فصل اول: تأسیس سلسلۀ ساسانی
مقدمه
بخش اول
شمهای از تمدن ایران قبل از ظهور ساسانیان
۱ – تشکیلات اجتماعی و سیاسی دولت اشکانی
از زمان بسیار قدیم ایرانیان جامعهی دودمانی تشکیل داده بودند، که از حیث تقسیمات ارضی مبتنی بر چهار قسمت بود، از اینقرار: خانه (نمان ان) -ده (ویس)-طایفه (زنتو-زند) -کشور (دهیو). قوم ایرانی خود را آریا مینامید و اصطلاح نژادی و جغرافیائی ایران (با یاء مجهول)، ایران کنونی مشتق از آن است.
در ایران غربی اساس و قاعده دودمانی جامعه تا حدی در زیر قشری که از تمدن بابلی اخذ و اقتباس شده بود، پنهان بود. شاهنشاهی هخامنشیان دنباله سلطنتهای آشور و بابل و عیلام بشمار میرفت. روش دستگاه سیاسی این سلسله همان بود، که پادشاهان بابل و ماد داشتند و بعد در نتیجه کاردانی و کفایت و تدبیر سیاسی کوروش و داریوش بکمال رسید. اما تشکیلات دودمانی معذلک از میان نرفته و در سرزمین مادها و نیز در پارس باقی بود. آثاری از آن در کتیبه مزار داریوش در نقش رستم پیداست، که در آن داریوش خود را از حیث نسب پسر ویشتاسب و از لحاظ دودمانی هخامنشی و از جهة طایفه پارسی و از حیث ملت آریایی مینامد.
ایران هخامنشی هفت دودمان ممتاز داشت، که یکی از آنها نژاد سلطنتی بود. هرودت بخطا رفته است، که امتیازات این دودمانها را اجر شرکت آنها در قتل گئومات (بردیای دروغی)، میداند.
علاوه بر این حلقه از بزرگان نسبی در شاهنشاهی هخامنشی یک سلسله از گماردگان (گمارده-گماشته یعنی مقطع و تیولدار) نیز وجود داشتند. مثلا در آسیای صغیر خاندانهای کهنی از امر تحت ریاست و فرمان شاهنشاه سلطنت میکردند، ولی «شهربانان» در کار آنها نظارت مؤثری داشتند. از این گذشته شهنشاه گاهی گماردگان جدیدی ایجاد میکرد و بعضی از املاک خویش را بصورت موروثی با امتیازاتی بتملک آنان میداد. قدرت دودمانهای بزرگ در این عهد دیگر منحصراً بدهکدههای کوچکی (ویس)، در پارس که از آن برخاسته بودند، نیز مربوط بود. کسانی هم، که به دودمانهای بزرگ منسوب نبودند، از پارسی و مادی و حتی یونانیان تبعید شده از وطن، ممکن بود در اثر عطای شاهنشاه صاحب اراضی و عنوان «امارت» شوند. روابط این تیولداران با شهربانان برای ما چندان واضح نیست. همینقدر معلوم است، که کمابیش امتیازاتی داشتهاند و ظاهراًً گاهی از حق مصونیت بهرهمند بودهاند، چنانکه میتوانستهاند مالیات رعایای خویش را پس از وصول بخود اختصاص دهند.
این بود منشأ ملوکالطوائف در ایران، اما این ترتیب هنوز در زمان هخامنشیان بسط و توسعه چندانی نیافته بود. اسکندر و سلوکیها، که وراث سیاست هخامنشی بشمار میآیند. تغییری در اصول و اساس تشکیلات داریوش بزرگ ندادند. وقتی هم که اشکانیان بیاری و معاضدت بزرگانی، کهمانند خود آنها از قوم ایرانی شمالی داه بودند، با سربازگیری و لشکرکشی نخست بر ولایت پارت چیره شده و پس از آن بهتسخیر سراسر ایران پرداختند و دولت ایرانی جدیدی تشکیل دادند، باز اصول و سنن سیاسی عهد هخامنشی را حفظ کردند و شیوه هخامنشیان در مملکتداری متروک نشد. اما با وجود این دولت «پارت» دارای صفت خاصی است. بوسیله اشکانیان قدرت سلطنت از مغرب ایران بشمال این کشور انتقال یافت و مردم آنجا صفات ایرانی را پاکتر نگاهداشته بودند. بنابراین دولت اشکانی، با وجود رنگ یونانی که داشت، از حیث ایرانیت پاکتر از دولت هخامنشی بود. قریب دو قرن پایتخت شاهان اشکانی شهر صد دروازه واقع در ولایت پارت بود، تا اینکه تحولات تاریخی آنان را مجبور کرد، که پایتخت خود را به تیسفون در کنار دجله انتقال دهند. با تسلط ایرانیان شمالی بر سراسر کشور تشکیلات دودمانی قدیم هم جانی تازه گرفت. «تصور تسلسل دودمانی جامعه» تا قرون متمادی در جامعه زردشتی، حتی پس از انقراض ساسانیان حفظ شد در کتب پهلوی مکرر ذکر «فرماندهان» چهارگانه رفته است ازاینقرار: رئیس خانه – رئیس ده – رئیس طایفه – رئیس کشور.
در قطعاتی از متون مانوی، که در تورفان بدست آمده است، همین طبقهبندی کهن دیده میشود با این تفاوت، که در متون مزبور آنرا درباره موجودات ملکوتی بکار بردهاند اما در حقیقت مدتی بود، که از چهار فرماندهی سابقالذکر دو فرماندهی اعلی و اخیر از میان رفته و دولت جانشین آنها شده بود و وظایف رئیس طایفه و رئیس کشور را انجام میداد. از زمان بسیار قدیم، رئیس طایفه و رئیس کشور بعنوان اجزاء لازم دستگاه تشکیلات دودمانی وجود داشتند، ولی وظیفه و اختیارات آنها، درست معلوم نبود و دستخوش تغییرات میشد. بهرحال این دو رئیس در برابر قدرت محلی، که در دست رؤسای دورهها متمرکز بود، مقام قابل اعتنائی نداشتند مگر بطور استثناء در تشکیل مملکت مقام رئیس کشور را شاهنشاه خود بعهده گرفته، چنانکه سلاطین هخامنشی خود را در کتیبههای خویش خشایشیی دهیو نام یعنی «شاه ممالک» خواندهاند و شهربانان که نماینده شاهنشاه بودند، جانشین رؤسای طایفه شدند. این ترتیب عینا در زمان اشکانیان هم باقی ماند، زیرا که تشکیلات هخامنشیان در این قسمت چنان استوار بود، که انقلابات روزگار نتوانست در ارکان آن رخنهای پدید آورد. اما دو رتبه سفلای دستگاه تشکیلات دودمانی، که محکمتر از دو رتبه اعلی بودند، یعنی خانواده و رئیس آن (مانبذ) و دودمان و رئیس آن (ویسبذ). برجای خود باقی ماندند اشکانیان و رجالی که از آغاز کار با آنها یار شدند و بعد هم چشم و چراغ دولت پارت بشمار آمدند عینا مانند داریوش و یارانش همه از رؤسای دودههای بزرگ بودند.
دوره تکرار میکنیم که رؤسای دودهها طبقه اعلای جامعه اشرافی را تشکیل میدادند، که اقتدارش مبتنی بر تملک اراضی موروثه بود. بنابراین مقدمات، همینکه دولت پارت بوجود آمد، اساس ملوکالطوایفی بر این اساس بسط و توسعه کامل یافت.
عده خاندانهای بزرگی، که در دوره اشکانیان مقام اول را داشتند، ظاهراًً هفت بود. از میان آنها دو خاندان بعد از دودمان شاهی صاحب قدرت محسوب شدند: یکی خاندان سورن و دیگر خانواده قارن. شغل موروث سورنها تاجگذاری سلاطین بود. این عدد هفت گویا یادگاری از سنن عهد هخامنشی است.
در این طبقه، یعنی نزد ویسبذان، مرکز ثقل دولت قرار داشت، که گماردگان (تیولداران) بزرگ و معتبر شاهنشاه بشمار میآمدند و اتباع خود را برای جنگ با دشمنان شاه و گاهی نیز برای در افتادن با خود او مسلح میساختند. مثلاً سورن ده هزار سوار، که «همه از بندگان او بودند، بجنگ کراسوس برد». از این مطلب چنین برمیآید، که در آنوقت کشاورزانی، که موظف بخدمت جنگی بودند، در تحت تسلط صاحبان مقتدر تیول و اقطاعات بنوعی بندگی دچار بودند. اما در این طبقه بزرگان و طبقه کشاورزان یک صنف دیگر از اصیلزادگان و اساوره موجود بود، که آنها را اعیان درجه دوم باید خواند. این اعیان مقداری زمین مالک بودند و ظاهراًً مقصود از مانبذان همین طبقه متوسط بوده است. شباهتی، که میان این اوضاع و ترتیب ملوکالطوایفی اروپا در قرون وسطی دیده میشود، غالباً مورخان را متعجب کرده است. چه در جامعه ملوکالطوایف ایران و چه در اروپا این نکته مسلم است، که رابطه تیولداران بزرگ با رعایای خود خیلی محکمتر از رابطهای بوده است، که شاهنشاه، که اعظم تیولداران بود، با تیولداران بزرگ داشته است. در این عهد مقام مرکز سلطنت کاملا تابع طرز ملوک الطوایفی نبود و حق انحصاری خاندان اشکانی محسوب میشد، با این قید که لزوماً سلطنت از پدر به پسر نمیرسید. پس از مرگ پادشاه بزرگان جانشین او را بدلخواه خود معین میکردند، و اگر اختلافی میافتاد، شمشیر در میانه حکم میشد. هر طایفه یکی از شاهزادگان اشکانی را اختیار کرده، برای رسانیدن او بمقام شاهنشاهی مجاهده مینمود.
درست معلوم نیست، که حکام ایالات چه ارتباطی با تیول و اقطاعات داشتهاند. احتمال میتوان داد، که تیولداران بزرگ غالباً بحکومت آن ایالاتی منصوب میشدهاند که خود در آنجا دارای آب و خاک بودهاند. در هر حال حکومتهای ولایات به افراد شش خاندان ممتاز و دودمان سلطنتی اختصاص داشته است. برای سنجش این حکام عهد اشکانی با شهربانان دوره هخامنشی گوئیم، که قلمرو حکام اشکانی خیلی کمتر از ساتراپیهای هخامنشی بوده، ولی قدرت و استقلال حکام نسبت به شهربانان بیشتر بوده است. چنین بنظر میرسد، که نه تنها ولاتی، که از تخمه شاهی انتخاب میشدند، عنوان شاه داشتند – چنانکه همیشه در ایران مرسوم بود – بلکه هریک از ایالات هیجدهگانه اشکانی را یک «پادشاهی» میخواندند. پس عجب نیست، که مورخان عرب دوره بین اسکندر و ساسانیان را عهد «ملوک الطوائف» خواندهاند و این کلمه ترجمه از لغت «کذگخوذای» پهلوی است، که بمعنی صاحبخانه یا والی میآمده است.
قدرت سیاسی تیولداران بزرگ در شورای اشرافی تجلی میکرد، که حدودی باختیارات شاهنشاه میگذاشت. یوستینوس این مجلس شورای را «سنا» خوانده است و ما میدانیم، که سرداران و حکام از میان اعضاء این مجالس انتخاب میشدهاند بنابراین حکومت و سرداری شغل موروث نبوده است. اعضاء سنا خود را خویشاوندان شاهنشاه میخواندهاند و همه از خاندان سلطنت یا از افراد شش دودمان ممتاز دیگر بودهاند، زیرا که در میان سرداران پارتی بسیاری سورن و قارن نام داشتهاند و نیز معلوم است، که این دو خانواده خود را از حیث نسب همدوش دودمان سلطنتی میشمردهاند. همچنین قراینی در دست است، که انجمن دیگری هم بر پای بوده و آن را مجمع «دانایان و مغان» میتوان نامید. سلاطین اشکانی رأی آنان را در امور محل اعتناء قرار میدادهاند و ظاهراًً در حوادث مهمه بوسیله فتوای دینی مداخلاتی مینمودهاند. لکن چنین مینماید، که نفوذ این انجمن چندان قوتی نداشته و هرگز شنیده نشده است، که مجمع «دانایان و مغان» در سرنوشت سلطنت اشکانی تأثیری کرده باشند. قدرت آن فقط مشورتی بوده است برخلاف «مجلس سنا» که در کشور قوه حقیقی محسوب میشده است.
عده قلیلی از اشراف درجه اول، که عضو مجلس سنا بودند، حق اشتغال همه مقامات مهمه مثل مشاغل درباری و سایر کارهای عمومی را بخود اختصاص داده بودند. از اینجا معلوم میشود، که نجبا و ملوکالطوائف در عین حال حائز مقامات درباری و قضائی نیز بودهاند. اطلاعات قلیلی، که راجع به تأسیسات و تشکیلات دولت پارت از منابع یونانی و رومی بدست میآید، با مطالبی، که مورخان ارمنی راجع به تشکیلات مملکت خود نقل کردهاند، تکمیل میشود. چون ارمنستان از سنه ۶۶ بعد از میلاد تحت تسلط شاخهای از شجره سلاطین اشکانی قرار گرفت، از اینرو تشکیلات حکومت پارت در آن استقرار یافت. موسی خورنی این تغییرات را، که بفرمان اولین پادشاه اشکانی ارمنستان موسوم به ولرشک رخ داده، به طریق جالب توجهی نقل کرده است.
این پادشاه نخست بترتیب و تنظیم دودمان سلطنتی پرداخت. رئیس خانواده باگراتونی، که مورخین او را از نژاد یهود دانستهاند، رسماً بریاست دودمان نصب شد و حق نهادن تاج بر سر پادشاه و فرماندهی سوارهنظام یافت و این دو مقام در خانواده او موروثی شد. و نیز از حقوق او این بود، که میتوانست دیهیمی با سه رشته مروارید بدون طلا و جواهر دیگر در موقع ورود بدربار یا اطاق شاهی بر سر گذارد. ولرشک رئیس طایفه ممتاز دیگری را عهدهدار نصب جواهرات سلطنتی بر لباس پادشاه قرار داد. طایفه ممتاز دیگری هم بود، که مستحفظین خاصه پادشاه، از آن اختیار میشدند. سایر مقامات از قبیل میرشکاری پادشاه و مباشرت انبار گندم و ریاست تشریفات و امانت خلوت و ریاست ساقیان و اداره امور قربانی و شغل بازداری و نگاهبانی اقامتگاه تابستانی و نگهداشتن رایت و علم در پیشاپیش پادشاه در روز جنک، بافراد خانوادههای دیگر تفویض شد. چنین پیداست، که همه این طوایف و خانوادهها، در آنموقع از دودمانهای درجه اول نبودهاند و ولرشک آنها را باین مقامات رسانید. زیرا که موسی صریحا گوید، که رئیس ساقیان پادشاه بدرجه حکمرانی نخرر رسید و متصدی حفظ اقامتگاه تابستانی «مانند اعضاء خانواده سلطنتی» شرف یافت.
ولرشک پس از آنکه دربار خویش را باین ترتیب منظم کرد، حکومتها و اقطاعات وسیع ببزرگان دولت عطا نمود. موسی و دیگر مورخان ارمنی در استعمال کلمات «امارت» (اقطاع) و «حکومت» (ایالت) دچار اشتباه بزرگ شده و یکی را بجای دیگری بکار بردهاند. موسی مثلا میگوید ولرشک به گبل (مباشر انبار گندم) و ابل (رئیس تشریفات و رئیس خلوت) قرائی بخشید، که بنام آن موسوم گردیده است و بعد گوید حکومت گبلئان و ابلئان همین است. شکی نیست، که در اینجا کلمه «حکومت» (فخروتیون بجای «امارت» (اقطاع) بکار رفته است. موسی در ضمن شمردن «امارت» و «اقطاعاتی» (نهیتزتیون)، که ولرشک ببزرگان ارمنی تفویض کرد، گوید، که خاندان گوچر والی (بدیشخ) شمال شدند، ولی این «ایالت» را «اقطاع» (نهپتوتیون) مینامد. باری نمونه این اشتباه و اختلاط مورخان بسیار است و به هیچ طریق نمیتوان آنرا توجیه کرد، مگر آنکه فرض کنیم که بعضی از حکومتهای ارمنستان موروثی بوده و رفتهرفته بصورت «امارت» درآمده است و از این حیث ارمنستان از ایران پیشتر افتاده است. ظاهراًً بدیشخ عنوان چهار مرزبانی بوده، که ولایات چهارگانه سرحدی را، که در چهار جهت کشور واقع بوده، حراست میکردهاند. معمولا هرکس باین مقام میرسید، اقطاعات بزرگ در آن ناحیه باو عطا میشد. بنا بر نوشتههای موسی، مقام بدیشخ بزرگ قسمت جنوب غربی ارمنستان به شرشن از خانواده سنصر داده شد و این شخص علاوه بر مقام مزبور مالک شهرستان ارزن و مضافات آن و کوهستان توروس و سرتاسر کوئلهسیری شد.
از اینکه در تاریخ ساسانیان کلمه بدیشخ بصورت بذخش دیده میشود، چنین استنباط مینمائیم که منشأ این عنوان ایران بوده و ارمنستان آن را از تشکیلات اشکانی اقتباس کرده است. بعلاوه در ایران تقسیم ولایات سرحدی بچهار مرزبانی بوده است.
کارهای دیگر هم راجع بامور دربار و دولت به ولرشک نسبت میدهند. وی قشون را بچندین طبقه تقسیم کرد و ساعات بار و تشکیل شوراها و مواقع تفریح را در دربار معین کرد. دو خبرگزار نصب کرد، یکی مأموریت داشت، که شاه را کتباً از کارهای نیکی، که باید انجام دهد، آگاه سازد و دیگری یادآوری کند، که کشیدن انتقام را بخاطر داشته باشد و نیز شخص نخستین موظف بود، که مواظبت کند مبادا پادشاه در حال غضب فرمانی خارج از عدالت صادر نماید و در هر وقت بایستی شاه را بعدالت و نوع دوستی راهبری کند. ولرشک قضاتی در شهرها و دهات برگماشت و «شهرنشینان را فرمان داد تا رتبهای فوق رتبه روستائیان بگیرند و روستائیان را امر کرد، حرمت شهرنشینان را نگاهدارند و اینان را فرمود، که بروستائیان کبر و غرور نفروشند». باری تمام این تأسیسات و مقررات ارمنستان بدون شبهه تقلید از ایران بودهاست.
