند، از مجازات او صرف نظر خواهد کرد نرسی امتناع نمود و به زندان افتاد و پس از امتناع مجدد محکوم باعدام شد.
این نوع خشونتها، که عیسویان میکردند، طبعا بضرر آنان تمام میشد و شاید انتصاب مهر نرسی دشمن بزرگ عیسویان را بمقام وزرگفرمذار بتوان دلیل تغییر رفتار شاه نسبت به عیسویان دانست.
چگونگی فوت یزدگرد، که در سال ۴۲۱ اتفاق افتاد نامعلوم است. بموجب روایات ایرانیان، هنگام اقامت او در گرگان یا طوس اسبی، که در وجاهت بینظیر بود کسی آن را نمیشناخت، لگدی بقلب شاه نواخت و شاه در حال جان داد، سپس آن اسب از انظار مردمان غایب شد، یا بر حسب روایت دیگر بسرعت تمام فرار کرد. نلدکه ظاهراً در این حدس خود محق است، که گوید این افسانه را از آن جهت اختراع کردهاند، که کسی اطلاع حاصل نکند، که بزرگان اقامت یزدگرد را در محلی دوردست مغتنم شمرده و خود را از او، که موافق طبعشان نبود، رهایی بخشیدهاند.
یزدگرد سه پسر بجا گذاشت، شاهپور و وهرام و نرسی. شاهپور را پدر به پادشاهی قسمتی از ارمنستان، که به ایران تعلق یافته بود، نصب کرد وهرام پیش پادشاه عرب حیره، که خراجگزار شاهنشاه بود، اقامت گزید. بموجب روایت طبری او را از خردی بهآنجا فرستاده بودند، تا در هوای خوش حیره نشو و نما کند و وهرام از حیث حرکات و سکنات شباهت تام بعرب پیدا کرده بود، لیکن اقامت ممتد این شاهزاده در کشور مجاور گویا تبعید بوده است، که در نتیجه اختلاف نظر بین یزدگرد و آن فرزند پیش آمده بود . قدر متقن این است، که وهرام در مملکت حیره در قصر خورنق، که بنای آن را به نعمان لخمی نسبت دادهاند و بلاشک مربوط بعهدی قدیمتر از آن بوده ، میزیسته و در تحت سرپرستی منذر پسر و جانشین نعمان تربیت مییافته. این منذر از جانب یزدگرد مفتخر بلقب راماوزوذ یزدگرد (رامافزود یزدگرد-کسی که شادی یزدگرد را افزون کند) و مهشت (اعظم) شده بود. اما نرسی پسر سوم یزدگرد، که از زوجه یهودی او بود، احتمال میرود، که در زمان فوت پدر صغیر بود، زیرا وهرام هم در آن تاریخ بیش از بیست سال نداشته است .
باری اعیان و روحانیون، چون از وجود این سلطان ناموافق خلاص شدند، خواستند از فرصت استفاده کنند و قدرت خویش را استوار نمایند. پس بعضی از صاحبان مراتب به یکدیگر دست اتحاد دادند، تا همه پسران یزدگرد را از پادشاهی محروم کنند. دینوری از میان آنها اشخاص ذیل را نام میبرد: و سهم، سپاهبذ بابل (سواد)، که لقب هزار رفت داشت، یزدگشنسپ پاذگوسپان، پیراگ از تخمه مهران؟ گودرز، دفتردار سپاه، گشنسبآذرویش، ناظر خراج ارضی، پناه خسرو، مدیر امور خیریه . نکته قابل توجه اینست که در این صورت نامی از مهر نرسی وزیر مقتدر یزدگرد اول و وهرام پنجم برده نشده است. شاهپور پادشاه ارمنستان برای گرفتن تخت و تاج به تیسفون شتافت، لیکن بزرگان او را کشتند و بجای او شاهزاده خسرو را، که منسوب به شعبۀ از دودمان ساسانی بود، بر تخت نشاندند.
اما شاهزاده وهرام نمیخواست، که بدون جنگ جان از کفش بیرون کنند و امیر حیره، که سرپرست او محسوب بود، کمک مؤثری به او کرد. مؤلفین عرب گفتهاند، که این امیر دو فوج سوار داشت، یکی موسوم به دو سر از اعراب تنوخ ساکن نواحی حیره تشکیل یافته بود، دیگری که دسته سفید رخشان نامیده میشد، مرکب از افراد ایرانی بود . به هر صورت منذر قوایی مجهز در اختیار داشت و فرماندهی آن را به پسر خود نعمان واگذار کرد. نعمان بطرف تیسفون راند و بزرگان ایران متوحش شده، با منذر و وهرام شروع به مذاکره کردند. عاقبت خسرو خلع شد و وهرام بتخت نشست. روایات ایرانی این واقعه را با افسانه آمیختهاند و و گویند: وهرام نخست وعده داد، که بدیهای پدر را جبران کند و یک سال بعنوان آزمایش سلطنت نماید، بعد انتخاب پادشاه را به مشیت الهی واگذارند، یعنی تاج و جامه سلطنتی را در میان دو شیر گرسنه قرار دهند. هریک از دو تن مدعیان سلطنت، که آن را بتواند ربود، شایسته پادشاهی گردد. خسرو امتناع کرد از اینکه وارد آن میدان شود. وهرام پیش رفت و شیران را بکشت و علائم سلطنتی را برگرفت و آنگاه خسرو و باقی حضار بر او آفرین خواندند و تهنیت گفتند. این افسانه را بلاشک از آن جهت اختراع کردهاند، تا این قضیه شرمآور را بپوشانند، که سپاهی حقیر از عرب توانسته است، تصمیم بزرگان کشور را بهم زده و پادشاهی را، که مردود بزرگان بوده، بتخت نشاند.
هیچیک از پادشاهان ساسانی به استثنای اردشیر اول و خسرو و انوشیروان و خسرو پرویز؛ مانند وهرام پنجم محبوب عام نبوده است (شکل ۳۱). نسبت به
شکل ۳۱-سکه وهرام پنجم
(مجموعۀ مؤلف)
همۀ خلایق خیرخواهی میکرد و قسمتی از خراج ارضی را به مؤدیان بخشید. داستانهای بسیاری در باب چابکی و چالاکی او در جنگ اقوام شمالی و دولت بیزانس و عشقبازیها و شکارهای او نقل کردهاند. این حوادث اخیر، که غالبا به سبک داستانهای مونس هوزن است، نه فقط در ادبیات بلکه در نقاشی ایران هم رواج و شهرت گرفته است و قرنهای متمادی زیور پردههای نقاشی و قالیها و انواع منسوجات گردیده است. هنوز جامهای نقره از عهد ساسانیان موجود است، که نقوش شکارگاه این پادشاه را بر آن کندهاند. جامی که متعلق بموزه ارمیتاژ لنینگراد است، وهرام پنجم را که از شکل تاجش شناخته میشود، نشان میدهد، که بر شتری سوار است و محبوبۀ جوانی را در پشت خود گرفته است تفاوت مقام اجتماعی بین شاه و آن زن را بوسیلۀ اختلاف قد آنان معلوم کردهاند. محبوبه از روی ناز و عشوه از شاه تقاضا کرده است، که با تیر غزال نری را به ماده و غزال ماده را به نر تبدیل کند. آنگاه پادشاه دو تیر بر سر غزال ماده زده و پیکانها را در سر حیوان فروبرده است، به قسمی که شبیه دو شاخ شده و بیک تیر دو شاخه، شاخهای غزال نر را برداشته است. سازنده جام آن تیر را بشکل خاصی کشیده و پیکان آن را مانند هلالی رسم کرده است .
وهرام پادشاهی نیرومند و کامران بود و همهکس را به استفاده لذات زندگانی تشویق میکرد و اشعاری بلسان عرب میسرود و بچندین زبان سخن میگفت. موسیقی را بسیار دوست داشت و به نوازندگان و خوانندگان دربار حتی مقلدین مقامی عطا فرمود که روز بار، در ردیف عمال عالیرتبه دولت یا فروتر از آنها قرار میگرفتند و بموجب یکی از افسانههای مشهور، این پادشاه بود، که قوم لوریان را، که اجداد فیوج فعلی هستند، از هند به ایران خواند تا عوام از لذتهای موسیقی بیبهره نمانند . طبع سرکش و بیآرام او باعث شد که او را ملقب به «گور» کردند. بعد این تسمیه را مربوط به واقعۀ دانستند، که در شکار اتفاق افتاد ازاینقرار که روزی بیک تیر گورخری و شیری را، که بر پشت او جسته بود، بهم دوخت.
مورخان عهد ساسانی وهرام گور را از ملامت و نکتهگیری معاف نداشتهاند؛ مثلا بر او خرده گرفتهاند، که بیش از اندازه شهوترانی کرده و در خرج اسراف روا داشته و بامور مملکت توجه چندانی نکرده است . لکن در این شکی نیست، که چون زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرد، مطبوع و محبوب نجبا و روحانیون شد و قسمتی از شهرت عظیم او را مربوط بهمین محبوبیت نزد بزرگان باید دانست.
در میان صاحبان مراتب آن زمان، کسی که از حیث قدرت و اقتدار رتبه اول را داشت، وزرگفرمذار مهرنرسه پسر وزرگ بوده ، که لقب و عنوان هزاربندگ («صاحب هزار غلام») داشت. نسب او به خانواده سپندیاذ میرسید، که یکی از هفت خاندان ممتاز بود. مورخان عرب و ایرانی، که ظاهراً اطلاعاتشان در این باب مأخوذ از تاریخ بزرگ ساسانی است، او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمردهاند. عجب نیست، که مؤلفین عیسوی، بجهت توجهی که این وزیر به دیانت زردشتی داشته، نسبت به او کینه ورزیده و لازار فرپی او را خائن و دورو و بیرحم خوانده باشد. تعصب و غیرت او نسبت بدین زردشتی نه فقط در مورد خصومت با سایر ادیان ظاهر میشد، بلکه در مورد زراعت و آبادی، که موضوع احکام زردشتی است، جدی بلیغ مبذول میداشت. در املاک وسیعی، که در نواحی اردشیر خوره و شاپور فارس داشت، قصور متعدد بنا کرد و آتشگاهی ساخت، که بنام مهرنارسیان موسوم شد و در نزدیکی مولد خود آبروان در ناحیه اردشیر خوره چهار قریه با آتشگاه بنا نمود. یکی برای خود و سه دیگر را برای
شکل ۳۲-قصر سروستان
(دیولافوا، صنعت باستانی ایران)
هریک از سه پسرش زروانداذ و ماهگشنسب و کاردار تخصیص داد. نخستین را «فراز مرا آورا خوذایا» (؟) (خدایا نزد من آی) نام داد و آن سه قریه دیگر را هر کدام بنام صاحبش نامید ازاینقرار: زروان داذان و ماه گشنسپان و کارداران و بعلاوه بموجب روایت طبری، سه باغ یکی از نخل و دیگری از زیتون و دیگری از سرو نشانید و از هر نوع، دوازده هزار درخت کاشت. ضمنا طبری گوید، که همه این قریهها و باغها و آتشگاهها «امروز نیز در دست جانشینان او است و از قراری که گویند در این ایام خرم و آبادان است»، ولی ما نمیدانیم، که آیا مقصود عصر خود طبری است یا زمان حیات آن مؤلف مجهولی، که کتابش مأخذ روایت طبری بوده است.
