فصل سوم: آیین زردشتی دین رسمی کشور
فصل دوم
تشکیلات دولت شاهنشاهی
صفات مختصه دولت ساسانی-طبقات سیاسی و اجتماعی ملت-تشکیلات اداری مرکزی-صدر اعظم-دیانت-مالیه-صناعت و تجارت و شوارع-سپاه- وزراء و غیره-اداره ایالات.
مورخان روم کاملا اهمیت تغییری را، که در نتیجه تأسیس سلسله جدید در ایران رخ داد، درک نکردهاند. دیون و هرودیانس فیروزی اردشیر را بر اردوان بطریق اختصار نقل کردهاند. رومیان ملاحظه نمودند، که دولت جدید از دولت سابق مقتدرتر و در نتیجه برای سرحدات شرقی روم خطرناکتر است، اما نمیدانستند، که این دولت با دولت سابق تفاوت اساسی پیدا کرده است. در واقع دولت ساسانی آخرین مرحله یک سلسله تحولات طولانی بود، که در زمان اشکانیان در زیر قشری از تمدن یونانی سیر کرده و باین پایه رسیده بود. عناصر تمدن یونان قسمتی از تشکیلات ایرانی طرد شد و قسمتی مجذوب شد و یا تغییر شکل داد. و هنگامی که اردشیر زمام حکومت را بدست گرفت، کشور ایران برای نخستین بار صورت وجدانی ملی یافت و بیش از پیش آثار مختصه این صورت در اجزاء حیات اجتماعی و معنوی ملت ظاهر شد.
بنابراین، تغییر سلسله سلاطین فقط یک حادثه سیاسی نبود، بلکه نشانۀ پیدایش روح جدیدی در شاهنشاهی ایران بشمار آمد. دو چیز موجب امتیاز دولت ساسانی از دولت متقدم است: یکی تمرکز قوا و استوار، دیگر ایجاد دین رسمی. اگر عمل نخستین را بازگشت به سنتهای زمان داریوش کبیر بشماریم، عمل دوم را حقا باید از مبتکرات ساسانیان بدانیم. اما این ابتکار هم نتیجه تکامل کند سیری بود، که در این وقت پا به دایره تحقق نهاد، چنانکه سیزده قرن بعد تشکیل مذهب رسمی تشیع نیز بهمین نحو نتیجه تحولات بسیار بود.
در مدت چهار قرن، که دولت اردشیر دوام یافت، شرایط زندگانی عمومی و اداری کشور دستخوش تغییرات مختلف شد، اما در کلیات و اصول همان بنای اداری و اجتماعی، که مؤسس سلسله پیافکند پا بکمال رسانید، تا پایان عهد ساسانیان بر یک حال باقی ماند.
در اوستای جدید جامعه ایرانی را بسه طبقه تقسیم کردهاند، یکی روحانیون (آثرون)، ذیگر جنگیان (رث ایشتر)، دیگر کشاورزان (واستریو فشوینت). این طبقهبندی از تقسیمات اجتماعی بسیار قدیم است. فقط یک عبارت در اوستا (یسنای ۱۹، فقره ۱۷) موجود است، که از طبقه رابعی نام میبرد و آن طبقۀ صنعتگران (هویتی) است.
چون نوبت ساسانیان رسید، تشکیلات جدید در جامعه پیدا شد، که آن نیز مبتنی بر چهار طبقه بود. تفاوت این شد، که طبقه سوم را دبیران قرار دادند و کشاورزان و صنعتگران را در رتبه چهارم گذاشتند. بنابراین چون طبقهبندی اجتماعی را باین نحو با اوضاع سیاسی زمان تطبیق کردند، طبقات اربعه ذیل پیدا شد:۱-روحانیان (آسروان)، ۲-جنگیان (ارتیشتاران)، ۳-مستخدمین ادارات (دبیران)، ۴-توده ملت (روستاییان یا و استریوشان) و صنعتگران و شهریان یا هتخشان).
هریک از این طبقات به چند دسته تقسیم میشد. طبقه روحانیان مشتمل بوده است بر: قضات (داذور)، و علماء دینی (پستترین و متعددترین مرتبه این علماء صنف مغان بوده، پس از مغان موبذان و هیربذان و سایر اصناف روحانی، که هریک شغلی و وظیفه خاصی داشتند)، دیگر از شعب طبقه روحانی دستوران و معلمان بودهاند و این صنف اخیر را مغان اندرزبذ میگفتهاند. اما طبقه جنگیان مشتمل بر دو صف سوار و پیاده بوده است، که وظایف مختلف داشتند. اصنافی، که در طبقه مستخدمین ادارات تشخیص داده شده، از این قرار است: منشیان، نویسندگان احکام محاکم و نویسندگان اجازهنامه و قراردادها و مورخان و پزشکان و منجمان نیز جزء این طبقه بشمار بودهاند. طبقۀ توده هم مرکب از اصناف و شعبی بود مثل تجار و فلاحان و سوداگران و سایر پیشهوران.
هریک از این طبقات رئیسی داشت، رئیس روحانیان موبذان موبذ، رئیس جنگیان ایران سپاهبذ، رئیس دبیران، ایران دبیربذ (یا باصطلاح دیگر دبیران- مهشت، رئیس طبقه چهارم را و استریوشان سالار (یا باصطلاح دیگر و استریوشبذ یا هتخشبذ) میگفتند. هر رئیس یک نفر بازرس در تحت در اختیار داشت، که مأمور سرشماری طبقه بود. بازرس دیگر موظف بود، که بدرآمد هر فردی از افراد طبقه رسیدگی کند و نیز یک نفر آموزگار (اندرزبذ) در اختیار او بود «تا هرکس را از اوان کودکی علمی یا پیشۀ بیاموزد و او را بتحصیل معاش قادر کند».
در ازمنۀ نخستین عهد ساسانیان، یک تقسیم اجتماعی دیگر وجود داشته، که بیشبهه از بقایای عهد اشکانیان بوده است. نام این طبقات را در کتیبه حاجیآباد، که بدو زبان نوشته شده، میبینیم. شاپور در آن سنگ نبشته کیفیت تیراندازی خود را با حضور شهرداران (امراء دولت) و اسپوهران (مقصود رؤساء یا بطور کلی افراد خاندانهای بزرگ) و وزرگان (بزرگان) و آزاذان شرح میدهد. در این صورت فقط طبقات ممتاز ذکر شده است و نمیتوان از روی یقین معلوم کرد، که چه نسبتی بین این صورت و طبقهبندی اجتماعی سابق الذکر بوده است. آنچه مسلم است ترتیب مذکور همیشه ثابت نمیمانده است. خلاصه باید گفت ترتیب مقامات و طبقات امری بسیار پیچیده و تاریک است.
تخالف و تعارض ظاهری، که در تقسیمات اجتماعی و سیاسی ملت دیده میشود، نسبت مستقیم دارد با میراثی، که از اشکانیان به ساسانیان رسیده و آن میراث عبارت بود از تزاحم دو مسلک مخصوص، یکی ملوک ملوکالطوایفی و دیگر حکومت مطلقه دیوانی. اگر کسی بخواهد حقیقت تحولات اجتماعی و سیاسی ایران را از عهد اردشیر تا زمان کسرایان دریابد، باید تزاحم این دو جزء را در نظر بگیرد، از طرفی اسلوب ملوک الطوائف و از جانبی حکومت مطلقه دیوانی.
شهرداران
در دولت ساسانی افراد طبقه اول را بلقب شاهی میخواندند و از این جهت پادشاهان را شاهنشاه میگفتند. این طبقه مرکب بود از امرای تیولداری، که در اکناف کشور فرمانروایی میکردند، دیگر شاهان کوچکی، که خود را به پناه شاهنشاه ایران کشیده بودند و شاهنشاه در عوض شاهی را در دودمان آنها موروثی کرده بود، مشروط بر آنکه پیوسته سپاه خود را در اختیار سرور و مخدوم خود بگذارند و گویا از جمله شرایط، دادن خراج هم بوده است. در نامه تنسر این عبارت از قول اردشیر نقل شده است: «هر که به اطاعت پیش ما آید تا بر جاده مطاوعت مستقیم باشد نام شاهی از او نیفکنیم:» . امراء عرب حیره نیزاز این شاهان بودهاند. آمیانوس در ضمن تعداد ملتزمین رکاب شاهپور دوم از شاهان خیونیانو البانیان نام برده است . در بینالنهرین پادشاهی پولر نام(؟) مطیع شاهپور بود، که فرزندانش نام ایرانی داشتند. کلمه ساتراپ، که در کتیبه پایکولی دیده میشود، ظاهراً اشاره به کسترپ سکهاست. مرزبانان ارمنستان و گرجستان ابتدا لقب بیذخش (بدشخ) را کما فی السابق نگاه داشتند، ولی در سنه ۴۳۰ میلادی ارمنستان یکی از ایالات دولت شاهنشاهی ایران شد و حکومت آن را به یک نفر مرزبان محول کردند.
ساسانیان تقسیمات سابق کشور را، به چهار قسمت مطابق جهات اربعه، بحال خود باقی گذاشتند. بهر حال از آغاز قرن پنجم میبینیم، که فرمانفرمایان این ایالات را مرزبان میگفتهاند. این چهار مرزبان در مرتبه قرین خانوادههای سلطنتی مذکور بودند و مثل آنان لقب و عنوان شاهی داشتند.