فوستوس طریقهای را که ارشک (اواسط قرن چهارم میلادی)، پس از دوره پرآشوب سابق، برای تجدید تشکیلات سلطنتی اختیار کرد، شرح میدهد و گوید، که این پادشاه برای ولایات سرحدی فرمانی تعیین کرد و ریاست عالیه امور را بخانواده گنونی (همان خانوادهای که در عهد ولرشک بدرجه حکومت رسیده و سمت ساقیگری پادشاه را یافته بود) واگذاشت و اداره امور لشکر را با همه متعلقاتش به خانواده ممیکن سپرد. «اعضاء این دو خانواده و سایر طبقات اشراف مادون آنها، که عنوان حکومت یافته بودند، حق داشتند در حضور پادشاه بر مسند جلوس کنند و علائم افتخاری بر سر بنهند. بطریق اولی رؤساء خاندانهای بزرگ، که عنوان حکمرانی داشتند، میتوانستند بقصر شاهی داخل گشته و در هنگام صرف طعام در میان مهمانان بر (نهصد) مسند بنشینند».
حال اگر این اطلاعات و نظایر آن را درست بسنجیم معلوم میشود، که مناصب و مشاغل باندازه مالکیت ارضی پیوستگی تام بخاندانها نداشته است. پادشاهان قوی الاراده میتوانستهاند از راه تصرف در مناصب و مشاغل بر نجبا و اعیان مملکت تسلط پیدا کنند. از طرف دیگر میبینیم، که گاهی بعضی اعیان در موقع جان دادن همه حقوق خود را، از طرف رئیس خود، بفرزند محول کرده، او را وارث شغل خود قرار میدادهاند. بسا اتفاق میافتاد، که امرا و حکام یاغی میشدند، ولی اگر از خانواده سلطنتی نبودند، با وجود کمال استقلالی که مییافتند، نمیتوانستند عنوان پادشاهی بگیرند. هر وقت که پادشاه قدرت داشت، خانواده نجبائی را، که خطرناک میدید قتل عام میکرد و املاک و اقطاعات آنان را خالصه سلطنتی مینمود. در میان نجبا و امرا هم غالباً نزاع واقع میشد. گاهی رئیس خواجهسرایان دربار بقدری اقتدار مییافت که نسبت بخانواده شهربانان نیز تعدی و تجاوز مینمود.
در کتاب فوستوس بیزانسی عبارتی است، که این احوال را روشن میکند و وضع بزرگان را، که بیک اعتبار مأمور دولت و بیک اعتبار امیر مستقل ولایات بودهاند، ذکر مینماید. و نیز از این کتاب استنباط میشود، که اساس لشگری قدرت آنان متکی باصول ملوکالطوایفی جامعه بوده است. خسرو دوم پادشاه ارمنستان در اواسط قرن چهارم میلادی با ایرانیان پنجه درافکند و چون میترسید، که در اثناء جنگ از طرف اعیان مملکت، مثل زمان سابق خیانتی صورت بگیرد، چنین فرمان داد: «بعد از این همه اعیان و حکام و صاحبان ولایات، که از هزار تا ده هزار تن سپاهی دارند، باید شخصاً در موکب پادشاه حاضر باشند و هیچیک از آنان حق ندارند در میان لشگر شاهی اقامت گزینند». باین تدبیر خسرو تمام رؤسای دودمانهای باستانی را مجبور نمود، که لشگریان خود را وارد سپاه سلطنتی کنند. خسرو ریاست کل این سپاه را بدو تن از سرداران، که محل اعتماد او بودند، سپرد. قصد خسرو این بود، که ریشه ملوکالطوایفی را از ارمنستان برکند. ولی این تدبیر بینتیجه ماند و بجائی نرسید. در زمان حیات او یکی از دو سردار طرف اعتمادش، که واچه نام داشت همه حکام و افواج محلی آنها را گرد آورده، به جنگ ایرانیان برد،
اکنون اگر عطف نظر بجانب تشکیلات دولت پارت در ایران بکنیم، میبینیم آنچه مورخان یونان و روم قدیم در آن باب مینویسند، بیشباهت بتشکیلات دولت اشکانی ارمنستان نیست. از مختصات آن تضادی است، که در میان قدرت شاهنشاه با قدرت نجبای ملوک الطوائف، که در عین حال از عمال دولت هم بشمار میآمدند، موجود بود. نمونه کامل امراء دولت اشکانی «سورن» است، که خصم کراسوس رومی بود و پلوتارخس در حق او چنین مینویسد: «سورن در ثروت و بزرگی و افتخار بعد از شاهنشاه شخص اول ایران بود. از حیث فضیلت و لیاقت سرآمد پارتیان بشمار میآمد. از لحاظ بلندی بالا و حسن اندام مانند نداشت. هنگام لشگر کشی هزار شتر بار و بنه او را میبرد و دویست ارابه مخصوص حمل همسران و همخوابگان او بود. هزار سوار زرهپوش و عده بیشتری سرباز سبک اسلحه در رکاب او میرفت. زیرا او رویهم ده هزار سوار داشت، که قسمتی از گماردگان و قسمتی از بندگان او بودند.» در روز نبرد خود را میآراست و زینت میکرد و در پیشاپیش سپاه خود قرار میگرفت. «دلیری او بحدی مشهور بود، که با وجاهت زنانه او نمیساخت، زیرا که سورن بنا بر رسم مادها روی خود را غازه میبست و آرایش میکرد و گیسوان خود را بدو قسمت مینمود، اما سایر پارتها گیسوان را برسم سکها بلند و ژولیده میگذاشتند تا هیبتی وحشتناک داشته باشند!» سورن حرم خود را همراه میبرد و در عین جنگ شبها را بعیش و نوش و شرابخواری و استماع موسیقی و آواز و تفریح میگذرانید.
عاقبت شاه از قدرت سورن برشک آمد و با وجود قدرتی، که داشت، بر او غلبه کرد، زیرا که شاه با هر یک از بزرگان، که در میافتاد–هر گاه بزرگان متحد نبودند بر وی چیره میشد. اما اگر بزرگان یار میگشتند، غالباً او را خلع و دیگری را نصب مینمودند.
سلطنت اشکانیان، اگرچه هرگز بقدرت و ثبات سلطنت هخامنشی نرسید، ولی صورتاً حکومت آنان استبدادی بود. اختیارات شاهنشاه محدود بقانونی نبود و اگر بخت و اتفاق با او یار میشد و موانع را از میان بر میداشت، با کمال استبداد و خودسری فرمانروایی میکرد. ترس شاهنشاه مخصوصاً از افراد خانواده خود بود، زیرا که ایرانیان با احترام جبلی و تقریباً مذهبی سلطنت را حق خاندان شاهنشاهی میدانستند و بنابراین بزرگان جرأت نداشتند، قبل از یافتن یک مدعی سلطنت از تخمه اشکانی، علم مخالفت با شاه را برافرازند. بهمین جهت سلاطین اشکانی بیرحمانه افراد خاندان خود را میکشتند. اما این تدبیر غالباً مفید نمیافتاد، زیرا که مردم ناراضی عاقبت کسی را، که از قتل عام جان بسلامت برده بود، مییافتند و او را در کشیدن انتقام مدد میکردند.
معمولاً کسی بشاهنشاه دسترسی نداشت. از جمله امتیازات شخص سلطان این بود، که دیهیمی بلند بر سر میگذاشت و بر تختی زرین میخفت. ارتبان سوم پادشاه اشکانی، محض تجلیل یکی از شاهان اقطاعی موسوم به ایزات ادیابنی، بطور استثناء این امتیاز را به او عطا فرمود. در قصر سلطنتی تیسفون تختی از زر موجود بود، که در سال ۱۱۵ میلادی بدست تراژان قیصر روم افتاد. پادشاهان اشکانی، مانند هخامنشیان محلهایی بنام «فردوس» تعیین کرده بودند، که در آن شیر و خرس و پلنگ برای شکار نگاه میداشتند. در نتیجه اهمیتی، که در دربارهای شرقی بحرم داده میشد، غالباً خواجهسرایان در امور کشور نفوذی معتنابه داشتند. وقتی که شاهنشاه سفر میکرد، جماعتی کثیر از نیزهداران نگاهبان او بودند. بتقلید هخامنشیان، سلاطین اشکانی هم مقرر کرده بودند، که هرکس بحضور شاهنشاه شرفیاب میشود، باید هدایائی بگذارند. خزانه خاص شاهنشاه با خزاین کشور یکی بود. در خزانه پادشاه خراج کشورها جمع میشد و ثروتی هنگفت در این گنجها گرد میآمد.
۲-اقوام شمال و شرق
کوچنشینهائی، که اسکندر کبیر و جانشینانش در شرق ایران تأسیس کرده بودند، تا قرنهای متمادی در این نواحی دوردست پناهگاه تمدن یونانی محسوب میشد. از اواسط قرن سوم قبل از میلاد دیودوتوس سلطنتی مستقل تشکیل داد، که شامل بلخ و سغد و مرو بود. در نیمه اول قرن دوم پیش از میلاد دمتریوس پسر اوتیدموس که تاج و تخت را غصب کرده بود، بتسخیر پنجاب لشکر برد و در هندوستان و افغانستان حکومت راند، ولی بلخ و ممالک مجاور آن بدست مردی اقراطیدس نام افتاد. این دو پادشاه بمنازعه برخاستند و هر یک در ایجاد کوچنشینهای جدید یونانی سعی بلیغ نمودند، ولی معذلک در اینوقت تمدنهای بومی از نو شروع به پیشرفت میکند و اثرات آن در این دوره محسوس است. مثلا سکههای یونانی و بلخی، که دمتریوس ضرب کرده، در یک جانب دارای خطوط هندی موسوم بالفبای آریانی است، که از آرامی گرفته شده است و اقراطیدس مسکوکی رواج داد، که واحد آن یک واحد شرق ایران است. در این هنگام دولتهای کوچک یونانی در دره کابل و پیشاور و غیره تأسیس یافته بود. اندکی بعد دولتهای دره کابل و هندوستان مجتمع شده، دولتی بزرگ تشکیل دادند و در اواخر قرن دوم و اوایل قرن اول قبل از میلاد مناندر مشهور، که هندیان او را میلیندا خوانند، بر آن سلطنت میکرد این شهریار چون در هندوستان بتسخیر ممالکی چند کامیاب شد، دین بودا گرفت و در میان پیروان آن آیین شهرتی عظیم یافت.
در این زمان مهاجرتهای بزرگ اقوام آسیای مرکزی شروع شده بود در نتیجه تاختوتاز قبایل هون، که از اقوام ترک بودند و خونشان با خون مغولی و چینی آمیخته بود، در ولایت کانسوی چین در نیمه اول قرن دوم قبل از میلاد ابتدا اقوامی، که باصطلاح چینیان یوهچی ووسون نام دارند، بجنبش درآمدند، بعد سایر طوایف هم شروع بحرکت کردند. پس از چند سال گروهی عظیم از قوم یوهچی که «یوهچی کبیر» نام دارند، در نواحی جیحون ساکن شدند و ما در این هنگام به نام نژادی تخار یا توغر در این ناحیه برخورد میکنیم. نکته مشکوک این است که آیا یوهچی و تخار قوم واحد بودهاند، یا یوهچیان پس از تسلط بر طایفه تخار بنام آنان خوانده شدهاند، یا یوهچی لقب طبقه سلطنتی تخارها بوده است. قسمتی از این قوم، که به زبان تخاری (لهجه A) تکلم میکرد، خود را ارسی مینامید. قبایل سکها پس از آنکه از دره فرغانه اخراج و طرد شدند، به ایالات باختر و رخج (یا باصطلاح مورخان چینی کیپین) هجوم آوردند. زرنگ از آن پس سکستان نامیده شد و سیستان کنونی قسمتی از آنست. سکها یا هندوسکاییان در آنجا سلطنتی تأسیس کردند و از زمان شاهنشاهی مهرداد دوم (۸۸-۱۲۳ قبل از میلاد) خراجگزار دولت اشکانی شدند. موئس نام پادشاه این طایفه، که در قرن اول قبل از میلاد حکومت میکرد، و پسرش ازس تسلط خود را بر ناحیه پنجاب بسط دادند.
در طی قرن اول قبل از میلاد یک شعبه از اشکانیان جانشین سلسله سکهای سکستان شدند و گوندفارس یا گوندفر، که از حدود سال بیستم میلادی ببعد سلطنت یافت، از پادشاهان مقتدر این سلسله بود و ظاهراً شانه از زیر بار اطاعت اشکانیان خالی کرد. سکههای بنام این شهریار در سیستان و هرات و قندهار حتی در پنجاب پیدا شده است. بنا بر کتاب اعمال سن توماس، گویا این مبلغ مسیحی در عهد سلطنت گوندفارس بهندوستان سفر کرده است.
با وجود آشوبی، که به علت مهاجمات اقوام پدید آمد، ممالک شرقی ایران و نواحی مجاور آن آبادی و عمران فوقالعاده داشت. جنگجویان چادرنشین، وقتی که باین ناحیه میآمدند، در زندگی سکنه آن تغییر بسیاری وارد نمیگردید. حکومت محل بدست عده قلیلی از رؤسای طوایف بیگانه میافتاد، اما تمدن بومی در آن عده نفوذ میکرد. بهمین جهت آثار تمدن یونانی در طی قرون متمادی با آثار تمدن ایرانی و هندی مخلوط و آمیخته ماند و اقوام آرام این سرزمین در تحت تسلط حکومتهای پیدرپی خارجی به تجارت خود مشغول بودند و از این راه سود بسیار بردند. کم اتفاق میافتاد، که روابط تجاری قطع شود. امپراطوران چین، بجهت تسهیل تجارت با ممالک غربی آسیا، غالباً هیئتهائی از نمایندگان رسمی بممالک آسیای مرکزی میفرستادند.
در خوارزم از قرن دوم قبل از میلاد اقوام آئورس را میبینیم، که نویسندگان چینی آن را ین تسی نوشتهاند. در طی قرن بعد اقوام آئورس بحرکت درآمده، رو بجانب غرب نهادند، یعنی همان راهی را پیش گرفتند، که سابقاً سکها و سرمتها گرفته بودند. بعد از نیمه اول سده نخستین پیش از میلاد نام آئورس محو شد و آنان الان خواندند و این کلمه همان لفظ آریا میباشد. که در لهجه شمال ایران باین صورت درآمده است. بعد از آنکه قبایل وحشی باروپا هجوم بردند، قسمتی از طایفه الان بسمت غرب مهاجرت کرد و از آن قسمت، که در جنوب روسیه باقی ماند، جز قوم اوست، که امروز در قفقاز ساکن است، اثر دیگری نمانده است.
کمی بعد از وفات گوند فارس، قندهار و پنجاب بدست یک سلسله از طایفه یوهچی افتاد، که آنها را از نژاد سکها نیز میدانند و معروف به کوشانیان هستند. پادشاهان کوشان کوجوله کادفیزس و ویمه کادفیزس جانشین او تمام قلمرو یوهچیان و تخاریان را با قسمت اعظم مستملکات سکها بتصرف خویش درآوردند. عاقبت بعد از سال ۱۲۵ میلادی این کشور به پادشاهی تعلق گرفت کانیسکا نام، که در ادبیات بودایی شهرتی بکمال دارد و از مبلغین بزرگ و معتقدین مؤمن دیانت بودا بشمار است.
۲-عقاید و افکار دینی
دین قدیم آریاها بر پرستش قوای طبیعت و عناصر و اجرام سماوی استوار بود. معذلک از زمان بسیار قدیم خدایان عمده طبیعت دارای خصوصیات اخلاقی و اجتماعی میشوند. چنین بنظر میرسد، که قبل از جدا شدن دو تیره هندی و ایرانی از یکدیگر، تفاوتی میان دو دسته از خدایان عمده آنها بوده است. یکدسته را دیوها میخواندند و در رأس آن خدای جنگجویی بنام ایندرا قرار داشت و دستۀ دیگر را اسوراها (بایرانی: اهور) میگفتهاند و سردسته آنها ورون و میتر بود اکثر دانشمندان بر آنند که مزداه ایرانیان که بمعنی «دانا» و بزرگترین اهور میباشد، همان ورون قدیم است، که نام اصلیش در نزد اقوام ایرانی فراموش شده است. از لحظه ورود ایرانیان بعرصه تاریخ ما به دو شکل مختلف از مذهب ابتدائی آنها برخورد میکنیم. یکدسته بر پرستش میتر (در متون ایرانی: میثر) مشغولند، که در این هنگام در رأس دیوها قرار دارد و دسته دیگر، که خدای بزرگ آنها مزدا میباشد.
پرستندگان میثر (مهر) در نیایش او و خدایانی، که در گرد اویند، یشتها را مسرایند و این همان سرودهایی است، که نمونههایی چند از آن که، با اصول دین زردشتی تطبیق شده، در قسمت موسوم به «جدید» اوستا تا امروز برای ما محفوظ ماندهاست. از جمله این دسته خدایان یکی رشنو (یعنی راستی) و دیگری سروش (سروش به معنای اطاعت) است. این نامها همچون غالب اسامی خدایان اوستایی مانند «مجردات مجسم» بنظر میآید. بادعای نیبرگ این خدایان در حقیقت نماینده و مظهر هیئتهای اجتماعیه میباشند. بگمان او رشنو خدای «آزمایش دینی» (ور) و سروش خدای امت دیندار و آماده دفاع مهرپرست بود. اشی الاهه باروری و زناشوئی، بمؤمنین برکت در ازدواج و هر گونه سعادت ارزانی میداشت. دیگر از زمره خدایان ورثرغن (بهرام) خدای حمله و پیروزی - خدای جنگ و خورنه یا فری، که جلال و اقبال شاهان بحق از اوست، میباشد و بسی خدایان کوچک دیگر پرستندگان مهر، هنگام قربانی جانوران برای خدایان، خود را با هوم (هوم سرمست میکردند و آن مشروبی بود، که از فشرده گیاهی بهمین نام (هوم نزد ایرانیان سم نزد هندیان) بدست میآمد. هوم بعنوان خدایی، که مؤمنین را در جذبه مذهبی گرد هم میآورد، پرستش میشد.