در کنار راه کاروانی، که شیراز را بدارابجرد و بندر عباس متصل میکند، ویرانه قصری پیداست، که سروستان نام دارد. باعتقاد هرتسفلد این قصر در زمان سلطنت وهرام پنجم بنا شده و ممکن است یکی از ابنیۀ مهرنرسی باشد. کلمه سروستان هم شاید دلیلی بر صحت این ادعا باشد. این قصر (ش ۳۲) بنای گنبدداری است، که به عقیده هرتسفلد نظر به کوچکی شایستگی اقامتگاه شاهنشاه را نداشته، خاصه که تالار بارگاه آن بسیار حقیر است. در دیوارها در بسیار تعبیه شده و بنای سقفها نشان میدهد، که در آن زمان فن معماری ساسانی به پایه نسبة بلندی رسیده بوده است.
سه پسر مهرنرسی در زمان حیات پدر خویش بمشاغل عالیه رسیدند.
زروانداذ هیربذ شد، که بعد از مقام موبذان موبذ عالیترین منصب روحانی است. ماهگشنسپ ریاست امور مالی را دارا بود و لقب واستریوشانسالار یافت و کاردار ارتشتارانسالار یا سپهسالار بزرگ کشور گردید.
وهرام پنجم نخست با اقوام وحشی شمالی، که مورخان عرب و ایرانی بدون امتیاز همه را بنام ترک خواندهاند، به جنگ درآمد. محتمل است، که اقوام مزبور خیونیان بوده باشند. نام این اقوام را، که از نژاد هون و ساکن دشتهای شمال مرو بودهاند، در جزء افواجی که به یاری شاهپور دوم آمده بودند، دیدهایم. این طایفه در دوستی ایران وفادار نماندند. بعد از مرگ شاهپور مکرر بخراسان هجوم آوردند و در این سرحدات دشمن عمده ایرانیان بشمار رفتند. وهرام شخصا بمقابله این اقوام وحشی لشکر کشید و ظفر یافت. برادرش نرسی در غیاب او نیابت سلطنت را بر عهده داشت. پس از آنکه در صفحات مشرق آرامش حکمفرما گردید، نرسی به حکومت خراسان منصوب شد. در این اثنا دوباره میان ایرانیان و بیزانس ابواب خصومت مفتوح گردید.
عیسویان ایران چون بواسطۀ وقاحت خود حسن ظن یزدگرد را مبدل به بدبینی کرده بودند، آن پادشاه قبل از وفاتش فرمان زجر و تنبیه آنان را صادر کرد و مجری فرمان را مهر شاهپور موبذان موبذ قرار داد. پس از جلوس وهرام پنجم قتل و زجر شروع شد. سکنه عیسوی ممالک مجاور سرحدات غربی دستهدسته به سرزمین بیزانس فرار کردند. مهرشاهپور قبایل عرب را بر ضد آنها تحریک کرد و جماعت بسیاری را از عیسویان بقتل رسانید. اسپهبذ از عمال عالیمقام ایرانی، که اجرای سیاست مسیحیان به او محول بود، از مأموریت خود متنفر شده، از امتثال اوامر دولت امتناع ورزید و عیسویان را در فرار یاری داد و چون خود او ناچار فرار اختیار نمود، به آناتول سردار رومی پناه برد، آن سردار فرماندهی قبایل عرب را، که تحت تسلط دولت بیزانس بودند، به او واگذاشت. پادشاه ایران از دولت بیزانس تقاضای استرداد پناهندگان را نمود، لکن اجابت نیافت.
این بود وقایعی که در سال ۴۲۱ منجر به جنگ جدیدی بین حکومت بیزانس و دولت ایران شد، اما چندان طولی نکشید. فرماندهی سپاه ایران با مهرنرسی بود. رومیان رویهمرفته در این جنگ، تفوق داشتند. بموجب صلحنامهای که سال بعد (۴۲۲) امضاء شد، ایرانیان در کشور خود به عیسویان آزادی مذهبی دادند و نظیر همین آزادی را رومیان در حق زردشتیان مقیم بیزانس قائل شدند و این مطلب بر ابهت ایرانیان افزود، لکن عملا چندان اهمیت نداشت، قرارداد راجع به ادای مبلغی، که دولت بیزانس برای حفظ معابر قفقاز در مقابل هونها قبول کرده بود، تجدید شد.
مقارن این احوال عیسویان ایران به شدت با هم نزاع میکردند، دادیشوع، که در ۴۷۱ یا آغاز سال بعد بمنصب جاثلیقی انتخاب شد، در دفاع خراسان بر ضد اقوام وحشی شمالی خدمات ذیقیمتی به شاهنشاه کرده بود، یک فرقه از معاندان که رئیس آنها «بطای» نام اسقف شهر «هرمزد اردشیر» بود، دادیشوع را متهم کردند که اشیاء مقدسه را فروخته و مرتکب رباخواری شده و مغان را بزجر و قتل نصارا تحریک کرده است. این حمله خائنانه با مهارت خاصی صورت گرفت و عاقبت دادیشوع بامر وهرام به زندان افتاد، و چون بعدا در نتیجه اقدامات تئودوسیوس دوم قیصر روم دادیشوع آزاد شد، بقدری از مقام خود تنفر حاصل کرده بود، که میل استعفاء داشت، لکن پیروان او واسطه شدند و مجمعی که از سی اسقف تشکیل یافته بود، به او مساعدت کرد و تقاضا نمود استعفای خود را مسترد دارد. این مجمع که در شهری از ولایات عربنشین تشکیل شد، از این حیث مهم بود، که استقلال فرقه عیسوی ایران را در مقابل کلیسای بیزانس اعلام مینمود، یقینا مقصود دادیشوع از وادار کردن مجمع به اظهار این مطلب آن بود، که وضع عیسویان مقیم ایران را ثابتتر نماید. چه بدین ترتیب آنها را دیگر متهم بهمدستی با بیزانس نمیکردند.
پس از مرگ شاهپور برادر وهرام پنجم، که پادشاه ارمنستان و مطیع دولت ایران بود، ارتشس (اردشیر) اشکانی پسر ورام شاپوه مدت ده سال بر تخت ارمنستان نشست، سپس بدست وهرام خلع شد و از آن ببعد کشور ارمنستان یکی از ایالات ایران بشمار آمد و یکی از نجبای بزرگ ایران موسوم به ویه مهر شاهپور به مرزبانی آنجا منصوب گردید.
وهرام پنجم در ۴۳۸ یا ۴۳۹ به عقیده فردوسی به مرگ طبیعی وفات یافت. با وجود این اغلب تواریخ عرب وفات او را در نتیجه عشق به شکار دانستهاند. گویند روزی سواره بدنبال گوری اسب میتاخت، ناگاه در گودال یا چاهی عمیق فرورفت و با تمام کوششهایی که کردند، به یافتن جسد او موفق نشدند. ممکن است وفات پیروز، که در گودالی اتفاق افتاد، موجب تشکیل این افسانه باشد و همچنین شباهت
شکل ۳۳-سکه یزدگرد دوم
(موزه ملی کپنهاک)
دو کلمه گور بمعنی قبر و گور بمعنی حیوان وحشی، که لقب وهرام بود، در ظهور این دخالت داشته باشد. عمر خیام این جناس را در یکی از رباعیات خود بکار برده است آنجا که گوید:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت یزدگرد دوم پسر و جانشین وهرام صفات حسنه پدر را دارا نبود. بموجب روایت طبری در نطق آغاز سلطنت خود چنین فرمود، که مثل پدر بارعام طولانی نخواهد داد، بلکه مایل است به گوشه رفته و در خیر و صلاح مملکت بیندیشد و در یکی از منابع سریانی نیز این تغییر رسم ذکر شده است، مینویسد از زمان قدیم معمول بود که هریک از عمال دولت حق داشت در نخستین هفته ماه شخصا بحضور شاه رفته و راجع به بیعدالتی یا اسرافی، که واقع شده، مطالبی بعرض رساند. یزدگرد دوم این رسم باستانی را برانداخت. جنگ کوتاهی که با دولت بیزانس در آغاز سلطنت یزدگرد (۴۲۲) واقع شد بدون حادثه مهمی به پایان رسید و معاهدۀ صلح در اساس اوضاع سابق تغییری پدید نیاورد.
اگر به مندرجات اعمال شهدا بتوان اعتماد کرد، یزدگرد در آغاز نسبت به عیسویان مهربان بود، لکن در سال هشتم سلطنت پس از آنکه دختر خود را، که به زنی گرفته بود، کشت و چند تن از نجبا را بقتل رسانید، در رفتار او نسبت به عیسویان تغییری حاصل شد. در اعمال شهدا اسامی این اشخاص ذکر نشده، لکن میتوان حدس زد، که مقصود کسانی بودهاند، که عیسویت اختیار کرده یا میخواستهاند اختیار کنند. نمیتوان تصور کرد، که از طرف شاه نسبت بقدرت بزرگان عموما مخالفتی بعمل آمده باشد، زیرا که مورخان عرب و ایرانی که مندرجات کتبشان، آیینه عقاید روحانیون عهد ساسانی است، او را پادشاهی رحیم و مهربان معرفی میکنند. نسبت بیهود هم سختگیری کرد و در سال ۴۵۵-۴۵۴ فرمان داد، که روز سبت را عید نگیرند. این شهریار از سال دوم سلطنت خود نسبت به عیسویان ارمنستان سختی بسیار کرد. الیزه در این باب نکته جالب توجهی آورده، که یزدگرد تمام ادیان کشور خود را مطالعه کرد و آنها را با دیانت زردشتی سنجید و آیین عیسویان را نیز فراگرفت از کلمات اوست که فرمود: «بپرسید، دقت کنید ببینید، هر کدام بهتر بود ما آن را اختیار میکنیم». به عقیده این نویسنده متعصب ارمنی، پادشاه این سخن را بقصد فریب و بنا بر دورویی میگفت، ولی به عقیده ما، اگر این روایت صحیح باشد، کار این شهریار اقدامی بسیار مستحسن برای کشف حقیقت ادیان آن عصر بوده است.
