تنهایی در شعرِ فارسی دو چهره دارد: گاه دردی است که آدمی از آن میگریزد، و گاه خلوتی است که در آن به خویش نزدیکتر میشود. شاعرانِ بزرگِ ما هر دو رویه را شناختهاند؛ از نالهٔ جداییِ مولانا تا غربتِ حافظ و بیکسیِ باباطاهر، تنهایی مضمونی است که صادقانهترین سطرهای ادبِ فارسی از دلِ آن برآمدهاند.
در این گلچین، سه صدای متفاوت از تنهایی را کنار هم گذاشتهایم: مولانا که تنهایی را جداییِ روح از اصلِ خویش میبیند، حافظ که غمِ غربت را میسراید، و باباطاهر که با زبانِ سادهی مردمی، بیخانمانی و بیکسی را فریاد میکند.
مولانا — نالهٔ نی، حکایتِ جدایی
مشهورترین آغازِ شعرِ فارسی، همان هجده بیتِ نخستِ مثنوی، در حقیقت شرحِ یک تنهاییِ بزرگ است. مولانا نی را نمادِ جانِ آدمی میگیرد؛ نیای که از نیستان بریده شده و نالهاش، شکایت از همین جدایی است:
بشنو این نی چون شکایت میکند / از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند / از نفیرم مرد و زن نالیدهاند هر کسی کاو دور ماند از اصلِ خویش / بازجوید روزگارِ وصلِ خویش
— مولانا
در نگاهِ مولانا، تنهاییِ ما ریشهای کهن دارد؛ هر جانی از اصلِ خود دور افتاده و همین دوری است که او را مینالاند. اما نکتهی امیدبخشِ این تصویر آن است که تنهایی پایان نیست، بلکه آغازِ جستوجوست: «بازجوید روزگارِ وصلِ خویش». مولانا تنهایی را به موتورِ حرکت و اشتیاق بدل میکند.
حافظ — غمِ غربت و آرزوی بازگشت
حافظ در بسیاری غزلها از تنهایی و بیگانگی سخن میگوید، اما در این بیت، غمِ غربت را چنان ساده و انسانی بیان میکند که دلِ هر دورافتادهای را میفشارد:
غمِ غریبی و غربت چو برنمیتابم / به شهرِ خود روم و شهریارِ خود باشم
— حافظ
در این بیت، تنهایی همان دوریِ از خانه و خویشان است. حافظ میگوید تحملِ این بار از توانش بیرون است و آرزو میکند به شهرِ خود بازگردد و بر سرنوشتِ خویش فرمانروا باشد. زیباییِ سخن در همین است که حافظ ضعف را پنهان نمیکند؛ او صادقانه اعتراف میکند که تنهایی سنگین است — و همین صداقت، بیت را ماندگار کرده.
باباطاهر — رندِ بیخانمان
دوبیتیهای باباطاهرِ عریان، با زبانِ سرراست و لهجهی خاصِ خود، تنهایی را بیپرده میسرایند. مشهورترینِ آنها تصویرِ رندی است که هیچ خانه و پناهی ندارد و شب را در ویرانه به سر میبرد:
مو آن رندم که نامم بیقلندر / نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر چو شو آیو در آن ویران نشینم / که نه غم دیرم نه گم دیرم نه غمخور
— باباطاهر
در گویشِ باباطاهر، «نه خان دیرم نه مان دیرم» یعنی نه خانهای دارم نه سرپناهی. این تنهایی اما رنگِ اعتراض ندارد؛ نوعی رهاییِ قلندرانه است — کسی که چون هیچ ندارد، غمخوارِ هیچکس هم نیست. باباطاهر در دوبیتیِ دیگری همین درد را بیپردهتر میگوید:
غریبی سخت بیداد است بیشم / به دل دارم که خون بارم ز نیشم از آن ترسم که غربت پیرم آرد / غریب و بیکس و بییار و خویشم
— باباطاهر
اینجا دیگر خبری از رهاییِ قلندرانه نیست؛ باباطاهر از ترسِ پیر شدن در غربت و بیکسی سخن میگوید. همین دوگانگی — گاه رهایی، گاه اندوه — تنهایی را در شعرِ او به مضمونی زنده و انسانی بدل کرده است.
سه شاعر، سه چهره از تنهایی: مولانا آن را نشانهی جداییِ روح و آغازِ اشتیاق میداند، حافظ آن را غمِ غربت و آرزوی بازگشت میبیند، و باباطاهر آن را گاه رهایی و گاه بیکسی میسراید. شاید همین است رازِ ماندگاریِ شعرِ تنهایی — که هر کس در آن، تصویری از حالِ خودش مییابد.
صدها شاعرِ کلاسیک و معاصر در آرشیوِ سخنشناس گرد آمدهاند. برای خواندنِ شعرهای بیشتر دربارهی تنهایی و دل، به فهرستِ شاعران سر بزنید.
فهرست شاعران