اما اینکه نیبرگ میخواهد اردری سورا اناهیتا (اردویسور بانو ناهید)، الاهه آبها و حاصلخیزی را خدای بزرگ فرقه مذهبی دیگری بداند و آن را با رود سیحون تطبیق کند، بنظر من محل تردید و تأمل است.
چنین بنظر میرسد، که پرستش مزداه نیز مانند پرستش مهر در سراسر زمین محل سکونت ایرانیان مرسوم بود. زرثوشتر (زردشت) پیغمبر نیز از میان این دسته در نقطهای از ایران شرقی ظهور کرد. زمان او بهرحال مقدم بر دوران هخامنشی است. زردشت با گاثاهای خود، که نوعی موعظات نبوی بشعر است، آیین پرستش مزدا را اصلاح و آنرا بر پایه محکمی استوار کرد، که امروز بنام شریعت زردشتی معروف است. این پیغمبر در گاثاها بصورت مردی توانا و پارسا تجلی میکند، که در آرزوی درک حقیقت و مبارزه در راه آنست. وی براهنمایی آنچه، که در عالم جذبه و مکاشفه و تفکر دریافت، بشدت با پرستش دیوها مخالفت آغاز کرد، که در طی مراسمی پر از شور و مستی با نوشیدن هوم صورت میگرفت. دیو از این پس اصطلاحی است، که برای پروردگاران «امت غیر مزداهی» (دیویستان) بکار میرود. زردشت در برابر این گروه دیوان خدای بزرگ: مزداه یا مزداهاهور یا اهورمزداه را قرار داد، که در نزد او خدای عشیره یا ملت خاصی نبود، بلکه آفریدگار نوع بشر بشمار میرفت. وی دیوها را خدایان دروغی و بدکاری میداند، که دشمن اهورمزداه هستند و تضاد و دشمنی این دو دسته نزد او اندیشه جنگ و پیکار دو «گوهر» یا دو «خرد»ی را، که از آغاز آفرینش جهان وجود داشتهاند، پدید آورد. این دو گوهر یکی سپنتمینیو یعنی گوهر یا خرد توانا، که نوعی تجلی ذات مزداه میباشد، و دیگری اک مینیو، یا چنانکه در قسمتهای جدید اوستا ذکر شده، ائرمینیو یعنی گوهر یا خرد بدکردار است.
در بین ممتازترین یاوران مزداه به شش ایزد برخورد میکنیم، که بعد از زردشت بدانها نام مشترک امشسپنتها (امشاسپندان، «جاویدان توانا») نهادهاند، و آنها از اینقرارند: وهومنه (بهمن، «اندیشه نیک»)، اش (رت «نظم نیکو» یا «حقیقت»)، خشتر («تسلط»)، آرمیتی (تقریباً: «پاکی روح»)، هوروتات (خرداد، «کمال» یا «صحت»)، و امرتات (امرداد، «بیمرگی»). در رأس این شش «امشاسپند» باید سپنتمینیو را قرار داد و بدین ترتیب عده امشاسپندان هفت است. در گاثاها هنوز این شش یا هفت امشاسپند دسته بخصوصی نیستند و همچنین در آنجا دو ایزد سروش و اشی را باز مییابیم که، سابقا در گرد مهر بودند. در گاثاها هنوز تا اندازهای روابطی بین ایزدان و قوای طبیعت و عناصر دیده میشود، مثلا آرمیتی الاهه زمین است. نیبرگ، با اذعان به جنبه طبیعی این ایزدان، نامهای ظاهراً مجرد اینان را در گاثاها و همچنین اسامی پروردگاران میثرایی از قبیل سروش و رشنو و غیره را نشانه و مبین اعمال و تکالیف مادی و طبیعی بعض فرق دینی و اجتماعی میداند، ولی در موقعی که سخن در تصریح و بیان این تکالیف است، بیانات وی گاهی بسیار درهم و آشفته میشود.
وی منکر است، که پیروان گاثاها، در زمان زردشت، صلاحیت تفکر در معنویات را داشته باشند و بدینسان نیبرگ در این مورد دارای عقیدهایست کاملا عکس عقیده لومل، که دین زردشت را یک رشته اندیشههای فلسفی میداند. بیشک در نظریه نیبرگ تا اندازهای حقیقت نهفته است. زردشت فیلسوف نبود، بل عارفی بود از یک امت و جامعه مزداهپرست و تابع سنن و آیین زندگی آنها، که در عالم سیر و تفکر رابطه عمیقی بین سرنوشت و تقدیر بشری و اراده خدایی مشاهده میکرد و مناظر و جنبههای مختلف آن، که تشریح و تفسیرش امروز برای ما دشوارست، بصورت سخنان روحانی پرشور و جذبهای در اندیشه او نقش میبست و بر زبان او جاری میشد، ولی باید همیشه در نظر داشت، که ایرانیان زمان زردشت مردم بدوی و بیتمدنی نبودند، بلکه بالعکس پس از ورود باین آبوخاک وارث تمدن کهنی شدند، که اکتشافات آثار پیش از تاریخ این چندساله گواه آنست و من گمان میکنم، که سخنان معنوی و روحانی نزد ایرانیان آنزمان با وسعت اجتماعی خود دارای ارزش اخلاقی و معنوی و فردی بودهاست.
در حقیقت تصویر ایزدان در گاثاها طرحی کلی و اجمالی بیش نیست، ولی برای ایرانیان آن زمان این صور اینقدر، که امروز بیرنگ و مبهم بنظر میرسند، نبودهاند. از افسانهها و داستانهای کهنی، که باین تصاویر جان میبخشد، امروزه جزو وصف رنجها و شکوه روان گاو نر (گوشورون-در یسنا ۲۹)، که یک افسانه قدیمی ایرانی است، که در قالب زردشتی ریخته شده، چیزی باقی نمانده است.
دئنا (دین) یک اصطلاح مذهبی بسیار مهم و اساسی است و بگمان من نیبرگ معمای این کلمه ظاهراً مبهم و متناقض را حل کرده است دئنا نخست بمعنای روان مجذوب مؤمن میباشد، سپس جمع روانهای مجذوب را گویند، یعنی جمعیتی که دارای یک آیین نیایش مشترک است، یا بعبارت دیگر امت زردشتی، و منشاء مفهوم کلی کلمه دین در متون ایرانی وسطی نیز از همین جاست.
در گاثاها جهان نیک و جهان بد در برابر هم قرار دارند و همچنانکه هر چه از جهان نیک است در مفهوم کلیاش و با صفت اشون مشخص و متمایز میشود، عالم شر نیز با اصطلاح مؤنث دروج (دروغ) بیان میشود، که معنای آن «ویران کردن نظم نیک با حیله و تزویر و نادرستی» میباشد. دروغ گاهی بصورت عفریتهای تجسم مییابد و صفت آن درغونت میباشد. از جمله قوای شر ائشم (خشم) فعالترین آنهاست، ولی این دیو، که مردمان و جانوران را آزرده و میکشد، در گاثاها مانند قسمت جدید اوستا دشمن بخصوص سروش نیست. معذلک حالت موازات قاطع و دقیق بین دو عالم خیر و شر، که از مشخصات متون اوستای جدید است، در گاثاها نیز اندک اندک ظاهر میشود. مثلا چنانکه دروج در برابر اش قرار دارد. اکمنه (آکمنش، اندیشه بد) مقابل وهومنه قرار گرفته است و اکمینیو یا ائرمینیه (خرد شریر، اهریمن) دشمن سپنتمئینیو (خرد توانا) میباشد. در اثر کوشش این دو گوهر یا دو خرد اصلی، که برادران توأمند، مخاصمه و رقابت در جهان آغاز شده است.
دین زردشت یکتاپرستی ناقص است: در این دین ایزدان بسیار وجود دارند ولی میتوان گفت، که همه آنها تجلیات ذات مزداه و در عین حال مجریان اراده اویند، که یگانه «خواست خدایی» است. ثنویت و دوگانگی این دین یک امر ظاهری بیش نیست، چه نبرد بین دو گوهر نیک و بد (دو اصل جهانی) به پیروزی گوهر نیک پایان خواهد یافت. در این نبرد عظیم انسان نیز تکلیفی خاص دارد، زیرا که با ایمان پاک و کوشش در راه پیشرفت حقایق مذهبی و اخلاق و بالاخره سعی در خدمت بقوای زندگی و غلبه بقوای مرگ، یعنی ترقی دادن تمدن مخصوصاً زراعت، بشر خود را در ردیف یاوران «خرد نیک» قرار میدهد. در سه اصل «اندیشه نیک»، «گفتار نیک»، «کردار نیک» بیشک در اصل تکالیف دینی منظور نظر بودهاست ولی در هر حال این سه اصل محتوی جرنومههای یک «ایده» اخلاقی است، که بعدها بتدریج تکامل یافت. جزای نیکان بهشت و تندرستی و بیمرگی و ساکن شدن در مقام مینوگان است، و کیفر بدکاران عذاب طولانی در مقام دروغان گذشته از بازخواستی که بلافاصله پس از مرگ از فرد خواهد شد، در گاثاها اشارتی میبینیم بیک بازخواست و داوری عام و نهائی بهوسیله «روان و آتش»، یعنی روان مزداه و آزمون آتش (آزمون فلز گداخته)، در روز شمار، وقتیکه آخرین نبرد بین لشکرهای دو گوهر نیک و بد با پیروزی مزداه پایان پذیرد.
بین اوستای معروف به «قدیم»، که گاثاها هسته و مغز آنرا تشکیل میدهد و «اوستای جدید» چه از لحاظ افکار دینی و چه از لحاظ مقام خدایان و ایزدان فرق بارزی موجود است، چون پس از زردشت روحانیون نتوانستهاند خدایان و ایزدانی را، که مقبول عامه مردم بودند، بکلی از میان ببرند، ناچار این ایزدان را در ردیف ایزدان مخصوص گاثاها قرار دادهاند. یشتهای قدیم، که در ستایش ایزدانی چون میثر و اردوی سورا اناهیتا و ستاره تشتری (تشتر که آن را با شعرای یمانی یکی میدانند) ورثرغن (بهرام) و خورنه (فر، خره) و فروشیها (فروهرها، فرشتههای حافظ مؤمنین) و غیره با افکار و عقاید زردشتی تطبیق شد و علاوه بر آن یشتهای جدیدی طبق آیین زردشت سرودند.
این عمل هنگامی صورت گرفت، که کیش زردشت هنوز محدود بنواحی شرقی ایران بود. بعدها این جنبش دینی سرزمین ماد را فرا گرفت و طبقه روحانیون آنجا یعنی «مغان» عاملین غیور و سرسخت و متعصب این کیش شدند. تاریخ زردشتی شدن سرزمین ماد بدرستی معلوم نیست، همینقدر میدانیم که در زمان داریوش و خشایارشا قوم ماد زردشتی بود، درحالیکه پارسها از یک نوع مزداهپرستی غیر زردشتی پیروی میکردند. از این پس سرزمین ماد مرکز دین زردشت بشمار آمد و این دین در تحولات بعدی خود تحت تأثیر افکار طبقه مغان ماد قرار گرفت و در نتیجه طراوت و تازگی خود را از دست داد و در قالب اصول فقهی خشک و خستهکنندهای درآمد. دستورهای دینی دقیق برای تنظیم جزئیات زندگی مؤمنین وضع شد و اینان ناگزیر میبایستی خود را از شر حملات عده کثیری شیاطین و عفاریت گوناگون، که دیو نام گرفتند، حفظ کنند. به داستان رستاخیز و روزشمار تفاصیل و شاخ و برگ زیادی افزودند، که طبق آنها از نطفه مخفی زردشت تا سه هزار سال در هر هزاره یک منجی ظهور خواهد کرد و با ظهور آخرین منجی یعنی استوتارت که «سوشیانت» یا منجی اصلی و اخص است، این دنیا پایان میپذیرد. در آن هنگام پس از نبرد بین دو جهان نیک و بد و آزمون فلز گداخته سعادت ابدی و تغییرناپذیر فرشو کرتی (تبدیل صورت) برقرار میشود.
کتاب موسوم به وندیداد (وی دیودات یعنی «قانون ضد دیوان») در چنین محیطى نوشته شده است. این کتاب بزبان اوستایى است، که هرچند زبان مادها نبود، ولى در آنجا هم همچنان براى تألیفات دینى بکار مىرفت. وندیداد مجموعهایست از قواعد و دستورات دینى مخصوصا راجع بانواع ناپاکیها و گناهان و وسایل و طرق تطهیر و توبه و استغفار. در این کتاب از انواع تعدى بموجودات اهورایى (انسان و سگ و بیدستر) و طریقه رفتار با اجساد مردگان و غیره سخن مىرود. طبق این کتاب مردگان را باید در دخمه نهاد و طعمه پرندگان ساخت، چه تدفین یا سوزاندن اجساد باعث آلایش عناصر مىشود و به این جهت حرام است. و نیز مس مردگان و زنان حایضه باعث ناپاکى و نجاست است. از کتاب وندیداد اسامى عده کثیرى از دیوها (دیوان) و دروجها («دروغان» که مؤنث مىباشد) و «پیرىکاها» (پریان-جادوان مؤنث) بدست مىآید، که در زمره سپاه خرد شریراند.
چنین بنظر مىرسد، که در کیش زردشتى شایع در ایران غربى، از اواخر عهد هخامنشى این عقیده رواج کلى یافته بود، که اهورمزداه (اورمزد) و ائرمینیو (اهرمن) دو برادر همزاد و فرزندان زمان بیکرانه (زروان) هستند. یکى از فرق مزدیسنى، که نجوم کلدانى در آن نفوذ کلى کرده و نزد مجوسهاى آسیاى صغیر تکامل یافته بود، منشأ آیین «مهرپرستى» است، که در امپراطورى رم توسعه بسیار یافت. در این آیین مهر را خداى آفتاب مىدانستند.
مهرپرستان و همچنین سایر فرقى، که در اصول دیانت زردشت تغییر کلى داده و بدعتهایى نهاده بودند، عقاید و افکار زروانیه را قبول داشتند. بعضى از این فرقهها اهرمنپرست بودند یعنى به عبادت ائرمینیو مىپرداختند.
ایزدانى، که بر روى سکههاى هندوسکایى دیده مىشوند، معرف نوعى دیگر از آیین مزداهى است، که تحت نفوذ عقاید و شرایع هندى، در ایران شرقى بوجود آمده بود و بعدها تحت الشعاع عقاید بودایى گردید. در ایران غربى و بطور کلى در سراسر آسیاى قدامى، افکار و تمدن یونانى موجب مزج مذاهب مختلفه شد. در خرابههاى یک معبد زردشتى واقع در نزدیکى شهر پارسه، که کمى بعد از ویران شدن این شهر بدست اسکندر بنا شده، کتیبههایى بزبان یونانى یافتهاند، که در آن اهورمزداه و میثر و اناهیتا بنامهاى یونانى زویس ماگیستس و آپولون و آتنه ذکر شدهاند خدایان بابلى و یونانى را با خدایان ایرانى تطبیق کردهاند، مثلا اهورمزداه را با بعل و میثر را با شمش اناهیتا را با ایشتر یکى دانستهاند، انتیوخوس اول پادشاه کماژن (از ۶۹ تا ۳۴ قبلا از میلاد) مجسمههاى بسیارى از «زویس-ارماسدس» (ارماسدس-اهورمزداه، اورمزد) و «آپولون-میتراس (مهر) -هلیوس-هرمس» و «آرتاگنس (ورثغن- بهرام) -هراکلس-آرس» و ایزدى که آن را «وطن من کماژن بسیار حاصلخیز» مىنامد، برپاساخت و مراسمى دائمى براى عبادت این خدایان یونانى و ایرانى مقرر فرمود. پادشاهان اشکانى لقب «قیل هلن» (دوست یونانى) اختیار کردند و خود را پیرو آداب و فرهنگ یونان نشان مىدادند. ولى این یونانىمآبى آنها بسیار سطحى بود و اکثر سلاطین این سلسله ظاهراً، در زیر پرده نازکى از افکار خارجی، به دیانت زردشتی اعتقاد داشتهاند.
بنا بر یک سنت پارسی جمعآوری و نگارش کتب مقدس زردشتی یکبار بفرمان یکی از پادشاهان اشکانی موسوم به ولاگاز، که معلوم نیست ولاگاز اول (از ۵۲/۵۱ تا ۸۰/۷۹ میلادی) یا ولاگاز سوم (از ۱۴۸ تا ۱۹۱ میلادی) بوده، انجام گرفت. *** از زمانی که بخت النصر یهود را به اسارت برد، این طایفه در بابل و بین النهرین زیاد شده، رشتههای مختلف تجارت و فلاحت و صناعت را در دست گرفتند. در زمان اشکانیان یهود بسیار بودند خاصه در نهردا (شمال بابل) و در سوراوپوم بادیثا و ماهوزه (سلوکیه). در پارس و ماد هم جماعتی از یهود اقامت داشتند.
این جماعت از قرون نخستین میلاد در تحت ریاست رش گالوتا (رأسالجالوت) صاحب تشکیلاتی شده بودند و شاهنشاه آنان را در زمره ملل متنوعه شناخته و تا حدی استقلال بخشیده بود. رش گالوتا مالیات را جمع و قضات را عزل و نصب و سایر امور را اداره میکرد و قانون موسی و احادیث و اخبار یهود را تعلیم و ترویج مینمود. مدرسه مشهور «سورا» در آغاز قرن سوم میلادی تأسیس یافت و از آن تاریخ طایفه امورائیم (علماء یهود) به مطالعه و شرح علوم پرداخته اخبار و تعالیم مختلفه را، که امروز بنام تلمود معروف است فراهم آوردند. *** راجع بزمانی، که دین نصارا وارد کشور پارت شده، اطلاعات ما بسیار قلیل است. در قرن اول میلادی دین مسیح در سوریه و آسیای صغیر منتشر شده بود. در حدود سال ۱۰۰ بعد از میلاد جماعاتی از مسیحیان در شرق دجله یعنی ناحیه اربل مسکن داشتند، ولی از انتشار این شریعت در نواحی مشرق اطلاعات صحیحی در دست نداریم.
