در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهدر حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهVater und Sohn — کاریکاتورهای کلاسیکِ e.o.plauen
Erich Ohser (۱۹۰۳–۱۹۴۴) که با تخلصِ e.o.plauen مینوشت، یکی از محبوبترین کاریکاتوریستهای آلمان بود. مجموعهی «پدر و پسر» را بینِ سالهای ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷ در هفتهنامهی Berliner Illustrirte Zeitung منتشر کرد — کاریکاتورِ بیکلام (pantomime) که فقط با تصویر، حالوهوای گرمِ زندگیِ یک پدر و پسرک را روایت میکند.
در این صفحه ۳۰ تا از معروفترین داستانهای این مجموعه را برای شما گرد آوردهایم. هر کدام را که باز کنید، تصویر (در صورت موجود بودن) و توضیحی کوتاه به فارسی میبینید.
Der schlechte Hausaufsatz
e.o.plauen · 1934
Der schlechte Hausaufsatz
پسر دفترِ مشقش را با چهرهای آویزان نشان پدر میدهد. پدر اول یک سیلیِ کوچک میزند — اما لحظهای بعد مینشیند و خودش مشق را با خطی زیبا مینویسد. صبحِ بعد، معلم نمره را به پدر میدهد… یک سیلیِ بزرگتر!
Fußballspiel
e.o.plauen · 1934
Fußballspiel
پدر و پسر در حیاط فوتبال بازی میکنند. توپ از روی دیوار میرود و گلدانِ همسایه را میشکند. هر دو پشتِ بوته قایم میشوند تا همسایه میرود، بعد یواش توپ را برمیدارند و فرار میکنند.
Der Hut mit dem Anker
e.o.plauen · 1935
Der Hut mit dem Anker
پسر کلاهِ ملوانیِ تازه دارد، با لنگرِ نقرهای روی پیشانی. پدر میخواهد روی سرش امتحانش کند، اما کلاه روی گوشهایش گیر میکند! پسر میخندد و کلاه را پس میگیرد: «این مالِ ناخدای کوچک است، بابا.»
Das Zauberbuch
e.o.plauen · 1935
Das Zauberbuch
پدر یک کتابِ کهنه از کتابخانه میآورد: «دستورهای جادوگری». پسر میخواند و دست تکان میدهد. ناگهان فنجانِ چای پشتِ سرشان میافتد! نمیدانند جادو واقعی شد یا گربه از طاقچه پرید.
Aufrichtigkeit
e.o.plauen · 1935
Aufrichtigkeit
پسر گلدانی را شکسته. اول میخواهد قایم کند، اما وجدانش راحت نمیگذارد. میرود سراغِ پدر و راستش را میگوید. پدر در آغوشش میگیرد: «شکستنِ گلدان مهم نیست، گفتنِ راست مهم است.»
Die geschickte Verwendung einer Maske
e.o.plauen · 1935
Die geschickte Verwendung einer Maske
پدر نقابِ ترسناکی پشتِ در پنهان میکند تا پسر را بترساند. پسر نقاب را پیدا میکند و خودش پشتِ در میایستد. پدر برمیگردد و خودش از ترس روی زمین مینشیند. هر دو قهقهه میزنند.
Der Schmöker
e.o.plauen · 1935
Der Schmöker
پدر در صندلیِ راحتی کتابی پیدا میکند و آنقدر غرقش میشود که شام را فراموش میکند. پسر میآید، میبیند پدر چقدر خوش است، کنارش مینشیند و خودش هم میخواند. شب از نیمه میگذرد و هیچکس نمیخوابد.
Sonnenuntergang
e.o.plauen · 1935
Sonnenuntergang
پدر و پسر روی تپهای مینشینند و غروبِ خورشید را تماشا میکنند. هیچ کلامی رد و بدل نمیشود. وقتی آخرین پرتوِ نور میرود، پدر دستِ پسر را در دست میگیرد: «این لحظهها را به یاد میسپاریم.»
Ich lass dich nicht sehen
e.o.plauen · 1935
Ich lass dich nicht sehen
پدر دارد چیزی روی میز پنهانی میسازد — یک کادوِ سورپرایز برای پسر. هر بار پسر سرک میکشد، پدر روزنامه را روی کار میاندازد. آخرِ شب، کادو آماده میشود و چشمانِ پسر برق میزند.
Weihnachts-Ehrengast
e.o.plauen · 1934
Weihnachts-Ehrengast
شبِ کریسمس، گدای پیری پشتِ در میایستد. پدر و پسر دستش را میگیرند و کنارِ آتش مینشانندش. سفره را با او قسمت میکنند و قصهای از کودکی برایش میگویند. پیرمرد لبخند میزند و دلش گرم میشود.
Undank ist der Welten Lohn
e.o.plauen · 1935
Undank ist der Welten Lohn
پسر یک سگِ ولگرد را غذا میدهد. سگ غذا را میخورد، اما بعد دمپاییاش را قاپ میزند و فرار میکند! پدر میخندد: «گاهی خوبی اینطور پاسخ میگیرد، اما باز هم باید خوب باشیم.»
Armes Häschen
e.o.plauen · 1935
Armes Häschen
پسر در باغ خرگوشی پیدا میکند که در دامِ سیمی گیر کرده. آرام آزادش میکند و در آغوشش میگیرد. پدر میآید و با هم خرگوش را به جنگل میبرند تا برگردد پیشِ مادرش.
Ein Koffer mit zwei Beinen
e.o.plauen · 1935
Ein Koffer mit zwei Beinen
چمدانِ بزرگی در ایستگاهِ قطار خودش راه میرود! پدر و پسر مات میمانند. آخر معلوم میشود پسرکی کوچک پشتش بود و فقط پاهایش پیدا. هر سه با هم قهقهه میزنند.
Das missglückte Konzert
e.o.plauen · 1935
Das missglückte Konzert
پدر میخواهد در سالنِ کنسرت ویولن بنوازد. پسر در ردیفِ اول مینشیند. اما زهای پاره میشود و صدا گوشخراش! تماشاچیها میخندند، اما پسر دست میزند: «بهترین کنسرتِ دنیا!»
Gehorcht nur seinem Herrn
e.o.plauen · 1935
Gehorcht nur seinem Herrn
پدر سگِ تازهای آورده و میخواهد بهش دستور بدهد. سگ بیاعتنا میخوابد. اما تا پسر سوت میزند، سگ از جا میپرد و دور پسر میچرخد. پدر سرش را میخاراند: «او بلافاصله رئیسش را شناخت!»
Der wehrhafte Schneemann
e.o.plauen · 1935
Der wehrhafte Schneemann
پسر آدمبرفیِ بزرگی میسازد با چوبی در دست. شب، دزدی از حیاط رد میشود و آدمبرفی را آدمِ نگهبان فکر میکند. میترسد و فرار میکند! صبح، پدر و پسر فقط ردِ پاها را میبینند و قهقهه میزنند.
Niederlage zum Sieg
e.o.plauen · 1935
Niederlage zum Sieg
پدر در مسابقهی شنا آخر میشود. ناامید روی ساحل مینشیند. پسر پارچهی سفیدِ کوچکی برمیدارد و پشتش مینویسد: «قهرمانِ من!» و دور سرش میچرخاند. پدر میخندد و دوباره پر از انرژی میشود.
Vater hat geholfen
e.o.plauen · 1935
Vater hat geholfen
پسر تکلیفِ نقاشی دارد. پدر میگوید «بگذار من کمکت کنم» و یک منظرهی فوقالعاده میکشد. روزِ بعد در مدرسه، معلم میگوید: «این کارِ تو نیست!» نمره صفر میشود. پسر برمیگردد و با لبخند به پدر میگوید: «بابا، دفعهی دیگر بگذار خودم بکشم!»
Die Autopanne
e.o.plauen · 1935
Die Autopanne
ماشینِ پدر در وسطِ جادهی روستایی خراب میشود. پدر سرش زیرِ کاپوت است و هیچ نمیفهمد. پسر یک گاو میآورد و جلویِ ماشین میبندد! گاو ماشین را تا گاراژ میکشد و هر دو با خنده میرسند.
Den Schlafwandler nicht wecken
e.o.plauen · 1935
Den Schlafwandler nicht wecken
پدر شب در خواب راه میرود و روی لبهی بام قدم میگذارد! مادر و پسر از پایین نگاه میکنند، میترسند بیدارش کنند. پسر آرام تشکی زیرِ بام پهن میکند. پدر سالم پایین میافتد و هیچ نمیفهمد چه شد.
Nur für Kinder
e.o.plauen · 1935
Nur für Kinder
پدر میخواهد سوار سرسرهی پارکِ بازی شود. تابلویِ «فقط برای بچهها» را میبیند. ناراحت کنار میرود، اما پسر دستش را میگیرد: «بابا، با من میتوانی.» پدر دلش گرم میشود و سوار میشوند.
Goldfischzucht
e.o.plauen · 1935
Goldfischzucht
پسر سه ماهیِ قرمز در تنگ دارد. هر روز با عشق غذا میدهد. پدر در گذر، تنگ را پاک میکند و ماهیها چاقتر میشوند. روزی پسر میفهمد ماهیهای جدید آمدهاند — پدر یواشکی بچهماهی اضافه کرده.
Das Beste daraus machen
e.o.plauen · 1935
Das Beste daraus machen
باران شدید است و پیکنیکِ خانوادگی خراب شده. پدر چادر را زیرِ ایوان میزند و پسر سفره را پهن میکند. حالا پیکنیکی در خانه دارند با صدای باران. مادر میخندد: «بهتر از پارک شد!»
Solche Erziehung
e.o.plauen · 1935
Solche Erziehung
مادر برای کنفرانس میرود و پدر و پسر تنها میمانند. پدر میگوید: «امروز هیچ قانونی نیست!» با هم پنکیک میپزند، ملحفه را چادر میکنند، روی مبل بالا و پایین میپرند. وقتی مادر برمیگردد، هر دو خواباند روی فرش.