حکامی، که از خانواده ساسانی بودند، همین امتیازات را داشتند. از قدیم الایام عادت بر این جاری بود، که پسران پادشاه به حکومت نصب میشدهاند، علی الخصوص شاهزادگانی، که احتمال میرفت روزی بر اریکه سلطنت نشینند، مجبور بودند با قبول فرمانفرمایی ایالات، خود را برای حرفه پادشاهی مهیا و آماده کنند. دو برادر شاپور اول، اردشیر و فیروزنام، بترتیب به حکومت کرمان و کوشان گماشته شدند، شخص اخیر لقب «پادشاه بزرگ کوشان». داشت در میان شاهنشاهان ساسانی شاهپور اول و هرمزد اول و وهرام اول و وهرام دوم پیش از جلوس حکومت خراسان و پادشاهی کوشان داشتند. هرمزد اول (هرمزد اردشیر) نیز حکومت ارمنستان داشت (شاه بزرگ ارمنیان). بهرام اول با لقب (گیلانشاه) بر گیلان حکومت میکرد. از پسران شاپور اول نرسه (شاه آتی) حکمران سیستان (سکانشاه) و شاپور حاکم میشان (میشان شاه) بود و همچنین وهرام سوم حاکم سیستان (سکانشاه) بود و اردشیر دوم والی ادیابن و وهرام چهارم فرمانفرمای کرمان بود و لقب کرمانشاه داشت، هرمزد سوم نیز حاکم سیستان شد و عنوان سکانشاه یافت. بزرگان وقتی که خواستند. وهرام پنجم را از حق پادشاهی محروم کنند، این بهانه را پیش کشیدند، که چون هنوز فرمانفرمایی ایالتی نیافته است، لیاقت او معلوم نیست. اما سیاست شاهنشاه اقتضا نمیکرد، که مقامات عالیه فوق را بطور موروث باین شاهزادگان واگذارد، زیرا که شاهنشاه میخواست، که هر طور منافع مملکت اقتضا کند، آن فرمانفرمایان را تغییر و تبدیل بدهد. برای این شاهزادگان و مرزبانان عنوان شاهی لقبی بیش نبود و تنها این فایده را داشت، که آنها را در صف نخستین طبقات عالیه اجتماع قرار میداد.
شاهزادگان مکلف بودند: که «جمله بدرگاه به نوبت ملازم باشند» و تکالیف خود را بجا آورند، اما نبایستی در آنجا شغل معینی داشته باشند، زیرا که بنا بر مندرجات نامه تنسر «اگر مرتبهجویی کنند به منازعات و جدال و قیلوقال افتند حشمت ایشان بشود و به چشمها حقیر گردند.»
واسپوهران
ساسانیان اصول ملوکالطوایفی را از اشکانیان میراث یافتند. بهمین جهت در شاهنشاهی جدیدی، که اردشیر تأسیس کرد، در مرتبه دوم از حیث درجات و مراتب، طبقه مقتدر رؤسای طوایف را بازمییابیم و در رأس آنان هفت دودمان ممتاز قرار دارند. از این هفت دودمان، لا اقل سه خانواده در عهد اشکانیان حائز این مقام عالی و ممتاز شدهاند:
کارن سورن و اسپاهبذ، که همه از نژاد اشکانیان بودند و لقب پهلو، یعنی «پارت» داشتند. انتساب سلسله اشکانی را علامت امتیاز میدانستند و ازاینرو بود، که از میان سایر دودمانهای ممتاز عهد ساسانیان بعضی اهتمام داشتند، که خود را به تخمه اشکانی منسوب کنند، مثل دودمانهای اسپندیاذ (اسفندیار) و مهران. خاندان ساسانی نخستین دودمان از دودمانهای هفتگانه محسوب میشد. پنج دودمان ممتاز دیگر را نام چنین بوده است.
کارن پهلو، سورن پهلو، اسپاهبذ پهلو، اسپندیاذ، مهران و دودمان هفتمین گویا زیک بوده است. نهاوند (در سرزمین ماد)، سورن در سیستان، اسپندیاذ در اطراف ری، و اسپاهبذ در دهستان گرگان اقامت داشتهاند. از طرف دیگر میدانیم، که سوخر از تخمه کارن و مسقطالرأسش بلوک اردشیر خورده واقع در پارس بوده است (طبری، ص ۸۷۳ و ۸۷۷، نلدکه، ص ۲۱۰ و ۱۳۶) ؛ نیز میدانیم، که روی نزدیک ری و دیهی نزدیک نیشابور بنام سورن موسوم بوده است؛ و هم میدانیم، که مهر نرسه، از خاندان اسپندباذ اهل قریه آبروان واقع در دشت بارین محال اردشیر خوره واقع در پارس بوده است، و این قریه و قریۀ ژیره را در بلوک مجاور، یعنی ناحیه شاپور، از اجدادش ارث برد (طبری، ص ۸۷۰، نلدکه، ص ۱۱۱). از اعضاء خانواده مهران، وهرام چوبین (طبری، ص ۹۹۲، نلدکه، ص ۲۷۰) و پیران گشنسپ گریگوریوس (هوفمان، ص ۸۷) از مردم ری بودهاند، ولی رودخانه مهران در ایالت پارس نیز منسوب باین دودمان است (نلدکه، طبری ص ۱۴۰). از همه این مطالب چنین نتیجه میگیریم، که املاک واسپوهران در سراسر کشور ایران پراکنده بوده، مخصوصا در ماد و پارت، که مهد دولت اشکانی محسوب میشود، و در ایالت پارس، که منشأ دودمان ساسانی است. املاک خاندانهای مزبور، در این ایالات نزدیک بهم قرار داشت و تشکیل اقطاعات وسیعه و تیولات یک کاسه در آنجا ممکن نبود. ظاهراً همین نکته یکی از علل عمدهای بوده است، که بتدریج تیولداران بزرگ را در طی دوره ساسانی مجبور کرد، تا در زمره نجبا و اشراف درباری درآمدند و تا حدی وضع ملوک الطوائف را از دست دادند.
اما تا زمانی که جامعه قدیم باقی بود، واسپوهران علاقه و انتساب باستانی خود را بادیه (ویس) نگاه داشتند: مثلا هر وقت مورخان از منشأ یکی از واسپوهران نام بردهاند، غالبا اسم قریهای را ذکر کردهاند.
ظاهراًً نجبای درجه اول ملوکالطوائف منحصر به هفت دودمان سابقالذکر نبودهاند. فوستوس بیزانسی اسم سرداری را ذکر کرده است دماوند نام، از خانواده کاوسگان. بسیاری از نامهای خانوادگی، که معتنی به «آن» میشود، ظاهراًً نام خانوادههای صاحب اقطاع یا شعب آنها است، ولی من حیث المجموع آن قسمتی از مملکت، که بعنوان تیول و اقطاعات در دست نجبای درجه اول بود، نسبت به آنچه که مستقیما تابع دولت بود و بهوسیله حکام شاهی اداره میشد، وسعت چندانی نداشت.
ما اطلاعات صحیحی در باب امتیازات صاحبان تیول و اقطاعات نداریم، مثلاً نمیدانیم آیا حکام شاهی نسبت به اقطاعاتی، که در قلمرو آنها واقع میشده، اختیاراتی داشتهاند یا نه، و نیز نمیدانیم، که مصونیت کلی یا جزئی شامل اقطاعات میشده است یا نه. قدر متقن آنکه رعایای این املاک مالیات خود را بصاحب اقطاع یا به دولت یا بهر دو میدادهاند و در تحت فرماندهی صاحب اقطاع مجبور به انجام خدمات نظامی بودهاند.
در عهد ساسانیان، مجددا بآن عادت باستانی برمیخوریم، که بعضی مشاغل و مناصب ارثا برؤسای هفت دودمان نخستین میرسیده است. تئوفیلاکتوس (کتاب ۳، بند ۸) این مناصب موروثی را چنین شرح میدهد: «خانوادهای که ارتبیدس نام دارد، دارای امتیاز شاهی و عهدهدار نهادن تاج بر سر شاهنشاه است؛ خانواده دیگر هست، که نظارت امور لشکری را متکفل است؛ و خانواده دیگر مسئول کارهای کشوری است؛ خانوادهای هست، که کار او حکمیت در حق اشخاصی است، که بر سر چیزی با هم نزاع میکنند؛ خانوادۀ پنجم فرمانده سوار نظام؛ و خانواده ششم مأمور وصول مالیات رعیت و حفظ خزانه سلطنت است؛ و خانواده هفتم مواظب اسلحه و مهمات لشکر است.
ارتبیدس تحریفی است از ارگبیدس، که همان ارگبذ یا هرگبذ باشد.
ارگبذ یا هرگبذ در اصل معنی فرمانده یک قلعه مستحکم را داشته و بعد عنوان یک منصب لشکری بسیار مهمی شده است. اردشیر بابکان دارای این عنوان بود و چون به پادشاهی رسید، لقب ارگبذ مخصوص خانواده سلطنتی گردید و عالیترین منصب لشکری بشمار رفت.
اما از شش منصب دیگری، که تئوفیلاکتوس نام برده است، سه منصب کشوری و سه لشکری است؛ مناصب لشکری عبارتند از ریاست امور لشکری و سرداری سوار نظام و مدیریت مخازن و انبارها (ایران انبارگبذ) و این منصب اخیر همان است، که تئوفیلاکتوس آن را مخصوص خاندان هفتم قلمداد کرد. اما مناصب کشوری نیز از این قرارند: رئیس امور کشور، که معلوم نیست چه مقامی بوده است. دیگر قاضی که حکمیت نیز میکرده است. سوم رئیس وصول مالیات و بازرس خزائن سلطنتی باید دانست، که مطالب تئوفیلاکتوس مربوط به آخرین دورۀ سلطنت ساسانی است. تشخیص اینکه هریک از مناصب مذکور متعلق بکدام خانواده بوده، امری دشوار است. میدانیم که منصب ارگبذ به خاندان ساسانی تعلق داشته است و چون اسامی سورن و مهران غالبا در میان سرداران لشکر ایران دیده میشود، شاید بتوان گفت، که دو منصب لشکری دیگر تعلق باین دو دودمان داشته است، ولی برای اثبات این احتمال محتاج به دلایل روشنتر هستیم. در باب تعلق مناصب کشوری به خانوادهها هیچ اطلاعی در دست نداریم.