بنا بر روایات مسیحیان «توماس مقدس» در کشور پارت به دعوت پرداخت و مطابق مندرجات کتاب مجعول «اعمال توماس»، توماس تا سرزمین هندوستان هم پیش رفته است ولی این کتاب را نمیتوان از اسناد معتبر تاریخی شناخت.
بعد از اربل شهر کرکوک، که آن را «کرخای بیت سلوخ» میخواندهاند، ظاهراً مرکز و ملجأ عیسویان در شرق بوده است. در نامه شهداء عیسوی ایران مسطور است که: «از زمان سلطنت بلاش تا سال بیستم پادشاهی شاپور بن اردشیر یعنی ۹۰ سال کرخا مکانی مقدس بود و هیچ گیاه ناپاکی در آن نمیرست». چون شاپور اول ساسانی پسر اردشیر در سنه ۲۴۱ بتخت نشسته، بنابراین مقصود از بلاش کس دیگری غیر از ولاگاز سوم اشکانی نیست، که از سال ۱۴۸ تا ۱۹۱ میلادی سلطنت کرده است. در هر حال عیسویان در عهد سلاطین اشکانی هیچ مداخله در امور سیاسی نداشتهاند. در قرون بعد نامه جعل کردند موسوم به «مکتب آباء مغربی» و تاریخ آن را آغاز قرن دوم میلادی قرار دادهاند. بنابراین سند جاثلیق شهر سلوکیه خودمختاری مطلق داشته و میتوانسته بمراسم مذهبی و تقدیس بطرکی خود نایل شود، بدون اینکه مجبور باشد بشهر انطاکیه برود. ولی حقیقت امر این است، که مقام کاتولیکوس (جاثلیق) در عهد اشکانیان وجود نداشته است.
*** اختلاط اقوام و نژادهای آسیای قدامی، زمینه مساعدی برای امتزاج تمدنها و دیانتهای مختلف آماده میکرده، چنانکه دیدیم فلسفه یونان با شرایع مشرقی آمیخته شده و نتایج گوناگون داد. از زمانهای قدیم عقاید ایرانی و سامی در نواحی آرامیان بین النهرین مخلوط گردیده بود. عنصر جدیدی، که در این داخل شد، عبادات اسرارآمیز مردم آسیای صغیر بود. افکار فلسفی یونان و نظریات کیمیاگران و افسونگران نیز در این معجون وارد گردید. معنویات و عوامل طبیعی، که معبود اقوام مزبور بود، با اسامی یونانی خوانده شد. اساطیر یونانی و بابلی و ایرانی بهم درآمیخت و اشخاص افسانههای شرقی در لباس خدایان یونانی پنهان گشت. اعتقاد بدو عالم جدا از یکدیگر، یکی عالم نیکی و دیگر بدی یا عالم نور و ظلمت و اعتقاد به بهشت و دوزخ و یوم الحساب و تجدید جهان و اعتقاد بارتباط تام و پیوند عام ما بین افراد انسان و قوای ملکوتی، همه این معتقدات که مخصوص دین مزداهی ایران بود، داخل افکار دینی آسیای قدامی شد. این نکات را از مراسم مرموزی کشف میکنیم، که مریدان مطلع انجام میداده و مدعی بودهاند که بنا بر راهنمائی، که من جانب اللّه شده و سر آن در کتب مرموزه نگاشته شده، انسان میتواند با عبادات مخصوص و ضبط اسرار معین بمعبود خویش تقرب جوید. مندرجات این کتب، که جز دانایان شریعت کسی برموز آن آگاهی نداشت، مخلوطی بود از افکار مصری و ایرانی و کلدانی و یهودی. کتبی مجعول بنام «زردشت مجوس» رواج داده شد و در بعضی نقاط، که «دین زردشت» آمیخته به سایر عقاید شده بود، زردشت را به صفت «منجی نوع بشر» میخواندند.
مذاهب باطنی این دوره محدود بحدود محلی یا ملی معینی نبودند و ادعا میکرد که دین اصلی بشر نزد آنهاست و سایر شرایع عامه بطور ناقص بعضی از آن حقایق را در بر دارند.
در قرن دوم میلادی مذهب گنوستیکی در کشور روم توسعه یافت بلا شک قبل از این تاریخ هم افکار گنوستیکی وجود داشته است، زیرا که در میان یهودان اسکندریه هم این افکار رایج بوده است، اما مبدأ این مسلک در ظلمات ایام مختفی است. از قرن دوم ببعد «گنوستیکها» برای تأیید اقوال خویش به کتب مقدس عیسوی استناد میجستند. مسلک بازیلید و مسلک والانتن و مسلک مرقیون و تصوفی، که اوفیتها و ناسنها و الکزائیتها آوردهاند، نمونه از فرق گوناگون گنوستیکی میباشد، که در رسوم مذهبی و عقاید با هم اختلاف دارند، ولی معذلک با وجود این اختلافات یک جریان فکری مشترکی در کلیه آنها مستتر است.
نخست باید «ثنویت» را مورد بحث قرار داد. ولی فرق است میان ثنویت مزدائی و دوپرستی گنوستیکها: بنا بر اعتقاد مزدیسنان هریک از دو عالم مذکور دفعة هم معنوی است و هم مادی. ولی گنوستیسها بالعکس عالم روح را عین عالم نور و جهان ماده را عین جهان ظلمت میدانستهاند. نتیجه این قسم اعتقاد نسبت بعالم این شد، که بدبینی باصل خلقت رواج گرفت و پیروان این فکر بزهد و ترک مایل شدند.
بنا بر قول این طایفه، خدا در ماوراء عالم محسوس و حتی در آنسوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و فکر بشری را به دامن کبریای او دسترس نیست. جهان بواسطه اشراقات دائمی یا که از ذات این خدای اصلی صادر میشود، بوجود میآید و مراتب این تجلیات نزولی است، یعنی هریک از اشراقات نسبت به ماقبل خود اخص است تا منتهی گردد بعالم مادی، که آخرین اشراق و ناپاکترین تجلیات است. ولی در این جهان مادی شوقی هست، که او را به مبدأ الهی بازپس میکشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزلگاه شر است. اما یک بارقۀ الهی، که در طبیعت انسان ودیعه است، راه نجات را به او نشان میدهد و او را در حرکت صعودی، که از میان افلاک میکند، دستگیری نموده، بعالم نور میرساند. این بود اساس اعتقاد گنوستیکهای متأخر راجع بنظام جهان «انسان» یا «انسان نخست» را وجودی نیم خدا میدانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی گرفته بودند. بعضی از گنوستیکها انسان نخست را آدم دانستهاند و بعضی او را مسیح ازلی گفتهاند و طایفهای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن بصورت مسیح ظاهر شده است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ، که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم میگفتند. با ایجاد این انسان قوس نزول در ماده شروع شده و بوسیلۀ او نزاع و کوشش برای نجات صورت میگیرد. اما نجات میسر نیست مگر با عنایت الهی.
از اینجاست که در همه کتب گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده است. و همین اعتقاد بود که گنوستیکها را پیرو دین مسیح کرد، زیرا که منجی موعود را عیسی مسیح دانستهاند.
بعضی از فرق گنوستیک بر آنند، که عیسی خلاصکننده صوفیا از قید ماده است. مقصود از صوفیا عقل آسمانی است، که در ماده افتاده است. فرقه والانتینی معتقد بودند که میان خدای منجی موسوم به سوتر و صوفیا ازدواج و عروسی واقع شده است و به یاد این واقعه جشن مذهبی، که عبارت از عید حجله عروسان بود، میگرفتند. اساطیر و قصصی، که راجع بتکوین جهان ساخته شده، همه برای تعبیر و تأویل مراسم عبادتی بوده است. اجراءکنندگان این مراسم در طی انجام وظایف خود جدال عظیمی را، که همه آفرینش برای نجات خود در پیش دارند، برأی العین مشاهده میکردهاند، که چگونه بهوسیله معرفت رهایی میسر تواند شد و زنجیرهای ماده تواند گسیخت. عرفان علم حقیقی است نه علم فکری، دانشی است، که از راه قلب و بطریق کشف و شهود تحصیل میشود و طریق آن توجه بباطن و مشاهده امور معنوی با چشم دل است، که انسان را صاحب معرفت عالی میکند و در نشأت جدیدی متولد میسازد. بنا بر قول شدر معرفت دانش حقیقی است، که بسبب حق بودنش انسان را نجات میبخشد.
اکثر گنوستیکها، که از طریقه آنها کموبیش آگاهی داریم، از مردم ولایات شرقی ممالک روم بودهاند. یکی از فرقههای گنوستیک بینالنهرین و بابل فرقه ماندائی است و دیگر فرقه که در کتب عرب آنها را مغتسله نامیدهاند و یکی از مآخذ کیش مانوی محسوب است. عرب همه فرقههای گنوستیک مشرق را که افکارشان در زمان اسلام هم رواجی داشته است، بنام حنیف یا صائبون خوانده است. *** در دوره تسلط یونانیان دیانت بودایی در ولایات شرق ایران نفوذ یافت. پادشاه هند موسوم به آسوکا، که در حدود سال ۲۶۰ قبل از میلاد دین بودایی گرفته بود، دعاتی به ایالت گنداره (دره کابل) و باختر گسیل داشت. پادشاهی موسوم به اگاتکل در ایالت رخج و زرنگ سلطنت داشته (حدود سال ۱۸۰ تا ۱۶۵)، سکههائی ضرب کرد، که بر آن نقش بودایی دیده میشود. در اواسط قرن دوم قبل از میلاد اختلاف عقیده بوداییان شمال و بوداییان جنوب موجب تفرقه و ضعف آنان گردید. بوداییان جنوب، که خود را هینیان (کشتی کوچک) گویند، بیشتر باحکام و سنت بودا عمل میکردند، ولی بوداییان شمال، که خود را مهایان (کشتی بزرگ) مینامند، از سایر ادیان هندی اقتباساتی کردند و عقاید عامیانه را استقبال نمودند. شریعت بودا بصورت مهایان وارد ممالک مرکزی آسیا شد. سلطانی کانیسکانام انجمنی از دانایان گرد آورد و اصول مذهب مهایان را تثبیت نمود و قوانین آن را مورد تجدید نظر قرار داده، بزبان سانسکریت تحریر کرد.
بوداییان در قرون نخستین میلادی در ولایت گنداره و یهارها (بهارها) یعنی صومعههای بسیار ساختند امروز در ویرانههای آن معابد نقوش برجستهای بسبک آمیخته یونانی و هندی یافتهاند، که صحنههایی از وقایع حیات بودا و صور بودیستو، بودایان آینده و غیر ذلک، را مجسم میکند. صنعت گنداره در قرن چهارم به اوج ترقی رسید. ظاهراً قدیمترین نقاشی بودایی، که بسبک آمیخته یونانی و هندی ساخته شده و در کاوشهای ترکستان چین اخیرا بدست آمده، متعلق بقرن سوم باشد.
در «بامیان» مغرب کابل مجسمههای عظیمی از بودا هست، که در کوه کندهاند. در طاقچههائی که مقر این پیکرهاست، تصاویری دیده میشود، که سبک آنها با نقوش مکشوفه در آسیای مرکزی شباهت دارد و از جهاتی هم شبیه نقوش کتیبههای ساسانی عهد شاپور اول است.
از سفرنامه هیون تسیانگ معلوم میشود، که تا قرن هفتم میلادی صومعههای بودایی در ایران وجود داشته است و نیز بنا بر روایت او از اتباع سایر دیانات هندی هم جماعاتی مقیم ایالات شرقی ایران بودهاند.
۴-زبانهای عامه و زبانهای ادبی
آگاهی ما از زبانهای اشکانی و ساسانی، که آنها را اصطلاحا «لغت متوسط ایران» میگویند، در نتیجه اکتشافاتی، که در ۲۵ سال اخیر در ترکستان چین صورت گرفته، بیاندازه وسیع شده است. چندین هیئت علمی، که بآن صفحات رفتهاند، آثار بسیاری اعم از دینی و غیر دینی بدست آوردهاند، که بلغات مختلفه نگارش یافتهاند و تا زمان کشف آنها دانشمندان را از بسیاری از آن لغات آگاهی ناقصی بود و نسبت به بعضی هم بکلی بیاطلاع بودند.
قطعاتی، که این هیئتها کشف کردهاند، جزء آثار ادبی بوداییان و مانویان و مسیحیان و بلغت سانسکریت و چینی تبتی و اویغوری و پهلوی سکایی و تخاری نوشته شده است و هریک را متخصصین مورد دقت و تحقیق قرار دادهاند، ولی هنوز اکثر آن چاپ و منتشر نشده است.
قبل از کشفیات ترکستان چین، از زبانهای متوسط ایران فقط دو زبان معلوم بود، یکی پهلوی ساسانی، که در جنوب غربی ایران (پارس) متداول و زبان رسمی ساسانیان بشمار میرفته است: دیگر زبانی، که در بعضی کتیبههای پادشاهان اول ساسانی در کنار خطوط پهلوی سابق الذکر منقور است و در آغاز دانشمندان آن را لغت کلدانی پهلوی مینامیدند، که چندان اسم مناسبی نبود. آندرآس این لغت اخیر را پهلوی اشکانی، که زبان رسمی دربار پارت بوده، تشخیص داد. این هر دو زبان را با خطی که مشتق از الفبای آرامی است مینوشتهاند با قدری تفاوت در اشکال حروف. آثار دینی زردشتیان عهد ساسانی را بلغت پهلوی ساسانی مینوشتهاند، لکن آنچه امروز باقی است، استنساخی است، که بعد از انقراض ساسانیان کردهاند و غلط و اشتباه بسیار در آن راه دارد. بسیاری از حروف الفبای پهلوی را باقسام چند میتوان خواند. از این جهت در قرائت آثار قدیم خوانندگان دچار خطا و تردید شدهاند. بعلاوه خیلی از کلمات حتی از معانی معمول و متداول را با ایده او گرامهای آرامی مینوشتهاند، یعنی بجای بعضی کلمات در کتابت لغات آرامی مینشاندند، ولی در خواندن فارسی آن را بزبان میراندهاند. فقط بدنبال بعضی از ایده او گرامها بخصوص در افعال مزید مؤخر ایرانی اضافه میکردند.
در ترکستان چین ناحیه تورفان قطعات بسیار از آثار دینی مانویان بدست آمد، که بخط سریانی موسوم به «استرانژلو»، بدون ایده او گرام و هزوارش، نوشته شده و همه کلمات آن بصورت ایرانی خالص است. آندرآس فورا متوجه شد، که هر دو زبان پهلوی سابق الذکر در این قطعات هست. امانه مولر که اول کسی است، که ایرانی بودن این متون را ثابت نمود و نخستین تلخیص آنها را منتشر کرد، و نهزالمان، که تلخیصات مولر را مجددا بخط عبری طبع نموده و فهرست لغاتی بر آن افزوده، دو زبان سابق الذکر را درست تشخیص ندادهاند. اختلاف اصلی این دو زبان پهلوی آندرآس معلوم کرده و بعد تدسکو آن را با شرح و تفصیل بیشتری تأیید نموده است. زبان اشکانیان متعلق به لغت ایران مرکزی است، که فعلا لهجههای ایالات ساحل بحر خزر و سمنانی و لحنهای نواحی کاشان و اصفهان و لهجه گورانی و غیره از آن حکایت میکند.
این دو زبان را، که معمولا بنام لهجه شمالی یا شمال غربی و لهجه جنوب غربی میخوانند، امروز کاملا مورد دقت قرار داده و از رموز صرف و نحوی و صوتی آنها آگاهی حاصل کردهاند. این اطلاع دقیق دانشمندان را موفق کرده است، که مقدار تأثیر زبان اشکانی را در پهلوی ساسانی معلوم کنند و معلوم است، که تأثیر زبان نشانه نفوذ تمدن اشکانی در تمدن ساسانی است. لغات بسیار، که مربوط بمفاهیم دینی و سیاسی و اجتماعی است یا اسم اسلحه و وسایل ارتباط و اصطلاحات پزشکی و عبارات عادی حتی بعضی افعال متداول، که در زبان ساسانیان و فارسی کنونی هم رواج دارد، صورت اشکانی خود را حفظ کردهاند. بسی از مستثنیاتی که در فونتیک فارسی هست و خلاف قاعده شمرده میشود، نتیجه نفوذ کلمات لهجه شمالی در لغت زبان جنوب غربی است، که بعد از طلوع ساسانیان زبان رسمی کشور گردید.
مردم ایالات شرق به زبانهای ایرانی دیگر تکلم میکردهاند. در ردیف قطعات مانوی مذکور، که بدو زبان پهلوی نوشته شده، در تورفان قطعاتی بدست آوردند، که آندرآس آن را لغت سغدی تشخیص داد. وقتی، که قسمتهایی از عهد جدید (انجیل) بزبان سغدی کشف گردید، مطالعه و فهم قطعات مذکور آسانتر شد. بعد از چندی متنهای بودایی بدست آمد، که بلغت سغدی قدیم نوشته شده بود و علماء دریافتند، که زبان سغدیان دارای چقدر اهمیت بوده است. فعلا در ناحیه «یقنوب» پامیر لهجهای متداول است، که از بقایای سغدی قدیم بشمار میآید. بنا بر قول گوتیو در آغاز تاریخ مسیحی «زبان سغدی در طول خطی متداول بود، که از دیوار چین تا سمرقند و تا مغرب امتداد داشت». زبان سغدی در مدت چند قرن در آسیای مرکزی لغت بینالمللی بشمار میرفت و بتوسط این زبان بود که کتب مانوی و بودایی حتی در قبایل ترک هم نفوذ پیدا کرد.
علاوه بر اینها در حفاری ترکستان چین متونی از بوداییان بدست آمد، که بدو لغت، که تا آنروز از وجود آن اطلاع نداشتند، نوشته شده بود. امروز آن دو لغت را سکایی و تخاری مینامند.