Ähnlichkeit
e.o.plauen · 1935
Ähnlichkeit
پدر و پسر جلویِ آینه میایستند. هر دو همان لبخند، همان چشمانِ روشن، همان حرکتِ ابرو. مادر از کنار میگذرد و میخندد: «هرچه بیشتر نگاه میکنم، شبیهترید!» پدر سرِ پسر را میبوسد.
Der Zauberbart
e.o.plauen · 1935
Der Zauberbart
پدر سرِ کار پنبه به چانهاش میچسباند تا «بابانوئل» شود. پسر باور میکند و کیسه را پر میکند از آرزوهایش. پدر نمیتواند فاش کند کی است، فقط یواشکی همهی آرزوها را بعد از کریسمس برآورده میکند.
Wer Wind sät, erntet Sturm
e.o.plauen · 1935
Wer Wind sät, erntet Sturm
پسر شیطنت میکند و دمپاییِ پدر را قایم میکند. روزِ بعد، پدر کلاهِ پسر را قایم میکند! هر دو دور میچرخند تا چیزشان را پیدا کنند. آخرِ کار، روبرویِ هم میخندند: «درست شد، دیگر بس!»
Die große Erbschaft
e.o.plauen · 1937
Die große Erbschaft
نامهای از وکیل میرسد: یک عمویِ ثروتمند از جزیرهای دور برایشان میراثی گذاشته. پدر و پسر دستبهدستِ هم سفر میکنند و سرنوشتشان عوض میشود — اما در دل، هنوز همان پدر و پسرِ سادهی قدیماند.
Der ungebetene Gast
e.o.plauen · 1935
Der ungebetene Gast
سرِ شام، گربهای از پنجره میپرد روی میز. پدر دستپاچه میشود، مادر جیغ میزند. پسر آرام تکهای ماهی برمیدارد و به گربه میدهد. گربه راضی میرود و شام آرام میشود.
Der Vater, der vor Blut ohnmächtig wird
e.o.plauen · 1935
Der Vater, der vor Blut ohnmächtig wird
پسر زانویش زخم شده. پدر میخواهد پانسمان کند، اما تا خون میبیند، خودش غش میکند! پسر آرام پانسمان را خودش میبندد و کنارِ پدر مینشیند تا بیدار شود. حالا پسر پرستارِ پدر است.
Prügelei
e.o.plauen · 1935
Prügelei
دو پسر در پارک سرِ توپ دعوا میکنند. پسرِ ما میرسد، توپِ خودش را به آنها میدهد و میگوید: «حالا دو تا توپ است، بسه!» دعوا تمام میشود و سه نفری بازی میکنند.
Diesmal war ich es nicht
e.o.plauen · 1935
Diesmal war ich es nicht
گلدان شکسته است و مادر دنبالِ مقصر. پسر دستهایش را بالا میبرد: «این بار من نبودم!» نگاهها میرود سمتِ پدر که گوشهای دارد سوت میزند. مادر میخندد: «راست میگوید!»
Freilassung
e.o.plauen · 1935
Freilassung
پسر پرندهای در قفس دارد. هر روز نگاهش به پرندهی غمگین. آخر میرود سراغِ پدر. با هم در قفس را باز میکنند. پرنده پر میزند و میرود. پدر دستِ پسر را فشار میدهد: «این بهترین کارِ امروز بود.»
Spielen im Schloss
e.o.plauen · 1935
Spielen im Schloss
در سفر، به قصرِ متروکی میرسند. پسر تاجِ کاغذی میسازد و خودش را پادشاه اعلام میکند. پدر تعظیم میکند: «به فرمان شما، اعلیحضرت!» تمامِ بعدازظهر دو پادشاه در قصرِ خیالیشان حکم میرانند.
Wirbelsturm im Anmarsch
e.o.plauen · 1935
Wirbelsturm im Anmarsch
پدر در حیاط رخت پهن کرده. ناگهان باد میآید و همهی لباسها در هوا میچرخند. پدر و پسر میدوند و یکییکی میگیرند. آخر، پسر شلوارِ پدر را روی سرِ مجسمهی باغ پیدا میکند!
Der freche Storch
e.o.plauen · 1935
Der freche Storch
لکلکی روی پشتِ بام تخم گذاشته و سرِ صبح غارغار میکند. پدر بیدار میشود و عصبانی. اما پسر میگوید: «بابا، آنها هم خانوادهاند، مثلِ ما.» پدر آرام میشود و قهوهاش را با صدای لکلک مینوشد.
Der Meisterschuß
e.o.plauen · 1935
Der Meisterschuß
پدر میخواهد با تفنگِ بادی هدف بزند، اما هر بار خاک میپاشاند. پسر آرام هدف را از روی درخت پایین میآورد و روی زمین جلوی پاهای پدر میگذارد. حالا تیر مستقیم میخورد به وسطِ هدف. پدر افتخار میکند، پسر یواشکی میخندد.
Warum hast du mich geschlagen?
e.o.plauen · 1935
Warum hast du mich geschlagen?
پدر سرِ شام آرام به پسر میزند. پسر تعجب میکند: «چرا، بابا؟» پدر میگوید: «این برای کاریست که فردا میکنی!» هر دو میخندند و معاملهی پدرانه میبندند.
Alle Knöpfe verloren
e.o.plauen · 1935
Alle Knöpfe verloren
پسر شیطنتکنان از دیوار بالا میرود. وقتی پایین میآید، تمامِ دکمههای کتش روی زمین ریخته! پدر بدون حرف مینشیند و یکییکی میچیند. شب، مادر دکمهها را دوباره میدوزد.
Unerwartetes Geschenk
e.o.plauen · 1935
Unerwartetes Geschenk
تولدِ پدر نیست، اما پسر بستهای پشتِ سرش پنهان دارد. میرود جلو و بدونِ مناسبتی به پدر هدیه میدهد. پدر اشکش درمیآید: «مهمترین هدیهی عمرم بود — چون بیبهانه بود.»
Das Postamt der einsamen Insel
e.o.plauen · 1937
Das Postamt der einsamen Insel
در جزیرهی متروک، پدر و پسر صندوقی روی درخت میسازند و رویش مینویسند «پستخانه». نامههایشان را به مادر در آن میاندازند. هر شب، خودشان نامهها را برمیدارند و میخوانند و میخندند.
Nachbearbeitung
e.o.plauen · 1935
Nachbearbeitung
پسر نقاشیای کشیده، اما خوب نشده. پدر آرام مینشیند و چند خطِ زیرکانه اضافه میکند. حالا نقاشی شاهکار است! پسر ذوق میکند و پدر میگوید: «خودت بهتر بلدی، فقط جرات میخواهد.»
Je länger man hinsieht
e.o.plauen · 1935
Je länger man hinsieht
پدر جلویِ آینه پاپیون میبندد و مدام به خودش میبالد. پسر کنارش میایستد و قاب میگیرد دستش: «بابا، تو هر روز خوشتیپتر میشوی!» پدر میخندد و او را در آغوش میگیرد.
Noch einmal
e.o.plauen · 1935
Noch einmal
پدر قصهای میگوید و پسر مات میشنود. آخرِ قصه، پسر میگوید: «یک بار دیگر، بابا!» و پدر دوباره از اول میگوید. ده بار، بیست بار. شب از نیمه میگذرد و قصه هنوز تمام نشده.
Wahre Güte
e.o.plauen · 1935
Wahre Güte
پیرزنی در بازار سبدش پاره میشود و میوهها میریزند. پسر میدود کمک، پدر هم میرسد. سبد را تعمیر میکنند و میوهها را برمیگردانند. پیرزن دستی روی سرِ پسر میگذارد: «خدا برکت بدهد.»
Falscher Alarm
e.o.plauen · 1935
Falscher Alarm
پسر داد میزند «دزد!» پدر با چوبِ جارو میدود پایین. اما گربهای از پنجره داشت رد میشد. پدر اول عصبانی، بعد میخندد: «خوب است که هوشیار باشی، اما درست نگاه کن!»
Fantasie
e.o.plauen · 1935
Fantasie
پسر روی ابرها سوار کشتیِ جنگی میشود، با تاجِ پادشاهان. اما این فقط خیال است — او روی پنجره نشسته و باران را تماشا میکند. پدر کنارش مینشیند و او هم به خیالش راه میدهد.
Bildhauerkunst
e.o.plauen · 1935
Bildhauerkunst
پدر میخواهد مجسمهای از پسر بسازد. ساعتها روی گل کار میکند. وقتی تمام میشود، مجسمه بیشتر شبیهِ گلابی است تا پسر! پسر میخندد: «بابا، هنرت در داستان گفتن است، نه مجسمهسازی.»
Der falsche Spiegel
e.o.plauen · 1935
Der falsche Spiegel
در شهربازی، پدر و پسر جلوی آینهی محدب میایستند. پدر یکمتری میشود و پسر دراز و باریک! غشغش میخندند. بعد جلویِ آینهی واقعی برمیگردند و یکدیگر را در آغوش میگیرند.
Unwürdiger Empfänger
e.o.plauen · 1935
Unwürdiger Empfänger
پسر شیرینی برای همسایه میبرد. اما سگِ همسایه از پنجره بیرون میپرد و شیرینی را قاپ میزند! پسر دستخالی برمیگردد. پدر میخندد و دوباره شیرینی میپزد: «این بار خودم میبرم.»
Erste Hilfe
e.o.plauen · 1935
Erste Hilfe
مادر سرماخورده در رختخواب است. پدر و پسر میخواهند کمک کنند. سوپ میسازند، اما خیلی شور. چای میآورند، اما خیلی داغ. مادر میخندد: «همینکه شما دو نفر هستید، حالم بهتر شد.»
Die Zeitung der Zukunft
e.o.plauen · 1935
Die Zeitung der Zukunft
پسر روزنامهای «از آینده» میسازد و در آن خبرهای خندهدار مینویسد. پدر هر صبح این روزنامه را با قهوه میخواند و قهقهه میزند. مادر کنجکاو میشود: «این روزنامه را از کجا میخرید؟»
Eine neue Welt entdecken
e.o.plauen · 1936
Eine neue Welt entdecken
پدر و پسر در جنگل راه میروند. به غاری میرسند. میروند تو و دنیایِ زیرزمینی پیدا میکنند با سنگهای براق. شب در غار آتش میافروزند و قصه میگویند. ماجراجوییشان آغاز شده.