این قبیل کارها در تاریخ پادشاهان ساسانی سابقه دارد. چنانکه دیدیم شاهپور اول و هرمزد اول بکیش مانی علاقه پیدا کردند و بعدا خواهیم دید، که آیین مزدک تا چه اندازه در کواذ اول تأثیر کرد. به هرحال یزدگرد دوم پس از مقایسه ادیان مختلفه به دیانت زردشت باقی ماند و مهر نرسی، که دشمن صعب عیسویان بود، زمام امور کشور را در دست نگاه داشت. ولی صحت روایت الیزئوس مورد تردید است. به عقیده آکینیان کتاب الیزئوس، بصورتی، که امروز در دست ما است، تحریفی است از نسخه اصلی، که موضوعش شرح جنگ ارمنستان در سال ۵۵۱ بوده است و آنچه در نسخه کنونی به یزدگرد دوم منصوب است، مربوط به خسرو اول انوشیروان میباشد.
پیشرفت آیین عیسی در ارمنستان از مدتی پیش باعث اضطراب دولت ایران شده بود و زمامداران ایران دریافته بودند، که تا اختلافات مذهبی در بین است، تصاحب ارمنستان امری ناپایدار و بیثبات خواهد بود و مهرنرسی شخصا طرفدار اجرای فشار و تضییق بود. نتیجه مشاوراتی، که بین شاهنشاه و مهرنرسی و صاحبان مراتب عالیه و رؤسای دیانت زردشتی واقع شد، فرمانی بود، که مهرنرسی بنام شاه به نجبای ارمنستان ابلاغ کرد. لازار فرپی ، که ظاهراً نیم قرن پس از وقایع مذکور میزیسته، آن اعلامیه را بشرح ذیل نقل کرده است: «... ما [ اصول ]دیانت خود را، که متکی بر حقیقت و مبتنی بر اساس و قواعد محکم است، نوشته و برای شما فرستادیم. میل داریم شما، که وجودتان برای کشور تا این اندازه مفید و برای ما تا این حد عزیز است، کیش مقدس و حقیقی ما را بپذیرید و دیگر در آن دیانت، که همه میدانیم باطل و بیفایده است، باقی نمانید. بنابراین پس از استحضار از این فرمان بدون اینکه خیالات دیگری در خاطر خطور دهید، باید اصول دیانت ما را بطیب خاطر بپذیرید. ما در راه موافقت تا آنجا پیش آمدیم، که بشما اجازه دادیم، که دیانت موهوم خود را، که تا امروز موجب خرابی کار شما شده است، برای ما بنویسید. اگر شما با ما هم اعتقاد شوید، گرجیان و آلبانیها یارای آن نخواهند داشت، که از فرمان ما سرپیچی کنند» .
میتوان حدس زد که منضم باین فرمان ورقه بوده است حاکی از اصول مهمه دیانت مزداپرستی. باری اساقفه عیسوی و معاریف روحانیان ارمنی مجتمع شدند تا در این باب رای بزنند. لازار نام حضار این مجلس را ذکر کرده و معلوم میشود مأخذ معتبری در دست داشته است. جوابی که از روی کمال وقاحت و جسارت باین نامه دادهاند، در کتاب لازار درج شده و بعض مطالب آن را ذیلا میآوریم : (ما هنگامی که در حضور شاهنشاه بودیم، مغان را، که مقنن شما بشمارند، مورد استهزاء قرار میدادیم: حال نیز اگر ما را مجبور کنید، که نوشتههای آنان را بخوانیم و گفتاری را بشنویم، که ابدا قابل توجه و شایسته تفکر ما نتواند بود [همچنان باستهزاء مغان میپردازیم]. ازاینرو محض حفظ احترام شما آن نامه را [که موجب استهزا میشد] باز نکردیم و دستخط شما را نخواندیم. زیرا دینی که میدانیم تحقیقا باطل است و [نتیجه] اوهام مشتی مجانین و ابلهان بیش نیست و تفصیل موهومات آن را علمای مزور شما شرح دادهاند، هرگز قابل پیروی نشناخته و اصول آن را شایسته استماع و قرائت نمیدانیم. در هر حال خواندن شرایع شما موجب خنده ما میشود. هم قانون، هم قانونگذار، هم پیروان قانون در نظر ما شایسته استهزاء هستند. از اینجاست، که ما برخلاف امری که کردهاید، اصول دیانت خود را ننوشته و نزد شما نفرستادیم.
ما شریعت ناپاک شما را لایق خواندن و اندیشیدن ندانستهایم و به حکم عقل کاملی، که شما دارید، حق این بود، که قبلا این نکته را در نظر گرفته و تیر استهزاء ما را بجانب خود سر نمیدادید ما چطور میتوانیم دین حق و شریعت الهی خود را در برابر جهل شما عرضه کنیم و آن را هدف استهزا و دشنام شما قرار دهیم. اما راجع باصل دین خود اجمالا گوییم، که مانند شما عناصر و خورشید و ماه و باد و آتش را نمیپرستیم و این همه خدایانی که شما در زمین و آسمان دارید، ستایش نمیکنیم، بلکه یکتا خدایی را عبادت مینماییم. که آسمان و زمین و هر چه در آنهاست، آفریده اوست... »
یزدگرد پس از وصول جواب اساقفه، رؤسای خاندانهای بزرگ ارمنی را طلب کرده همه را به زندان فرستاد. اینان در عین حال که باطنا با خدای خود عهد کرده بودند، که دین خویش را نگاه دارند، چنین وانمود کردند، که «مصمم به قبول عقاید کفرآمیز یزدگرد هستند». یزدگرد که در آن زمان به جنگ کوشانیان، یعنی اقوام وحشی که مالک سرزمین کوشان بودند، سرگرم بود «حیله ارامنه را درنیافت». مناصب و املاک بزرگان ارمنستان را واگذار کرد، لکن چند تن از شاهزادگان را بعنوان گروگان نگاهداشت و بیش از هفتصد تن از مغان را به ریاست «رئیس مغان» برای دعوت ارامنه بدانجا گسیل فرمود.
مقارن این احوال یزدگرد پادشاه قبایل هون موسوم به چول را، که در شمال گرگان سکنی داشت و در اعمال شهدا از او نام برده شده است، شکست داد. در این کشور که تسخیر کرد، شهری بنام شهرستان یزدگرد تأسیس نمود و سالی چند در آنجا اقامت گزید تا به سرحدات، که دستخوش غارت وحشیان بود، نزدیکتر
شکل ۳۴-ایران امبار کبذوه دین شاهپور
(زاره، صنایع ایران قدیم)
باشد. سپس هجوم قبایل هون یا خیون موسوم به کیداریان به ناحیه طالقان واقع در مشرق او را مجددا مجبور به جنگ نمود.
در این اثناء بزرگان ارمنی شورش کردند و روحانیون عیسوی جهاد را اعلان نمودند، ولی مانند همیشه رقابت خاندانهای بزرگ ارمنستان مانع این اقدام مشترک شد. وزگ سیونیکی، که یکی از معروفترین شاهزادگان ارمنی و مرزبان ارمنستان بود، نسبت به ایرانیان وفادار ماند و به دیانت زردشت گروید سالها جنگ داخلی اوضاع ارمنستان را پریشان داشت. شورشیان از امپراتور روم یاری جستند، ولی نتیجه نداد، زیرا دولت بیزانس مشغول دفاع سرحدات خود و دفع هونها بود. این اقدام ارامنه ابواب صلح را با دولت ایران مسدود کرد. افواج ایرانی شکست یافتند و وزگ اسیر شد و جبرا به دیانت عیسی بازگشت. آنگاه یزدگرد، که در لشگرکشی خود به نواحی کیداریان چندان نصرتی نیافته بود، سپاه به ارمنستان کشید و به سال ۴۱۵ شورشیان را در جنگ سختی مغلوب کرد و رؤسای آنها را با روحانیون بزرگ به ایران آورد و وزگ که هم در نظر ایرانیان و هم در نظر ارمنیان خیانتکار محسوب میشد، زیرا که مرتکب قتل و نهب بسیار شده بود، از مرزبانی خلع گردید. دست او را از تمام املاکش کوتاه کردند. پادشاه به ویهدین شاهپور ایران انبارگذ (ش ۳۴) امرداد تا روحانیون عیسوی را، که محبوس بودند، هلاک کنند. معذلک مرزبانان ایرانی، که به حکومت ارمنستان منصوب میگردیدند؛ سعی وافر در بهبودی اوضاع آن کشور مبذول میداشتند. پس از مرگ یزدگرد آزادی مذهب مجدد در آنجا برقرار شد.
عیسویان سریانی هم از اختلافات مذهبی رنج بسیار دیدند. رویهمرفته زجر و آزار عیسویان بهاندازه عهد شاهپور عموم و شمول نیافت. یزدگرد در زمان جنگ با پادشاه چول، ظاهراً نسبت به سربازان عیسوی نظر خوشی پیدا نکرده بود، آنان را از لشکر براند و پس از بازگشت از تیسفون به بعضی از بزرگان فرمان داد، که معروفترین عیسویان ولایات مغرب را به زندان افکنند، تا انکار دین خود کنند. این بزرگان عبارت بودند از تهم یزدگرد مغان اندرزبذ، آذرافروزگرد، که در ولایت ارزنان منصب سروشورزداریگ. داشت، و سورن، که در اسقفنشین بیث گرمانی زاب صفیر، دارای مقام دستور همداذ بود. اکثر محبوسین از انکار مذهب خود ابا کردند و پس از شکنجههای سخت در سال ۴۴۶ بقتل رسیدند. یوحنان مطران نیز در زمرۀ آنان کشته شد. سال بعد پثیون، که یکی از مهمترین شهدای عیسوی است و در نواحی کوهستانی ماد و ناحیۀ دجله دعوت او پیشرفت بسیاری حاصل کرده بود، شکنجه شد و بقتل رسید و سر او را بر سخرهای گذاشتند واقع در قرب شاهراهی که تیسفون را به نواحی شرقی کشور متصل مینمود.
یزدگرد در سنوات آخر سلطنتش به سختی گرفتار جنگ کیداریان بود و در سال ۴۴۷ به مرگ طبیعی فوت شد. پسر ارشدش هرمزد سوم، که با لقب شاهنشاهی در سگستان حکومت داشت، بتخت نشست، لکن برادر کوچک او پیروز ادعای سلطنت داشت و با سپاهی، که از نواحی شرقی آورده بود، به هرمزد، که در ری
شکل ۳۵-سکه پیروز
(موزه ملی کپنهاک)
اقامت داشت، حمله برد. در مدت جنگ این دو شاهزاده، مادرشان، که دینگ نام داشت، در تیسفون سلطنت میکرد. اکنون مهری موجود است، که صورت این ملکه با اسم و لقبش بانبشنان بانبش (ملکه ملکهها) بحروف پهلوی در آن کنده شده است. این بانو تاجی بر سر دارد، که بر فراز آن گیسوانش بشکل گویی با نوار کوچکی بسته شده است، گوشوارۀ، که دارای سه مروارید است، در گوش و گلوبند مرواریدی در گردنش دیده میشود و گیسوان مجعدش بچندین رشته بافته و فروهشته است.