سکایی زبان قوم هندوسکایی و از شعب زبانهای شرق ایران است، که امروز
لغت افغانی (پشتو) و چند لهجه پامیری مثل ساریکولی شوغنی و واخی و غیره از آن جملهاند اما لغت تخاری بنا بر رأی مولروزیگ و زیگلینگ و همچنین بنا بر تأیید میه از جمله زبانهای هند و اروپایی است، اما آریایی نیست. از عجایب این است، که تخاری جزء دستهای از زبانهای هند و اروپایی است، که آنها را طبقه کنتوم میخوانند و نزدیک بزبان ایتالی و کلتی است.
از میان لغات سامی از قدیم الایام زبان آرامی در سرتاسر آسیای قدامی رواج عام یافت، که در دیوان شاهنشاهان هخامنشی متداول بود و چون خط میخی، جز برای نگارش کتیبهها، در تحریرات دیگر بسهولت بکار نمیرفت، هخامنشیان خط آرامی را گرفتند و حتی اسنادی را، که بلغت فارسی است، با آن خط نوشتند. منشأ خط پهلوی و این رسم، که الفاظ آرامی را نوشته و معنی فارسی آن را بر زبان میراندهاند، از اینجا برخاسته است.
در عهد ساسانیان زبان ادبی مسیحیانی، که از نژاد سامی بودند و در کشور ایران مسکن داشتند، سریانی بود که، منشأ آن شهر ادسا (الرها) است.
مهاجرین یونانی که بفرمان اسکندر و جانشینانش در ممالک ایران اقامت گزیدند، تا مدتی مدید حافظ لغت یونانی محسوب میشدند. پادشاهان اشکانی نسبت بزبان و ادبیات یونانی تعلق خاطری نشان میدادند، که مقداری از آن عمدی و ظاهری و برای رعایت «مد» بود. لقب فیلهلن (یونان دوست)، که میتریدات اول (مهرداد) اختیار کرد، همه اخلافش آن را بکار بردند و بعلاوه صفات یونانی دیگر نیز در مسکوکات خود ذکر میکردند مانند «انرگیتس» (نیکوکار) و «دیخایوس» (عادل). طرز مسکوکات اشکانی در دوره اول سلطنتشان بکلی یونانی بود. ارد اول بعد از آنکه بر کراسوس غالب شد، فرمان داد تا باکشیدس اثر اوریپید را بزبان یونانی نمایش دهند. چند کتیبه از شاهان اشکانی، که بزبان یونانی نوشته شده، هنوز باقی است. رفتهرفته یونانمآبی ترک شد. مخصوصا بعد از قرن اول میلادی، که گوئی عهد تجدید حیات تمدن ایران است، اسلوب سکهها از شیوه یونانی خارج و خط پهلوی در ردیف یونانی، که روز بروز غلطتر و بدتر میشد، نوشته شد. با وجود این استعمال زبان یونانی در بعضی قسمتهای کشور ایران باقی ماند و نخستین شاهنشاهان سلسله ساسانی در ردیف دو نوع زبان پهلوی مذکور، تا مدتی در بعضی کتیبههای خود، زبان و خط یونانی را بکار میبردهاند.
بخش دوم
منابع تاریخ سیاسی و مدنی عهد ساسانیان
۱-مآخذ ایرانی معاصر ساسانیان. ادبیات پهلوی
نخست باید دانست که مقداری کتیبه موجود است، که بعضی از آنها را کاملا نمیتوان خواند و بطور دقت نمیتوان بر اجزاء آنها اطلاع حاصل کرد. مفصلترین کتیبههای عهد ساسانی یکی نقوش پایکولی واقع در کردستان شمال قصر شیرین و دیگری کتیبهایست، که در نقش رستم بر دیوار شرقی بنای مشهور به «کعبه زردشت» منقور است. کتیبه اول را، که بدو زبان رسمی آن عهد یعنی پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی نوشته شده، در روی هر چهار ضلع یک برج مربعی رسم کردهاند. پیکر برجسته نرسی پادشاه ساسانی در هر چهار طرف برج مرتسم بوده، اما برج خراب شده و جز قاعدۀ آن برجای نیست. بیشتر سنگهایی، که دارای خطوط بوده، از بین رفته و باقیمانده آنها در اراضی اطراف پراکنده گشته است. ترجمه بسیار ناقص از بعضی قطعات این کتیبه در ۱۸۶۸ بهوسیله توماس در مجله انجمن پادشاهی آسیایی انتشار یافت و مأخذ آن رونویسی بود، که سابقا راولنسن نموده بود. بعد از آنکه آندراس توجه فضلا را به کتیبۀ پایکولی جلب کرد، هرتسفلد در ۱۹۱۱ به دیدار آن شتافت و در ۱۹۱۳ مجددا بآن نواحی مسافرت کرد و عکسها و قالبگیریهایی از قطعات موجودۀ سنگ برداشت. در ۱۹۱۴ مقدمه شرحی از مندرجات این کتیبه را در یادداشتهای آکادمی برلن منتشر کرد و در ۱۹۲۴ صورت اصلی نقوش پایکولی را با کتیبههای دیگر در دو مجلد بزرگ طبع نمود و ترجمه انگلیسی و شرح و توضیح کاملی با فهرستی جامع از لغات مندرجه بر آن افزود. جلد دوم این کتاب مخصوص عکسهای احجار مذکور است.
مؤلف کوشیده است، که در اجزاء پراکنده این کتیبه نظمی قرار بدهد و باین ترتیب حتی الامکان صورت اصلی آن را تجدید کند این کتاب حاوی اطلاعات بسیار سودمند است و انتشار این کتیبه با وجود شکستگی و پراکندگی موجب افزایش اطلاع ما نسبت بدو زبان پهلوی سابق الذکر شده است.
کتیبه «کعبه زردشت»، که بزبان پهلوی ساسانی است، در سال ۱۹۳۶ توسط هیئت علمی انستیتوی شرقی شیکاگو به سرپرستی اریش شمیدت و توسط اشپرلینگ در مجله امریکائی زبان و ادبیات سامی به سال ۱۹۳۷ منتشر شده است.
تصویری از آن نیز در طی مقاله دیگری از همین نویسنده در مجله انجمن شرقی آلمان، ج ۹۱، ص ۲۵۶ و بعد، دیده میشود. اشپرلینگ این کتیبه را از نرسه دانسته است، ولی من به دلایلی، که در گزارش تقدیمی خود به بیستمین کنگره مستشرقین (منعقده در سال ۱۹۳۸) بروکسل ذکر کردهام، معتقد بودم، که بانی این کتیبه شاپور اول است این گزارش قرار بود بصورت مقالهای در یادگارنامه ویلیمس جکسون در بمبئی طبع شود، ولی متأسفانه انتشار این کتاب بتعویق افتاد. بعد از آن آقای هنینگ در بولتن شرقی، ج ۹، ص ۸۴۹-۸۲۳ با دلایل قطعی همین مطلب را ثابت کرد در این کتیبۀ پس از ذکر عدهای از شهرهای سوریه، جنگهای شاپور اول با روم و اسارت و الریانوس قیصر روم بیان شده است. این قسمت متأسفانه از گذشت زمان آسیب فراوان دیده، ولی آقای هنینگ آن را با کمال دقت مورد مطالعه قرار داده است. در آخر کتیبه که بهتر محفوظ مانده و هنینگ بنقل بخشی از آن در مقاله فوق الذکر پرداخته است، شاپور اول بذکر آتشگاههایی، که برای خود و اعضای خاندان سلطنت و عدهای از بزرگان دولت تأسیس کرده، میپردازد.
صورت کتیبههای ساسانی
کتیبه اردشیر اول در نقش رستم، که بسه زبان نوشته شده است (پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی و یونانی) و حکایت میکند که دو تصویر نقش برجسته یکی پادشاه اردشیر و دیگر خداوند اوهرمزد است. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۸۴ و ما بعد. عکس این نقش پایینتر در فصل اول بیاید.
کتیبه شاپور اول در نقش رجب، که بسه زبان مذکور نوشته شده است و نشان میدهد، که نقش متعلق به شاپور پسر اردشیر است. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۸۶، ج ۲، تصویر ۲۰۹ عکس آن در فصل چهارم بیاید.
کتیبه شاپور اول در حاجیآباد، که بدو زبان پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی نوشته شده و حکایت تیر انداختن پادشاه است. متن این کتیبه در آخر کتاب بندهش چاپ وسترگارد انتشار یافته، همچنین عین کتیبه و آخرین ترجمۀ آن در کتاب پایکولی، ج ۱ ص ۸۹-۸۷ مسطور است.
کتیبه بنای شاپور اول در شهر شاپور بدو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی رک گیرشمن، مجله صنایع آسیایی، دوره دهم، ص ۱۲۹-۱۲۳ و همچنین مقاله اولاف هانزن در مجله انجمن شرقی آلمان، دوره ۹۲٬۱۹۳۸، ص ۴۴۱ و بعد.
کتیبه پهلوی ساسانی از شاپور اول در «کعبۀ زردشت» نقش رستم، برای توضیح بیشتر رجوع شود به مقاله اشپرلینگ در مجله امریکایی زبان و ادبیات سامی، دوره ۵۳، شماره ۲، ص ۱۴۴-۱۲۶، و نیز مقاله دیگر همین نویسنده در مجله انجمن شرقی آلمان، دوره ۹۱، ص ۵۸۲-۶۲۵ و مقاله هنینگ در بولتن شرقی، دوره ۹، ص ۸۴۹-۸۲۳.
کتیبۀ پهلوی ساسانی از موبذ کرتیر هرمزد در نقش رجب. صاحب کتیبه شرحی از پارسایی خود و خدماتی، که بهکشور ایران در عهد شاپور اول و هرمزد اول و هرام اول و هرام دوم نموده، بیان کرده است. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۹۲-۸۹.
کتیبۀ دیگر از همین شخص در بالای نقش برجستۀ شاپور اول در نقش رستم کنده شده، ولی خیلی ضایع گردیده است. هرتسفلد، پایکولی، ص ۹۳-۹۲، مقایسه شود با تاریخ باستان، ص ۱۰۱-۱۰۰.
کتیبۀ نرسی در پایکولی، که بدو زبان پهلوی نوشته شده و شرح جنک این پادشاه با وهرام سوم است و تفصیل اطاعت بزرگان را نسبت به شاهنشاه بیان میکند. هرتسفلد، پایکولی ج ۱، ص ۱۱۹-۹۴.
کتیبه پهلوی ساسانی، که در روی نقش وهرام اول در شاپور فارس کنده شده و حاکی از اسامی و القاب شاه نرسی و پدر و جد اوست. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۱۲۰(مقایسه شود با ص ۱۷۳ همانجا). صورت نقش مزبور در فصل پنجم چاپ شده است.
کتیبۀ پهلوی ساسانی شاپور سوم، که در سمت چپ کتیبۀ فوق واقع شده و حاوی نام و القاب شاپور سوم و پدر و جد اوست. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۱۲۲ صورت نقش در فصل پنجم بیاید.
کتیبۀ پهلوی ساسانی تخت جمشید، که در سال دوم سلطنت شاپور دوم نقش شده است هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۱۲۱.
کتیبۀ دیگر، که بخط پهلوی ساسانی در تخت جمشید است، بامر دو تن از بزرگان کشور بنام شاپور دوم ساخته شده است. هرتسفلد، پایکولی، ج ۱، ص ۱۲۲.
کتیبههای متعدد کوچکی، که در دربند بفرمان امراء آنجا ساخته شده و تاریخ آنها قرون اخیر عهد ساسانیان است. نیبرگ، سالنامه انجمن علمی آذربایجان، بادکوبه ۱۹۲۹(بزبان روسی).
کتیبههایی، که در کنیسه جهودان شهر دورا نقش شده است. برای اطلاع بیشتر رجوع کتیبه به پالیارو، کتیبههای پهلوی کنیسه دورا (کاوشهای دورا، مرحله ششم، نشریات دانشگاه بیل ۱۹۳۶).
A. Pagliaro,The Pehlevi Dipinti in the Dura Synagogae (Excavation at Dura Europos,6 th Season,Yale Uiniversity- Press 1936).
*** پاپیروسهای پهلوی: پاپیروسهای پهلوی در مجموعه پاپیروس موزههای دولتی برلن، ناشر اولاف هانزن (از نشریات آکادمی پروس ۱۹۳۷).
Papyri Die mittelpersischen PaPyrider PaPyrussammlung des Staatlichen Museen zn Berlin,herausg. von Olaf Hansen.
خطوط مهرهای ساسانی اسامی و القاب عده کثیری را نشان میدهد و مشتمل بر عبارات مختصر و بیتغییر است.
*** سکههای پهلوی ساسانی برای تاریخ این عهد بسیار مهم است. از آنجا که سلاطین ساسانی هریک تاج مخصوصی داشتهاند، میتوانیم از روی این سکهها در حجاریهایی، که دارای خط نیستند، پادشاهان را بشناسیم.
ظاهراً مسکوکات عهد ساسانی دو قسم بوده است، یکی طلا و دیگری نقره، ولی میان قیمت طلا و نقره نسبت ثابتی موجود نبوده است. مسکوکات طلا (دینار) به ندرت بدست میافتد. پادشاهان نخستین این سلسله گویا سکه طلائی داشتهاند، که از حیث وزن، با سکه امپراطوران روم در آن عصر، که اوری نام داشته، مساوی بوده است. بعلاوه فعلا پولهای طلائی از آن عهد در دست است، که از حیث بزرگی با هم اختلاف دارند. درهم نقره را همیشه تقریبا بیک وزن ضرب میکردهاند و آن وزن هم مأخوذ از درهمهای فنیقی است، که آخرین پادشاهان اشکانی بتقلید آن سکه زدهاند سنگینی این درهمها بین ۶۵/۳ و ۹۴/۳ گرام است. بطور کلی قیمت درهم ساسانی معادل ۷۹/۰ فرانک طلا بوده است. این دراهم برخلاف درهمهای اشکانی پهن و نازک است. ستیر (ستاتر) ارزش چهار درهم داشته است. سکههای کوچک نقره هم ضرب میکردهاند ازاینقرار: دیوبول (معادل نیم درهم) و اوبول یا دانگ (معادل یک ششم درهم) و «همیوبول» (معادل یک دوازدهم درهم). مقداری سکه مخلوط مس و قلع و سرب از عهد اردشیر اول و شاپور دوم باقی است. انواع سکههای مس، که قیمت مختلف داشته و گویا اساس آنها مأخذ نقره بوده، در دست است. کوچکترین پولی، که اسم آن بما رسیده، پشیز است. امراء و فرمانفرمایان شرق، ملقب به کوشان شاه، سکههائی بتقلید مسکوکات شاهنشاهی ضرب کرده و صورت و نام و لقب خود را بر آن نگاشتهاند.
در یک طرف درهمهای ساسانی تمثال شاهنشاه و در طرف دیگر نقش آتشدان دیده میشود. بخط پهلوی نام و لقب شاهنشاه را در یک طرف نگاشتهاند و غالبا در طرف دیگر هم باز اسم شاهنشاه تکرار میشود. گذشته ازین هر سکه دارای علامت و نشانی خاص است، که گاهی از حروف و گاهی از نقوش ترکیب گردیده است، گاهی هم سال سلطنت پادشاه را در آن قید کردهاند. *** منابع دین رسمی کشور ساسانی کتب مقدسه بوده است بزبان اوستایی، که مجموع آن را اوستای ساسانی گویند و بیست و یک نسک بوده است. دیگر زند، که ترجمه متون اوستایی است با تفسیر و شرح بزبان پهلوی ساسانی. اوستای کنونی قسمت کوچکی از اوستای عهد ساسانی است. اما از ۲۱ نسک اوستا خلاصه در جلد هشتم و نهم دینکرد، که کتابی است بزبان پهلوی، محفوظ است و از روی آن خلاصه مطالب بسیار مهم برای تاریخ تمدن ساسانیان بدست میآید. در این کتاب مکرر از دینکرد سخن خواهیم راند. در اینجا اسامی چند تن از مفسرین و شارحینی را، که در کتاب زند و سایر کتب دینی نام بردهاند، یادداشت میکنیم: ابرگ، ماهگشنسپ، گوگشنسپ، کی آذر بوزیذ، سوشیانس، روشن، آذر هرمزد، آذرفرنبغ نرسه میذوگماه، فرخ، افروغ، آزادمرد. ظاهراً اکثر این مفسرین در اواخر عهد ساسانیان میزیستهاند.
تقریبا همۀ کتب زردشتی، که دینی محض است و بزبان پهلوی باقی مانده است، در قرون بعد از انقراض ساسانیان تألیف و تصنیف یافته است. مخصوصا در قرن نهم میلادی (سوم هجری) علماء دین زردشتی فعالیت فوقالعاده در تحریر کتب به خرج دادهاند. داذستانی مینوگ خرذ که آن را میتوان «تعالیم عقل آسمانی» یا «روح العقل» ترجمه کرد، گویا زمان تألیفش در اواخر عهد ساسانیان بوده است، ولی صورت فعلی آن متعلق بدوره بعد از این سلسله است اما کتاب اردایویراز (اردایویرازنامگ) ، آنچه مسلم است، مضمون و مطلبش از دوره ساسانیان است. بعضی از تألیفاتی، که از روی مندرجات اوستای ساسانی و زند گرفته شده است، برای تاریخ تمدن ساسانی اهمیت فوقالعاده دارد. مهمترین آنها دینکرد است ، که سابقا ذکر شد. دیگر بندهشن، که خلاصۀ قسمتی است از اوستای ساسانی و زند، که مربوط بتکوین جهان و قصص و اساطیر و طبیعیات و غیره است . اوستا و زند منابع حقوقی عهد ساسانیان بود. قسمتی از یک کتاب حقوقی عهد، که ماذیگانی هزار داذستان (گزارش هزار فتوای قضایی) نام دارد، موجود است. این نسخۀ منحصر بفرد، که مؤلفش فرخ مرد نامی است، مشتمل بر ۷۵ ورق است و امروز در «کتابخانه مانکچی لیمجی هوشنگ هاتریا» است. ۵۵ ورق آن را با یک مقدمه مودی طبع کرده و ۲۰ ورق دیگر را نیز انکلساریا بصورت چاپ، عکسی (فاکسیمیله) در سال ۱۹۱۳ منتشر کرده است. بارتلمه و پالیارو قطعاتی از این کتاب را، که بسبب فقدان مواد لازمه و طبیعت مطالب بسیار مشکل است، به آلمانی و ایتالیائی ترجمه و با اصل آن و توضیحات زبانشناسی و قضایی چاپ کردهاند.