Abschied vom Welpen
e.o.plauen · 1935
Abschied vom Welpen
تولهسگ که چند روز پیششان مانده، باید برود پیشِ صاحبش. پسر بغض میکند. پدر آرام میگوید: «هر چیزِ خوبی یک سفری دارد.» وقتی توله میرود، هر دو از پنجره دست تکان میدهند.
Misslungener Raub
e.o.plauen · 1935
Misslungener Raub
دزدی شب از پنجره وارد میشود. پدر و پسر بیدارند، چراغقوه روشن میکنند و سایههای ترسناک میسازند روی دیوار. دزد فکر میکند هیولا است، جیغ میزند و فرار میکند. صبح، مادر میفهمد چه شب پرماجرایی بوده.
Kleider machen Leute
e.o.plauen · 1936
Kleider machen Leute
پدر کتِ نو میخرد و در خیابان همه به او سلام میکنند. روزِ بعد، کتِ کهنه میپوشد و کسی نگاهش نمیکند. پسر میگوید: «بابا، من به هر کتی همانقدر دوستت دارم.» پدر کتِ کهنه را در آغوش میگیرد.
Abschied von der Meerjungfrau
e.o.plauen · 1937
Abschied von der Meerjungfrau
در جزیره، پسر پریدریایی کوچکی میبیند که گیر افتاده. آزادش میکند. پری به دریا برمیگردد، اما هر روز برای پسر صدف میگذارد روی شن. پدر گواه است که این داستان واقعی بود.
Essen vom Himmel
e.o.plauen · 1936
Essen vom Himmel
پسر گرسنه به آسمان نگاه میکند. ناگهان سیبی میافتد روی سرش! بالا را نگاه میکنند — پدر روی شاخه است. سیبی دیگر میاندازد. پسر میخندد: «این آسمانیترین غذای دنیاست!»
Umsonst
e.o.plauen · 1935
Umsonst
پدر تمامِ بعدازظهر برای جشنِ تولدِ پسر تزیین میکند. ساعتِ هفت پسر میرسد، اما خسته است و خوابش میبرد قبل از کیک! پدر شمعها را روشن میگذارد تا صبح، که پسر چشم باز کند و سورپرایز را ببیند.
Jedem das Seine
e.o.plauen · 1935
Jedem das Seine
مادر دو سیب میآورد، یکی برای پدر، یکی برای پسر. سگ از دور نگاه میکند. پسر بدونِ حرف نصفِ سیبش را به سگ میدهد. پدر هم همین کار را میکند. مادر میخندد: «حالا سه نفر برای دو سیب!»
Gymnastik am Morgen
e.o.plauen · 1935
Gymnastik am Morgen
پدر صبح زود ورزش میکند. پسر هم از خواب بلند میشود و کنارش میایستد. هر دو دستها را بالا میبرند، پایین میآورند. اما پدر چند ثانیه بعد خسته میشود و روی مبل میافتد! پسر میخندد و خودش ادامه میدهد.
Den "Brand" löschen
e.o.plauen · 1935
Den "Brand" löschen
پسر دودِ سیگارِ پدر را آتشسوزی فکر میکند! دلو آب میآورد و روی پدر میریزد. پدر خیس میشود اما میخندد: «خوب کردی! حالا من دیگر سیگار نمیکشم.»
Die Geburtstagsüberraschung
e.o.plauen · 1935
Die Geburtstagsüberraschung
پسر تولدِ پدر را فراموش کرده. صبح میبیند پدر کیک پخته! متوجه میشود این تولدِ خودِ پسر است که فراموش کرده. هر دو میخندند و کیک را با هم میخورند.
Luftpost
e.o.plauen · 1936
Luftpost
پسر نامهای برای دوستش در شهرِ دیگر دارد. به جای صندوقِ پست، نامه را به بادکنک میبندد و رها میکند. باد میبرد و چند روز بعد جوابی هوایی برمیگردد! پدر مات میماند از این پستِ خصوصی.
So ein Zufall
e.o.plauen · 1935
So ein Zufall
در خیابان، پدر کسی را میبیند که دقیقاً شبیهِ خودش است. هر دو سرشان طاس، شکم گرد. ایستاده میمانند و خیره میشوند. پسر میگوید: «شاید بابا، عمویی داری که نشناختی!»
Der höfliche Hund
e.o.plauen · 1935
Der höfliche Hund
سگِ خانگی هر بار که پدر میآید، پنجهاش را بالا میبرد بهرسمِ سلام. پدر متاثر میشود و سرش را نوازش میکند. روزی پسر میبیند سگ این کار را برای ادبِ خود نمیکند — بلکه چون پسر یواشکی شیرینی در جیبش گذاشته!
Sprung durch den Rauchring
e.o.plauen · 1935
Sprung durch den Rauchring
پدر پیپ میکشد و حلقههای دود بیرون میدهد. پسر اسبابِ بازیِ هواپیمایش را از حلقهها رد میکند. صحنهی سیرک میسازند! مادر میآید و عصبانی پنجره را باز میکند. حلقهها میرود به آسمان.
Abwechselnd
e.o.plauen · 1935
Abwechselnd
پدر و پسر هر دو میخواهند روی مبل دراز بکشند. پدر میگوید: «اول من، بعد تو.» اما هر دو همان لحظه میخوابند! وقتی بیدار میشوند، هیچکس نوبتش را نگرفت — هر دو با هم خوابیدند.
Die Verwendung eines Pilzes
e.o.plauen · 1935
Die Verwendung eines Pilzes
در جنگل، پدر و پسر قارچی بزرگ مییابند. کلاهش را به جای چتر میگیرند بالای سر. روی پایهاش مینشینند. آخرِ کار، نصفش را با خود میبرند برای مادر. قارچ هزار کار کرد آن روز.
Schlittenumbau
e.o.plauen · 1935
Schlittenumbau
سورتمهی پسر کند است. پدر چرخها را عوض میکند، بالهای کاغذی اضافه میکند، نخی به جلویش میبندد. حالا سورتمه روی برف میپرد! پسر تا قله بالا میرود و مثل پرنده پایین میآید.
Trautes Heim
e.o.plauen · 1935
Trautes Heim
بعد از روزی پر از ماجرا، پدر و پسر به خانه برمیگردند. مادر دم در با لبخند. سفره چیده، آتش روشن. پدر کفشهایش را میکند: «هیچجا خانه نمیشود.» پسر سر روی شانهاش میگذارد.
Wunsch erfüllt
e.o.plauen · 1936
Wunsch erfüllt
پسر آرزو میکند یک قطار اسباببازیِ بزرگ داشته باشد. صبحِ تولدش، در اتاق نشسته و قطار دور و برش حرکت میکند! پدر شب تا صبح ساخته بود. پسر هیچ نمیگوید، فقط در آغوشش میگیرد.
Beim Zahnarzt
e.o.plauen · 1935
Beim Zahnarzt
دندانِ پسر لق است. پدر نخی به دندان میبندد و سرش را به دستگیرهی در. بعد در را میبندد — اما دندان نمیافتد، فقط در میبندد! آخرِ کار، پسر خودش با زبان دندان را تکان میدهد و میاندازد.
Ein schöner Teppich
e.o.plauen · 1935
Ein schöner Teppich
پدر فرشی بزرگ میخرد. وقتی پهنش میکند، میبیند بزرگتر از اتاق است! پسر میخندد: «بابا، اشتباهی فرشِ قصر خریدی!» با هم فرش را تا میکنند و بالشچهاش میسازند برای پنجره.
Aus Müll wird Schatz
e.o.plauen · 1936
Aus Müll wird Schatz
پدر و پسر در سطلِ زباله یک کتابِ قدیمی پیدا میکنند. خاک میتکانند. صفحهاش طلاییرنگ است. کتابفروشِ محل میگوید نسخهی نادر است! پدر کتاب را برمیگرداند به سطل: «هیچ گنجی به اندازهی این لحظه نیست.»
Selbstbesinnung
e.o.plauen · 1935
Selbstbesinnung
پدر بعد از یک روزِ پر شیطنت، روی صندلی مینشیند و فکر میکند: «من خودم بزرگ شدهام دیگر، چرا هنوز شیطنت میکنم؟» پسر کنارش مینشیند: «بابا، چون هنوز قلبت بچه است.» پدر لبخند میزند.
Das war ich nicht
e.o.plauen · 1935
Das war ich nicht
قندان شکسته. پدر میگوید کارِ من نبوده. پسر هم. سگ از پشتِ مبل بیرون میآید با خردهقند روی پوزهاش. هر دو میخندند و سگ هیچ نمیفهمد چه شد.
Der verspottete Bart
e.o.plauen · 1935
Der verspottete Bart
پدر سعی میکند ریش بگذارد. روزِ اول، دو سه مو. روزِ پنجم، چند مویِ پراکنده. پسر میخندد و ریشِ کاغذی روی صورتِ خودش میچسباند! پدر تسلیم میشود و میتراشد: «حق با تو بود.»
Der Sohn gewinnt
e.o.plauen · 1935
Der Sohn gewinnt
پدر و پسر سرِ شطرنج، دومینو، پرش، دو، همه چیز مسابقه میدهند. در هر بازی پسر میبرد! پدر آخر میخندد: «بزرگ شدهای، پسرم. حالا تو معلم منی.»
Der letzte Apfel
e.o.plauen · 1935
Der letzte Apfel
یک سیب در ظرف مانده. هر دو دستشان میرود سمتش. هر دو پس میکشند. آخر، نصفش میکنند با چاقویی نازک. هر دو نیمه را با لذت میخورند.
Ich will Goethes Buch
e.o.plauen · 1936
Ich will Goethes Buch
پسر کتابِ کلفتِ گوته را از قفسه برمیدارد و وانمود میکند میخواند. پدر مات میماند. اما میبیند پسر فقط دارد صفحهها را ورق میزند تا تصویرها را ببیند. پدر کنارش مینشیند: «بگذار با هم بخوانیم.»