در روایات ایرانی از احساسات مذهبی و معلومات پیروز راجع به دیانت مزداپرستی بتفصیل سخن رفته است، پس میتوان حدس زد، که روحانیون زردشتی او را بسیار محترم میشمردهاند، بعلاوه رهام نامی از دودمان مهران، که سرپرست او بود و یکی از مقتدرترین صاحبان مناصب بشمار میرفت، او را یاری میداد. رهام به جنگ هرمزد شتافت و او را شکست داد. هرمزد اسیر شد. بنا بر روایت الیزئوس رهام او را کشته، پیروز را بتخت نشانید.
سلطنت پیروز (۸۴-۴۵۹) چندان به آسایش نگذشت. دفاع از سرحدات شمال و مشرق مستلزم اعمال نظامی بود و قحطی مطولی، که در اثر خشکسال پدید آمد، بر مصائب جنگ افزود. اقداماتی، که پیروز برای جلوگیری از قحط نموده، در روایات مذکور است. گویند از قسمتی از خراج چشم پوشید و برای توزیع ذخائر گندم قراری گذاشت. در نامهای که برصوما اسقف عیسوی به آکاس جاثلیق در حدود سال ۴۸۵ نوشته است، اشاره میکند، که مدت دو سال است، ولایات شمالی دچار قحطی سخت است.
در زمان سلطنت پیروز یهودیان گرفتار قتل و آزار شدند و سبب آن انتشار این خبر بود، که یهود دو تن از موبدان زردشتی را زنده پوست کندهاند. این کشتار ظاهراً در شهر اصفهان، که آنوقت هم مثل امروز مسکن جماعت کثیری از بنی اسرائیل بود، شدت فوقالعاده یافت.
عالم مسیحیت در آن موقع راجع به یکی از مسائل اصولی خود در مجادله شدید افتاده بود. نسطوریان معتقد بودند، که مسیح دو طبیعت مجزا از یکدیگر داشته، یکی انسانی دیگر ربانی، و حال آنکه (یعقوبیان) قائل بودند، که این دو طبیعت در ذات مسیح وحدت یافته است.
نسطوریان و یعقوبیان اگرچه بر ضد آریائیها، که مورد تنفر هر دو آنها بودند، متحد شده بودند، لکن در عین حال کینه شدیدی نسبت به یکدیگر داشتند. این مشاجره در مکتب الرها، که عیسویان ایران در آنجا علم الهی میخواندند، شدت فوقالعاده داشت و چون ایبس استاد مشهور این مکتب، که از نسطوریان غیور بود، در سال ۴۵۷ وفات یافت، فرقه مخالف غلبه کرد و علمای نسطوری از آن شهر اخراج شدند. در میان ایشان چند نفر طلبه جوان بود، که مخالفین آنها را القاب توهینآمیز داده بودند، از قبیل «خفهکننده پشیز» یعنی مفتخور و «نوشنده چرکاب» و «خنزیر کوچک» و غیره، یکی از آنها لقبی داشت، که نوشتن آن شرمآور است». غیورتر از همه برصوما بود، که او را «شناور بین آشیانهها» نامیده بودند و در مجمع موسوم به «راهزنیافز» (۴۹۹) با چنان حرارتی از اصول نسطوری دفاع کرد، که اساقفه اخراج او را خواستار شدند. بسیاری از این طلاب در ایران بمنصب اسقفی رسیدند. معاندینشان آنها را متهم بفسق و فجور و همه نوع خیانت کردند. برصوما، که ظاهراً آدمی جاهطلب بوده و در هر حال شخصیتی مبرز داشته، تا اندازهای مساعدت پیروز را جلب کرد، و جدی تمام هم به دیانت مسیح هم به شاهنشاه خدمتها کرد. پیروز بلاشک نه روحانیون لجوج و سوداوی عیسوی را دوست میداشت، نه دیانت آنها را محترم میشمرد، لکن میدید که از اصول نسطوری استفاده سیاسی بسیار میتوان برد، زیرا عیسویان ایرانی را از همکیشان آنها که در آنسوی سرحد غربی ایران بودند، دور میکرد.
وقتی امپراطور زنون سیاستی پیش گرفت، که مذهب یعقوبی را در زیر پرده بیطرفی پنهان مینمود، یعنی وانمود کرد، که از دو مذهب فوق هیچیک را تقویت نخواهد کرد، برصوما که در این وقت مطران نصیبین و مفتش افواج سرحدی شده بود، باتفاق چند نفر از مطرانهای دیگر انجمنی در نصیبین تشکیل دادند. در این انجمن چنین تصمیم گرفته شد، که جاثلیق موسوم به بابوائی را خلع کنند، چه عدم کفایت او مشهور خاص و عام بود. بابوائی در عوض برصوما و پیروان او را تکفیر کرد. مجادله شدت یافت و عاقبت بابوائی محبوس شد و او را به انگشت بنصر آویزان کردند و آنقدر تازیانه زدند تا مرد. بین برصوما و رفیق او آکاس («خفهکننده پشیز») هم، که پس از بابوائی بمقام جاثلیق رسید. توافق کاملی وجود نداشت. برصوما به بهانههای گوناگون از حضور در مجمعی، که آکاس میخواست در سلوکیه منعقد کند، عذر آورد . *** دولت بیزانس در قرن پنجم گرفتار اغتشاشاتی بود، که در اثر هجوم اقوام وحشی پیش میآمد و چندان از برای ایران خطر نداشت و چنانکه دیدیم ساسانیان نیز با هجوم وحشیان سر و کار داشتند و فارغ نبودند.
پیروز در آغاز سلطنت خواست کیداریان را به تأدیۀ خراج مجبور کند کیداره پادشاه این قوم امتناع ورزید و مجددا جنگ درگرفت. در تواریخ مذکور است، که پادشاه ایران با کونگخاس پسر و جانشین کیداره از طریق صلح پیش آمد و پیشنهاد کرد، که خواهر خود را بزنی به او بدهد . به هرحال جنگ مداومت یافت. پیروز قیصر روم را دعوت کرد، که به او مبلغی کمک کند، شاید بر کیداریان غالب آید و تهاجمات قوم ساراگور و اقوام وحشی دیگر را، که از معابر قفقاز داخل گرجستان و ارمنستان شده بودند، دفع نماید، اما ظاهراً این تقاضای متوالی اجابت نیافت. با وجود این پیروز بطور قطعی کیداریان را مغلوب کرد و آنان بهدایت کونگخاس هجرت کردند و در قندهار ساکن شدند. اما قوم دیگری موسوم به هفتالیان ، که از ایالت کانسوی چین آمده بودند، به نواحی تخارستان، که تازه کیداریان از آنجا رفته بودند، هجوم آوردند. هفتالیان را، که «هونهای سفید» نیز نامیدهاند، نمیتوان تحقیقا از اقوام هون شمرد. به روایت پروکوپیوس این طایفه از حیث سفیدی پوست و زندگی مدنی با اقوام هون اختلاف داشتهاند. پیروز با این دشمن جدید شروع به جنگ کرد و مغلوب و اسیر شد. ناچار شهر طالقان را، که قبل از غلبه او بر کیداریان شهر سرحدی مستحکمی بود، تسلیم کرد و متعهد شد که از آنجا تجاوز نکند و هم مجبور شد بوعده پرداخت غرامت جنگ، آزادی خود را بخرد. پسرش کواذ دو سال بعنوان گروگان در دربار پادشاه هفتالیان ماند، تا تمام مبلغ پرداخته شد. بعد پیروز با وجود ممانعت سپاهبذ وهرام مجددا با هفتالیان وارد جنگ شد. این لشگرکشی در سال ۴۸۴ عاقبتی بسیار وخیم یافت.
سپاه ایران، که در بیابانی پیش میرفت، کاملا مغلوب دشمن، بلکه معدوم شد. پیروز بقتل رسید و جسد او هرگز بدست نیامد. بموجب روایات مورخین عرب و ایران این شاهنشاه با بسیاری از سربازانش در حفرههایی افتادند، که پادشاه هفتالیان کنده بود. راست یا دروغ این روایت بسیار قدیم است، زیرا لازار فرپی، که از مؤلفین معاصر او بوده، بآن قصه اشاره کرده است. یکی از دختران پیروز بدست پادشاه هفتالیان افتاد، که او را به حرم خود فرستاد. هفتالیان داخل مملکت ایران شدند و چندین ایالت را با شهرهای مرو الرود و هرات تصرف کردند و خراجی سالیانه بر ایرانیان تحمیل نمودند،
مقتدرترین نجبای ایران دو تن بودند، یکی زرمهر یا سوخرا از خانواده بزرگ قارن، که اصلا شیرازی و حکمران ایالت سگستان بود و لقب هزارفت داشت، دیگر شاهپور، که از مردم ری و خاندان مشهور مهران بود. لازار فرپی حکایت میکند، که این دو سردار با لشکر بسیار در ایبری و ارمنستان به جنگ مشغول بودند و همینکه خبر مرگ پیروز به آنها رسید، معجلا به تیسفون شتافتند، تا نفوذ خود را در انتخاب پادشاه جدید بکار ببرند. ولاش برادر پیروز انتخاب شد و در زمان سلطنت این پادشاه فرمانروای حقیقی ایران زرمهر بود. او با وهن ممیکونی رئیس یاغیان ارمنی صلح کرد. ارمنیان میتوانستند از موقع استفاده کنند و شرائط صلحی، که وهن تحصیل کرد، نشان میدهد، که عیسویان متعصبتر از زردشتیان بودهاند، زیرا نه فقط وهن آزادی کامل دیانت مسیح را طلب کرد، بلکه درخواست نمود که دیانت زردشت در ارمنستان ملغی شود و آتشکدههای آنجا را خراب کنند. پس از تحصیل مطالب فوق، وهن با زرمهر مساعدت کرد تا زریر (بزبان ارمنی زاره) برادر پیروز و ولاش را، که مدعی سلطنت بود، مغلوب و به کوهستان متواری نمودند و در آنجا زریر دستگیر و مقتول شد و وهن مرزبان ارمنستان گردید.