در این مادیگان اسامی چند تن از قضات دورۀ ساسانی با نظر قضایی و فتوای هریک قید شده است ازاینقرار:
وهرام، داذفرخ، سیاوش، پسانویهی آزاذمردان، پسانویهی برزآذر فرنبغان، ویهپناه، که شاغل مقام عالی مگوگان اندرزبذ بود، خوذای بود دبیر، واییاوار راذهرمز، وهرامشاذ، یوانیم، ویههرمزد، ژاماسپ ماهانداذ. و غیره.
دستوران گویا اسم کتابی قضایی بوده، که یکمرتبه در این تألیف ذکر آن رفته است. یک مجموعه قضایی از عهد ساسانیان، که در آغاز بزبان پهلوی بوده و اکثر منابع با مادیگان هزار دادستان یکی است، فعلا بزبان سریانی موجود است. این نسخه در قرن هشتم میلادی بهوسیله رئیس نصارای ایران عیشوبخت تألیف یا ترجمه شده است. اما مترجم عیسوی مزبور قواعد حقوقی ایران را تغییر داده است، تا با اوضاع و احوال همکیشان او مناسبتر باشد.
در قرن اخیر سلطنت ساسانیان، مقدار زیادی کتب اخلاقی نظری و عملی بنام اندرز و پندنامگ نوشته شده، که قواعد اخلاقی و کلمات حکیمانه را به بزرگان تاریخی را افسانهای سابق نسبت دادهاند. از این نوع کتب رسالههایی فعلا باقی است که تألیف آن بعد از انقراض ساسانیان بوده، مثلا اندرز اوشنردانا، که از اشخاص افسانۀ قدیم است، و اندرز خسرو کواذان (خسرو پسر قباد) و اندر آذربذ مهرسپندان، که بزرگ موبدان عصر شاپور دوم بوده است، و پندنامه زردشت پسر آذربذ اندرزی نیز از وزرگمهر (بزرجمهر) باقی است. وزرگمهر بنا به روایت نویسندگان ایران و عرب وزیر دانای خسرو اول بوده و قصههایی، که باین شخص افسانهای نسبت دادهاند و گویا بتقلید افسانه باستانی احیقر نوشته شده، در قرون وسطی اسلامی محل توجه عام بوده است. باحتمال قوی این شخص مشهور و مرموز، که نام او را ملحق به قصه ورود شطرنج به ایران کردهاند، همان برزویۀ طبیب است، که در فصل هشتم از او سخن خواهیم راند. ظاهراً اندرز وزرگمهر در قرن نهم میلادی (دوم هجری) تألیف شده است، ولی نصایحی که از زبان بزرجمهر نقل کرده، قسمتی مأخوذ از مقدمۀ کلیله و دمنه است، که برزویه آن را از کتاب پنچاتنتره سانسکریت ترجمه نموده، و قسمتی اقتباس از اندرزهای قدیمتر است.
شرحهای دلپسند از خوشگذرانی و تفریح طبقات عالیه عهد ساسانیان در رسالۀ پهلوی موسوم به خسروی کواذان و ریذگی (خسرو پسر قباد و یک غلام) دیده میشود. در این باب رجوع نمایید بفصل نهم این کتاب.
قصههای تاریخی مختصر را در آن عهد خیلی میپسندیدهاند. متن بعضی از این رمانها، که از تاریخ ساسانیان حکایت میکند و در آخرین قرن سلطنت این دودمان تألیف یافته، موجود است، ولی نگارش آن از قرون بعد از انقراض ساسانی است، مانند کارنامگی اردشیری پاپکان و ماذیگانی چترنگ (قصۀ بازی شطرنج).
شرحهای مختصری راجع به بنای شهرهای ایران در کتاب شهرستانهای ایرانشهر هست.
در خصوص ادبیات مانویان رجوع شود بفصل چهارم این کتاب.
۲-روایات ساسانی که در ادبیات عرب و ایران باقی است
چنانکه در زمان هخامنشیان مرسوم بود، دربار ساسانیان نیز سالنامههای رسمی داشت. تصور میرود که مؤلف یا مؤلفان خوذاینامگ از مندرجات این سالنامهها استفاده کردهاند. خوذاینامگ در آخر عهد ساسانیان و شاید در زمان یزدگرد سوم تدوین شده است. نلدکه ثابت کرده است، که این تاریخ پهلوی مأخذ عمده تواریخ عربی و فارسی است، که از سرگذشت ایران قبل از اسلام سخن میرانند. عنوان این کتاب را، که پهلوی است، بعربی سیر ملوک العجم یا سیر الملوک نوشتهاند و در فارسی آن را به شاهنامه ترجمه کردهاند. از جمله ترجمههای عربی کتاب خوذاینامگ یکی آن است که ابن المقفع نموده است. ابن المقفع از ایرانیان زردشتی است که بدین اسلام درآمد و در حدود سال ۷۶۰ میلادی بدرود زندگی گفت، از جمله نویسندگان بسیار فعال و متبحر است، کتب دیگر هم از زبان پهلوی بعربی نقل کرده است. متأسفانه هم اصل خوداینامگ پهلوی هم ترجمه ابن المقفع از دست رفته. همچنین ترجمهها و اقتباسهای دیگر، که بهوسیله نویسندگان بعد از ابن المقفع از این کتاب شده است و حمزۀ اصفهانی بوجود آنها اشاره میکند، بکلی مفقود الاثر است (کتاب حمزه در سال ۹۶۱ میلادی تألیف شده است).
باعتقاد نلدکه سیر الملوک ابن المقفع نخستین ترجمه مستقیم خوذاینامگ بوده و باقی مترجمینی، که حمزه ذکر میکند، از او اخذ مطلب کردهاند و مأخذ روایت فردوسی در شاهنامه، که حکایت پادشاهان و پهلوانان باستانی است، ترجمه دیگری است، که مستقلا بزبان فارسی بوده و ارتباطی با کتاب ابن المقفع نداشته است. اما بعد از آنکه دانشمند روسی بارون روزن این مطلب را مجددا در رسالۀ روسی خود موسوم به ترجمههای عربی خوذاینامگ (۱۸۹۵) مورد بحث قرار داد، نظر نلدکه محل تردید قرار گرفت. تحقیقات دقیقه روزن را میتوان بطریق ذیل خلاصه کرد: منابعی که حمزۀ اصفهانی و سایر مورخان عرب در ردیف کتاب ابن المقفع قلمداد کردهاند، اگرچه محتملا همه آنها بعد از ابن المقفع نوشته شده است، اما لازم نیست که عموما و قطعا مندرجات خود را از کتاب او گرفته باشند. فقط بعضی از مؤلفان مذکور تا اندازه از ترجمۀ او استفاده کردهاند. در میان منابع مزبور کتبی هم وجود داشته، که مستقیما از اصل پهلوی نقل شده باشد. و با اینکه آوازه ابن المقفع رفتهرفته نام سایر مترجمان را تحت الشعاع قرار داده است، هیچ دلیلی نداریم، که در زمان حمزه اصفهانی ترجمه او را بر سایر کتب مزبور ترجیح داده باشند. منابعی که حمزه اصفهانی در دست داشته، بنا بر تشخیص خود او بسه نوع منقسم تواند شد: ۱-مترجمان یعنی ابن المقفع و محمد بن الجهم البرمکی و زاذویه بن شاهویه الاصفهانی، که متن خوذاینامگ را تا اندازه از روی صحت نقل کرده بودند، ولی در ترجمۀ آنها حذف و اختصار و اجرای سلیقه شخصی راه داشته است.
۲-مترجمانی، که مؤلف و خوشهچین بودهاند، مانند محمد بن مطیار الاصفهانی و هشام بن قاسم الاصفهانی وقایع تاریخی و افسانهای را از کتب دیگر پهلوی نیز اقتباس و در کتابهای خود وارد نمودهاند. ۳-مصنفان مانند موسی بن عیسی الکسروی و بهرام بن مردانشاه موبد ترجمههای مختلف خوذاینامگ را با یکدیگر مقایسه و بعضی نکات را از سایر کتب گرفته و قصههایی نیز برای توفیق دادن منابع و رفع تضاد مآخذ خود اختراع کردهاند و مقصود آنها از این تدابیر آن بوده، که حتی الامکان صورت اصلی متن قدیم را بانتظام آورند و خوب میتوان حدس زد که نتیجه آن چیست. بنا بر قول حمزه یکی از این مصنفان، که موبد بهرام نام داشته، بیش از ۲۰ نسخۀ عربی خوذاینامگ را محل آزمایش قرار داده است و دیگری بنام الکسروی، که روزن نمونۀ چند از انتقادات عجیب تاریخی او ذکر کرده، بعد از تفحص بسیار حتی دو متن را از ترجمههای خوذاینامگ موافق و مطابق با یکدیگر نیافته است. بیرونی و بلعمی و دیگر مورخان نام چند تن دیگر از مترجمان و مؤلفان سلف را، که در ترجمه و اقتباس از خوذاینامگ رنج بردهاند، ذکر میکنند. از جمله انتقادات روزن بحثی است، که در باب مقدمۀ نسبة جدید شاهنامه فردوسی کرده است. معروف است که مأخذ عمدۀ فردوسی در نظم شاهنامه ترجمه منثور خوذاینامگ پهلوی بوده و این ترجمه ارتباطی با نسخ عربی سیر الملوک نداشته است. این نظر را فضلا از مطالعه مقدمۀ شاهنامۀ مزبور یافتهاند. روزن با قید احتیاط چنین گوید، که مآخذ عمده شاهنامه فردوسی کتابی فارسی است مأخوذ از همان منابع عربی، که سایر مورخانی، که فعلا آثارشان در دست است، آن منابع را بکار بردهاند.
چنانکه نلدکه در شروحی، که بر ترجمه تاریخ طبری قسمت ساسانیان نوشته، مکرر اثبات کرده است، در کتاب خوذاینامگ بیشتر قضاوتهایی، که نسبت بخصال و اعمال پادشاهان ساسانی شده، بنا بر سلیقه و میل طبقه عالیه نجبا و روحانیون زردشتی است.
متأسفانه مورخان عرب و ایرانی، که کتابشان در دست ماست، جز در بعضی موارد مآخذ مستقیم خود را ذکر نمیکنند، ازین جهت ما نمیتوانیم بگوییم کتاب هریک از آنها مأخوذ از کدام ترجمه یا تألیف قدیم است.
تصور میرود پس از مرگ یزدگرد سوم، علماء زردشتی ملحقاتی، که حاکی از وقایع ایام اخیر سلسله ساسانیان است، بر اصل خوذاینامگ پهلوی افزودهاند. در هر حال خوذاینامگ اصلی تا مرگ خسرو پرویز بیشتر نیامده، ولی آثار مورخان عرب و ایرانی مشتمل بر روایات ایرانی است، که از مرگ خسرو پرویز تا انجام کار یزدگرد را حکایت میکند، با این تفاوت، که در روایات اخیر اختلاف قول بسیار است و همین تباین روایت حاکی از آن است، که منبع واحدی نداشتهاند.
حال بوصف کتاب پهلوی دیگر بپردازیم، که آن نیز مشتمل بر تاریخ ساسانیان بوده و بقلم ابن المقفع ترجمه شده است. این کتاب آییننامگ نام داشت. مسعودی گوید:
«این کتاب مرکب از چند هزار صفحه بود و نسخه کامل آن جز در نزد موبدان و سایر اشخاص صاحب قدرت بدست نمیآمد». آییننامگ خصوصیات تشکیلات دولت و جامعه ایران را قبل از عهد ساسانیان و در عصر شاهنشاهی این سلسله در بر داشته و قواعد فن جهانداری را ذکر میکرده است. نام این کتاب در تاریخ ثعالبی آمده و همچنین در عیونالاخبار ابن قتیبه مکرر ذکر شده است. آثار مندرجات آن را در نامه تنسر و کتاب حمزه و جوامع الحکایات عوفی یافتهاند. آییننامگ یا آییننامگها (بنا بر تعدد آن) اطلاعاتی راجع به ورزشهای پسندیده مثل تیراندازی و گویبازی و شرح چگونگی تطیر و تفأل، که از ملاحظه پرش مرغان استنباط میشود و امثال آن، در بر داشته است.
گاهنامگ یا فهرست رجال ساسانی، که در آن نام و منصب همه بزرگان ایرانی بترتیب مقامی، که داشتهاند، ثبت بوده، جزوهای از آییننامگ بشمار میآمده است. ظاهراً مطالبی، که یعقوبی و مسعودی و جاحظ در کتاب التاج در باب طبقات و درجات دربار ساسانی نقل کردهاند، مأخوذ از هناهنگهای قدیم است.
یکی از مهمترین اسنادی، که راجع بتشکیلات عهد ساسانی در دست ما مانده است «نامه تنسر به پادشاه طبرستان» است. تنسر شخصی تاریخی بوده. اوست که آیین زردشتی را در زمان اردشیر اول تجدید کرد. متن این نامه را نخست دارمستتر در مجله آسیایی (سال ۱۸۹۴، جلد اول، صفحه ۲۰۰ و ما بعد با ترجمه در صفحه ۵۰۲ و ما بعد) طبع کرد و اخیرا هم آقای مجتبی مینوی آن را در طهران به سال ۱۹۳۳ تجدید چاپ نموده. دارمستتر دو نسخه از نامه تنسر را در دست داشته، ولی نسخه مینوی از آنها پنجاه سال قدیمتر و در بعضی موارد کاملتر بوده است. این نامه، که در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار مندرج است، ترجمه فارسی است از نسخه عربی، که ابن المقفع از اصل پهلوی ترجمه کرده بود و اکنون هم اصل و هم ترجمه عربی مفقود الاثر است.
یکی از قطعات نسخه عربی ابن المقفع را مسعودی و قطعه دیگر را بیرونی نقل کردهاند و در کتاب فارسنامه نیز پارۀ از این نامه منقول است، که به منزله ذیل مندرجات تاریخ ابن اسفندیار بشمار میآید. نامه تنسر حاوی مطالب تاریخی و سیاسی و اخلاقی است و بصورت مکاتبۀ، که ما بین هیربد بزرگ تنسر و پادشاه طبرستان شده است، هم آن پادشاه را، که در اطاعت نمودن از اردشیر مردد و از اوضاع سلطنت جدید بیاطلاع بوده، به اطاعت خوانده و هم مردم زمان را در مباحث مذکور تعلیم داده است. در واقع از جنس اندرزهایی است، که در عهد خسروان مینگاشتهاند و تاریخ نگارش این نامه هم زمان خسرو اول است نه عصر اردشیر بابکان.
در نامه تنسر آمده است، که اردشیر مجازات از دین برگشتگان را تخفیف داد. «چه در روزگار پیشین هر که از دین برگشتی حالا عاجلا قتل و سیاست فرمودندی شهنشاه فرمود، که چنین کس را بحبس بازدارند و علما به مدت یک سال بهر وقت او را خوانند و نصیحت کنند و ادله و براهین بر او عرض دارند و شبهه را زایل کنند، اگر به توبه و انابت و استغفار بازآید، خلاص دهند و اگر اصرار و استکبار او را بر استدبار دارد بعد از آن قتل فرمایند». اما در حقیقت سختگیریهایی، که نسبت به مرتدان مرسوم شد، ممکن نیست قبل از آنکه اردشیر دین زردشتی را آیین رسمی دولتی کرد، معمول بوده باشد. بالعکس تخفیفهایی که ذکر میکند، مربوط به زمانهای بعد بوده، که انصاف و انسانیت جلوه بیشتری یافته و برای آنکه این تغییر نظر دیانتی را بنیان متینی بدهند، آن را منتسب به اردشیر مؤسس سلسله ساسانی میکردهاند، و همین نکته در باب تخفیف مجازاتهای مربوط به گناهانی، که نسبت بشاه (دولت) و نسبت به مردمان دیگر مرتکب شدهاند و در نامه تنسر درج است، صدق میکند. از میان پادشاهان این سلسله نسبة خسرو اول در باب وسعت مشرب و مسامحه در عقاید دینی و رعایت انصاف و حقوق انسانیت شهرتی به سزا دارد.
حال نکته دیگر را، که مسئله جانشینی پادشاه است، محل دقت قرار دهیم، که در نسخهدار مستتر (صفحه ۲۲۷ و ۲۲۸ و ما بعد و ۵۳۳ و ۵۴۳ و ما بعد) مندرج است. بنا بر مندرجات این نامه اردشیر در اختیار جانشین خود میلی نداشت، زیرا که میترسید قصد هلاک او کند، از این سبب انتخاب جانشین را به ترتیب ذیل قرار داد: پادشاه در نامههای سر بمهر جز اندرزها و پندهایی به موبد بزرگ و فرمانده کل لشکر و دبیر بزرگ چیزی ننوشت و مقرر کرد، که پس از مرگ او اشخاص مذکور جانشین وی را از میان شاهزادگان خاندان شاهی اختیار کنند. اگر میان این بزرگان اختلافی واقع شود رای مؤبد بزرگ قاطع خواهد بود: «اما اردشیر این معنی سنت نکرد که بعد او کسی را ولیعهد نکنند و ختم نفرمود الا آنست که آگاهی داد از آنکه چنین باید» و گفت: «تواند بود که روزگاری آید متفاوت رأی ما و صلاح روی دیگر دارد». تردیدی، که ما در این روایت داریم، مبتنی بر چند اصل است، یکی آنکه وضع چنین قاعده به هیچوجه شایسته یک پادشاه سیاسی صاحب تدبیری چون اردشیر نیست، دیگر آنکه بنا بر قول طبری، که تابع اسناد رسمی عهد ساسانیان است، اردشیر و شاپور اول و شاپور دوم جانشینان خود را شخصا معین کردهاند. اما در زمانی، که فاصله عهد اردشیر دوم و کواذ اول است، غالبا انتخاب پادشاه با بزرگان بوده است. بنابراین ترتیبی که تنسر ذکر کرده، در این دوره متداول بوده است. بعلاوه این نکته که تنسر گوید اردشیر فرمود قانون من قطعی نیست دیگران میتوانند به مقتضای احوال آن را تبدیل کنند، حکایت میکند که نامه تنسر در زمانی نوشته شده، که آن قاعده اگرچه منسوخ بوده، ولی یاد آن در اذهان ثباتی داشته است.