Unerwartete Entdeckung
e.o.plauen · 1935
Unerwartete Entdeckung
پدر زیرِ تخت چیزی پیدا میکند: دفترچهی نقاشیِ بچگیِ خودش. پسر کنارش مینشیند و با هم صفحهها را ورق میزنند. هر نقاشی، یک یاد. هر دو ساعتها در گذشته زندگی میکنند.
Akrobatische Vorführung
e.o.plauen · 1935
Akrobatische Vorführung
در سیرک، پسر اعلام میکند: «حالا پدرم نمایش میدهد!» پدر مات میماند، اما به ناچار روی صحنه میرود. کارهای سادهای میکند که همه قهقهه میزنند. آخرِ کار، تماشاچیها برایش دست میزنند.
Falsches als Echtes ausgeben
e.o.plauen · 1935
Falsches als Echtes ausgeben
پدر سکهی شکلاتیِ طلایی به مغازه میبرد و وانمود میکند پول است. فروشنده میخندد. آخر، شکلات را نصف میکنند و با هم میخورند. شوخیِ شیرینی شد.
Neue Frisur
e.o.plauen · 1935
Neue Frisur
پسر میخواهد موهایش را خودش بزند. قیچی برمیدارد و یک طرف را کوتاه میکند. اما زیادی کوتاه! پدر کلاهی روی سرش میگذارد و میگوید: «از حالا تا یک ماه، رازِ ماست.»
Niemand kennt den Sohn wie der Vater
e.o.plauen · 1935
Niemand kennt den Sohn wie der Vater
مادر تستی از پسر میگیرد: «بابایت چه دوست دارد؟» پسر تمامِ علاقههای پدر را یکییکی میگوید. پدر هم همان کار را با پسر میکند و بیاشتباه جواب میدهد. مادر ذوق میکند: «شما دو نفر یکی هستید!»
Auf den Arzt hören
e.o.plauen · 1935
Auf den Arzt hören
دکتر به پدر میگوید: «کمتر بخور!» پدر سر تکان میدهد. اما در راه خانه، شیرینیفروشی را میبیند. پسر یواش بازویش را میکشد: «بابا، دکتر گفت!» پدر میخندد و رد میشود.
Der freche Löwe
e.o.plauen · 1936
Der freche Löwe
در باغوحش، شیر کلاهِ پدر را با پنجهاش بیرون میکشد و در قفس میبرد. پدر فریاد میزند، اما پسر یواش جلوی قفس میرود و کلاه را با ترفندی پس میگیرد. شیر غرّش میکند اما تسلیم میشود.
Die unbeliebte Familie
e.o.plauen · 1935
Die unbeliebte Familie
پدر و پسر صدای بلندی در خانه میسازند. همسایهها شکایت میکنند. هر دو مینشینند و فکر میکنند. صبحِ بعد، شیرینی میپزند و در میزنند خانهی همسایهها. حالا همه دوستشان دارند.
Das Missverständnis
e.o.plauen · 1935
Das Missverständnis
پدر بستهای را از همسایه میگیرد و فکر میکند کادو است. باز میکند — نان است! همسایه قصد داشت قرض بگیرد. پدر دو نان میپزد و یکی برمیگرداند، دیگری را با هم میخورند. سوءِ تفاهم به خنده تبدیل شد.
Der kleine Auskneifer
e.o.plauen · 1935
Der kleine Auskneifer
پسر بعد از دعوای کوچک با پدر، چمدانش را میبندد و میگوید: «من میروم!» تا سرِ کوچه میرود، اما خانه را که گم میکند، برمیگردد دو. پدر در آغوشش میگیرد: «هرجا که بروی، من میآیم دنبالت.»
Eine gute Idee
e.o.plauen · 1935
Eine gute Idee
پدر دارد در باغ کار میکند و خسته است. پسر میآید با یک بادکنک و طنابی. پدر را به بادکنک میبندد! حالا پدر شناور است و کارش راحتتر. خانمها از پنجره میخندند.
Der hüpfende Kugelstoß
e.o.plauen · 1936
Der hüpfende Kugelstoß
در مسابقهی المپیک، پدر میخواهد وزنه پرتاب کند، اما وزنه از دستش میافتد روی پایش! پسر یواشکی توپِ خودش را که سیاه نقاشی کرده، چند متر دورتر میاندازد. تماشاچیها فکر میکنند پدر رکورد زده!
Lärm genügt
e.o.plauen · 1935
Lärm genügt
پسر مهمانی دارد، اما هیچکس نیامده. غمگین میشود. پدر طبل و شیپور میآورد. هر دو روی ایوان موسیقی مینوازند. همسایهها سرک میکشند و یکییکی به مهمانی میآیند!
Ins Wasser fallen
e.o.plauen · 1935
Ins Wasser fallen
در ساحل، پدر میخواهد عکس بگیرد. عقب میرود تا قاب درست شود — و در آب میافتد! پسر دوربین را برمیدارد و عکسِ خندهدار را میگیرد. پدر خیس میآید بیرون و میخندد: «این بهترین عکسِ سفر شد.»
Die hochmütige Familie
e.o.plauen · 1935
Die hochmütige Familie
خانوادهی همسایه از پشتِ پنجره به پدر و پسر مینگرند، با چهرهای از بالا. پدر و پسر هم به نوبت ادای آنها را درمیآورند. وقتی همسایهها این صحنه را میبینند، میخندند — و یخشان آب میشود.
Die vergessenen Rosinen
e.o.plauen · 1935
Die vergessenen Rosinen
مادر کیکی پخته اما کشمشها را فراموش کرده. پدر و پسر میخواهند کشمشها را داخل کیک بفرستند! یک تفنگ بادی برمیدارند و کشمشها را یکییکی شلیک میکنند به کیک! آخرِ کار، کیک سوراخسوراخ، اما همه میخندند.
Familienkrieg
e.o.plauen · 1935
Familienkrieg
پدر و پسر در حیاط بالشتجنگی راه میاندازند. پرها همهجا میپراند. مادر میآید و سرش را تکان میدهد. اما بالشتی برمیدارد و به جنگ میپیوندد! سه نفری در ابرِ پر میخندند.
Unerwartete Meisterschaft
e.o.plauen · 1936
Unerwartete Meisterschaft
در مسابقهی دو، پدر آخرین نفر بود. اما گاوی از باغ بیرون میزند و دنبالش میکند! پدر چنان میدود که اول میشود. جامِ قهرمانی میگیرد. در عکسِ یادگاری، گاو هم هست.
Der gewissenhafte Diener
e.o.plauen · 1937
Der gewissenhafte Diener
بعد از میراثِ ثروت، پدر و پسر پیشخدمتی به نام جیمز دارند. اما جیمز خیلی جدی است. آنها او را به سفر میبرند، شام را با او میخورند. کمکم جیمز هم میخندد و عضوی از خانواده میشود.
Träume in der Nacht
e.o.plauen · 1935
Träume in der Nacht
پدر در خواب پرواز میکند، پسر در خواب اسبِ بزرگی سواری میکند. صبح، هر دو رویاهایشان را برای هم تعریف میکنند. مادر میخندد: «شب در رویاها، با هم بودید!»
Des Sohnes kleiner Trick
e.o.plauen · 1935
Des Sohnes kleiner Trick
پسر میخواهد شکلاتِ مخفیِ پدر را پیدا کند. آرام در اتاق سرک میکشد. پدر میبیند و قبل از او شکلاتها را در جیب میگذارد. پسر دستخالی برمیگردد، اما پدر یواشکی یکی در جیبش میاندازد.
Hauptsache, der Sohn lacht
e.o.plauen · 1935
Hauptsache, der Sohn lacht
پدر سرِ کار سخت روزی را گذرانده. خسته به خانه میرسد. اما تا پسر به سویش میدود و میخندد، خستگیاش میرود. روی زمین مینشیند و با او بازی میکند تا شام.
Das Spielzeug
e.o.plauen · 1935
Das Spielzeug
پسر اسباببازیهای کهنهاش را در جعبه میگذارد تا بدهد به بچههای دیگر. پدر کمکش میکند، اما گوشه چشمی میبیند که پدر یکی از اسباببازیها را برای خودش نگه میدارد! میخندد: «بابا، تو هنوز هم بچهای.»
Falsches Mitleid
e.o.plauen · 1935
Falsches Mitleid
پدر در پارک پیرمردی را میبیند که زمین خورده. کمکش میکند. اما معلوم میشود او نقاشی بود که داشت روی زمین نقاشی میکشید! نقاشی خراب شد. پدر و پسر آرام کمک میکنند تا دوباره بکشد.
Eine andere Reise
e.o.plauen · 1937
Eine andere Reise
پدر و پسر سوار قطار میشوند، اما قطار اشتباهی است! به دهکدهی ناآشنایی میرسند. به جای ناامیدی، ماجراجویی میکنند: روستا را میگردند، با اهالی شام میخورند. سفر اشتباه، خاطرهی شیرین شد.
Das wilde Pferd zähmen
e.o.plauen · 1937
Das wilde Pferd zähmen
در سفر، اسبِ وحشیای میبینند. پدر میخواهد سواری کند، اما اسب میاندازدش پایین! پسر آرام نزدیک میشود، با صدای ملایم. اسب آرام میگیرد و پسر سوارش میشود. پدر تبسم میکند: «صبر بهتر از زور است.»
Wachsfiguren, die das Auge täuschen
e.o.plauen · 1936
Wachsfiguren, die das Auge täuschen
در موزهی مومی، پدر کنارِ مجسمهها میایستد و بیحرکت میماند. بازدیدکنندگان او را هم مجسمه فکر میکنند! پسر میرسد و قهقهه میزند، پدر ناگهان حرکت میکند — همه از ترس جیغ میزنند.
Vater, hast du Angst?
e.o.plauen · 1935
Vater, hast du Angst?