اگر درست ملاحظه کنیم، با اینکه مناصب و مشاغل ارثی مقامات بسیار مهمی بشمار میآمدهاند، لکن آنها را نباید بالاترین و مهمترین مقامات موجود دانست. زیرا که هرگز نمیتوان گفت، که مقامات عالیه دولت از قبیل صدارت عظمی و فرماندهی تمام افواج شاهنشاهی و نظایر آن موروث بوده و شاهنشاه در انتخاب این عمال و مستشاران مهم اختیاری نداشته و برای عزل یکی از صاحبان مناصب مذکور راهی جز او و گماشتن پسر ارشد بجای پدر نداشته است. چنین ترتیبی هرگز با طرز حکومت مطلقه ساسانیان سازش پیدا نمیکرده است و در اندک مدتی دولت را بانقراض میکشانده است. در دولت ساسانی مناصب موروثی مقامات افتخاری بشمار میآمده، که علامت امتیاز و تشخیص هفت خانواده اول بوده است. این خانوادهها اگر قدرتی داشتهاند منوط به چند چیز بوده، یکی عایداتی که از اقطاعات خود حاصل میکردهاند؛ دیگر علاقه مستحکم ملوک ملوکالطوایفی بود، که در میان رؤسای این دودمانها و رعایای اقطاعات از قدیمالایام وجود داشت (این قسمت مخصوصا درباره دوره مقدم بر کواذ و خسرو اول بیشتر صدق میکند). دیگر از اسباب اقتدار آنها سهولت شرفیابی بحضور شاهنشاه بود و این تقرب که داشتند، آنان را بیشتر مهیای وصول بمقامات دولتی میکرد.
مدتها بعد از سقوط ساسانیان و انقراض جامعه باستانی واسپوهران در ایالت پارس باقی ماندند. ابن حوقل در قرن دهم میلادی چنین مینویسد: «در پارس در میان مردمان رسم و عادتی نیکو جاری است و آن احترام اعضاء خانوادههای کهن (اهل البیوتات-واسپوهران) است. در این ولایت دودمانهای ممتاز را میستایند. بعضی از این دودمانها از قدیم الایام تا این زمان ریاست دیوانها را دارند. (مقصود شعب ادارات است). مسعودی نیز از اهل البیوتات پارس نام میبرد.
وزرگان
در تاریخ ساسانی، که در کتاب طبری قسمتی از آن برای ما مانده، در هر صفحه بنام «بزرگان و نژادگان» مصادف میشویم. هر وقت که شاهنشاهی بتخت مینشست، بزرگان و نجبا برای عرض تهنیت و استماع نطقی، که پادشاهان علی الرسم در آغاز سلطنت خود ایراد میکردند، جمع میشدند. همین «بزرگان» بودند، که اردشیر دوم را خلع و شاپور سوم را مقتول کردند. بعضی از همین «بزرگان و نجبا» مصمم شدند، که اعقاب یزدگرد اول را از سلطنت محروم گردانند و در مذاکراتی که راجع به پادشاه جدید با منذر امیر عرب بعمل آمد، همین «بزرگان و نجبا» دخیل بودند. در طبری گاهی بجای «بزرگان و نژادگان» کلمات «العظماء و الاشراف» که به معنی بزرگان و رجال ممتاز است، آمده است. اصطلاحات عربی اهل البیوتات (نژادگان) العظماء (بزرگان)، و الاشراف (رجال ممتاز) ترجمه ادبی کلمات پهلوی واسپوهران و آزاذان وزرگان است. گاهی فقط نام «بزرگان» مذکور شده است. از آنجا که بزرگان در عهد ساسانیان دارای اعتبار و اهمیت بودهاند و نامشان در ردیف نژادگان تیولدار آمده است، شکی نمیماند، که مقصود از بزرگان، صاحبمنصبان بزرگ دولت و عالیترین نمایندگان ادارات بوده است. بنابراین عنوان «وزرگان» شامل وزراء و رؤسای ادارات نیز میشده است.
آزاذان
هنوز وسعت و درجه شمول این عنوان کاملا معلوم نشده است. احتمال میرود، که «آزاذان» در اصل نامی بوده باشد، که فاتحان آریایی در مقابل بومیان مغلوب اختیار کرده بودهاند. مسلما نژادها تا درجهای مخلوط شدهاند و در اثر این اختلاط نژادی عدهای از خانوادههای آریایی آزاد به طبقه روستایان مملوک و عبید یا شهریان کماهمیت تنزل یافتهاند. اسباب و علل دیگر مثل جنگ و استقراض و تقسیم اراضی و نظایر آن باین تحول و تنزل مدد داده است. از خانوادههای آریایی که نسبتا خالص ماندهاند، بعضی جزء طبقه «واسپوهران» شدهاند، که جماعتی قلیل ولی مقتدر بودهاند و گروهی جزء طبقات نجبای درجه دوم، که عده آنها در زمان ساسانیان معتنی به است، قرار گرفتهاند. این طبقه در سراسر کشور منتشر بوده و مستخدمین زیردست ایالات و ولایات از میان این طبقه اختیار میشدهاند. ظاهراً همین طایفه نام «آزاذان» را برای خود حفظ کرده بودند.
گویا «اسواران» را که گل سرسبد لشکر ساسانیان بشمارند، باید از این طبقه دانست. یعقوبی بمناسبت ذکر درجات عهد یزدگرد اول (اوایل قرن پنجم) گوید افسران لشکر را اسواران میخواندهاند. احتمال میرود که اغلب اسواران در زمان صلح در املاک خود زیسته و مشغول زراعت و اداره امور رعایای خویش بودهاند.
قوم ایرانی، که از قدیمترین ایام بصفات فروسیت و ذوق سواری معروف بوده است البته طبقه اسواران را بعد از نجباء درجه اول، که عده قلیلی بودهاند، بر سایر طبقات مقدم میدانسته است و چنانکه بعدا خواهیم دید عنوان اسواران رفته رفته حائز اعتبار اجتماعی مهمی گردید.
از طرف دیگر طبقات نجبای درجه دوم، که آنان را کذگخوذایان (کدخدایان) و دیهکانان (دهقانان-رؤسای قریه) میگفتهاند، اقتدارشان منوط باین بود، که اداره امور محلی ارثا به آنها میرسیده است. دهقانان به منزلۀ چرخهای ضروری دولت بودهاند. اگر چه هنگام حوادث عظیم تاریخی تظاهری نمیکردهاند، لکن از جهت اینکه بنیان استوار کشور و تاروپود دولت محسوب میشدهاند، آنان را باید دارای اهمیت فوقالعاده دانست. دهقانان پنج صنف بودهاند، که به جامعههای مختلف متمایز میشدهاند. بنا بر تعریفی که در مجمل التواریخ میبینیم، دهقان «رئیس و مالک اراضی و قری» بوده است، اما غالباً اراضی مزروعی که ارثا به دهقانان میرسید، چندان وسعتی نداشت، چنانکه از این لحاظ در اکثر نقاط شخص دهقان با سایر آحاد رعیت یکسان بود و دهقان کشاورز درجه اول در دیه خود محسوب میگردید. پس دهقان در مقابل زارعین دارای آن موقع و مقامی، که نجبای ملاک داشتهاند، نبوده است. از لحاظ دیگر میتوان دهقانان را نماینده دولت در میان رعیت خالصه گفت، وظیفه عمده او در این صورت وصول مالیات بوده است. نظر به اطلاعات محلی، که دهقانان از اوضاع زمین و نفوذ رعایا داشتند، دولت ایران موفق میشد، که با وجود لمیزرع بودن اغلب نقاط کشور، مصارف فوقالعاده جنگها و هزینه گزاف دولتی را تحمل نماید و از عهده برآید. پس از فتح عرب نیز با وجود خشونتی، که فاتحین در اخذ مالیات به خرج میدادند، ما دام که با دهقانان متحد نشدند، نتوانستند عایدات خود را به میزانی برسانند که شاهنشاهان ساسانی رسانده بودند.
تشکیلات مرکزی
وزیر اعظم
رئیس تشکیلات مرکزی وزیر بزرگ بود، که در آغاز هزاربذ لقب داشت. در عهد هخامنشیان هزارپتی (به یونانی: خیلیارخوس، که در ابتداء رئیس فوج هزار نفری مستحفظ بود) بمقام نخستین شخص کشور رسید و پادشاه بدست او امور مملکت را تمشیت میداد. این نام در زمان سلطنت اشکانیان باقی ماند و بعهد ساسانیان رسید. ارامنه وزیر اعظم ایران را هزارپت درناریتس خواندهاند و در نامه، که به مهرنرسه صدر اعظم یزدگرد دوم نوشتهاند، او را «هزارپت ایران و انیران» گفتهاند و همین وزیر وقتی، که به ارمنیان نامه نوشته بود، خود را «وزرگفرمذار ایران و انیران» معرفی کرده بود. از مندرجات تاریخ طبری (نلدکه، ص ۱۱۱) استنباط میشود، که این کلمه عنوان رسمی وزیر بزرگ بوده و عباراتی از یعقوبی و مسعودی نیز دیده شده، حاکی از اینکه وزیر بزرگ را تا پایان عهد ساسانیان وزرگفرمذار میخواندهاند. عنوان دیگر وزیر در اندرزبذ بود، که بمعنی مستشار دربار است.
از جمله کسانی که باین مقام شامخ رسیدهاند، نام ابرسام در زمان اردشیر اول و نام خسرو یزدگرد در عهد یزدگرد اول و نام مهرنرسه ملقب به هزاربندگ در دوره یزدگرد اول وهرام پنجم و نام سورن پهلو در عهد بهرام پنجم بر ما معلوم است.