پس نامه تنسر متعلق بعهدی است که پادشاهان مجددا اختیار تعیین جانشین خود را در زمان حیات بدست آوردهاند، یعنی دورۀ که فاصلۀ سلطنت کواذ اول و هرمزد چهارم بوده است.
در نامه تنسر (چاپ دارمستتر، ص ۲۱۰ و ص ۵۱۳، چاپ مینوی، ص ۹) به اردشیر نسبت داده شده، که گوید: «هیچ آفریده را (غیر از شاهان زیردست)، که نه از اهل بیت ما باشد، شاه نمیباید خواند، جز آن جماعت که اصحاب ثغورند: آلان و ناحیت مغرب و خوارزم و کابل». مقصود از «صاحب ثغور آلان» بیشبهه یکی از چهار مرزبانی است، که خسرو اول نصب کرد و او را این امتیاز داد، که بر سریر زرین نشیند و مقام او بطور استثناء به اولادش نیز انتقال مییافت. این مرزبانان را پادشاهان صاحب تخت (ملوک السریر) نیز میگفتهاند (مأخوذ از نهایة الارب در مجله انجمن همایونی آسیایی، سال ۱۹۰۰، صفحه ۲۲۶).
و نیز از مطالب جغرافیائی، که در نامه تنسر آمده است، میتوان تاریخ نگارش آن را بهتر تعیین کرد. مثلا نام بردن از ترکان و تعداد نقاط سرحدی «جوی بلخ تا آخر بلاد آذربایگان و ارمنیه فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل و تخارستان». ازاینرو نامه تنسر بعد از فتوحات انوشیروان در نواحی شرق و قلع و قمع هپتالیان و پیش از تسخیر یمن برشته تحریر آمده است، یعنی بین سنوات ۵۵۷ و ۵۷۰ میلادی.
مارکوارت از راههای دیگر بهمین نتیجه، که ما رسیدهایم، رسیده است و او گوید، که نامه تنسر رسالۀ جعلی است، که در زمان خسرو اول نگاشتهاند. از فروض مارکوارت این است، که در نامه مزبور حاکم کرمان را بجای آنکه مطابق تواریخ موجوده ولخش بنویسد، قابوس نوشته است و این همان کاووس (کیوس) برادر خسرو اول است، که بجای پادشاه کرمان، که در عهد اردشیر بوده، مذکور شده است.
در سیاستنامه نظامالملک عباراتی از کتاب موسوم به پیشینگاننامگ (کتاب پیشینگان) نقل شده است.
گذشته از این کتابی بنام تاجنامگ داشتهاند، حاوی صورت نطقها و دستورها و فرمانهای سلاطین و نظایر آن فعلا دشوار است، که بگوییم در این مجموعه چند سند تاریخی مندرج بوده است. نام کتاب تاجنامگ در فهرست ابنالندیم مذکور و نقلهایی از آن در عیون الاخبار ابن قتیبه مسطور است. بعضی از این عبارات منسوب به پادشاهی است، که نام ایشان ذکر نشده، و بعضی استخراج از اندرز خسرو پرویز است، که گویند خطاب به فرزندان و دبیران و گنجوران و حاجبان خویش کرده است. ذکری که طبری از نامههای سلاطین میکند ( مثلنامه شاپور سوم بحکام ایالات و نامه بهرام چهار به سران سپاه و نامه خسرو اول به پاذگوسپان آذربایجان)، ظاهراً مأخوذ از تاجنامگ است.
چنین پیداست، که کتابهای خاصی هم بنام تاجنامگ موجود بوده است، زیرا که در الفهرست (ص ۱۱۸، سطر ۲۸) اسم یک تاجنامه مذکور شده، که حاوی شرح اقوال و افعال انوشیروان (خسرو اول) بوده و ابن المقفع آن را ترجمه کرده است. یکی گابریلی بر آن است، که تاجنامگ منحصر بفرد بوده و عبارت اقوال و افعال انوشیروان الحاقی است.
در سال ۱۶/۹۱۵ میلادی، مسعودی در استخر پیش یکی از بزرگان فارس «کتاب دیگر دیده است حاوی اغلب علوم ایرانیان با شرح تواریخ و ابنیه و مدت سلطنت پادشاهان» و بعلاوه تصویر شاهنشاهان ساسانی را نیز دربرداشته است. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری تصویر او را میکشیدند-چه پیر چه جوان-و جامه رسمی و تاج و هیئت محاسن و نشانههای چهره او را در آن نقش نشان میدادند». آنگاه تصویر را در گنج شاهی میسپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود». اگر شاه در لباس جنگی مصور میشد، او را ایستاده میکشیدند. و اگر در حال رسیدگی بامور کشور کشیده میشد، وی را نشسته نقش میکردند. در این نقوش پادشاه را در میان بزرگان و زیردستان درگاه چنان میکشیدند، که وقایع مهمه ایام دولت او از آن مستفاد میگشت.
هم مسعودی گوید، که این کتاب را از روی نسخۀ نقل کردهاند، که در گنج پادشاهان ایران در نیمه ماه جمادی الثانیه ۱۱۳(۷۸۱ بعد از میلاد) بدست آمد. این کتاب را بامر هشام بن عبد الملک بن مروان از پهلوی بعربی ترجمه کرده بودند و نقوش آن را با الوانی محیر العقول (که امروز بدست نمیآید) مانند محلول طلا و نقره و مس مذاب رنگآمیزی نموده بودند و هم او گوید «از بس اوراق این کتاب زیبا بود، و در ساختن آن دقت کرده بودند، که من درست ندانستم از کاغذ بود یا از پوست». ظاهراً حمزه اصفهانی در شرحی، که از سیما و صورت هریک از سلاطین ساسانی داده است، استنادش باین کتاب بوده است. البته تصویرهایی، که از پادشاهان بدست آمده، همه اصیل و موافق طبیعت نبوده است، زیرا که علی الظاهر این رسم، یعنی کشیدن صورت سلاطین در روز وفات، در اثناء دورۀ ساسانیان متداول شده است و برای تکمیل دوره تصاویر ناچار صورت پادشاهان سلف را از روی خیال و حدس و قیاس ساخته و بنقوش موجود افزودهاند. پس اگر نسبت بصورت پادشاهان نخستین ساسانی مشکوک باشیم، دلیلی در دست نیست، که شرحی را، که از هیئت و سیمای سلاطین اخیر آن سلسله نگاشتهاند، قبول نکنیم. لباس و سلاح و هیئت افراد این پادشاهان بقدری مطابق با حجاریها و ظروف نقره عهد ساسانی است که نمیتوان گفت نقوش مذکور را بعد از انقراض ساسانیان جعل و اختراع کردهاند.
بعقید گوتشمید این کتاب همان تاجنامه بوده است و اینوسترانتزف و بعدها شدر نیز این عقیده را، که بسیار محتمل بنظر میرسد، پذیرفتهاند. سخنانی، که روایات عربی و فارسی هنگام بر تخت نشستن به شاهان ساسانی نسبت دادهاند، به عقیده اینوسترانتزف مأخوذ از این کتاب است.
استخری گوید که در ناحیه شاپور نقش پادشاهان و بزرگان فارس و موبدان و سایر مردان را بر کوهها رسم کردهاند و نیز گوید که تصویر این اشخاص و شرح اعمال و تاریخ دولت آنان را در کتابهائی درج کرده و به نگاهبانانی سپرده بودند، که در قلعه شیز ناحیه ارجان مقام داشتند. اینوسترانتزف این گفته را نیز با تاجنامه مربوط میداند.
نام عده کثیری از کتب پهلوی، که بعربی ترجمه شده است، در الفهرست دیده میشود مخصوصا صفحه ۳۰۵ و صفحات ۱۶-۳۱۵. نام برخی ازین کتب در تواریخ دیگر هم مذکور است. بعضی از آنها جزء سلسله اندرزهاست و بعضی قصه تاریخی محسوب میشود. ولی چون از اکثر آنها جز نامی باقی نیست، بتحقیق نمیتوان گفت هر کتابی از کدام قسم بوده است.
از جمله افسانههای عامه پهلوی، که مشتمل بر موضوعاتی از تاریخ عهد ساسانیان بوده و ترجمه عربی هم داشته است، یکی مزدکنامگ است و دیگر وهرام چوبیننامگ.
مزدکنامگ قصهای است راجع بمزدک معروف، که در زمان کواذ اول قیام کرد. ابن المقفع آن را بعربی ترجمه کرد و لاحقی شاعر آن را بنظم آورد (الفهرست ۲۷/۱۱۸ و ۱۰/۱۶۳). حمزه نیز اسمی ازین کتاب میبرد. (ص ۴۱)، در نهایة هم مذکور است (برون، ص ۲۱۶). برای اینکه به همۀ مندرجات، این افسانه واقف شویم باید عباراتی را، که در سیاستنامه نظامالملک و در یک روایت پارسی منقول است، مخلوط کنیم. ثعالبی و فردوسی و بیرونی و صاحب فارسنامه و مؤلف مجملالتواریخ در مطالبی، که ذکر کردهاند، باین کتاب نظر داشتهاند.
وهرام چوبیننامگ سرگذشت سردار معروف است، که جبلة بن سالم آن را بعربی ترجمه کرد (الفهرست ۱۰/۱۰۵). کلیات این قصه را میتوان از روایات مورخان عرب و فردوسی بدست آورد.
منابع عمده تاریخ ساسانیان، که از کتب موجوده مورخان عربی و ایرانی بدست میآید، ازاینقرار است: قدیمترین و مهمترین تألیفات عبارتند از: تاریخ یعقوبی (نصف اخیر قرن نهم میلادی) و تاریخ ابن قتیبه (متوفی به سال ۸۸۹)؛ در کتاب عیونالاخبار ابن قتیبه هم مطالب مهم راجع بتاریخ عهد ساسانیان مسطور است. دیگر کتاب اخبار الطوال دینوری (متوفی به سال ۸۹۵)، دیگر تاریخ طبری (متوفی به سال ۹۲۳) دیگر تاریخ اوتیکیوس (سعید بن بطریق پیشوای مسیحیان اسکندریه متوفی به سال ۹۴۰)، دیگر مروجالذهب مسعودی (متوفی در حدود ۹۵۶) و کتاب التنبیه و الاشراف همین مؤلف دیگر تاریخ حمزه اصفهانی، که در سال ۹۶۱ تألیف شده است، دیگر تاریخ فارسی بلعمی که در ۹۶۳ از طبری نقل شده است دیگر تاریخ مطهر بن طاهر المقدیسی که در ۹۶۶ تألیف گردیده است و دیگر شاهنامه فردوسی (متوفی در حدود ۱۰۲۰). مندرجات این حماسه ملی ایران برای فهم چگونگی تمدن ساسانیان بسیار مفید و مهم است، حتی قسمتهایی از شاهنامه، که حاکی از ادوار افسانهای مقدم بر زردشت است، انعکاسی از اوضاع عهد ساسانیان محسوب میشود، زیرا که مآخذ اصلی فردوسی در نظم شاهنامه متعلق بآن عهد است. دیگر غرر اخبار الملوک ثعالبی (متوفی به سال ۱۰۳۸) دیگر نهایةالارب فی اخبار الفرس و العرب، که کتابی عربی و مؤلف آن مجهول و ظاهراً در نیمه نخستین قرن یازدهم میلادی تدوین شده است. دیگر فارسنامه فارسی که در اوایل قرن دوازدهم بقلم مؤلفی که او را ابن البلخی میخوانند نگاشته شده است. دیگر مجمل التواریخ و القصص که کتاب فارسی دیگری است و مؤلفش گمنام است و در سال ۱۱۲۶ میلادی تألیف گردیده است.
مطالبی، که راجع بتاریخ ساسانیان در کتاب پهلوی موسوم به بندهشن میبینیم، مستخرج از ترجمهها و تبدیلاتی است که عربها از از متن خوذاینامگ کردهاند.
کتب ابنمسکویه و ابنالاثیر و مورخان جدیدتر مثل ابوالفدا و حمداللّه مستوفی قزوینی (تاریخ گزیده) و میر خواند و غیره از حیث اهمیت به پایه کتب سابق- الذکر نمیرسند، زیرا که در خصوص تاریخ ساسانیان چندان چیزی، که اضافه بر کتب اقدمین باشد، دربر ندارند.
در باب ارتباط منابع عمده عربی و فارسی با یکدیگر ما خوانندگان را ارجاع میکنیم بمقدمه کتاب «تاریخ ایرانیان و تازیان» تألیف نلدکه، که بواسطه یادداشتها و توضیحات زیادی که دارد، واجد اهمیت خاصی است. همچنین رجوع شود به دیباچه که زتنبرگ بر چاپی، که از کتاب ثعالبی کرده، نوشته است نیز مراجعه شود به تحقیقاتی، که من در کتاب خود موسوم به «کواذ اول و مزدک» نمودهام، و مقالاتی، که در باب بوزرجمهر حکیم و ابرسام و تنسر نوشتهام. بنا بر رأی نلدکه (کتاب سابق الذکر، مقدمه، ص XXI ) اوتیکیوس و ابن قتیبه در تواریخ خود از ترجمه ابن المقفع از خوذاینامگ پیروی و اقتباس کردهاند. طبری جداگانه مطالبی را، که در این خصوص یافته است، بدون ذکر مأخذ نقل نموده و نکاتی به تناسب مقام در باب تاریخ دولت عربی حیره در آن داخل کرده است. بلعمی، پس از مزج کردن مطالب طبری نکته چند، که از مآخذ دیگر گرفته، در آن وارد نموده است. فارسنامه نیز، که بطور کلی تابع روایات طبری است، نکاتی که از جای دیگر اخذ کرده، افزوده است. کتاب حمزه، که خلاصه بیش نیست، حاوی مطالب بسیاری است، که از ترجمهها و تحریفهای عربی خوذاینامگ اتخاذ کرده است. مجمل التواریخ مبتنی بر تألیفات حمزه اصفهانی است و علاوه بر کتاب مختصری، که از حمزه در دست است، صاحب مجمل سایر مؤلفات آن مورخ را، که فعلا اثری از آن باقی نیست، در پیش نظر داشته است.
دینوری از راه نسخۀ مستقلی از خوذاینامگ استفاده کرده است و مندرجات نهایةالارب همان است، که دینوری آورده با قدری تفصیل، و از این دو حال خارج نیست، یا صاحب نهایه منبع اصلی خود را کتاب دینوری قرار داده بوده است، یا کتاب او و کتاب دینوری هر دو مأخوذ از منبع مشترکی بودهاند. روایات دیگری، که باز از خوذاینامگ گرفته شده، در کتابهای یعقوبی و مسعودی و کتاب مختصر مطهر و فردوسی و ثعالبی دیده میشود. سرچشمه اطلاعات فردوسی و ثعالبی یکی بوده است. در اکثر روایاتی، که مؤلفان مذکور از خوذاینامگ نقل کردهاند، مطالبی از سایر مآخذ پهلوی مثل آییننامگ و گاهنامگ و تاجنامگ و اندرزها و رمانهای عامیانه گرفته و داخل نمودهاند.
سرچشمه مشترکی که فردوسی و ثعالبی از آن بهرهمند شدهاند، خود حاوی اقتباساتی از اندرزها و رمانهای عامیانه ساسانیان بوده است و فردوسی مخصوصا از این دو سرچشمه اخیر استفاده بسیار کرده است.
اطلاعات بسیار مهم، که مأخوذ از روایات مختلف عهد ساسانیان است، بحد وفور در کتب منسوب به جاحظ (متوفی در ۸۶۹ میلادی) آمده است، مخصوصا در کتاب التاج، که انتساب آن را بجاحظ رشر تردید کرده است و بنظر ما این تردید صحیح نیست. در هر حال کتاب التاج ناقل روایات صحیحۀ قدیم است. تألیف دیگر بنام کتاب المحاسن و المساوی است، که محققا انتسابش بجاحظ مخدوش است مفاتیح العلوم خوارزمی (که در حدود ۹۷۶ تألیف شده) و آثارالباقیه بیرونی (متوفی به سال ۱۰۴۸) و سیاستنامه نظامالملک، که در ۹۳-۱۰۹۲ تألیف شده، همچنین حاوی روایات عدیده از عهد ساسانیان هستند.
در سلسله کتبی، که موسوم به ادب است و ظاهراًً بتقلید اندرزهای ساسانی رواج گرفته است، میتوان نکات و حکایات بسیار یافت و گرد آورد. از جمله این نوع کتب علاوه بر کتاب المحاسن سابقالذکر، یکی کتابالاذکیاء (عربی) ابنالجوزی است (متوفی در ۱۲۰۰)، دیگر مرزباننامه (فارسی) سعد الدین وراوینی است، که در فاصله سال ۱۲۱۰ و ۱۲۲۵، تدوین یافته است. در کتب جغرافیون عرب هم نکات پراکنده بسیار است، مثل کتب ابن خرداذبه (قرن نهم) و ابن الفقیه الهمدانی (متوفی در آغاز قرن دهم) و استخری و ابن حوقل (قرن دهم) و یاقوت (متوفی در ۱۲۲۹). همچنین میتوان بعضی وقایع محلی را از کتاب تاریخ طبرستان ابن اسفندیار (تألیف شده در ۱۲۱۶) و تاریخ مازندران سید ظهیر الدین المرعشی (تألیف شده در حدود ۱۴۷۶) اقتباس نمود. در خصوص فرقههای مذهبی عهد ساسانیان، سرچشمه مهم کتاب ملل و نحل شهرستانی است (متوفی در ۱۱۵۳)، که از آیین زردشتی و مانوی و مزدکی سخن میراند. همچنین نکات مختصری راجع به فرقههای دینی آن عهد از بیان الادیان ابو المعالی، که فارسی است و در ۱۰۹۲ تحریر شده است، میتوان بدست آورد. نکتۀ چند در باب دین ایرانیان باستان در کتاب فارسی موسوم به تبصرة العوام هست، که در نصف اول قرن سیزدهم میلادی نوشته شده و منتسب به سید مرتضی بن داعی حسنی رازی است. در خصوص حمله عرب بهکشور ایران منبع درجه اولی در دست داریم موسوم به فتوح البلدان بلادزی (متوفی در ۸۹۲) . نصف اول این کتاب، که بقلم رشر به آلمانی ترجمه شده است، مشتمل بر نکاتی است، که به مناسباتی راجع بحوادث تاریخی ایران از قرن پنجم تا قرن هفتم میلادی ذکر نموده است.