شب در جنگل، صدای عجیبی میآید. پسر میپرسد: «بابا، میترسی؟» پدر میگوید نه، اما پشتش میلرزد. پسر دستش را میگیرد: «من کنارت هستم.» پدر یکدفعه راحت میشود. صدا فقط جغد بود.
Unerwartete Ernte
e.o.plauen · 1935
Unerwartete Ernte
پدر دانهای در حیاط کاشته بود و فراموش کرده. ماهها بعد، در جای آن یک کدوی غولپیکر روییده! آنقدر بزرگ که پدر و پسر بر روی آن مینشینند و عکس میگیرند.
Der Simulant
e.o.plauen · 1935
Der Simulant
پسر صبحِ مدرسه وانمود میکند مریض است. پدر دست بر پیشانیاش میگذارد و سری تکان میدهد. تا پسر در رختخواب خوشحال است، پدر یک قاشق روغن ماهی میآورد! پسر سریع از تخت میپرد بیرون و آمادهی مدرسه میشود.
Symphonie auf der einsamen Insel
e.o.plauen · 1937
Symphonie auf der einsamen Insel
در جزیره، پدر و پسر از صدف، چوب، و حلبی سازهایی میسازند. کنارِ آتش، کنسرت میدهند. ماهیان از آب سر بیرون میکنند تا بشنوند. شب، حتی ستارهها هم برایشان دست میزنند.
Nach der guten Tat
e.o.plauen · 1935
Nach der guten Tat
پسر گربهای را از درخت پایین میآورد. صاحبِ گربه شیرینی به او میدهد. در راه خانه، پدر میبیند پسر در کوچهای دیگر شیرینی را با بچهی فقیر قسمت میکند. لبخندی روی لبِ پدر مینشیند.
Lottogewinn
e.o.plauen · 1936
Lottogewinn
پدر بلیتِ بختِآزمایی برنده میشود — اما فقط دو سکه! پسر میخندد: «بابا، هنوز هم برندهای.» با همان دو سکه دو بستنی میخرند و قهرمانانه میخورند.
Die Ostereier bringt der Osterhase
e.o.plauen · 1935
Die Ostereier bringt der Osterhase
صبحِ عید پاک، پسر در باغ به دنبالِ تخمهای رنگی. پدر یواشکی پشتِ بوتهها قایم شده، با گوشهای خرگوش روی سرش! وقتی پسر میبیندش، قهقهه میزند: «بابا، تو خرگوشِ منی!»
So ein großer Fisch
e.o.plauen · 1935
So ein großer Fisch
پدر سرِ ماهیگیری ماهی بسیار بزرگی صید میکند. آنقدر بزرگ که در ماشین جا نمیشود. آخر، ماهی را روی سقف میبندند و به خانه میبرند. مادر مات میماند: «بس است برای یک هفته!»
Zu schnell gelaufen
e.o.plauen · 1935
Zu schnell gelaufen
پسر در مدرسه در دو اول میشود، اما با چنان سرعتی که نمیتواند بایستد و به دیوارِ مدرسه میخورد! پدر میخندد و کمک میکند بلند شود: «سرعت خوب است، اما توقف هم مهم است.»
Vaters Fischernetz
e.o.plauen · 1935
Vaters Fischernetz
پدر تورِ ماهیگیری بزرگی پهن میکند. اما به جای ماهی، یک سطلِ کهنه، یک کفش، و یک گربهی خیس صید میکند! پسر میخندد و گربه را میگیرد. ماهیگیری به نجاتِ گربه تبدیل شد.
Erziehung mit angebrannten Bohnen
e.o.plauen · 1935
Erziehung mit angebrannten Bohnen
پدر میخواهد به پسر درس بدهد که چقدر کارِ مادر سخت است. لوبیا میپزد، اما لوبیا میسوزد! دود همهجا را میگیرد. مادر میرسد و میخندد: «این بهترین درسِ ممکن بود.»
Nach dem Streit
e.o.plauen · 1935
Nach dem Streit
پدر و پسر سرِ چیز کوچکی قهر کردهاند. هر دو در دو طرف اتاق نشستهاند، گرفته. آخر، پسر آرام میرود سراغِ پدر و دستش را میگیرد. هیچ کلامی لازم نیست. آشتی شد.
Rauchen lernen
e.o.plauen · 1935
Rauchen lernen
پسر یواشکی سیگارِ پدر را برمیدارد و دود میکشد. سرفهاش میگیرد و چهرهاش سبز میشود! پدر میرسد و میگوید: «حالا فهمیدی چرا من هم باید ترک کنم.» با هم سیگار را در سطل میاندازند.
Geschickte Unterschrift
e.o.plauen · 1935
Geschickte Unterschrift
پسر نمرهی کم گرفته و باید پدر امضا کند. ابتدا کاغذ را خم میکند، فقط جایی که باید امضا شود معلوم. پدر امضا میکند بیاینکه ببیند. اما پسر وجدانش راحت نمیشود — برمیگردد و راستش را میگوید.
Den Spiegel aufhängen
e.o.plauen · 1935
Den Spiegel aufhängen
پدر میخواهد آینهای روی دیوار نصب کند. میخ کج میخورد، آینه میافتد و میشکند! پسر تکهها را جمع میکند و قابی کوچک از آنها میسازد: «بابا، حالا چند آینه داریم!»
Brauchen Sie ein Streichholz?
e.o.plauen · 1935
Brauchen Sie ein Streichholz?
پدر میخواهد سیگارش را روشن کند، کبریت ندارد. کنارش غریبهای میبیند. غریبه با لبخند کبریت میدهد. معلوم میشود همان دوستِ قدیمیِ پدر است که چندین سال ندیده بودش! ملاقاتِ تصادفی شد.
Eine rührende Melodie
e.o.plauen · 1935
Eine rührende Melodie
پسر ویولن مینوازد. صدا چنان لرزانی دارد که پدر اشکش درمیآید. پسر میترسد چیزی بدی نواخته. اما پدر در آغوشش میگیرد: «این بهترین موسیقیِ عمرم بود.»
Sauna-Erfahrung
e.o.plauen · 1936
Sauna-Erfahrung
پدر و پسر اولین بار به سونا میروند. گرما خیلی زیاد است. پدر سرخ میشود مثل خرچنگ، پسر میخندد. آخرِ کار، در آبِ سرد میپرند و فریاد میزنند! کنارِ هم گرم و سرد را تجربه کردند.
Vier Kinderkarten
e.o.plauen · 1935
Vier Kinderkarten
دمِ سینما، پدر سعی میکند با بلیتِ بچگانه وارد شود. متصدی نگاهش میکند: «شما که بچه نیستید!» پدر میخندد: «در دل هنوز هستم.» پسر دستش را میگیرد و با بلیتِ بزرگسال میخرند.
Weihnachtsgeschenke
e.o.plauen · 1935
Weihnachtsgeschenke
شبِ کریسمس، پدر برای پسر اسبابِبازی خریده، پسر برای پدر جورابِ گرم بافته. هر دو ذوقزدهاند. مادر میخندد: «بهترین هدیه را شما به هم دادید: عشق.»
Rund um die Uhr
e.o.plauen · 1935
Rund um die Uhr
پدر و پسر صبح، ظهر، عصر، شب با هماند. صبح صبحانه، ظهر بازی، عصر گردش، شب کتاب. مادر میخندد: «شما حتی در خواب هم باید کنارِ هم باشید!»
Der Brief der Fische
e.o.plauen · 1935
Der Brief der Fische
پدر و پسر در ساحل بطریای پیدا میکنند با نامهای داخلش. نامه را باز میکنند: «خواهش میکنیم زباله در دریا نریزید — امضا، ماهیها!» هر دو نامه را قاب میگیرند و در خانه میآویزند.
Die Aufgabe des Dieners
e.o.plauen · 1937
Die Aufgabe des Dieners
پیشخدمتِ خانهی جدید همهچیز را مرتب میکند. اما پدر و پسر هر کاری میکنند تا بهم بریزد! پیشخدمت تسلیم میشود و دو تا کلاهِ بازیگوش میپوشد. حالا سه نفری بههمریختهاند و خوشحال.
Die Erfindung
e.o.plauen · 1935
Die Erfindung
پدر سرِ میز نقشهی اختراع میکشد. پیچ و چرخ و فنر. ماشین آماده میشود، دکمه را میزند — هیچ نمیکند! پسر دکمهی دیگری میزند و ماشین قهوه دم میکند. پدر مات میماند: «پسرم، تو مخترعتر از منی.»
Beim Fußballspiel zusehen
e.o.plauen · 1935
Beim Fußballspiel zusehen
پدر و پسر بلیت ندارند برای ورزشگاه. روی شاخهی درخت مینشینند و از بالا نگاه میکنند! اما شاخه میشکند و هر دو میافتند داخلِ ورزشگاه — درست در میانِ زمین! تماشاچیها دست میزنند.
Naschen verboten
e.o.plauen · 1935
Naschen verboten
مادر میگوید: «هیچکس به کیک دست نزند تا شام!» پدر و پسر هر دو در آشپزخانه قدم میزنند، دور میچرخند، نگاه میکنند. آخر، هر دو همزمان دست میبرند و انگشتی از کرم میچشند. مادر از پنجره دیده!
Die Geheimwaffe
e.o.plauen · 1936
Die Geheimwaffe
پدر و پسر اسلحهی مخفی میسازند: یک تفنگِ آبی! در حیاط، همهی پرندهها را خنک میکنند، گربه را، مادر را! مادر میخندد: «این سلاح بهترین در خانهست.» شب همگی خیس و خندهرو میخوابند.
Der wahre Schatz
e.o.plauen · 1937
Der wahre Schatz
پدر و پسر در جزیره دنبالِ گنجِ دزدان دریاییاند. حفر میکنند، حفر میکنند. آخر، صندوقی پیدا میکنند پر از... عکسهای قدیمیِ خانوادگی! پدر میگوید: «این بهترین گنجِ ممکن است.»
Eitelkeit im Spiel
e.o.plauen · 1935
Eitelkeit im Spiel
پدر مدام در آینه به خود مینگرد. پسر این را میبیند و آینه را با کاریکاتورِ پدر جایگزین میکند! پدر میرسد، نگاه میکند و قهقهه میزند. از آن روز کمتر در آینه مینگرد.