اطلاعات قلیلی راجع به صلاحیت و اقتدار وزرگفرمذار در دست است. حاجت بگفتن نیست، که وظیفه او اداره کردن کشور در تحت نظارت پادشاه بود، ولی اکثر نیز امور را بنا بر رای خود انجام میداده است و از این گذشته هنگامی که پادشاه در سفر یا در جنگ بود، وزیر اعظم نایبالسلطنه هم محسوب میشده است. مذاکرات سیاسی تکلیف او بود، حتی میتوانست عند اللزوم فرماندهی هم داشته باشد. خلاصه کلام آنکه چون مشاور خاص شاهنشاه بود، همه شئون کشور را در دست داشت و در هر باب میتوانست مداخله کند. قاعده بهترین وزرگفرمذاز بایستی شخص باشد دارای خرد کامل و رفتار بینقص، که در هر باب سرآمد اقران و جامع خصال حمیده و صاحب احتیاط و تدبیر وافر و دارای عقل نظری و عملی کافی باشد، تا چون سر و کارش با پادشاهی عیاش و نکوهیده خصال افتد، بتواند وی را براه راست هدایت کند.
علاوه بر آنچه ذکر شد، منصب وزارت اعظم، که خلفا برقرار کردند و در میان همه دول اسلامی متداول گردید، تقلید مستقیم از منصب وزرگفرمذار ساسانیان بوده است، از این سبب تحقیقاتی، که دانشمندان عرب در اصول سیاست کردهاند و آنچه در باب مقام و منصب وزیر بزرگ اسلامی گفتهاند، عموما در حق وزرگفرمذار عهد ساسانی معتبر و صحیح است.
ماوردی گوید: وزیر اعظم از حیث قدرت با شخص خلیفه برابر بود و برای اینکه اطاعت خود را نسبت به خلیفه ظاهر کند از اقدامات خود او را مستحضر و آگاه میکرد. خلیفه هم بسهم خود همه کارهای وزیر خود را بازرسی مینمود و اقتدار وزیر اعظم فقط از سه جهت محدود بود. نخست آنکه: وزیر اعظم حق تعیین جانشین خود را نداشت. دوم اینکه: نمیتوانست باستصواب مردمان از کار کناره کند، زیرا که عزل و نصب او با سلطان بود و ربطی به مردم نداشت. سوم آنکه، بدون اجازه مخصوص پادشاه نمیتوانست کسی را، که پادشاه بامری گماشته، عزل و بجای او کسی را نصب نماید. از این سه نکته، نکته دوم مسلما متعلق بعهد خلفا است، زیرا که اصول خلافت مبتنی بر حکومت عامه و دموکراسی بوده است. پس روابط خلفا با وزیر اعظم عینا همان ارتباط شاهنشاه ساسانی با وزرگفرمذار است، مگر در خصوص نکته دوم، که مورد ندارد، چنانکه مذکور شد. در کتاب عربی موسوم به «دستور الوزراء» چنین نوشته شده است: «پادشاهان ایران بیش از هر سلطانی وزراء خویش را محترم میشمردند و میگفتند وزیر مرتبکنندۀ امور ما و زیور ملک ما و زبان ماست. وزیر سلاحی است که حاضر و آماده داریم تا خصم ما را در ممالک بعیده هلاک کند».
دین
مغان در اصل قبیله از قوم ماد بودند، که مقام روحانیت منحصرا به آنان تعلق داشته است. آنگاه که شریعت زردشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد، مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه روحانی را بهمان عنوان قدیمی، که داشتهاند، یعنی آثرون میبینیم، اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولا این طایفه را مغان میخواندهاند. در این زمان هم افراد این طایفه خود را از یک ریشه میدانستند و مردم هم به ایشان چون طبقه خاصی نگریسته و از یک قبیله میشناختند، که تکلیفشان عبادت خدایان و اجرای اعمال دینی بود» در زمان ساسانیان روحانیان و نجبای ملوکالطوائف قرین و همدوش یکدیگر بودند. و معمولا در ادوار ضعف و انحطاط دولت برای مخالفت با پادشاه همدست میشدند ولی جز در این ادوار، این دو طایفه از هم جدا مانده، هریک از طریقی سیر تکاملی خود را ادامه میداد. آنچه اطلاع دارم اینست که از دودمان نجبای بزرگ ساسانی هیچ فردی بمقام موبذان موبذ نرسیده است. همیشه روسای روحانیون، از میان طبقه مغان انتخاب میشدهاند و این طبقه هم بمرور زمان خیلی زیادتر شده بود و باستناد تاریخ افسانهآمیزی، که داشتند، برای خود شجره نسب پرافتخاری ترتیب میدادند، که از حیث قدمت و شرافت با خاندانهای بزرگ پهلو میزد. ساسانیان نسب خود را بسلاطین هخامنشی و کویوشتاسپ (کیگشتاسب)، که حامی زردشت بود، میرساندند و اغلب دودمانهای بزرگ هم بواسطه اشکانیان نسب خود را به وشتاسپ میپیوستند.
اما موبدان مدعی بودند، که نسب آنان به شاهنشاه داستانی ایران منوشچیثر (منوچهر) از سلسله پادشاهان افسانهای پرذات (پیشدادیان) میرسد، که خیلی مقدم بر عهد وشتاسپ بوده است.
هیئت روحانیون با دخالتی، که در امور عرفی میکردند، آن امور را جنبه مقدس و رنگ دیانتی میبخشیدند. این طایفه در کلیه مواردی، که در زندگانی افراد پیش میآمد حق مداخله داشتند و میتوان گفت، که هر فردی من المهد الی اللحد در تحت نظارت و سرپرستی روحانیون بود. «عموم مردمان مغان را مقدس شمرده احترام میکردند. امور عامه خلق بر طبق نصایح و موافق پیشبینی مغان ترتیب و تمشیت میگرفت و مخصوصا در دعاوی اشخاص دقت میکردند و با نهایت مواظبت جریان وقایع را مد نظر گرفته، فتوی میدادند و ظاهراً هیچچیزی را مردمان درست و قانونی نمیدانستند، مگر آنکه بتصدیق مغی رسیده باشد»
اسباب قدرت روحانیون فقط این نبود، که از جانب دولت حق قضاوت داشتند و ثبت ولادت و عروسی و تطهیر و قربانی و غیره با آن بود، بلکه علت عمده اقتدار آنان داشتن املاک و ضیاع و عقار و ثروت هنگفت بود، که از راه جرائم دینی و عشریه و صدقات عاید آنان میشد. در عمل این طایفه استقلال تام داشتند و میتوان گفت که دولتی در دولت تشکیل داده بودند. حتی در زمان شاپور دوم کشور ماد و خصوصا ایالت آتروپاتن (آذربایجان) را کشور مغان میشمردند. در آن نواحی املاک حاصلخیز و ییلاقات و ابنیه عالی داشتند، که دیوار و حصاری حافظ آن نبود و مغان بنا بر قواعد و رسوم خاص خود میزیستند. رؤسای بزرگ این طایفه بیشک دارای املاک بسیار بودهاند.
روحانیون زردشتی سلسلهمراتبی داشتند، که بسیار منظم بود، اما اطلاع مفصلی از آن نداریم. مغان (که آن را مگوان یا مگوگان نوشتهاند) طبقه بزرگ روحانیون فرودست را تشکیل میدادهاند. ظاهراًً رئیس معابد بزرگ را بلقب مغان مغ میخواندهاند (و مگوان مگو) یا مگومگوان نوشتهاند). از این طبقه بالاتر طبقه موبذان «مگوپتها» بود. سرزمین ایران از حیث دین بمناطق مختلف تقسیم میشد. هر ناحیه را موبدی بود.
چندین سنگ قیمتی بدست آمده است، که صورت و نام موبدان بر آنها منقوش است، از جمله یکی پابگ (موبد خسرو شاذ هرمزد)، دیگر ویذشاهپور (موبد اردشیرخوره)، دیگر فرخ شاهپور (موبد ایرانخوره شاهپور)، دیگر بافرگ (موبدمیشان).
رئیس همه موبدان، که منزلت پاپ زردشتیان داشت، و بذان موبذ بود. اولین دفعه که ما نام چنین صاحب مقامی را میشنویم، آنجایی است، که اردشیر شخصی را، که ظاهراًً ماهداذ نام داشته، بمقام موبذان موبذی نصب کرده است. شاید این مقام پیش از اردشیر هم بوده است، لکن اهمیت آن از وقتی بالا گرفت، که دین مزدیسنی در کشور ایران صورت رسمی یافت.
پس از این شخص نام چند تن از موبذان موبذهای بزرگ را در دست داریم، یکی بهگ و دیگر جانشین او آذربذ مهرسپندان، که در عهد شاپور دوم میزیسته است. بعد از او مهروراز و مهراگاوند و مهر شاهپور، که در عهد وهرام پنجم بوده، و دیگر آزاذشاذ، که در زمان خسرو اول این مقام را داشته است.
ریاست عالیه همه امور روحانی با موبذانموبذ بود، که در جمیع مسائل نظری دین و اصول و فروع عملی آن فتوی میداد و سیاست روحانی را در دست داشت.
بیشبهه موبذان موبذ حق عزل و نصب مأمورین روحانی را دارا بوده، ولی بنا بر ظواهر امور شخص او را پادشاه باین مقام نصب میکرده است. از اختیارات او یکی آن است، که اگر در بعضی نواحی نسبت بدین رسمی کشور نغمه مخالفتی برمیخاست و بنا برسم زمان محکمه خاصی برای تحقیق و تفتیش امر دایر میشد، شخص او نیز در آن محاکمه دخالت تام مییافت. شاه در جمیع مواردی، که با مذهب تماس داشت، رای موبذان موبذ را میخواست. این شخص، از آنجا که هادی معنوی و مشاور روحانی سلطان بود، در تمام شئون کشور نفوذ - فوقالعاده داشت.