۲-منابع یونانی و لاتینی
دیون کاسیوس (متوفی در حدود ۲۳۵ میلادی) در تاریخ روم خود، که تا سال ۲۲۹ میرسد، شرحی از تشکیل دولت ساسانی نوشته است.
کیفیت تغییر سلسله سلطنتی ایران و حوادث متعلقه بآن به تفصیل در تاریخ روم تألیف هردویانوس (متوفی در ۲۴۰ میلادی) مسطور است.
اما راجع بدوره اول عهد ساسانیان اطلاعاتی از قسمتهای موجوده تاریخ دکزیپوس آتنی (نیمه دوم قرن سوم میلادی) و در تاریخ قیصران روم تألیف تربلیوس پولیو، که در عهد دیوکلسین میزیسته، دیده میشود. لاکتانتیوس فیرمیانوس، که معاصر مورخ سابق الذکر بود و بدین نصارا درآمد، تاریخی مبالغهآمیز راجع به خشونتهای شاپور اول نسبت به والریانوس امپراطور روم، که بدست ایرانیان اسیر شد، نگاشته است. اشاراتی بتاریخ عهد ساسانیان در تاریخ اورلیوس، که فلاویوس و پیسکوس در حدود ۳۰۰ بعد از میلاد آن را تألیف کرده است. و همچنین مطالبی در تاریخ اوسبیوس قیصری (متوفی در ۳۴۰) و در کتاب روفینوس، که متمم تاریخ روحانیون اوسبیوس را تا سنه ۳۹۵ نوشته است و در تاریخ قیصران تصنیف اورلیوس ویکتور (قرن چهارم میلادی). که به سال ۳۶۰ ختم میشود، و در کتاب اوناپیوس حکیم افلاطونی جدید (متوفی در حدود ۴۱۵)، که شرح وقایع سالهای ۲۷۰ تا ۴۰۴ میلادی است، بطور پراکنده دیده میشود. تمام این مؤلفین از تاریخ ایران آنچه را، که راجع بروابط ایران و روم بوده، ضبط کردهاند.
برای تفصیل جنگهای شاپور با رومیان منبع عمده تاریخ آمیانوس مارسلینوس است، که از مجلدات آن فقط از جلد ۱۴ تا ۲۱ باقی مانده، مشتمل بر ذکر وقایع سالهای ۳۵۳ و ۳۷۸ است. چون آمیانوس در لشکرکشیهای روم به آسیا در ۳۶۳ شخصا حاضر بوده تفصیل این مجادلات را نگاشته و اطلاعات بسیار مهمی در خصوص ایران و ایرانیان بر آن افزوده است. مورخ رومی دیگر که در لشگرکشی ۳۶۳ میلادی حاضر بوده، اوتروپیوس مؤلف تاریخ ملخص روم است. مواعظ و مراسلات نویسنده مشرک به لیبانیوس متوفی در ۳۹۳ و تاریخ کشیش موسوم به سوپلیسیوس سوروس (متوفی در فاصله ۴۲۰ و ۴۲۵) همچنین در باب روابط روم و ایران حاوی مطالب مفیده هستند.
یکی از علماء دینی مسیحیان بنام تئودور موپسوستی (متوفی در ۴۲۸) عبارت جالب توجهی راجع به آیین زروانپرستی زردشتیان ذکر میکند و فوتیوس خلاصه آن عبارت را نقل کرده است. تئودوره، که اسقف کورس بوده و در حدود سنه ۴۶۰ میلادی فوت شده و در مجادلات و مباحثات دینی نصف اول قرن پنجم فعالیتی نشان داده، تاریخ روحانیون سالهای ۳۲۴-۴۲۹ را به رشته تحریر درآورده است. در اینجا مناسب است، که نام یک سلسله کتب یونانی، که موضوع آنها تاریخ روحانیون و حاوی مطالبی راجع به مجادلات مذهبی فرقههای نصارای شرق و مشتمل بر تاریخ جنگهای سیاسی و دینی دو کشور بزرگ ایران و روم است، ذکر شود. مثلا کتاب سقراط اسکولاستکوس (متوفی در ۴۴۰) و کتاب سوزومن (نیمه اول قرن پنجم) و کتاب اواگریوس، که پس از ۶۰۰ میلادی وفات یافته و تاریخ اوروسیوس موسوم به رد کفار (قرن پنجم)، که بعنوان دفاع و تبلیغ نوشته شده و حاوی تاریخ عالم تا سنه ۴۱۷ است و تاریخ قیصران روم (تا سال ۴۱۰)، که زوسیموس مشرک نوشته است (در اواخر قرن چهارم). بعضی اطلاعات هم در باب تاریخ پیروز ساسانی از کتاب پریسکوس (قرن پنجم) بدست توان آورد.
پروکوپیوس قیصری، که در لشکرکشیهای بلیساریوس همراه او بوده و یکی از نویسندگان درجه اول بشمار است، کتابی که راجع به جنگ با ایرانیان نوشته، مخصوصا از منابع عمدۀ تاریخ ایران در زمان شاهنشاهی کواذ اول و خسرو اول است و نکات مهم راجع باوضاع داخلی و تشکیلات دولتی ایران دربردارد. پطرس پاطریسیوس، که از جانب دربار بیزانس بحضور خسرو اول به سفارت سیاسی فرستاده شد و عامل مصالحه ۵۶۲ گردید، یک سفرنامه تاریخی نوشته است (گزارش سفارتها-، که قطعاتی از آن باقی مانده است.
آگاثیاس اسکولاستیکوس (متوفی به سال ۵۸۲) دنباله تاریخ پروکوپیوس را گرفته است. تاریخ حیات یوستی نیانوس، که او نوشته، برای تبیین احوال ایران اهمیت خاص دارد، زیرا که از جمله منابع مختلفی، که داشته، بقول خودش مجموعه سالنامههای رسمی مخازن دولتی تیسفون بوده است. در آن زمان مترجمی بوده سرجیوس نام، که خسرو اول او را دانشمندترین مترجمان دو کشور میدانسته است. این سرجیوس بنا بخواهش آگاثیاس از نگاهبانان مخازن سلطنتی خواسته است، که سالنامههای رسمی را به او نشان بدهند. پس از تحصیل اجازه، نام شاهنشاهان ایران و مدت سلطنت و کارهای مهم آنان را یادداشت نموده، بزبان یونانی ترجمه و به آگاثیاس تقدیم کرده است. علاوه بر اینها آگاثیاس در یادداشتهای خود، که راجع بتاریخ ساسانیان نوشته، از منابع دیگر نیز استفاده نموده است. مثلا شرحی که راجع به نسب اردشیر و سرگذشت ایام جوانی او نگاشته، تحقیقا از روایات عامه مأخوذ است. شروحی که در باب دین زردشتی تحریر کرده، خالی از اشتباه نیست، ولی مشتمل بر نکات معتبر و سودمند است. تاریخ مالالاس (متوفی در حدود ۵۷۸) حاوی اطلاعات مفیدی در خصوص فرقه مزدکی است.
تاریخ سنوات ۵۵۸ تا ۵۸۲ را مناندرس پروتکتور (نیمه دوم قرن ششم) ذکر کرده است. برای سنوات ۵۸۲ تا ۶۰۲ تاریخی از تئوفیلاکتوس سیموکاتا (قرن هفتم) در دست داریم، که در باب تشکیلات ایران مشتمل بر مطالب مهمه است. تاریخ ایام سلطنت سلاطین ساسانی، که سونکلوس (بعد از ۸۱۰) تألیف کرده، مأخوذ از یادداشتهای آگاثیاس است. برای زمان خسرو دوم و جانشینان او در تاریخ تئوفانس (متوفی در حدود ۸۱۷) و در کتابی که آن را کرونیکون پاسکاله (قرن نهم) میخوانند، نکات مهمه مندرج است. مطالبی در باب عهد ساسانیان میتوان از کتب نویسندگان متأخر بیزانسی بدست آورد مثل کتاب نیکفروس، که در سالهای ۸۰۶ تا ۸۱۵ بطریق قسطنطنیه بوده، و کتابهای کدرنوس (قرن یازدهم) و زوناراس (متوفی بعد از ۱۱۱۸).
ویلیمس جکسن وث. کلمن از نویسندگان یونانی و رومی عصر ساسانیان مطالبی در خصوص دیانت ایرانیان استخراج کردهاند و شرود فوکس آنها را نقل به انگلیسی نموده است.
۴- منابع ارمنی
تاریخ ارمنستان در عهد ساسانیان کاملا با تاریخ شاهنشاهی ایران پیوسته است. از این جهت در تواریخ مورخان ارمنی آن عصر نه تنها مطالب بسیار مهم راجع به سرگذشت سلاطین ایران بدست میآید، بلکه کیفیت ارتباط ایران و ارمنستان از آنها مستفاد میگردد. همچنین نکات و تفاصیل بیشمار در خصوص تشکیلات کشوری و دینی و تمدنی ایران عهد ساسانیان در آن کتب مندرج است.
کتابی منسوب به آگاثانجلوس راجع بتاریخ تیریدات پادشاه ارمنستان و دعوتهای سن گرگوار ملقب بروشنیبخش و الهامکننده در دست است. ازین کتاب یک نسخه بزبان یونانی و یک نسخه بزبان ارمنی موجود است و مشتمل بر چند بخش است، که در آغاز هریک قسمتی مستقل، بوده، ولی بعد از سال ۴۵۶ آنها را بهم پیوستهاند. قصهها و روایتهای افسانهآمیز در باب ظهور و مسیحیت در ارمنستان و نکاتی چند در خصوص دوره اول سلطنت ساسانیان در این کتاب مندرج است. یک کتاب کهن دیگر، که مؤلفش نامعلوم و عنوانش سرگذشت نرسس پاک است، در این باب قابل مراجعه است. تاریخ ولایتی از ارمنستان موسوم به تارون، که تألیف زنوب اسقف سریانی است، از زمان سن گرگوار سابقالذکر حکایت میکند. اما صحت و اعتبار آن مشکوک است. دنباله آن را یوحنای میمکونی نوشته است.
تاریخ ارمنستان تألیف فوستوس بیزانسی، که در نیمه اول قرن پنجم تألیف شده و تقریبا احوال سالهای ۳۲۰ را تا ۳۸۵ دربردارد، از لحاظ تاریخ ایران در قرن چهارم میلادی کتاب نسبة معتبری است.
ازنیک کولب در ما بین سنوات ۴۴۵ و ۴۴۸ کتاب خود را، که موسوم به «رد بر فرقهها» است، تألیف کرده و مشتمل بر مطالبی راجع بآراء زردشتیان آن عصر است.
تاریخ ارمنستان لازار فارپی، که در سال ۵۰۴ نوشته شده. مشتمل بر وقایع سالهای ۳۸۸ تا ۴۸۵ میباشد. لازار مورخی عالیمقام است، که رعایت بیطرفی را نیز نموده. بعکس کتاب «تاریخ وردن و جنگ ارمنیان» (وقایع سالهای ۴۵۱- ۴۳۹) تألیف الیزه وارداپت، که ظاهراًً در نیمه اول قرن هفتم میزیسته، چندان قابل اعتنا نیست و از روی کمال تعصب نوشته شده.
تاریخ لشکرکشیهای هرقل به ایران تألیف سبئوس باختصار وقایع ایران را از زمان پیروز تا سال ۵۵۹ ذکر کرده و راجع به ۵۰ سال اخیر عهد ساسانیان و آغاز تسلط عرب مفصلتر نوشته است.
تاریخ ارمنستان منسوب به موسی خورنی تألیفی است، که ظاهراًً در قرن نهم میلادی شده، و از دوره ساسانیان مطالب سودمند و مفصل در بر دارد. از ملحقات تاریخ موسی شرحی اجمالی است در باب ممالک قلمرو ساسانیان، که حائز اهمیت فوقالعاده است. آخرین چاپ این مبحث جغرافیایی موسی خورنی همان است، که مارکوارت با ترجمه آلمانی همراه تألیف خود موسوم به «ایرانشهر بنا بر روایت موسی خورنی» منتشر کرده است. شرح و تفسیر و انتقادات بسیار مفصل و بحثهای تاریخی و تپوگرافی، که نویسنده آلمانی مذکور باین کتاب افزوده است، آن را برای مطالعهکنندگان تاریخ دوره ساسانی مخزنی ضروری و مرجعی لازم ساخته است.
از تواریخی که برای سرگذشت عهد ساسانیان در درجه دوم اهمیت است، باید کتاب هجوم عرب تألیف لووند (گوند قرن هشتم) را نام برد. همچنین تواریخ متأخر از او مثل تاریخ ارمنستان طوماس آرتسرونی (قرن دهم) و تاریخ آلبانها تصنیف موسی کالانک واسی (قرن دهم) و تاریخ ارمنستان آسولیک (قرن یازدهم) و ترجمه ارمنی تاریخ میشل سریانی (قرن دوازدهم) و امثال آن.
پاتکانیان در کتاب خود مندرجات همه این کتب را مورد استفاده قرار داده است.
۵-منابع سریانی
کتبی که مسیحیان بزبان سریانی نوشتهاند، از مآخذ مهمه تاریخ دولت ساسانی بشمار است. نخست باید از چند تاریخ نام برد، که لا اقل چهار عدد آنها را معاصرین ساسانیان نوشتهاند، ازاینقرار:
تاریخ استیلیتس دروغی کتابی است، که در حدود سال ۵۰۷ میلادی تألیف شده و حاکی از وقایع ۴۹۴ تا ۵۰۶ است، و بخطا آن را به استیلیتس نسبت دادهاند. این کتاب یکی از منابع عمده تاریخ نیمه اول عهد سلطنت کواذ اول است و در فصول مقدماتی آن خلاصه زمان مقدم بر قباد را، یعنی از جلوس پیروز ببعد، ذکر میکند.
تاریخ ادسا، که قدری بعد از ۵۴۰ بتألیف آمده، شامل وقایع زمانی است که از ۱۳۲ قبل از میلاد تا ۵۴۰ بعد از مسیح را فرا میگیرد. از جمله منابع این کتاب یک تاریخی از ایران بوده، که فعلا موجود نیست.
تاریخ اربل، که از نیمه قرن ششم است، تاریخ مسیحیت این ایالت را از قرن دوم تا حدود سال ۵۵۰ میلادی روایت میکند. بنا بر رأی پولپیترس اعتبار این کتاب خیلی مشکوک است، ولی به عقیده مسینا این نظر فقط درباره قسمت آخر کتاب صحیح است، که موضوع آن ذکر آزار مسیحیان توسط شاپور دوم و وقایع بعد از آن است.
تاریخ اجمالی موسوم به بینام گویدی قدری بعد از سال ۶۷۰ نوشته شده است و از روی منبع معتبری، که داشته حوادث تاریخ ایران را بعد از مرگ هرمزد چهارم، که در ۵۹۰ واقع شد، شرح داده و سوانح بعد از آن سال را، که خود بچشم دیده تا بعد از انقراض دولت ساسانی برشته تحریر کشیده است.
تاریخ الیاس نصیبینی، که در سال ۱۰۰۸ میلادی نوشته شده، در مقدمه خود جدولی دارد، که شامل سنوات عهد پادشاهان ساسانی نیز هست. این کتاب را لامی طبع کرده است. نسخه سریانی آن با ترجمه لاتینی باهتمام بروکس و شابوت چاپ گردیده است.
دیگر از تواریخ مهمه کتاب میشل سریانی بطریق انطاکیه (۱۱۶۶-۱۱۹۹) است.
گریگوربورس بارهبراوس (ابوالفرج)، که در سال ۱۲۸۶ فوت شده، صاحب دو تاریخ است. یکی تاریخ سوریه دیگر تاریخ روحانیت کتاب میشل- سریانی یکی از منابع بسیار معتبر او محسوب میشود. تاریخ عربی یا رهبراوس نسخه جدیدی است از تاریخ سوریه سابق الذکر.
برای تاریخ نصرانیت در ایران عهد ساسانی باید رجوع بکتب ذیل نمود: فتاوی انجمنها، کتاب حکام تألیف طوماس مرگائی، که در ۸۴۰ نوشته شده است، از روابط فرقه نستوری با پادشاهان ایران بحث میکند و تاریخ عهد هرقل و خسرو دوم را شرح میدهد. دیگر ترجمه احوال بطریقهای نستوری ماربهای اول و سبریشوع و دنحا و یهبلاهای ثالث و شرح زندگی ربن هرمزد.
کتب اعمال شهدای ایران نه تنها برای دانستن آزار و تعقیب عیسویان ایران، بلکه برای تمدن ساسانیان بطور کلی از منابع بسیار معتبر محسوب میشوند.
از جمله کتب دینی سریانیان، که وضع عیسویان ایران را در عهد ساسانی روشن میکند، باید رساله تبیینیه افراآت را نام برد، که ترجمه و اقتباس مجموعه قوانین ساسانیان است بزبان سریانی (رجوع شود به صفحۀ این کتاب).
همچنین چند کتاب رد و اثبات و جدال قلمی از این زمان باقی است، که ما را از افکار و عقاید دینی آن عهد در ایران و آسیای غربی واقف میکند از قبیل: محاربه قلمی آذر هرمزد و اناهیذ با موبذان موبذ، که مسلما از عصر ساسانی است، و جلد یازدهم شروح تئوردور بارکونای، که ظاهراً در حدود سال ۸۰۰ تألیف شده، آراء گنوستیکها را باختصار و عقاید زردشتیان و مانویان را بتفصیل میکند.
تفاصیل دیگری راجع به مانویه در ترجمه سریانی یکصد و بیست و سومین رسالۀ تبیینیه سور انطاکی بدست توان آورد. مؤلف این کتاب، که اصل آن از بین رفته، سور است، که از ۵۱۲ تا ۵۱۸ بطریق انطاکیه بوده است.
۶-منابع چینی
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…