So ist das also
e.o.plauen · 1935
So ist das also
پسر مدتها نمیفهمید مادر چطور همیشه میداند چه کرده. یک روز میبیند مادر از پنجرهی بالکن نگاه میکند! «اینطور بود!» میخندد و دست تکان میدهد. مادر هم میخندد.
Wie schön das ist
e.o.plauen · 1935
Wie schön das ist
پدر و پسر سرِ صبحِ بهاری، در باغ نشستهاند. گلها باز، پرندهها میخوانند، آفتاب گرم. هیچکدام حرف نمیزنند، فقط لبخند میزنند. پدر میگوید آرام: «چه قشنگ است.» پسر سرش را روی شانه میگذارد.
Die Macht der Vaterliebe
e.o.plauen · 1936
Die Macht der Vaterliebe
پسر در رودخانه افتاده. پدر بیدرنگ شیرجه میرود و بیرونش میکشد. روی ساحل، پسر بیدار میشود و در آغوشِ گرمِ پدر گریه میکند. هیچ کلامی نیست — فقط دو قلب که میتپند.
Was zuviel ist, ist zuviel
e.o.plauen · 1935
Was zuviel ist, ist zuviel
پسر تمامِ روز شیطنت کرده. مادر تحملش تمام شده. اما پدر میگوید: «بگذار من!» پدر هم شیطنت میکند! حالا مادر میخندد و عصبانیتش میرود. سهنفری روی فرش مینشینند.
Den Offizier grüßen
e.o.plauen · 1935
Den Offizier grüßen
افسری از خیابان رد میشود. پدر دست بر کلاه میگذارد. پسر هم. سپس سگ هم پنجه بالا میبرد! افسر میخندد و سلام برمیگرداند به هر سه. روزِ خوشِ سادگی.
Den Geist vertreiben
e.o.plauen · 1936
Den Geist vertreiben
پسر در نیمهشب میگوید روح در خانهست. پدر چراغ روشن میکند و دنبال میگردد. آخر، پردهای روی پنکه میبیند که با باد تکان میخورد! پدر روح را برمیدارد و پسر میخندد.
Krachende Vorstellung
e.o.plauen · 1935
Krachende Vorstellung
پدر در مهمانی هنرِ ناخنگیریِ خود را نشان میدهد و یک گلدان میشکند! مهمانان مات میمانند، اما پدر تعظیم میکند: «این جزو نمایش بود!» همه قهقهه میزنند.
Zweiter Brief der Fische
e.o.plauen · 1936
Zweiter Brief der Fische
این بار ماهیها در نامه نوشتهاند: «ممنون که آب را تمیز نگه میدارید!» پدر و پسر روی ساحل مینشینند و به دریا نگاه میکنند. میدانند ماهیها از آنها قدردانی میکنند.
Jetzt sieht es anders aus
e.o.plauen · 1935
Jetzt sieht es anders aus
پدر اتاق را به هم ریخته بود. وقتی مادر میرسد، در پنج دقیقه همهچیز را مرتب میکند! حالا چنان منظم است که پدر خودش هم نمیداند چیزهایش کجاست. مادر میخندد: «این هم درس!»
Gut gemeint, schlecht gemacht
e.o.plauen · 1935
Gut gemeint, schlecht gemacht
پدر میخواهد به مادر کمک کند، اما لباسها را با رنگِ غلط میشوید! همه صورتی میشوند. مادر اول عصبانی، اما بعد میخندد: «حالا یک خانوادهی صورتی داریم!»
Vater wird beschwipst
e.o.plauen · 1935
Vater wird beschwipst
پدر در عروسی شراب مینوشد و کمی سرگیجه میگیرد. روی صندلی میخوابد! پسر یک پتوی کوچک رویش میاندازد و کنارش مینشیند. مادر میگوید: «امشب تو پدرِ بابایی، پسرم.»
Zu schlau
e.o.plauen · 1935
Zu schlau
پدر میخواهد با ترفندی پسر را گول بزند تا مشقش را زود تمام کند. اما پسر زرنگتر است و ترفند را معکوس میکند! حالا پدر است که باید مشق بنویسد. مادر میخندد و عکس میگیرد.
Auch Geister können schön sein
e.o.plauen · 1936
Auch Geister können schön sein
پسر برای جشنِ هالووین لباسِ روح میپوشد. مادر روبانی روی سرش میبندد و کلاهِ گل دور گردنش. حالا «روحِ زیبا» شده. پدر میخندد: «اولین روحِ گلدارِ تاریخ!»
Der Hund, der gern pinkelt
e.o.plauen · 1935
Der Hund, der gern pinkelt
سگِ خانگی هر جا که میرود، علامت میگذارد! روی درخت، روی تایر، روی کلاهِ همسایه که افتاده بود زمین. پدر و پسر دنبالش میدوند و معذرت میخواهند از همه. روزِ پر دوندگی شد.
Das kluge Pferd
e.o.plauen · 1936
Das kluge Pferd
اسبِ سفری هر بار که پدر شلاق میزند، میایستد و دست تکان میدهد! تا پدر مهربان شود و یک هویج بدهد، اسب راه میافتد. پدر یاد میگیرد: «مهربانی بهتر از تنبیه است.»
Ein gutes Buch
e.o.plauen · 1935
Ein gutes Buch
پسر کتاب میخواند و گریه میکند. پدر کنارش مینشیند، میخواند و او هم میگرید. مادر میرسد، نگاه میکند، و او هم مینشیند و میگرید. سه نفر در سکوت با کتاب، تطهیر میشوند.
Auch das kann Vater
e.o.plauen · 1935
Auch das kann Vater
پسر میگوید: «بابا، تو هیچ ورزشی بلد نیستی!» پدر سکوت میکند، اما در پارک ناگهان روی دستش راه میرود! پسر مات میماند: «بابا، تو همیشه یک چیزی رو زیرِ جیبت داری.»
Gute Gelegenheit
e.o.plauen · 1935
Gute Gelegenheit
پدر میبیند روزنامهی صبح هیچکس را به خود مشغول نکرده. آرام برمیداردش و کنجِ مبل مینشیند. پسر هم میرسد و کنارش — هر کدام بخشی از روزنامه را میخوانند. لحظهای از طلا.
Können üben
e.o.plauen · 1935
Können üben
پسر میخواهد یاد بگیرد سوت بزند. روز و شب تمرین میکند. هیچ صدایی نمیآید جز پف! پدر کنارش مینشیند و یاد میدهد. آخر، پسر میتواند! پدر افتخار میکند بیش از خودش.
Schnell gewachsen
e.o.plauen · 1936
Schnell gewachsen
پدر یواشیواش کتِ تابستان را روی پسر امتحان میکند. سال پیش گشاد بود، حالا تنگ! پدر آه میکشد: «چقدر زود بزرگ شدی.» پسر میخندد: «ولی هنوز در آغوشت جا میشوم!»
Rache auf dem Eis
e.o.plauen · 1936
Rache auf dem Eis
در زمستان، در سرسرهی یخ، پدر یک بار افتاده. پسر میخندد و آن لحظه میرود تا روی یخ تمرین کند. اما او هم میافتد! حالا پدر هم میخندد. دوتایی دستاویز هم میشوند و راه میروند.
Das Puppentheater
e.o.plauen · 1935
Das Puppentheater
پدر برای پسر خیمهشببازی میسازد. پشتِ پرده میرود و عروسکها را به حرکت درمیآورد. پسر چنان غرق میشود که فراموش میکند پدرش پشتِ پرده است. پدر شبها این نمایش را تکرار میکند.
Der Zauber der Musik
e.o.plauen · 1935
Der Zauber der Musik
پدر در خیابان آکاردئون مینوازد. بچهها از کوچه میدوند بیرون و دور او جمع میشوند. حتی پرندهها روی شانهاش مینشینند! پسر افتخار میکند و کلاه میگرداند برای پولهای خنده.
Der unschuldige Spiegel
e.o.plauen · 1935
Der unschuldige Spiegel
پدر در آینه نگاه میکند و عصبانی میشود از پیری. آینه را برمیگرداند. پسر میآید و آینه را قاب میگیرد در گل: «بابا، آینه گناهی ندارد. بیا با هم پیر شویم.» پدر میخندد.
Den Falschen getroffen
e.o.plauen · 1935
Den Falschen getroffen
پدر میخواهد سرِ یک شوخی به همکارش بزند. کلاهِ همکار را که میبیند، میزند پشتش. اما کلاه عوضی بود — رئیسش است! پدر زانوهایش میلرزند. اما رئیس میخندد: «خوب شد گاهی هم به من شوخی شود.»
Das Geburtstagsgeschenk
e.o.plauen · 1935
Das Geburtstagsgeschenk
تولدِ پدر است و پسر فقط یک نقاشی کشیده. پدر هیچ هدیهی دیگری نمیخواهد! نقاشی را قاب میگیرد و در دفتر کارش میگذارد. هر روز که نگاه میکند، روز شیرینتر میشود.
Hunde lügen nicht
e.o.plauen · 1935
Hunde lügen nicht
پدر میگوید سگ را غذا داده. اما سگ هنوز جلوی ظرفِ خالی مینشیند و چشمهایش غمگین! پسر میفهمد پدر فراموش کرده. میخندد: «بابا، سگها از تو راستگوترند.»
Der Starke Mann
e.o.plauen · 1936
Der Starke Mann
در نمایش، پهلوانی وزنههای سنگین بلند میکند. پدر هم میخواهد امتحان کند. وزنه را به سختی نگه میدارد، رویش میلرزد. اما پسر زیرِ سرِ پدر میرود و کمی فشار میدهد — وزنه بالا میرود! تماشاچیها فکر میکنند پدر قوی است.
Der Retter
e.o.plauen · 1936
Der Retter
گربهای روی شاخهی بلندی گیر کرده. پدر و پسر نردبان میآورند. پدر بالا میرود، اما خودش گیر میکند! پسر روی نردبان میرود، هم گربه، هم پدر را پایین میآورد. مادر کل ماجرا را عکس میگیرد.