موقع خیلی سخت بود. ایران بواسطه تسلط پادشاه هفتالیان دچار خواری و خفت شده بود. بهمین مناسبت سردار ایرانی موسوم به گشنسپداذ ملقب به نخوارگ که زرمهر او را مأمور مذاکره با ارمنیان نموده بود، در ضمن صحبت با وهن چنین گفت: «او (یعنی پیروز) کشوری چندان بزرگ و آبادان و مستقل را تسلیم هفتالیان کرد و تا تسلط این طایفه باقی است، کشور ایران از قید عبودیت و زنجیر هولناک اسارت نجات نخواهد یافت ». بهترین افراد سپاه هلاک شده بودند و دولت در خزانه خود پولی، که حقوق سپاهیان را کافی باشد، مورخان ایران برای حفظ آبروی قوم خود قصهای ساختهاند، که زرمهر از پادشاه هفتالیان انتقام کشید و عاقبت با آن طایفه صلحی شرافتمندانه کرد، زیرا پادشاه هفتالیان مجبور شد، که تمام غنائمی را که در جنگ اخیر از پیروز گرفته بود، پس بدهد و دختر او را نیز مسترد دارد، اما در حقیقت این دختر مسترد نشد و پادشاه هفتالیان از او دختری پیدا کرد، که بعد زوجۀ کواذ اول پادشاه ساسانی گردید .
ولاش ظاهراً مردی نیکنهاد و خوش نیت بود، که قصد داشت ملت را خوشبخت کند. حکایت کنند که چون از ویرانی مزرعۀ آگاه میشد، دهقان را مجازات مینمود، زیرا میگفت او با روستاییان چندان همراهی نکرده است، تا به علت فقدان وسائل معاش ناچار ترک اوطان گفتهاند . مؤلفین عیسوی نیز از نیات حسنه و سلامت نفس ولاش تمجید کردهاند. با وجود این ولاش مردی نبود، که کشور ایران در آن وقت بوجود او احتیاج وافر داشت. ناخرسندی بزرگان تعمیم یافت و پس از چهار سال سلطنت ولاش را خلع و کور کردند و کواذ پسر پیروز را بر تخت سلطنت نشانیدند (۴۸۸).
بلا شک محرک اصلی این انقلاب زرمهر بوده است، که ظاهراً مصالح سیاسی در نظر داشته زیرا کواذ چندین سال پس از شکست پیروز نزد پادشاه هفتالیان بعنوان گروگان بسربرده بود و روابط نیکویی با آن طایفه داشت. ایرانیان امید داشتند، که انتخاب او از فشار هفتالیان بکاهد. ظاهراً پس از نصب کواذ با وجود اینکه کما فی السابق هفتالیان از ایران خراج میگرفتند، در روابط آنها سهولتی ایجاد شد.
در زمان سلطنت ولاش، برصوما در دربار تقرب داشت و سفری به قسطنطنیه کرد تا جلوس ولاش را رسما اعلام کند و هنگام مراجعت مأموریتی از طرف پادشاه به او محول و ناچار چندی برای تصفیه امور سرحد در نصیبین ماند و این مأموریت را بهانۀ جدیدی قرار داد، برای اینکه در انجمنی که آکاس دعوت کرده بود، حاضر نشود. معذلک مجمع مزبور در سلوکیه منعقد شد، اما فقط دوازده اسقف در آن شرکت کردند. بعضی از آنها مانند گابریل اسقف هرات از راه بسیار دور آمده بودند. سه قانون مهم در آنجا بتصویب رسید و اصول مذهب نسطوری مذهب قطعی و منحصر عیسویان ایران شد. رهبانان را در اجراء مراسم دینی از رقابت با کشیشان منع کردند و به روحانیون قدغن نمودند، که نذر تجرد نکنند، زیرا که احتراز از زن فقط برای صومعهنشینان مجاز بود. این تصمیم اخیر نیز قدمی در راه موافقت با مزداپرستان بود، که بسیار از عزوبت و تجرد متنفر بودند. برصوما بر حسب میل پیروز «مثل همۀ ایرانیان» زن اختیار کرد. برای این مادۀ سوم از تصمیمات انجمن سلوکیه، موجبات اختلافی نیز ذکر کردند و اهمیت این ماده سوم را که تحریم تجرد باشد، با دلایل بسیار بیان نمودند و گفتند: رسم قدیم که اجتناب از مزاوجت بود، «باعث رواج فحشاء و منکر شده، تیر استهزاء بیگانگان را بجانب نصاری جلب مینمود». مقصود از بیگانه ایرانیان است.
و چیز دیگر، که عیسویت مشرق را از عیسویت غرب جدا میکرد، تأسیس مکتب روحانیان در نصیبین بود. پس از آنکه مکتب الرها کاملا دستخوش عقاید نسطوری شد و بامر زنون امپراطور منحل گردید، برصوما این مدرسه را تأسیس کرد. علامه نرسس مشهور به «مبروس» به ریاست مکتب نصیبین انتخاب شد و این مکتب از آن ببعد مرکز اصول نسطوری محسوب گردید. مرگ برصوما و فوت خلیفه جاثلیق آکاس، که در حدود ۴۹۵ اتفاق افتاد، نشانه ختم یکی از مهمترین ادوار عیسویت ایران است.
برای توضیح روابط بین عیسویت و دیانت رسمی ایران در قرون چهارم و پنجم بذکر عباراتی چند از زاخو مبادرت میورزیم. عیسویت در عهد ساسانی همیشه، حتی در سختترین دورههای زجر و تعدی، مجاز بوده است، اگرچه گاهی بعضی از جوامع عیسوی در شهرها و دهات دستخوش آزار عمال ایرانی میشدهاند. عیسویان اصول دینی خود را در انجمنهایی که در سنوات ۴۱۰ و ۴۲۰ در پایتخت کشور ایران تشکیل یافت، با حضور دو نفر نماینده دولت امپراطوری بیزانس برقرار نمودند، که یکی ماروثا اسقف میافارقین (میفرقط) بود و دیگری آکاس اسقف آمیدا افرعت خطب و مواعظ خود را در سختترین ایام جور و تعدی، که نسبت به عیسویان در زمان شاهپور دوم جاری بوده، نوشته است و معذلک اثری در این رسالات دیده نمیشود، حاکی از اینکه اجراء مراسم دیانت عیسوی در آن عهد بطور عادی و بدون مانع جریان نداشته باشد. فشار همیشه متوجه علمای دین مسیح بوده، اما هیچ گفته نشده است، که عامۀ عیسویان را زجر یا مجبور بارتداد نموده باشند. ظاهراً عیسویان چه در کشور ایران چه دولت امپراطوری روم، در روابط حقوقی بین خود، تابع قانون سریانی و رومی موسوم به بودهاند، که ظاهراً آن را با عرف محل وفق میدادند . کشتارهای بزرگ ندرتا اتفاق میافتاد غالبا عیسویان میتوانستند به آرامی در تحت هدایت معنوی جاثلیقان و اسقفان خود زیست کنند. *** کتب اعمال شهدا از این حیث، که حاوی مطالبی راجع بحقوق جزائی و بطور کلی تشکیلات عدلیه آن زمان میباشد، مخصوصا جالب توجه است.
پس از آنکه به استعانت تألیف عالمانۀ دکتر لابور مجادلات بزرگ مذهبی قرون چهارم و پنجم را اختصارا ذکر کردیم، بسیار طبیعی است، که در اینجا مواردی را، که در دسترس هست، برای توضیح این مطلب جمع کرده بنگاریم.
عموما عدالت در ایران باستان مقام بسیار جلیلی داشته و از زمان هخامنشیان قرائن کافی در دست هست، که پادشاهان جدا مراقب حسن جریان قوه قضایی و درستکاری قضات بودهاند. در زمان ساسانیان هم نام قاضی احترامی به سزا داشته و مردمانی مجرب و عادل را بر مسند قضا مینشاندند، که احتیاج به مشورت نداشته باشند و طریقه رومیان را استهزا میکردند، که در پشت سر قضات جاهل. اشخاص فصیح و دانشمند قرار میدادند، که در مواضیع حقوقی فتوا دهند .
چنانکه دیدیم وظیفۀ میانجی و حکم-شاید منحصراً در اموری که مربوط به نژادگان باشد-یکی از هفت منصب موروث دودمانهای ممتاز بشمار میرفته است ، اما از آنجا که طبیعت دین پارسی مقرر است، که دین و اخلاق با حقوق بمعنی قضائی، متحد است، قوه داوری بمعنی اخص بایستی متعلق به روحانیان باشد، بعلاوه روحانیان همه علوم را به خود تخصیص و انحصار داده بودند. قضات- داذوران را در ردیف دستوران و موبدان و هیربدان نام بردهاند. رئیس کل داذوران را «قاضی دولت» یا شهر داذور یا داذورداذوران میگفتند. یک نفر ملقب به آیینبذ (که رئیس محافظین عادات رسوم بشمار میرفت) ظاهراً کارهای قضایی انجام میداده است . محاکم هر ناحیه را یک نفر قاضی روحانی اداره میکرد و بطور کلی مراقب بود، که احکام و اعمال رؤسای غیر روحانی ناحیه نیز کاملا موافق عدالت باشد. از مأمورین عالیرتبه نواحی، که اختیار قضایی داشتند، یکی سروشورزداریگ یا مستمع روحانی و دیگر دستور همداذ بوده است . هر قریه یک مرجع قانونی فروتری داشته، که ریاست آن با دهقان یا قاضی مخصوصی بوده، که بآن قریه میفرستادهاند. گاهی از حکام صلح شاهریشت نام برده شده است ، لیکن راجع بعمل و حدود اختیارات این مامورین اطلاعی نداریم. بموجب کتاب اوستایی سنکاذوم نسک بین قضاتی، که ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده سال علم فقه تحصیل کرده باشند: امتیازی قائل شدهاند، ظاهراً تصمیمات و احکام حقوقی هریک از آنان بر حسب درجه اعتبار مختلفی داشته است. قوه قضایی لشکری بیک قاضی مخصوص ملقب به سپاه داذور محول بود.
از آن گذشته میتوان حدس زد، که بسیاری از مأمورین قضایی، که مناصب مخصوصی داشتند، موبد یا هیربذ بودهاند، چنانکه میدانیم هیربذان گاهی به عنوان قضاوت فتوایی میدادهاند .
قوه عالیه قضایی به شاهنشاه اختصاص داشت و این فقط امر فرضی و نظری نبود، چه روایات متعدد موجود است، که بر عدالتخواهی پادشاهان ساسانی گواهی میدهد. گفتار پادشاهی قابل نقض نبود، به نشانۀ این نقضناپذیری، چون پادشاه با کسی پیمان میبست، کیسهای پرنمک میکردند و شاه مهر نگین خود را بر آن مینهاد . اگر کسی در مراجع عدلیۀ محلی بحق خود نمیرسید، همواره میتوانست بشاه رجوع کند و بمقصود خود برسد. لکن شاه دور بود و به سختی بحضور او نائل میشد، معذلک چنین ذکر کردهاند، که اکثر پادشاهان ایران در بعضی مواقع مخصوص سوار اسب شده، بر بالایی میایستادند و از آنجا همه جماعتی را، که در صحرا گرد آمده بودند، مینگریستند و به دعاوی رسیدگی میکردند و سبب این بود که: «چون پادشاه جایی بنشیند و آنجا با دهلیز و در بند و پردهدار بود، صاحب غرضان و ستمکاران مظلومان را بازدارند و پیش پادشاه نگذارند .
