پروین اعتصامی، شاعرِ بزرگِ ما، شعری دارد که در آن از قدرتِ یک قطره اشک حرف میزند. این شعر برای همهی نوجوانانی است که میخواهند دلِ بزرگ داشته باشند.
روزی پادشاهی بزرگ و باشکوه، با تاج و تختِ زرین سوار بر اسبش از خیابانی میگذشت. مردم در دو طرف صف کشیده بودند و تماشایش میکردند.
در میانِ جمعیت، کودکی یتیم با لباسهای پاره ایستاده بود. چشمانش به تاجِ گرانبهای پادشاه دوخته بود. ناگهان قطرهای اشک از چشمش چکید.
یکی از نگهبانان دید و خواست کودک را کنار بزند. اما پادشاه دستش را بلند کرد: «صبر کن! این کودک چه میگوید؟»
پادشاه پایین آمد، زانو زد و چشم در چشمِ کودک نگاه کرد. پرسید: «چرا اشک میریزی، پسرکِ من؟»
کودک با صدای آرام گفت: «ای پادشاه، تاجِ تو زیبا است. اما من به یادِ مادرم افتادم که هیچ تاجی نداشت، اما چشمانش مثلِ ستارهی پدرم میدرخشید.»
پادشاه به یاد آورد که او هم زمانی کودکی بود. به یاد آورد که قدرت و طلا بیمهر، چیزی نیست. تاج را از سرش برداشت و کنارِ کودک نشست.
پروین در شعرش میگوید: «اشکِ یتیم، گاهی از تاجِ شاه بزرگتر است. کسی که دلِ یتیمی را شاد کند، از همهی پادشاهانِ جهان بزرگتر است.»
پادشاه آن روز کودک را به قصر برد. به او خانهای، مدرسهای و خانوادهای بخشید. کودک بزرگ شد و خود روزی وزیرِ مهربانِ آن سرزمین شد.
و از آن روز به بعد، پادشاهْ هر روز پیشِ خود میگفت: «اگر قرار است تاجی بر سر بگذارم، باید لایقش باشم. لیاقت یعنی مهربانی، نه طلا.»
پروین اعتصامی این شعر را برای ما به یادگار گذاشت تا بدانیم: «بزرگیْ به دلِ بزرگ است، نه به تخت و تاج.»