تشریفات مذهبی، که مستلزم اطلاع و تجربه مخصوص بود، در معابد بهوسیله هیربذان اجراء میشد. هیربذ همان است، که در اوستا ائیشرپیتی خوانده شده است خوارزمی معنی لفظ هیربذ را «خادم آتش» گفته است. طبری حکایت میکند، که خسرو دوم آتشکدههایی بنا کرد و دوازده هزار هیربذ برای «زمزمه» ادعیه و سرودن اغانی در آن آتشکدهها برگماشت. شرافت مقام هیربذان را همین بس، که هنگام تسلط عرب بر ایالت پارس، در قرن هفتم، یک نفر هیربذ در آنجا فرمانفرما بود و ریاست مذهبی را نیز در عهده داشت.
در بعضی ادوار عهد ساسانی رئیس کل هیربذان، هیربذان، بعد از موبذ بزرگ، در رتبه اول قرار داشته است. یکی از هیربذان معروف تنسر است، که در تأسیس و تشکیل دین رسمی زردشتی با اردشیر بابکان همدست بود. دیگر زروان داذ پسر مهرنرسه است، که «پدر او را نامزد امور مذهبی و قضایی کرده بود». ازین عبارت طبری استنباط میشود، که انجام بعضی امور قضایی هم از وظایف هیربذان بوده است. مسعودی صراحة گوید، که هیربذان بسمت قاضی فتاوی صادر میکردهاند.
دیگر از مأمورین عالیرتبت روحانی، که نمیتوانیم حدود وظایف آنان را تعیین کنیم، وردبذ (استاد عمل). دیگر دستور است، که ظاهراً متخصص در مسائل مذهبی و مباحث معقول و مشاوره قضایی بوده است، که مسائل معضل و مشکوک را به او رجوع میکردهاند.
مغان اندرزبذ (مگوگان اندرزبذ) «آموزگار مغان» یکی از عناوین موبذان موبذ بوده است.
روحانیون در روابط خود با جامعه وظایف متعدد و مختلف داشتهاند از قبیل: اجراء احکام طهارت و اصغاء اعترافات گناهکاران و عفو و بخشایش آنان و تعیین میزان کفارات و جرائم و انجام دادن تشریفات عادی هنگام ولادت و بستن کستیگ (کمربند مقدس) و عروسی و تشییع جنازه و اعیاد مذهبی. اگر در نظر بگیریم، که دیانت زردشتی در کوچکترین حوادث و وقایع دخالت داشته و هر فردی در مدت شبانهروز بر اثر اندکی غفلت دستخوش گناه و گرفتار پلیدی و نجاست میشده است، آنوقت آشکار میگردد، که روحانیون طبقه بیکاری نبودهاند و هریک ازین طبقه که ارثا ثروتی نداشت، بسهولت میتوانست از راه مشاغل مختلفه خود توانگر شود.
روزی چهار بار بایستی آفتاب را ستایش و ماه و آب را نیایش نمود. هنگام خواب و برخاستن و شستشو و بستن کمربند و خوردن غذا و قضای حاجت و زدن عطسه و چیدن ناخن و گیسو و افروختن چراغ و امثال آن بایستی هر کسی دعایی مخصوص تلاوت کند. آتش اجاق هرگز نبایستی خاموش شود و نور آفتاب نبایستی بر آتش بتابد و آب با آتش نبایستی ملاقات نماید و ظروف فلزی نبایستی زنگ بزند، زیرا که فلزات مقدس بودند. اشخاصی که بجسد میت و بدن زن حایض یا زنی که تازه وضع حمل کرده مخصوصا اگر طفل مرده از او بوجود آمده باشد-دست میزدند، بایستی در حق آنها تشریفاتی اجراء کنند، که بسی خستگیآور و پرزحمت بود.
اردایویراز، که از اولیاء دین زردشتی است، هنگام مشاهده جهنم در -میان معذبین، مثل قاتل و لواط و کافر و جانی، افرادی را هم دید، که بسبب استحمام در آبگرم و آلودن آتش و آب باشیاء پلید و سخن گفتن در حین تناول طعام و گریستن بر اموات و راه رفتن بدون کفش، در ردیف سایر گناهکاران، معذب بودند.
در باب مقامات روحانیون تفصیلی در کتاب هیربدستان (قانوننامه روحانیون) و کتاب نیرنگستان (رساله عملی در باب اجراء مراسم دینی) مذکور است. این دو کتاب دو قسمت از هوسپارم نسک است، که از فصول گمشده اوستای ساسانی میباشد. از جمله چیزهایی، که در هیربذستان شرح دادهاند، وظایف آن روحانی است، که برای اجراء تکالیف دینی به دهات و قصبات اعزام میشود و بیان کارهایی است، که آن روحانی در مدت غیبت خود برای تأمین کشت و زرع خویش باید بکند و همچنین ترتیب استخدام زنی یا کودکی است، که معاونت در اجراء مراسم دینی نماید. در قسمت دیگر از هوسپارم نسک مسئله مزدی، که باید برای تعلیم یک نفر زئوتر (رئیس مراسم آتشکده) و سایر اعمال روحانی داد، بحث شده است. زارعین هر دهی مکلف بودهاند، که لوازم روحانی مأمور آنجا را تهیه و آماده کنند.
روحانیون نه فقط مأمور اجراء تشریفات مذهبی بودند، بلکه هدایت معنوی قوم و تهذیب نفوس نیز بعهده آنان بود. تعلیمات بطور کلی اعم از ابتدائی یا عالی بدست روحانیون اداره میشد، زیرا که فقط این طایفه همه رشتههای علوم زمان را در دست داشتند. علاوه بر کتب مقدسه و تفاسیر آن، ظاهراً کتب بسیار در الهیات و قضائیات منتشر بوده است. الیزه نام یک نفر موبد «رئیس مغان» را ذکر کرده است، که بسبب احاطه بر علوم معقول بلقب افتخاری همگدین (یعنی «کسی که تمام احکام دین را میداند») ملقب شده بود. موبد مذکور پنج قانوننامه ذیل را، که حاوی کلیه آئین مغان است، خوانده بود ازاینقرار: انپرتکاش و یزپیت و پهلویگ («[قانوننامه] پهلوی») و پارسیگدین («دین پارسی») و علاوه بر اینها رسوم (مخصوص) موبذان را هم میدانست.
در فصل ششم این کتاب از مشاغل قضایی روحانیون بحث خواهیم کرد.
مالیه
شخصی، که او را واستریوشانسالار میخواندند «رئیس مالیات ارضی» بود. لفظ واستریوشانسالار یا واستریوشبذ بمعنی رئیس فلاحان است. مالیات ارضی بیشتر تحمیل فلاحان میشد، و چون میزان خراج را از روی حاصلخیزی زمین و خوبی و بدی محصول هر بلوکی تشخیص میدادند، مسلما واستریوشانسالار مأمور بوده است، که در باب محصول و زمین و آبیاری و سایر امور فلاحتی مراقبت کند. ظاهراً واستریوشانسالار ریاست اداره مالیه را داشته است و تصور میرود، که علاوه بر خراج املاک، وصول باج شخصی هم بعهده او بوده، زیرا که لقب هتخشبذ («رئیس صنعتگران») یعنی رئیس همه مردمانی، که کار دستی انجام میدهند، مثل غلامان و دهقانان و تاجران و غیره، نیز داشته است. باری شخص واستریوشانسالار هم وزیر مالیه و هم وزیر فلاحت و صناعت و تجارت بوده است.
از رجالی، که بمقام واستریوشانسالار رسیدهاند، یکی قبل از جلوس وهرام پنجم بوده موسوم به گشنسپآذار، دیگر ماه گشنسپ پسر مهرنرسه، دیگر یزدین، که نصرانی بوده و در عهد خسرو دوم میزیسته است.
از جمله مأمورین عالیرتبه مالیه آمارکاران مختلف، یعنی مأمورین وصول و رؤسای محاسبات را باید ذکر کرد شخصی که دارای مقام ایران آماکار بوده، طی دوره معینی از این عهد قائممقام و نایب وزرگفرمذار میشده است، اما وظایف او را در برابر واستریوشانسالار درست نمیدانیم چه بوده است. یکی دیگر از عمال بزرگ مالیه در آماکار (رئیس محاسبات دربار یا اقامتگاه شاهنشاهی) است. دیگر واسپوهرگان آماکار (مأمور وصول عایدات ایالت واسپوهرگان)، دیگر شهریو آماکار (که املاء تاریخی آن، شترپو آماکار است یعنی رئیس محاسبات شهربان=ساتراپ=والی)، که ظاهراً یک نفر مأمور ایالتی بوده است. دیگر آذرباذگان آمارکار (مأمور وصول در ایالت آذربایجان).
خزانهدار سلطنتی گویا لقب گنجور داشته است. به عقیده آقای هرتسفلد نگهبان مسکوکات دارای لقب گهبذ بوده است.
مهمترین درآمد دولتی خراج ارضی و باج شخصی بود. باج شخصی بدین طریق وصول میشد، که مبلغ وصولی را دفعة در اول سال تعیین میکردند و مأمورین این مبلغ را به بهترین اسلوب، که ممکن بود، در میان مؤدیان توزیع مینمودند. توزیع خراج ارضی در میان رعایا باین ترتیب بود، که پس از تقویم محصول هر بلوکی، به نسبت حاصلخیزی زمین از یک ششم الی یک سوم حاصل را دولت میگرفت،
معذلک مأمورین وصول در هنگام توزیع خراج و وصول آن اجحافات بسیار میکردند و چون مطابق این روش سال به سال درآمد دولت تغییر میپذیرفت، ممکن نبود پیشاپیش وضع مالیه را معلوم و مصارف را تخمین نمود. علاوه بر این بازرسی آن هم اشکال فراوان داشت و اکثر نتیجه این میشد، که چون جنگی فرا میرسید، پول در خزانه نبود، آنوقت وضع خراجهای فوقالعاده ضرور میشد و این قبیل خراجهای فوقالعاده تقریبا بطریق انحصار بر ایالات ثروتمند غربی، خاصه ایالت بابل، تحمیل میگردید.