علاوه بر این چنین معلوم است، که پادشاهان نخستین ساسانی سالی دو بار در اعیاد نوروز و مهرگان بارعام میدادند و ورود همهکس را از خرد و کلان آزاد میفرمودند. چند روز قبل از طرف شاه اعلام میشد، که بارعام خواهد داد، تا شاکی و متشکی عنه خود را برای جواب دادن آماده کنند. پس آنگاه پادشاه به موبد[ان موبد] امر میداد، که مردمانی امین و مطمئن در مدخل قصر قرار دهد، تا کسی از دخول متظلمان ممانعت نکند و اعلام مینمود، که هر کسی در این موقع مانع شود، از اینکه مظلومی شکایت خود را عرض کند، نسبت به خدا و پادشاه مرتکب گناهی عظیم شده و از امان قانون محروم خواهد بود. پس آنگاه مردان را داخل میکردند؛ نخست به شکایاتی، که طرف آن شخص پادشاه بود، رسیدگی مینمودند. شاه موبذان موبذ و [ایران]دبیربذ و نگاهبان کل آتشکدهها (هیربذان هیربذ) را احضار میفرمود و سپس برمیخاست و از تخت فرودمیآمد و پیش موبذان موبذ به داوری بدو زانو مینشست و میگفت «هیچ گناهی نیست نزد خدای تعالی بزرگتر از گناه پادشاهان و حق گذاردن پادشاهان نعمت ایزد تعالی نگهداشتن رعیت است و داد ایشان دادن و دست ستمکاران از ایشان کوتاه کردن»، پس چون پادشاهی راه بیداد سپارد، زیردستان او خود را در خراب کردن آتشکدهها و شکافتن دخمهها مجاز خواهند دانست و این عبارت را بر زبان جاری میکرد: «من که بنده ناچیزی بیش نیستم در برابر تو قرار گرفتهام چنانکه تو فردا در برابر خدا قرار خواهی گرفت: اگر تو جانب خدا نگاهداری، خدا نیز جانب تو نگاه دارد، اما اگر جانبداری از شاه کنی خدا ترا کیفر دهد». موبذان موبذ در پاسخ میگفت:
«اگر خدا سعادت بندگان خود را بخواهد، بهترین مرد مملکت را برای آنها انتخاب میکند و اگر مشیت او تعلق گرفته باشد، که منزلت پادشاه را بنمایاند، کلماتی بر زبان او جاری میکند شبیه آنچه تو الآن بر زبان راندی». سپس بدعوی رسیدگی میکردند، اگر حکم بقصور پادشاه صادر میشد، بایستی جبران و تدارک کند وگرنه شاکی را حبس میکردند و او را مجازاتی عبرتانگیز نموده اعلام میکردند، که «اینست سزای کسی که خواسته است بشاه نسبت ظلم بدهد و بهکشور زیان رساند». پس از ختم این عمل قضایی پادشاه برمیخاست و بتفصیل خدا را شکر و ثنا میگفت. آنگاه مجددا تاج بر سر مینهاد و بر تخت مینشست و از شاکیان دیگر دعوت مینمود، که شکایات خود را عرض کنند.
این روایت مسلما تا حدی متکی باسناد تاریخی است، زیرا که ادعای روحانیون زردشتی را میرساند، که خود را در همه محاکم میخواستهاند قاضی و حکم جلوه دهند، حتی در دعوایی که طرف مقتدرترین شخص مملکت باشد. منابع تاریخی ما ضمنا خاطرنشان میکنند، که رسم مزبور را یزدگرد اول لغو کرد و او در نظر روحانیان زردشتی منفورترین پادشاه ساسانی است. در اعمال شهدا مذکور است، که در ابتدا رسم ساسانیان این بود، که هفتۀ اول هر ماه همهکس حق داشت نزد مأمورین دولت رفته، از ظلمی که دربارۀ او شده شکایت کند و دعاوی خود را، که رسیدگی نشده باشد، بشاه عرض نماید. این رسم را یزدگرد دوم (نه یزدگرد اول) نسخ کرد و در تاریخ طبری نیز روایتی هست، که این نکته را تأیید میکند.
مبانی حقوقی عهد ساسانی کتاب اوستا و تفاسیر آن و اجتماع «نیکان» یعنی مجموعۀ فتاوی علمای روحانی بوده است. ظاهراً مجموعۀ قانونی بمعنی اخص وجود نداشته، لکن از خلاصه نسکهای اوستای ساسانی، که در کتاب دینکرد موجود است، چنین استنباط میشود، که چندین نسک شامل مسائل حقوقی بوده است. خلاصۀ که در دینکرد است، از روی اوستای ساسانی و تفاسیر آن تشخیص شده و تاریخ آن ظاهراً عهد خسروان است. این تفسیر مشتمل بر تفاسیر قدیمتر بوده، که توضیحات جدیدی بر آن افزودهاند. بنابراین مطالبی، که راجع به اصولی قضائی در دینکرد آمده، غالبا مأخوذ از آراء مفسرین قدیم است و طرز عمل قضائی زمان ساسانیان را معلوم میدارد.
قطعاتی که از کتاب فقهی ماذیگانی هزار داذستان در دست است و بارتلمه بخشی از آن را ترجمه و شرح کرده است، در امور تملک و ازدواج و حقوق خانوادگی بطور کلی بحث میکند، که ما آنها را بفصل بعد ارجاع میکنیم. مؤلف آن کتاب گفته است که در دعاوی حقوقی رأی موبذان موبذ بر دیگران تفوق داشته و از این عبارت استنباط میشود، که رأی او در حقوق جنائی نیز، که در اینجا مورد بحث ماست، فایق بوده و در این مورد هم فتوای موبذان موبذ بیش از سوگند تأثیر داشته و غیر قابل نقض بوده است.
در نسکهای نکاذوم و دزدسر نزد ذکری از محاکم مختلطی شده، که مرکب از قضات مختلف الدرجة بوده است. قانون برای احضار شهود مهلتی معین میکرده و مدت دعوی بوسیلۀ نظامنامۀ ثابتی محدود بوده است. مقرراتی نیز برای جلوگیری از مردمان دغل و ستیزهکار، که دعاوی را بدرازا میکشانیدند و کارها را آشفته میکردند، وضع شده بود و نیز ممکن بود، که شخص از قضاتی، که محض اجراء غرضی امور مشکوک را یقینی و امور یقینی را مشکوک جلوه داده باشد، شکایت کند.
در صورتی که نسبت بتقصیر یا بیتقصیری متهم شکی واقع میشد، کار را بامتحان (ور) محول میکردند و این رسم بسیار اهمیت داشت. این امتحان از حیث شدت دارای درجات بود و آن را عادتا بر دو نوع میدانستند «امتحان سرد» و «امتحان گرم». مثلا امتحان گرم (ور گرم یا گرموگ وریه) عبارت بود از عبور از میان آتش، که در داستان سیاوش پسر کیکاوس و داستان «ویس و رامین» وصف آن بطور شاعرانه آمده است. نوع هیزمی، که در این امتحانها بکار میرفت، مطابق قواعد خاصی معین میشد و در ضمن اجرای امتحان تشریفات مذهبی نیز بعمل میآمد. در زمان شاهپور دوم آذربد پسر مهرسپند برای اثبات حقانیت گفتار خود، بنا بر روایات موجوده، خود را مورد نوع دیگر «ورگرم» قرار داد، یعنی فلز گداخته بر سینه خود ریخت. امتحان سرد (ورسرد) ممکن بود بوسیلۀ شاخههای چوب مقدس بعمل آید. در این صورت آن را برسموگ وریه مینامیدند. یک نوع دیگر از امتحان بسیار قدیم، که در ضمن ایراد قسم اجراء میشد، نوشیدن آب گوگردآلود بوده این رسم حتی در کتاب وندیداد هم (۴/۵۴ و ما بعد) ذکر شده و اصطلاح سوگند خوردن، که امروز در زبان کنونی ایران بمعنی قسم یاد کردن، استعمال میشود و معنی تحت اللفظ آن «نوشیدن آن گوگردآلود» است، یادگاری از آن عادت قدیم میباشد. ظاهر چنین است، که در زمان ساسانیان استعمال آب گوگردآلود هنگام اجرای قسم فقط صورت ظاهر بوده است. یک مأمور مخصوص از عدلیه ملقب به ورسردار در حسن جریان «امتحان» نظارت میکرده است.
از نامۀ تنسر اطلاعاتی چند راجع باصول مجازات تحصیل میتوان کرد. عقوبات بر سه گونه جرم مترتب بود: یکی میان خدای عز اسمه و بندۀ که «از دین برگردد و بدعتی احداث کند در شریعت»، و یکی میان برادران دنیا «که (یکی) بر دیگری ظلم کند». در قرون نخستین عهد ساسانی، کیفر جرمهای نخستین و دومین یعنی کفر و عصیان و خیانت و فرار، اعدام عاجل بود و مجازات جرائم نسبت به «برادران دنیا» از قبیل دزدی و راهزنی و هتک ناموس و جور و غیره، جزای بدنی سخت یا اعدام بود. بنا بر گفتههای آمین مارسلن مجازاتهای تأدیبی آنوقت خیلی سخت بوده است. وی گوید: «ایرانیان از قانون هراس بسیار در دل دارند، قوانینی که مخصوصا برای کیفر خیانتپیشگان و فراریان جنگ وضع شده، بسیار سخت است. از جمله قوانین بسیار ناهنجاری جاری است مثلا جنایت یک فرد مستلزم هلاک همه خویشانش میشود». در نکاذوم نسک مقرراتی هست راجع به اشخاصی که متهم به بعضی گناهان شدهاند و طرز تعقیب آنان را ذکر کرده است مثل سرقت و راهزنی و خسارات مختلف و قتل و زنا و تهدید بزنا و توقیف غیر قانونی و محروم نمودن از خوراک و کاستن مزد کارگران بر خلاف قانون و خساراتی که بر شخص از جادوگران و غیره برسد. مسائل حقوقی دیگری از قبیل حدود مسئولیت طفل و تحریک، بقتل اجنبی و غیره در این نسک مورد بحث قرار گرفته است، لکن در خلاصه دینکرد فقط اشارات مختصری دیده میشود و غالبا بتفصیل نپرداختهاند. از این خلاصه معلوم میشود، که چون سارقی را در حین ارتکاب جرم دستگیر میکردند، او را بمحکمه میکشیدند و شیئی دزدیده را بگردن او میآویختند و او را به زنجیر میبستند و به زندان میافکندند.