Porträt von Vater und Sohn
e.o.plauen · 1936
Porträt von Vater und Sohn
نقاشی به خانه میآید و پرترهی پدر و پسر را میکشد. وقتی تمام میشود، نقاشی فوقالعادهست. پدر میگوید: «این پرتره ابدی است.» قاب میگیرد و کنارِ شومینه میگذارد.
Also waren sie es
e.o.plauen · 1935
Also waren sie es
گلهای باغ پایمال شدهاند. پدر و پسر فکر میکنند کارِ بچههای همسایه است. اما از پشتِ بوته دو خرگوش میپرند بیرون! «پس آنها بودند!» هر دو میخندند و دانه به خرگوشها میدهند.
Alte Gewohnheiten
e.o.plauen · 1935
Alte Gewohnheiten
پدر هر روز در همان ساعت کفشهایش را به همان جا میگذارد. وقتی جای کفشها را پسر تغییر میدهد، پدر سه روز سرگردان است! آخرِ کار، یواشیواش به جای جدید عادت میکند.
Die Feuerwerks-Zigarre
e.o.plauen · 1935
Die Feuerwerks-Zigarre
پسر برای شوخی به سیگارِ پدر مواد آتشبازی میچسباند. پدر روشن میکند — جرقهها در میآیند! پدر اول میترسد، اما بعد میخندد: «این بهترین شوخیِ سال بود.»
Echt aussehen lassen
e.o.plauen · 1935
Echt aussehen lassen
پسر گلِ کاغذی به مادر میدهد و میگوید واقعی است. مادر بو میکند، میفهمد، اما لبخند میزند: «این از واقعی هم زیباتر است، چون با عشق ساختهای.» در گلدان میگذارد.
Jungfernfahrt
e.o.plauen · 1937
Jungfernfahrt
پدر و پسر کشتیِ کوچکی ساختهاند. در حوضِ پارک رهایش میکنند. کشتی به آرامی شناور میشود... و در نیمه راه واژگون میشود! هر دو پاهایشان را داخل آب میبرند و کشتی را نجات میدهند.
Rache des Vogels
e.o.plauen · 1935
Rache des Vogels
پدر پرندهای را از روی شاخه میترساند. روزِ بعد، پرنده روی کلاهِ پدر مینشیند و چیزی روی آن میاندازد! پدر کلاه را در میآورد، پسر میخندد: «هر کار یک پاسخی دارد، بابا.»
Der Geschmack des Ruhms
e.o.plauen · 1937
Der Geschmack des Ruhms
بعد از یک ماجرای قهرمانانه، عکسِ پدر در روزنامهست. مردم در خیابان امضا میخواهند. پدر اول ذوق میکند، اما خسته میشود. آخرِ شب میگوید: «خانه از شهرت بهتر است.»
Das reicht
e.o.plauen · 1935
Das reicht
پدر و پسر سه ساعت یکسره فوتبال بازی کردهاند. هر دو نفسنفس میزنند. آخر، روی چمن دراز میکشند: «بس است!» اما ده دقیقه بعد، یکی توپ را به طرف دیگری میاندازد و دوباره شروع میشود.
Maskenball
e.o.plauen · 1936
Maskenball
پدر و پسر برای مجلسِ بالماسکه لباس میپوشند: پدر دلقک، پسر شاهزاده. در راه میبینند بچهی فقیری هیچ لباسی ندارد. پدر کلاهِ دلقکش را به او میدهد. حالا سه دلقک به مجلس میروند.
Nachhilfeunterricht
e.o.plauen · 1936
Nachhilfeunterricht
پسر در ریاضی ضعیف است. پدر معلم میشود. ابتدا با میوهها جمع و تفریق یاد میدهد. آخرِ درس، هیچ میوهای نمانده — هر دو خوردهاند! پسر یاد گرفته، شکمش هم پر شده.
Schiffbau
e.o.plauen · 1937
Schiffbau
در جزیره، پدر و پسر کشتی میسازند تا برگردند. چوبها را با طناب میبندند. هفتهها کار میکنند. آخر، کشتی آماده میشود. شب قبل از سفر، هر دو روی ساحل مینشینند و دعا میکنند.
Hummerschmaus
e.o.plauen · 1937
Hummerschmaus
در سفر، پدر و پسر خرچنگ سفارش میدهند. خرچنگ آنقدر بزرگ است که از ظرف بیرون میزند. پدر و پسر ساعتها میخورند. مادر میخندد: «امشب نان لازم نیست!»
Abschied
e.o.plauen · 1937
Abschied
پدر و پسر در ایستگاهِ قطار از دوستِ قدیمی خداحافظی میکنند. دست تکان میدهند تا قطار از دید برود. در راه خانه، پسر میگوید: «بدرود سخت است، بابا.» پدر: «اما هر بدرودی، شروعِ ملاقاتِ دیگر است.»
Genug ist genug
e.o.plauen · 1935
Genug ist genug
پدر بعد از یک ماه روزهی شیرینی، روزی روبهروی شیرینیفروشی میایستد و آرام میگوید: «دیگر کافی است.» قاطعانه میرود تو، یک شیرینیِ بزرگ میخرد و با پسر تقسیم میکند.
Das Geheimnis ist heraus
e.o.plauen · 1935
Das Geheimnis ist heraus
پدر یک کادوی سورپرایز برای مادر خریده و قایم کرده. اما سگ بسته را پیدا میکند و به وسطِ سالن میکشد! مادر متعجب اما خوشحال: «حالا که فاش شد، باز کنید!» همگی میخندند.
Vier Generationen
e.o.plauen · 1936
Vier Generationen
در عکسِ خانوادگی، چهار نسل کنارِ هم: پدربزرگ، پدر، پسر، و یک نوزاد در آغوش. هر کدام چشمی به دیگری دارد. پدربزرگ میگوید: «هرکدامِ ما در دیگری زندهایم.»
Der Biber, der Bäume frisst
e.o.plauen · 1936
Der Biber, der Bäume frisst
در جنگل، سگآبیای را میبینند که دارد درختی را میجوَد. پدر میگوید: «او خانه میسازد.» پسر یک تختهچوب از کولهاش میدهد. سگآبی با خوشحالی میبرد. حالا خانهاش سریعتر ساخته میشود.
Die Glückskohle
e.o.plauen · 1935
Die Glückskohle
در شبِ سال نو، رسم است کسی که اول زغال پیدا کند خوشاقبال باشد. پدر و پسر در زیرزمین میگردند. آخر، هر دو همزمان زغال را میگیرند! حالا خوشاقبالیشان دو برابر است.
Vater verliert
e.o.plauen · 1935
Vater verliert
در شطرنج، پدر یک بار دیگر به پسر میبازد. اما این بار سر تکان نمیدهد، فقط میخندد و دست پسر را میفشارد: «استادم تو شدی.» پسر افتخار میکند و رویای شطرنجبازِ بزرگ شدن میبیند.
Schwäne füttern
e.o.plauen · 1935
Schwäne füttern
در پارک، پدر و پسر نان به قوها میدهند. اما قویی یک تکه نان را از دستِ پدر قاپ میزند و انگشتش را گاز میگیرد! پدر فریاد میزند، پسر میخندد. قو با غرور شناور میشود.
Vater spielen
e.o.plauen · 1935
Vater spielen
پسر کلاه و عینکِ پدر را میپوشد و وانمود میکند که پدر است. سرفهای میکند و روزنامه را برعکس میخواند! پدر میرسد و خودش هم وارد بازی میشود: «چقدر شبیه منی!»
Das Känguru
e.o.plauen · 1936
Das Känguru
در باغوحش، کانگورو شیرین کلاهِ پدر را در کیسهاش میاندازد! پدر میخواهد بگیرد، اما کانگورو میجهد. پسر یک هویج میآورد، کانگورو کیسه را خالی میکند و کلاه را پس میدهد.
Geburtstagsfeier
e.o.plauen · 1935
Geburtstagsfeier
پدر و پسر و مادر دور کیک نشستهاند. شمعها روشن. همگی میخوانند. پدر چشمانش میبندد و آرزو میکند: «این لحظهها هیچوقت تمام نشوند.» شمعها را با هم فوت میکنند.
Das perfekte Team
e.o.plauen · 1936
Das perfekte Team
در مسابقهی دو نفره، پدر و پسر چنان هماهنگ میدوند که گویی یک نفرند. اول میشوند. جام را با هم بالا میبرند. مادر در ردیفِ اول دست میزند.
Das furchtsame Häschen
e.o.plauen · 1935
Das furchtsame Häschen
خرگوشی در باغ از سایهی خودش میترسد و فرار میکند. پسر کنارش مینشیند و آرامش میدهد. آخر، خرگوش به سویش میآید و در آغوشش میخوابد. پدر آرام عکس میگیرد.
Das Geheimnis
e.o.plauen · 1936
Das Geheimnis
پدر یک رازِ کوچک به پسر میگوید — مکانِ خواندنِ کتابهای قدیمی در زیرشیروانی. پسر قول میدهد به کسی نگوید. حالا هر هفته با هم بالا میروند، در سکوت میخوانند. این راز دوستیشان عمیقتر کرد.
Eine Grube graben
e.o.plauen · 1935
Eine Grube graben
پسر در باغ تلهای میکند تا روباه را بگیرد. اما پدر شب از باغ میگذرد و خودش در تله میافتد! فریاد میزند. پسر میدود و کمک میکند بیرون بیاید. هر دو میخندند: «اولین گرفتارِ تله، تو بودی!»
Ein Vater kennt seinen Sohn
e.o.plauen · 1937
Ein Vater kennt seinen Sohn
پسر در سختی است و نمیداند چه کند. پدر بیسؤال در آغوشش میگیرد. میداند پسر چه میخواهد بیاینکه کلامی بشنود. پسر سر روی سینه میگذارد: «بابا، تو همیشه بلدی.» این آخرین داستان است — اما عشق ادامه دارد.