در کتب اشارات بسیار هست، که پادشاهان هنگام جلوس، رعایا را از بقایای مالیاتی دوره سلف خود معاف میکردند و این خراجبخشی برای شاه جدید وسیله جلب قلوب عامه بود. وهرام پنجم چون بر تخت نشست فرمان داد، که از مالیاتهای معوقه، که میزان آن به هفتاد ملیون درهم بالغ میشد، صرفنظر کنند و مالیات ارضی سال جلوس او را هم یک ثلث تخفیف دهند. فیروز در ایام قحط و غلا ملت را عموما از ادای خراج ارضی و باج شخصی و مالیاتهای مخصوص خیریه و بیگار و سایر تحمیلات و عوارض معاف کرد.
علاوه بر مالیات رسم بود، که هدایایی هم بنام آیین میگرفتند. از این جمله است، تحفههایی، که در عید نوروز و مهرگان جبرا اخذ میشد تصور میکنم در اقلام عایدات دولت قلمی، که مخصوص درآمد املاک خالصه سلطنتی و حقوق خاصه شاهی بوده، از همه بیشتر اهمیت داشته است. یکی از جمله حقوق شاهی معادن طلای فارانژیون در ایالت پرس ارمنی بوده است. غنایم جنگی نیز از جمله عواید غیر منظم بود. خسرو دوم در ضمن تفاخری، که بمناسبت غنایم جنگ کرده، گوید، زر و سیم و همه قسم گوهر و مفرغ و پولاد و ابریشم و اطلس و پارچههای زربفت و چارپا و سلاح و زن و کودک و مرد اسیر» بدست آمد.
از شرایط صلح خسرو اول و یوستی نیانوس قیصر روم، در سال ۵۶۱، چنین استنباط میشود، که در آن وقت عوارض گمرکی نیز معمول بوده است، ماده سوم عهدنامه مزبور چنین مقرر میداشت، که تجار ایرانی و رومی، همچنانکه از اعصار قدیم تا آن تاریخ به سوداگری مشغول بودهاند، از آن پس هم میتوانند به تجارت هر قسم متاع بپردازند. اما کالای آنان باید از دوائر معمولی گمرک بگذرد. در ماده چهارم آن عهدنامه مقرر شد، که نمایندگان و رسولان رسمی هریک از متعاهدین در سرزمین طرف دیگر حق استفاده از اسبان چاپار دارند و میتوانند بلامانع و بیپرداخت عوارض گمرک تمام اجناسی را، که همراه دارند وارد خاک دیگری بنمایند.
مصارف دولت بیشتر عبارت بود از هزینه جنگ و مخارج دربار و حقوق مستخدمین و سایر مصارفی، که برای گردانیدن چرخ دولت و انجام امور عامالمنفعه و آبادانی کشور و بنا و تعمیرات و ترعه و غیره ضرورت پیدا میکرد، اما در خصوص امور عامالمنفعه غالبا (و شاید هم همیشه) مالیاتهای فوقالعاده نیز از مردم ایالتی، که آن امور بنفع آنان تمام میشد، میگرفتند. دولت علاوه بر بخشیدن مالیات، گاهی هم مستقیما وجه نقد میان فقرا تقسیم میکرد، مثلا وهرام پنجم و پیروز چنین عطایی کردهاند. وهرام پنجم زر و سیم بسیار بخشید و عطایای او نه فقط به بینوایان رسید، بلکه نجبا و اشراف نیز معادل بیست ملیون درهم دریافت کردهاند وجه امور خیریه، که از خزانه پرداخته میشد، ظاهراًً بسیار نبوده است: پادشاهان ایران عادت داشتهاند، که تا میتوانند، گنج خود را از زر و سیم و اشیاء گرانبها توانگر سازند.
بنا بر روایت مؤلفان ارمنی، در موقع جلوس پادشاه، همه مسکوکات خزانه را گداخته و با تمثال شاه نو ضرب میکردند. اسنادی نیز که در گنجها ضبط بود، پس از تغییرات ضروری، که در آن بعمل میآمد، بنام شاهنشاه جدید رونویس میشد.
صناعت و تجارت و شوارع
هیوئن تسیانگ سیاح مشهور چینی، که در آغاز قرن هفتم میلادی اوضاع ممالک مغرب آسیا را شرح داده است، محصولات صنعتی ایران را بطور خلاصه چنین بیان میکند.
«محصولات عمده این کشور طلا و نقره و مس و بلور کوهی و مروارید نادر الوجود و مواد گرانبهای دیگر است. صنعتگران این ملک پارچههای ابریشمی و پشمی و قالی و چیزهای دیگر میبافند»، مسلما صنعت پارچهبافی یکی از صنایع مهمه ایران بوده است.
برای وارد کردن سایر رشتههای صنعتی در کشور و برای کشت و زرع در صحاری لمیزرع، از قدیم الایام عادت بر این جاری بود، که اسیران جنگ را به چند گروه تقسیم کرده در قسمتهای مختلف کشور ساکن مینمودند، بدین طریق داریوش اول بسیاری از مردم ارتری را بخوزستان کوچانید و ارد اسیران رومی را در حوالی مرو جایگزین ساخت شاهپور اول نیز اسرای رومی را در گندیشاپور سکونت داد و در آنجا از مهارت رومیان در کار مهندسی استفاده کرده و بند معروف «قیصر» را برآورد. شاپور دوم اسیرانی را که در شهر آمد دستگیر کرده بود، بین شوش و شوشتر و سایر بلاد اهواز جای داد و این مردم انواع جدید ابریشم باقی را در آنجا رواج دادند. بیشتر اوقات این قبیل اماکن، که بهوسیله اسرا آباد میشد، بزودی راه خرابی میسپرد، ولی گاهی هم دوام و ثبات مییافت.
تجارت خشکی در طرق و شوارع کاروانرو قدیم صورت میگرفت. شاهزاده بزرگ از تیسفون در کنار دجله، که پایتخت بود، شروع میشد و از حلوان و کنگاور بهمدان میرسید. در همدان شوارع مختلف منشعب میشد، یکی بسمت جنوب از خوزستان و فارس گذشته بخلیج میپیوست دیگری بری میرفت و از آنجا راههایی از کوههای گیلان و البرز گذشته ببحر خزر منتهی میشد، یا از راه خراسان و دره کابل بهندوستان اتصال مییافت. راهی هم از ترکستان و حوضه تاریم بچین میپیوست.
از لحاظ ارتباط با دولت روم شهر نصیبین مرکز مهمی بشمار میرفت. از جمله شرایط صلحی، که در سال ۲۹۸ دیوکلسین به نرسه پیشنهاد کرد، یکی این بود که شهر نصیبین باید، (تنها) نقطه ارتباط دولتین باشد، لکن نرسه این ماده را نپذیرفت. در زمان آمین مارسلن همهساله در اوائل سپتامبر بازار بزرگی در شهر بتنه واقع در نزدیکی ساحل شرقی فرات مفتوح میشد، که متاع چین و کالای هند در آنجا فراهم میآمد. در سال ۴۱۰ بموجب فرمان قیصران روم هونوریوس نئودوزیوس صغیر بلادی، که مبادله تجارتی با ایران در آنجا جایز بود، چنین معین شد: در ناحیه شرق در جانب دجله شهر نصیبین، در غرب در سمت فرات شهر کالی نیک، در شمال ناحیه ارمنستان شهر ارتکزاتا. دو شهر نصیبین و سنجار، پس از آنکه خالی السکنة شد، بموجب صلحنامه ۳۶۳ به رومیان واگذار گردید.
تجارت دریایی تا اندازهای حائز اهمیت بود، اردشیر اول پس از آن که بر مسن و خاراسن دست یافت، در عمران بنادر قدیم و ایجاد بندرگاههای جدید سعی جمیل کرد. رینو گوید: «ایرانیان و اعرابی، که دولت از روی تدبیر در میان ایرانیان جای میداد، رفتهرفته نیروی دریایی معتنابهی تشکیل دادند. با کشتیهای رومی و حبشی بود، لکن بعد صاحب اختیار آن دریاها شدند و نفوذی که ایرانیان در دریا حاصل کردند، یکی از عللی بود، که قدرت و شهرت روم را در دریاهای شرق متزلزل و بکلی خاموش کرد». در سال ۵۲۳ پادشاه حبشه، برای اینکه با ساکنان حجاز جنگ کند، هفتصد کشتی سبک راه انداخت و ششصد سفینه ایرانی و رومی را به یاری خود حرکت داد. محصولات هند و جزیره سراندیب را کشتیهای حبشه برای رومیان میآوردند.
مهمترین کالایی، که بصورت ترانزیت از ایران میگذشت، ابریشم بود، اما چون ایرانیان مقدار بسیاری از ابریشم؟ ؟ ؟ را که وارد میکردند، به خود تخصیص میدادند، قادر بودند که محصولات خویش را بهر قیمتی بخواهند بممالک مغرب زمین بفروشند. از قرن ششم ببعد اهالی بیزانس بغرس درخت توت و تربیت کرم ابریشم موفق شدند و تا اندازهای از وارد کردن ابریشم خارجی بینیاز گردیدند. ترکان بتحریک اتباع سعدی خود کوششها کردند، تا از خسرو اول اجازه عبور دادن ابریشم خود را از خاک ایران حاصل کنند، اما نتیجه نبخشید.
از چیزهایی که چین از ایران میخرید، یکی وسمه معروف ایرانی بود، که قیمت گزاف میدادند و ملکه چین هر سال مقداری برای مصرف شخصی خود ابتیاع مینمود. قالیهای بابلی نیز طالب بسیار داشت. احجار قیمتی طبیعی و مصنوعی شام و مرجان و مروارید بحر احمر و منسوجات شام و مصر و مواد مخدره آسیای قدامی از جانب ایران به چین فرستاده میشد.