عدۀ زنجیر بر حسب شدت جرم تغییر مینمود و اعضایی از بدن را، که مرتکب آن جرم شده بود، بیشتر مقید میکردند. تحقیقا این زنجیرها فقط برای جلوگیری از محبوسین نبوده، بلکه نشانه اجرای عدالت محسوب میشده است. به موجب خلاصه نکاذوم نسک مرسوم نبوده، که به علت ارتکاب جرائم دینی، بدست مجرمین خارجی یعنی غیر زردشتی دست بند بندند و احتمال میرود، که این فتوای شخصی بعضی از مفسرین باشد نه قانون عام. به هرحال در اعمال شهدای عیسوی غالبا مذکور است، که دستبند و زنجیر و کند بر دست و پای محبوسین عیسوی مینهادهاند. قاضی تحقیق هنگام استنطاق محبتی مجعول و گفتاری فریبنده بکار میبرد، تا مجرم را باعتراف وادار کند. اگر کسی نام شرکاء جرم خود را افشاء میکرد پاداش مییافت، لکن کسی که شیئی مسروق را پنهان میکرد، کیفر او معادل کیفر سارق بود. با سارقین بومی و بیگانگان چه از حیث لباس در موقع سرما و چه از حیث دوا در موقع مرض بیک نهج رفتار نمیشد. در نکاذوم نسک از تعقیب قضایی و «امتحان» و اعدام جادوگران بحث شده است.
معلوم نیست که در حقوق ایران حبسهای با موعد معین وجود داشته است یا خیر. اما توقیف مقدماتی ممکن بود تا مدت غیر محدودی دوام پیدا کند. بموجب نکاذوم مقصرین را در مکانی غیر مطبوع حبس مینمودند و بر حسب مورد عدهای از جانوران موذی در آن مکان رها میکردند: تئودوره اسقف صور، در تأیید این مطلب روایت میکند، که عیسویان را گاهی در سیاه چال میانداختند و عدهای موش با آنها همراه میکردند و دست و پای محبوسین را میبستند، بقسمی که این جانوران حریص را نتوانند دفع کنند و آن جانوران گرسنه محکومین را پس از آزار و رنج متمادی پاره میکردند. بعلاوه حبس وسیله از میان بردن بیسروصدای اشخاص بلندمرتبت بوده، که وجودشان برای کشور و شاه خطر داشت. قلعۀ مستحکمی واقع در خوزستان، که گیلگرد یا اندمشن نام داشت، یک نوع قلعۀ باستیل محسوب میشد و آن را انوشبرد یا «قلعه فراموشی» نیز میخواندند، زیرا که نام زندانیان و حتی نام آن مکان را کسی نبایستی بر زبان براند. فوستوس بیزانسی فاجعه فوت ارشک (سوم) پادشاه ارمنستان را حکایت کرده است که در «قلعه فراموشی» جان داد. خواجهسرایی در ستمت نام، که امیر (اشکن) یکی از ولایات ارمنستان شد، در یکی از جنگهای با کوشانیان شاهپور دوم را از خطر مرگ نجات داد. شاهپور به پاس خدمت او فرمود: هر چه از من خواهی بخواه و وعده داد، که مطلوب او هر چه باشد، اجابت خواهد شد. آنگاه در ستمت اجازه خواست، یک روز فقط به قلعۀ فراموشی بدیدن ارشک برود، تا لوازم احترام نسبت به او بجای آورد و بهوسیله موسیقی او را شاد گرداند.
شاهپور به او جواب داد، که اجابت این مسئول بسیار دشوار است و تو خود چون نام انوشبرد را بر زبان راندۀ، جان خود را بخطر انداختهای، لکن با وجود این، شاهپور به پاس خدمات بزرگ او این تقاضا را اجابت کرد. پس یکی از مستحفظین خود را همراه او فرستاد و به او نامهای داد ممهور بنقش نگین سلطنتی تا بتواند داخل قلعه شود. بدینطریق در ستمت به همراهی آن شخص وارد آن جایگاه شد و زنجیر از دست و پا و گردن ارشک برداشت و سر و تن او را شسته جامه مجلل بر او راست کرد و او را بر کرسی نشاند و بر طبق تشریفات معمول دربار ارمنستان برای او غذا آورد و پیش او شراب نهاد. بدین ترتیب در ستمت ارشک را از بهت و رخوت حبس بیرون کشید و با موسیقینوازان وسائل تفریح او را فراهم آورد. فوستوس گوید: در آخر غذا میوه و سیب و خیار و اطعمه لذیذ در برابر ارشک نهادند و در همان وقت کاردی پیش او گذاشتند، تا بتواند میوهها را بخورد. درستمت آنچه در قوه داشت برای تفریح ارشک بکار میبرد و در مقابل او بر پای ایستاده دائما او را تسلی میداد. ارشک که سرمست شده بود، دنیا در نظرش سیاه مینمود. گذشتۀ خود را بخاطر آورد و گفت، بدبخت ارشک! کار جهان چنین است! اینک منم که بدینجا و بدین پایه افتادهام! این بگفت و کاردی را، که برای میوه بریدن در دست داشت، بقلب خود فروبرد و در حال جان بداد. درستمت چون این بدید، خود را بروی او افکنده کارد را از سینۀ او برکشید و به پهلوی خود فروبرده در جای سرد شد.
یکی از مجازاتهای بسیار معمول آن زمان، که خصوصا درباره شاهزادگان عاصی مجری میشد، کوری بود؛ باین ترتیب که میل سرخ در چشم محکوم فرومیبردند یا روغن گداخته در دیده او میریختند.
حکم اعدام را معمولا بهوسیله شمشیر اجراء میکردند. مرتکبین بعضی از جرائم را از قبیل خیانت بدین و دولت مصلوب میکردند. آمیانوس حکایت میکند، که «از عادات ایرانیان این بود، که تمام یا قسمتی از پوست بدن مجرمین را میکندند و پروکوپیوس روایت میکند، که پوست یک سردار ارمنی را کنده، از کاه انباشتند و بر درختی بسیار بلند آویختند. در زمان تعقیب عیسویان گاهی بزرگان مسیحی را رجم میکردند. در زمان یزدگرد دوم دو راهبه مسیحی را مصلوب کرده، همچنان بر دار سنگسار کردند. چند نفر از عیسویان را زنده در دیوار نهادند. مجازات باستانی مبنی بر ساییدن تن مجرمین در زیر پای پیل، که نمونههایی از آن در ازمنۀ اسلامی نیز دیده شده، در عهد ساسانیان رواج داشت. بموجب نکاذوم نسک اشخاصی را، که مستحق اعدام بودند، ممکن بود، برای مقاصد طبی زنده نگاه دارند.
در اعمال شهدای عیسوی انواع و اقسام زجرها و شکنجههای دهشتناکی، که محاکم میتوانستند، از آن استفاده کنند، مذکور است. برای ترسانیدن متهمین آلات و ادوات مختلف شکنجه را در برابر چشم آنها میگستردند. زندانیان را گاهی با انگشت بنصر میآویختند. و گاهی واژگون و گاهی با یک پا سرنگون بر دار میکردند و با تازیانههایی بافته از پی گاو میزدند. در زخمها سرکه و نمک و انقوزه میریختند. اندام آن بینوایان را یکیک قطع میکردند و پوست سرشان را میکندند. گاهی پوست چهره را از پیشانی تا چانه برمیداشتند و گاهی پوست دست و پشت آنها را میبریدند و سرب گداخته در گوش و چشم میریختند و زبان را میکندند. گردن یکی از شهدای عیسوی را سوراخ کردند و زبان او را از آن سوراخ بیرون کشیدند جوالدوز در چشم و در تمام بدن فرومیکردند و دائم سرکه و خردل در دهان و چشم و منخرین آنها میریختند تا مرگ فرارسد. یکی از ادوات کثیر الاستعمال شانۀ آهنین بود، که گوشت تن محکوم را با آن میکندند. برای افزایش درد و شکنجه بر استخوانهایی، که نمایان شده بود، نفت میریختند و آتش میزدند. شکنجۀ چرخ و اعدام بر روی خرمن هیزم که بر آن نفت ریخته و مهیای آتش گرفتن بود، در ردیف شکنجههای ایران مذکور است و از آن گذشته اکثر این شکنجهها را در حقوق جزای هند باستانی میتوان دید.
دهشتناکترین شکنجهها شکنجۀ معروف به «نه مرگ» بود، که تفصیل آن ازاینقرار است: جلاد به ترتیب انگشتان دست و انگشتان پا و بعد دست را تا مچ و پا را تا کعب و سپس دست را تا آرنج و پا را تا زانو و آنگاه گوش و بینی و عاقبت سر را قطع میکرد. اجساد اعدامشدگان را نزد حیوانات وحشی میافکندند. گاهی محبوسین عیسوی را به وعدۀ آزادی یا استرداد اموال مضبوطه وادار باعدام همکیشان خود میکردند. مجازاتهای دیگری نیز وجود داشت از قبیل توقیف اموال شخصی مقصر و اعمال شاقۀ، که عبارت بود از راهسازی و سنگشکنی و درختبری و قطع چوب برای آتش مقدس و غیره.
بلاشک اگر تصور کنیم، که آنچه در باب مجازاتهای سخت دولت ساسانی در اعمال شهدای عیسوی مذکور است، از مجازاتهای یومیه عدالتخانه ایران بوده نسبت به ایرانیان ظلم روا داشتهایم. صرف نظر از مبالغهگوییهایی، که میتوان در این گونه روایات حدس زد، باید دانست، که این مجازاتها مخصوص سیاستهای مذهبی بوده و بنابراین آن بیرحمیها نتیجۀ اختلاط تعصب و غیرت دینی با مفاسد شهوانی است، که در اعمال محاکم مذهبی اروپا نیز در چند قرن پیش مکرر مشاهده شده است.
از این گذشته، مجازاتها همه را به سختی اجراء نمیکردند. اینک چند روایت از سیاستی را، که در زمان وهرام پنجم نسبت به عیسویان بعمل آمد، ذیلا نقل میکنیم. مهر شاهپور رئیس مغان «دشمن بزرگ عیسویان» بود، شانزده نفر عیسوی را، که از انکار دیانت خود امتناع کرده بودند، برهنه کرد و امر داد، که هر شب آنها را به کوهستان ببرند و دستوپابسته در آنجا بگذارند و نان و آب بمقدار قوت لایموت به آنها بدهند. پس از اینکه این شکنجه یک هفته بعمل آمد، مهرشاهپور از مستحفظ احوال آنان را پرسید. جواب داد که به مرگ نزدیکند. مهرشاهپور گفت. برو به آنها بگو: پادشاه میفرماید، که فرمان مرا گردن نهید و خورشید را ستایش نمایید وگرنه بپای شما طناب میبندم و شما را در تمام کوهستان میکشانم تا گوشت تن از استخوان جدا شود و بدنتان در میان سنگها بیفتد و جز رگ و پی چیزی بر طناب نماند». نگاهبان امر را ابلاغ کرد. بسیاری از محبوسین چون از هوش رفته بودند، بانگ او را نشنیدند. دیگران از شدت درد قبول کردند. آنگاه مهر شاهپور بدون اینکه بستایش آفتاب یا آتش مجبورشان کند، آنها را به سلوکیه گسیل نمود و در آنجا عیسویان همینکه جراحاتشان التیام یافت، روزه گرفتند و استغفار کردند و از ضعف نفسی، که در کار دیانت ظاهر کرده بودند، نادم شدند بعد مهرنرسی پانزده تن از آنها را، با اینکه نخواستند در ارتداد و انکار دین مسیح باقی باشند، آزاد نمود و بمساکن خود فرستاد.