Umgang mit Wespen
پدر و پسر روی چمن نشستهاند تا میوه بخورند. زنبورها مهمانِ ناخواندهاند! پدر فکرِ بزرگی میکند: کاسهی شربت را کمی دورتر میگذارد. زنبورها همگی میروند سراغِ شربت، و این دو نفر در آرامش میوهشان را میخورند.
Die Schachpartie
e.o.plauen
Die Schachpartie
پدر و پسر سرِ شطرنج نشستهاند. پدر مهرهای حرکت میدهد و افتخاری در چشمش میدرخشد. پسر کمی فکر میکند، چند مهره را جابهجا میکند و آرام میگوید: «مات!». پدر سرش را میخاراند، اما لبخندش پنهان نمیماند.
Der Apfelbaum
e.o.plauen
Der Apfelbaum
پسر میخواهد سیبی از بالایِ درخت بچیند، اما دستش نمیرسد. پدر بالای شانهاش میگیردش. سیب چیده میشود، اما همان لحظه شاخه میشکند و هر دو غشغشخنده روی چمن میافتند — با سیب در دست.
Der Zaubertrick
e.o.plauen
Der Zaubertrick
پدر کلاهی روی میز میگذارد و وانمود میکند جادوگر است. دستش را زیرِ کلاه میبرد و یک خرگوش بیرون میآورد! پسر مات میماند — تا که میبیند خرگوش از جیبِ مادر آمده. هر سه میخندند.
Weihnachtsmorgen
e.o.plauen
Weihnachtsmorgen
صبحِ زود، پسر آرام از پلهها پایین میآید تا کادوها را ببیند. اما پدر را میبیند که با همان شوقِ بچگانه دارد کادوها را زیر و رو میکند! دو نفر نگاهشان به هم گره میخورد و انگشت بر لب میگذارند: «به مادر نگیم!»
Beim Angeln
e.o.plauen
Beim Angeln
پدر و پسر کنارِ رودخانه نشستهاند، چوبِ ماهیگیری در دست. ساعتها میگذرد و هیچ ماهیای نمیآید. آخرِ روز، پسر یک کفش از تهِ آب بیرون میکشد. پدر سرش را تکان میدهد، اما عکسِ یادگاری میگیرد!
Das neue Haustier
e.o.plauen
Das neue Haustier
پسر یک تولهسگِ بیخانمان به خانه میآورد. مادر میگوید نه! اما توله، چشمهای براقش را به پدر میدوزد. پدر نگاهِ پسر را میبیند، نگاهِ سگ را میبیند — و بعد قلبش آب میشود.
Der erste Schultag
e.o.plauen
Der erste Schultag
پسر با کیفِ تازه و چهرهای جدی به مدرسه میرود. پدر از پشتِ درخت نگاهش میکند و اشک از گوشهی چشمش پاک میکند. پسر یواشکی برمیگردد و دستی برای پدر تکان میدهد: «منم دلم تنگ میشه، بابا.»
Das Fahrrad
e.o.plauen
Das Fahrrad
پدر میخواهد به پسر دوچرخهسواری یاد بدهد. پشتِ دوچرخه را میگیرد و پسر را هل میدهد. پسر ذوقزده با سرعت میرود — و آن وقت میبیند پدر مدتهاست رهایش کرده! دوچرخهسواری یاد گرفته.
Der Schneemann
e.o.plauen
Der Schneemann
پدر و پسر صبحِ زمستانی، آدمبرفیِ بزرگی میسازند. کلاهِ پدر را روی سرِ آدمبرفی میگذارند. شب میشود و برف میبارد. صبحِ بعد، آدمبرفی نیست — و کلاه روی برف افتاده. پدر میخندد: «احتمالاً رفته خرید!»
Zwischenfall auf einer Sommerreise
e.o.plauen · 1937
Zwischenfall auf einer Sommerreise
در قطار، چمدان از بالایِ سر میافتد روی پدر! پسر میخندد و کمک میکند چمدان را بگذارد سرِ جایش. ولی این بار با طناب میبندد. پدر لبخندی میزند: «درس گرفتی، پسرِ من!»
Die Familien-Ohrfeige
e.o.plauen · 1936
Die Familien-Ohrfeige
پسر شیطنت میکند، پدر آرام به پشتش میزند. پدر برمیگردد، میبیند پدرِ خودش (پدربزرگ) از پشت سرش دارد نگاه میکند — پدربزرگ هم به پشتِ پدر میزند! سیلیِ خانوادگی نسل به نسل.
Die guten Samariter
e.o.plauen
Die guten Samariter
پدر و پسر مردِ زمینخوردهای را در خیابان میبینند. کمکش میکنند بلند شود، خاک از لباسش میتکانند، کلاهش را برمیگردانند. مرد میرود. پدر و پسر برمیگردند — اما کیفِ پدر گم شده!
Wieder zu Hause
e.o.plauen · 1938
Wieder zu Hause
پدر و پسر بعد از ماجراجوییِ بزرگشان، با لباسِ ساده برمیگردند. خانه دستِنخورده مانده، مادر در آستانهی در منتظرشان است. پدر چمدان را زمین میگذارد و نفسِ راحتی میکشد: «هیچجا خانه نمیشه.»
Der Suppentopf
e.o.plauen
Der Suppentopf
مادر سوپ روی اجاق گذاشته و رفته بازار. پدر و پسر بیصبرانه گرسنهاند. هر دو با ملاقه میچشند، میچشند، میچشند — تا دیگ خالی میشود! مادر برمیگردد و فقط دو لبخندِ گناهکار میبیند.
Übernachtung im Garten
e.o.plauen
Übernachtung im Garten
تابستان است و پسر میخواهد در باغ چادر بزند. پدر همراهیاش میکند. نیمهشب، رعد و برق شروع میشود! دو نفر با پتوها میدوند سمتِ خانه و زیرِ سقف میخندند به ماجراجوییشان.
Badezeit
e.o.plauen
Badezeit
پسر نمیخواهد حمام برود. پدر کشتیِ کاغذی میسازد و در وان میاندازد. چشمِ پسر برق میزند! حالا هر دو در حمام نشستهاند و کشتیجنگی راه انداختهاند. مادر دم در سر تکان میدهد.
Der Geburtstagskuchen
e.o.plauen
Der Geburtstagskuchen
تولدِ پدر است. پسر کیکی پنهانی پخته با کمکِ مادر. وقتی کیک را با شمع میآورند، پدر آنقدر ذوق میکند که اشک میریزد. پسر میگوید: «بابا، دارن آب میشن شمعها!» — و کیک را هر دو با هم فوت میکنند.
Das Porträt
e.o.plauen
Das Porträt
پسر میخواهد پدر را نقاشی کند. پدر ساعتها بیحرکت مینشیند. آخرِ کار، پسر نقاشی را نشان میدهد: یک هندوانه با سبیل! پدر اول جا میخورد، بعد قاهقاه میخندد و نقاشی را قاب میگیرد.
Vergnügen verschoben
e.o.plauen · 1935
Vergnügen verschoben
پدر و پسر برای دیدنِ مسابقهی فوتبال میروند ورزشگاه. اما بلیتها تمام شده! دو نفر در پارک کنارِ ورزشگاه مینشینند و فقط با صدای داد و فریادِ جمعیت، خودشان مسابقه را در ذهنشان میسازند.
Der Briefkasten
e.o.plauen
Der Briefkasten
پسر یک نامهی مهمِ پدر را میاندازد در جعبهی پستی. اما لحظهای بعد، پدر میفهمد آدرس را اشتباه نوشته! دو نفر تلاش میکنند نامه را با چوب بیرون بکشند، با قلاب، با هرچه دم دست هست. آخر، نامهرسان میرسد و خندهکنان نامه را به دستشان میدهد.
Im Zirkus
e.o.plauen
Im Zirkus
پسر و پدر در سیرک هستند. دلقک با توپِ بزرگ روی سرِ تماشاچیها بازی میکند. توپ میافتد روی سرِ پدر! پسر چنان میخندد که دلقک میآید او را روی شانهاش میگذارد. شبِ بزرگی برای پسر.
Sturm mit Schirm
e.o.plauen
Sturm mit Schirm
باران شدید است. پدر چتر را باز میکند، پسر زیرِ بغلِ پدر میچپد. اما باد چتر را برمیگرداند! پسر دستِ پدر را میگیرد و هر دو زیرِ باران میدوند و قهقهه میزنند — مثلِ دو بچه.
Katz und Maus
e.o.plauen
Katz und Maus
گربهای دنبالِ موشی در خانه میدود. پسر دلش برای موش میسوزد. لقمهی پنیری برای موش میگذارد در پناهگاهش. گربه را هم نوازش میکند: «شما هر دو دوستِ من هستید.»
Das Sparschwein
e.o.plauen
Das Sparschwein
پسر ماهها سکه جمع کرده در قلکش. میخواهد بشکندش. پدر میگوید: «نه، اول بشمار چقدر داری.» با هم میشمارند — کافیست برای یک بستنیِ بزرگ! هر دو با هم میروند بستنیفروشی.
Das Baumhaus
e.o.plauen
Das Baumhaus
پدر و پسر روزِ یکشنبه میروند روی درختِ بزرگِ باغ خانه میسازند. چکش و میخ و تختهها همهجا پراکنده. شب میشود و خانه آماده است. پدر و پسر بالا میخوابند و ستارهها را میشمارند.
Vaters Anzug
e.o.plauen
Vaters Anzug
پسر یواشکی کتِ پدر را میپوشد و در آینه نگاه میکند. آستینها تا زمین میرسد، یقه تا گوش! پدر از پشت او را میبیند و قهقهه میزند، بعد آرام کنارش میایستد: «بیست سال دیگر، اندازهات میشود.»
Abschied vom Sommer
e.o.plauen
Abschied vom Sommer
برگهای پاییز روی زمین میریزند. پدر و پسر دست در دست راه میروند. پسر میگوید: «تابستون داره تموم میشه، بابا.» پدر سرش را نوازش میکند: «نگران نباش. بهار دوباره میاد. ما همیشه با هم میمونیم.»