اما راجع بتشکیلات چاپارخانه (پست)، خلفا آن را بصورتی از ایران تقلید کردند، که چندان با تشکیلات عهد هخامنشی، که در کتب مورخان یونانی ضبط است، تفاوتی نداشت، پس یقین میتوان نمود، که در عهد ساسانیان هم بطور کلی همین تشکیلات وجود داشته است.
اداره چاپار مختص کارهای دولت بود و با مردم سر و کاری نداشت و فایدۀ آن اساسا این بود، که میان مرکز و ولایات ارتباط سریع و منظمی برقرار کند. اداره چاپار اشیاء و اشخاص و مراسلات را از شاهراههای معمور و مهیا حرکت میداد، و بهمین جهت در منازل بین راه به نسبت اهمیت آنها عدهای ملازم و اسب نگاه میداشت. گویا در آن زمان قاصد سوار و شاطر پیاده وجود داشته است. چنین معلوم میشود، که شاطرها مخصوص ولایات ایرانینشین بودهاند، چون فاصله منازل در این ولایات خیلی کمتر از فاصله منازل در سوریه و نواحی عربنشین بوده است و چاپاری نواحی اخیر را غالبا بعهده قاصد شتر سوار واگذار میکردهاند.
عنوان «وازابد» (بازاربد-رئیس بازار) در کتیبه کعبه زردشت (سطر ۳۴) دیده میشود.
سپاه
تا زمان خسرو اول سپاه ایران در زیر فرماندهی یک نفر سردار بزرگ موسوم به ایران سپاهبذ بود. این سردار اختیاراتش بمراتب بیشتر از یک نفر ژنرال فعلی بود. وی در عین حال وزیر جنگ و فرمانده کل نیرو محسوب میشد و در عقد صلح اختیار وافی داشت.
از اینکه سردار مذکور عضو دایره کوچک مشاوران شاهنشاه بود، چنین برمیآید، که تشکیلات و اداره کل سپاه کشور را در عهده داشته و بعنوان وزیر جنگ کارهای ادارات جنگی را تمشیت میداده است. معذلک باید بخاطر داشت، که اختیارات وزرگفرمذار محدود نبود و همواره میتوانست در کارهای لشکری دخالت کند و شخص شاهنشاه نیز در امور وزارت جنگ، که از ادارات مهم دولت بوده، غالبا مداخله مستقیم میکرده است. اغلب سلاطین ساسانی علاقه شدید به جنگ داشته و در اعمال نظامی شرکت میجستهاند، از این جهت میتوان فرض کرد، که ایران سپاهبذ در زمان پادشاهانی، که خود طبع سلحشوری داشتهاند، چندان قدرت و استقلالی دارا نبوده است.
اما در خصوص سرداران دوره اول عهد ساسانی، نمیتوان گفت کدام یک مقام ایران سپاهبذ داشتهاند. در کتب میبینم، که گاهی فرماندهان بعض نواحی ایران را هم سپاهبذ میگفتهاند. و ظاهراً شاهنشاه کنارنگان و مرزبانان و غیره را هم برای لشگرکشی معین میکرده است. مورخان بیزانسی و ارمنی و سریانی و غیره به ندرت اطلاعات روشنی در باب القاب سرداران ایران بما میدهند. گاهی بعضی از اعمال دولت، که شغل آنها کمتر با نظام مناسبت داشته، به سرداری لشکر نصب میشدهاند، مثلا از جمله سرداران ایرانی، که فوستوس بیزانسی در تاریخچه جنگهای شاپور دوم با ارمنستان شمرده است نام دبیران دبیر و رئیس تشریفات دربار و مباشر کل ارزاق هم مذکور است.
در کتب مؤلفان بیزانسی مخصوصا امثله متعدد میتوان یافت، حاکی از اینکه بعضی سرداران (سپاهبذها یا ایران سپاهبذها) از جانب شاهنشاه مأمور مذاکره در عقد صلح میشدهاند. چنانکه سورن مأمور مقاوله با یوستی نیانوس قیصر روم شد و سیاوش ارتیشتاران سالار. و سپاهبذ ماهبوذ بجانب سرحد رهسپار شدهاند، که داخل مذاکره آشتی شوند مهرروس، که مهارت و زبردستی او در نصیحت و مشورت و امور جنگی مورد تصدیق آگاثیاس است، از جانب ایران نزد قیصر یوستی نیانوس گسیل شد. بنا بر تاریخ منسوب به استیلیتس سپاهبذ بیشتر جنبه سیاسی داشته و اعمال جنگی را مرزبانان اجراء میکردهاند. از امتیازات سپاهبذان این بود، که هنگام دخول ایشان به خیمهگاه شیپور زده میشد.
در کتاب کارنامگ (۳/۱۳) نام یکتن از ارتیشتاران سالارها (یعنی فرمانده جنگجویان) ذکر شده است. این لقب را در قرن پنجم میلادی یکی از پسران مهرنرسه موسوم به کاردار داشته است و بعد در زمان کواذ اول سیاوش باین مقام رسیده است. طبری گوید: ارتیشتاران سالار «بالاتر از سپاهبذ و تقریبا هم رتبۀ ارگبذ بوده است». از زمان کواذ اول ببعد این لقب در منابع تاریخی ما دیده نمیشود و از قراین چنین برمیآید، که ارتیشتاران سالار لقب دیگر ایران سپاهبذ بوده و خسرو اول جانشین کواذ آن منصب و مقام را منسوخ فرمود. هر چند پروکوپیوس گوید، که سیاوش اولین و آخرین شخصی بود، که لقب ارتیشتاران سالار یافت و کواذ بعد از قتل آن شخص عالیمقام عنوان و مقام او را هم لغو و نسخ کرد، اما به گفتۀ او درین باب اعتمادی نتوان داشت، زیرا که قسمت نخستین این خبر یعنی اولیت سیاوش درین مرتبه صحیح نیست، چه پسر مهرنرسه قبل از سیاوش حائز این مقام شده بود، بنابراین قسمت دوم هم قابل اعتماد نتواند بود.
رئیس مستحفظین سلطنتی را پشتیگبان سالار میگفتهاند. قسمتهایی از پیاده نظام (پایگان) به فرماندهی رئیس خود (پایگانسالار) در تحت اختیار حکام ایالات بوده و کار امنیه و میرغضب (دژخیم) و غیره را میکردهاند و نیز برای محافظت دهات در بعضی از نواحی کشور یک دسته تیرانداز به ریاست یک نفر تیربذ مأموریت مییافتهاند. در پایتخت سربازان افواج مستحفظ غالبا بسمت دژخیم مجرمین را سیاست میکردهاند. آموزگار اسواران (مؤدب اساوره)، که از مأمورین عالیرتبه بود، بایستی بشهرها و دهات برود، تا مردم جنگجو را به تکالیف جنگی و نظامات مختلفه لشکری آگاه کند.
در فصل پنجم و هشتم این کتاب تفصیل بیشتری راجع بوضع نظام مذکور است.
دبیران و سایر عمال اداره مرکزی
نفوذی که دبیران در کشور ایران داشتهاند، بسیار جالب توجه است: ایرانیان همیشه آراستگی صورت ظاهر امور را مهم میشمردهاند. اسناد رسمی و نامههای خصوصی همیشه میبایست بصورت مصنوع و سبک مقرر تحریر گردد. در این نامهها نقل قول بزرگان و نصایح اخلاقی و پندهای دینی و اشعار و معمیات لطیفه و امثال آن وارد میشد و مجموعه بسیار ظریفی تشکیل میداد، مقام و رتبه مخاطب و نویسنده را در طرز استعمال کلمات کاملا رعایت مینمودند. همان عبارتپردازی و تصنعات ادبی، که در اغلب کتب پهلوی و در اکثر بیانات پادشاهان هنگام جلوس میبینیم، در مکاتباتی، که زمامداران بزرگ دولت ساسانی فیما بین خودشان یا با دول خارجه میکردهاند، آشکار است.
نظامی عروضی در چهار مقاله گوید، «پیش از این در میان ملوک عصر و جبابرۀ روزگار پیش چون پیشدادیان و کیان و اکاسره و خلفا رسمی بوده است که مفاخرت و مبارزات بعدل و فضل کردندی و هر رسولی، که فرستادندی از حکم و رموز و لغز مسائل با او همراه کردندی و درین حالت پادشاه محتاج شدی بارباب عقل و و تمیز و اصحاب رای و تدبیر و چند مجلس در آن نشستندی و برخاستندی، تا آنگاه که آن جوابها بر یک وجه قرار گرفتی و آن لغز و رموز ظاهر و هویدا شدی... پس از این مقدمات نتیجه آن همیآید، که دبیر عاقل و فاضل مهین جمالی است از تجمل پادشاه و بهین رفعتی است از ترفع پادشاهی».
دبیرخانه دول اسلامی نیز مانند صدارت عظمی تقلید کاملی از ساسانیان است و وضعی که، نظامی عروضی در قرن دوازدهم میلادی از دبیرخانه عهد خود میکند، بطور کلی با تکلیف و وظایف دبیران زمان ساسانیان تطبیق تواند شد. نظامی عروضی گوید: «دبیری صناعتی است مشتمل بر قیاسات خطابی و بلاغی منتفع در مخاطباتی که در میان است بر سبیل محاورت و مشاورت و مساصمت در مدح و ذم و حیله و استعساف و اغراء و بزرگ گردانیدن اعمال و خرد گردانیدن اعمال و ساختن وجوه عذر و عتاب و احکام وثائق و اذکار سوابق و ظاهر گردانیدن ترتیب و نظام سخن در هر واقعه تا بروجه اولی و اخری ادا کرده آید پس دبیر باید که کریم الاصل شریف العرض دقیق النظر عمیق الفکر ثاقب الرای باشد و از ادب و ثمرات آن قسم اکبر و حظ وافر نصیب او رسیده باشد و از قیاسات منطقی بعید و بیگانه نباشد و مراتب ابناء زمانه شناسد و مقادیر اهل روزگار داند و بحطام دنیوی و مزخرفات آن مشغول نباشد».