تنها ژاک ملقب بشهید بفرمان شاه بمجازات «نه مرگ» محکوم شد، زیرا در مقابل محکمه شاهی جسورانه تذکر داده بود، که یزدگرد اول نیز چون از رفتار نیک خود نسبت به عیسویان دست کشید، در حالی مرد که همه از او کنار گرفته بودند و بعد از مرگ نیز جسد او را در دخمه قرار ندادند. هنگامی که فرمان تعقیب اهل سایر دیانات صادر میشد، محاکم عادی وارد رسیدگی نمیشدند و تحقیقات مقدماتی و استنطاقات و صدور احکام یا با مرزبانان و سایر صاحبان مناصب ایالتی بود، یا این کار را به انجمنی دولتی مخصوص این کار محول مینمودند، که موبدان از اعضاء مسلط و نافذ القول آن بشمار میآمدند. گاهی موبدان موبد شخصا عیسویان را استنطاق میکرد و حکم صادر مینمود. لابور گوید: «پادشاه و سرداران و موبدان بدین طریق همیشه جماعتی اسیر در دنبال خود میکشانیدند و هر وقت میخواستند آنها را استنطاق میکردند» در زمان شاهپور دوم چنین اتفاق افتاد، که عبدیشوع نام اسقف، برادرزاده داشت زناکار و در صدد منع او از ارتکاب گناه برآمد. آن زانی عبدیشوع را متهم کرد، که با قیصر روم رابطه دارد و اسرار شاه را بدو فاش کرده است. نخست شاهزاده اردشیر، که بعد اردشیر دوم شد، و در ولایات آدیابن عنوان شاهی داشت، به این قضیه رسیدگی نمود. پس موبدان موبد باتفاق دو تن از موبدان وارد تحقیق شد و عاقبت قضیه در مقابل رئیس خواجهسرایان، که «صاحب تمام پیلهای کشور بود»، طرح شد. یک هیئت بازرسی مرکب از مغان اندرز بذو سروشورزداریگ و دستور همداذ تشکیل شد و هیئت دیگری نیز مرکب از ناظر مخازن سلطنتی و موبدان موبد تشکیل گردید، که رئیس خواجهسرایان و رئیس خلوت مشاور آن بودند.
گویند یکی از رذان یعنی شخصی روحانی، که به قضیه پثیون عیسوی رسیدگی میکرد، از آن سفاکیها منزجر و خسته شد و بر آن شد که از اجراء مجازات «نه مرگ» درباره آن شهید کنارهگیری کند. موبدان موبد آگاه شد و خاتم افتخار را از او گرفت و او را معزول نمود و بجای او قاضی بزرگ کشور (شهر داذور)، که جدیدا انتخاب شده بود، از دربار فرستاده شد، تا با موبد بزرگ همراهی کند. معمولا وقتی کسی میخواست اقدامات شدیدی بر ضد پیروان سایر مذاهب بعمل آورد، محتاج به اجازه مخصوص شاه بود.
بنابراین در مواردی، که پای تعصبات دینی در میان میآمد، اجرای احکام مقید بقوانین عادی نبود و اکثرا بطور فوقالعاده صورت میگرفت، زیرا که در این موقع اشخاصی، که برسیدگی قضایا مأمور میشدند، غالبا عمال دولت بودند، که بالطبع اطلاع وافی و تبحر کافی در مسائل فقهی و حقوقی نداشتند. ملاک عمل آنها فرامین دولتی بود که بنحو فوقالعاده صادر میشد. در این موقع به هیچکس ابقاء نمیکردند، خواه سریانی خواه ایرانی خواه اوساط الناس و خواه بزرگان و اشراف محکوم به شکنجه و اعدام میشدند. اگر مجرم از ایرانیانی بود، که پشت به دین آباء و اجداد خود کرده بود، کار سختتر میشد. ما در میان شهدای عیسوی به بسیاری برمیخوریم، که نامهای ایرانی داشتهاند. بعضی از اشراف درجه اول حتی از افراد خاندان سلطنتی هم بمجازات میرسیدند. مثلا پیرگشنسب برادرزاده شاپور دوم، که چون قبول دین عیسوی کرده نام سریانی مار سابها گرفته بود، شکنجه و هلاک شد. الیزئوس قصه یکی از رؤسای مجوس را ذکر کرده است، که چون از دین خود برگشته بود، راه هلاکت سپرد. آن قصه چنین است: که در زمان یزدگرد دوم موبدی بسیار دانا بود، که از فرط تبحر در امور فقهی او را همگدین لقب داده بودند. این مرد مکرر نصارای ارمنستان را به عقوبت و فشار مبتلا کرد و عاقبت چنان از استواری و ثبات عیسویان متأثر شد، که کیش نصاری گرفت. بنا بر روایت الیزئوس، ناظر ارزاق، که ریاست انجمن تحقیق و تفتیش دینی را داشت، چون از این واقعه آگاه شد، ترسید که به مسئولیت خود خون یکی از روحانیان بزرگ را بریزد، قصه را به شاهنشاه عرض کرد.
شاه فرمود تدبیری کن تا مردم آن ناحیه موبد را متهم به خیانت نسبت به سلطنت نمایند وی چنین کرد و آن موبد گرفتار و محکوم به مرگ بهوسیله گرسنگی شده، در بیابانی دور و بیآب و علف جان سپرد. *** مضمون کتب اعمال شهیدان سریانی مثل سایر کتبی است، که در خصوص شهدای عیسوی نوشتهاند در هر زمان و هر زمان و مکانی روح دیانتی یکسان است در کتب قدیمه اعمال شهیدان طریق اختصار پیموده شده، ولی در نامههای اخیر آنان رجزخوانی و خودستایی و حمله بخصم بحدی است، که خواننده نمیتواند تحمل کند. لکن اگر کسی بخواهد روابط حقیقی نصارا را با دین رسمی ایران از این کتب استنباط کند، باید مطالبی را که مربوط به تعصب نصارا است، از نظر دور ندارد و غافل از عصبیت نویسندگان نباشد. بعلاوه عیسویان نه فقط از زردشتیان، که علما آنها را جادوگر میخوانند، تنفر داشتند، بلکه از سایر کفار و بیدینان نیز گریزان و متنفر بودند. نسبت به دشمنان خود از اقسام تهمت کوتاهی نداشتند، مخصوصا قوانین زناشویی خصم را به بدترین وجهی وانمود میکردند. از طایفه گنوستیک هراسان و متنفر بودند. دربارۀ یکی از فرقههای گنوستپک موسوم به صدوقیان گفتهاند که «مردمانی شریر مثل مردم سدم هستند و سر خوک را میپرستند» و در باب طایفه بوربوری که افکار آنها شباهت تامی به صدوقیان داشته، گفتهاند: «بسیار زشت است، که شریعت ناپاک این طایفه را بسمع پاکان برسانیم». سابها و ویه شهریگ، که دو تن از مقدسین مسیحی بودند، برای خراب کردن معابد غیر عیسوی و تبدیل آنها بصوامع نصرانی، در همه جا گردش میکردند.
ربولا اسقف الرها را ستودهاند، زیرا که اتباع ابن دیصان و یهود و آریان و اتباع مرقیون و مانی و بوربوریان و صدوقیان بیدین را از اسقفنشینی خویش رانده است، چه این طوایف چنان به افسانهها و موهومات خویش علی العمیا اعتقاد داشتند، که گویی در برابر حقایق واقعند». دربارۀ اسقف مزبور نوشتهاند، که «جمعیت آن فرقهها را را بهم میزد و از معابدی که در نهایت زیبایی ساخته بودند، بیرون میافکند و بجای آنها برادران دینی ما را مینشاند و از آن طوایف هرکس ایمان میآورد، او را داخل گلۀ پیروان خویش میکرد».
محتاج ذکر نیست، که عیسویان مکاشفات بزرگان و کرامات اولیاء خود را افسانه نمیدانند. جدیدترین کتب اعمال شهدا مشحون بذکر معجزات و کرامات است. از جمله نوشتهاند، که سابها ملقب به «هادی کفار» با دست بجانب سنگی اشارت کرد و گفت: «از جای خود برخیز!» در حال بانگ رعد عظیمی بگوش رسید و سنگ از جا فروغلطید. دیگر از معجزات اینکه چون پثیون را میخواستند دستگیر کنند، زنجیرها از هم گسست. آنگاه او را با طنابهایی، که از پی خوک درست شده بود، محکم بستند، لکن طناب در اثر صاعقه پاره شد. یکی از رذان که مأمور دستگیری پثیون بود، خواهش کرد، که تسلیم شود تا مغلولا او را بحضور موبد بزرگ ببرد، پثیون قبول نمود و تن به اسارت داد، اما در حضور موبد بزرک جوابهای استوار داد، بحدی که موبد خشمناک شده، زنجیر او را به سختی فروکشید زنجیر از هم گسیخت و سر آن که در دست موبد بود، چون مشعلی بسوختن درآمد پثیون را به زندان افکندند، لکن نیمهشب با سایر محبوسان از جا برخاست. زنجیرها خود به خود فروریختند و درهای محبس باز شدند. بعد او را به نهری افکندند، لکن آب چون دیوار از دو طرف برخاست و او را تر نکرد، پس مغ بزرگ او را در آتشی افکند، که بر آتشگاهی افروخته بود، اما آتش برخاست و در بالای سر او یک نوع قبه تشکیل داد و چهار ساعت تمام بآن حالت باقی ماند و عاقبت پس از آنکه چند نفر از کفار حاضر را بسوزانید، از انظار ناپدید شد. پثیون را درحالیکه مانند سگی بسته بودند؛ بمحبس بازآوردند و امر دادند، که به او آبونان ندهند و پس از دو ماه او را زنده و با طراوت دیدند، که در زیبایی شبیه خداوند ترسائی.
شده بود عاقبت او بمجازات «نه مرگ» محکوم کردند و این سیاست شش روز طول کشید و در این مدت دائما دعا میکرد و حضار آمین میگفتند.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…