زبردستترین منشیان و بهترین خطاطان در دربار استخدام میشدند و سایرین را بحکام ولایات میسپردند.
پس دبیران سیاستمداران حقیقی بشمار میرفتند، همه قسم اسناد را ترتیب میدادند و مکاتبات دولت را در دست میگرفتند. فرمانهای سلطنتی را انشاء و ثبت میکردند و جزء جمع هزینهها را مرتب مینمودند و محاسبات دولت را اداره میکردند. در مکاتبه با دشمنان و معارضان پادشاه بایستی به مقتضای مقام گاهی عادلانه و مسالمتآمیز چیز بنویسند و زمانی بتهدید و تخویف بپردازند. اما اگر در مصافی خصم برتری مییافت، حیات دبیران بر باد میرفت، چنانکه شاهپور پسر اردشیر اول داذبنداذ منشی آخرین پادشاه اشکانی را بدست خود هلاک کرد، زیرا که از جانب پادشاه خود نامه اهانتآمیز به اردشیر نوشته بود.
رئیس طبقه دبیران ایران دبیربذ یا دبیران مهشت نامیده میشد، که گاهی نام او در زمره مقربان پادشاه ذکر شده و پادشاه احیانا مأموریتهای سیاسی هم به او محول میکرده است.
خوارزمی دبیران دولتی را چنین میشمارد: ۱-داذدبیر (دبیر عدلیه)، ۲-شهر آماردبیر (دبیر عواید دولت شاهنشاهی)، ۳-کذگ آماردبیر (دبیر عایدات دربار سلطنتی)،۴-گنج آماردبیر (دبیر خزانه)،۵-آخور آماردبیر (دبیر اصطبل شاهی)،۶-آتش آماردبیر (دبیر عایدات آتشکدهها)،۷-روانگاندبیر (دبیر امور خیریه).
یک نفر دبیر امور عرب نیز در دربار شاهنشاه ایران بود، که سمت مترجمی هم داشت و مزد و حقوق او را اعراب حیره بجنس میپرداختند.
در کارنامگ در ردیف ملتزمان رکاب شاهنشاه در موقع شکار، مثل موبذان موبد و ایران سپاهبذ و دبیران مهشت و پشتیگبان سالار، نام اندرزبذ و اسپوهرگان (معلم واسپوهران) هم ذکر شده است. علاوه بر دراندرزبذ (رئیس تشکیلات دربار)، که گویا یکی از القاب وزرگفرمذار بوده است، مغان اندرزبذ (معلم مغها) و سگستان اندرزبذ (معلم مأمور سیستان) را نیز میشناسیم. دو مأمور بزرگ دیگر نیز بود، یکی مهردار سلطنتی و دیگر رئیس اداره اطلاعات. «نگاهبانان سالنامههای سلطنتی» هم گویا مقامی بلند داشتهاند.
غالباً طبری کلمات «وزیران و دبیران» را چنان بکار میبرد، که گویی دو دسته از وزرگان (بزرگان) هستند، که قائممقام یکدیگر میشدهاند. برای مثال این عبارت طبری را ذکر میکنیم، که گوید گاهی همه وزیران و دبیران هنگام جلوس شاهنشاه جدید تغیر و تبدیل مییافتهاند (طبری، ص ۸۳۶، نلدکه، ص ۵۳).
هیئت وزراء و عمال درجه اول دولت دستخوش تغیر و تحول میشدهاند. کاهی در تعداد وزراء و در مشاغل آنان تبدیلی حاصل میگشته است. کلمه پهلوی، که حاکی از این طبقه باشد بر ما مجهول است، ولی اشخاصی که، همواره جزء این طبقه بحساب میآمدهاند از این قرارند: وزرگفرمذار، موبذان موبذ، ایران سپاهبذ، ایران دبیربذ، واسترایوشبذ. در بعضی ادوار هیربذان هیربذ (رئیس کل آتشکدهها) نیز عضو هیئت وزراء بوده و ممکن است در قرون آخر دوره ساسانی استبذ (رئیس تشریفات) هم در زمره آنان بشمار آمده باشد.
تشکیلات ایالات
حکام ایالات، ساتراپها یا مرزبانان، نیز از مستخدمین عالیمقام دولت محسوب میشدهاند. در ردیف مرزبان-شهرداران، که لقب شاه داشتهاند، مرزبانان فروتر نیز بودهاند، که بر ولایات داخلی فرمانروایی میکردهاند.
آمیانوس اغلب ولایاتی را، که در زمان او تحت حکمرانی بذخشها و پادشاهان جزء و ساتراپها اداره میشد، نام برده است (بذخش علاوه بر حکومت، ریاست اسواران ولایتی را هم عهدهدار بوده است). اسامی ایالات ایران بنا بر روایت او از این قرار بوده است: آشور، خوزستان، ماد، پارس، پارت، کرمان بزرگ، هیرکانی (گرگان)، مرو، بلخ، سغد، سکستان، ولایت سکهای ماوراء آمودون، سریکا، هرات، ولایت پاروپانیزادها، زرنگ، رخج، گدروزی. علاوه بر این ایالات بزرگ، ولایات کوچکتری هم بوده، که ذکر نام آنها را بیحاصل دانسته است. این قلمدادی که آمیانوس کرده است، جز در مورد سریکا، که گویا مبالغهآمیز است، درست بنظر میآید دولت شاهنشاهی ساسانیان در قرون سوم و چهارم از سمت شمال و مشرق توسعه بسیار داشته و برطبق تفحصات آقای هرتسفلد، پس از فتوحات وهرام دوم، که در ۲۸۴ میلادی واقع شد، کشور ساسانیان در مشرق ایران کنونی شامل ممالک ذیل بود: گرگان (هیرکانی) و تمام خراسان، که در آن زمان بسی وسیعتر از امروز بود، جزء ایران محسوب میشد و گویا خوارزم و سغد و سکستان، که حدود آن خیلی وسعت داشت با ایالت مکوران و توران نیز ضمیمه آن بوده است. از طرفی هم ممالک ناحیه وسطای رود سند و مصبهای آن شط کچه و کاثیاوار و مالوا و ایالات ماوراء این ممالک جزء قلمرو ساسانی بشمار بوده است، مگر دره کابل و پنجاب، که به کوشانیان تعلق داشته است.
نلدکه باستناد بعض منابع عربی گوید، که ایالات ذیل هریک تحت فرمانروایی یک نفر مرزبان بوده است: ارمنستان (بعد از ۴۳۰)، بیت آرامائی، پارس، کرمان، سپاهان، آذربایجان، طبرستان، زرنگ، بحرین، هرات، مرو، سرخس، نیشابور (نیوشاهپور-ابرشهر)، طوس. بعضی از این ولایات وسعت زیادی نداشته و رویهمرفته گویا ساتراپنشینهای عهد ساسانی هم مانند زمان هخامنشیان دارای حدود ثابتی نبوده است. شاهنشاه بر حسب اقتضا مرزبانان را به ایالات و ولایات میفرستاده و بنا بر مصالح وقت حدود حکمرانی آنان را بزرگ و کوچک میکرده است. ظاهراً در اغلب موارد جنبه لشکری مرزبانان بر جنبه کشوری آنان رجحان داشته است، زیرا نظر بتمرکز شدیدی، که دولت ساسانی دارا بود، کارهای کشوری را مأمورین جزء (شهریک و دیهیک اداره میکردهاند. در زمان جنگ مرزبانان، غالبا مانند سرداران دیگر در زیر فرمان سپاهبذان بودهاند.
در اوایل قرن پنجم میلادی یک نفر پاذکوسپان تحت فرماندهی سپاهبذ قرار داشت. در زمان بهرام پنجم یزدگشنسپ پاذگوسپانی داشت.
مرزبانان از میان نجبا درجه اول انتخاب میشدهاند. گاهی در کتب ذکر شده است، که فلان مرزبان قصری در پایتخت داشت. از علائم مخصوصه افتخارات مرزبان یکی آن بود که تختی سیمین به او عطا شده باشد، و مرزبان-شهردار فرمانفرمای ایالت آلان و خزر حق داشت، که بر تختی زرین بنشیند. مرزبان ابرشهر ملقب به کنارنگ بوده است.
ایالات را به اجزائی چند تقسیم کرده، هریک را یک استان میگفتهاند. حاکم یک استان را استاندار میخواندهاند. نام استاندار کشکر و استاندار میشان در کتب مذکور است.
در نصیبین مردی باباینام، که از دودمان سلطنتی بود، «افتخارا برای امنیت سرحد» سمت استانداری یافت. ظاهراًً استانداران، که مثل مرزبانان قوه نظامی هم در اختیار خود داشتهاند، در اصل مباشر املاک سلطنتی بودهاند و احتمال میرود، که این سمت را همواره دارا بوده باشند، حتی وقتی هم که حکومت نظامی ایالتی از ایالات به آنان رجوع میشد، اگر در آن محل از املاک سلطنتی چیزی بود، مباشرت و اداره آن را هم بعهده داشتند.
تقسیم ایالات به بخشها فقط از جهت مقتضیات اداری بوده است. نلدکه گوید که هریک از بخشهای کوچک (که آن را شهر و کرسی آن را شهرستان میگفتهاند. در تحت حکومت یک نفر شهریگ بود و این شهریگ را از میان دهقانان اختیار مینمودند. در رأس دیه و مزارع تابع آن (روستاگ-رستاق) یک نفر دیهیگ قرار داشت.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…